سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) نام رمان: عامر؛ ضلع سوم مثلث نویسنده: ساناز بندی «یاماخ» ژانر: ماورایی، طنز، عاشقانه خلاصه: شراره، فارغالتحصیل رشتهی گریم، از سر ناچاری به کلاهبرداری رو آوردی. با گریم ننه بلقیس، توی روستایی در دل طبیعت به دعانویسی پرداختی و طلسمهات در عین مضحکی معجزه کردن. چون من، عامِر، جنی از تبار عُمّار و مِهرگان، دلم برات سوخت و بهت یاری رسوندم. اما روزی پسر شومی پا توی کلبهمون گذاشت. اون پسر بلاهاش رو با خودش آورد و همگی رو توی زندگیت آوار کرد. مقدمه: شراره تو فقط یه کلاهبردار بودی که توی روستایی غریب با گریم ننه بلقیس دعا نوشتی، طلسم ساختی و برای هر کدوم نسخههای عجیب پیچیدی. هیچ میدونی همگی با کمک من میسر شد و آوازهی جهانی گرفتی؟ اما ناجوانمردانه هرگز نیم نگاهی به من ننداختی. عاقبت پسر شوم از راه رسید و همه چیز تو رو از آن خودش کرد. کلاهبردار نژاد پرست، تو انسان رو به جن ترجیح دادی. «پینوشت: برخی از صحنههای مرتبط با طلسمها و دعاها به کمک هوش مصنوعی DeepSeek کامل شده است.» ویرایش شده 30 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 8 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 19 اردیبهشت مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 12 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 خرداد (ویرایش شده) پیش از شروع؛ سخنی با مخاطب: «من همیشه به ساخت انیمیشن علاقه داشتم. ولی راستش تا حالا قدمی برای انیماتور شدن برنداشتم. واسه همین تصمیم گرفتم از این به بعد کتابایی بنویسم که پر از صحنههای سهبعدی و کارتونی باشن. به شما هم پیشنهاد میکنم این رمان رو سهبعدی تصور کنین؛ درست مثل یه انیمیشن سریالی یا سینمایی. به امید اینکه روزی همهی نوشتههام تبدیل به انیمیشن بشن. دوستدار شما «یاماخ».» ویرایش شده 12 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) پارت اول مقابل درِ میانه، درِ خروجیِ زمینِ جن و ورودی زمینِ اِنس، ایستادم. نگهبان میانه با دیدنم از کانکس خارج شد و حینی که موهای فرفریش رو میخاروند، خمیازهای کشید. - فرمایش؟ کلافه و خسته نگاهم رو بهش دوختم. - یه مدتی رو میخوام به زمین انس برم. مردِ نگهبان، خمیازهی دیگهای کشید و با لحنی که خستگیش رو واگیر میکرد، سوال همیشگیش رو پرسید. - خودت رو معرفی کن. گلوم رو صاف کردم، کارت شناساییم رو به سمتش گرفتم و همزمان، با لحنی پر از غرور خودم رو به شناسش آییدم. - عامر، دو رگهی عرب و پارس، از تبار عمار و مهرگان. نیم نگاهی به کارت ملیم انداخت و حینی که اون رو به سمتم میگرفت، خمیازهی سومش رو کشید. - علت خروج و ورود؟ آهی کشیدم و با خشمی کنترل شده، علت رو به زبون آوردم. - اعصابم قاطیه، میرم یکم هوا به کلهم بخوره. چند روزی میمونم. خمیازهی چهارمش رو کشید؛ که دلم پر زد برم و خفهش کنم تا انتقام دعوام با خانوادهم رو از اون بگیرم. نگهبان دهن باز کرد و با تذکر همیشگیش، گوشم رو خراشید. - تبدیل شو بعد برو. حواست باشه که حالت حیوانیت باقی بمونی وگرنه از زمین جن طرد میشی! سری تکون دادم. MP3 کوچیک و هندسفری سیمیم رو از جیبم درآوردم و به سمتش گرفتم. سپس برای تمرکز، پلک روی پلک گذاشتم. در کسری از ثانیه گردبادی آتشین و کنترل شدهای، دورم رو احاطه کرد. قدرت من باد و آتش بود؛ باد رو از مادر پارسم به ارث برده بودم و آتش رو از پدر عربم. حالا هم به شکل ماری سیاه، به طول یک و نیم متری در اومده بودم. به سمت نگهبان خزیدم و با صدایی که حالا از حنجرهی ماریم بیرون میاومد و به کل تغییر کرده بود، بیحوصله مخاطب قرارش دادم. - هندسفری رو دورم بپیچ. نگهبان روی زانوانش نشست، هندسفری رو به دورم پیچوند و گره زد. سپس ایستاد و در رو گشود. به سمت در خزیدم. از زمینِ جن خارج شده و وارد زمین انس شدم. این جای زمین، مکان مورد علاقهم بود؛ کوهستانی و مخصوص تخلیهی روحی روانیم. دمم رو روی دکمهی پخش MP3 فشردم و آهنگ مورد علاقهم پخش شد. حینی که کلهی ماریم رو تکون میدادم و با قسمتهایی از آهنگ همخوانی میکردم، از روی قلهی کوه با سرعت به سمتِ دامنه خزیدم. - ( اسم منه دیه نیار، جلو چشام دیه ای دخترهی ای بیحیا، بدجور ازت بدم میاد) شکست عشقی نخورده بودم؛ اما شکست خانوادگی چرا! دوباره با مادرم به تیپ و تاپ هم زده بودیم. من هم هوس محسن لرستانی کردم و به زمین انس اومدم؛ چرا که آهنگهای محسن لرستانی توی زمین جن ممنوعه. دولت بخاطر اینکه آهنگهای لرستانی حادثهآفرین و تصادفساز بودن، بعد از آخرین تصادف زنجیرهای که ناشی از سرعت بسیار بالای رانندهی مقصر بود، ممنوعش کرد. ویرایش شده 20 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) پارت دوم زیر آسمون تاریک، با سرعت میخزیدم، از لابهلای بوتهی خارها لایی میکشیدم و از حشرات سبقت میگرفتم. قلبم هم هیجانزده از آهنگ و سرعتِ بالام، خودش رو به در و دیوار قفسهی سینهم میزد. با رسیدن آهنگ به بخش مورد علاقهم صدای تو دماغیِ ماریم رو پس کلهم انداختم. - ( اسم منه دیه نیار، امروز اعصابم قاطیه امروز حالم، حال سگه کفریم نکن، برو دیه بختت بسوزه آسمان، دیه شده آخر زمان تو این همه خلق خدا، ببین کی شده رقیب ما) سرم رو بالا و پایین میکردم و با سرعت به سمتِ دامنه میخزیدم. دیگه خبری از کلافگی و خشم نبود؛ در عوض هیجان زده بودم و قطعاً چشمهام از ذوق میدرخشیدن. رسیدنم به دامنهی کوه، مصادف شد با تموم شدن آهنگ. دمم رو روی دکمه فشردم و MP3 رو خاموش کردم. حالا که به حالت عادی خودم رسیده بودم، میخواستم در آرامش بخزم و از سفرم لذت ببرم. چشمم به کلبه افتاد. لبخندی روی لبهام نشست و دندونهای نیشم برق زدن. اون کلبهی بلااستفادهی منطقه بود؛ جایی که روی زمین اِنس، همیشه بهش پناه میبردم. به سمت کلبه خزیدم. با شنیدن صدا از داخلِ کلبه، متعجب سرم رو از لابهلای در چوبیش به داخل بردم تا سرک بکشم. ابروهای نداشتهم رو با دیدن یه پیرزن و زنی سالخورده توی هم کشیدم. - تف به این بخت سگی من که اینجا رو هم صاحب شدن! هوفی کشیدم و تا خواستم برای عقب گرد سرم رو بیرون ببرم، جملهای عربی به گوشم رسید. - اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو! پیرزن بود که دستهاش را به سمتِ صورتِ زنِ سالخورده گرفته بود و با لحن عربیِ غلیظ و اغراق آمیز، مدام این جمله رو تکرار میکرد. با چشمهایی ریز شده بهشون نگاه دوختم؛ من کم و بیش عربی بلدم بودم اما چیزی از حرفهای پیرزن متوجه نمیشدم. کنجکاو و بی سر و صدا، به داخل خزیدم و گوشهی تاریک کلبه، پنهان شدم. پیرزن دوباره چیزی نامرئی رو به سمتِ زن سالخورده پرتاب کرد و جملهش رو به زبون آورد. - اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو! اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو؟ در حال رمزگشایی جملهی پیرزن بودم که یکآن خشکم زد. حیرت زده و با دهنی باز به پیرزن خیره شدم؛ طوری که زبونم بیرون موند. زیر لب ناباور زمزمه کردم. - بیبیدی بابیدی بو؟ جادوگر مهربونِ سیندرلا؟ همچنان ناباور به محتوای نافاخر روبرو خیره بودم که زن سالخورده با استرس چیزی گفت. - ننه بلقیس مطمئنین که جواب میده؟ پیرزن که انگار ننه بلقیس بود، انگشت اشارهی دست راستش رو روی لب و دماغش گذاشت و با غیض غرید. - هیششش! ویرایش شده 20 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) پارت سوم سپس سر به سمت راست چرخوند و با حالتی جنون زده به پچپچ کردن با هوا پرداخت. - ننه بلقی... - هیششش! موکلم عصبی شده که جنابعالی زیر سوال بردیش. موکل؟ موشکافانه سرم رو بلند کردم و سمت راستش رو برانداز کردم؛ خبری از موکل نبود و تنها نیروی ماوراییِ حاضر، من بودم. ناباور و بیصدا خندیدم و در همون حین، لب زدم. - پیرزن کلاهبردار! لبخندزنان به ادامهی نمایش پرداختم. صدای نگران زن سالخورده به گوش رسید. - خاک به سرم! چیکار کنم از دلش دربیاد ننه؟ ننه بلقیس کف دستهای چروکیدهش رو به سطح میزِ چوبی و کم ارتفاق چسبوند. صورتِ چیندارش رو به زنِ سالخوردهی سادهلوح نزدیک کرد و چشمهای درشتش رو به اون دوخت. با لحنی سرشار از طمع زمزمه کرد. - طلا، موکلم عاشق طلاست ننه! پس از چند لحظه سکوتِ زن سالخورده که پشتش به من بود، حلقهش رو از انگشت ازدواجش بیرون آورد و روی میز گذاشت. ننه بلقیس لبخندی ملیح روی لبهای باریکش نشوند و حلقهی احتمالاً طلا رو برداشت. سپس دوباره شروع به پچپچ با موکل دروغینش کرد. ثانیههایی بعد، دوباره زن سادهلوح رو مخاطب قرار داد. - دیدار بعدی، چیزی که میگمو بیار تا کارِتو انجام بدم. زنِ بخت برگشته، کنجکاوانه سوالی پرسید. - چی بیارم ننه؟ ننه بلقیس در کمال خونسردی پاسخ داد. - موی سینهی شوهرتو. سریعاً دمم رو گزیدم تا صدای خندهم توی کلبه نپیچه. زن سادهلوح هم مثل من، واکنشش حیرت و ناباوری بود. - موی سینهی شوهرم؟ ننه بلقیس پلک روی پلک گذاشت تا زن رو مطمئن کنه. - موی سینه از دل رشد میکنه ننه، مال عاطفهست، نه مثل موی سر که مال فکره. ریشهش نامرئیه چون دل نامرئیه. وقتی این مو رو بکنی، ریشهش کنده میشه ننه. ریشهای که راز دل آدم بهش چسبیده. یه تار مو از سینهی چپ شوهرتو بِکَن بیار تا راز دل شوهرتو بهت بگم ننه! دمم رو بیشتر گزیدم تا قهقهه نزنم؛ این پیرزن واقعاً اعجوبه بود! زنِ ساده لوح برخاست و به سمت در قدم برداشت. صورت اون هم احتمالاً از شدت حیرت و ناباوری توی هم رفته بود. آخه کدوم آدم عاقلی به این پیرزن کلاهبردار اعتماد میکرد؟ - کی بیارمش ننه بلقیس؟ با این جملهی زن واقعاً به عاقل بودنش شک کردم؛ اون ساده لوح، قطعاً یه احمق بود! ویرایش شده 20 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) پارت چهارم ننه بلقیس پس از رفتن زن سالخورده ایستاد. کیف بگ و سیاه رنگش رو از داخلِ کمد بیرون کشید و حلقه رو داخلش انداخت. به سرعت به خارج از کلبه خزیدم و خودم رو توی تاریکی پنهان کردم. ننه بلقیس هم با کمر خمیدهش به سمت در قدم برداشت. از کلبه خارج شد و در رو بست. سپس به سمتی راه افتاد. من هم، بی سر و صدا، به دنبالش خزیدم؛ چرا که دلم میخواست سر از کار این پیرزن کلاهبردار دربیارم. پس از دقایقی، مقابل ماشینش که یه وانت قراضه بود، ایستاد. پیرزن و چه به وانت آخه؟ چرا این پیرزن هر لحظه من رو سورپرایز میکرد؟ ننه بلقیس در کمال حیرت و تعجب، به یکباره کمرش رو راست کرد و سوار وانت شد. تا الان کمرش خمیده بود و حالا یهویی شفا شامل حالش شد؟ با سرعت به سمت وانت خزیدم و خودم رو دور لولهی اگزوزش پیچوندم. ای کاش که خدا من رو تا رسیدن به مقصد حفظ میکرد و توی مسیر سَقَت نمیشدم! وانت بلافاصله بعد از پیچش من، خِرخِرکنان روشن شد و به راه افتاد. چند ساعتی با صدا و دودی که از اگزوز ماشینش خارج میشد، سر شد. کل مسیر چشمهام رو بسته بودم؛ چرا که مردمکهام توی حدقه بالا و پایین میشدن و به حالت تهوعم میافزودن. من رو به موت بودم! صدای قیژقیژ باز و بسته شدن درِ سمتِ راننده، نشون از رسیدن داد. پیچش بدنم رو دور اگزوز شل کردم و سقوطوارانه روی زمین افتادم. از زیر ماشین، به سختی به سمت جوب آب خزیدم و همین که رسیدم زهر معدهم رو بالا آوردم. - لعنت بهت پیرزن! اگه آرومتر میروندی میتونستم بخزم برم تو اتاقک ماشینِ قراضهت! توقف رو جایز ندونستم و با حالی خراب، از روی پل جوب خزیدم. به سرعتم افزودم و پشت پیرزن قرار گرفتم. پیرزن مقابل در یه خونهی ویلایی قرار گرفت. داخل قفل کلید انداخت، پیچوند و در رو گشود. به سمت دیوار خونهش رفتم. خودم رو دورِ لولهی گاز پیچ دادم و در همون حین به لبهی دیوار رسیدم. اطراف رو بررسی کردم، اما چیزی نبود که دورش بپیچم و خودم رو به سطح زمین برسونم. زهر دهنم رو قورت دادم و چشم بستم. دمم رو توی دهنم فرو بردم. به جلو خزیدم و پرتاب؛ روی زمین سقوط کردم. دمم رو گزیدم تا عربده نکشم؛ چرا که حس کردم تموم ستون فقراتم شکست. با تنی کوفته و با چشمهایی نیمهباز از شدت درد، مسیر حیاط تا در ورودی طی شد. هوای تابستون به قدری گرم بود که ننه بلقیس در ورودی رو نبسته بود. اما در عوض با یه پردهی توری، انگاری قصد جلوگیری از ورود حشرات رو داشت. پرده رو با دمم کنار زدم و وارد خونه شدم. گوش تیز کردم و بالاخره صدای قدمهای ننه بلقیس رو شنیدم. روی سرامیکهای خاکستری و براق کف خزیدم و خودم رو به منبع صدا رسوندم. مقابل یه در ایستاده بود. نگاهم رو به ننه بلقیس دوختم. دست راستش رو به سمت دست چپش برد و به یکباره پوستش رو جدا کرد. دهنم از شدت بهت باز موند. پوست چروکیدهی دست چپش رو روی زمین انداخت. سپس دست جوون شدهی چپش رو به سمت دست راستش گرفت و پوست اون رو هم جدا کرد. چشمهام توی حدقه گرد شدن. دستهای جوون شدهش رو به سمت سرش برد. روسروی گلگلی سفیدش رو باز کرد و همراه با اون موهای سفیدش هم از سرش جدا شدن. دمم رو توی دهنم فرو بردم تا از شدت شوک، جیغ نکشم. بعد، دستهای جوون شدهش رو به سمت صورتش برد و ناگهانی پوست چین و چروکدارش رو جدا کرد. با دیدن صحنهی آخر، پوست تنم خشکید، سفت شد و به یکباره فرو ریخت؛ از شدت تعجب، بهت و شوک پوستاندازی کردم! ویرایش شده 27 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری