رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

هانیه لبخندی زد و جواب داد:

- خواب بود، بردمش توی اتاق تا صدای بچه‌ها بیدارش نکنه. الان میرم و میارمش.
پس از رفتنش به سمت مادر و پدر چرخیدم. روی مبلی نشسته بودند و ‌با یکدیگر آرام صحبت می‌کردند.
- ببخشید که سر زده اومدم.
مادر با تعجب سر بلند کرد.
- وا این چه حرفیه میزنی امین؟! خونه‌ی غریبه که نرفتی، اومدی خونه‌ی پدر و مادرت.
مادر اشاره‌ای به مرضیه کرد و ادامه داد:
- یکم از این مرضیه یاد بگیر، مثلاً شوهر کرده رفته خونه‌ی خودش، ولی هر شب هرشب اون شوهر بدبختش رو تنها میذاره میاد اینجا. اونوقت تو تنهایی میری میشینی توی اون خونه.
مرضیه با شنیدن این حرف مادر، چشم درشت کرد و معترضانه گفت:
- وا! مامان جان شما می‌خواهی امین رو نصیحت کنی چرا من رو می‌کوبی؟!
لب روی هم فشردم تا از لحن گله‌آمیزش به خنده نیُفتم.
- خب مگه دروغ میگم مامان جان؟
پدر اما میانه را گرفت و رو به مرضیه که مثلاً دلخور شده بود گفت:
- مامانت شوخی می‌کنه مرضیه جان، ما خیلی هم خوشحال میشم که تو و امین بیاید اینجا.
لحظه‌ای مکث کرد و این‌بار رو به من ادامه داد:
- چرا سرپا وایسادی امین جان؟ بیا بشین.
لبخندی در جواب پدر زدم و روی مبل تک‌نفره‌ای در کنار پدر نشستم.
- از پرونده‌ی جدیدت چه خبر؟
پیش از آنکه من بخواهم جوابی بدهم مادر معترضانه گفت:
- ای بابا آقا محمدعلی شما حرف دیگه‌ای نداری بزنی؟ این پسر که از صبح تا شب کل زندگیش شده کار و کار، حالا یه شب هم میاد اینجا باز از کار حرف می‌زنین؟
مرضیه همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفت جواب مادر را داد.
- وقتی دو تا پلیس کنار هم نشسته باشن چه حرفی جز کار و پرونده و قتل می‌تونن با هم‌ داشته باشن آخه مادر من؟
لبخندی از حرف مرضیه بر لبم نشست و در همان حین هانیه درحالی‌که یاسمین را در آغوش داشت به سمت من آمد.
- انگاری شوق دیدن عموش بیدارش کرده.
لبخندی از حرف هانیه بر لبم نشست و همانطور که از جای برمی‌خاستم، دست پیش بردم تا دخترک خواب‌آلود را به آغوش بکشم.
- آره عمو جون؟ دلت برای من تنگ شده بود؟
به صورت سفید و کوچک دخترک خیره ماندم، چشمان مشکی و درشتش تصویر چشمان یاسین را برایم زنده می‌کرد؟
- خوبی عمو جون؟ 
دخترک دستان کوچکش را جلو آورد و نرمی دستانش را به ریش‌های نسبتاً بلندم کشید. آخ که دخترک با کارهایش عجیب دل می‌برد و یاسین کجا بود تا دلبری‌های دخترکش را ببیند؟! بغضی که گلویم را گرفته بود قورت دادم و بوسه‌ای بر دست سفید و کوچک دخترک زدم. دلم می‌خواست گُله‌به‌گُله‌ی صورت زیبایش را غرق بوسه کنم، اما ریش‌هایم صورت لطیفش را می‌آزرد و من دلم را با بوسه زدن به دستانش راضی می‌کردم. 
***

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...