رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • بنیان‌گذار

 

پارت 51

 گلبهار خواست خواست خودش را میانشان بیندازد که داریوش با دستش او را پشت سرش ثابت نگه داشت. سامیار پوزخند زد. 

ـ فکر کردی می‌ترسم؟

همان لحظه، سامیار انگشتش را روی ماشه جابه‌جا کرد. فقط همان  یک اشتباه مقابل داریوش کافی بود، کافی بود. مثل برق به سمتش پرید. مچ دستش را گرفت و به سرعت چرخاند! اسلحه از دستش جدا شد و با صدای بلندی روی پارکت افتاد. سامیار خواست دوباره حمله کند اما این بار مشت داریوش محکم‌تر از قبل روی فکش نشست. اینبار با صدای بدی روی زمین افتاد. داریوش اسلحه را برداشت و ضامنش را کشید بعد، آن را روی میز پرت کرد. از یقه‌ی سامیار گرفت و تا دم در کشان کشان او را دنبال خودش کشید،  تقریباً او را به بیرون هل داد. ناجی و گلبهار از ترس لال شده بودند، گلبهار برای چند لحظه حتی گریه کردن را هم از یاد برده بود! سامیار نفس‌نفس می‌زد. خون گوشه‌ی لبش را با پشت دست پاک کرد و چشم‌هایش میان داریوش و ناجی چرخید سپس  با یک لبخندی مسخره گفت:

ـ امشب... شب توئه.

مکث کرد. انگشتش را تهدید وار در هوا تکان داد و گفت:

ـ کاری به کارت ندارم. ولی فکر نکن اینجا تموم شد.

نگاهش برای لحظه‌ای روی ناجی ماند. بعد آرام از پله‌ها پایین رفت. ناجی با نگرانی جلو آمد.

ـ داریوش...

داریوش حتی فرصت حرف زدن به او نداد. دست گلبهار را گرفت، او را داخل اتاق کشیدو در را محکم، درست مقابل صورت ناجی بست. صدای بسته شدن در، اتاق را لرزاند. ناجی از شدت خشم چنگی به موهایش کشید، قطعا که در آن اتاق را دیگر باز نمیکرد، با قدم های بلند از عمارت خارج شد، حتی در آن جشن هم نمیماند، بدون گفتن به پدرش، از باغ خارح شد و از راننده خواست او را به خانه برساند.

درون اتاق گلبهار چند ثانیه فقط سکوت و نفس‌های سنگین هر دو شنیده می‌شد. داریوش نزدیک گلبهار ایستاد و  نگاهش با اضطراب تمام صورت او را می‌گشت.

ـ مطمئنی کاری باهات نکرده؟

گلبهار از شوک اتقاقات افتاده لال شده بود. داریوش با سماجت اسمش را صدا زد:

ـ گلبهار...

صدایش آرام‌تر شد.

ـ اگه یه تار مو از سرت کم کرده باشه...

گلبهار حرفش را برید. تازه به خودش آمده بود.

ـ میگم کاری بم نداشت...

اشک از گونه‌هایش پایین می‌آمد. انگار اشک هایش راهشان را باز هم پیدا کرده بودند. با دیدن داریوش آنقدر طلبکار مقابش، صحنه های چندی قبل که ازاو دیده بود در خاطش زنده شده و بدون آنکه حرفش را مزه کند، با بفض گفت:

ـ من... من از دست تو داشتم گریه می‌کردم!

داریوش انگار جمله را درست نشنیده باشد. رنگ نگاهش پرید، ابرو هایش را کمی جمع کرد و گفت:

ـ من؟

گلبهار همان لحظه فهمید چه گفته بود،  آهسته روی لبه‌ی تخت نشست. دو دستش را روی صورتش گذاشت. سعی کرد نفسش را منظم کند و به گندی که زده بود فکر نکند. داریوش حرکات او را زیر نظر گرفت و آرام کنار او روی تخت نشسته. برای اولین بار، بی‌آنکه اجازه بگیرد، دست روی شانه های عریان او گرفت و سمت خودش چرخاند. در چشمان خیسش خیره شد و با جدیت گفت:

- من چیکار کردم که از دست من گریه کنی؟

گلبهار لبش را به دندان کشید، باز هم از تصور داریوش و ناجی... قلبش فشرده شد! اما سکوت کرد، داریوش این بار محکم‌تر شانه‌هایش را گرفت.

ـ با توام.

نگاهش از چشم‌های خیس او تکان نمی‌خورد.

ـ من چیکار کردم؟

دیگر طاقت گلبهار تمام شد. همه‌ی ترس، حسادت، دلخوری و بغض چند روز گذشته، یکجا شکست. اشک‌هایش با شدت بیشتری پایین آمد و با صدایی که میان گریه می‌لرزید گفت:

ـ چون بهم دروغ گفتی!

داریوش اخم کرد. اصلا نمیفهمید منظور گلبهار چه بود و چه چیزی تا آن حد او را آزرده خاطر کرده بود. آخرین برخوردی که از او یادش می آمد، دیشب بود که با حال خوش او را راهی عمارت کرده بود. با تعجب پرسید:

ـ چی؟

گلبهار حس میکرد دیگر توان نگه داشتن همه چیز را درون خودش نداشت، تسلیم شده بود! مقابل آن حسی که داشت قبلش را مچاله میکرد تسلیم شده بود. نگاهش را از داریوش نزدید و مستقیم خیره به او گفت:

ـ گفتی... گفتی بین تو و ناجی چیزی نیست...

هق زد، انگار کنترل حرف و ها رفتارش را از دست داده بود. ادامه داد:

ـ اما خودم دیدمت که...

نگاهش را دزدید و با صدای آرام تری گفت:

ـ داشتی می‌بوسیدیش!

داریوش شوکه شد! چند ثانیه در سکوت فقط رد پایین آمد گلوله اشک از چشم گلبهار سمت لبش را دنبال کرد. ناباوری، جای خشم را گرفت. بعد خیلی آرام گفت:

ـ من ناجیو نبوسیدم! هیچ وقت!

گلبهار با دلخوری سر تکان داد. انگار باور حرف های داریوش، برایش غیرممکن بود.

ـ خودم دیدمتون، یکم پیش... توی اتاقت!

داریوش همان لحظه فهمید تمام سوءتفاهم از کجا شروع شده بود. در دلش باز هم لعنتی نثار ناجی کرد. سپس خیره خیره صورت خیس گلبهار را که به شدت مظلوم دیده میشد را نظاره کرد، سپس خودش را که باعث خیس شدن آن چشم ها شده بود را لعنت دوباره ای فرستاد. اینبار عمیق تر نگاهش کرد، گردنبند ظریف تاج که روی پوست گردنش می‌درخشید و  باز هم چشم‌هایی که بیش از خشم، از شکستن اعتماد درد می‌کشیدند. سرش را بی مقدمه نزدیک صورت گلبهار کرد، شانه هایش را هنوز گرفته بود و او را نزدیک خودش کشید:
- مطمهنم تو با چشمات نیدید ک من کسیو بوسیدم فقط داری قضاوتم میکنی خانم سورش!

باز هم سرش را نزدیک تر برد. نگاه هایشان میخ هم شده بود و گلبهار  هیچ جوابی نداد. راست میگفت... او فقط نزدیکی میانشان را دیده بود. نفس هایش از شدت گریه تند شده بود و فقط خیره نگاهش کرد.

فاصله‌شان به اندازه‌ی یک نفس شده بود. تقریبا جفتشان تسلیم اتفاق شده بودند! داریوش برای اولین بار چشم بر عقلش بسته بود و افسار را دست قلبش سپرد. چشم هایش را برای چند ثانیه بست. قلبش وحشیانه میکوبید و او هم داشت تسلیم آن حسی که قبلش را به آنطور تبدین وادار میکرد میشد.

چشم هایش را که باز کرد، اولین صحنه لب های سرخ و برجسته گلبهار که با اشک هایش خیس  و براق شده بودند به چشمش نشست. نفس های سنگینش به صورت گلبهار میخورد و او هم هیچ دست کمی از داریوش نداشت! نگاه خمارش را به چشمان گلبهار دوخت و با لحن آرامی گفت:

- من تو اتاقم کسیو نبوسیدم اما الان...

جمله‌اش نیمه‌تمام ماند. او تنها پیشانی‌اش را آرام به پیشانی گلبهار تکیه داد. هر دو برای لحظه‌ای چشم‌هایشان را بستند. انگار تمام هیاهوی عمارت، تمام دشمنی‌ها و تمام صدای جشن، پشت همان در جا مانده بود. فقط سکوت بود و ضربان قلبی که هر دو آن را می‌شنیدند. داریوش دست هایش را از شانه های گلبهار بالا کشید و قاب چهره اش کرد، قبل از آنکه جفتشان حتی فرصت نفس کشیدن داشته باشند، لب های داریوش روی لب های داغ گلبهار نشست و تشنه، لب هایش را به دندان کشید.

دست های گلبهار بلافاصله دور گردن داریوش نشست، بدون فکر و منطق، آنچنان عمیق یکدیگر را میبوسیدند که صدای بوسه هایشان، از صدای موسیقی فراتر رفته بود. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 51
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: داریوش بی تاج نویسنده: نسترن اکبریان ژانر رمان: مافیایی، عاشقانه خلاصه رمان: در شهری که هر قدم می تواند آخرین قدم باشد، مردی با لقب بی تاج، مغز متفکر یک امپراتوری زیرزمین

فصل اول_ تاج افتاده پارت اول هوای صبح، سنگینی و رطوبت داشت.  خسرو سورش، سر دسته باند تاج بود که مرگ نا به هنگامش، همه را در بهتی عظیم فرو برد. اعضای باند، هر کدام با چهره ای غم آلود و نگاهی

پارت دوم خانه هنوز بوی عطر تلخ خسرو را می‌داد. بویی که به پرده‌ها، مبل‌ها و حتی دیوارها آغشته بود. داریوش روی تخت نشست و سرش را در مشت گرفت. پیش از همه، او بود که نمیخواست رفتن خسرو را بپذیرد، هم

  • بنیان‌گذار

پارت 52

چند دقیقه بعد،مسیر بوسه های داریوش پایین تر آمد و پوست براق گردن گلبهار را به دندان کشید ، زیر گوشش را بوسید و نفس های داغ و پر هیجانش زیر گوش گلبهار، او را هم بی تاب کرده بود.

دستش بی قرار دنبال زیپ لباس گلبهار میگشت، با یک حرکت زیب لباس را پایین کشید و لباس روی شانه های گلبهار شل شد. یک حرکت کافی بود  تا لباس ازتنش بیوفتد و داریوش، با بی قراری آن حرکت را زد. لباس از شانه های دلربا پایین افتاد و تن نیمه عریانش عطش داریوش را تند تر کرد. پیراهن نیمه باز خودش را کامل در آورد و باز هم، لب های گلبهار را اسیر بوسه های تندش کرد. نفس کشیدن برای جفتشان سخت شده بود. گلبهار را روی تخت هل داد و روی تنش خیمه زد. سینه هایشان از فرط هیجان بالا پایین میشد و نفس نفس میزدند.

- داریوش...

قبل از آنکه کلمه دیگر از میان لب هایش خارج شود باز هم بوسه های شدید داریوش او را ساکت کرد. فکر نمیکرد، فقط میدانست که تمام وجودش آن لحظه گلبهار را میخواست... کمربند شلوارش را باز کرد و بوسه هایش را عاشقانه تر، از گردن گلبهار پایین تر کشید، ترقوه اش، بالای سینه اش و بعد هم جایی که نفس های تند گلبهار را به ناله های ریز تبدیل کرد. دخترک فقط یک چیز میدانست، میخواست یک کلام از زبان داریوش بشوند تا او هم خودش را تسلیم دست او کند، باز هم بی قرار صدایش زد و با دست سر او را از تنش جدا کرد.

- داریوش... چرا... چیکار داری میکنی؟

داریوش سر بلند کرد، چشم هایش سرخ و خمار شده بود و نیاز را فریاد میزد. چند ثانیه نگاه به گلبهار انداخت. باز هم تنش را بالاتر کشید و سرش را نزدیک لب های متورم و کبود شده گلبهار نگه داشت. نفس داغش را توی صورت او فوت کرد و با صدای خش داری گفت:
- به نظرت چرا؟ 

بوسه ریزی روی لب هایش نشاند و زبانش را روی خیسی لب هایش کشید، گلبهار از لذت چشم بست و باز هم نفس داغ داریوش، همراه با کلمات توی صورت او خورد:

- میتونه برا این باشه که دوست داشتنت دیگه داره روانیم میکنه؟ نیاز خواستنت عقلمو از کار انداخته و عطر تنت داره کنترل تنمو از دست خودمم میگیره؟

گلبهار لال شده بود. قلبش وحشیانه میکوبید.چشم باز کرد و مقابل صورتش، چشم های سرخ داریوش را دید، بی آنکه کلمه ای برای جواب دادن به اعتراف داریوش بگوید، دست هایش را قاب چهره اش کرد و اینبار، خودش لب های داریوش را اسیر کرد. همان حرکت کافی بود تا داریوش تشنه تر شود. دست هایش بی مهابا روی تن گلبهار کشیده میشد و لباسش را به سرعت خارج کرد. صدای بوسه هایشان کل اتاق را پر کرده بود و استکاک تن لختشان روی یکدیگر، تب به جان جفتشان انداخت. 

آنقدر غرق معاشقه با یکدیگر بودند که حتی صدای ضربه های متعددی که به در اتاق کوبیده میشد را نمی شنیدند. کمالی پشت در اتاق کلافه شده بود، برای بار آخر محکم تر به در اتاق ضربه زد اینبار با پا!

داریوش شوک زده سرش را بلند کرد و سمت در چرخید، گلبهار خجالت زده لحاف را تا بالای تنش بالا کشید و نگاهش را سمت در دوخت. داریوش کمی فاصله اش را با گلبهار بیشترکرد و با خشم داد زد:
- کیه؟!

کمالی که بلاخره صدایی از او شنیده بود، خیالش راحت شد و گفت:

- منم داریوش! اجازه هست بیام داخل...

جفتشان هول کردند، داریوش از روی تخت پرید و گلبهار لحاف را بالا تر برد، چنگی به شلوارش زد و گفت:

- صبر کن کمالی! صبر کن!

داریوش نیم‌نگاهی به گلبهار انداخت. گونه‌هایش از شرم گل انداخته بود و خودش را میان لحاف پنهان کرده بود. موهای پریشانش روی شانه‌های برهنه‌اش ریخته بود و هنوز نفس‌هایش آرام نگرفته بود.

لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لب داریوش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر چیز، از آسودگی می‌آمد. آسودگی از اینکه بالاخره آن دیوار بلند میانشان فرو ریخته بود. با عجله دکمه‌های پیراهنش را بست و زیر لب غر زد:

ـ بی‌شرف... الان وقت اومدن بود؟

صدای آرش کمالی دوباره از پشت در بلند شد:

ـ داریوش؟ همه دارن دنبالت می‌گردن. اوضاع پایین به هم ریخته.

داریوش نفسش را با کلافگی بیرون داد.

ـ دو دقیقه  وایسا...

ـ بجنب بجنب...

داریوش چشم‌هایش را بست و آرام زیر لب لعنتی فرستاد. بعد برگشت سمت تخت. نگاهش که به گلبهار افتاد، برای چند ثانیه همه چیز را فراموش کرد. آرام کنار تخت نشست.

- میام الان از جایی که موندیم ادامه میدیم...

سپس بوسه ریزی روی لب های سرخ گلبهار کاشت و  همان لحظه صدای محکم‌تری از پشت در آمد.

ـ داریوش! پایین تیراندازی شده! حاج منصور و سامیار درگیر شدن... چیکار میکنی تو؟ گلبهارم اونجاست؟

داریوش با حرص از جا بلند شد.

ـ آرش... گور باباشون میفهمی...

قفل را باز کرد اما خودش پشت در ایستاد تا داخل اتاق دیده نشود. کمالی تا چشمش به قیافه‌ی آشفته‌ی داریوش افتاد، ابرویش بالا پرید. عرق سردی روی پیشانی داریوش نشسته بود و حالت خمار چشم هایش گویای همه چیز بود... کبودی کنار گردنش را هم که اصلا ندید گرفت! کمالی خجالت زده سرش را زیر انداخت و گفت:

ـ انگار بدموقع مزاحم شدم!

نگاه داریوش برزخی شد. 

- گوه نخور بگو ببینم چیشده!

کمالی خنده‌اش را جمع کرد.

ـ سامیار پایین داره مهمون‌ها رو علیه شرکت تحریک می‌کنه. چند نفر از اعضای هیئت‌مدیره هم دورش جمع شدن. منصور و احمد اسلحه کشیدن، مهمونا ریدن به خودشون وحشتناکه اوضاع!

اخم داریوش عمیق‌تر شد. نگاهی کوتاه به داخل اتاق انداخت؛ گلبهار حالا لباسش را مرتب کرده بود و  و داشت از تخت بلند میشد. او هم نگران شده بود. داریوش آرام گفت:

ـ دو دقیقه دیگه پایین میام.

کمالی سعی کرد خشمش را کنترل کند. با جدیت بیشتری گفت:

- به ناموسم خیلی داغونه اوضاع وگرنه نمیومدم یه دیقه هم وقت نیست الان اینحا حرفم که میزنیم...

گلبهار دلش شور افتاده بود. به داریوش ازپشت سر گفت:
- تو برو ولی مراقب باش منم الان میام...

داریوش به سرعت سمت او چرخید  گفت:

- همینجا میمونی تو! میام من یکم دیگه!

سپس نگاه تندی به کمالی انداخت و از اتاق خارج شد. همقدم با کمالی پله های عمارت را پایین رفتند، داریوش چنگی به موهای نا مرتبش کشید و گفت:

- سر چی؟!
کمالی سریع منظور داریوش را گرفت و گفت:

- والا منم نفهمیدم انگار سامیار درمورد دختر حاج منصور یچیزی گفت که یهو منصور اسلحه کشید برا سامیار، پشت سرش همه اسلحه کشیدن، دست به بقه شدن یه سری اصن ریده شده تو مراسم...

داریوش وقتی از عمارت خارج شد، صحنه مقابلش دست کمی از یک جنگ تمام عیار نداشت! همه چیز روی زمین ریخته بود و آدم ها، به جان یکدیگر اقتاده بودند، بین جمعیت، حاج منصور را پیدا کرد که اسلحه اش هنوز هم سمت سامیار بود و یکی دو نفر سامیار را حالت زانو زده جلوی او نشانده بودند. کامران و بهرام سلطانی هم از پشت سر انها اشاره اسلحه شان سمت چند بادیگارد منصور رفته بود!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...