رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • بنیان‌گذار

 

پارت 26

مزه کیکی که از یخچال کمالی خورده بود هنوز هم ته دهانش بود. با قدم های آرام به شرکت نزدیک شد. موهای پر پشتش بلند تر از حد معمول شده بود. آنها را هم با ژل خانه کمالی حالت داده بود. مرتیکه حسابگر تمام محصولات مراقبتی اش خارجی اصل بودند! با کف دست ریشش را مرتب کرد. به نگهبانی رسیده بود. قبل ازآنکه کلام باز کنند گفت:

- وکالت پنجاه و یک درصد این شرکت با منه. سالهای زیادیه همدیگه رو میبینم. برای خودتون دردسر درست نکنید.

چیزی نگفتند و مانع ورودش نشدند. آنها داریوش را بیش از سامیار در آن شرکت دیده بودند و حرفش، برای آنها سند بود.به طبقه دوازدهم رسید، کراواتش را شل‌تر از قبل بسته بود و وکالت‌نامه‌ تا شده را لای دستش نگه داشته بود.راهروی طبقه‌ دوازدهم مثل همیشه ساکت بود؛ آن سکوتِ تمیز و گران‌قیمت ساختمان‌های تاج. کف مرمرها زیر نور سقفی برق می‌زدند و صدای قدم‌های او، سنگینی در فضا می‌انداخت. از پشت شیشه‌های مات اتاق جلسه، سایه‌ی آدم‌ها معلوم بود. در را باز کرد و با نگاه به ساعت لوکس گران قیمتش گفت:

- پونزده دیقه دیر کردم. مگه نه کمالی؟

کمالی سرش را آرام تکان داد. سامیار اخم هایش در هم و چشمان قهوه ایش خشمگین بود. داریوش با قدم های بلند سمت سامیار رفت. پشت صندلی او ایستاد و با دست هایش شانه های او را فشرد:

- خوبی پسر عمو؟ میبینم زیادی به این صندلی عادت کردی. امروزم میذارم بشینی.

- داریوش حوصله کسشر گفتن هاتو ندارم. اصن کی به تو اجازه ورود به این شرکتو داد؟

داریوش ارام خندید. از پشت سامیار راه گرفت تا آن سر میز، روی صندلی خودش بنشیند. نگاه همه با او حرکت کرد. هر ده نفرشان منتظر و کلافه بودند. صبح حساب همه آنها از سمت بانک مسدود شده بود. کل حساب های وابسطه به تاج! داریوش روی صندلی اش نشست و با خونسردی، برگه وکلت را باز کرد.

- بصورت رسمی وکالت بیشترین سهام این شرکت با منه. اجازه؟

سامیار با شتاب بلند شد. خیره به او نامدار نیز از جا بلند شد. سمت داریوش قدم تند کرد و برگه را از دستش کشید. داریوش به صندلی اش تیکه زد. هر بند بیشتر میخواند، چهره اش سیاه تر میشد. ترس در چشمان نامدار موج میزد و کامران شایگان نیز اخم به چهره نشانده بود. داریوش اشاره به صندلی خسرو زد و گفت:

- برو بشین. همونجا میخونی. نامدار! چیزی برای گفتن داری؟

نامدار به سرعت نگاهش را به داریوش دوخت زبانش بند آمده بود. داریوش با خونسردی کامل ریش هایش را مرتب کرد وگفت:

- شرکت به خاطر شما دو نفر نزدیک ورشکستگیه! حقوق کارمندا، بدهی بانک، مبلغ پروژه کیش! مگه مسعول مالی نیستی نامدار؟ تو چی سامیار! نجات بدید شرکتو. برنامتون چیه به منم بگید.

رادین بصورت جدی وارد بحث شد. 

- شریکای روس دارن بهم فشار میارن سر جریان کیش. کل حسابا بسته شده! نه فقط من، حساب همه، جریان چیه داریوش! غیرممکنه همش از طرف بانک باشه.

داریوش آرام خندید و گفت:

- معلومه که کار منه!

همین را که گفت، چهره کامران بیشتر درهم شد. دستش را روی میز کوبید و گفت:

- مسخره کردی مارو؟ به چه حقی؟ 

- خواستم یاداوری کنم به تک تکتون که تاج بی صاحاب نیست که هرکی هر گوهی میخواد بخوره. 

سامیار بالاخره سکوت سنگینش را شکست. داشت زیر فشار و حرص له میشد!

- تو صاحبش نیستی!
- تو صاحبشی؟ نامدار مبلغ دقیق ضرر رو محاسبه کردی فکر کنم. دقیق چند میلیون دلار بود؟ حساب شخصی سامیار توانایی پرداختش رو داره؟ 

فک نامدار سفت شد. لپ هایش تو رفته تر از همیشه بود. پوشه زیر دستش را باز کرد و گفت:

- تا صبح میخوای رجز بخونی؟ تو چی؟ میتونی کاری کنی؟ به هفته دیگه این وضع ادامه داشته باشه قرار مصادره...

 

دستش را داخل جیب کتش برد. چند ثانیه همه نگاه‌ها دنبالش رفت. بعد فلش کوچک را روی میز سر داد. فلش با صدای آرامی وسط میز ایستاد. نگاه همه با فلش حرکت میکرد. در ادامه نگاهش را به لیلا دوخت. سر به زیر داشت به مکالمات گوش میداد.

- زیر نظر خانم مرادی از هارد استفاده کنید.

بعد به کمالی نگاه کرد.

- کمالی روی کل روند پرداخت و برداشت ها از این به بعد نظارت داره. بالاخره سپردن اینهمه پول به کسی که تاجو تو این هچل انداخته تبعات داره. مگه نه سامیار؟

سامیار برگه وکالت را روی میز کوبید:

- فکر نکن همه چیز تموم شده! من هنوز شروع نکردم پسرعمو.

سپس پشت به همه خارج شد. صدای کوبیده شده در، در قضای اتاق پیچید. داریوش به رادین نگاه کرد.

- امشب راهی کیش شو. منم صبح میام ببینم اوضاع چجوریه.

سپس به کل جمع نگاه کرد.

- جلسه هیئت مدیره بعد از برگشتم از کیش برگذار میشه. 

نگاهش را توی جمع چرخاند و گفت:

- اگه کسی سوالی نداره جلسه تمومه. هرکس از این به بعد مسعول کار خودش!
صندلی‌ها یکی‌یکی عقب کشیده شدند. اعضا آرام از اتاق خارج شدند. حاج منصور آرام تسبیح می‌چرخاند. وقتی اتاق خالی شد، دستش را روی میز گذاشت و گفت:

- صبح بعد مراسم سوم هفته خسرو راهی می‌شی؟

داریوش سر تکان داد. می‌دانست اشاره حاج منصور  برای همراه کردن ناجی با اوست. 

- بله. 

- به ناجی خبر میدم پس... 

میان حرف حاج رضا آمد:

- میخوام به چندتا مکان سربزنم حسابرسی کنم، بنظرم امن نیس.. 

حاج منصور با بلند شدنش کلام داریوش را قطع کرد و گفت:

- منم راهی بندر عباسم. کانتینر های جدید از دبی وارد شده، باید رسیدگی کنم. مطمعنم که خوب امنيت ناجیو خودتو حفظ میکنی. بهش خبر میدم. 

داریوش سکوت کرد. تهدید زیرپوستی حاج منصور را خوب فهمیده بود. شرط همراهی حاج منصور با او، رابطه خوب میان ناجی و داریوش بود.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 27

صبح آن روز عمارت سوروش بوی گلاب و اسپند گرفته بود. یک هفته از مرگ خسرو میگذشت و زندگی، برای بازمانده ها به سرعت نور ادامه داشت. خدمه از سحر بیدار بودند، حاج رضا به باغچه و درخت ها دستی کشیده بود و بساط پذیرایی را چیده بود. سینی های چای به سرعت میان مهمان ها و مرد های آراسته کت شلواری می چرخید. دسته دسته زیر سایه های درخت ایستاده بودند. برخی با یکدیگر آهسته حرف میزدند و بعضی هم سیگار دود میکردند.

باد خنک پاییزی پارچه بزرگ مشکی سر در عمارت را آرام تکان میداد. گلبهار از پنجره اتاقش حیاط را نگاه می‌کرد. این اولین باری بود که بعد از برگشتنش، عمارت را این‌همه شلوغ می‌دید. ذهنش گیر پیام آخر شبی داریوش مانده بود. حدود سه و چهار صبح برایش یک شعر فرستاده بود. گوشی اش را باز و مجدد متن شعر را زیر لب زمزمه کرد:

- نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشاراتِ نظر، نامه‌رسانِ من و توست...

ذهنش آشوب بود. حتی نتوانسته بود جواب دهد، یا حداقل معنی اش را بپرسد. یکجور اضطراب عجیبی مقابل داریوش گرفته بود که درکش برای دختری مانند او سخت بود. همیشه حرفش را رک زده بود و در رابطه با تمام پسر هایی که تا کنون در زندگی اش آمده بودند، به شدت قاطع و منطقی رفتار میکرد. اما داریوش... فرق داشت! نمیداست دقیقا چه چیزی میان آنها میگذشت اما هر چه که بود، باعث میشد زبان دلربا کوتاه، وسواس در انتخاب کلمات حین مکالمه با او و از همه عجیب‌تر، ترس مبهمی بود از اینکه این رشته‌ی باریک میانشان، ناگهان پاره شود.

لباس مشکی ساده‌ای پوشید؛ مانتوی بلند، روسری مشکی و فقط یک ساعت نقره‌ای باریک روی مچش. جلوی آینه ایستاد. چشم‌هایش هنوز از کم‌خوابی قرمز بود. از همان ساعتی که با صدای پیامک داریوش بیدار شده بود، خواب نداشت. دستش بی‌اختیار روی لبش نشست... همان نقطه... همان جایی که چند شب قبل انگشت‌های داریوش لمسش کرده بودند. سریع دستش را پایین انداخت.

ـ دیوونه شدی...

صدای در اتاق آمد. از خدمه بود.

ـ خانم... مهمونا رسیدن.

ـ میام.

حیاط عمارت پر شده بود. نامدار، کامران شایگان، لیلا مرادی، چند مدیر قدیمی تاج، شرکای تجاری و آدم‌هایی که سال‌ها کنار خسرو کار کرده بودند. نگاه های تیز و جستجوگر. همه نگاه ها دنبال داریوش میگذشت. میان آن جمع ها، اخبار قدرت نمایی به سرعت و حتی با اغراق بیشتری پخش میشد.

سامیار کمی دورتر از جمع ایستاده بود. کت مشکی خوش‌دوختش را پوشیده بود اما صورتش از بی خوابی کدر و رنگ پریده بود. او هم از دیروز خواب نداشت. داشت در ذهنش نقشه زمین زدن داریوش را میکشید. میدانست که مالک واقعی سهام را زودتر از او پیدا کرده بود و بابت این خودش را لعنت می فرستاد. 

همان لحظه صدای موتور بنز مشکی داخل حیاط پیچید. همه ناخودآگاه برگشتند. ماشین آرام توقف کرد و داریوش با ابهت عجیبی پیاده شد. کت مشکی، پیراهن مشکی، کراوات دودی. خط ریش مرتب و موهای حالت داده شده. شیک بودنش برای سامیار شبیه تو دهنی می مانست. انگار داشت با خط اتوی شلوارش غرور سامیار را خراش میداد. اما علی رغم هر چیز، خستگی از چشمان او هم می بارید! چند نفر جلو رفتند و با گرمی به او تسلیت گفتند.

گوشه لب سامیار به پوزخند کش آمد! قدرت احترام میخرید! انگار نه انگار آنها همان هایی بودند که حین خواندن وصیت با نگاهشان داریوش را تحقیر کرده بودند و حال مانند پروانه دورش میچرخیدند. اما  داریوش فقط با تکان سر جواب می‌داد. نه لبخند... نه تعارف اضافه.

نگاهش میان جمعیت گشت و روی گلبهار ایستاد. طولانی نگاهش کرد.  جز یکی دوتا تماس تلفنی کوتاه در این دو روز او را ندیده بود. و البته فکر ناگهانی آن شبی که درون ویلا توی بغلش خوابیده بود... همان فکری که خواب را دیشب به او حرام و دستش را به نوشتن آن بیت شعر پیش برده بود.

گلبهار آرام سر تکان داد. داریوش هم همان‌قدر کوتاه جواب داد. بی‌آنکه حتی  کسی متوجه کشش نگاهشان شود.

ناجی تقریبا با دویدن خودش را به داریوش رساند. تقریبا زودتر از همه آمده یود و دم صحبی یک بحث لفظی بی مورد را با سامیار هم تحمل کرده بود. با دیدن داریوش چشمانش به وضوح برق میزد. با لبخند گفت:

- بالاخره پیدات شد.

داریوش نگاهش کرد.

ـ صبح بخیر.

ناجی اخم مصنوعی کرد. سیاست زنانه اش اخر کار دست داریوش میداد...

ـ صبح بخیر؟

بعد آرام‌تر ادامه داد:

ـ دیشب تا سه صبح آنلاین بودی.

داریوش پوزخندی زد. پدر و دختر داشتند بیش از حد او کنترل میکردند.

ـ خوابم نبرد.

ـ معلومه.

نگاهش روی صورت داریوش چرخید. چشمانش کمی سرخ بود.

- تو سیگار و قهوه خفه کردی خودتو. بو گند سیگار میدی.

داریوش چیزی نگفت.

فقط دست کوتاهی روی بازوی ناجی زد و از کنارش گذشت.

-  بعد مراسم حرف می‌زنیم.

روحانی شروع به خواندن قرآن کرد. همه ساکت شدند. صدای تلاوت، تمام حیاط را پر کرده بود.

گلبهار  تنها گوشه ای نشسته بود و چشمش اما ناخودآگاه هر چند دقیقه یک‌بار سمت داریوش می‌رفت. و داریوش، پیش چندتا از کله گنده های تهران، پچ میزدند و سامیار از حسادات داشت منفجر میشد! دلش میخواست همانجا اسلحه میکشید و به ثانیه ای او را حذف میکرد. 

بعد از پایان مراسم قرآن، مهمان‌ها آرام‌آرام برای صرف صبحانه داخل سالن رفتند.

صدای همهمه دوباره بلند شد. خدمتکارها ظرف‌های آش، نان سنگک داغ، پنیر، خامه و چای می‌آوردند.

گلبهار تازه فنجان چایش را برداشته بود که ناجی کنارش نشست. با لبخند گفت:

- اجازه هست؟

گلبهار هم لبخند کوتاهی زد.

ـ حتما.

چند لحظه هر دو ساکت ماندند. ناجی قاشق کوچکش را داخل استکان چرخاند.

ـ حالت بهتره؟

گلبهار نمیدانست به کدام حال بدی اشاره دارد اما آرام و با احترام گفت:

- خداروشکر.

ــ شنیدم اون شب حسابی هوای داریوش رو داشتی. به جمعممون خوش اومدی.

سپس آرام خندید. گلبهار لبخند کم‌رنگی زد.

- حتی میخواستم بیام پیشت ولی نشد دیگه. خداروشکر که خوبی. توهم چشمات قرمزه. نخوابیدی؟

گلبهار ناخودآگاه نگاهش را بالا آورد. اتفاقات ویلا را مرورکرد و با حفظ آرامشش گفت

ـ خوابیدم. خاک شاید رفته...

ناجی سر تکان داد و گفت:

- داریوشم معلومه کلا نخوابیده. شبا نمیاد اینجا؟

گلبهار حس بدی داشت. انگار داشت باج اطلاعاتی به ناجی میداد!

- نه بعد دعواش با سامیار تقریبا نیمده... از کجا میدونی نخوابیده؟

یک آن حس کرده بود شاید داریوش شب را پیش ناجی بود... حسادت  عجیبی او را قلقک میداد. مخصوصا وقتی فکر میکرد شاید کنار ناجی به او پیام داده باشد. ناجی آرام خندید:

ــ از قیافه‌ش.

بعد با شیطنت ادامه داد:

ــ البته از اخلاقش بیشتر. هر وقت نخوابه اعصاب نداره.

گلبهار بی‌اختیار نفس راحتی کشید. ناجی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد انگار یاد چیزی افتاده باشد گفت:

- چمدونمم نبستم هنوز. 

گلبهار سر بلند کرد.

- چمدون برای چی؟ جایی میری؟

ــ من و داریوش میریم کیش.

قاشق از دست گلبهار داخل نعلبکی افتاد. صدای برخورد فلز با چینی، میان همهمه سالن بیشتر از چیزی که باید به گوشش آمد. حسادت رفع شده اش با شدت بیشتری برگشت. 

ــ کیش؟

ـ آره. نمیدونستی؟  یه سری کارای شرکت مونده.

چهره گلبهار کاملا عوض شد.

ـ فردا؟

ـ احتمالا بعد مراسم یا نهایت شب راهی میشیم.

گلبهار بی‌اختیار با چشمش دنبال داریوش گشت. آن طرف با حاج منصور و کمالی صحبت می‌کرد. هیچ اشاره‌ای به این سفر نکرده بود. حتی یک کلمه!

ناجی ادامه داد: گلبهار فقط گفت:

ـ آها...

همان یک کلمه هم پر بود از دلخوری.

چند دقیقه بعد داریوش وارد سالن شد. چند نفر از مدیرها دنبالش راه افتادند. نامدار هم نزدیک شد.

ــ داریوش، درباره حسابای پروژه...

داریوش بدون اینکه توقف کند گفت:

ــ بعد مراسم.

نامدار عقب رفت. داریوش مستقیم سمت میز چای آمد. استکان برداشت. همان لحظه نگاهش به گلبهار افتاد. نگاه کوتاهی بینشان رد شد. او آرام نزدیک آمد. طوری که کسی توجه نکند.

ــ صبح بخیر.

گلبهار خیلی آهسته جواب داد. دلخور بود. او چشم بسته اختیار تمام دارایی هایش را به داریوش داده بود و او بعد از آن ماجرا، حتی به عنوان شریک کاری هم او را حساب نکرده بود که در رابطه با سفرش به کیش به او هم خبر دهد.

ــ صبح بخیر.

داریوش یک قلوپ از چایی اش نوشید. دوست نداشت مستقیم بپرسد که پیامش را خوانده بود یا نه؛ پرسید:

ــ دیشب خوابیدی؟

ـ یکم.

بعد مکث کرد.

ـ تو؟

داریوش لبخند خیلی کوتاهی زد.

ـ نه اونقدرا.

چند ثانیه سکوت بینشان رد و بدل شد. گلبهار کمی استرس گرفته بود. بی دلیل و بی خود! در دلش خودش را سرزنش میکرد که الان به جای جدیت، دچار استرس شده بود. سرش را بالا برد و به داریوش خیره شد. ثانیه ای نگاه داریوش گیر تاب مژه های پر پشت او ماند. بالاخره پرسید:

ـ قراره بری کیش؟

داریوش لحظه‌ای نگاهش کرد.

ـ کی بهت گفت؟

ـ ناجی.

یک نفس باقی چای داغ را بدون قند سر کشید و گفت:

ـ آره.

ــ چرا چیزی نگفتی؟

داریوش نگاهش را از او گرفت.

ــ فرصت نشد.

گلبهار آهسته گفت:

ــ چند روز میری؟

ــ معلوم نیست.

همان موقع یکی از مدیرها صدایش زد.

ــ مهندس سورش...

داریوش جواب نداد. هنوز نگاهش روی گلبهار بود. آرام گفت:

ــ تا وقتی برگردم... مراقب خودت باش. مخصوصا درمورد سامیار.

گلبهار لبش را روی هم فشرد. دوست نداشت از او حساب بپرسد. به چه حقی؟ با چه عنوانی... 

ــ تو هم.

چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند. بعد داریوش خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:

ــ گوشیت خاموش نشه.

گلبهار سر تکان داد.

ــ نمیشه.

 

گلبهار چند ثانیه به استکان خالی دست داربوش خیره ماند. بی اختیار گفت:

ــ شعر دیشب...

داریوش نگاهش کرد.مستقیم و بی پرده.

ــ رسید؟

قبل از آنکه گلبهار فرصتی برای پاسخ دادن پیدا کند،یکی از خدمه به او گفت که حاج منصور او را خواسته. داریوش با لبخند ملایمی سر تکان داد و بدون انتظار برای شنیدن پاسخ گلبهار،  برگشت و میان جمعیت گم شد. گلبهار نگاهش کرد. حرصش نسبت به داریوش بیدار شد. زیر لب گفت:

- گاوه گاو! دارم حرف میزنم...

نمی‌دانست چرا اما از همان لحظه‌ای که فهمیده بود او قرار است برود، عمارت دوباره برایش بزرگ‌تر، سردتر و ناامن‌تر از همیشه شده بود. با چشم خیره به او که داشت با ناجی و حاج منصور حسابی گرم گرفته بود، با همان حرص زمزمه کرد:

- اگه اینقدر برات مهمم چرا به جای اون منو نمیبری!

- با کی حرف میزنی دختر عمو؟!
نگاهش سمت سامیار چرخید. یکم دست و پایش را جمع کرد. میشد گفت بعد از برخورد اولیه شان و آن روزی که صحبت هایش را با نامدار شنیده بود، هیچ برخورد و معاشرتی با سامیار نداشت. یا بهتر بود بگویم ترجیح میداد نداشته باشد. چهره او حسابی برایش سیاه و ترسناک شده بود! به خصوص از وقتی فهمیده بود خودش مالک همه چیزاست و ممکن است از زیر تیغ سامیار گذر نکند.

- با خودم.

سامیار فاصله اش را با او کمتر کرد. گلبهار بی اختیار ترسیده بود و دهانش خشک شده بود.

- چیزی شده؟ چندروزه اصن ندیدمت. خوش میگذره بهت ایران؟ قصد برگشت به برلین نداری نه؟

گلبهار مستقیم نگاهش کرد. قدش به بلندی داریوش نبود و لازم نبود برای چشم تو چشم شدن با او گردن بکشد.

- نه چیزی نشده. تو چی؟ قصد  نداری بری خونه خودت؟ هفته بابامم که تموم شد.

ابرو های سامیار از تعجب بالا پرید. برای حفظ غرورش لبخند تصنعی زد و گفت:

- چه رک! میدونی که عموی خدابیامرز ازم خواسته بالاسر کار...

گلبهار حرفش را قطع کرد و گفت:

- میدونم داریوش تعریف کرده. اینم گفته که اخیتار بیشتر سهاما رو تاحالا دستش گرفته و فکر کنم عملا نیازی به حضورت نه اینجا نه توی شرکت نیست پسرعمو. بری سر کارو زندگی خودت بهتر نیست؟

سامیار با حرص خندید! 

- آها! اون بی خاصیت علیه من پرت کرده؟ زشت نیست دختر عمو؟ هم خون خودتو ول کردی به حرفای اون بی سروپا تکیه زدی؟ عموم یه چیزی میدونست که اینجارو دست من سپرد. من به این راحتی نمیدمش دست غریبه خیالت راحت.

داریوش از دور نظاره گر آنها بود و به سرعت خودش را به آنها رساند. سامیار با دیدن داریوش کمی عقب کشید. به عمد داریوش را نادیده گرفت و خطاب به گلبهار گفت:

- خیلی دلم شکست دخترعمو. مفصل باید حرف بزنیم.

داریوش دور شدن سامیار را نگاه کرد و دست روی شانه گلبهار گذاشت. و همان پشتیبانی کوتاه، از چشمان تیز ناجی دور نماند!   نگاهش را چند ثانیه روی دستی که داریوش روی شانه‌ی گلبهار گذاشته بود نگه داشت.

لبخند روی لبش ماسید.

- خوبی؟ چی میگفت؟

ناجی خودش را به آنها رساند. گلبهار با دیدن ناجی، حسابی طاقتش طاق شد. دست داریوش را پس زد و گفت:

- هیچی.

سپس پشت به جمعیت راهی اتاقش شد. بی اختیار بغض گلویش را می فشرد. دلش نمیخواست درون جمع ضعف نشان دهد، همانطور که پدرش خواسته بود و او، دخترِ خسرو سوروش بود!

 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت ۲۸ 

صدای بسته شدن در های ماشین و یکی یکی خارج شدنشان از عمارت، فضا را داشت به همان تنش قبل باز میگرداند. عمارت سوروش، بعد از چند ساعت شلوغی، کم‌کم داشت نفس می‌کشید. دیگر از آن همهمه‌ی مردهای کت‌وشلواری، بوی عطرهای تلخ، صدای سلام و تسلیت و برخورد استکان‌های چای خبری نبود. فقط چند خدمتکار، سینی‌های نیمه‌خالی را جمع می‌کردند و پارچه‌های مشکی هنوز روی ستون‌های ایوان، با باد پاییزی آرام تکان می‌خوردند.

اسپند داخل مجمر هنوز نیم‌سوز بود و بوی گلاب، با خاک نم‌خورده‌ی باغ قاطی شده بود.

داریوش کنار پله‌های ایوان ایستاده بود. کتش را از تن درآورده بود و روی ساعدش انداخته بود. آستین‌های پیراهن مشکی‌اش تا آرنج بالا رفته بود و رگ‌های برجسته‌ی ساعدش از خستگی بیرون زده بودند. کمالی کنار ماشینش ایستاده بود و پشت سر هم با تلفن حرف می‌زد.

ـ نه... امروز نمی‌رسیم... آره... هر پرداختی بالای ده میلیارد بدون هماهنگی با من انجام نشه... بله...

تماس را قطع کرد و نگاهش را سمت داریوش گرفت.

ـ پرواز ساعت شیشه. اگه بخوایم قبلش یه سر شرکت بریم، باید نیم ساعت دیگه راه بیفتیم.

داریوش بدون آنکه نگاهش کند، پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید. ناهار هم داده بودند و الان آفتاب، داشت گرمایش را به زمین میتاباند.

ـ نمیریم شرکت.

ـ مستقیم فرودگاه؟

ـ آره.

کمالی چند ثانیه سکوت کرد.

ـ کامران و بهرام همچین از مدیریت تو راضی نیستن.

داریوش سیگار را بین لب‌هایش گذاشت و فندک را روشن کرد.

ـ هیچ‌وقت از من راضی نبودن اونا.

اولین پک را عمیق گرفت.

ـ ولی آخر هرکاری من خواستم رو انجام دادن.

کمالی چیزی نگفت. سال‌ها بود داریوش را می‌شناخت. وقتی این‌قدر آرام حرف می‌زد یعنی حوصله بحث های طولانی و کشدار را نداشت.

ناجی جلوی آینه‌ی اتاق داریوش روسری مشکی‌اش را مرتب می‌کرد. از اتاق که بیرون رفت، حاج منصور را دید. صدای قدم‌های پدرش آمد.

ـ آماده‌ای؟

ناجی لبخند زد.

ـ تقریباً.

حاج منصور تسبیحش را می‌چرخاند. سپرده بود چمدان دخترش را ببندند و به عمارت بیاورند. از وقتی مادر ناجی فوت کرده بود، بیشتر هوای تک دخترش را داشت.

ـ چمدونتو تو ماشین داربوش گذاشتن. تا نیم ساعت دیگه راه میفته.

لبخند روی لب ناجی نشست.

ـ میدونم.

ـ اونجا جای شوخی نیست.

ـ بابا...

حاج منصور تسیحش را متوقف کردو دستی به ریش های سفیدش کشید. 

ـ گوش کن.

نگاهش جدی شد.

ـ این چند روز، داریوش زیر فشار زیادیه. شرکت... بانک... پروژه‌ی کیش... سامیار... همه‌شون رو دوششه. تو فقط حواست بهش باشه.

ناجی آرام و با اعتماد به نفس گفت:

ـ همیشه بوده.

حاج منصور چند ثانیه دخترش را نگاه کرد.

ـ شرطم باهات سر این مسافرتو یادت نره. برگشتت نتیجش میشه یا همیشه با داریوش یا جدا شدنت ازش.

***

گلبهار روی تخت اتاقش نشسته بود. روسری‌اش را باز کرده بود و موهای بلندش روی شانه‌هایش ریخته بود. گوشی هنوز روی همان صفحه‌ی شعر مانده بود. بار چندم بود که می‌خواندش؟ نمی‌دانست. فقط هر بار یک معنی تازه از دلش بیرون می‌آمد.

«نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...»

انگار داریوش، بدون اینکه چیزی بگوید همه‌چیز را گفته بود. صدای تقه‌ی آرامی به در خورد.

ـ خانم؟

سر بلند کرد. یکی از خدمتکارها بود.

ـ بفرمایید.

ـ آقا داریوش گفتن اگه بیدارین بیاین پایین.

دلش بی‌اختیار لرزید.

ـ منو؟

ـ بله.

وقتی از پله‌ها پایین آمد، عمارت تقریباً خلوت شده بود. نور عصر از پنجره‌های بلند می‌تابید و روی سنگ‌های سفید کف سالن افتاده بود. داریوش پشت به او، کنار پنجره ایستاده بود. دست‌هایش داخل جیب شلوارش بود. با شنیدن صدای قدم‌های گلبهار برگشت. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. خیره شدن به یکدیگر تقریبا عادتشان شده بود. لباس ساده‌ی مشکی تنش بود. هیچ آرایشی نداشت و خستگی زیر چشم‌هایش نشسته بود. اما باز هم همان دختر چند شب پیش بود که زیر نور چراغ ماشین، لقمه‌های کباب را با اخم از دستش می‌گرفت.

لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.

ـ سلام.

گلبهار آرام جواب داد.

ـ سلام.

سکوت بینشان همیشه عجیب بود. نه آزاردهنده و نه بی معنا. پر بود از حرف‌هایی که هیچ‌وقت گفته نمی‌شد. داریوش بالاخره گفت:

ـ ناراحتی از من؟

گلبهار نگاهش را از پنجره گرفت.

ـ نه.

داریوش آرام خندید.

ـ دروغ گفتن بلد نیستی.

ـ چرا دروغ بگم؟

داریوش ابرو بالا انداخت.

ـ پس ناراحتی.

گلبهار نفس کوتاهی کشید. ترجیح میداد به جای کلکل، یک راست سراغ اصل موضوع برود. ناراحتی را حق خودش میدید. اگر  درون یک بازی گیر کرده بودند، قطعا گلبهار با کاری که کرده بود داریوش را به عنوان یار بازی اش انتخاب و او، باید همقدم با گلبهار حرکت میکرد.

ـ چرا نگفتی میری؟

داریوش آرام تکیه‌اش را به پنجره داد و خیره به گلبهار گفت:

ـ امروز صبح قطعی شد.

گلبهار دست به سینه شد. نگاهش را از داریوش دزدید و گفت:

ـ ناجی از دیشب می‌دونست.

این جمله را خیلی آرام گفتاما همان آرامش طعنه‌ای داشت که داریوش خوب فهمید. سرش را پایین انداخت و لبخند ریزی به لب نشاند. حالت قهر و دست های گلبهار، به دلش خوش نشسته بود.

ـ حاج منصور دیشب بهش گفته.

ـ تو ولی به من نگفتی.

ـ نمی‌خواستم قبل اینکه مطمئن بشم چیزی بگم.

گلبهار نگاهش کرد.

ـ یا نمی‌خواستی من بدونم؟

داریوش این بار مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کرد.

ـ فرق داره؟

سؤالش آن‌قدر ناگهانی بود که گلبهار جواب نداشت. فقط نگاهش کرد. در دلش حرصش گرفته بود. معلوم بود که فرق داشت! 

چقدر راحت حرفش را رک میزد و گلبهار با ظرافت کلمه ها را میچید. پوست لبش را با دندان کند و گفت:

ـ نه...

مکث کرد.

ـ فقط... خوب نبود خبرشو از یکی دیگه بشنوم.

داریوش چند ثانیه خیره ماند. نمبدانست چرا اما از بجث با گلبهار ته دلش ذوق میکرد. دوست داشت به عمد چیزی بگوید که حرص دخترک را در بیاورد. اما وقتشان کم بود. باید میرفت. خیلی آرام گفت:

ـ حق با توئه.

پذیرفتنش بدون هیچ توجیه و بهانه ای حرص گلبهار را بیشتر کرد.

ـ عجب.

داریوش بی‌اختیار خندید. با دیدن اخم گلبهار کم کم خودش را جمع کرد. گلبهار به قدری حرصی شده بود که حتی نمیخواست بیشتر بحث را کش دهد. صدای باد از لای پنجره‌ی نیمه‌باز می‌آمد.

داریوش آرام گفت:

ـ گلبهار؟

ـ جان؟

اولین بار بود. اولین بار که این‌قدر نرم جوابش را می‌داد. خودش هم جا خورد و یک آن رنگ چهره اش عوض شد. توی دلش با خود میگفت جان و زهرمار! الان وقت نرمی با آن آدم بی ملاحضه نبود که.

داریوش برای چند لحظه فقط نگاهش کرد. انگارحرف در گلویش گیر کرد. صدایش را صاف کرد و آرام گفت:

- برگردیم سر بحث خودمون. خوندیش؟

گونه‌های گلبهار داغ شد. میدانست شعر را میگفت. نمیتوانست بگوید ده ها بار خوانده بود. با حفظ دلخوری اش گفت:

ـ آره.

ـ معنیشو فهمیدی؟

سرش را خیلی آرام تکان داد. ترسیده بود. انگار برای خراب شده معنی های ذهنی ای که خودش چیده بود آمادگی نداشت.

ـ نه...

داریوش نگاهش را از او گرفت. به باغ خیره شد. هیچ‌کدام جرئت نداشتند جمله‌ی بعدی را بگویند. همان لحظه صدای قدم‌های تندی از راهرو آمد.

ـ داریوش!

ناجی بود.

با همان مانتوی مشکی و کیف کوچکی روی دوشش. چشمش که به گلبهار افتاد، لبخند زد.

ـ عه توام اینجایی... مزاحم شدم؟

داریوش صاف ایستاد.

ـ نه.

ناجی نزدیک‌تر آمد.

ـ بریم؟

داریوش سری تکان داد.

ـ الان میام.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت 29

 

ناجی نگاه کوتاهی بین آن دو چرخاند. حس خوبی به حضور گلبهار نزدیک داریوش نداشت. انگار او هم گرمای میانشان را حس کرده بود. ناجی بروز لبخند زد وگفت:

ـ من بیرون منتظرم عزیزم.

و از سالن خارج شد. گلبهار نگاهش را به کف سالن دوخت. آن عزیزم ته کلام ناجی، به کل بحث را از یاد گلبهار برد و بی اختیار فاصله اش را با داریوش بیشتر کرد.

ـ باید بری؟

داریوش نفس عمیقی کشید.

ـ آره.

ـ چند روز؟

ـ اگه همه‌چی خوب پیش بره سه چهار روز دیگه اینجام.

ـ اگه پیش نره؟

داریوش پوزخند زد. 

ـ اون موقع خدا میدونه.

سکوت سنگین تری میانشان افتاد. داریوش کتش را پوشید و  دست داخل جیب کتش برد. چیزی بیرون آورد. یک گوشی ساده‌ی مشکی. آن را سمت گلبهار گرفت و گفقت:

ـ اینو نگه دار.

گلبهار متعجب نگاهش کرد.

ـ این چیه؟

ـ یه خط جداس. فقط من شمارشو دارم. تگه هر اتفاقی افتاد، هر ساعتی زنگ بزن.

گلبهار گوشی را گرفت. انگشت‌هایشان برای کسری از ثانیه به هم خورد. هیچ‌کدام دستش را سریع نکشید. 

داریوش خیلی آرام گفت:

ـ مراقب خودت باش. امانتی.

گلبهار دستش را عقب کشید. قلبش باز هم ضربان گرفته بود. آرام تر از داریوش گفت:

- هستم.

صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد. کمالی بود. صدایش را توی سرش انداخته بود و میان سکوت سنگین بین داریوش و گلبهار، حسابی خش انداخت:

ـ داریوش! دیر شد!

داریوش چشم از گلبهار برنداشت. انگار دلش نمی‌آمد برود. یک بغل خداحافظی ساده، زیادی صمیمی میشد؟ نیاز نبود؟ اما بالاخره یک قدم عقب رفت. گلبهار این بار، قبل از اینکه او برگردد، گفت:

ـ داریوش...

ایستاد.

ـ بله؟

لب‌های گلبهار تکان خورد. هزار جمله تا نوک زبانش آمد...

"زود برگرد."

"نرو."

"مواظب خودت باش."

"دلم برات تنگ میشه."

اما هیچ‌کدام را نگفت. فقط لبخند خیلی محوی زد.

ـ سعی کن یکمم بخوابی تو راه.

داریوش خندید. یک خنده‌ی واقعی... شاید اولین خنده‌ی واقعی چند هفته‌ی اخیرش. نگرانی گلبهار، با آن لحن مظلومانه و بغض دار، به دلش خوش نشست.

ـ چشم خانم سوروش. قول نمیدم ولی سعی میکنم.

و از سالن بیرون رفت. گلبهار همان‌جا ایستاد. صدای بسته شدن درِ عمارت آمد. بعد صدای روشن شدن موتور بنز و چند ثانیه بعد سکوت. فقط سکوت.

گلبهار بی‌اختیار گوشی کوچکی را که در دستش مانده بود، محکم میان انگشتانش فشرد. روی صفحه فقط یک شماره ذخیره شده بود. داریوش. 

***

هوا هنوز گرگ‌ومیش بود که پرواز شخصیان روی فروگاه کیش نشست. رادین پشت فرمان لندکروز سفید منتظرشان بود. همان لحظه که داریوش را دید، از ماشین پیاده شد و جلو آمد.

ـ بالاخره رسیدی.

داریوش دستش را فشرد.

ـ اوضاع چطوره؟

رادین نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.

ـ تو راه تعریف میکنم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت 30

 

چمدان‌ها داخل صندوق رفت. ناجی روی صندلی عقب نشست و از پنجره به خیابان‌های تمیز کیش خیره شد. نخل‌های بلند، دوچرخه‌سوارها، هتل‌های لوکس و دریا... اگر کسی فقط همین تصویر را می‌دید، باورش نمی‌شد زیر این جزیره آرام، میلیاردها تومان پول کثیف هر شب جابه‌جا می‌شود.

چند دقیقه بعد ماشین از خیابان اصلی خارج شد. ناجی اخم کرد.

ـ هتل این طرفیه؟

رادین خندید.

ـ نه.

داریوش بدون اینکه نگاهش کند گفت:

ـ اول کار.

ناجی چیزی نگفت. اولین بار نبود که در سفر کاری با پدرش یا داریوش همراه میشد اما همیشه او را ابتدا به هتل میبردند و تنهایی سراغ کار هایشان میرفتند. از کنار چند ویلای گران‌قیمت رد شدند. بعد ماشین وارد خیابانی خلوت شد. آخر خیابان ساختمانی سه طبقه با نمای سفید دیده می‌شد. تابلوی بزرگی روی آن نصب شده بود. باشگاه خصوصی آریانا

رادین ماشین را نگه داشت. ناجی با تعجب گفت:

ـ باشگاه؟

داریوش کمربندش را باز کرد.

ـ از بیرون آره.

داخل ساختمان سکوت عجیبی برقرار بود. چند میز بیلیارد. یک کافی‌شاپ. دو مرد کت‌وشلواری. چند نفر که آرام قهوه می‌خوردند. همه چیز عادی بود. بیش از حد عادی...

ناجی زیرلب گفت:

ـ اینه؟

داریوش فقط لبخند زد. مرد میانسالی از پشت پیشخوان جلو آمد. کت کرم پوشیده بود.موهای جوگندمی داشت و کل گردنش تا زیر چانه پر بود از تتو های ریزو درشت.

ـ خوش اومدی مهندس.

داریوش سر تکان داد.

ـ هنوز سرپایی؟

ـ تا وقتی نفس می‌کشم.

بعد نگاهش روی ناجی ماند.

ـ خانم هم همراه آوردی؟

داریوش کوتاه گفت:

ـ خانواده‌ست.

همین یک جمله کافی بود. مرد دیگر هیچ سوالی نپرسید. از داخل کشوی میز کارتی مشکی بیرون آورد. بدون هیچ نوشته و اشاره ای بود و تنها یک خال طلایی داشت.

آن را داخل دستگاهی کنار دیوار کشید. صدای تق... قسمتی از کتابخانه بزرگ سالن آرام کنار رفت. ناجی ناخودآگاه ایستاد. پشت کتابخانه، یک آسانسور بود، بدون هیچ دکمه‌ای. فقط حسگر اثر انگشت! قبلا این صحنه ها را تنها توی فیلم ها دیده بود. با آنکه سالها پیش آن جمع بود، حتی برایش تعریف هم نکرده بودند. رادین انگشتش را روی دستگاه گذاشت. چراغ سبز شد و در باز شد.

ناجی آرام گفت:

ـ این دیگه چیه؟

داریوش وارد آسانسور شد.

ـ حالا رسیدیم.

آسانسور برخلاف انتظار بالا نرفت. پایین رفت. طبقه منفی یک... منفی دو... منفی سه... ناجی هرچه پایین‌تر می‌رفت، اخمش بیشتر می‌شد. بالاخره آسانسور ایستاد. در باز شد. صدای موسیقی، رقص نور، خنده،  بوی سیگار برگ و  صدای برخورد ژتون‌ها همه با هم به صورتشان کوبیده شد. ناجی همانجا خشکش زد. جلویش سالنی بود به اندازه یک زمین فوتبال، سقف بلند و لوسترهای عظیم کریستالی که از سقف آویزان بودند. با دقت چشم میچرخاند، دیوارهای مشکی و طلایی، بار بزرگ و  میزهای پوکر!  رولت. بلک‌جک همینطور یک اتاق VIP مرموز!

ده ها زن و مرد خارجی و ایرانی با لباس های گران قیمت و زیروآلاتی که چشم را کور میکرد درحال بازی بودند، همه شان به قدری شاد بودند که انگار هیچ نگرانی ای جز باخت در بازی در دنیا نداشتند. وسط سالن مردی فقط در یک دستش نزدیک دویست هزار دلار ژتون گرفته بود. آن طرف‌تر زنی با لباس قرمز خندان روی رولت شرط می‌بست. ناجی آهسته گفت:

ـ یا خدا...

داریوش نگاهش کرد.

ـ خوش اومدی.

ناجی هنوز دور خودش می‌چرخید.

ـ این اینجا؟

رادین خندید.

ـ بزرگ‌ترین کازینوی زیرزمینی خلیج‌فارس.

چند مرد کت‌وشلواری با دیدن داریوش از پشت میز بلند شدند. همه با احترام دست دادند.

ـ مستر داریوش...

ـ خوش اومدی.

ـ منتظرت بودیم.

ناجی برای اولین بار فهمید احترام این آدم‌ها فقط به خاطر پول نیست. داریوش اینجا صاحب نفوذ بود. یکی از کارکنان نزدیک شد.

ـ دفتر آماده‌ست مهندس.

داریوش سر تکان داد. به ناجی اشاره کرد.

ـ بیا.

دفتر در انتهای سالن قرار داشت. دیوار شیشه‌ای داشت و تمام کازینو زیر پایشان دیده می‌شد. رادین لپ‌تاپ را باز کرد. روی صفحه نمودارهایی دیده می‌شد. شماره حساب. فلش انتقال. اسم شرکت‌ها. داریوش کتش را درآورد و آستین‌هایش را بالا زد.

ـ شروع کنیم.

ناجی نشست.

ـ دقیقا قراره چیکار کنیم؟

داریوش بدون اینکه سر بلند کند گفت:

ـ رد پولا رو گم می‌کنیم.

ناجی اخم کرد.

ـ یعنی؟

از سوال های ناجی کلافه شده بود. یکی دوساعت بیشتر نخوابیده بود و حاج منصور را بابت همراه کردن ناجی با خودش لعنت فرستاد.

سکوتش داشت طولانی میشد و با توجه به شناختی که از ناجی داشت، اگر آتویی باب ناراحتی از او میگرفت کل سفر را قرار بود در رابطه اش نق بزند. داریوش لپ‌تاپ را چرخاند سمتش.

ـ فرض کن یه میلیارد پول قاچاق داری. نه می‌تونی مستقیم خرجش کنی، نه انتقالش بدی. هر جا ببری، میگن از کجا اوردی، پس باید بین هزار تا تراکنش گمش کنی.

روی صفحه چند نمودار باز کرد.

ـ این کازینو فقط ایستگاه اوله.

ادامه داد:

ـ وقتی چند بار بین کشورها و شرکت‌های مختلف بچرخه، پیدا کردن اینکه از کجا اومده تقرییباغیرممکن میشه.

ناجی آرام گفت:

ـ یعنی اینجا پول سفید نمیشه...

داریوش سر تکان داد.

ـ نه. فقط ردش گم میشه. سفید شدنش جای دیگه اتفاق میفته.

داریوش صفحه بعدی را باز کرد.

ـ اصل پول از امشب حرکت می‌کنه. میره سه تا کشور متخلف، توی چهار تا بانک و نه تا شرکت پوششی، بعدم دوازده تا حساب واسطه. هیچ اشتباهی ام نیاد بشه.

رادین جمله‌اش را کامل کرد:

ـ  وگرنه هممون میریم هلفدونی.

ناجی آرام نفس کشید. از آنکه داریوش مقابل رادین برای او احترام قائل شده بود و همه چیز را مو به مو توضیح داده بود خوشش آمد. حتی در دلش برای خودش تعابیر دیگری برداشت کرده بود مثل آنکه ممکن بود داریوش، چون میخواست از این به بعد ناجی را نزدیک خودش نگه دارد همه چیز را برایش خط به خط توضیج میداد.

داریوش هنوز چشم از مانیتور برنداشته بود. انگشت‌های بلندش با ریتم آرامی روی میز ضرب می‌گرفت. روی صفحه، ده‌ها ردیف عدد، اسم شرکت و نمودارهای انتقال پول باز بود. رادین یکی از پنجره‌ها را بزرگ کرد.

ـ اینا حساب‌های واسطه‌ست.

چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:

ـ تو این کار، مهم‌ترین چیز اینه که هیچ رد مستقیمی از صاحب اصلی نمونه.

روی مانیتور چند اسم دیده می‌شد. شرکت حمل‌ونقل. شرکت ساختمانی. صادرات مواد غذایی. گردشگری. پتروشیمی. ناجی با تعجب گفت:

ـ اینا که هیچ ربطی به هم ندارن.

داریوش لبخند محوی زد.

ـ دقیقاً برای همین ساخته شدن.

رادین لپ‌تاپ را چرخاند.

ـ هر کدوم تو یه کشور ثبت شدن. یکی گرجستان...یکی عمان... قبرس...امارات... اگه کسی بخواد مسیر پولو پیدا کنه، باید از چهار کشور مجوز بگیره. تا اون موقع پول ده بار دیگه جابه‌جا شده.

ناجی زیر لب گفت:

ـ آها.

داریوش این بار نگاهش کرد.

ـ  پول رو اونقدر می‌چرخونیم که هیچ‌کس ندونه اولش کجا بوده. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 31

صدای در زدن، باعث سکوتشان شد. رادین اجازه ورود داد. مردی حدوداً پنجاه ساله داخل آمد. قد متوسطی داشت و پوستش سبزه به شدت تیره ای بود. کت سفید نخی به تن داشت و  ساعت طلای سنگینش حسابی به چشم می آمد. وقتی داریوش را دید، لبخند زد.

ـ بالاخره خودت اومدی.

داریوش از جا بلند شد.

ـ سلام کریم.

دست هم را فشردند. صمیمیت بینشان جوری بود که انگار سالهای زیادی را کنار هم گذرانده اند. ناجی کم کم حوصله اش سر رفته بود و دلش میخواست هرچه زودتربه هتل بروند و تا کمی بخوابد. در دلش میگفت کار بماند برای صاحب کار! هرچند دوست داشت همراه داریوش باشد، اما خلوت با او را در محیط های غیر کاری بیشتر ترجیح میداد. رادین گفت:

ـ کریم مدیر مجموعه‌ست.

کریم رو به ناجی لبخند زد.

ـ خوش اومدی خانم. داریوش خانومته؟ 

ناجی مؤدبانه سر تکان داد.

ـ مرسی. 

با چشم خیره به داریوش بود تا نصبت داشتنش با خودش را تایید یا تکذیب کند، اما کریم نگاهش را دوباره به داریوش داد و گفت:

ـ مهمون داریم.

داریوش اخم کرد.

ـ کی؟

ـ روس‌ها.

رادین زیر لب ناسزایی گفت.

ـ امروز؟

ـ نیم ساعته رسیدن. میگن اومدن سهمشونو بگیرن. یه چنین چیزی.

فضای اتاق یکباره سنگین شد. داریوش آرام پرسید:

ـ چند نفرن؟

ـ شش تا دیوث کله گنده!

ـ مسلح؟

کریم فقط نگاهش کرد. همین کافی بود تا منظورش را بفهمد. ناجی آهسته پرسید:

ـ کین؟

رادین جواب داد:

ـ سرمایه‌گذار.

داریوش پوزخند زد.

ـ سرمایه گذار نه، باج‌گیر!

چند ثانیه بعد کتش را دوباره پوشید. دکمه‌های سرآستینش را بست. ساعتش را تنظیم کرد. بعد رو به ناجی گفت:

ـ تو همین اتاق بمون.

ناجی فورا مخالفت کرد. رگ کنجکاوی اش باد کرده بود. دختر لوس حاج منصور دوست داشت بیشتر با داریوش دیده شود. از نسبتی که به او بسته بودند خوشش آمده بود.

ـ میدونی که اگه بخوام میام عزیزم.

رادین آرام گفت:

ـ بذار بیاد.

داریوش اخم کرد.

ـ اگه تیراندازی شد چی؟

ناجی مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کرد. داریوش از دستش کلافه بود. انگار آمده بود شهربازی! حوصله کلکل با ناجی را نداشت. سه نفری از دفتر بیرون آمدند.

صدای موسیقی کازینو دوباره دورشان پیچید. اما این بار داریوش اصلاً به سالن نگاه نمی‌کرد. تمام حواسش جلو بود. از بین میزهای پوکر رد شدند. از کنار سالن وی‌آی‌پی گذشتند. نگهبان بزرگی در را برایشان باز کرد. پشت در، اتاقی کاملاً متفاوت قرار داشت. دیوارهای چوب گردو. نور کم. یک میز مستطیل بزرگ. شش مرد روس دور آن نشسته بودند. همه کت‌وشلوار تیره. همه هم حسابی درشت‌اندام!

روی میز فقط یک بطری ویسکی، چند لیوان کریستال و یک کیف فلزی دیده می‌شد. وقتی داریوش وارد شد... همه نگاه‌ها به سمتش برگشت. مردی که وسط میز نشسته بود، آرام بلند شد. موهای جوگندمی اش به صورت استخوانی و چشم های آبی یخی  اش می امد. فارسی را با لهجه حرف می‌زد.

ـ بالاخره خودت اومدی، مستر سوروش.

داریوش بدون اینکه دستش را جلو ببرد، فقط سر تکان داد.

ـ منتظر من بودی؟

ـ بیشتر از چیزی که فکر کنی.

رادین و کریم کمی عقب‌تر ایستادند. ناجی هم کنار در قرار گرفت و بی‌صدا همه‌چیز را زیر نظر گرفت. مرد روس به صندلی روبه‌رو اشاره کرد.

ـ بشین.

داریوش همان‌طور ایستاده جواب داد:

ـ راحتم من. شما راحت باش بشین.

لبخند مرد برای لحظه‌ای محو شد. یکی دیگر از روس‌ها زیر لب چیزی به زبان خودش گفت و چند نفرشان خندیدند. مرد اصلی بطری ویسکی را برداشت، داخل لیوانش ریخت و بدون تعارف، جرعه‌ای نوشید.

ـ شنیدیم تهران شلوغه.

داریوش خونسرد جواب داد:

ـ اخبارتون قدیمیه.

ـ یعنی همه‌چیز آرومه؟

ـ یعنی چیزی که به شما مربوط باشه، تحت کنترله.

مرد روس لیوان را روی میز گذاشت.

ـ ما برای کنترل اینجا نیستیم.

مکثی کرد.

ـ برای پولمون اومدیم.

داریوش حتی پلک هم نزد.

ـ موعدش نرسیده.

ـ ولی ما صبر نداریم.

ـ اون مشکل شماست.

چند ثانیه سکوت، اتاق را بلعید. یکی از محافظ‌های روس ناخودآگاه دستش را زیر کت برد. همان لحظه چهار محافظ داریوش، تقریباً هم‌زمان، نیم‌قدم جلو آمدند. هیچ اسلحه‌ای دیده نمی‌شد... اما همه می‌دانستند اسلحه‌ کجاست. هوای اتاق سنگین شد. مرد روس با لبخند کوتاهی دست محافظش را پایین آورد.

ـ آروم... وقتش نیست.

بعد کیف فلزی کنار دستش را جلو کشید. قفلش را باز کرد. داخل کیف، چند پوشه و تعدادی عکس ماهواره‌ای قرار داشت. یکی از عکس‌ها را روی میز سر داد. داریوش نگاه کوتاهی انداخت. بندرعباس. اسکله اختصاصی تاج! لبش به پوزخند کش آمد. تهدیدشان را قبل از گفتن فهمیده بود.

مرد روس گفت:

ـ اینارو می‌شناسی؟

خودش را از تک و تا نمی نداخت. عادت همیشگی اش حفظ غرور بود!

ـ باید بشناسم؟

ـ فردا صبح این عکس‌ها می‌تونه روی میز پلیس اقتصاد ایران باشه.

رادین ناخودآگاه دندان هایش را روی هم فشرد. کریم زیر لب حرامزده ای نثارش کرد.  اما داریوش هنوز همان‌قدر آرام بود. عکس را با ارامش برداشت، چند ثانیه نگاه کرد و بی مقدمه، جلوی چشمان یخی مرد، از وسط پازه کرد. تکه‌های عکس را روی میز انداخت. برای اولین بار لبخند از صورت مرد روس محو شد.

ـ خسرو مثل تو گستاخ نبود.

داریوش همان‌قدر آرام جواب داد:

ـ خسرو نیست دبگه. الان باید با من معامله کنی.

خم شد و آرام ادامه داد:

ـ اگه این عکس‌ها بره دست پلیس، اول شما می‌سوزین. بعد ما. چون اون کانتینرا فقط مال تاج نیست. سهم شما هم اونجاست.

مرد روس چند ثانیه فقط نگاهش کرد. هیچ‌کس نفس نمی‌کشید. آرام خندید.

ـ و اگه معامله نکنیم؟

داریوش بدون مکث جواب داد:

ـ فردا صبح تمام مسیر ورود جنس شما به خلیج فارس بسته میشه.

رادین سرش را پایین انداخت. کریم لبخند محوی زد. آن‌ها می‌دانستند داریوش بلوف نمی‌زند. مرد روس آرام گفت:

ـ تهدیدم می‌کنی؟

ـ نه. واقعیتو یادآوری می‌کنم.

سکوت دوباره اتاق را پر کرد. بعد از چند ثانیه، مرد روس خندید. خودش را در خفا حس میکرد. انگار میان همراهان و محافظانش حسابی خار شده بود. خنده اش از سر خوشی نبود، به زور حفظ آرامشش بود. از جایش بلند شد.را جلو آورد. داریوش این بار دستش را فشرد و برای تحویل پول، موعد مققر کرد:

ـ دو هفته.

ـ ده روز.

ـ دوازده.

مرد روس چند ثانیه فکر کرد.

ـ قبول. اما اگر روز دوازدهم پولم نرسه، دیگه با عکس نمیام. آدم می‌فرستم.

داریوش بدون تغییر حالت گفت:

ـ  جسم آدماتو بهت برمیگردونم ولی خب...

اما همان لحظه که دست‌هایشان از هم جدا شد، نگاه کوتاهی بین کریم و رادین ردوبدل شد. نگاهی که فقط یک معنا داشت. این صلح و اعتماد، چندان واقعسی به نظر نمیرسید. این فقط یک آتش‌بس موقت بود؛ آتش‌بسی که با اولین اشتباه، به جنگی بزرگی تبدیل می‌شد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 32

***

بعدازظهر، عمارت از همیشه ساکت‌تر شده بود. گلبهار بعد از رفتن داریوش حسابی دلش گرفته بود. چندبار صحفه گوشی اش را باز کرده بود تا حالی از داریوش بپرسد اما هربار روی شعر مکث کرده بود و از فرستادن پیام منصرف شده بود. از کلافگی بیش از حد،تصمیم گرفت کمی در باغ قدم بزند.

باد ملایمی میان درخت‌ها می‌پیچید. برگ‌های زرد روی مسیر سنگ‌فرش شده ریخته بودند. دستش را داخل جیب مانتویش کرد و آهسته راه رفت. هنوز ذهنش پیش داریوش بود. الان رسیده بود؟ یا هنوز توی راه بود به خودش اخم کرد.

ـ به خودت بیا دختر...

از کی انقدر نگران یه آدم شده بود؟ صدای قدم‌هایی از پشت سر آمد. و پس از آن صدای آشنای سامیار!

ـ دخترعمو.

سمتش چرخد. دست‌هایش داخل جیب شلوارش بود و با همان لبخند چرک همیشگی نزدیک می‌شد.

ـ سلام.

گلبهار سر تکان داد.

ـ سلام.

سامیار کنار او ایستاد. چند لحظه هر دو به رقص شاخه های درخت در باد نگاه کردند، سامیار سکوت را از بعد احساسی شکست و گفت:

ـ خونه بدون عمو خیلی ساکت شده...

گلبهار چیزی نگفت. از مکالمه با او راضی نبود. سامیار ادامه داد:

ـ باورم نمیشه یه هفته گذشته. هنوزم هر وقت میام اینجا، ناخودآگاه دنبال ماشینش می‌گردم.

گلبهار نگاه کوتاهی به او انداخت. حرف‌هایش بوی صداقت نمی‌داد. سامیار آهی کشید.

ـ دلم براتوام سوخت.

گلبهار ابرو هایش را بالا انداخت  و دست به سینه گفت:

ـ برای من؟ چرا؟

ـ مرگ بابات باعث شد برگردی خونت.

گلبهار خیلی کوتاه گفت:

ـ قسمت بود.

سامیار لبخند زد.

ـ هنوزم مثل بچگیا کم‌حرفیا. حداقل اون موقع بیشتر می‌خندیدی.

گلبهار بی‌حوصله شده بود.

ـ کارم داشتی؟

سامیار خندید.

ـ نه... فقط خواستم حرف بزنیم. مگه جرمه؟

ـ نه.

ـ پس چرا ازم فرار می‌کنی؟

گلبهار ایستاد. هنوز هم دست به سینه و طلبکار بود.

ـ من از کسی فرار نمی‌کنم.

سامیار هم رو به رویش ایستاد و گفت:

ـ چرا پس حتی یه بارم درست باهام حرف نزدی.

ـ حرفی نبوده.

ـ یا شاید یکی دیگه جامو گرفته باز؟

گلبهار اخمش در هم رفت.

ـ منظورت چیه؟

سامیار نگاهش را به سروهای بلند باغ دوخت.

ـ داریوش.

اسمش که آمد، ضربان قلب گلبهار ناخودآگاه تغییر کرد. اما سعی کرد چیزی از صورتش معلوم نباشد.

ـ خب؟

سامیار آرام خندید.

ـ بچه که بودیمم از وقتی عمو داریوشو اورد دیگه با منو دور انداختی دختر عمو. حتی بزور بازی میکردی بام.

گلبهار اخمی کرد و گفت:

- میتونه به خاطر این باشه که همیشه اذیتم میکردیو تو بازیات من نقش قربانیو داشتم؟ داریوش فقط ازم حمایت کرد.

سامیار خندید و گفت:

- بچه بودیم. خیلی سخت میگیری! از من هیولا ساخته برات مگه نه؟

بعد قدمی جلوتر آمد.

ـ فقط یه چیزی بگم و برم.

گلبهار سکوت کرد تا حرفش را کامل کند.

ـ حواست به داریوش باشه.

گلبهار اخم کرد.

ـ یعنی چی؟

سامیار دستی به ساعتش کشید.

ـ اون آدمی نیست که فکر می‌کنی.

ـ تو از کجا می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟

سامیار خندید.

ـ اون چیزی که تو دیدی، فقط نقابه. داریوش برای رسیدن به چیزی که بخواد از روی هر کسی رد میشه. حتی نزدیک‌ترین آدمای زندگیش.

سامیار ادامه داد:

ـ فکر می‌کنی چرا بابام هیچ‌وقت بهش اعتماد نداشت؟

گلبهار حس کرد داشت تحت تاثیر حرف های سامیار، حتی با گوش دادن به آنها به هم دستش درون آن گود، خیانت میکرد. سریع حرف سامیار را برید:

ـ اما بابای من بهش اعتماد داشت.

سامیار لحظه‌ای مکث کرد. گارد و هشدار گلبهار را به وضوح دریافت کرد! چند ثانیه سکوت شد.یاد میان شاخه‌ها پیچید. سامیار نفس عمیقی کشید. بعد لحنش را عوض کرد.

ـ باشه... نمی‌خوام بحث کنیم. خواستم بدونی اگه یه روز به مشکل خوردی من اینجام.

گلبهار لبخند خیلی کوتاهی زد.

ـ ممنون.

ـ شماره‌مو داری؟

ـ آره.

ـ هر ساعتی خواستی زنگ بزن.

ـ چشم.

اما هر دو می‌دانستند آن چشم، فقط از سر ادب بود. سامیار نگاه آخر را به او انداخت و آرام دور شد. وقتی از پیچ باغ رد شد، لبخند از صورتش افتاد. زیر لب گفت:

ـ داریوش حرومزاده، اینم با من دشمن کرده!

گلبهار چند دقیقه همان‌جا ماند. باد موهایش را به صورتش می‌ریخت. گوشی را از جیبش بیرون آورد و صفحه را باز کرد. بالاخره نوشت:

- رسیدی؟

این بار مکث نکرد اگر صبر میکرد باز هم پشسمان میشد. سریع دکمه ارسال را زد و پیام تیک اول را خورد. ولی جوابی نیامد.

دوباره چند دقیقه به صفحه نگاه کرد. دلش راضی نشد. یک پیام دیگر نوشت.

- خوابیدی؟

پیام دوم هم ارسال شد. گوشی را آرام روی سینه‌اش گذاشت. نگاهش به جاده‌ی پشت درخت‌های باغ افتاد. آرام سمتشان قدم برداشت و یک نقطعه کور، وسط چندین درخت بلند که عملا دید را کور میکرد همانجا روی زمین دراز کشید. نقفش را آرام بیرون داد و راضی از استتارش، زیر لب، آن‌قدر آرام که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:

ـ سالم برگرد. و زود!

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 33

هوای کیش، برخلاف تهران، هنوز بوی تابستان می‌داد. خورشید آرام‌آرام پایین می‌رفت و نور نارنجی‌رنگش روی شیشه‌های برج‌های ساحلی افتاده بود.وقتی داریوش، ناجی و رادین از ساختمان باشگاه بیرون آمدند، ساعت از یازده شب گذشته بود. چند مرد مسلح هنوز اطراف ساختمان کشیک می‌دادند. کریم کنار در ایستاده بود و سیگار دود می‌کرد. با دیدن داریوش جلو آمد.

ـ روسا فعلاً آروم شدن.

داریوش فقط سری تکان داد.

ـ بی ناموسا فهمیدن وضع خرابه دندوناشونو تیز کردن.

رادین لپ‌تاپ را زیر بغل زد. عرق روی پوست برنزه اش نشسته بود و بازو های درشتش را از تیشرت ساده ای که پوشیده بود بیرون اندخته بود. دستی به موهای جو گندمی اش کشید و سعی کرد با کلام اعتماد داریوش را بخرد.

ـ امشب انتقال مرحله اوله.

داریوش نگاه کوتاهی به مانیتور انداخت. رادین موضع خود را از همان اول مشخص کرده بود، اگر رقابتی میان داریوش و سامیار به راه می افتاد، رادین به قطع در تیم داریوش بازی میکرد. 

ـ برنامه همونه؟

ـ اره.

ـ کسی جز تو دسترسی کامل نداره؟

ـ نه.

داریوش چند ثانیه فکر کرد. چشم های تیره و نافذ رادین متنطر کلام او بود. از نظر سنی چندسال بیشتر اختلاف نداشتند و اگر کم صحبتی رادین از بین میرفت، شابد او هم مثل کمالی میتوانست نقش  پررنگ تری در تاج ایفا کند. تصمیم داشت به او اعتماد کند و حداقل به او یک فرصت دهد تا خودش را ثابت کند. یک جور آزمون عملی برای فرد کارکشته ای مثل رادین قطعا سخت نبود. تصمیمش را گرفت وبعد کلید کوچکی از جیبش بیرون آورد.

ـ گاوصندوق دفتر. همه مدارک اونجاست.

رادین کلید را گرفت. از انتخاب داریوش به عنوان پیشرو در کار ها راضی بود. حتی در زمان حیات خسرو هم او همیشه مدید که داریوش، 95 درصد کار ها را به تنهایی حل میکرد و حتی گاهی میان اعضا مورد حسادت واقع میشد. اشخصاصی مثل کامران و حتی فرد خبره ای مثل لیلا هم گه گاهی گمان میکرد داریوش به زودی کارش را از او میزدید و باعث میشد خسرو بقیه را کنار بذارد.  اما پس از شناخت دو را دوری که نسبت به داریوش پیدا کرده بود، علاوه بر جدیتش در کار، میزان معرفتش را هم تخمین زده بود. لبخند کوتاهی زد و گغت:

ـ خیالت راحت.

داریوش نگاهش را مستقیم توی چشم‌هایش دوخت.

ـ راحت نیست. اگه یه انتقال اشتباه انجام بشه... اگه فقط یه شماره حساب جابه‌جا بشه... اگه یکی لو بره... هممون تمومیم. اون تخم حرومای چشم آبیو دیدی؟ همونا ردیف اول نشستن تا کارمونو بسازن.

رادین لبخند محوی زد. قطعا که قرار نبود تاج را در بحران دیگری سهیم کند.

ـ هشت ساله دارم همین کارو می‌کنم. نگران نباش.

داریوش آهسته گفت:

ـ واسه همین سپردمش به تو.

چند لحظه سکوت بینشان نشست. بعد داریوش دست روی شانه‌اش گذاشت.

ـ امشب اینجا با توئه. من فردا صبح برمی‌گردم.

رادین سر تکان داد.

ـ برو بخواب. قیافت از جنازه داغون تره.

***

چند دقیقه بعد، لندکروز سفید وارد محوطه هتل شد. هتل اختصاصی تاج، درست کنار ساحل قرار داشت. لابی بزرگ، بوی چوب تازه و عطر ملایم یاس می‌داد. کارکنان با دیدن داریوش فوراً صاف ایستادند.

ـ خوش اومدین مهندس.

داریوش فقط کارت اتاق را گرفت. حوصله هیچ حرف اضافه‌ای نداشت. پلک‌هایش سنگین شده بود. از دیشب شاید دو ساعت هم نخوابیده بود. جلسه شرکت... مراسم خسرو... پرواز... جلسه با روس‌ها... و حالا مغزش دیگر کشش نداشت.

آسانسور آرام بالا رفت و روی طبقه دهم ایستاد. راهروی فرش‌شده، کاملاً ساکت بود. داریوش کارت را روی قفل گذاشت. چراغ سبز شد. در باز شد. ناجی مانند یک سایه بی صدا او را دنبال میکرد. او هم خسته بود! سوئیت بزرگی رو به دریا. نور غروب از پنجره قدی داخل می‌ریخت. صدای موج‌ها حتی از پشت شیشه هم شنیده می‌شد.

داریوش بدون اینکه اطراف را نگاه کند، کتش را روی مبل انداخت. کراواتش را باز کرد. دکمه بالای پیراهنش را گشود. همان‌طور که کفش‌هایش را درمی‌آورد گفت:

ـ شام نمی‌خورم.

ناجی کیفش را روی میز گذاشت.

ـ لااقل یه چیزی بخور.

ـ نمیتونم.

ـ از صبح هیچی نخوردی.

داریوش فقط دستی به صورتش کشید.

ـ خواب، فقط خواب.

مستقیم سمت اولین اتاق خواب رفت. موبایلش را روی پاتختی گذاشت و ساعتش را باز کرد. پیراهن مشکی را همان‌طور روی تن نگه داشت. فقط خودش را روی تخت انداخت. حتی فرصت کشیدن پتو را هم نداشت.

چند ثانیه بعدف نفس‌هایش آرام شد. به قدری بدنش طالب خواب بود که هرکس نمیدانست میگفت مرده است!

ناجی از آشپزخانه کوچک سوئیت دو لیوان آب آورد. صدایش زد.

ـ داریوش...

هیچ جوابی نیامد. لبخند زد.

ـ خوابیدی؟

باز هم جوابش سکوت بود. لیوان را روی میز گذاشت و آرام وارد اتاق شد. هوای اتاق خنک بود. پرده‌های سفید با باد کولر آرام تکان می‌خوردند. داریوش روی پهلو خوابیده بود. یک دستش زیر بالش مانده بود و موهایش کمی به هم ریخته بود. خط ریش مرتبش به نظر ناجی جذبه اش را صد برابر کرده بود.

اولین بار بود که بعد از چند روز چهره‌اش این قدر آرام به نظر می‌رسید. ناجی کنار تخت نشست. چند لحظه فقط نگاهش کرد. با خودش لبخند زد.

زیر لب زمزمه کرد:

ـ آخرشم خواب برد...

دستش خیلی آرام بالا آمد. چند تار موی ریخته روی پیشانی داریوش را کنار زد. نوک انگشت‌هایش روی شقیقه او مکث کرد. پوستش هنوز از گرمای بیرون داغ بود. با احتیاط نوازشش کرد. آن‌قدر آرام که حتی نفس داریوش هم تغییر نکرد.

ناجی نفس عمیقی کشید. سال‌ها بود همین مرد را می‌شناخت. دعواهایش، خنده‌هایش، اخم‌هایش؛ حتی بوی سیگار لباسش برایش آشنا بود. لبخند کمرنگی زد.

ـ بالاخره یه جا  تنها گیرت آوردم...

دستش را سمت دکمه های لباس خودش برد و بدون مکث همه را باز کرد. یک لباس خواب حریر زرشکی از چمدانش بیرون کشید و به تن کرد. تن ظریف و استخوانی اش، درون آن لباس دل هر مردی را میبرد!

چهار دستو پا روی تخت سمت داریوش خرید که همان لحظه، صدای لرزش کوتاه موبایل روی پاتختی آمد. ویبره‌ای آرام و صفحه روشن شد.ناجی ناخودآگاه نگاهش رفت سمت گوشی. قصد فضولی نداشت اما نور صفحه خودش جلب توجه می‌کرد. روی صفحه فقط یک اسم دیده می‌شد.گلبهار! قلبش یک لحظه ایستاد. پیام باز نشده بود. فقط پیش‌نمایش دیده می‌شد.

«رسیدی؟»

چند ثانیه فقط به اسم خیره ماند. لبخندش آرام‌آرام محو شد. نگاهش دوباره روی صورت داریوش نشست. بعد دوباره گوشی. دستش بی‌اختیار جلو رفت و چند لحظه مردد ماند. بعد گوشی را برداشت. قفل بود! لعنتی به داریوش فرستاد و چنگی درون موهایش زد! نگاهی به نفس های منظم داریوش انداخت و با پذیرش ریسک، نزدیکش شد. گوشی را نزدیک به انگشت شصتش کرد و کمتر از یک ثانیه، روی حسگر چسباند تا قفل باز شود! سپس به سرعت از داریوش دور شد و چک کرد هنوز خواب باشذ. وقتی خیالش راحت شد، آرام وارد صفحه پیام‌ها شد.اولین گفت‌وگو! همان بود. گلبهار.

قلبش تندتر زد. برای چند ثانیه فقط صفحه را نگاه کرد. پیام دیگری از گلبهار آمد:

- خوابیدی؟

کمی بالاتر را اسکرول کرد. چشمش روی پیامی ایستاد که ساعت سه و چهل دقیقه بامداد ارسال شده بود. داریوش:

«نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...

تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست...»

ناجی خشکش زد. لب‌هایش از هم باز ماند. آهسته زمزمه کرد:

ـ شعر؟

جوابی از گلبهار نبود. اما مهم نبود. اصل ماجرا همان شعر بود. داریوش... برای گلبهار شعر فرستاده بود. آن هم نصف شب. انگشت‌های ناجی دور گوشی سفت شد. اولین بار بود چیزی می‌دید که هیچ توجیهی برایش پیدا نمی‌کرد. این دیگر درباره کار نبود. درباره شرکت نبود. درباره امنیت هم نبود. شعر... برای یک دختر. آن هم از طرف داریوش. احساس کرد چیزی سنگین روی سینه‌اش افتاده. دلش می‌خواست پیام را باز کند. همه‌شان را بخواند و بداند چه بینشان گذشته. اما انگشتش همان‌جا خشک شده بود. چند ثانیه بعد... خیلی آرام از صفحه بیرون آمد. گوشی را دقیقا همان‌جایی گذاشت که بود. طوری که حتی زاویه‌اش هم تغییر نکنددوباره به داریوش نگاه کرد. این بار نگاهش فرق داشت. همراه بود با نوعی اضطراب و حس مالکیتی که خودش هم از دیدنش ترسیده بود.

خیلی آهسته روی لبه تخت دراز کشید. مواظب بود تخت تکان نخورد. بعد آرام‌تر خودش را چند سانتی‌متر به داریوش نزدیک کرد. سرش را روی بازوی او گذاشت. بوی تلخ سیگار، عطر ادکلن و گرمای تن داریوش، برایش حس امنیتی قدیمی داشت. چشم‌هایش را بست. انگشتانش خیلی آرام لبه آستین پیراهن داریوش را گرفت. زیر لب، آن‌قدر آهسته که فقط خودش بشنود، گفت:

ـ نمی‌ذارم هیچ‌کس تو رو ازم بگیره. 

داریوش در خواب فقط نفس عمیقی کشید. بی‌خبر از همه چیز. بی‌خبر از پیامی که هنوز جوابش را نداده بود. و بی‌خبر از جنگی که آرام‌آرام، درست کنار تختش، داشت آغاز می‌شد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 34

صبح پرده‌های سفید سوئیت، با نسیم آرام کولر، بی‌جان تکان می‌خوردند. نور کمرنگ طلوع، از پشت شیشه‌های قدی، روی کف چوبی اتاق خزیده بود. صدای منظم موج‌های خلیج فارس، از دور، مثل لالایی در تمام فضا می‌پیچید.

داریوش آهسته پلک زد. برای چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند. سرش سنگین بود و استخوان‌های گردنش تیر می‌کشید. انگار تمام عضلات بدنش  کوفته بود. نفس عمیقی کشید و دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت، خواست از تخت بلند شود که چیزی روی بازویش حس کرد. نگاهش پایین آمد. ناجی!

بی‌صدا، روی لبه‌ی تخت خوابش برده بود. موهای مشکی‌اش روی بالش پخش شده بودند. یک دستش دور ساعد داریوش حلقه شده بود و صورتش روی بازوی او قرار داشت. لباس خواب حریر زرشکی‌رنگش، زیر نور کم‌رنگ صبح، برق ملایمی می‌زد و بند نازکش از روی شانه پایین افتاده بود.

داریوش چند ثانیه همان‌طور بی‌حرکت ماند. دیدن ناجی در آن وضعیت برای او لذت بخش نبود، بیشتر چیزی بود شبیه به خفگی! کلافگی مفرط از دست او و حاج منظور. او را ساده حساب کرده بودند اما داریوش، از روز اول رنگ نگاه حاج منصور را خوانده بود.

پلک‌هایش را بست و نفسش را آهسته بیرون داد. بدون اینکه ناجی را بیدار کند، خیلی آرام بازویش را از میان انگشت‌های او بیرون کشید. ناجی فقط کمی در خواب جابه‌جا شد و دوباره آرام گرفت.

داریوش نشست. دو آرنجش را روی زانوهایش گذاشت و دستش را میان موهایش کشید. ذهنش، بر خلاف بدنش، دوباره شروع به دویدن کرده بود.  سپردن ناجی به این سفر، بدون حضور خودش، تنها یک معنی داشت، مثل اینکه او را برای دامادی انتخاب کرده بودند!

نگاهش دوباره سمت ناجی رفت. داریوش خوب می‌شناختش و میدانست دختر بدی نبود، سال‌ها کنار هم بزرگ شده بودند. با هم خندیده بودند، دعوتکرده بودند،  قهر کرده بودند. اما هیچ‌وقت نتوانسته بود او را جور دیگری ببیند. ناجی برای داریوش فقط دختر حاج منصور بود. یک دوست صمیمی و مهربان که داریوش را میفهمید، نه بیشار، نه کمتر!

پتوی سفید کنار تخت را برداشت و خیلی آرام روی بدن ناجی کشید تا شانه‌هایش پوشیده شود.  از جا بلند شد. پیراهن مشکی دیروزش هنوز تنش بود. آستین‌هایش چروک شده بودند و بوی سیگار و خستگی گرفته بودند. چند قدم تا پنجره رفت  و پرده را کنار زد. دریا، زیر نور تازه‌ی خورشید، آرام می‌درخشید. مردم از پایین، کنار ساحل قدم می‌زدند. دوچرخه‌سوارها از مسیر مخصوص رد می‌شدند.

ساعت مچی‌اش را از روی میز برداشت. هفت و بیست دقیقه. کمتر از سه ساعت دیگر باید دوباره برمی‌گشت کازینو. رادین احتمالاً از سحر بیدار شده بود و انتقال‌ها را یکی‌یکی کنترل می‌کرد.

همین فکر کافی بود تا دوباره فشار روی شانه‌هایش برگردد. بی‌حرف، حوله‌ی سفید را از داخل کمد برداشت و سمت حمام رفت. چند ثانیه بعد، صدای دوش تمام فضای سوئیت را پر کرد. آب داغ، از روی موهایش پایین می‌ریخت. گردنش را عقب برد و چشم‌هایش را بست. شاید اولین آرامش واقعی چند روز اخیر، همین چند دقیقه زیر آب بود.

اما آرامش داریوش، مثل همیشه، دوام نیاورد و صدای ضربه‌ی آرامی به در حمام خورد. داریوش، بدون باز کردن چشم‌هایش، گفت:

ـ بیدار شدی؟

صدای خواب‌آلود ناجی از پشت در آمد.

ـ آره.

چند ثانیه مکث کرد و با صدایی که از خواب دو رگه شدهبود گفت:

ـ داریوش، گوشیت زنگ خورد.

داریوش دستش را روی صورتش کشید.

ـ کیه؟

ناجی صفحه‌ی گوشی را نگاه کرد.  همان اسمی که دیشب تا نیمه‌های شب ذهنش را به‌هم ریخته بود. گلبهار. چند لحظه فقط به صفحه خیره ماند و بعد، طوری که لحنش کاملاً عادی به نظر برسد، گفت:

ـ گلبهار بود. جوابشو دادم گفتم رفتی دوش بگیری میخواسته حالتو بپرسه نگران شده .

صدای آب همچنان می‌ریخت. چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای آرام داریوش از پشت بخار حمام آمد:

- میام یکم دیگه.

ناجی نگاهش را از صفحه برنداشت. لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست. 

ـ باشه.

داریوش زیر دوش آب، گلبهار را تصور کرد، از حس نگرانی او نصبت به خودش، بی اختیار قلبش تند تر ضربان زد. از فشار کار دیروز و بیخوابی، فراموش کرده بود احوالی از او بگیرد و از این بابت از خودش خشمگین بود. او را کنار گرگی مانند سامیار رها کرده بود، باید هرچه زودتر یا سامیار را از عمارت خسرو بیرون میکرد، یا گلبهار را به خانه خودش میبرد. سامیار اگر اصل وصیت را میفهمید، بعید بود به جان دختر عمویش حتی رحم کند!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...