رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • بنیان‌گذار

spacer.png

نام رمان: داریوش بی تاج

نویسنده: نسترن اکبریان

ژانر رمان: مافیایی، عاشقانه

خلاصه رمان:

در شهری که هر قدم می تواند آخرین قدم باشد، مردی با لقب بی تاج، مغز متفکر یک امپراتوری زیرزمینی است، با تاجی که از دست داده و دشمنانی که کمین کرده‌اند.

دختری که هیچ کس انتظارش را ندارد، کلید راز های خانواده ای ثروتمند را در دست دارد و ناخواسته وارد بازی خطرناک بی تاج می شود. وقتی مسیرشان به هم می رسد، نه تنها دشمنان مشترک تهدیدشان می کنند، بلکه نیروی عشق، قلب و اراده شان را به چالش می‌کشد.

  • لایک 8
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

فصل اول_ تاج افتاده

پارت اول

هوای صبح، سنگینی و رطوبت داشت.  امروز، روزی بود که باند بزرگ شهر باید با فقدان رئیس روبه رو میشد. خسرو سورش، سر دسته باند تاج بود که مرگ نا به هنگامش، همه را در بهتی عظیم فرو برد. اعضای باند، هر کدام با چهره ای غم آلود و نگاهی پر از تردید،  پس از خاک سپاری، در حیاط بزرگ خانه او جمع شده بودند. هرکس به نحوی احساس خود را پنهان می‌کرد. بعضی خشم داشتند، بعضی ترس و بعضی هم کنجکاوی؛ اما هیچ‌کس نمی توانست انکار کند که خلا قدرت، مثل طوفانی آرام، همه را تهدید می کرد.

داریوش کنار دیوار ایستاده بود؛ قد بلند، استوار و با لباس هایی شیک و اتو کشیده! سنگینی ای روی سینه اش حس میکرد که برابر با غم از دست دادن پدر بود. پدری که شاید خون و ریشه اش شامل او نمیشد اما دست محبتش از کودکی تا کنون، او را سفت در آغوش فشرده بود. همه آن چهل پنجاه نفری که در حیاط خانه خسرو جمع شده بودند تا درگذشتش را تسلیت بگویند، انتظار یک چیز را می کشیدند! رو شدن وصیتی که دست کمالی، وکیل مورد اعتماد خسرو سپرده شده بود. وصیتی که مشخص میکرد پس از خسرو، قدرت به کدامشان واگذار میشد.

کمالی با یک دفترچه چرمی قهوه ای رنگ و پاکت نامه مهر و موم شده ای در دستش، بالاخره از خانه خسرو بیرون آمد و مقابل جمعیت ایستاد. ادای احترامش را با سلامی بلند و رسا به آنها اعلام کرد. داریوش تکیه اش را از دیوار برداشت و چند قدم جلوتر پشت به جمعیت، روی صندلی نشست. لیوان آب مقابلش را یک نفس سر کشید و با حس سنگینی نگاهی، سر چرخاند. سامیار بود! بردار زاده عیاش و بلند پرواز خسرو که از قضا خودش را جایگزین خسرو میدانست! پدر سامیار سالها پیش فوت شده و خودش میانه خوبی با خسرو و به خصوص داریوش نداشت. داریوشی که شاید فرزند واقعیش نبود اما نزدیک تر از هرکس به او و خبره تر از همه آنها در مدیریت کار های باند تاج بود!

صدای آرش کمالی، آرام اما پرقدرت، فضا را پر کرد. همه ساکت شدند.  آرش پاکت را باز کرد و مطمئن شروع به خواندن کرد:

- وصیت خسرو سروش چنین است: پس از مرگ من، قدرت و کنترل باند تاج به فردی واگذار می شود که وفاداری و شایستگی خود را ثابت کرده است. اولین اولویت، حفظ امنیت خانواده و دارایی‌هاست، دوم وفاداری به اعضای باند و سوم، تداوم نفوذ ما در کشور!

چشمان جمع، یکی پس از دیگری، به دفتر دوخته شد. بعضی‌ها اخم کردند، بعضی به آرامی نفس می کشیدند و بعضی، با لبخند کوتاهی، نگاهشان را میان داریوش و سامیار میچرخاندند. افراد نزدیک تر به خسرو، داریوش را لایق میدیدند و برخی دیگر که نسبت فامیلی دور و نزدیک داشتند، مخالف واگذاری تاج به شخصی که خون خاندان سوروش در رگ هایش نبود، بودند.

سامیار، مشت‌هایش را آرام باز و بسته کرد و نگاهش را مستقیم به داریوش دوخته بود، انگار که داشت برای او رجز میخواند و نمی توانست باور کند که شاید داریوش، در آینده نزدیک قدرت واقعی را در دست گیرد. حسادت و تهدید در نگاهش موج می‌زد، کمالی پس از مکثی کوتاه ادامه داد:

- پس از بررسی کامل وفاداری و شایستگی، کنترل سهام و دارایی های کلیدی به فردی مطمئن و مورد اعتماد منتقل شده تا از هرگونه سوءاستفاده یا آشفتگی جلوگیری شود. اما عنوان رسمی ریاست را به سامیار سورش برادرزاده ام می دهم تا روند فعالیت ها  در نبود من بدون هیچ خللی ادامه یابد. از همه اعضای خانواده و نزدیکانم میخواهم به خواست من اعتماد و از وارثم، حمایت کنند.

همه به هم نگاه کردند. نفس ها در سنگینی فضای حیاط حبص شد. تقریبا همه جا خورده بودند، حتی آنهایی که مخالف با وارث شدن داریوش بودند... گویی همه شان میدانستند شخصی لایق تر از او نمیتوانست باند تاج را مدیریت کند و حال، همه چیز بر خلاف ذهنشان داشت پیش میرفت. برخی در گوشی باهم پچ پچ میکردند و کم کم نگاه های تحقیر آمیز و پوزخند ها خطاب به داریوش داشت بالا میگرفت. 

داریوش با نگاه آرامش در واکنش به لبخند کش آمده سامیار، اخمی کرد و از جا بلند شد. سرش پایین بود و چیزی درونش شکسته بود. نفسش تنگ شده بود اما دلش نمیخواست میان جمع کفتار ها، ضعف نشان دهد. خوب میدانست که حتی آن شخص مطمعنی که خسرو دارایی ها را به نامش زده بود، خودش نبود، چه برسد به جانشینش... از مقابل جمعیت به سرعت گذشت و وارد خانه کاخ مانند خسرو شد. مسیر اتاقش را به تندی طی کرد و پس از رسیدن به نقطه امنش، خشمش فوران کرد. پیش از هرچیز تصویر خودش را در آینه شکست و گلدان ها را به سمت قاب عکسش پرت کرد. اولین باری بود که داشت مزه بی پدری پس از خسرو و حال بی اعتمادی مطلق او به خودش را میچشید.

 

  • لایک 7
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت دوم

خانه هنوز بوی عطر تلخ خسرو را می‌داد. بویی که به پرده‌ها، مبل‌ها و حتی دیوارها آغشته بود. داریوش روی تخت نشست و سرش را در مشت گرفت. پیش از همه، او بود که نمیخواست رفتن خسرو را بپذیرد، همین دو روز پیش بود که داشتند سر سفره بگو بخند میکردند و حال، او رفته بود و کل سلطنتی که به زحمت بنا کرده بودند را برای سامیار بی ارزش گذاشته بود. داریوش هرچه سعی میکرد از خسرو بابت انتخابش خرده نگیرد، اما چیزی درون قلبش شکسته بود. فکر نمیکرد که روزی، برادرزاده عیاشش را به اویی که جانش را فدای خسرو میکرد ترجیح دهد! چندباری دست روی صورتش کشید و تلاش میکرد خودش را جمع و جور کند، او قوی بودن در هر شرایطی را از خود خسرو یاد گرفته بود.

وقتی داریوش از اتاقش بیرون آمد، صدای خنده ای آشنا از سالن اصلی شنید. خنده‌ای که برای خانه ای که هنوز خاک قبر مالکش خشک نشده بود، زیادی راحت بود . سامیار وسط سالن ایستاده بود. کت مشکی اش را درآورده و روی دسته مبل انداخته بود. یکی از خدمه ها با سینی چای روبه‌رویش ایستاده بود و دستش کمی میلرزید. 

ـ از فردا این اتاق میشه دفتر کارم.

اشاره مستقیمش به اتاق زیر پله ها، که اتاق کار خسرو بود میزد. 
ـ آقا ولی… این اتاق همیشه...

سامیار حرفش را برید.

ـ همیشه برای آقای سورش بود که بالاسر کار باشه. الان من زنده ام. درضمن فامیلم سورشه!

داریوش قدم های آرامی برداشت و مقابلش ایستاد. قدش ده سانتی از سامیار بلند تر بود و شانه های سامیار مقابل او باریک تر دیده میشد. خشمش را قورت داد. خیره در چشمان بی عار سامیار خطابش گرفت:

ـ حداقل حرمت سه روز عزا رو نگه دار سامیار!

سامیار به چشمان برزخی داریوش خیره شد. بی توجه به خشم او خندید:

ـ مدیریت، تقویم عزا نمیشناسه.

داریوش نگاه کوتاهی به اتاق خسرو انداخت. باز هم خودش را مقابل لبخند مزهک گوشه لب سامیار کنترل کرد و گفت:

ـ ولی احترام می شناسه.

چند نفر از اعضای باند که هنوز در خانه مانده بودند، بی‌صدا جدال آنها را تماشا می کردند. هیچکس وسط نمی آمد. همه منتظر بودند ببینند کدام یک عقب می‌کشد. سامیار قدمی جلوتر آمد. درست سینه به سینه داریوش! با تمخسر گفت:

ـ وصیت رو شنیدی. عنوان رسمی با منه. یعنی همه چیز با منه! مال منه!

داریوش بدون تغییر لحن گفت:

ـ عنوان رسمیت لیاقتم بت میده؟

لبخند از گوشه لب سامیار افتاد، اما سریع جمعش کرد.
ـ ناراحتیت طبیعیه پسر ... عمو. باید خیلی سخت باشه بعد اینهمه سگ دو زدن و حمالی کردن دستت موند تو پوست گردو!

داریوش مکثی کرد. کم مانده بود دست هایش یقه سامیار را سفت بچسبد و چند مشت گوشه لب او بکوبد. اما او حرمت میشناخت، حرمت پدر مرده اش را حفظ کرد. سکوت سنگین شد. سامیار نفسش را آهسته بیرون داد. حاج رضا که از قدیمی های تاج بود، از خانه خارج شد تا بیش از این شاهد جدل آنها نباشد. سکوت داریوش، حس قدرتی به او داد تا باز هم نطق کند:

ـ از امروز، این خونه تحت مدیریت منه. اگر موندنی هستی، با هماهنگی من می مونی.

داریوش نگاه آخر را به سالن انداخت. به مبل خسرو. به قاب عکسی که هنوز روی دیوار بود.

ـ من هیچ وقت ای برای موندن توی خونم، اجازه نگرفتم.

و بدون انتظار برای جواب او از کنار سامیار رد شد. نیم نگاهی به دیگر اعضای باند که مشاجره آنها را با لذت تماشا میکردند انداخت و سمت خروجی قدم تند کرد. درِ بزرگ خانه  را با شدت باز کرد. هوای مرطوب دم ظهر به صورتش خورد. نفس عمیقی کشید، اما سنگینی که روی سینه اش نشسته بود ذره ای کم نشد. قدم بلندی برداشت. و درست همان لحظه، با چیزی برخورد کرد.درست ترش، با کسی! چمدانی از دست دختر رها شد و با صدای خفه ای روی زمین افتاد. زیپ نیمه بازش دهان باز کرد و چند تکه لباس و یک جعبه کوچک مخملی بیرون افتاد. داریوش جسم کوچیکی را دید که سرش پایین و رد وسایل پخش شده را دنبال میکرد. بی حوصله گفت:

ـ حواستون کجاست؟

دختر خم شد تا وسایلش را جمع کند. صدایش آرام بود:

ـ من حواسم کجاست؟ شما به من خوردی!

داریوش خواست رد شود که چشمش به جعبه افتاد. درش باز شده بود. گردنبندی قدیمی با پلاک کوچک، از آن بیرون افتاده بود. پلاکی که رویش نقش تاج ظریفی حک شده بود. لحظه‌ای مکث کرد. آشنا بود... دختر قبل از او گردنبند را برداشت و در جعبه گذاشت. سر بلند کرد. چشم‌هایش… آشنا بود. اما ذهن داریوش همکاری نکرد. دختر خیره خیره  نگاهش  می کرد. انگار داشت  در نگاه داریوش، سال ها را مرور می کرد. بی مقدمه و بدون آشنایی دادن او را خطاب گرفت:

ـ مراسم تموم شد؟

داریوش ابرو درهم کشید.

ـ برای بعضیا آره.

کنایه اش به سامیار بود. دخترک اما منظورش را نفهمید. باد ملایمی موهای دختر را تکان داد. داریوش نگاهش را از او گرفت و گفت:

ـ اگر برای تسلیت اومدین، دیر رسیدین.

دختر چمدان را صاف کرد. باز هم چیزی نگفت و از کنارش رد شد. داریوش چند قدم رفت. ایستاد. بی‌دلیل برگشت و نگاه کرد. حوصله و اعصابش تنگ تر از آنی بود که آشنایی بگیرد و علت حضورش را بپرسد. میتوانست مهمان هرکدام از خدمه باشد. اهمیتی برایش نداشت.

گلبهار، مقابل در خانه خسرو مکث کرده بود. انگار سال ها پیش همین‌جا ایستاده بود. همان حیاط. همان در. داشت خاطرات کودکی اش را مرور میکرد و دلش آشوب از مرگ پدر بود. پدری که بیشتر از او، برای داریوش پدری کرده بود و گلبهار، حتی آخرین باری که چهره پدرش را قبل از مرگ سیر تماشا کرده بود را به خاطر نمی آورد. او هم برگشت و نگاهی به داریوش انداخت. او را از چشم های سیاه و ابرو های پهنش شناخته بود. پسری که روزی دستش را گرفته بود تا از پله‌های همین خانه نیفتد. همان داریوشی که پس از آمدنش به خانه شان، مقابل همه از گلبهار دفاع میکرد.

اما داریوش، درگیر شکستن خودش بود و هنوز متوجه نشده بود کسی که سهام و آینده باند تاج در نامش پنهان شده، همین حالا از کنارش عبور کرده است. حتی چهره گلبهار را به خاطر نیاورده بود. داریوش رشته نگاهشان را قطع و با گذر از حیاط باغ مانند خانه خسرو، کلید به ماشینش انداخت و به جاده زد.

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت سوم 

گلبهار، با چمدانی سنگین و خسته، وارد شد و قدم‌هایش را آهسته روی کف پوش های براق کف سالن گذاشت. خدمه ای برای خوشامد گویی به او نزدیک شد اما گلبهار چنان بغضی گلویش را پر کرده بود که دستش را به نشانه سکوت برای آنها بالا برد و چمدان را همانجا رها کرد. دیوار های خانه، لوستر آویزان از سقف و راه پله های طرح مرمر گوشه سالن... همه یاد کودکی اش را میداد و پیش از آن، عطر آن خانه که تداعی کننده پدرش بود. آرام آرام سمت اتاق زیر پله راه افتاد. همان در قهوه ای چوبی با ابهت... همان دستگیره ای که تنها به روی گلبهار و داریوش باز میشد... دیده اش از اشک کور بود. در را گشود و وارد شد. پرده‌های بلند اتاق پدرش هنوز تاب لرزش باد عصر را داشتند، و نور کم رنگ خورشید از پنجره‌های بزرگ روی خاکستر خاطره ها می‌افتاد.

 همه چیز همان‌جا بود؛ میز کار، عکس های قدیمی، و بوی پدرش که هنوز در هوا موج میزد. صندلی چرمی پدرش، با قامتی مشابه به او، توسط سامیار اشغال شده بود. سامیار ضمن دیدن گلبهار سراسیمه از صندلی برخواست. هول شده بود، انتظار دیدن او را در آن حالت و آن لحظه نداشت... میدانست که قرار بود برای تشیع جنازه خسرو خودش را برساند و حتی هماهنگ کرده بود عصر همان روز برای گلبهار بلیط برگشت را رزرو کنند. سامیار خجول از حالت رو به رویشان لب به سلام گشود:

- سلام... خوش، خوش اومدی دختر عمو.

گلبهار بدون مکث خودش را به او چسباند، دست هایش را دور شانه های سامیار حلقه کرد با صدایی که از زور بغض بریده بریده شده بود گفت:

ـ بابام… من دلم براش تنگ شده… نرسیدم... برای آخرین بار ندیدمش...

و در همان آغوش، گریه‌اش فوران کرد. سامیار کمی عقب کشید، لحظه‌ای جا خورد اما بعد به آرامی دست‌هایش را دور گلبهار حلقه کرد. گویی حضور گلبهار، حتی بدون شناخت کامل، لحظه ای برای او آرام‌ بخش بود. گلبهار سرش را به شانه او تکیه داد، دخترک ساده از فرنگ برگشته که گمان میکرد سامیار، همان پسرعموی بی دست و پای دماغوی کودکی هایشان است و غمش را با او شریک شد.

گلبهار دقایقی بعد، خودش را از آغوش سامیار جدا کرد و چند قدم از او دور شد. حینی که دست بر چشمانش میکشید تا خشک شوند، با بغض سامیار را خطاب گرفت:

- ببخشید... یه لحظه اونجا رو صندلی بابا دیدمت... یه لحظه حس کردم اونی خواستم بغلت کنم...

سامیار که متاثر از اشک ها و بغض گلبهار شده بود، سریع دست و پایش را جمع کرد و نگاهش را پایین انداخت:

- نه بابا این چه حرفیه... حق داشتی! خوش اومدی بازم... فکر کنم اتاقتو آماده کردن، میخوای راهنماییت کنم که استراحت کنی؟ یا میخوای بمونی رفع دلتنگی...

گلبهار میان حرفش پرید و گفت:

- نه نه... میرم خودم اتاقم.

پشت به سامیار بلفور اتاق را ترک کرد. بیشتر ماندن در آنجا برایش شکنجه بود. دیدن میز و صندلی و حتی خودکاری که روزی میان انگشتان پدرش چرخیده بود، حالش را بد میکرد. مسیر اتاقش را بلد بود. به همان اتاق کوچک طبقه دوم پر کشید و دیدن اتاق کودکی هایش، با همان وسایل دست نخورده و کهنه، داغ دلش را تازه کرد و هق هقش را از سر گرفت.

***

داریوش، در همان لحظه، پشت ماشینش در سکوت قبرستان نشسته بود. دست‌هایش را روی فرمان فشرده و نگاهش روی خاک تازه قبر خسرو خشک شده بود. شیشه را پایین داد. باد سردی روی صورتش خورد و یاد حرف‌های سامیار و وصیتنامه پدر، سیگاری کنار لبش آتش کرد. 

ـ چرا بابا؟ چرا من نه؟ چرا اون بی همه چیز... 

پک عمیقی به سیگار زد. او همیشه به خود گفته بود که باید قوی باشد، اما حالا… در سکوت و تنهایی میتوانست برای پدرش سوگواری کند. با پشت دست نمِ گوشه چشمش را خشک کرد و خطاب به خسرو ادامه داد:
- من الان با نبودت کنار بیام یا با خاطراتت که دست اون حرومزاده حروم میشه؟ بشینم پا به پاش ببینم چطور زحمتای کل عمرتو پوچ میکنه؟! آخه من چجور ساکت باشم وقتی میخواد هنوز غمت سرد نشده رو صندلیت جا خوش کنه؟

صدای تماس تلفنش او را هوشیار کرد. آرش کمالی! چند نفس عمیق کشید که خش صدایش، غرور مردانه اش را به تاراج نبرد. تماس را وصل کرد و منتظر صحبت آرش ماند:

ـ داریوش… کجایی خوبی؟

- خوبم. چیزی شده؟

- میتونی یه سر بیای دفترم؟

داریوش دستش را برای دیدن ساعت بالا آورد. داشت نزدیک به غروب میشد.

ـ الان؟

ـ بله، مهمه. 

داریوش نگاهی به قبر انداخت، نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ باشه. میام الان.

سیگار را از پنجره بیرون انداخت. ماشین را روشن کرد و روانه دفتر کمالی شد، اما ذهنش هنوز هم آرام و قرار نداشت و خنجری روی غرورش نشسته بود که داشت جانش را میگرفت.

  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت چهارم

دفتر آرش کمالی در طبقه‌ی هشتم ساختمانی قدیمی اما بازسازی‌شده در مرکز شهر بود، بوی چوب کاغذ های مُهرخورده میداد؛ بویی که رسمی بود… مثل دادگاه. نور غروب از پشت شیشه های قدی می تابید و خطی نارنجی روی میز بزرگ چوب گردو انداخته بود. پشت همان میز، مردی نشسته بود که سال‌ها شاهد بالا رفتن و زمین خوردن های خسرو بود.

داریوش بدون مکث وارد شد. در را آهسته بست، اما صدای بسته شدنش در سکوت اتاق پیچید. کت مشکی رنگش را هنوز بر تن داشت. انگار اگر درش می‌آورد، باید به خستگی اعتراف میکرد.

کمالی عینکش را از روی بینی بالا داد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. 

- بشین داریوش.

داریوش کلافه بود. نگاهش را اطراف چرخاند و بی حوصله ننشست.
- گفتی مهمه.

صدایش جدیت داشت. بغضش را کنار مزار خسرو خالی نکرده بود و سراسیمه خود را به آنجا رسانده بود. کمالی با دقت به صورتش نگاه کرد؛ به فک منقبض و رگ برجسته کنار شقیقه اش.

ـ هنوز عصبانی ای.

داریوش پوزخند زد. مسخره بود. معلوم بود کسی که پدرش مرده عصبانی و دلتنگ است. 

ـ نباید باشم؟

کمی به جلو خم شد و با همان خشِ صدایش ادامه داد:

ـ جلوی همه تاج رو دادن دست کسی که حتی نمیدونه نصف معامله های پشت پرده چطور بسته میشه! بعد هم گفتن سهام جای امنه. خیلی هم عالی.

کمالی پوشه چرمی را لمس کرد. نگاهش را از داریوش دزدید. انگار برای گفتن حرف زیر زبانش تردید داشت. 

ـ  چیزی که امروز خونده شد، تمام وصیت نبود.

سکوت اتاق کمالی را احاطه کرد. چشم های داریوش آرام بالا آمد. گره میان ابرو هایش شل تر شد و پرسید:

ـ یعنی چی؟

کمالی پوشه را بست. انگشتش را روی جلد چرمی اش گذاشت. بازی انگشتانش اعصاب داریوش را خط انداخته بود. کمالی لب هایش را تر کرد و با جدیت گفت:

ـ خسرو همیشه دو نسخه تنظیم می کرد. یکی رسمی برای اعلام عمومی. یکی محرمانه برای اجرا.

نبضی در شقیقه ی داریوش کوبید. 

ـ و امروز کدومو خوندی؟

- نسخه عمومی.

داریوش خندید. کوتاه، بی‌روح. لب به کنایه گشود تا غرور له شده اش را آرام کند.

- بذار حدس بزنم. تو نسخه خصوصی قراره بگی منم یه صندلی گوشه انبار دارم؟!

کمالی مستقیم در چشمش نگاه کرد.

- نسخه خصوصی میگه عنوان ریاست با سامیاره… اما کنترل واقعی سهام و داراییا جای دیگست.

داریوش جلو آمد. دستش را روی میز گذاشت. صبرش از معما طرح کردن و موش و گربه بازی کردن های کمالی سر رفته بود. 

- بخونش!

کمالی مکث کرد. خشم را درون چشمان سرخ شده داریوش دید اما تکیه به صندلی اش زد و با خونسردی غیرنرمالش گفت:

- هنوز اعلامش نمی‌کنم.

- چرا؟

- چون زمانش نرسیده.

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت پنجم

خشم، آهسته در صدای داریوش پیچید. داشت کنترل تن صدایش را مقابل او از دست میداد:

- من امروز جلوی همه خارو زار شدم. شدم اون بچه یتیمه که کل عمرشو دوید پا جا پای باباش بذاره و تهش آدم حساب نشد حتی اسمشو تو وصیتش بیاره! صدام کردی میگی وصیت دوم هستو برا گفتنش به من وقتش نرسیده؟

کمالی آرام گفت:

- خسرو می‌خواست سامیار فکر کنه برنده شده.

ـ فکر کنه برنده شده؟ فقط فکر کنه؟! 

داریوش نفسش را آهسته بیرون داد. ذهنش داشت با سرعت کار می‌کرد. مجدد سوالش را پرسید:

- سهام دست کیه کمالی؟

کمالی بلند شد. به سمت پنجره رفت. شهر زیر پایشان نفس میکشید. با جملاتش داشت معما طرح میکرد و داریوش، خسته تر آنی بود که دنبال جواب معما های کمالی و خسرو بدود!

- یکی که خسرو مطمئن بود نه فاسد میشه، نه میترسه، نه فروخته میشه.

داریوش بی‌اختیار گفت:

- من؟

کمالی برنگشت.

- اگه تو بودی امروز اسمت خونده می شد.

ضربه دوم. داریوش از جا بلند شد و چند قدم عقب رفت. انگار دوباره چیزی در سینه اش شکست. 

-  من دقیقا چیم تو این بازی؟

کمالی این بار برگشت.

ـ مهره ای که هنوز ارزش خودشو نفهمیده.

داریوش با تلخی گفت:

- من مهره نیستم. پسرشم لامصب! آدمم! شایدم از نظرش همونم نبودم...

- باید صبر کنی داریوش.

داریوش خندید. تلخندی به ریش فشار روی سینه اش!

- صبر؟ صبر کردم. وقتی روی صندلی بابام نشست صبر کردم. وقتی جلوی همه بهم گفت تماشاچی صبر کردم. دیگه چقدر؟

کمالی آرام تر گفت:

- تا وقتی که طرف مقابلت مطمئن شه همه چیز مال خودشه. وقتی عنوان رو داشته باشه اما اختیار واقعی رو نه، دو راه داره. یا صبر میکنه یا شکار!

داریوش بالاخره نشست. آرنج هایش را روی زانو گذاشت. برای اولین بار خستگی را در شانه هایش حس میکرد. مغزش داشت منفجر میشد. برای بار سوم سوالش را با جدیت بیشتری پرسید:

ـ سهام دست کیه؟

کمالی باز هم مستقیم جواب نداد.

-  خسرو به من گفت مالک سهام فعلا باید مخفی بمونه. بارها بهم تاکید کرد اگه چنین روزی رو تجربه کردیم و تو اینجوری جلوم نشستی، یا هرکس دیگه ای از اعضا، نباید تا وقتش چیزی بدونید! به صلاح همست...

داریوش زیر لب گفت:

- یعنی تو میشناسیش!

- میشناسم. 

چند ثانیه نگاهشان در هم قفل شد.

- منم نیستم.

این را داریوش آرام تر گفت. نه سؤال بود، نه اعتراض… یک جمله خبری برای یاداوری به خودش بود! 

کمالی مکث کرد.

- خسرو نمی خواست تو زیر ذره بین بری.

داریوش به پشتی صندلی تکیه داد. احساس عجیبی داشت؛ ترکیبی از تحقیر، کنجکاوی و چیزی شبیه امید. کوچک ترین اشاره از توجه خسرو به خودش، آن خلا عاطفی لگد مال شده درونش را نوازش میکرد. سعی کرد به نفسش مسلط باشد و نفس تندش را بیرون فرستاد. مشت دست هایش را گشود و خیره به کمالی گفت:

- یعنی یکی دیگه وسط میدونه! و هیچکس جز تو نمیدونه کیه!

- بله.

- و سامیارم دیر یا زود میافته دنبالش!

کمالی این بار کاملا جدی شد.

- همین حالاشم افتاده!

داریوش سرش را بالا آورد. کمالی با همان جدیت و نیمچه اخم روی پیشانی اش ادامه داد:

- امروز بعد از مراسم، ازم پرسید انتقال سهام دقیقا چه زمانی ثبت شده. پرسید امضا حضوری بوده یا وکالتی. پرسید حساب‌ها قابل ردیابیه یا نه.

فک داریوش منقبض شد. تصویر سامیار جلوی چشمش آمد؛ لبخند کش دار، اعتماد به نفس چندش وارش، و حالا جا خوش کردنش در خانه خسرو!  کمالی ادامه داد:

- اون دنبال مالکه سهاماس. جفتمونم خوب میدونیم وقتی پیداش کنه، یا می خواد بخردش یا حذفش کنه.

کلمه آخر برای جفتشنان دردناک به نظر می رسید. داریوش آرام نفس کشید. داشت اتفاقات را کنار هم میچید. پوست لبش را یک ضرب با دندان کشید و گفت:

- خسرو چرا همچین کاری کرد؟

کمالی آهسته گفت:

- چون میدونست اگر همه چیز رو مستقیم به تو بده، تاج دو دسته میشه. اگر به سامیار بده، سقوط میکنه. پس ترجیح داد قدرت اصلی تاجو مخفی کنه.

داریوش نگاهی به ساعت روی دیوار که تند تند ثانیه می پراند انداخت و گفت:

- الان چرا اینا رو به من میگی؟ من باید چیکار کنم!

کمالی نگاه عمیقی به او انداخت.

- وقتی کسی پیدا بشه که بتونه بدون تاج، بقیه رو وادار کنه دنبالش بیان، وصیت دومو باز میکنیم.

داریوش سکوت کرد. ذهنش برگشت به امروز. به لحظه‌ای که همه نگاه ها بعد از اعلام وصیت روی او سنگین شده بود. به خنده‌ی کوتاه سامیار. به حس شکستن غرورش میان آن جمع... منظور کمالی، قطعا داریوش بود. 

- اگر سامیار بفهمه مالک کیه و بره سراغش چی؟ اگه قبل وصیت دوم حذفش کنه چی!

کمالی آرام جواب داد:

- اون وقت یا باند تاج میره زیر دست یه  طمعکار… یا وارد جنگ داخلی میشه.

داریوش پوزخند تلخی زد و با تکیه به صندلی اش گفت:

ـ و تو چی کار می کنی؟

ـ من فقط مجری وصیتم.

داریوش از جا بلند شد. این بار قامتش صاف تر بود. بدون خداحافظی پشت به او قصد رفتن کرد که صدای آرش، او را متوقف کرد:

- بابات بهت اعتماد کامل داشت که این تصمیمو گرفت. بی تفاوت نباش به خواسته هاش. همه میدونن هیچکس غیر تو نمیتونه تاجو سرپا نگه داره. همه رو متحد کن. قدرت و تاجو پس بگیر.

داریوش باز هم سکوت را ترجیح داد و دفتر کمالی را ترک کرد. ابر ها آسمان را تنگ کرده بودند و برای شب، ضیافت بارشی شدید را تدارک دیدند. داریوش کلید به ماشینش انداخت و بی هدف، ساعت ها در خیابان های شهر ویراژ میداد. انگار که خانه اش را گم کرده باشد، نهایت کنار جدولی پارک کرد و چشم بسته، به صدای قطرات باران که بر سقف و شیشه ها کوبیده میشد گوش داد. ذهنش بهم ریخته بود، بهم ریخته تر از هر زمانی! انگار مسیر آینده اش را هم گم کرده بود. ادامه دادن برای سخت تر از همیشه بود و رها کردن همه چیز با وجود سامیار، برای او غیرممکن بود!

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت ششم

برف پاکن ماشینش را ضمن استارت روشن کرد. اخم چهره اش را ترک نمیکرد و مغزش آنقدر آشفته بود که تنها برای چندساعت خواب آرزو میکرد. 

هنوز تصمیم نگرفته بود اما دست هایش کنترل فرمان را به سمت خانه خسرو می‌چرخاند. خالی گذاشتن میدان برای سامیار، آن هم در روز اول نبود خسرو در مرامش نمی‌گنجید. 

ماشین را در حیاط خانه پارک کرد و چند دقیقه ای سر روی فرمان گذاشت. جدال سختی را با غرورش آغاز کرده بود و خستگی، داشت برنده آن مبارزه میشد. چشمانش روی فرمان گرم شده بود و خواب داشت او را از صحنه ناعدالتی رخداد های اخیر نجات میداد که صدای کوبیده شدن شیشه، او را هوشیار کرد. 

سر بلند کرد و از روی شیشه بخار گرفته و پوشیده شده با قطرات باران، سعی کرد چهره بدون آرایش ناجی را بشناسد. ناجی، مجدد انگشتان ظریفش را به شیشه کوبید تا اعتراضش از زیر باران ماندن را به داریوش بفهماند. 

ناجی هويدا، دختر یکی از بانفوذ ترین آدم های تاج و به نوعی، نشان کرده داریوش به حساب می‌آمد. بطور رسمی جایی حرفش به میان نیامده بود اما صمیمیتی که بین داریوش و ناجی وجود داشت، ناخودآگاه ذهنیت همه را به آن سمت می‌کشید. کسی جراتش را نمی‌کرد با وجود داریوش به ناجی نزدیک شود یا بحث ازدواج او را پیش بکشند و ناجی هم چندان ناراضی از آن وضع به نظر نمی‌رسید. 

داریوش سوئیچ را از ماشین بیرون کشید و پیاده شد، خیره به قطرات باران که صورت ناجی را قاب کرده بود گفت:

- اینجا چیکار میکنی تو؟ یه چتر میاوردی حداقل خیس آب شدی. 

ناجی اما بی توجه به جدیت و اخم نشسته بر پیشانی او، خودش را در آغوش داریوش انداخت و سفت، دستانش را دور او حلقه کرد. 

- تسلیت میگم... بابا گفت چیشده، طاقتم نگرفت خونه خواستم پیشت باشم... چندساعته هرچی زنگ بهت میزنم خطت نمیگیره، نگران شدم اومدم اینجا. 

داریوش دستی به پشت او کشید. 

- خوبم من. بریم داخل خیس شدی. 

هم قدم باهم راهی خانه شدند اما برق نگاهی تیز، از لای پنجره طبقه دوم، چشم داریوش را گرفت. باران دیدش را تار کرده بود و قبل از تشخیص چهره فرد پشت پرده، پرده ها کشیده شدند و جز تکان خوردن طور های سفید، چیزی عایدش نشد. 

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت هفتم

وارد خانه که شدند، نفس کشیدن برای داریوش سنگین شد؛ حتی احتمال حضور سامیار برای به اوج رسیدن خشمش کافی بود. به سالن اصلی رسیدند و داریوش خیره به در قهوه ای رنگ زیر راه پله ماند اما صدای نکره اش، درست بالای راه پله ها، نگاه همزمان ناجی و داریوش را به آن سمت کشید. 

- خوش اومدی پسرعمو. نگرانت شدیم! لاقعل یه خبری بده دیر میای. 

خون بود که از آن جملات، در رگ های داریوش یخ می‌بست. دستش را مشت کرد و دندان روی هم سایید. قبل از آنکه دهانش برای دادن ناسزایی به سامیار باز شود، همان دخترک سر ظهری، با لباس های سراسر سیاه و چهره آراسته که آشنا تر از هر زمانی برای داریوش بود از پشت سامیار بیرون آمد. صدای ملایمش سنگینی فضا را درهم شکست:

- سلام.

خیرگی داریوش به گلبهار از چشمان ناجی دور نماند و با گرفتن دست مشت شده داریوش، سلام گلبهار را پاسخ داد:

- سلام گلبهار جان. عزیزم خوبی؟ سفربخیر! 

- ممنونم. میشناسمتون؟

- از نزدیک نه! ولی من شنیدم اسمتو. ناجی ام، به عنوان دوست داریوش معرفی بشم بهتره... 

نگاه گلبهار ثانیه ای به مشت گره شده داریوش در دست ناجی ماند و سپس از پله ها، جلوتر از سامیار پایین آمد. داریوش نام گلبهار را زیر لب زمزمه کرد و در خاطرش دخترک ریز نقش مو بلندی که در کودکی مدام آتش می‌سوزاند تداعی شد... لبخند بی اختیاری به لبش نشست. گلبهار مقابل آنها ایستاد و گویی که از بی پاسخ ماندن سلامش شاکی باشد، اینبار مستقیما دستش را طرف داریوش کشید و گفت:

- سلام! 

داریوش دستش را از زیر دست ناجی بیرون کشید و با فشردن دست در هوا مانده گلبهار، با لحن گرمی خطابش گرفت:

- سلام. خوش اومدی. 

گرمای دست داریوش برای گلبهار عجیب بود. علاوه بر آن نگاه تند و تیز ناجی، داشت آزارش میداد. دستش را پس کشید و یک قدم عقب رفت، با اشاره به سالن طبقه دوم گفت:

- دیر اومدی. من و سامیار داشتیم شام می‌خوردم. بیاید بالا لطفا... الان میگم برای مهمونت هم سرویس بیارن. 

استفاده از لفظ مهمان برای ناجی چندان خوشایند نبود. طوری که شاید از همان برخورد چند دقیقه ای بذر کینه را در دل او کاشت و مهر گلبهار را از دلش راند. زیبایی انکار نشدنی ظاهری گلبهار، چشمان درشت قهوه ای رنگ با مژه های بلندش، لب های درشت و خوش فرمی که داشت، پوست شفاف و گندم گونش کمی حسادت او را قلقک داد و خواست نزدیکی خودش به داریوش را اثبات کند. 

- داریوش تو برو، من چنددقیقه میرم اتاقت موهامو سشوار بکشم میام پیشتون. 

دلخوری ناجی از نظر داریوش دور نماند. دست پشت کمر ناجی گذاشت و خطاب به گلبهار که منتظر ایستاده بود گفت:

- نوش جونتون. من خستم، برای ناجی سرویس بذارید میاد. 

ناجی را طرف اتاقش که سمت راست سالن، ابتدای سالن ورودی و کمی با فاصله از اتاق کار خسرو بود هدایت کرد. اعصاب رو به رویی و مشاجره با سامیار را که هیچ، حتی طاقت دیدن قیافه حق به جانب و نحسش را نداشت. 

سردرد بدی او را دچار شده بود و استراحت، تنها دوای خلاصی از آن روز منحوس برایش بود. 

در اتاق را که بست، صدای شکایت ناجی بلند شد:

- این دختره مگه قراره بمونه که به من میگه مهمون؟ 

صدایش با دیدن خرده شیشه ها و بهم ریختگی اتاق کمی تحلیل رفت. با وسواس خاصی پایش را از روی خرده شیشه قاب عکس و خاک گلدان ها عبور داد. داریوش بی توجه به او، کتش را درآورد و تخت دراز کشید. 

- نمیدونم. 

- قراره با تو توی یه خونه بمونه؟ خودش خونه نداره ایران؟ 

- نمیدونم ناجی. خونه من نیست اینجا خونه باباشه! 

ناجی لبه تخت نشست. 

- باشه. خودت خوبی؟ خسرو واقعا همه چیزو به نام سامیار زده؟ مگه باهم بد نبودن اینا؟ اصن اینجا دیدمش شوک شدم! بابا که می‌گفت جانشین خسرو شده که دیگه دهنم باز موند... 

داریوش کلافه دستش را از چشمانش برداشت و با اشاره به میز کنسول جلوی آینه که آینه اش تکه تکه بود گفت:

- مگه نمیخواستی موهاتو خشک کنی؟ فردا صحبت میکنیم. 

ناجی دل چرکین از جا برخواست. با جلوی کفش براقش به گل کمر شکسته جلوی پایش ضربه ای زد و گفت:

- نه میخواستم تنها شیم دلداری بدم بهت کنارت باشم تو این شرایط! دلم نیمد تنها باشی. میرم خونه خودمون. خیلی از سامیار خوشم میاد که بشینم باهاش شام بخورم؟ اون دختره گلبهارم به دلم ننشست. 

داریوش مجددا بازو اش را روی چشمانش حائل کرد و گفت:

- لطف کردی اومدی. بی‌زحمت چراغو خاموش کن. آروم برو بارندگیه. رسیدی پیام بده. 

سایه ناجی روی سر داریوش افتاد. هم ترسیده بود، هم نگران! حضور گلبهار را خوش نمی‌دانست اما بدتر از آن، ترس درگیری داریوش با سامیار را داشت. 

- دستتو بردار یه دیقه. 

داریوش دستش را برداشت و زیر چشمی قامت بلند ناجی را نظاره کرد. دخترک بدون ملاحضه خم شد و گونه داریوش را بوسید. 

- چشم استراحت کن. مراقب خودت باشی، با اون تازه به دوران رسیده ام بحث نکن همه میدونن اول آخرش رئیس اصلی تاج خودتی! 

داریوش کلافه از بوسه ناخواسته ناجی، جلوی خودش را گرفت تا رد بوسه را پاک نکند تا بیش از این دل او را نشکند. سر تکان داد و در خروج را به او نشان داد:

- ناجی خستم. لطفا! 

- باشه باشه رفتم. شبخیر! 

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت هشتم

حرف های کمالی، پوزخند و نگاه تحقیر آمیز سامیار، لحظه برخوردش با گلبهار و چشمان براق او، همه باهم در سرش معرکه گرفته بودند. 

با خود فکر میکرد خسرو هنگام نوشتن وصیت نامه ها، یا حتی دقایق پایانی زندگی اش به چه چیزی فکر می‌کرد! ایست قلبی ناگهانی او، در  سفرش به یونان، خودش جای بحث و کنکاش داشت و حال، وضعیت تاج که قرار بود به دست سامیار آشفته تر شود! 

صدای تقه های آرام و ممتد در، او را در جا نیم خیز کرد. کلافه از آنکه ممکن بود ناجی، از رفتن پشیمان شده باشد، چنگی به موهای بهم ریخته اش زد و اجازه ورود داد:

- در بازه. 

در باز شد و قامت ریز نقش گلبهار، با سینی ای در دستش از لای در داخل آمد.برق چشمانش و لبخند بی جانی به لب داشت در تاریکی اتاق هم دیده میشد. 

- خواب که نبودی؟ 

داریوش کمی خودش را جمع کرد و گفت:

- نه، سردرد داشتم دراز کشیدم. 

داریوش پیش تر از او بلند شد و چراغ اتاق را روشن کرد، اشاره به بهم ریختگی های اتاق زد گفت:

- یکم بهم ریختست، مراقب باش. 

سپس سینی را از دست او گرفت و روی عسلی کنار تختش گذاشت:

- زحمت نمی‌کشیدی شما. گشنم میشد خودم شب یچیزی سر هم میکردم. 

گلبهار اما متعجب از ویرانی اتاق داریوش قدم جلو آمده اش را عقب رفت و گفت:

- چیشده... 

داریوش پاسخی نداد و روی تختش نشست. نگاه گلبهار روی شاخه های ارکیده سفید کف اتاق خشک شد. برخی شان هنوز نفس می‌کشیدند و ریشه های خشکشان طالب قطره ای آب بود. 

بی توجه به حضور داریوش جلو رفت، مقابل پایش زانو زد و با ملایمت، گل های ریشه دار را برداشت. گلدان نیمه شکسته ای که خاکش بیرون پاچیده شده بود را صاف کرد و داریوش را خطاب گرفت :

- کمک میکنی لطفا؟ 

نیمچه لبخندی از رفتار گلبهار روی لب هایش نقش بست، درست مانند کودکی هایشان، مهربانی عجیبش به گل ها و حیوانات قابل ستایش بود. با وجود سردرد و خستگی ای که داشت، به گلبهار پیوست و با مشت های بزرگش، خاک گلدان را پر کرد. 

با دقت ریشه های ارکیده را درون خاک جا دادند و حین فشردن خاک دور گل، برخورد دست هایشان باعث شد چشم به یکدیگر بدوزند. 

چند ثانیه ای همانطور ماندند، داریوش در نگاه گلبهار دنبال علت درخشش میگشت و گلبهار، کودکی اش را در چشمان داریوش جستجو می‌کرد. 

داریوش زودتر به خودش امد و گلدان را از دستان گلبهار بیرون کشید. بلند شد و حینی که لیوان آبی که گوشه سینی بود را به خورد خاک ارکیده داد، گفت:

- خب، درست شد این. ببخشید بابت برخورد ظهر، نشناختمت. استقبال درستی ازت نشد بعد اینهمه سال...

 

  • لایک 3
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت نهم

گلبهار پخته تر و بالغ تر از آنی شده بود که برای آن برخورد کوتاه، چیزی از داریوش به دل گرفته باشد.

- نه بابا... غم سنگینیه. برای تو بیشتر از من حتی... درکت میکنم.

- اینجور نگو. خسرو در اصل پدر تو بود.

گلبهار تلخندی به لب نشاند. لبه تخت داریوش جا خوش کرد و انگار که خودش را برای درد و دلی طولانی آماده کند، نفس مانده در سینه اش را حسرت وار بیرون داد.

- بابای من بود... حتی یادم نمیاد آخرین باری که دیدمش چه حرفی باهم زدیم. هفت هشت سالی شده فکر کنم! باورت میشه حتی از اینکه نمیتونم اونجوری براش عزا داری کنم و گریه کنم عذاب وجدان میگیرم...

بغض بود که با گفتن همین کلمات گلوی دخترک را می فشرد. داریوش علی رقم سردردی که داشت، کنار او نشست. کمی با احیاط و با فاصله جوری که او را معذب نکند.

- همیشه به فکرت بود ولی. هیچ وقت نشد که یادت از ذهنش پاک بشه.

دخترک یکباره طرف او چرخید و با چشمانی که لبالب اشک بود و چانه لرزانش پرسید:

- من خیلی آدم بدیم مگه نه؟ حتی برای خاک سپاریس نرسیدم...

گلبهار پلک زد و گلوله سنگین اشک چشمش، همزمان با چیزی در قلب داریوش فرو ریخت. میخواست دلداری اش دهد. دستش را تا نزدیکی دست های گره خورده گلبهار پیش برد و پرسید:

- اجازه هست؟

گلبهار خودش را کمی نزدیک تر کشید و سر تکان داد. سالهای عمرش را خارج کشور گذرانده بود و سوال داریوش باب گرفتن دست هایش آن هم به جهت دلداری، بی معنی بود. داریوش دست های یخ گلبهار را در دستش فشرد و سعی کرد او را آرام کند. کاری که برای هیچکس نمیکرد!
- خسرو همیشه میگفت عمدا تو رو از خودش روند و دور کرده. تا یه جایی در جریان کار ما هستی، هیچ وقت نخواست به قدری وابستش باشی که فردا روز نبودش زمین بزنه تو رو، یا نخواست پیشش باشی که آتیش کاراش تو رو هم گرفتار کنه. اگه الان اونقدری قوی شدی که غم پدرتو تحمل میکنی، مطمعن باش همش خواست و برنامه خودش بوده. به خودت سخت نگیر، قصدت از برگشت موندنه یا...

گلبهار یک دستش را از زیر دست داریوش بیرون کشید و اشک صورتش را پاک کرد. تماس چشمی شان و نزدیکی که داشت شبیه به درآغوش گرفتن میشد، ضربان قلبش را ناخودگاه تند کرده بود. آرام بلند شد. جوری که مسخره به نظر نرسد، میخواست بحث را جمع و به اتاق خودش برگردد. نوعی فرار که خودش هم علتش را نمیدانست!

- پس ببخشید که ضعف نشون دادم. به بابام نگو اینو اگه رفتی سرخاکش. فعلا قصد رفتن ندارم ولی موندنی ام نیستم. غذاتو بخور. من تنهات میذارم... 

داریوش نگاهی به غذا انداخت و با نیمچه لبخندی گفت:

- نمیگم. شیت خوش.

پشت به داریوش داشت از اتاق خارج میشد که شنیده شدن نامش از زبان داریوش، او را متوقف کرد.

- گلبهار؟

داریوش بی اختیار او را صدا زده بود. انگار که میخواست بیشتر با او صحبت کند، انگار که یادگاری از خسرو یافته بود و میخواست کنار خودش نگهش دارد و انگار که گلبهار، برای او جایگاه خسرو را داشت... نام برازنده اش خانواده بود! خانواده ای که خودش نداشت و خسرو مزه اش را به او چشانده بود. گلبهار سمتش برگشت و با چشمان منتظر به او خیره شد. چشمان داریوش به ساعت روی دیوار که نیمه شب را رد کرده بود خیره ماند. در همان حین صدای پیامک تلفنش آمد. حتما ناجی بود! داریوشی که خودش هم نمیدانست چرا او را صدا زد، دستپاچه گفت:

- هیچی. فردا صحبت میکنیم.

گلبهار سر تکان داد و اینبار با قدم های تند تری از اتاق خارج شد. ارتباطی میان آن دو پس از سالها شکل گرفته بود که جفتشان از درکش عاجر بودند. داریوش از دمای بالا رفته تنش خوب فهمیده بود که گلبهار، دیگر آن بچه لجوج مو بلند نیست و گلبهار هم از جذبه نگاه داریوش، دیگر نمیتوانست آن پسر بچگی هایشان را پیدا کند. 

***

هوای سرد پاییز، مثل خنجری آشنا بر پوست شهر می لغزید. خیابان ها سوت و کور بودند و چراغ‌های نارنجیِ کم سوی تیرهای برق، سایه‌های وهم‌ آلودی بر پیاده‌ روهای خیس می انداختند. داریوش، پشت فرمان پورشه سیاهش، در ترافیک سنگین اتوبان چمران گیر کرده بود. 

پیامی از نامدار، یکی از کله گنده های تاج که بسیار مورد اعتماد و رفیق گرمابه گلستان خسرو بود دریافت کرده بود. 

- ساعت ۲۲:۰۰. انبارِ متروکه‌  کارخونه ریسندگی جنوب شهر. معامله‌ حیاتی برای بقای تاج. حضور تو ضروریه!

معامله‌ی حیاتی. این عبارت مثل طلسمی در ذهنش تکرار می‌شد. طبق اصول وصیت خسرو، او هیچ کاره بود و این پیام را باید برای سامیار می فرستاند! سامیاری که حتی از نود درصد پشت پرده های تاج بی خبر بود! هرچند که در آن موقعیت، داریوش هم اطلاعی از معامله حیاتی که نامدار نطق کرده بود نداشت! شماره نامدار را تماس گرفت و خاموش بودنش کلافه اش کرد. کمی سرعتش را افزود، حتی نمیتوانست از خسرو مشورت بگیرد که سر قرار آن معامله برود یا نرود! از روز اول، نبود او، داشت آزارش میداد. 

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت دهم

پورشه با صدایی آرام از زیر گذر خارج شد و به سمت جنوبِ شهر حرکت کرد. ساعت ها با مکان فاصله داشت و اعصابش از بی اطلاعی مطلقش مخدوش!  جاده ها خلوت تر می شدند و تاریکی مطلق تر. نور ماه از لای ابر های خاکستری به زور رخ نمایانده بود و به وهم سایه های بیابان اطراف شهر، اضافه میکرد. داریوش ماشین را در فاصله امنی، پشت  تپه هایِ خاک و نخاله ها پارک کرد. چراغ قوه‌ تلفنش را روشن کرد و با احتیاط از ماشین پیاده شد.  چراغ قوه‌ اش را روی درگاه ورودی سالن اصلی متمرکز کرد. در فلزیِ بزرگی که کمی باز مانده بود او را به درون می خواند. نفسش را حبس کرد و آهسته و سنجیده وارد شد. هوای داخل کارخانه، بوی نم، زنگار و کهنگی می‌داد. بوی فساد. 

کارخانه‌ ریسندگی، سال ها بود که خاک می خورد. دیوارهای آجری فروریخته، پنجره های شکسته، و سقف فرو ریخته در بخش هایی، منظره ای شبیه به صحنه های پس از یک فاجعه صنعتی را ترسیم می کرد. تنها صدای وزش باد د در میان سالن هایی خالی و غبارگرفته، سکوت مرگبار آنجا را می شکست.

سالن اصلی، عظیم و تاریک بود. ماشین‌آلات کهنه و زنگ زده، مثل اسکلت‌های غول پیکر در تاریکی مطلق غرق شده بودند. هیچ صدایی شنیده نمی شد. نه صدای موتور، نه صدای همهمه، نه حتی صدای نفس کشیدن کسی. فقط سکوت. سکوتی که سنگین تر از همیشه بود و حس ناخوشایندی از خطر را در دل داریوش می‌انداخت. بطور نرمال، اگر معامله ای قرار بود صورت بگیرد، باید هر دو طرف معامله در آن مکان حضور داشتند، و معمول تر آن بود که هر طرف، تعدادی محافظ دنبال خودش جمع میکرد که در صورت بروز مشکلی در معامله، سرش را زیر آب نکنند. آن خلاء برای داریوش یک احتمال میتوانست داشته باشد! شاید مسخره اش کرده بودند! بازی جدیدی برای خرد کردن غرور او.

- سامیار؟!

صدایش در فضایِ خالی پیچید اما جوابی نیامد. با چراغ قوه، شروع به جستجو کرد. گوشه و کنار سالن را بررسی می کرد. دنبال نشانه‌ ی بود؛ اثری از معامله، یا حتی از خود سامیار. اما هیچ چیز نبود. فقط گرد و غبار ضخیم بر رویِ همه چیز و سایه های رقصان نور چراغ قوه.

نگاهش به گوشه سالن افتاد. جایی که زیر  یک دستگاه  پرس بزذگ زنگ زده، چند جعبه‌ چوبیِ  قرار داشت. جعبه‌هایی که به نظر می‌رسید تازه اینجا گذاشته شده‌اند؛ چون به نسبت آن مکان، تمیز بودند! کنجکاوی و احتیاط  در هم آمیخت. به سمت  جعبه ها رفت. حسش خوب نبود. انگار کسی او را زیر نظر داشت.  اولین جعبه را باز کرد.  پلاستیکیِ شفاف روی کارتن را پاره کرد و نور چراقش را داخل انداخت.  دلارهایی با رنگ  آبیِ روشن که نشان می داد  چاپ جدید هستند. جعبه پر بود از این بسته ها. ده‌ ها هزار دلار در هر بسته. صد ها بسته در یک جعبه. شاید میلیون‌ها دلار.

نفسش بند آمد. این پول زیادی بود. خیلی بیشتر از آن چیزی که سامیار یا حتی خودش به تنهایی می توانست در یک معامله حیاتی برای بقا جابجا کند. این پول، بوی دردسر می داد. 

با عجله به سراغ جعبه دوم رفت. همان صحنه تکرار شد. دلار، دلار و باز هم دلار. جعبه سوم، چهارم… تا پنجمین جعبه. تمام پنج جعبه پر از پول نقد بود. حجم پول آنقدر زیاد بود که در آن فضای تاریک و خالی، مثل کوهی از اسکناس‌هایِ آبیِ رنگ به نظر می رسید.

 این یک معامله نبود. این یک تله بود. یک تله  حرفه ای و حساب شده. کار نامدار بود یا سامیار!  حس خشم و حقارت وجودش را فرا گرفت. سامیار مار صفت با آن مغز شل و جیب خالی اش نمیتوانست به تنهایی پشت آن جریان باشد!

با چشمانی بهت زده به اطراف نگاه کرد. حس می کرد کسی از پشت ستون ها یا از لابه لای ماشین آلات کارخانه او را تماشا می‌کند. حسِ تعقیب شدن، وحشتناک بود. ناگهان، از فاصله دور، صدای خفیفی به گوشش رسید. اسلحه اش را از کمر بیرون کشید، صدایی که در ابتدا شبیه به وزش باد بود، اما با گذشت ثانیه ها، منظم تر و نزدیک تر شد. صدایِ آژیر. آژیرِ پلیس.

قلبش فرو ریخت. صدای آژیرها نزدیک تر و نزدیک تر می‌شد. سریع تر از آنچه که فکرش را می کرد.  داریوش برگشت و با عجله به سمت ورودی سالن دوید. باید از آنجا می رفت. قبل از آنکه  او را در این صحنه جرم گیر بیندازند. همانطور که داریوش با سرعت به سمت در ورودی می دوید، از دور، نور چراغ ماشینی را دید که با سرعت به سمت کارخانه می آمد. نه نور پلیس. نوری آشنا. چراغ جلویِ یک خودرویِ سواریِ معمولی! درِ فلزی ورودی هنوز نیمه باز بود. نفس نفس‌ زنان به آن رسید و خواست از آن رد شود که ناگهان، فریادی آشنا و پر از وحشت، در میان صدای آژیره به گوشش خورد:

- داریوش!

ایستاد. سرش را بلند کرد. درست در ورودی کارخانه‌ متروکه، نور چراغ های ماشینی به صورتش تابید و به زور، توانست شخصی که از ماشین پیاده شده بود را تشخیص دهد. گلبهار بود. چشمانش از نگرانی و ترس گرد شده بود و نفس نفس می زد. باران شلاغ وار شروع به بارش کرده بود و سر و صورتشان به ثانیه نکشیده خیس آب شد. 

- سوار شو. بدو.

وقتش تنگ تر از آنی بود که خودش را به پشت تپه ها برساند و ماشین خودش را استارت کند. به سرعت سوار ماشین گلبهار شد و او، با رانندگی حرفه ای که داریوش انتظارش را نداشت، ماشین را به مسیر خاکی راست کارخانه انداخت.

- چراغا رو خاموش کن. زود!

با خاموش شدن چراغ ها رسما دیدش از جاده مفابل کور شد. ماشین روی تپه های خاکی و گل ها بالا پایین میپرید و گلبهار، ترسیده تر از داریوش کم مانده بود قبل از چپ کردن ماشین یا گیر پلیس افتادن، سکته کند. 

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت یازدهم

هیاهوی بیابان، سکوت وهم‌آلود شب و بالا و پایین پریدن‌های ناگهانی ماشین در دست‌اندازهای خاکی، گلبهار را به شدت وحشت‌زده کرده بود. نفس‌نفس می‌زد و چشمانش با اضطراب به تاریکی اطراف خیره شده بود. هر لحظه انتظار داشت چراغ‌های گردان پلیس را در آینه ببیند. داریوش، در آن آشفتگی، آرامش خود را حفظ کرده بود. با نگاهی نافذ، وضعیت گلبهار را ارزیابی کرد.

- میخوام جامو بات عوض کنم، نترس و تا من پامو نذاشتم گازو کلاجو ول نکن!

صدایش قاطع اما آرام بود. بدون معطلی، دست روی دسته‌ی صندلی کشید و خود را به سمت گلبهار خم کرد.

-بیا اینور.

 با حرکتی سریع و آکروباتیک، داریوش جایش را با گلبهار عوض کرد. گلبهار، هنوز کمی گیج و ترسیده، به سرعت به سمت صندلی شاگرد خزید. حالا داریوش پشت فرمان بود، انگار که تمام این مدت منتظر همین لحظه بوده. دست‌هایش با اطمینان روی فرمان قرار گرفت و نگاهش مستقیم به جاده‌ی تاریک پیش رو دوخته شد.

صدای زنگ تماس گوشی اش، جفتشان را در آن سکوت آشفته تر کرد. تلفنش را از جیبش بیرون کشید، زیر چشمی نام ناجی را خواند و گوشی را روی پای گلبهار انداخت. در حالی که ماشین را با قدرت از شیب خاکی بالا می‌کشید، نگاهش را به سمت گلبهار چرخاند. 

- خاموشش کن. 

گلبهار با تردید گوشی‌اش را دست گرفت و دکمه‌ی خاموشی را فشار داد.

- چر... چرا خاموش؟ 

صدای نفس‌نفس زدنش در سکوت ماشین پیچید.

داریوش در سرش داشت تمام ابعاد احتمالی را بررسی میکرد. 

- ماشینم اونجا مونده. ردمو میزنن. 

با سرعتی باورنکردنی، ماشین از جاده‌ی خاکی خارج شد و با جهشی کوتاه، روی آسفالت جاده اصلی قرار گرفت. انگار که تمام ترس و اضطراب در یک لحظه جای خود را به شتابی دیوانه‌وار داده بود. داریوش فرمان را چرخاند و ماشین را به سمت یکی از باغ‌ویلاهای آشنا در حومه‌ی روستا هدایت کرد. از آینه وسط ماشین، چهره رنگ پریده و لرزش دستان گلبهار را شکار کرد. چراغ جلوی ماشین را روشن و کمی از سرعتش کاست. 

- خب، حالا بگو ببینم، تو اینجا چیکار می‌کردی؟ چطور پیدام کردی؟

 در حالی که نگاهش همچنان به جاده بود اما هر چند ثانیه از اینه ها، وضعیت گلبهار را چک می‌کرد. 

گلبهار، که حالا کمی از ترس اولیه فاصله گرفته بود، به اطراف نگاه کرد.

- من... من داشتم میرفتم اتاق بابا که صدای حرف زدن سامیار رو از پشت در شنیدم. داشت با یکی حرف می‌زد و... و نقشه تله  گذاشتن براتو تعریف می‌کرد. آدرس همون کارخونه رو می‌گفت.

نفس عمیقی کشید.

- ترسیدم. نتونستم بی‌خیال بشم. سریع خودمو رسوندم. یهو صدای اژیر پشت سرم اومد.. یعنی دنبالمونن؟ گممون کردن؟

 

داریوش سری تکان داد.

- خیالت راحت، حداقل 15 کیلومتر دور شدیم از کارخونه. 

گلبهار همچنان مضطرب بود و هر چند دقیقه به عقب برمی‌گشت تا مطمعن شود کسی دنبالشان نمی‌کند. 

با  و ورود به جاده ای آرام‌تر، اندکی خیالشان راحت شد. نگاهی به هم انداختند. داریوش برای عوض کردن جو نیش خندی زد و گفت:

- از یه حبص ابد نجاتم دادی خانم سورش. 

فرمان را سمت ورودی روستا چرخاند و ادامه داد:

- ولی خب، خودتم شریک جرم یه متواری کردی تا وضعیت آروم شه. 

گلبهار لبخندی زد.

- یعنی فعلا امنیم؟ 

داریوش از نگاه مجدد دلربا به پشت سرشان، خندید.

- می‌خواستم بگم پیش من همیشه امنی اما با وجود چیزای که امشب تجربه کردی نمیشه. خیالت راحت فعلا خبری از پلیس نیست. 

ماشین را جلوی یکی از باغ‌ویلاهای قدیمی و آشنا در انتهایی ترین خیابان روستا پارک کرد. داریوش نگاهی به دور و بر انداخت.

- اینجا... آره، همین‌جاست.

نگاهی به گلبهار انداخت و گفت:

- میتونی پیاده شی. 

باران با شدت آرام تری، هنوز می‌بارید. نگاهی به ماشین گلبهار که با گلو خاک یکی شده بود و در بخش هایی خراشیده و ضرب دیده بود انداخت و گفت:

- یه ماشین طلبت از من.

سمت گلدان روی جاکفشی رفت و با کنار زدن خاک خشکش، دسته کلید را بیرون کشید.

کلید را در قفل انداخت و در با صدای تق، باز شد. وارد ویلا شدند. هوای داخل، سرد و سنگین بود. گلبهار هم از شوک اتفاقات، هم سرمای هوا لرز به تنش نشسته بود ، دستانش را آرام به هم می‌مالید.

- وای... چقدر سرده. 

با صدایی لرزان گفت.

- انگار صدساله کسی نیمده اینجا. 

داریوش با نگاهی به اطراف، سری تکان داد. 

- آخرین بار چهارسال پبش وقتی تیر خورده بودم آوردنم اینجا... نگران نباش الان گرمش میکنم. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

فصل دوم - تاج کجاست؟!

پارت دوازدهم

در را آرام بست و سمت بخاری آجری خاک گرفته انتهای سالن رفت. دسته گازش را باز و کنارش زانو زد. کف سرامیک ها جوری خاک گرفته بود که رد قدم های تازه شان رویش می ماند. فندکی بخاری با داریوش لج کرده بود و هرچه نگهش میداشت، با لجاجت خاموش میشد. دست آخر موفق شد و دستش را نزدیک تک شعله روشن مانده نگه داشت تا گرمایش را تخمین بزند. تا ته بخاری را بالا کشید و حینی که خاک دستانش را میتکاند، خیره به گلبهاری که هنوز کنار در ورودی ایستاد بود گفت:

- اینم از این. بیا بشین کنار بخاری یکم گرم شی.

پشت بند حرفش، ملحفه سفید خاک گرفته را از روی کاناپه جلوی بخاری کشید. مچاله اش کرد لایه خاک نشسته روی میز جلوی مبل را کمو بیش تکاند. ملحفه را انتهای سالن پرت کرد و گفت:

- الان بهتر شد.

لبخند بی جانی روی لب های گلبهار نقش بست. آرام نزدیک شد و روی کاناپه نشست. انگار که گرمان میجست دست هایش را زیر پایش گذاشته بود و حرفی برای گفتن پیدا نمیکرد.

- مرسی...

موهای خیس شده از بارانش دور گردنش چسبیده بود و سرمای بیشتری به تنش می انداخت. هنوز ذهنش کنار آن کارخانه و شوکی که از سر گذرانده بودند جا مانده بود. حس میکرد بی اختیار وارد بازی ای شده که هیچکدام از قانون هایش را نمیدانست. 

داریوش سمت کمد چوبی قدیمی کنار جاکفشی رفت. با باز کردنش، بوی آشنای کهنه ای زیر بینی اش پیچید. بویی که دادِ سالها سراغ نگرفتن را میداد. بطری را برداشت. گرد و غبارش را با آستین پاک کرد، درش را باز کرد، بو کشید.
نفسش را آرام بیرون داد.

- بح، انگار زندست!

- کی؟

داریوش نیم‌خنده ای زد. دو تا لیوان آورد. نشست کنارش. ته لیوانی ریخت و خیره به مایع کهربایی رنگ، لیوان را به سمتش گرفت.

- آروم بخور... اولش میسوزنه. بعد میفهمی چیکار کرده باهات.

گلبهار لیوان را گرفت. انگشت‌هایش سرد بود. لمس نک انگشتانش به داریوش، مانند به جرغه ای بود که باعث شد سریعتر لیوان را عقب بکشد. بی درنگ بک یه جرعه کوچک خورد. چشم‌هاش جمع شد.
- هیچ وفت نفهمیدم اینو مردم برای لذت می‌خورن یا تنبیه!
داریوش خیره به چهره جمع شده گلبهار خندید. زیبایی اش از نظر او هم غیرقابل انکار بود. مخصوصا حال که مانند کودکی چهره اش را جمع کرده بود.

- اولی رو به خودشون می‌گن، دومی رو حس میکنن.
داریوش دستش را بی اختیار پیش برد و موهای خیس گلبهار را از یک طرف گردنش کنارزد. با عقب کشیدن گلبهار، انگار که تازه به خودش آمده باشد سریع دستش را عقب کشید و گفت:

- ببخشید، یه لحظه رو مخم رفت.

سکوت میانشان شکل گرفت. اما این سکوت، مثل قبل خالی نبود. یک چیزی زیرش جریان داشت.  داریوش لیوان خودش را پر کرد و یک نفس تا نیمه سر کشید. نگاهش کرد.

- حالا بگو ببینم کامل چی شنیدی؟

- چی؟ آها، سامیارو میگی؟

داریوش سر تکان داد و ته پیک دیگری برای گلبهار ریخت. حال دیگر گلبهار نمی لرزید. اثر آن مایع کهربایی رنگ قدمت دار بود یا شعله های بخاری، نمیدانست اما انگار آتش به جانش انداخته بودند. کمی خودش را جا به جا کرد و سعی کرد تمام جزییات را در ذهنش بچیند.

- گفتم که، داشت با یکی حرف میزد، صدای اون طرفو واضح نداشتم اما همینکه اسم تو رو بردنو گفتن پاپوش دوختن ترسیدم، حرف دلار و جعل مدرک و این چیزا بود، ادرسم برا یارو خوند گفت هرجور شده بکشونش اونجا کار تمومه و از این چیزا... ولی چرا؟! چه دشمنی ای با تو داره؟

داریوش بی توجه به سوال گلبهار، پرسید:

- همین؟ مطمعنی چیز دیگه ای نشنیدی؟ اسمی چیزی...

گلبهار باز هم در فکر فرو رفت.

- نمیدونم بخدا. سریع راه افتادم به تو برسم، شمارت هم نداشتم خبر بدم. آها... نریمان... نام...نامدار! آره نامدار صداش کرد. داشت میگفت نامدار داریوشو حذف کردیم سهاما میمونه. اون مهم تره... اگه اشتباه یادم نیاد البته!

داریوش کل لیوانش را سر کشید و با تکیه داد به مبل چشم هایش را بست. فکش منقبض شده بود. سامیار امان نداده بود و بلفور، میخواست همه چیز را بالا بکشد. 

- پس شروع کرده.

گلبهار آرام پرسید:

- میشه منم بدونم جریان چیه؟ چرا سامیار باهات دشمن شده؟ شنیدم جانشین بابا شده ولی مگه تو کشیدی کنار از کارا؟

داریوش زیر چشمی کنجکاوی های دخترک را زیر نظر داشت. بلند شد و تا نیمه استکانش را پر کرد. گلبهار خیره به دستش که داشت لیوان خودش را هم پر میکرد گفت:

- فکر کنم منو گرفته. گرمم شد.

- نچ هنوز نگرفته.

گلبهار ابرویی بالا انداخت و پرسید:

- بدن منه. تو از کجا میدونی؟

داریوش جرعه ای سر کشید و گفت:

- چون هنوز داری سوال میپرسی.

- و توام هیچکدومو جواب نمیدی!

داریوش خیره به چشمان کنجکاوش شد. لبخند کوتاهی زد و از جا برخواست.

- میدم، قبلش باید یه زنگ به کمالی بزنم... تو بشین همینجا گرم شی من میرم تو اتاق ببینم گوشی قدیمی که قبلا توی کمد گذاشته بودم کار میکنه یا نه.

گلبهار پاپیچ نشد. کنجکاو بود اما به میزان بالاتری صبور! لیوانش را به لب چسباند و ذره ای را قبل از قورت دادن مزه مزه کرد. از تلخی اش چشم بست و لرزید. 

داریوش کمد را زیر رو کرد و بالاخره تلفن قدیمی اش را یافت. عادتشان بود در تمام ویلا ها و مخفیگاه ها یک تلفن زاپاس جاساز میکردند تا در مواقع ضروری مانند همان شب، تماس هایشان ردگیری نشود. شماره کمالی را از حقظ گرفت. جواب نمداد! کلافه باز هم دکمه تماس را فشرد و منتظر ماند. زیر لبی فحشی نثار آرش کرد و باز هم تماس گرفت. جواب نمیداد. به پذیرایی برگشت. گلبهار کتش را در اورده بود. یک تیشرت جذب زرشکی رنگ به تن داشت و با دست، مشغول خشک کردن موهای نم دارش بود. چند ثانیه ای همانجا به تماشای او ایستاد. گلبهار سنگینی نگاهش را شکار کرد و انگشت های ظرفتش را از موهایش بیرون کشید.

- اومدی. چیشد؟ چی گفت کمالی؟

حرکت کرد و کنارش روی مبل نشست. لیوانش را باز هم پر کرد و بطری را بالای لیوان گلبهار نگه داشت:

- جواب نداد. بریزم؟

نرم سر تکان داد:

- یکم.

داریوش لیوانش را تا نیمه پر کرد و دستش داد. باز هم لمس انگشتانشان، نگاهشان را بالا کشید. اینبار طولانی تر... حسی عجیب زیر پوست جفتشان نشسته بود. اینبار داریوش زودتر دستش را عقب کشید و به مبل تکیه داد:

- به کسی گفتی میای دنبال من؟

- نه... کیو دارم بگم؟

داریوش سر سمتش چرخاند. نگاهشان بهم گره خورده بود.

- کی میخوای برگردی اونور؟ تا کمالی جواب بده اوضاعو راستو ریست نکنه اینجا با من گیر افتادی ها.

گلبهار در فکر فرو رفت. برگشت؟ برمیگشت به زندگی روتین حوصله سر برش... خسته شده بود. از دور ماندن از خانه اش، از متعلقاتش... از چیزایی که برای او بود! چیزی درونش ماندن را میخواست. 

- فکر نکنم. تا وقتی که نفهمم اینجا چه خبره، سامیار چرا افتاده به جون تو و تا وقتی مطمعن نشم تو در امانی نمیرم.

داریوش بی اختیار خندید. نگاهی به جثه کوچک گلبهار انداخت و گفت:

- اونوقت  قراره امنیتمو شما فراهم کنی خانوم سورش؟

گلبهار خودش هم خنده اش گرفت. مشت ارامی به بازوی داریوش کوبیدو گفت:

- مسخره میکنی؟ یادت رفت یکم پیش من نجاتت دادم؟

داریوش با حفظ لبخندش سر تکان داد و گفت:

- بله شما درست میگی. 

نزدیکیشان کمتر از یک قدم شده بود. داریوش لیوان خالی اش را روی میز گذاشت و پرسید:

- هنوزم سردته؟

- یکم.

داریوش کمی نزدیک تر شد و دستش را پشت سر گلبهار به مبل تکیه داد. 

- مبل خاکیه، خواستی تکیه بده به دستم موهات خیسه کثیف نشه. تا فکر کنیم ببینیم چجور از این وضعیت خلاص شیم.

گلبهار بی تزدید سرش را به بازوی داریوش چسباند. ضربان قلب بالا رفته اش را میشنید. تقریبا داریوش جسم ظریف گلبهار را در آغوش داشت و او هم، ضربان قلبش را نرمال حس نمیکرد. سر جفتشان داغ شده بود. داریوش با خنده گفت:

- فکر کنم الان داره میگیره.

گلبهار سمت بالا گردن کشید تا چشمان داریوش را ببیند. با صدای آرامی پرسید:

- چی؟

داریوش هم به سمت او سر چرخاند. نگاهش روی لب های برجسته و گلبهی رنگ گلبهار و چشمان کشیده اش نوسان داشت.

- مشروب...

- اوهوم... منم حس میکنم سرم داغ شده.

حرف که میزد، گرمی نفس هایش به صورت داریوش میخورد و حالش را دگرگون میکرد. چشم هایش سرخ شده بود و رگ پیشانی اش بیرون زده بود. کم مانده بود تا شیطان در جلدش نفوذ کند و به ثانیه ای همان نیمچه فاصله میان لب هایشان را پر کند. یک نفس عمیق کشید و خیره به چشمان مست شده ماند. گلبهار آرام لب زد:

- یه چیز بگم؟

- بگو.

گلبهار کمی مکث کرد.
- از بیرون خیلی آرومی... 
لبخند کمرنگی زد.
- ولی حس می‌کنم درونت یه آتیشی به پاست که اگه ولش کنی همه جا رو میسوزونه.

داریوش چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آرام گفت:

- چون هست.

سکوت. این بار نرم‌تر. گلبهارتکیه اش را از بازوی او برداشت. اینبار خودش بتری را درون لیوان ها خم کرد. مال داریوش را دستش داد و  لیوانش را بالا آورد.

- پس به افتخار اینکه هنوز زنده‌ایم... و هنوز کامل نسوختیم.

داریوش نگاهش کرد بعد لیوانش را آورد بالا.
–  البته فعلا.
صدای برخورد شیشه‌ها، کوتاه اما واضح سکوت میانشان را شکست. و برای اولین بار میان آن دو، گرمایی شکل گرفت که تنها اثر الکل و بخاری نبود.

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت سیزدهم

صدای ویبره‌ی تلفن، مثل سنگی که وسط آب راکد بیفتد، آرامش ناپایدار فضا را شکست. هر دو همزمان سر چرخاندند. انگار که مچشان را حین دزدی گرفته باشند، داریوش کمی با عجله برخواست. نیم نگاهی به گلبهار انداخت و با انگشت های بزرگش، دکمه ریز وصل تماس روی تلفن دکمه ای فشرد. کمالی بود!
فک داریوش سفت شد.نفسش را آهسته بیرون داد و گفت:
- معلوم هست زیر کدوم خرا...

با یاداوری حظور گلبهار، حرفش را قورت داد و سکوت کرد.
صدای کمالی از آن طرف خط، پایین و کنترل‌شده بود:

- کجایی؟

داریوش چند قدم از مبل فاصله گرفت. رو به دیوار ایستاد.

- ته جهنم! کجا باشم؟ اون حرومزاده برام پاپوش دوخته بود...

- بعدا تعریف میکنی. الان به من گوش بده.
جفتشان مکث کوتاه کردند و نفسی تازه کردند.

- ماشینت پیدا شده. بردنش.

چشم‌های داریوش باریک شد. گلبهار از روی مبل نگاهش می‌کرد. فقط نگاه. اما کنجکاوی توی چشم‌هاش واضح بود. دلش میخواست داریوش تلفن را روی بلندگو میذاشت تا او هم درکی از اوضاع پیدا کند. داریوش آرام گفت:
- خطری هست؟
- نه مستقیم. ولی زیاد تمیز هم نبوده قضیه.

داریوش پوزخند خیلی کمرنگی زد.
- دعا کن برنگردم که خون قراره برداره همه جا رو!
کمالی ادامه داد:
- من با شرکت کرایه هماهنگ کردم. ماشین به اسم یه راننده دیگه ثبت میشه. اسم تو حذف میشه. تا فردا ظهر کامل پاک میشه ردش.

داریوش سرش را کمی پایین انداخت. فشار از روی سینه اش کامل برداشته نشد، اما سبک تر شد.
- خوبه.
- ولی هرجایی که هستی چند روز بمون. منتظر خبرم باش.

این بار داریوش سریع جواب داد:

- فردا برمیگردم.

آرش نفس کلافه اش را بیرون داد. آرامش غیرمعمولش را به لحنش بازگرداند و ادامه داد:

- گوش کن چی میگم...
- نه تو گوش کن آرش. من ادم موشو گربه بازیو کصکلک بازی نیستم، یا برمیگردم چیزی که حقمه رو به روش خودم میگیرم یا گور بابای تاجو وصبتو حتی تو!

صدایش پایین بود، اما لحنش برنده. نیم نگاهی به گلبهار انداخت و راهش را سمت خروجی کج کرد. بیش از این نمیتوانست مراعات حضور او را در خشم کلامش کند. از ویلا خارج شد و در را بست. وقتی مطمعن شد صدایش به گوش گلبهار نمیرسد ادامه داد:

- اون سگ پدرِ بی ناموس با اون نامدار حروم لقمه دست به یکی کردن. دختر خسرو نبود الان باید از تو بند بت زنگ میزدم اره؟ تو چیکاره ای؟ مترسک از تو نقشش...

چند ثانیه سکوت. لبش را به دندان کشید تا حرصض را سر کمالی از همه جا بی خبر خالی نکند.
کمالی آهسته گفت:

- الان وقت این حرفا نیست. گلبهار با توعه؟
داریوش خندید. کوتاه، بی‌حس! همیشه این لجاجت آرش در حفظ ادب، روانش را به بازی میگرفت.

- به تخمتم نیست تو چه وضعی گیر انداختید منو نه؟ با منه دختره! دو دیقه دیر رسیده بود اینجا نبودیم. کمالی امشب به من نگی سهاما دست کیه به ناموسم قسم فردا برگشتم سامیارو نامدارو هر بی پدری که تو این جربان دست داشته رو خلاص میکنم، اگه میخوای طبق مبل خسرو پیش بریمو من بتونم تاجو پس بگیرم باید یه قدم از سامیار جلو تر باشم. من دستم خالیه جلو اون حرومزاده میفهمی؟ 
سکوت آن طرف خط طول کشید.
- همه چیز الان دست توعه. خشمتو کنترل کن. صبح زنگ میزنم دوباره بهت. مراقب گلبهار باش. کار دارم باید قطع کنم...

داریوش اخم کرد. سنگ ریزه دم پایش را لگد کرد

- ریدم به کارت الان جوا...

صدای بوق های ممتد پشت خط، خشمش را تشدید کرد. مشروب همیشه او را رک میکرد! در هر زمینه ای...

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت چهاردهم

به ویلا برگشت و با دیدن جای خالی گلبهار روی کاناپه، ترس زیر پوستش نشست. با قدم های بلند خودش را به تک اتاق ویلا رساند و بی مهابا واردش شد. رو به رو شدنش با گلبهار مصادف شد با جیغ ریز دخترک. لباس درون دستش را سریعا مقابل تن عریانش گرفت. زبان جفتشان بند آمده بود. داریوش از دیدن دخترک نیمه برهنه با لباس زیر های حریر  زرشکی و گلبهار از ورود ناگهانی داریوش! چند ثانیه گذشت و گلبهار به خودش آمد، خروجی را نشان داد و گفت:

- میری بیرون؟!

داریوش با این حرف دخترک، سریعا نگاهش را دزدید و پشت به او از اتاق خارج شد. ضربان قلب جفتشان از ترس و هیجان در دهان شنیده میشد. داریوش روی کاناپه برگشت و با پر کردن لیوانش، زمزمه وار با خودش گفت:

- امشبو خدا به خیر کنه...

مزه مزه مینوشید و منتظر به درگاه در نگاه میکرد تا گلبهار زودتر خارج شود. پس از گذر چند دقیقه، گلبهار از اتاق خارج شد. موهایش را بالای سر گوجه کرده بود، یک تیشرت قدیمی سایز بزرگ از داریوش و یک شلوارک گشاد تر به تن کرده بود. خجالت زده از نگاه خیره داریوش سریعا گفت:

- ببخش بی اجازه دست به لباس هات زدم. خوابم گرفته، بدون لباس راحت خوابم نمیبره... بیرون بودی دیگه گفتم تا میای لباسمو... راستی کمالی همون وکیل بابا بود؟ چی گفت؟ چیشد؟

چشمان خمار گلبهار سرخ شده بود. نزدیک شد و کنار داریوش نشست. نشستنش مصادف شد با زنده شدن تصویر بدن تراشیده و خوش نقشش در با آن لباس زیر های حریر در ذهن داریوش... دخترک دست دراز کرد و کمی برای خودش نوشیدنی ریخت. سمت لیوان داریوش رفت که او گفت:

- نریز. بسه برای من.

چشمانش را بست و با دست مالش داد. چنین تصوری را به قطع تاثیر الکل میدانست. صدای گلبهار باعث شد چشم باز کند:

- خب؟ بازم سوالامو جواب نمیدی؟

- جان؟ چی پرسیدی؟

گلبهار آرام خندید، نقش چهره اش با آن یک طره موی در رفته از گوجه بالای سرش که روی پیشانی اش لغزیده بود، در نظر داریوش خوش نشست. جرعه ای از نوشسیدنی اش را خورد و لیوان را روی میز کوبید:

- آقای سورش انگار زیادی مست شدیا! اصن حواست نیست...

- امشب کِی حواسم بوده؟ دوباره بپرس.

- گفتم چیشد؟ چی گفت؟ چی میشه؟

داریوش با یاداوری دنیای خارج از ویلا، اخمی به پیشانی نشاند و گفت:

- ماشینو حل میکنه. 

- خب؟ سامیار چرا اینکارو کرد؟

داریوش به ساعت دیواری از کار افتاده روی دیوار اشاره زد و گفت:

- مگه خوابت نمیومد؟

از جا بلند شد. قبل از آنکه انجا را ترک کند، گلبهار دستش را گرفت. آتش از دستان داریوش میبارید...

- میشه جدی باشی؟ میخوام بدونم واقعا داستان چیه!

داریوش نفس کشداری کشید و چشمانش را بست. خوب میدانست که الان زمان صحبت کردن با گلبهار نبود. نفس تندش را بیرون داد و گفت:

- صبح برات توضیح میدم. امشب فشار روم زیاده، نمیتونم درمورد چیزی صحبت کنم، نیاز به تنهایی و فکر دارم.

با سر اشاره به گره دستان گلبهار دور دستش زد و ادامه داد:

- اجازه هست؟

گلبهار سریع دستش را رها کرد. سری به نشان تایید تکان داد و گفت:

- باشه. من همینجا رو مبل کنار بخاری میخوابم. مشکلی که نیست؟

داریوش قدم سمت اتاق تند کرد و گفت:

- نه، راحت بخواب. شبخیر.

گوشه دیوار نشست و سعی کرد ذهنش را سمت هرچیزی غیر از گلبهار متمرکز کند.  چند دقیقه گذشت، داریوش همانجا درون اتاق گوشه دیوار نشسته بود و فکر یکدست کردن تاج و زمین زدن سامیار را میکرد و در آن طرف،  خستگی، بالاخره کار خودش را کرد. گلبهار سرش را به پشتی مبل تکیه داد. چشم‌هایش آرام‌آرام بسته شده بود. 

داریوش که حال خودش را آرام حس میکرد، سرکی به پذیرایی کشید،  نگاهش کرد. اول کوتاه. بعد طولانی تر. نفسش را آهسته بیرون داد.

- لا الهی الل...

سمت همان اتاق رفت . کمد را باز کرد. بین لباس‌ها گشت تا بالاخره پتوی کهنه‌ای پیدا کرد. بوی خاک می‌داد، اما گرم بود.برگشت. صورت دخترک آرام تر از هر لحظه ای بود که امشب دیده بود. داریوش چند لحظه همان‌جا ایستاد. بعد آرام پتو را رویش انداخت. موهایش کمی روی صورتش افتاده بود. بی‌اختیار دستش را جلو برد... اما قبل از لمس، مکث کرد. دستش را عقب کشید.

کنار مبل زمین نشست. تکیه داد. نگاهش روی صورت گلبهار ماند... انگار که دقت به جزییات آن چهره، تمام اعصاب خرابی و کش مکش های تاج را از یاد برده بود...

دقیقه‌ها بی‌صدا گذشتند و داریوش، بی‌آنکه خودش بفهمد، همان‌جا کنار مبل خوابش برد. بیرون ویلا، باد آرامی میان درخت‌ها می‌پیچید و شب، سنگین‌تر از همیشه روی هر دویشان نشسته بود.

 

 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 15

خورشید هنوز کامل بالا نیامده بود. نور خاکستری صبح، از لای پرده های چرک‌گرفته ویلا داخل می‌خزید و روی صورت گلبهار افتاده بود. خوابش عمیق بود، هیجانی که دیشب تجربه کرده بود، با آرامش و تکرر روز هایش در خارج کشور تضاد داشت و همان انرژی بدنش را خالی کرده بود.
داریوش آرام چشم باز کرد. گردنش خشک شده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. پس از چند ثانیه همه‌چیز در مغزش تداعی شد،  کارخانه نساجی، شب، سامیار، نامدار… و گلبهار.

سرش را کمی چرخاند. نگاهش روی صورت خوابیده‌ی گلبهار ماند.  موهایش نصفه روی پیشانی‌اش ریخته بود و نفس‌هایش منظم بالا و پایین می‌شد.
داریوش بی‌اختیار چند ثانیه بیشتر نگاه کرد.نگاهش معمولی نبود… از آن نگاه‌هایی بود که آدم خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.
چیزی یادش آمد. سریع نگاهش را گرفت. سری تکان داد و ذهنش را از افکار بیراهه دور کرد. الان کار های مهم تری از نگاه کردن به گلبهار داشت!
آرام بلند شد. نهایت تلاشش را میکرد تولید صدا نکند. تلفن قدیمی را از روی میز برداشت، شماره خودش را گرفت. گوشی خودش احتمالا داخل ماشین گلبهار خاموش افتاده بود. تماس را قطع کرد.
شماره را به نام خودش سیو کرد و روی همان صحفه ماند تا گم نشود. تلفن را خیلی آرام، کنار دست گلبهار گذاشت.
چند لحظه مکث کرد. بعد بدون اینکه دوباره نگاهش کند، به اتاق رفت. یک کت خاک گرفته از کمد یافت و تن کرد. بدون مکث، با سرعت از ویلا خارج شد و درش را آرام روی هم گذاشت.
باران بند آمده بود. بوی خاک خیس، سنگین و زنده، توی هوا پخش بود. مه  ریزی روی زمین نشسته بود وصدای خروس های سحری روستا، به گوش میرسید.
داریوش دستش را روی سقف ماشین گلبهار کشید. لایه‌ای از گل خشک شده زیر انگشتش خط انداخت.
- به چه روزی افتادی...
در را باز کرد. پشت فرمان نشست و دنبال تلفن همراهش گشت. زیر پای شاگرد افتاده بود و همچنان خاموش بود. حینی که دکمه روشن شدن تلفن را نگه داشت بود، به ماشین استارت زد.
موتور با کمی تق‌تق روشن شد. فرمان را گرفت و ماشین را در همان جاده باریک روستا انداخت.
درخت‌ها هنوز قطره های باران را پس می‌دادند. جاده نیمه خشک بود. هر چند متر، لاستیک ها درون چاله ای پر از آب فرو می‌رفت و صدای پاشیدن گل به بدنه ماشین می‌پیچید.
اما داریوش اصلاً حواسش به این چیزها نبود. فکش سفت بود. چشم‌هاش جلو را می‌دید… اما ذهنش جای دیگری بود.
ماجرای دیشب... وصیت خسرو، سامیار حرام لقمه و نامداری که همدستش شده بود!
پایش را بیشتر روی گاز فشار داد. وقتی به عمارت خسرورسید، خورشید تازه داشت بالا می‌آمد. دو نفر جلوی در ایستاده بودند. لباس رسمی، بی‌سیم با نگاه‌های تیز! محافظ گذاشته بود! داریوش ماشین را خاموش نکرد. چند ثانیه همان‌طور نشست و نگاهشان کرد… پوزخند زد. از آن پوزخندهایی که بیشتر شبیه تحقیر است تا خنده!
- مرتیکه ریقو!
در را باز کرد و پیاده شد. محافظ اول با دیدنش هول شد و با قدم های بلند جلو آمد.
- ببخشید آقا، دستور داریم...
جمله‌اش کامل نشد. داریوش حتی سرعتش را کم نکرد. یک دستش برای ایجاد فاصله زیر کتش زد، یک قدم دیگر نزدیک شد. و ناگهانی مشت محکم شده اش از پایین به بالا کوبیده شد!
محافظ اول حتی نفهمید از کجا خورد. سرش با صدا به در فلزی خورد و همان‌جا ولو شد.
دومی بلفور واکنش نشان داد. دستش سمت دکمه بی سیم رفت و به لبش نزدیک کرد. داریوش چرخید. با لگد به پهلو، تعادلش را بهم زد و  قبل از اینکه بیفتد، یقه‌اش را کشید و زانویش را با شدت به شکمش کوبید. هوا از ریه‌اش خالی شد و به محض آنکه داریوش یقه اش را رها کرد، روی افتاد و مانند مار، از درد به خودش پیچ و تاب میداد.
سومی حمله کرد. این یکی جدی‌تر بود. قبل از هر واکنشی، دست داریوش را گرفت و پیچاند. داریوش نیم چرخ زد، خودش را آزاد کرد، با آرنج زیر چانه‌اش کوبید، صدای تق خفه‌ای آمد و بدنش شل شد.
سه نفر را در کمتر از یک دقیقه روی زمین ولو شده بودند و حتی توان سرپا شدن نداشتند.
داریوش حتی نفسش هم بالا نرفته بود. دستش را لباسش کشید و مرتبش کرد. انگار نه انگارکه اتفاقی افتاده باشد، بدون نگاه به پشت سرش وارد عمارت شد. مسیر باغ را که پیمود، از در ورودی عمارت،  یکی از خدمه‌ها  بیرون آمد. حاج رضا، مردی حدوداً پنجاه‌ساله، ریزنقش، با موهای جوگندمی. سحر که میشد زودتر از همه بیرون می آمد تا گلهای باغ را آبیاری کند و مایحتاج ویلا را از بیرون تهیه کند.
چشمش که به داریوش افتاد، جا خورد.
- آقا داریوش؟!
صداش هم خوشحال بود، هم ترسیده.
- حاج رضا.
پیرمرد لبخند کمرنگی زد. 
- قربونتون برم آقا... شما کجا بودین؟ اینجا... اینجا اوضاع...
داریوش کلامش را برید:
- سامیار کجاست؟
حاج رضا مکث کرد. بالا را نگاه کرد و گفت:
- اتاق آقا... یعنی... اتاق آقا خسرو...
همین جمله کافی بود. چشم‌های داریوش تاریک شد. دستش را مشت کرد و حینی که دندان هایش را بهم میساید گفت:
- خوبه.

بدون حرف اضافه، از کنار حاج رضا گذشت. مستقیم سمت اتاق خودش رفت.
همه‌چیز دست‌نخورده بود، حتی گلدان ارکیده ای که با گلبهار درون خاک گذاشته بودنش، اول از پارچ آبی که مانده بود، کمی آب پای گلدان ریخت. رفت سمت کمد ودستش را طبقه بالایش کشید تا به چیزی که میخواست برخورد کرد. جعبه فلزی را آورد پایین. بازش کرد.
اسلحه اش با همان برق چشم کور کن، همان‌جا بود. سرد و آماده!
به سرعت اسحلحه را دست گرفت و چکش کرد. بدون مکث، از اتاق زد بیرون. اتاق خواب خسرو طبقه دوم عمارت بود. انتهای راهروی سمت چپی... به اتاق که رسید، درش نیمه باز بود.
داریوش بدون در زدن، هلش داد و ایستاد.
صحنه‌ای که دید قدم هایش را خشک کرد… برای یک لحظه، حتی عصبانیتش هم مکث کرد. سامیار، لختِ مادرزاد وسط تخت، لم داده بود. آلت تناسلی اش نیمه بیدار بود و معلوم نبود چه خواب و رویای کثافتی داشت میدید. پتوی نیمه‌افتاده، موهای به‌هم‌ریخته… و یک هدفون توی گوشش. کاملاً بی‌خبر. داریوش آرام در را بست.
چند قدم جلو رفت و کنار تخت ایستاد. نگاهش چند ثانیه رویش ماند. بعد… بدون هیچ اخطاری یک لگد محکم مستقیم به لبه تخت کوبید. سامیار با جیغ خفه‌ای از جا پرید.
- وااای چی بو...
چشمش که به داریوش افتاد خشکش زد. اسلحه، مستقیم روی پیشانی‌اش نشست. داریوش خیلی آرام نگاهی به تن لختش انداخت و گفت:
- برا کسی که پاشو رو دم من گذاشته زیادی راحت خوابیدی!
رنگ از صورت سامیار پرید.
-داریوش... گوش کن... 
لوله اسلحه را بیشتر فشار داد. سامیار پتو را چنگ زد که تنش را بپوشاند که داریوش، اشاره اسلحه را روی آلت تناسلی اش چرخاند.

- نه اینجا نه! چ... داریوش تروقران...

جفت دست هایش را روی تنش محافظ کرده بود.  کم مانده بود از ترس جایش را خیس کند. داریوش با جدیت گفت:

- گوشیت کو؟ شماره کمالیو بگیر.

- چی؟!

- کمالی.
تند تند سر تکان داد... دستش می‌لرزید. گوشی را از کنار بالشش برداشت و شماره آرش کمالی را گرفت. صدای بوق ها نفس کشیدن از یاد سامیار برده بود. وصل شد و همان لحظه صدای کلیک ماشه... سامیار از جا پرید.
- نه! نه شلیک نکن...
نفسش برید. صداش لرز داشت. از آن طرف خط، صدای کمالی آمد:
- سامیار؟
داریوش دست دراز کرد. گوشی را به گوشش چسباند، بدون سلام و حاشیه گفت:
- اسم.
سکوت درون اتاق جان گرفت. اسلحه را بالا برد و اینباربه گردن سامیار چسباند.  سامیار وحشت زده گفت:
- خواهش می‌کنم... داریوش... منو بکشی همه بر علیهت میشن. تاج از هم میپا...
فشار اسلحه را به گردنش بیشتر کرد و او ادامه جمله اش را خورد.
- اسم.
چند ثانیه سکوت سنگین. هیچ جوابی نیامد. آرش کمالی قصد کوتاه آمدن نداشت. داریوش نفسش را آرام بیرون داد.
- قطع می‌کنم.
داشت تلفن را از گوشش پایین می آورد که لحظه آخر،  صدای کمالی، تند و شکسته به گوشش رسید:
- گلبهار.

زمان ایستاد. چشم‌های داریوش ثابت ماند. دستش شل شد، اسلحه هنوز روی گردن سامیار بود… اما ذهنش، کیلومترها دورتر... گلبهار؟! مالک تمام سهام ها و دارایی های تاج... مهره اصلی بازی ای که خسرو شروع کرده بود... امکان نداشت خسرو چنین ریسکی را سر جان گلبهار میکرد!

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 16

نوک اسلحه هنوز روی گردن سامیار بود. هوای اتاق سنگین شده بود. پرده‌های ضخیم نیمه‌کشیده بودند و نور کم سوی صبح از لای‌شان داخل می تابید. سامیار همان‌طور نیم خیز نشسته بود؛ عرق روی شقیقه‌اش نشسته و بدن لختش زیر نگاه سرد داریوش منقبض شده بود. داریوش چند ثانیه نگاهش کرد، بعد با تحقیر شورتش را از زمین برداشت و توی صورتش پرت کرد:
- لباس بپوش.

سامیار اخم کرد و لباس را در مشت هایش فشرد. داریوش با تمسخر سر تکان داد و گفت:
- نمی‌خوام آخرین تصویری که ازت تو ذهنم می‌مونه اینقدر چندش باشه.

چند ثانیه سکوت شد. سامیار نفسش را با حرص بیرون داد. حصابی داشت زیر کلام داریوش کوبیده میشد و حتی جرات نمیکرد آنطور که دلش میخواست پاسخ دهد.

داریوش آهسته قدمی عقب رفت اما اسلحه هنوز سمت او بود. نگاهش به آینه بزرگ روی دیوار افتاد. همان آینه‌ای که سال‌ها در اتاق خسرو بود. آینه ای که شاهد تک تک لحظات او، شادی، غم و شکست و پیروزی های پدرش بود. چند لحظه به آن خیره ماند. بعد بدون هشدار ماشه را کشید.

صدای شلیک اتاق را لرزاند. گلوله وسط آینه خورد و شیشه با صدایی تیز ترک برداشت و فرو ریخت. تکه‌های شیشه روی زمین پخش شدند.

داریوش آرام گفت:
- این آینه شاهدِ خسرو بوده...

نگاهش را برگرداند سمت سامیار.

-  پخمه مثل تو لیاقت دیده شدن توشو نداره.

سامیار چند لحظه مات ماند. تک خنده ای زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه دندان نشان دادن بود. زیر فشار و تحقیر رسما داشت جان میداد! داریوش مرادنگی اش را به حراج گذاشته بود... تند شورتش را پوشید و چنگی به موهای آشفته اش انداخت. قبل از آنکه فرصت کند از تخت بلند شود، داریوش نزدیکش شد. نیمچه خمی که به زانو هایش برای بلند شدن داده بود با حرکت داریوش به تخت چسبید و از پایین، برای دیدن چشمانش سر بلند کرد:

- خودتم میدونی الان نمیتونی بهم شلیک...

داریوش اسلحه را در دستش چرخاند و سمت سامیار کشید، سامیار که در حالت اضطراب قرار داشت ناخودگاه عقب کشید و خیره به اسلحه که طرفش دراز شده بود ماند. داریوش گفت:

- بگیرش.

سامیار اخم کرد.
- چی؟

- اسلحه.

بیشتر اسلحه را سمتش متمایل کرد و با همان نگاه از بالا به پایین، به تحقیر ادامه داد:

- تو چی؟ جرأتشو داری همین الان بکش منو. 

سامیار چند ثانیه خیره ماند.

داریوش ادامه داد:
- مرگ با اسلحه خودم رو ترجیح میدم. مرد باش همین الان ماشه رو بکش جای چیدن پاپوش میلیون دلاری که قراره شرکتو به گا بده!

سامیار از خدا خواسته اسلحه را گرفت. وزنش را در دستش سنجید. انگشتش روی ماشه رفت... اما سفت نشد. داریوش یک قدم جلو آمد. آنقدر نزدیک که لوله اسلحه به پیشانی‌اش چسبید.

خیلی آرام گفت: 
- اگه الان این ماشه رو نکشی...
لبخند کمرنگی زد.
- بعدا خیلی پشیمون میشی.

سامیار نفسش سنگین شده بود. می‌دانست کشتن داریوش یعنی جنگ داخلی با اعضای تاج و حتی از بین رفتن اعتبارش میان آنها... و شاید بیشتر.

انگشتش شل شد. در همان لحظه تلفن داریوش لرزید. نگاهش را از چشم‌های سامیار برنداشت و گوشی را بیرون آورد، شماره تلفنی بود که در ویلا برای گلبهار جا گذاشته بود. چند لحظه مکث کرد، بعد تماس را جواب داد.

- بیدار شدی؟

صدای نگران گلبهار از آن طرف آمد:
- داریوش؟ کجایی؟

داریوش نگاهش هنوز روی سامیار بود.

- دارم میام.

و تماس را قطع کرد. سامیار اسلحه را پایین آورد. چند ثانیه سکوت میانشان ماند. برای جمع کردن غرور حراج شده اش گفت:
- حساب امروزو بعدا دوبله باهات حساب میکنم!

داریوش جلو رفت، اسلحه را از دستش گرفت.

- سوبله هم حساب کنی دیگه چنین موقعیتی گیرت نمیاد.

اسلحه را چرخاند و در جیب کتش گذاشت. از کنارش رد شد و به سمت در رفت. قبل از بیرون رفتن گفت:
- دفعه دیگه هسته خرمات رو قبل خواب بیرون ننداز، چون قرار نیست خواب آرومو تجربه کنی.

در را باز کرد و بدون نگاه کردن به چهره سرخ از خشم سامیار، از اتاق بیرون رفت.

 

  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 17

وقتی داریوش پایین رسید، فضای عمارت عجیب ساکت بود. چند نفر از خدمه وسط سالن ایستاده بودند. فضولیِ کار آنها را میکردند...  با دیدن داریوش ناگهان پراکنده شدند. هیچ‌کس چیزی نگفت، اصلا به روی یکدیگر هم نیاوردند که مچشان حین فالگوش ایستادن گرفته شده بود. داریوش هم به رویشان نیاورد و  مستقیم سمت آشپزخانه رفت. حاج رضا کنار پیشخوان ایستاده بود.

داریوش لبخندی به روی پیرش زد و گفت:
- یکم صبحونه و مواد غذایی برام کنار بذار ببرم.

مرد با احتیاط پرسید:
- برای چند نفر؟

انگار که میدانست دیشب، گلبهار و داریوش یکجا بودند. حاج رضا پیرمرد مرموزی بود که سالها به آنها خدمت میکرد و به نوعی از جیک و پوک و خصوصی ترین راز های زندگی خسرو خبر داشت، اما آنقدر دهانش چفت و بست داشت که یکبار هم درمورد راز های عمارت با کسی لب به سخن باز نکرده بود.

داریوش ابرویی بالا انداخت و گفت:

- دو نفر.

 مکث کرد یک تکه خیار از بشقابی که برای صبحانه چیده بودند در دهان گذاشت و ادامه داد:

- و یه چیز سبک هم برای ناهار.

حاج رضا سر تکان داد. مشغول شد، بهترین ها را جدا میکرد، عسلِ خوانسار، روغن کرمانشاهی، مغز گردو و بادام های ناب و پنیرِ لیقوان. انگار که میدانست داریوش، برای دردانه خسرو بساط خواسته بود.

داریوش از آشپزخانه بیرون آمد، مسیر اتاق گلبهار را بلد بود، چند دست لباس ساده و وسایل بهداشتی کافی بود. همه را داخل یک کیف بزرگ انداخت و به اتاق خودش برگشت. لباس هایش بوی نا گرفته بود. تند لباس عوض کرد و چند اسپری از کرید اونتوس محبوبش را اسپری و به آشپرخانه برگشت. عجیب خبری از سامیار نبود. انگار هنوز درون تختش داشت اتفاقات را مرور میکرد و غرور له شده اش یاری نمی کرد تا دوباره سرپا شود.

حاج رضا یک سبد چیده بود و بیرون عمارت منتظر بود. داریوش با دیدنش  کلید ماشین گلبهار را سمتش کشید:

- این بمونه پیش شما. راستو ریستش کنید.

بعد از پارکینگ یکی از ماشین‌های شرکت را برداشت و از عمارت بیرون زد. آفتاب به نیمه های آسمان رسیده بود و کم کم داشت از سوز هوا می کاست. ابر ها اما همچنان اطرافش را احاطه کرده بودند و احتمالا، امشب هم قرار بود بارشی سنگین به خورد زمین دهند. ابتدای بهار تهران همیشه همین بود. بارش های عجیب غریبی که حتی در زمستان هم شاهدش نمیشند. چیزی از عمارت دور نشده بود که صدای زنگ تلفش بلند شد. ناجی! اعلان های تماس های از دست رفته اش از دیشب، بالای صد تا بود!

داریوش لبخند کوتاهی زد و تماس را جواب داد.

- سلام.

صدای ناجی نگران بود.
- بلاخره روشن شدی! معلوم هست کجایی؟

- تهران.

- دروغ نگو به من داریوش. میدونم چیشده! یادت رفته از بابام میفهمم همه چیو؟ 

چند ثانیه سکوت میانشان شکل گرفت. داریوش در موقعیتی نبود که حوصله بازخواست شدن از کسی را داشته باشد. ناجی ادامه داد:

- از دیشب همه جا شلوغ شده، همه ریختن بهم، تلفن بابا یه ریز زنگ میخوره! حتی لیلا مستقیم از من سراغتو گرفت. 

داریوش ابرویش را بالا داد.

– لیلا؟

ناجی گفت:

– آره… خودِ لیلا. دیشب تا جریان کارخونه ترکید و اطلاعات ماشینت درز کرد، زنگ زد سراغتو می‌گرفت.

لیلا مرادی! مسعول ارتباطات خارج از کشور، حساب‌ها، پاسپورت‌ها و کار های این چنینی تاج بود. باهوش، سرد، محافظه کار!  از آن آدم‌هایی نبود که برای هر چیزی تلفن دست بگیرد. بیشتر وقت‌ها پشت صحنه کار می‌کرد؛ آرام، دقیق و بی‌سروصدا. کارهای اداری و هماهنگی های مهم تاج اغلب از زیر دست او رد می‌شد.

داریوش آهی کشید. بعد ضبط ماشین را روشن کرد و گوشی را به بلوتوث وصل کرد. مکالمه اش با ناجی طولانی تر از آن شده بود که تلفن را دم گوشش نگه دارد.

- فعلا به کسی درمورد من جزییات نده، اوضاع قاراشمیشه ناجی، سامیار دیشب با نامدار بسته بودن منو بدن لا کار، گلبهار دمِ آخری رسید بهم. 

ناجی یکه خورده  گفت:

- گلبهار؟!

داریوش گفت:

- آره، دو دیقه مونده بود پلیسا برسن به کارخونه اومد دنبالم، از سامیار شنیده بود نقشه رو. دختره نیمده افتاد تو کثافتکاریای تاج! 

چند ثانیه مکث کرد. ناجی که فهمیده بود داریوش در مسیر است مضطرب پرسید:

- الان کجاست؟ تو داری کجا میری؟

- توی یکی از ویلا های امنه. منم دارم میرم همونجا.

- کدوم ویلا؟

داریوش دستی به سرش کشید، از داشبورد پاکت سیگاری بیرون کشید و یک نخش را آتش کرد. حینی که کام های عمیق میگرفت گفت:

- فعلا نپرس. 

ناجی پای تلفن کلافه شده بود، گوشت ناخنش را با دندان میجوید و حرص میخورد. سیاست بلد بود و میدانست تندی با داریوش جواب نیست. شاید راز ارتباط طولانی و نرمشان هم همان بود. ناجی آرام گفت:

- نمیشه تو نری؟ نگرانم بخدا...

داریوش اخم کرد. قبل از آنکه تندی کند ناجی با مهربانی دست پیش گرفت:

- آدرس بده من برم پیشش. دخترونه باهم حرف میزنیم مشغول میشیم، تا هروقتم بگی میمونم همونجا، بهتر نیست؟ گفتم یه وقت با تو معذب باشه تنها.

 با زنده شدن تصاویر دیشب در خاطر داریوش، کام دیگری از سیگارش گرفت و سر تکان داد. در پاسخ به ناجی نرم خندید.

- حسودیت شده؟

- داریوش جدی میگم. برای اینکه اذیت نشی بری میگم من برم؛ بهترم هست تازه.. بعدم مگه تا کی ایرانه؟ قصد برگشتن نداره؟ کارو زندگی نداره مگه اونور!

با خوابی که خسرو برایشان دیده بود، برگشتن گلبهار تقریبا یک چیز غیرممکن بود! 

- می‌دونم.

مکث کرد. سیگار را از لای شیشه بیرون انداخت و ادامه داد:

- ولی خودم میرم.

صدای ناجی پایین آمد.

- باشه، حواست به خودت باشه... بی خبر نذاری منو از دیشب دق کردم.

داریوش گفت:

- تو هم حواست باشه.

- به چی؟

- هم خودت هم اینکه به کسی چیزی نگی.

ناجی گفت:

- باشه.

داریوش تلفنش را دست گرفت، گلبهار دوبار پشت خطی شده بود.

- قطع میکنم پشت فرمونم.

- باشه، مراقب باشی‌ها، خدافظ!

تماس قطع شد. یک تماس کوتاه با گلبهاری که از تنهایی کلافه شده بود  گرفت و در حد یک جمله گفت که در مسیر است. گلبهار که خوب می‌دانست داریوش به سؤال جواب‌هایش اعتنایی ندارد، چیزی نگفت و منتظر ماند.

وقتی داریوش به ویلا رسید، خورشید به میانه آسمان رسیده بود و دیگر خبری از سوز سرما نبود. چند تقه به در کوبید و در ویلا که باز شد، گلبهار سرد نگاهش کرد. از او دلخور بود. انتظار نداشت بعد از شبی که گذرانده بودند، صبح وقتی چشم باز کند تنها و جامانده درون ویلایی باشد که حتی نمی‌دانست کجاست. خیره خیره نگاهش می‌کرد، چشم‌هایش خسته و نگران بود.

با دیدن سکوت داریوش یک قدم جلو آمد.

- کجا ول کردی منو رفتی؟

داریوش، سیدی که حاج رضا چیده بود را روی میز گذاشت و مشغول بیرون آوردن وسایل شد. در همان حین گفت:

- کار داشتم.

گلبهار نفسش را بیرون داد.

- همبن؟ میشه منم بدونم کاراتونو؟ چون الان دقیقاً منم وسطشون گیر کردم!

داریوش اخم کرد. گلبهار وسط نبود، دقیقاً عامل اصلی و کلید داستان حل نشده میان سامیار و خودش بود. چند لحظه نگاهشان در هم ماند. داریوش گفت:

- رفته بودم حساب دیشبو از سامیار پس بگیرم. نگران نباش، هنوز زندست.

گلبهار آرام‌تر شد. نگاهش به حرکات داریوش بود که با وسواس خاصی داشت گردوها را کنار پنیر می‌چید. هم حرصش گرفته بود و هم ته دلش از او راضی بود. جای کج خلقی اول صبحی، ترجیح داد کمک داریوشی که داشت چای می‌ریخت کند. فلاست را از دستش گرفت و باهم صبحانه را روی میز چیدند.

صبحانه را در عرض چند دقیقه در سکوت کامل خوردند. شکم‌پرستی بارزه مشخص مردهای ایرانی بود و داریوش هم از آن قاعده جدا نبود. خوب که سیر شد، انگار تازه می‌توانست در آرامش با کسی همکلام شود. وسط غذا گوشی داریوش لرزید. پیامک بود، از آرش کمالی.

- همه درخواست جلسه اضطراری کردن، ساعت یک دفتر مرکزی تاج سامیار جلسه گذاشته، میدونم خبر نداری، خواستم در جریان باشی.

داریوش گوشی را کنار گذاشت و لقمه آخرش را حسابی به عسل آغشته کرد. از زرنگی کمالی ابرو بالا انداخت. فهمیده بود که داریوش، صبح به او شک کرده بود که با تلفن سامیار و با استفاده از بازوی فشار روی جان سامیار از او اطلاعات کشیده بود. مثلا میخواست خودش را با آن پیام سفید کند.

- چی شده؟
- هیچی

بعد اشاره به سبد و درحالی که کشش را تن می‌کرد گفت:

- ناهارم گفتم بذارن، مواد غذایی هم هست اگر خواستی یه چیزی سرهم کنی. باید برم من ولی نترس، اینجا فعلاً امن‌تر از عمارت، همینجا بمون تا پیام بدم.

گلبهار مصمم از جا برخواست و زودتر از داربوش، جلوی در ایستاد و گفت:

- از دیشب داری سر میتابونی منو. هزار تا سؤال پرسیدم که یه یکیش هم جواب درست درمون ندادی. اینقدر بی اهمیت و خورد می‌بینی منو؟

داریوش لبخندی به لجبازی دخترک زد. چهره‌اش با آن اخم ریز و جدیت نسبی زیبا‌تر شده بود. دست‌هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:

- والا حق داری خانم سورش، ولی اینجوری که فکر میکنی نیست. برگردم مفصل حرف می‌زنیم.

گلبهار نرم تر شد اما همچنان جلوی در ایستاده بود، داریوش چند قدم نزدیکش شد و سر کنار گردنش فرو برد. نفس عمیقی درون موهای دخترک کشید و گفت:

- درضمن کسی که شما رو خورد و بی اهمیت ببینه، خودم باش برخورد میکنم! 

خوردن نفس های داریوش به گردن گلبهار، ضربان قلبش را باز هم بالا برده بود. از تعجب زبانش را خورده بود. خجالت زده موهایش را پشت گوشش راند و گفت:

- پس بی زحمت یه برخورد درست حسابی با آقایی که رو به روم وایساده بکن!

داریوش خنده آرامی کرد. کلکل با گلبهار، او را به وجد می آورد. حسی که سالها درونش مرده بود.

- اونم برگردم چشم. میدم خودت برخورد کنی اصن. حالا اجازه میدی من برم؟ یه چند دست لباسم از عمارت برات برداشتم با چیزایی که شاید نیازت شه.

- خیلی با فکری آقای سورش! از صبح منو ول کردی رفتی با یه صبحونه و دو دست لباس جمعش کردی. لطفا زود برگرد وگرنه بهت قول نمیدم بشینم اینجا منتظرت، برمیگردم عمارت خودم میفهمم داستان چیه.

از غر زدن های گلبهار، لبخند ریزی لب های داریوش را کش آورد. ساعت مچی اش را چک کرد و گفت:

- دیرم شده. برگردم به کل غر غر هاتم گوش میکنم، باید برم الان.

گلبهار دلخور از جلوی در کنار رفت و سمت کاناپه اش برگشت. حتی خداحافظی ام نکرده بود. دوست نداشت کسی او را تا این حد بی ارزش کند که یک شبانه روز، با وجود اتفاقاتی که افتاده بود در مقابل سوال هایش تفره برود. داریوش که متوجه دلخوری گلبهار شده بود، پرسید:

- ساکو میذارم پشت در، بازم چیزی نیاز داشتی پیامک کن واسم بیارم.

- چیزی نیاز ندارم غیر حقیقت!

داریوش سکوت کرد. از ویلا خارج شد و پس از گذاشتن لباس های گلبهار پشت در، چند تقه به در زد و با صدای بلندی گفت:

- من رفتم. اینجا امنه ولی بازم درو از پشت قفل کن.

نزدیک ظهر داریوش وارد تهران شد. ترافیک سنگین خیابان‌ها، بوق ماشین‌ها و ازدحام شهر مثل همیشه جریان داشت. چند دقیقه بعد جلوی ساختمان اصلی شرکت تاج توقف کرد. ساختمان بلند شیشه‌ای وسط خیابان شریعتی.

 با قدم های بلند، وارد شد. بیست دقیقه ای از شروع جلسه میگذشت. داریوش بدون توجه به منشی‌ها مستقیم به سمت اتاق جلسات رفت. در را محکم باز کرد. نگاه همه به سمتش برگشت. سامیار در رأس میز نشسته بود! نگاهشان خیره بهم ماند، داریوش با خشم و سامیار با غرورِ کاذب از صندلی ای که رویش نشسته بود. لبخند باریکی زد و گفت:

- دعوت نشدی ولی بازم دیر کردی برای حجوم به جلسه!

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت 18

طبقه‌ی دوازدهم ساختمان تاج همیشه بوی چوب کهنه و سیگار می‌داد. سالن جلسه بزرگ بود؛ میز بیضیِ سنگین از چوب گردو وسط اتاق قرار داشت و دور تا دورش صندلی‌های چرمی تیره چیده شده بود. پنجره‌های قدی پشت سرشان شهر را مثل تابلوی خاکستری نشان می‌داد؛ تهران زیر مه و دود آرام می‌جنبید!

ده نفر دور میز نشسته بودند. بعضی‌ها آرام حرف می‌زدند، بعضی فقط سیگار می‌کشیدند. فنجان‌های قهوه نیمه‌خورده روی میز بود و چند پوشه‌ی قطور کنار دستشان. بعضی تنش میان سامیار و داریوش برایشان جذابیت داشت و بعضی دیگر از قطع شدن جلسه کلافه بودند.

سامیار بالای میز نشسته بود؛ جایی که سال‌ها خسرو می‌نشست. کت مشکی اش را مرتب کرده بود و انگشتانس آرام روی میز ضرب گرفته بودند؛ سمت راستش نامدار قرار داشت. همان حرامزاده ای که در عملیات دیشب، پشت دست سامیار بازی کرده بود. مرد حدود چهل ساله با چهره ای لاغر و نگاه حسابگر. پوشه ای قطور از گزارش‌های مالی جلویش بود ونگاهش را از داریوش می دزدید.

کنار نامدار، کامران شایگان لم داده بود؛ مردی شیک با لبخندی دائمی که بیشتر شبیه نقاب بود. گوشی اش روی میز بود و هر چند لحظه صفحه اش را چک می‌کرد؛ انگار حتی در جلسه به آن مهمی هم اخباد بیرون برایش مهم تر بود.

آخر خط سمت راست، بهرام سلطانی نشسته بود؛ مردی درشت‌هیکل با گردنی ستبر و چهره ای سنگی! دست‌هایش روی هم قفل شده بود و نگاهش بی حالت از روی جمع میگذشت. او حرف نمی زد، اما همه می دانستند وقتی لازم باشد، آدم‌هایش حرف آخر را می زنند.

آن سوی میز، انگار جبهه ی مقابل شکل گرفته بود. آرش کمالی آرام و بی‌ حرکت نشسته بود؛ کت خاکستری، عینک باریک و نگاهی که انگار از پشت سکوتش همه چیز را می سنجید. او کمتر حرف می زد، اما وقتی میزد معمولا مسیر بازی عوض می شد.

کنارش رادین فرهمند قرار داشت؛ مردی بلندقد با چهره‌ای آفتاب سوخته که بیشتر شبیه بساز بفروش ها  بود تا عضو یک باند. دست هایش روی میز قفل شده بود و نگاهش مستقیم و بی پرده به داریوش خیره مانده بود.

احمد نیک پی کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود؛ مردی آرام با پیراهن روشن و رفتاری دقیق. او کم حرف ترین فرد جمع بود، اما بیشتر مسیرهای مالی و وارداتی تاج، از کانال های او می گذشت.

کنار احمد، فرهاد شیرزاد جوان تر از بقیه به نظر میرسید. لپ تاپ باریکی جلویش باز بود و انگشتانش بی‌حوصله روی صفحه کلید حرکت میکردند؛ نابغه‌ای که بیشتر جنگ‌های تاج را در دنیای دیتا می بُرد!

دو صندلی آخر متعلق به قدیمی تر ها بود. حاج منصور هویدا، پدر ناجی. مردی سالخورده با ریش سفید کوتاه، آرام تسبیح می چرخاند. سال‌ها بندرها، بارها و مسیرهای حمل و نقل از زیر دست او گذشته بود. او نه با آدم‌ها کار داشت، نه با دعواهایشان؛ فقط وابسته به سیستم حرکت میکرد.

کنار حاج منصور، لیلا مرادی نشسته بود. همانی که صبح احوال داریوش را از ناجی گرفته بود. پوشه ای نازک جلویش بود و قلمی میان انگشتانش می چرخید. چهره‌اش آرام بود، اما نگاهش سرد و دقیق؛ زنی که بیشتر حساب‌های خارجی، پاسپورت‌ها و مسیرهای بیرونی تاج را میشناخت.

تنها صندلی خالی، صندلی داریوش بود. انتهای میز، درست رو به روی سامیار. سکوت سنگین جمع را باز هم سامیار شکست:

- عیب نداره پسر عمو، حالا که اینهمه راه اومدی میتونی بری بشینی.

بی‌ عجله، با همان آرامش همیشگی سمت صندلی اش رفت. کت مشکی ساده‌ای پوشیده بود و نگاهش کوتاه از روی جمع گذشت؛ نگاهی که انگار تک‌ تک آدم‌ها را وزن می کرد. چند نفر ناخودآگاه صاف نشستند. او بدون اینکه چیزی بگوید صندلی را بیرون کشید و نشست. داریوش دست‌هایش را روی میز گذاشت.

- شروع کنید. 

سامیار ابرو بالا انداخت.

- ما خیلی وقته شروع کردیم.

داریوش تکیه داد عقب.

- پس از اول شروع کنید!

چند نگاه کوتاه میان اعضا رد و بدل شد. سکوت سنگین جمع را سامیار شکست. نفس عمیقی کشید و گفت:

- خب. کجا بودیم؟! اها مدیریت کلی فعالی...

داریوش خندید. خنده‌ اش کوتاه بود، اما فضای اتاق را برید.

- مدیریت؟

چند ثانیه مکث کرد. بعد مستقیم به سامیار نگاه کرد.

- تو؟

سکوت اتاق سنگین شد. فرهاد آرام سرش را بالا آورد. رادین لبخند کجی زد. تسبیح حاج منصور برای لحظه ای ایستاد. سامیار آهسته گفت:

- وصیت اعلام عمومی شد. تو باهاش مشکلی داری داریوش؟

داریوش شانه بالا انداخت.

- نه.

بعد نگاهش را از سامیار گرفت و آرام دور میز چرخاند.

- فقط کنجکاوم بدونم چند نفر از شما واقعا میدونه پول اصلی تاج از کجا میاد.

سکوت کل جمع را بلعید. نامدار نگاه کوتاهی به سامیار انداخت. از تحکم صدای داریوش، حتی سامیار هم خفه شده بود.

داریوش ادامه داد:

- چند نفر میدونن قرارداد بندر بوشهر رو کی بست؟

حاج منصور آهسته تسبیحش را چرخاند، اما چیزی نگفت. او پیشتر از خسرو تعریف شاهکار داریوش در قرارداد بندر بوشهر را شنیده بود. داریوش گفت:

-  و چند نفر می دونن پارسال چه کسی جلوی ضرر شصت میلیاردی شرکتو گرفت؟!

چند نگاه کوتاه میان اعضا رد و بدل شد. داریوش کمی جلو خم شد. صدایش هنوز آرام بود، اما حالا لبه ی تیزتری داشت.

- کدومتون میدونه مسیر پولی که از دبی میاد چطور تمیز میشه؟ از کدوم شرکت صوری رد میشه؟ از کدوم حساب واسط رد میشه که هیچوقت اسم تاج توش دیده نشده؟

فرهاد سرش را آرام بالا آورد. همه شان از سوالات داریوش خفه خون گرفته بودند، حتی آنهایی که سوال بعضی سوال ها را می دانستند ترجیح میداد در سکوت، فقط شنونده باشند و کلام او را قطع نکنند. داریوش ادامه داد:

- چندنفر تو این جمع غیر حاج منصور میدونه وقتی بار از بندر وارد میشه، کدوم کانتینر اصلا نباید اسکن بشه؟ یا کدوم مامور گمرک باید قبل از رسیدن بار عوض بشه؟

تسبیح حاج منصور دوباره حرکت کرد. احمد سرش را زیر انداخته بود و با دقت به داریوش گوش میداد.داریوش پوزخندی زد و آرام تر گفت:

- کی میدونه می‌دونه اگه بکب از حسابای اروپا قفل بشه، پول باید از کدوم مسیر برگرده که هیچ بانکی شک نکنه؟

فرهاد بی‌اختیار نفسش را آهسته بیرون داد. داریوش بتری آب معدنی جلویش را باز کرد و یک ضرب تا نصفه سر کشید. نگاه کوتاهی به جمع انداخت. هنوز پشت بند کلمه مدیریت سامیار، سوال هایش تمام نشده بود! خیره به چشمان سامیار که آتش خشم درونشان زبانه میکشید ادامه داد:

- چند نفر می‌دونن پشت سه تا از شرکت‌هایی که اسمشون توی پروژه‌های تاج میاد، اصن کی نشسته؟

سکوت حالا سنگینتر شده بود. داریوش آرام به صندلی تکیه داد. نگاهش مستقیم روی سامیار بود.

- چون مطمئنم سامیار نمیدونه!

گوشه لب رادین بالا رفت. فرهاد بیصدا خندید و دوباره سرش را پایین انداخت. حاج منصور از خنده آنها زیر لب لا الهی اللهی گفت و سکوت کرد.

سامیار کارد میزدند خونش در نمی آمد، هنوز تحقیر های دم صبحی ها را حضم نکرده بود. حال داشت مقابل با نفوذ ترین های تاج پایش را بیخ خر سامیار فشار میداد. دستش را سمت اسلحه اش که سمت چپ میز بود دراز کرد که نامدار پیش دستی کرد و دست روی دست سامیار گذاشت. خودش کنترل اوضاع را دست گرفت و خطاب به داریوش گفت:

- که چی داریوش؟ میخوای خسرو رو زیر سوال ببری؟ یعنی اون نمیدونست کی بهتر جانشینش میشه؟ اومدی دق و دلیت از وارث نشدن رو اینجا پیاده کنی، اینجا جلسه مدیریته، این سوالا رو برو سر خاک خدا بیامرز بپرس ببین چرا تو رو وارث نکرد وقتی همه اینا رو میدونی! الان طبق وصیت رسمی خسرو، مدیریت همه چیز با برادر زاده خونیش، یعنی سامیاره! همه ما هم متعهد به وصیت و خسروییم. تو حتی سهامی توی شرکت تاج نداری که بخوای توی این جلسه حضور رسمی داشته باشی چه برسه به...

داریوش کلافه از پر نطقی نامدار خیلی آرام گفت:

- چه برسه به چی؟

نامدار لحظه ای مکث کرد. داریوش بطری آب را روی میز گذاشت و نگاهش را بین اعضا چرخاند.

- جالبه… برای منی که هیچکارم و هیچ سهمی ندارم دیشب همچین پاپوشی چیدین تو کارخونه نساجی؟ که منِ هیچکاره رو بدین لا کارو خلاص شی؟!

چند نگاه سریع رد و بدل شد. بعضی میدانستند و بعضی تازه داشتند از زبان داریوش ماجرا را میفهمیدند. سامیار اخم کرده بود و نامدار رنگش زرد شد.

- مشکل بازی بچگانتون برای گیر انداختن من نیستا، مشکل اینه حتی نمیدونید چجور مدیریتش کنید که شرکتو پشتِ بازیتون تو خطر نندازید! اینو چی نامدار؟ خسرو میخواست برا گیر انداختن من چند میلیون دلار ضرر خالص بکنی تو پاچه شرکت؟

چند نفر سر بلند کردند. داریوش نگاه کوتاهی به جمع انداخت و گفت:

-  بعضیاتون  میدونید دیشب چ خبر شده!

کلماتش شمرده و دقیق از دهانش بیرون می‌آمد.

- دیشب پلیس وارد انبار شده. چند تا کارتن دلار خشک توقیف شده. دلارایی که عمدا جاشونو لو دادن که منو بدن بالا!

اسم دلار خشک مثل سنگ افتاد وسط میز. داریوش ادامه داد:

- پولی که هنوز حتی وارد چرخه هم نشده بود!

نگاهش روی نامدار ثابت ماند. نامدار لب‌هایش را به هم فشار داد اما چیزی نگفت. داریوش با آرامش ادامه داود:

- اون پول قرار بود امروز صبح وارد مسیر شستشو بشه. سه حساب واسط، انتقال مرحله ای، بعد سرمایه گذاری تو پروژه‌ کیش!

رادین آهسته گفت:

- پروژه همین الانم نصفش خوابیده...

داریوش سر تکان داد.

- دقیقا.

بعد کف دستش را آرام روی میز گذاشت.

- اما حالا اونهمه دلار خام تاج، زیر دست پلیسه.

مکث کرد. اجازه داد جمله در اتاق پخش شود.

- و وقتی دلار خشک توقیف میشه… فقط پول نیست که میخوابه.

نگاهش به سمت امحد رفت. احمد آرام گفت:

- کل زنجیره مالی زیر ذره‌ بین میره...

داریوش حرف احمد را ادامه داد:

- حساب های واسط بررسی میشه. مسیر انتقال پول ردیابی میشه. قراردادهاب پوششی دوباره باز میشن...

کمالی بلاخره با صدایی خشک گفت:

- و اگر زیاد طول بکشه، حسابا فریز میشه!

کامران پوزخند کوتاهی زد.

- وای به حال اینکه رسانه ها بفهمن. ماشین داریوشو کمالی به بدبختی سفید کرد، اما همون شرکت کرایه مفت خریده میشه اطلاعاتش! خیلی زود اسم تاج هم وسطش میاد...

چند ثانیه سکوت روی میز افتاد. داریوش اجازه داد همان سکوت کار خودش را بکند.

بعد نگاهش آرام روی سامیار نشست.

- می بینی مشکلم کجاست؟

سامیار چیزی نگفت. داریوش کمی جلو خم شد.

مکث. بحران را باز هم توی صورت نامدار و سامیار کوبید:

- پلیس اومده، پول توقیف شده، مسیر مالی خوابیده، پروژه ها عقب افتاده…  کل شبکه مالی تاج ممکنه زیر ذرخ بین بره.

چند نگاه آهسته به سمت نامدار برگشت.

داریوش خیلی آرام ادامه داد:

- یعنی برای پاپوش دوختن برای من… عملا شرکت رو گذاشتید وسط بازی!

صدایش پایین‌تر آمد، اما سردتر:

- و بدتر از همه اینکه… حتی بلد نبودید بعدش بحرانش رو جمع کنید.

چند ثانیه سکوت مطلق میان کل اعضا ساکن شد....سامیار با بی حوصلگی گفت:

- خب.

نگاهش مستقیم روی داریوش بود.

- حرفتو زدی. حالا راه حل چیه آقای همه چیز دون؟

داریوش چند لحظه بدون پلک زدن نگاهش کرد. همان نگاه آرامی که بیشتر از هر تهدیدی فشار می‌آورد. بعد گفت:

- اول باید پول آزاد بشه!

کمالی بی درنگ گفت:

- پرونده هنوز دست دادستان نرفته. دنبال کاراشم...

داریوش سر تکان داد. بعد به رادین نگاه کرد.

- پروژه‌ها تو چه وضعیتن؟ پروژه کیش؟

رادین گفت:

- اگر پول تا دو هفته برگرده، کار جلو میره.

داریوش به احمد نگاه کرد.

- مسیر خارجی؟

احمد گفت:

- مسیر دوم دارم براش، تو فکر این نرید.

داریوش به فرهاد نگاه کرد.

- مشخصه کی لو داده بارو، نیاز ب پیگری تو نیست.

فرهاد لبخندی زد و سر تکان داد.

سکوت کوتاهی افتاد. چند نفر ناخودآگاه به سمت سامیار نگاه کردند. او چیزی نگفت. در اصل چیزی برای گفتن نداشت! در آن حد هم بی اطلاعات و بی دست و پا نبود اما مقابل فشار هایی که داریوش از صبح به روانش آورده بود، کم آورد.  فقط به میز خیره مانده بود.

داریوش آرام تکیه داد عقب؛ انگار نتیجه جلسه برایش روشن شده باشد، نگاه کوتاهی به ساعت مچی اس انداخت.

- برا امروز بسه.

چند نفر سر بلند کردند. لیلا هم نگاهش کرد. داریوش ادامه داد:

- سه روز دیگه دوباره جمع میشیم نتیجه این گندکاریو ببنیم چی میشه و بقیه فعالیتشونو تو حوزه خودشون پیش ببرن.

صندلی اش را عقب کشید و بلند شد. هیچ کس جلویش را نگرفت. درِ سالن پشت سرش بسته شد و سکوتی که در اتاق ماند… از هر بحثی سنگینتر بود. بعد از داریوش کمالی پوشه اش را برداشت و رفت، فرهاد در سکوت لبتابش را جمع کرد... حاج رضا با لیلا شروع به پج پج کرده بود و نامدار کلافه با پایش روی زمین ضرب گرفته بود.

رادین و احمد هم با خداحافظی کوتاهی اتاق جلسه را ترک کردند، انگار همه موضوعاتی که قبل از ورود داریوش باز کرده بودند را فراموش کردند. 

بهرام و کامران منتطر بودند زودتر اتاق خالی شود و در جمعی خصوصی تر، جزییات حمله دیشب را از نامدار بپرسند...

لیلا برای ترک جمع بلند شد که صدای سامیار، قبل رفتن او را متوقف کرد:

- دم در بی زحمت به نگهبانا سفارش کنید دیگه داریوشو داخل راه ندن. خودمم حتما تاکیدشو میکنم.

لیلا به اجبار سر تکان داد. دستور سامیار به حذف داریوش از جلسات و شرکت، بظرش بچگانه، حساب نشده و بی منطق می آمد اما باز هم سکوت و بی طرفی را ترجیح داد. دوست داشت به عقل خسرو برای انتخاب سامیار تکیه کند.

داریوش اما کار خودش را کرده بود، میخش را کوبیده بود و از نتیجه رفتارش راضی به نظر میرسید، با خیالی آسوده و غروری که تازه داشت الیام میگرفت، ماشین را سمت قبرستان راند. لازم میدید قبل از برگشتن پیش گلبهار، دو کلامی با پدرش خلوت کند.

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 19

هوای قبرستان چند درجه خنک‌تر از شهر بود. بوی خاک نم‌خورده و برگ‌های خیس میان ردیف سنگ‌ها می‌پیچید. آسمان نسبت به ظهر، تیره تر شده بود؛ ابرهای سنگین روی هم می‌لغزیدند و نور غروب مثل لایه‌ای خاکستری روی همه چیز نشسته بود.

داریوش آرام میان قبرها قدم زد تا به سنگی رسید که اسمش را از دور هم می‌شناخت. خسرو سورش! چند لحظه ایستاد و فقط نگاه کرد. انگار هنوز باورش نمی‌شد مردی که سال‌ها سایه‌اش بر سرش افتاده بود، حالا زیر چند مشت خاک خوابیده باشد. دستش را در جیب کتش فرو برد و آهسته گفت:

ـ کاش وقتی داشتی این وصیتا رو مینوشتی می دونستم تو سرت چی می گذشت...

باد سردی از میان درخت‌های سرو گذشت و برگ‌های خشک روی زمین را تکان داد. داریوش چشم از اسم پدر برنداشت.

ـ کاش بودیو راهنماییم میکردی... 

لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.

ـ الان یه چیز ته دلمو خالی میکنه، سامیار اگه گلبهارو تو اتیش طمعش بندازه چی؟

چند لحظه سکوت کرد. بعد آه عمیقی کشید؛ آهی که بیشتر شبیه خستگی بود.

ـ بازم جای سخت داستان رسید به من. 

دستش را روی سنگ سرد گذاشت.

ـ قول میدم تاج رو پس بگیرم. قول میدم از گلبهار محافظت کنم...

چند ثانیه بعد صدای قدمی روی شن‌های خیس آمد.

ـ می‌دونستم اینجایی...

داریوش برنگشت. از صدایش شناخته بود.

ـ کاش قبل اومدن زنگ میزدی.

ناجی کنارش ایستاد. بدون هیچ حرف اضافه‌ای دستش را دور شانه‌ی داریوش انداخت و محکم بغلش کرد. بغل که نه دلداری بود نه تسلیت… فقط یادآوری حضور ناجی و جایگاهش در زندگی او... ناجی یک قدم عقب رفت و خیره به مزار خسرو ماند.

ـ وقتی بابام تعریف کرد امروز جلسه چی شده… حدس زدم تهش میای اینجا.

نگاهش را به سنگ قبر انداخت. زیر لب گفت:

ـ حسابی ترکوندی جلسه رو.

داریوش پوزخند کوتاهی زد.

- تازه اولشه.

ناجی با کنجکاوی نگاهش کرد.

 - میدونی که همه جوره کنارتم مگه نه؟ 

داریوش نفس عمیقی کشید و نگاهش را از قبر گرفت. خیره به چشمان ناجی که با خط چشم دنبال دار پهنی آرایش شده بود گفت:

- ممنونم ازت ناجی.

ناجی سرش را به بازوی داریوش تکیه داد و آرام خندید:

- چرا مثل غریبه ها حرف میزنی. تشکر چیه! الان چی؟ برمیگردی عمارت پیش سامیار؟ بی ناموس عمارت به اون بزرگیو غرق کرده! انگار ارث باباشه...

داریوش از خشم کلام ناجی لبخندی به لب نشاند و با اشاره به مزار خسرو، با تمسخر گفت:

- نه ولی ارث عموشه. برمیگردم ویلایی که گلبهار اونجاست، نمیرم عمارت.

ناجی لحظه‌ای مکث کرد. حسادت در دلش ریشه دوانده بود. پوست لب های خشک و باریکش را به دندان کشید و دم ابرویش کمی بالا رفت.

ـ میشه منم بیام؟

داریوش همان لحظه برگشت و نگاهش کرد. نگاهش آرام بود اما آن تهش خط قرمزی بود که ناجی خوب می‌شناخت.

ـ نه.

ناجی اخم کرد. بدون هیچ توضیحی یک کلمه ای درخواست او را رد کرده بود. همین بیشتر او را ترساند و ته دلش را خالی کرد.

ـ چرا؟

داریوش چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آرام گفت:

ـ باید باهاش حرف بزنم.

ـ خب بزن… منم هستم.

داریوش سر تکان داد.

ـ خصوصیه حتما ناجی. گیر نده لطفا.

ناجی چند لحظه نگاهش کرد. چیزی در صدایش بود که باعث شد بیشتر سوال نکند، اما ناراحتی کوتاهی از نگاهش گذشت. صحبت خصوصی میان داریوش و گلبهار برای اون شبیه به زنگ خطر بود.

ـ باشه.

داریوش سمتش برگشت، دلش نمی آمد او را خرد یا ناراحت کند. دست کوتاهی روی شانه‌اش زد.

ـ بعدا همه چی رو میگم.

ناجی سر تکان داد اما نگاهش هنوز روی داریوش مانده بود؛ نگاهی که بیشتر شبیه نگرانی بود تا کنجکاوی.

***

وقتی داریوش به روستا رسید هوا تقریبا تاریک شده بود.ابرها پایین آمده بودند و بوی باران در هوا پیچیده بود. نور زرد خانه از میان پنجره بیرون می آمد. در را که باز کرد، بوی ماکارونی داغ مثل موجی به صورتش خورد. همان لحظه شکمش با صدای بلندی اعتراض کرد. داریوش زیر لب گفت:

ـ آخ چه گشنمه…

گلبهار از آشپزخانه بیرون آمد. موهایش شل پشت سر جمع شده بود و چند طره روی گونه‌هایش افتاده بود.قاشق چوبی دستش بود. با دیدنش اخمی به چهره نشاند گفت:

ـ یکم دیگه نمیومدی غذامو ک خورده بودم بخدا میرفتم.

داریوش کفش‌هایش را درآورد و مستقیم سمت آشپزخانه رفت.

ـ  برات توضیح میدم. ولی اول غذا.

گلبهار ابرو بالا انداخت.

ـ اول حرف.

داریوش سینه به سینه اش قرار گرفت، دخترک مسیر باریک ورود به آشپرخانه را سد کرده بود.

ـ گلبهار من از صبح هیچی نخوردم.

ـ منم از صبح منتظرم بدونم چی شده.

داریوش با زرنگی از کنارش رد شد و خودش را به اجاق گاز قدیمی که قابلمه ماکارانی رویش بود رساند. یک چنگان درون قابلمه برد و قبل از آنکه موفق شود مزه اش را بچشد، گلبهار با قاشق چوبی روی دستش کوبید. چنگال از دستش درون قابلمه افتاد. ناباور به گلبهار خیره شد و گفت:

ـ جدی ای الان؟

ـ کاملا.

شکم داریوش دوباره صدا داد. گلبهار نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. داریوش با اخم ساختگی گفت:

ـ خنده داره؟

ـ خیلی.

داریوش نگاهش را بزور از قابلمه دزدید و سعی کرد خودش را جمع کنید:

ـ باشه… یه لقمه بده بعد حرف میزنم.

ـ نه.

ـ گلبهار…

ـ نه یعنی نه.

چند ثانیه به هم خیره شدند. بعد ناگهان داریوش کل قابلمه را برداشت و با سرعت از کنار گلبهار گذشت.  گلبهار جا خورده بود. دنبالش راه افتاد.

ـ داریوش!

او قاشق را فرو کرد داخل قابلمه و همانجا ایستاده شروع کرد خوردن.

ـ من دارم میمیرم دختر!

گلبهار خنده‌اش گرفت.

ـ شکم پرستو ببینا! خیلی خب بیا بشین سر میز، باهم بخوریم خودمم گشنمه.

چند دقیقه بعد هر دو روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوت غذا میخوردند. داریوش حین جویدن هر لقمه فکر میکرد تعریف ماجرا را از کجا شروع کند؟ اصلا لازم بود کل ماجرا را یکباره به گلبهار میگفت؟  صدای باران آرام روی سقف می‌زد. داریوش چند لقمه دیگر خورد و بالاخره نفس راحتی کشید.

ـ حالا میتونیم حرف بزنیم.

گلبهار جدی شد. دست به سینه، مقابل داریوش نشست و گفت:

ـ گوشم با توعه. لطفا دیگه نپیچون مستقیم و بی پرده میخوام همه چیزو بدونم.

داریوش چند ثانیه به قابلمه خالی نگاه کرد. بهترین شروع، از همان جایی بود که برای خودش شروع شد!

ـ وصیت بابا. کامل نیست... سامیار به عنوان رئیس معرفی شده اما وصیت دوم هست. کل سهام شرکت و دارایی ها به اسم یکی دیگه ثبت شده.

گلبهار ناخوداگاه پرسید:

- تو؟ برای همین سامیار میخواست گیرت بندازه؟

داریوش لبخندی زد.

- نه، سامیار میخواد منو حذف کنه که راحت تر بیوفته دنبال اونی که سهاما دستشن. بعدم کل تاجو بالا بکشه.

گلبهار ابرو در هم کشید. داریوش نگاهش را بالا آورد. بدون آنکه حرف را پیچ و تاب دهد و از گفتنش پشیمان شود، بی پرده گفت:

ـ کل سهام تاج به نام توعه.

قاشق از دست گلبهار افتاد. انگشت اشاره اش را متعجب سمت خودش کشید و گفت:

- چی؟ من؟

ـ امروز از کمالی حرف کشیدم. اسم تو رو داد.

داریوش چنگالش را به ته قابلمه کشید و چند رشته ته دیگ برای خودش جدا کرد.  آرام گفت:

ـ یعنی اگر سامیار بفهمه سهام دست توعه… نه فقط منو، تو رو هم میکشه. دوباره افتادیم توی یه کشتی خانم سورش.

رنگ صورت گلبهار پرید.

ـ داریوش…

دخترک آنچان جا خورده بود که نمیدانست جمله اش را چطور کامل کند. سکوت سنگینی میانشان افتاد. داریوش به عمد خودش را آرام نشان میداد تا گلبهار دچار ترس و استرس نشود.

- جانم؟

در همان لحظه رعدی آسمان را شکافت. گلبهار ناخودآگاه لرزید. ترس از جانش نبود، حس میکرد ناخواسته وارد مسیری شده بود که خروج از آن، به میل خودش رقم نمی خورد. داریوش بلند شد، بطری مشروب را از کابینت آورد و دو لیوان روی میز گذاشت. 

ـ امشب به هیچی فکر نکن. نکنیم یعنی. مغزم داره منفجر میشه، روز سختی بود برام.

برای هر دو ریخت.

ـ فردا صبح با کمالی جلسه میذاریم. یه راه درست برای امن نگه داشتن تو پیدا میکنیم.

گلبهار آرام سر تکان داد لیوان را برداشت. در ذهنش هزار فکر سرازیر شده بود. زندگی ای که در برلین داشت، دوست هایش، سادگی و آرامش رو هایش که قرار بود پر تنش شود. دستش هنوز کمی می‌لرزید.

لیوان اول و دوم و سوم را یک نفس سر کشید، از چهارمی چند جرعه نوشید و سرش کمی عقب رفت؛ انگار گرمای الکل از گلو تا گونه‌هایش بالا زده باشد. داریوش با شدت کمتری همراهی اش میکرد و ذهن جفتشان لبریز از فکر بود. برعکس زمانی که داریوش آمده بود، حال گلبهار سکوت را ترجیح میداد.

باران یک‌باره شدت گرفت و صدای ریزش رگبار مثل موج روی سقف خانه پیچید. نگاه گلبهار نرم شد… آن‌قدر نرم که انگار تمام آن نگرانی چند دقیقه قبل را همراه مشروب قورت داده بود.

داریوش اما به شدت خسته بود، چندین ساعت برای رفت و برگشت چندباره رانندگی کرده بود، درگیری صبح در عمارت و جلسه تاج هم به جای خود... بلند شد. چشم‌هایش خسته، شانه‌هایش سنگین... آرام گفت:

ـ من میرم بخوابم.

همان لحظه انگشتان ظریف گلبهار دور مچش حلقه شد؛ محکم… انگار که فراری گیر انداخته بود. صدایش زد:

ـ داریوش…

داریوش نیمه چرخید. نگاهش آرام بود اما پشت پلک‌هایش خستگی موج می‌زد. گلبهار آهسته، با صدایی که تهش لرز داشت گفت:

ـ میشه... میشه بمونی؟

در همان لحظه برق آسمان را شکافت؛ نور سفید یک لحظه تمام اتاق را روشن کرد و پشت‌بندش صدای رعد مثل غرش شیشه ها را لرزاند. گلبهار یک لحظه چشم‌هایش را بست. بی مقدمه اعتراف کرد:

ـ از رعد و برق می‌ترسم.

داریوش چند ثانیه فقط نگاهش کرد. خوب میدانست که او، علاوه از رعد و برق، از خطرجدیدی که جانش را تهدید میکرد هم ترسیده بود. چیزی نگقت و آرام کنار او نشست.

همین که نشست، گلبهار بی‌هوا خودش را در آغوشش جا داد؛ دست هایش را برای اطمینان از حضورش، دور داریوش حلقه کرد و  سرش آرام روی سینه‌ی او قرار گرفت. صدای نفس‌هایش… نرم… آرام… گرم. ضربان قلب داریوش یکباره تند شد. گلبهار نرم نگاهش را بالا کشید و بی مقدمه پرسید:

- چرا قلبت اینقدر تند میزنه؟

تاثیر الکل او را تا این حد رک و بی پروا کرده بود... داریوش سرش را به مبل تکیه داد. چشمانش را بست و گفت:

- نمیدونم. از خودش بپرس...

گلبهار مشت آرمی به سینه او کوبید که حالش را بیش از پیش دگرگون کرد:

- بگو ساکت شه، خوابم میاد...

بالاخره داریوش دستش را دور او حلقه کرد و بیشتر به تنش چسباند.

- بخواب.

گلبهار ساکت شد، گوشش را به سینه داریوش چسبانده بود و با دقت، سرعت تپش ها را میشمارد... چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که نفس‌هایش منظم شد و وزن تنش روی سینه‌ داریوش نشست. خوابیده بود؛ آسوده، بی‌دفاع…

اما برای داریوش… خوابیدن محال بود. بوی موهایش بالا می‌آمد؛ بوی شامپو، و گرمای بدنش از زیر لباس نازکش منتقل می‌شد و هر ثانیه بیشتر به او می‌چسبید...  داریوش حس میکرد ریه‌اش تنگ شده. انگار هوا برای نفس کشیدن کم اورده بود... فکش سفت شد؛ آن‌قدر که دندان‌هایش روی هم قفل شد. برجستگی تنش نشان از حال خرابش میداد... زیر لب، خیلی آهسته، طوری که حتی خودش هم سخت شنید، گفت:

ـ لعنتی…

سعی کرد کمی فاصله بگیرد، اما گلبهار ناخودآگاه در خواب دستش را دور کمر او حلقه کرد. محکم‌تر. نزدیک‌تر. نفس گرمش به گردن داریوش خورد. این‌بار چشم‌های داریوش بسته شد اما نه برای خواب… برای اینکه مقاومتش را حفظ کند.

تمام شب تقریبا بیدار ماند؛ گوشش پر از صدای باران و قلبش پر از تپشی که هرگز نمی‌خواست علتش را گردن بگیرد. نزدیک صبح، درست وقتی اولین نور کم رنگ آسمان از پشت پنجره بالا آمد، بالاخره خستگی بر او غلبه کرد. پلک‌هایش افتاد و خوابش برد...

 

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 20

صبح داریوش با حس گز گز دستش چشم باز کرد. هوا روشن شده بود و سرما از لای پنجره های بخار گرفته ویلا داخل می خزید. داریوش خیلی آرام دستش را از زیر سر گلبهار بیرون کشید و از ویلا خارج شد. سرمای دم صبحی، به گرمای تنش دهن کجی میکرد. دستی به موهایش کشید. یک نخ سیگار روشن و ناشتا ناشتا دود به خورد معده اش داد.

تلفنش را بیرون کشید، دو تماس و چهار پیام از ناجی. پیام ها را یک نظر خواند.

- خوبی؟ زنگ زدم جواب ندادی.

- داریوش متوجهی چند ساعته جواب تماسو پیاممو ندادی؟ شام خوردی؟

- چیشد حرف زدی با گلبهار؟ برمیگردی تهران آخر شب؟

- خوابیدی همونجا؟ باشه جواب نده! شبخیر.

قبل از تماس با ناجی، باید با کمالی هماهنگ میکرد. شماره اش را گرفت. حین انتظار کام های عمیقی از سیگارش میگرفت. صدای کمالی حواسش را به او جمع کرد.

- سلام. چیشده این وقت صبح؟

- سلام، دفتر باش، دوسه ساعت دیگه با گلبهار داریم میایم اونجا.

کمالی از پشت خط نفسش را بیرون داد. انتظارش را داشت.

- منتظرم.

تماس که قطع شد، ته سیگارش را زیر پا له کرد. سکوت روستا را آواز گنجشک ها زیبا کرده بود. داخل برگشت و بالای سر گلبهار ایستاد. هنوز زود بود، به سبدی که حاج رضا چیده بود سر زد. برای خوردن یک صبحانه سبک هنوز هم مواد غذایی بود. 

بی سر صدا کتری را جوش گذاشت. کمی عسل و پنیر درون ظرف ریخت، آخرین خیار نیمه پلاسیده را درون بشقاب قاچ کرد و نمک زد. نصفه لیموی مانده را هم روی آن چکاند. به حال برگشت. شیشه مشروب را برداشت و زیر لب لعنتی به آن فرستاد. 

صبحانه را که کامل روی میز چید، آرام کنار گلبهار نشست. چهره اش در خواب آرامشی داشت که دلش نمی آمد بیدارش کند. اما زمان تنگ بود. موهایش را از صورتش کنار زد که گلبهار تکان آرامی خورد. داریوش دستپاچه دستش را پس کشید. به چشمان نیمه باز گلبهار که حتی دم صبح هم می درخشید خیره ماند.

- بیدار شدی؟ پاشو صبحانه اماده کردم. بخوریم راه بیوفتیم طرف تهران، کمالی منتظره.

گلبهار چند ثانیه در سکوت او را نگاه کرد. مغرش کم کم داشت بیدار میشد و اتفاقات را یاداوری میکرد. سر جایش نشست و با دست موهایش را پشت سرش داد. نگاهی به صبحانه انداخت و با نرمی گفت:

- توام یه چیزایی بلدیا. صبحخیر...

داریوش آرام خندید و سر تکان داد. گلبهار سریع صورتش را شست و صبحانه خوردند. ساکش را جمع کرد. داریوش به چهارچوب در تکیه زده بود و آماده شدنش را نگاه میکرد. گلبهار لحظه آخر بستن ساک تردید کرد.

- دیگه که برنمیگردیم اینجا؟ ببندم؟

- فکر نمیکنم. ببند. من میرم ماشینو روشن کنم. بیا زود.

گلبهار سر تکان داد. جفتشان ترجیح داده بودند چیزی از دیشب به روی همدیگر نیاوردند. مخصوصا داریوش!

دقایقی بعد، ماشین در جاده باریک روستا پیش میرفت. گلبهار درون داشبورد، تازه کابل شارژ برای گوشی اش پیدا کرده بود. او مشغول روشن کردنش بود و داریوش با جدیت، رانندگی میکرد. نم باران هنوز در هوا بود و درخت های خیس، دو طرفشان را مانند به تونل جنگلی احاطه کرده بودند. منظره زیبایی بود. 
 گلبهار پس از روشن کردن تلفنش، دست‌هایش را در هم قفل کرده بود و نگاهش به جاده بود، اما فکرش جای دیگری میچرخید. بالاخره آهسته گفت:  
ـ چی میشه به نظرت؟

داریوش بدون آنکه نگاهش را از جاده بردارد، گفت:  
ـ هیچی. ازت مراقبت میکنم، تاجم از دست سامیار پس میگیرم.

لحنش نه بلند بود، نه خشمگین.   همین آرامش، جمله‌اش را سنگین‌تر می‌کرد.

گلبهار مکث کرد.  
ـ من هنوز درست نمی‌فهمم بابا چرا همچین کاری کرده... 

داریوش این بار نگاه کوتاهی به او انداخت.  
ـ نمیدونم. باید پیش بریم تا هدفشو بفهمیم.

گلبهار زیر لب گفت:  
ـ یعنی از سامیار می‌ترسید؟

داریوش فکش قفل شد. آن بچه دو هزاری را چه به ترس؟! 
ـ خسرو از هیچکس نمیترسید.  
مکثی کرد، بعد سردتر ادامه داد:  
ـ ولی آدما رو خوب میشناخت.

جوابش کوتاه بود، اما آن‌قدر معنا داشت که گلبهار دیگر چیزی نپرسید.

به تهران رسیدند و ترافیک دم صبحی، داریوش را کلافه کرد. به دفتر کمالی که رسیدند دقیق نه صبح بود. داخل آسانسور داریوش شتابزده دکمه طبقه هشت را فشرد و منتظر ماندند. منشی کمالی، دختر بی حاشیه و آرامی بود. سال آخر حقوق را میگذراند. با دیدن داریوش بلند شد و گفت:

ـ سلام خوش اومدین. جناب کمالی منتظر شما هستن.

آن‌ها را از راهرویی پوشیده از فرش تیره و تابلوهای قدیمی عبور داد و به اتاق اصلی رساند. آرش کمالی پشت میز بزرگ چوب گردو نشسته بود. با دیدن آنها عینکش را کمی جابه جا کرد و از جا بلند شد.

- سلام. خوش اومدین.
بعد نگاهش به گلبهار رفت و محترمانه‌تر ادامه داد:  

ـ خانم سورش. بفرمایید.

دست دادن داریوش کوتاه و خشک بود.  گلبهار هم سلامی آرام کرد و روی صندلی نشست. کمالی چند لحظه صبر کرد تا منشی چای را بگذارد و در را ببندد. وقتی اتاق در سکوت کامل فرو رفت، دست‌هایش را روی میز قفل کرد و مستقیم سراغ اصل مطلب رفت.

ـ داریوش آخر مجبور کرد من اسم شما رو بدم. طبق وصیت قرار بود تا زمان صلاح دید خودم برای حفظ امنیت جون شما اسمی از شما هیچ جایی برده نشه.

داریوش تکیه‌اش را به صندلی نداد.   کمی به جلو خم شد و با همان صدای بم و مهارشده گفت:  
ـ آرش رو اعصابم راه نرو. هرچیز دیگه ای که از وصیت دوم لازمه بدونیم رو کن. باید همه چیزو بدونم تا از تاجو گلبهار محافظت کنم! 

کمالی نگاه سنجیده ای به او انداخت.  
ـ وصیت نامه قبلا در حضور اعضای خانواده خونده شد. اما بعضی بندا، بنا به تشخیص مرحوم و به دلایل حقوقی، فقط در شرایط مشخص و برای افراد مشخص قابل طرح بود.

داریوش از ادب کمالی مقابل گلبهار کلافه شده بود. او در حالت نرمال ادب سر لوحه کلامش بود، اما الان، زننده تر شده بود. داریوش بی آنکه پلک بزند، گفت:  
ـ الان همون شرایطه.  
این بار صدایش کمی سنگین‌تر شد.  
ـ و من حوصله‌ی شنیدن مقدمه ندارم، آقای کمالی.

در اتاق سکوت افتاد. کمالی بلفور خشم داریوش را از زمین برداشت. متوجه کنایه اش شد. نفس آرامی کشید.  
ـ بسیار خب.

کشوی سمت راست میز را باز کرد، پوشه ای چرمی بیرون آورد و با دقت مقابل خود گذاشت. بالاخره مجبور شده بود از جبهه اش کوتاه بیاید. جلوی گلبهار، نمیتوانست از خواندن وصیت دوم امتناع کند. چرا که تمام آن وصیت نامه، مرتبط با او بود.

ـ طبق وصیت مرحوم خسرو سورش، بخشی از سهام اصلی هلدینگ و چند شرکت تابعه، از جمله سهم موثر در کارخانه های کیش،  بندر عباس، بندر بوشهر و اختیار کل دارایی های فیزیکی از جمله طلا، کلیه حساب های بانکی، سرمایه های دیجیتالی و کش نقد به نام دخترش، یغنی خانم گلبهار ثبت شده.  
نگاهش به گلبهار رفت، بعد ادامه داد:  
ـ اما این مالکیت، مالکیت مطلق و قابل نقل و انتقال نیست.

گلبهار ابرو در هم کشید.  
ـ یعنی چی؟

کمالی صفحه‌ای را باز کرد.  
ـ یعنی شما مالک قانونی منافع و حقوق ناشی از این سهام هستید، اما به موجب بند صریح وصیت، حق فروش، واگذاری، صلح، انتقال قطعی یا موقت و حتی توکیل در انتقال اصل سهام را به هیچ شخص حقیقی یا حقوقی ندارید.

چند ثانیه طول کشید تا سنگینی این جمله در فضا بنشیند. داریوش همان طور ساکت نگاهش کرد.  
ـ دلیل؟

کمالی لحظه ای مکث کرد.  
ـ مرحوم خسرو در متن توضیح داده که این محدودیت برای جلوگیری از نفوذ، اجبار، فریب یا انتقال سهام تحت فشار طراحی شده.  
صدایش را پایین‌تر آورد.  
ـ به زبان ساده، میخواسته مطمن بشه هیچکس، تحت هیچ شرایطی، نمیتونه از نام خانم گلبهار برای جابه جایی مالکیت استفاده کنه.

گلبهار آرام پرسید:  
ـ حتی اگر خودم بخوام؟

ـ حتی اگر خودتون بخواید.

ته دل گلبهار خالی شد. انگار تازه فهمیده بود چه باری روی دوشش گذاشته شده بود. مالکیت همه چیز بدون حق خلاص شدن از آنها...  داریوش دسته صندلی را فشرد.
ـ وقتی کل ملک و دارایی ها به نام گلبهاره، اون پفیوز رو چه حسابی خودشو صاحب اختیارشرکت فلان میدونه؟

کمالی این بار مستقیم به او نگاه کرد، اما پیش از جواب، انگار کلماتش را با وسواس انتخاب کرد.

ـ عنوان رسمی سامیار در حال حاضر، ناظر اجرایی موقت روی امور عملیاتیه؛ نه مالک انحصاری، نه صاحب اختیار مطلق.

ـ موقت؟  
تلخی خفیفی گوشه لب داریوش نشست.  
ـ پس این همه عربده از کجا میاد؟

کمالی لحنش را رسمی نگه داشت، اما رنگ احتیاط در صورتش بیشتر شد.  
ـ از خلا ایجاد شده بعد از فوت جناب خسرو. از شوک مدیریتی. از نبودِ اجماع داخل خانواده. و...  
کمی مکث کرد. داشت عمدا با داریوش کلکل میکرد. خوشش آمده بود.
ـ از این واقعیت که شما عملا از چرخه‌ی حضور رسمی در شرکت کنار گذاشته شده‌اید.

نگاه داریوش تیز شد.  انگشت تهدیش را بالا آورد و گفت:
ـ کمالی به قران چشممو میبندم که گلبهار رو به روم نشسته. درست حرف بزن ببینم چی میگی.

کمالی پوشه را بست.  
ـ یعنی از سه روز پیش، به دستور مستقیم سامیار سورش، به واحد حراست و مدیریت داخلی شرکت ابلاغ شده که تا اطلاع ثانوی از ورودت به ساختمان مرکزی جلوگیری بشه. دلیلشم بهتر از من میدونی با اون شو و اجرایی که تو جلسه راه انداختی.

گلبهار با ناباوری به کمالی خیره ماند.  
ـ چی؟

اما داریوش تکان نخورد.  ابرو هایش گره خورد و نگاهش سرد شد؛ آن‌قدر سرد که حتی خشم هم در برابرش رنگ می باخت.

ـ با چه مجوزی؟

کمالی جواب داد:  
ـ از نظر حقوقی، مجوز محکمی نداره. بیشتر یه قدرتنماییه تا یک تصمیم قانونی. اما چون بعضی مدیرای میانی و واحدای حفاظتی باهاش همراهن، فعلا این محدودیت اجرا شده.

داریوش به پشتی صندلی تکیه داد.   لبخندش کوتاه بود، اما هیچ گرمایی نداشت.

ـ ناموسا آدم نمیشه این. باید فیلمشو تو اون حال التماس کردن میگرفتم که قبل تصمبمش دوبار فکر کنه.

کمالی برای منع او از اقدام مجدد، صدایش زد.

- داریوش! اصلا فکر تکرارشو نکن.

هیچ‌کس جواب نداد.  چون جواب لازم نبود. کمالی با احتیاط گفت:  
ـ خواستم فقط بگم بت نری دم شرکت با چهارتا بچه درگیری درست کنی.

داریوش آرام گفت:  
ـ خوبه.

چند دقیقه بعد، بحث وارد جزئیات حقوقی شد.   کمالی بندهای وصیت را یکی یکی توضیح داد؛ حدود اختیارات، ممنوعیت ها، امکان نظارت بر حساب ها، حق درخواست گزارش مالی، محدودیت های اجرایی و شکاف هایی که می‌شد از درونشان برای مهار بازی سامیار استفاده کرد.

در تمام آن مدت، داریوش با دقت گوش داد، سوال‌های کوتاه و دقیق پرسید و هر بار که کمالی جواب مبهمی می‌داد، با یک جمله او را وادار میکرد شفافتر حرف بزند.

گلبهار هم ساکت نشسته بود، اما دیگر آن دختر گیج و مضطرب چند ساعت قبل نبود. از حضور داریوش در کنارش و اطمینان کلام آرش، حس قدرت گرفته بود.
ترس بود، اما زیر آن حس کنجکاوی هم نشسته بود. کنجکاوی برای ورود به چرخه ای که پدرش سالها او را از ورود به آن منع کرده بود. حال به وصبت و خواست خودش گلبهار، دقیقا همه کاره همان چرخه شده بود. بالاخره کمالی گفت:  
ـ در وضعیت فعلی، با وجود ممنوعیت انتقال سهام، یه راه کاملا قانونی برای تقویت موقعیت مدیریتی وجود داره.

داریوش نگاهش را بالا آورد.  
ـ چی؟

کمالی پاسخ داد:  
ـ اعطای وکالت جامع و رسمی در امور مالی، حقوقی، اداری و سهام داری.  
بعد رو به گلبهار کرد.  
ـ شما نمیتونید اصل مالکیت سهامتون رو به شخص دیگه ای منتقل کنید، اما می‌تونید اختیار پیگیری، اداره، حضور در مجامع، امضا، اعتراض، طرح دعوا، نظارت بر حساب‌ها، مطالبه‌ی اسناد و دفاع از منافع ناشی از این داراییا رو به وکیل قانونیتون بسپارید.

گلبهار به آرامی پرسید:  
ـ یعنی میتونم کسی رو بذارم جای خودم که همه کارای منو انجام بده؟ اونوقت مدیریت تام موقت سامیار تموم میشه درسته؟

ـ بله.  
کمالی سر تکان داد و توضیحاتش را کامل کرد:
ـ در چارچوبی که وصیت ممنوع نکرده، بله.

سکوتی کوتاه بین سه نفر افتاد. داریوش چیزی نگفت. از آن هایی نبود که برای گرفتن قدرت دست دراز کند. همان طور که تا به حال به خسرو نکرده بود، قطعا دستش را پیش گلبهار هم دراز نمیکرد. او اگر چیزی را میخواست، یا حقش بود، یا خودش میگرفت و شاید دقیقا به همین دلیل بود که سکوتش، از هر پیشنهادی محترمانه تر به نظر می‌رسید.

گلبهار نگاهش کرد.  نگاهش به داریوش، بوی اطمینان کامل میداد. بوی آتش تندی که میانشان روشن شده بود. نگاه داریوش بالاخره برای او شبیه به قبل شده بود. شبیه به همان پسر بچه ای که در کودکی او را از همه چیز محافظت میکرد.  رو به کمالی بدون تردید گفت:  
ـ وکالت نامه رو تنظیم کنید.

کمالی مکث کرد.  نگاهش رد نگاه گلبهار را گرفت و به داریوش رسید. داریوش هم خیره به گلبهار بود. آرش پرسید:

ـ به نام چه کسی؟

گلبهار بدون آنکه نگاهش را از داریوش بردارد، گفت:  

ـ به نام داریوش سورش.

اتاق دوباره ساکت شد. داریوش جفت ابرو هایش را بالا اندخت. در نگاهش چیزی بود میان تعجب، دقت و آن سکوت سنگینی که فقط وقت های مهم روی صورتش می نشست. چشمان گلبهار بیش از هر زمانی برق داشت.  داریوش آرام پرسید:

ـ مطمعنی؟

گلبهار این بار کاملا رو به او برگشت. دست هایش را قفل کرد و سعی کرد تصمیم احساسی اش را منطقی جلوه دهد. صدایش آهسته بود، اما لرزش نداشت.

ـ نه میتونم سهام رو منتقل کنم، نه میخوام بذارم سامیار از اسم من استفاده کنه.  
یک نفس گرفت و ادامه داد:
ـ از بین همه‌ی آدمایی که دور و بر شرکت و بابام بودن، فقط تویی که میدونم اگه دستت به این دارایبا برسه جاشون امنه و نمیخوای استفاده شخصی کنی. برعکس همه چیزو درست میکنی و سامون میدی.

چشم‌های داریوش روی صورتش ماند. گلبهار ادامه داد:  
ـ این پیشنهاد منه. کسی مجبورم نکرده.  
بعد شمرده‌تر  خیره به کمالی افزود:  
ـ وکالت تام میدم که داریوش به جای من، هر کاری لازمه برای حفظ حقم و جونم و شرکت انجام بده.

کمالی آهسته عینکش را برداشت و دوباره زد؛ حرکتی که بیشتر از هر واکنشی نشان می‌داد وزن این تصمیم را فهمیده. داریوش چند ثانیه چیزی نگفت.   بعد با صدایی پایین و محکم گفت:  
ـ میخوای بیشتر فکر کنی بعد تصمبم بگیری؟
مکثی کرد.  
ـ من وکالت نداشته باشمم هم مراقبتم، هم اجازه نمی‌دم حقی از تو و شرکت بخورن.

گلبهار فقط سر تکان داد.  همین.  

- من حرفمو زدم. کجا رو باید امضا کنم آقای کمالی؟
اما همان حرکت کوچک، بیشتر از هر امضا و مُهری معنا داشت. تنظیم متن وکالت نامه نزدیک به یک ساعت طول کشید.   کمالی بند به بند اختیارها را خواند؛ از حق حضور در جلسات هیت‌ مدیره و مجامع تا حق امضای اسناد، مطالبه ی دفاتر مالی، طرح شکایت، اعتراض به تصمیمات، عزل و نصب نمایندگان فرعی و پیگیری همه‌ی امور مرتبط با منافع سهام.

گلبهار همه را شنید.   این بار، با دقت بیشتری. خودش هم استرس گرفته بود. نه بابت تصمیمش از انتخاب داریوش، بابت آنکه نمیدانست دقیقا بعد از آن امضا، چه میشد. درگیری میان او وسامیار شدیدتر میشد یا تمام؟

وقتی در نهایت برگه ها برای امضا جلویش قرار گرفت، لحظه ای قلم را میان انگشت‌هایش نگه داشت.  نگاه کوتاهی به داریوش انداخت. همان نگاه کافی بود. حس میکرد او را حتی بهتر از خودش میشناخت. بیشتر از سامیار و حتی بیشتر از پدرش... بعد بی آن که تردید کند، امضا کرد.

صدای خشک کشیده شدن قلم روی کاغذ، برای داریوش چیزی فراتر از یک تشریفات اداری بود.   صدای آغاز جبهه‌ جدیدی که دستش را برای کنار زدن سامیار، مسلح میکرد.

کمالی برگه‌ها را جمع کرد و گفت:  

ـ از زمان ثبت نهایی، این وکالت نامه نافذه. نسخه رسمی هم تا ظهر به دست تون میرسه.

داریوش از جا بلند شد.  
ـ پیگیری ثبتش با خودم.

کمالی هم ایستاد.  
ـ البته.  
بعد، با مکثی سنجیده، رو به او گفت:  
ـ جناب سورش... از این لحظه به بعد، هر قدمی که برمی‌داری، واکنش مستقیم همراهش داره. سامیار به محض این که بفهمه، ساکت نمی مونه.

داریوش دکمه‌ی کتش را بست.  کمالی بعضی وقت ها به عمد اعصاب خورد کن میشد. در دل فحشی به آن جنابی که به ریش فامیلی اش بسته بود داد و با دهن کجی گفت:
ـ منم قرار نیست ساکت بمونم... جناب کمالی!

گلبهار لبخند بی اختیاری از مشاجره آنها به لب نشاند و از کمالی تشکر کرد.

- بازم ممنونم که وقت گذاشتید و راهنماییمون کردید. از آشنایی باهاتون خوشحال شدم، فکر کنم قراره از این به بعد زیاد همدیگه رو ببینیم. فعلا با اجازه.

وقتی از ساختمان بیرون آمدند، آسمان تهران دیگر کاملا بیدار شده بود.  رفت وآمد ماشین ها خیابان را پر کرده بود و آفتاب کم جانِ صبح روی شیشه‌های بلند ساختمان‌ می‌افتاد. چند قدمی در سکوت کنار هم رفتند تا به ماشین رسیدند. گلبهار پیش از آن‌که سوار شود، گفت:  
ـ منو میبری عمارت؟ توام میای؟

داریوش کلید را در دستش چرخاند و به او نگاه کرد.  
ـ نه.

گلبهار آرام، اما مصر گفت:  
ـ باید برگردم.

ـ اونجا امن نیست. ببرمت ور دل سامیار؟

ـ خب تو الات با وکالت تام همه چی بری جلوشو من غیبم بزنه بدتر نیست؟ مستقیم شک میوفته رو من و دنبالم میگرده. ولی برگردم ویجور وانمود کنم که به زودی میخوام برم برلین منطقی تره. 
صدایش پایین‌تر آمد.  
ـ من باید عادی رفتار کنم. باید برگردم عمارت، انگار هیچی نشده و از هیچی خبر ندارم.

داریوش نگاهش را از او نگرفت.   انگار داشت هم خطر را می‌سنجید، هم خودِ او را.

ـ سامیار از اونی که فکر می‌کنی کثیف تره.

گلبهار گفت:  
ـ میدونم.  
مکثی کرد و این بار محکم‌تر ادامه داد:  
ـ ولی من نمی‌خوام فقط قایم بشم و تو به جای من همه‌چیز رو جمع کنی. 
نگاهش جدی شد.  
ـ بابا همه چیزو به اسم من کرده. حتما از من یه سری انتظارا داشته جای فرار کردن! لطفا اجازه بده حداقل تو این مورد خودم تصمیم گیری کنم.

برای لحظه‌ای، چیزی شبیه تایید در چشم‌های داریوش برق زد؛  او از آدم های بی عرضه و ترسو نفرت داشت و گلبهار، با همه‌ی اضطرابش، در این لحظه بی‌عرضه نبود. خون خسرو درون رگ هایش جاری و آن لحظه داشت به رخش میکشید. داریوش در را برایش باز کرد.  

ـ خیلی خب. برمیگردی عمارت.  
بعد خم شد دم گوشش، آن‌قدر که فقط خودش بشنود:  
ـ ولی از این لحظه، بدون خبر من حتی یه قدم اضافه برنمی‌داری.

ضربان قلب گلبهار تند شد.  نه فقط از لحن آمرانه اش، از آن حس عجیبی که پشت این دستور بود؛ حس مراقبتی خشن، مردانه و بی‌پرده!

آهسته گفت:  
ـ باشه.

داریوش صاف شد.  
ـ گوشیت همیشه روشن. هر تماس، هر حرکت مشکوک، هر حرفی از سامیار... همون لحظه به من خبر میدی.

ـ میدم.

ـ  گلبهار...

او پیش از سوار شدن، برگشت. داریوش نگاهش کرد؛ عمیق و طولانی.
ـ از این به بعد، تنها نیستی. یادت نره.

چیزی در سینه ی گلبهار لرزید. کنترل ضربان قلبش هم که دیگر در محطوطه اختیار خودش حس نمیکرد. حرفی نزد. فقط خیلی آرام سر تکان داد و سوار ماشین شد.

 

  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت 22

داریوش داشت ماشین را دور میزد که تلفنش زنگ خورد. با دیدن نام آرش کمالی متعجب جواب داد:

- چیه؟ چیزی جا موند؟

- نه. درمورد دلارای بلوکه شده. پرونده زودتر از چیزی که فکر میکردم رفت زیر دست دادستان. از اینجا باید کل زورمو بزنم از هیچ ردی به تاج نرسن. 

داریوش پل بینی اش را بین دو انگشت فشرد. نیم نگاهی به گلبهار انداخت و نفسش را آزاد کرد. کمالی را خطاب گرفت:

- یعنی عملا دیگه امکان آزاد کردن پول نیست.

- غیرممکنه.

داریوش کف دستش را به کاپوت ماشین کوبید.

- گندش بزنن.کمالی تمیز کار کن تمیز! ردو پاک کن. پولا که به گا رفت اسم تاج درگیر بشه از چشم تو دیدم دیگه.

- دارم کارمو میکنم. تا جایی که ازم بربیاد. مراقبم. 

داریوش بدون هیچ حرف دیگری تلفن را خاموش کرد و پشت فرمان نشست. گلبهار چهره برافروخته اش را از نظر گذراند.

- چیزی شده؟

- نه فقط چند میلون دلار ضرر ناقابل رفت تو پاچه شرکت. به لطف سامیارِ حرومزاده.

گلبهار  را دم عمارت پیاده کرد و کل اصرار هایش مبتی بر خانه آمدن را نادیده گرفت. تاکید ده بار کرد که مراقب خودش باشد و با کوچک ترین حس خطر، با او تماس بگیرد. ناجی پیام داده بود برای ظهر، پدرش او را دعوت کرده و تدارک دیده اند. به نفوذ حاج منصور نیاز داشت و آن مهمانی، برایش مهم تر از دیدن ریخت نحس سامیار بود. به شدت خسته بود و از بی خوابی چشمانش می سوخت.  با این حال مسیر را به سمت شمال شهر کج کرد. خانه حاج منصور از آن ویلاهای قدیمی و سنگین لواسان نبود؛ یک عمارت سه طبقه در یکی از خیابان‌های خلوت الهیه بود. نمای سنگی روشن، در چوبی بزرگ و حیاطی پر از درخت‌های کهنسال!

وقتی وارد شد، بوی برنج تازه دم و گوشت سرخ شده کل خانه را برداشته بود. ناجی از پله‌ها پایین آمد. موهایش را بالا بسته بود و با دیدن داریوش لبخند زد.

ـ بالاخره آقا تشریف آورد.

داریوش کتش را درآورد.

ـ گفتی بابات دعوتم کرده. فکر کردم قضیه مهمه.

ناجی با شیطنت گفت:

ـ منم مهمم. بابا گرسنشه. از صبح سه بار پرسیده رسید یا نه.

حاج منصور در سالن غذاخوری نشسته بود. تسیبحش را می چرخاند و از استکان کمر باریک، چای خوش رنگش را هورت میکشید. وقتی داریوش را دید از جا بلند شد.

ـ سلام پسر.

داریوش جلو رفت و دستش را فشرد.

ـ سلام حاجی.

حاج منصور با همان نگاه سنگین همیشگی چند لحظه او را ورانداز کرد.

ـ از چشمات گرسنگی و خستگی میباره. سفره حاضره منتظر تو بودیم.

داریوش محجوب گقت:

ـ شرمنده. یه سری کار داشتم طول کشید.

میز ناهار مفصل بود. چلو، خورش فسنجان، ماهی سرخ شده، سالاد و چند ظرف ترشی. ناجی رو به روی داریوش نشست. سالها پیش از یکی از صانحه های تیر اندازی بندر، مادرش ناخواسته هدف قرار گرفته بود و بعد از آن، خانواده شان دو نفری شد.

حاج منصور بالای میز. چند دقیقه اول در سکوت غذا کشیدند. بعد حاج منصور قاشقش را زمین گذاشت و گفت:

ـ درباره جلسه پس فردا و ملاقات با اون طرفای کیش فکر کردی؟

داریوش نگاهش را بالا آورد.

ـ آره.

حاج منصور ادامه داد:

ـ بهتره خودت بری. اونجا بعضی چیزا رو حضوری باید جمع کرد.

بعد سرش را سمت ناجی کج کرد.

ـ این دختر منم میگه اگه رفتی کیش میخواد همراهت بیاد.

ناجی بی درنگ گفت:

ـ آره. منم میام.

داریوش قاشقش را در بشقاب گذاشت.

ـ اون سفر فعلا کنسله.

حاج منصور ابرو بالا انداخت.

ـ چرا؟

داریوش تکیه داد.

ـ دلارها بلوکه شدن.

ناجی آهسته گفت:

ـ چی؟

داریوش نفس کوتاهی کشید.

ـ پرونده افتاده دست دادستان. فعلا باید کل تمرکزمو بذارم رو جمع کردن شرکت قبل از اینکه بخوره زمین.

حاج منصور نگاه تیزش را روی صورت داریوش ثابت نگه داشت. چند لحظه سکوت میانشان افتاد و حاج منصور چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام قاشقش را برداشت.

ـ اول شرکتو نگه دار. کیش فرار نمیکنه.

داریوش سر تکان داد.

ـ دقیقا.

ناجی اما هنوز به فکر فرو رفته بود. نگاهش بین پدرش و داریوش می چرخید. هزار برنامه برای کیش و مسافرت با داریوش چیده بود. در دلش فحشی به سامیار داد و قاشقش را زمین گذاشت. اشتهایش به کل کور شد.

 

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت23

بعد از ناهار چند ساعتی با حاج رضا برنامه های بندر ها را چک کردند، قبل از شام، حدود 9 شب بود که داریوش برای خداحافظی بلند شد. اصرار آنها را نپذیرفت و وعده شام را به دفعه بعد موکول کرد. ناجی داریوش را تا دم در همراهی کرد. 

- میری عمارت؟ با سامیار درگیر نشی دوباره تروخدا. 

داریوش کتش را تن کرد و گفت:

- سامیار الان باید برای باز شدن مسدودی حساباش دستو پا بزنه. 

- اوه اینقدر زود؟

داریوش سر تکان داد و گفت:

- شرکتو پروژه ها رو هواست ناجی. از صبح کل حسابای وابسته میرن گرو بانک. قسط و حقوقا مونده. 

ناجی نزدیک شد کف دست هایش را نوازش وار روی شانه های داریوش کشید. مثلا کتش را مرتب می‌کرد. 

- تو از پس اینم برمیای. مطمعنم. 

داریوش چیزی نگفت و لبخند تلخی زد. ناجی انگار تازه یاد گلبهار افتاده باشد،. یک قدم عقب رفت و گفت:

- گلبهار چی؟ اونم عمارته؟ داریوش بنظرت بهتر نیست خودت یه بلیط بگیری راهیش کنی بره؟ اونجا براش امن تر نیست تو این بلبشو؟

داریوش اخم کرد. گلبهار اگر خودش میخواست هم دیگر توان رفتن نداشت. 

- مراقب خودت باش. شبخیر. 

پشت به او دستگیره را برای خروج پایین کشید. ناجی برای حفظ ظاهر، با خنده آرامی گفت:

- مرسی که ایگنورم میکنی. شب توام بخیر آقا داریوش. 

داریوش پشت فرمان نشست. از آسمان صاف امشب داشت لذت می‌برد. به عمد مسیر رسیدن تا خانه را طولانی تر کرده بود. شاید دو-سه ساعت بی هدف در خیابان ها میچرخید و از بین ماشین ها لایی می‌کشید. آهنگ فرانسوی بیس داری پلی شده بود که هیجان خونش را بالاتر می‌برد. معده اش به ضعف افتاده بود.

نزدیک در عمارت متوقف شد و بی اختیار تلفنش را برداشت. روی شماره گلبهار کمی مکث کرد. دوازده شب بود  نمی‌خواست با تماس بیدارش کند. نوشت:

- بیداری؟ 

یک دقیقه نشده بود که گلبهار جواب داد:

- سلام بیدارم. چیزی شده؟

داریوش صدای ضبط را بست و نوشت:

- بیا دم عمارت، منتظرم. 

- الان؟ 

- اره با ماشینم. زود بیا خستم. 

دیگر جوابی از گلبهار نیامد. چند دقیقه بعد با یک ست سویشرت شلوار مخمل مشکی، ارام از لای در عمارت بیرون خزید. با قدم های بلند خودش را به ماشین داریوش رساند و سوار شد. جفتشان بی اختیار هیجان زده بودند. 

گلبهار گفت:

- سلام. خوبی؟ نگران شدم گفتی بیا بیرون... 

داریوش چشم از او و رژ لب صورتی براقش گرفت و ماشین را استارت زد. 

- سلام، نه چیزی نشده. تو چرا نخوابیدی؟ 

گلبهار کمی مکث کرد. سپس با صدای آرامی گفت:

- منتظر تو بودم. فکر کردم شب میای عمارت آخه نگفتی کجا میری نگران بودم باز... 

داریوش اهنگ ضبط را عوض کرد و گفت:

- بابای ناجی برای ناهار دعوتم کرده بود.

گلبهار بی اختیار از آمدن نام ناجی، پوکر شد. به پشتی صندلی اش تکیه داد. 

- آها. 

داریوش زیر چشمی نگاهش کرد:

- شام خوردی؟ 

- یه چیزایی خوردم. چطور؟ 

داریوش فرمان را سمت چهاراه مورد علاقه اش چرخاند. دلش هوس آن جگرکی های سر راهی را کرده بود. 

- سامیار که چیزی نگفت امروز؟ 

- نه خونه نبود اصن. یه ساعت پیش اومد از اتاقم بیرون نرفتم. 

- خوب کردی. 

داریوش ماشین را کنار جدول پارک کرد. خطاب به گلبهار گفت:

- جیگر که دوست داری؟ 

گلبهار به اطرافش سرک کشید. 

- دوست دارم ولی این ساعت؟ 

داریوش بی توجه به سؤالش، در را بست و سمت بساط و منقل کبابی راه گرفت. گلبهار از حرصش لب هایش را بهم فشرد. زیر لبی گفت:

- بخدا اگه دیگه سوال بپرسم ازت. گاو! 

یک ربع ده دیقه ای طول کشید که داریوش با یک سینی سبز نزدیک ماشین شد. گلبهار که دست پرش را دید خم شد و در را برایش باز کرد. داریوش نشست و سینی را وسط گذاشت. نان را از روی کباب ها کنار زد. 

ده پانزده سیخ کباب، دو کاسه ماست و خیار و دورچین سبزی و پیاز. داریوش دست هایش را بهم مالید و بدون تعارف، یک تکه نان جدا کرد. یک لقمه پر ملات گرفت. گلبهار داشت حرکت دستش را دنبال میکرد که لقمه را سمت گلبهار دراز کرد. 

- خودم میگیرم من بخور تو. 

داریوش دستش را کمی تکان داد. 

- برای تو گرفتم. 

گلبهار لقمه بزرگی که گرفته بود را از دستش گرفت و یک گاز کوچک زد. 

- همین؟ این کبابو باید اینجور بخوری ببین. 

سپس یک لقمه دوبرابر آنی که برای گلبهار گرفته بود را درون دهانش چپاند. گلبهار بی اختیار آرام خندید. داریوش راضی از لبخند او، تند تند برای خودش و او لقمه می‌گرفت. شکایت گلبهار مبنی بر لقمه گرفتن خودش را هم نادیده می‌گرفت. غذا که تمام شد، به گلبهار نگاه کرد. چهره اش آرام تر از همیشه بود. گوشه لبش کمی ماست مالیده بود. بی‌اختیار دست دراز کرد. 

- وایسا، کثیف شده. 

لمس انگشت هایش یا نرمی لب های او، باز هم همان آتش را در دلش زنده کرد. دوسه ثانیه علی رغم تمیز شدن، دستش را همانجا می‌کشید. گلبهار کمی خودش را عقب کشید و سمت اینه وسط ماشین قد کشید. 

- کو؟ چیزی نیست که. 

- تمیز شد. 

این را گفت و بلافاصله پیاده شد. یک کام عمیق از هوای آزاد گرفت و ترجیح داد به علت گُر گرفتن تنش فکر نکند. 

  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

 

پارت 24

باران آرام آرام شیشه جلو را لک می‌کرد. برف پاک‌کن با ریتم کندی روی شیشه می‌کشید و نور چراغ‌های خیابان را در چشم داریوش پخش می‌کرد. خیابان های اطراف الهیه خلوت بودند. داریوش در سکوت به مقصد عمارت رانندگی میکرد و گلبهار، خواب آلود و خسته درون صندلی اش جمع شده بود.  

داریوش یک لحظه نگاهش کرد. خستگی در صورت دخترک موج میزد. لبخند بی اختیاری لب های داریوش را کش آورد. به عمد با سرعت پایین میرفت. انگار نمیخواست مسیر تمام شود و گلبهار را به آن عمارت راهی کند. پس از حدود نیم ساعت، بالاخره جلوی در عمارت ترمز زد. گلبهار کم مانده بود زیر باد گرم بخاری ماشین داریوش خوابش ببرد. داریوش آروم گفت:

- رسیدیم.

گلبهار انگار دیر متوجه شد. نگاهش را از شیشه کند و به عمارت روبه‌رو خیره ماند. چراغ‌های حیاط روشن بودند. نگهبان دم در قدم می‌زد. لبش را با زبان تر کرد.

- داریوش…

- بله؟

چند ثانیه چیزی نگفت. بعد خیلی آروم:

- نمیای تو؟

داریوش دستشو روی فرمون جابه‌جا کرد. رگ کنار شقیقه‌ش از خستگی نبض می‌زد.

- نه کار دارم.

گلبهار اینبار خیره نگاهش کرد. 

- میترسم.

این بار داریوش مکث کرد. صدای باران در سکوت ماشین پخش شده بود.داریوش آرام گفت:

- از چی؟ سامیار؟ نگران نباش زودتر از چیزی که فکرشو بکنی همه چیزو درست میکنم.

ابروی گلبهار جمع شد. چند ثانیه فقط صدای نفس هایشان در فضا می پیچید.  گلبهار قفل کمربندش را باز کرد. قبل پیاده شدن مکث کرد، انگار هنوز چیزی ته دلش گیر کرده.

- تو نمیترسی نه؟

داریوش خنده کوتاه بی‌جانی کرد.

- من؟

سرشو تکون داد.

- خیالت راحت باشه خانم سورش. 

گلبهار از ماشین پیاده شد. داریوش تا وقتی درِ عمارت پشتش بسته شد نگاه کرد. بعد همان لحظه‌ای که دختر از دیدش محو شد، صورتش عوض شد. گاز داد و بنز با صدای خفه‌ای توی خیابون خیس حرکت کرد.ساختمون کمالی نزدیک بود. یک آپارتمان بلند نما رومی. از آنهایی که در شب می درخشید. داریوش پشت سر هم زنگ زد. از آیفون صدای خواب‌آلود و عصبی کمالی بیرون زد:

- کدوم حرومزاده ای...

داریوش متعجب وسط حرفش گفت:

- باز کن.

- داریوش؟!

چند ثانیه بعد در باز شد. کمالی با موهای به‌هم‌ریخته و شلوار طوسی خانگی جلوی در ایستاده بود. عینکش کج روی صورتش افتاده بود و هنوز کامل بیدار نشده بود.

- تو مرض داری؟

نگاهش رفت سمت ساعت گوشی.

- چهار و بیست دقیقه صبحه!

داریوش از کنارش رد شد.

- قهوه بذار.

کمالی درو بست و با اخم نگاهش کرد.

- نه سلام نه کیرخر، مستقیم قهوه؟

داریوش کت خیسشو درآورد انداخت روی مبل. متعجب گفت:

- جناب کمالی ادبت کو؟ 

- اونجا محیط کاره اینجا خونمه. چه ادبی؟! ساعت چهار صبح عین ازراییل اومدی دم خونم انتظار ادبم داری؟

کمالی جدی شد. روی مبل نشست و گفت:

- چی شده؟

داریوش فلش کوچیکی رو از جیبش درآورد گذاشت روی اپن آشپزخانه.

- باید همه‌چی منتقل شه.

کمالی چند ثانیه به فلش نگاه کرد.

- نفهمیدم؟

داریوش اسم چند حساب، چند ملک، دو شرکت پوششی و سه کیف پول واسطه که جدا از تاج برای شخص خودش بود را ردیف کرد. هرچه بیشتر حرف می‌زد، خواب بیشتر از صورت کمالی می‌پرید. آخرش فقط خیره ماند و متعجب گفت:

- داریوش…همه اینایی که گفتی... این یک چهارم جریان مالی تاجه.

داریوش آروم صندلی کشید و نشست.

- میدونم.

- اگه سامیار بفهمه...

- می‌فهمه.

کمالی ساکت شد. نور سفید آشپزخانه صورت هر دو نفرشان را رنگ‌پریده کرده بود. بعد از چند ثانیه، کمالی لپ‌تاپش را باز کرد.

- باشه… پس امشب قراره به گا بریم...

تا صبح بوی قهوه و دود سیگار خانه را پر کرده بود. روی میز آشپزخونه پر شده بود از کاغذ، رمز، شماره حساب، هارد... چشم‌های کمالی قرمز شده بود. داریوش اما هنوز مثل آدمی که بدنش یادش رفته خسته‌ است کار می‌کرد. فقط گاهی دستش را می‌کشید روی صورتش یا یک نخ سیگار جدید روشن میکرد. بیرون، کم‌کم آسمان خاکستری شده بود و هوا داشت روشن میشد. کمالی آخرین انتقال را زد و جفت دستی سرش را مالش داد.

- تموم شد.

داریوش نزدیک امد. هارد اکسترنال کوچیک را برداشت. کمالی بهش خیره شد.

- داری خیلی خطرناک میشی. با احتیاط قدم بردار.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

پارت 25

آنطرف تر، داخل ویلای خسرو، گلبهار تنها مانده بود. سامیار و کل خدمه خواب بودند و سکوت، آنجا را احاطه کرده بود. فقط چشمان گلبهار بود که خواب بهشان حرام شده بود. 

بعد از پوشیدن لباس خواب، روی تختش طاق باز دراز کشید. ذهنش درگیر اتفاقات بود. پدرش... آنکه تمام دارایی هایش را به نام او زده بود. و دست آخر، داریوش! 

بی اختیار انگشت های اشاره اش کنار لبش را لمس کرد، درست همان جایی که داریوش لمس کرده بود. چند ثانیه بعد، سریع دستش را پس کشید و به خودش نهیب زد(بخواب)! 

چشم هایش را بست، یک آن داریوش را حین بوسیدن لب هایش تصور کرد. سریع چشم هایش در حدقه گشاد شد و روی تخت نشست. قبلش ضربان گرفته بود. دست روی پیشانی اش گذاشت. 

- چته دختر؟ مگه نوجوونی از این تصورا میکنی! 

از دست خودش شاکی بود. سعی می‌کرد به آن که از بچگی، عشق داریوش در دلش نشسته بود فکر نکند. خودش را با دلایل پوچ و خستگی و اضطراب گول میزد و ذهنش را پرت می‌کرد. تا بالاخره قبل از روشنی هوا، خواب چشمانش را ربود. 

***

داریوش آخرین استکان قهوه را سر کشید و روی کاناپه های راحتی کمالی، خودش را ولو کرد. آرش چشمانش سرخ شده بود و خستگی از قیافه اش می‌بارید. نگاهی به داریوش انداخت و گفت:

- میخوای با اون پولا چیکار کنی؟

داریوش آرنجش را روی چشمانش گذاشت. برای ادامه، مغزش نیاز به استراحت داشت. 

- داریوش ازت سوال پرسیدم. 

بدون آنکه نگاهش کند، گفت:

- هیچی یا بدبخت می‌شم یا شرکتو نجات میدم. 

بعد کامل روی کاناپه دراز کشید. راحتی اش زیر دندانش رفته بود. با همان چشمان بسته گفت:

- یچیز نازک بنداز رو من یکی دوساعت دیگه بیدارم کن. رو گوشی همه پیام بده جلسه فردا افتاد برای امروز ظهر. سامیارو از قلم نندازی. 

کمالی نگاه به قد بلند و هیکل چهارشانه و ورزشکاری داریوش انداخت. پاهایش از مبل بیرون زده بود. سری تکان داد و گفت:

- باشه. 

تا ده دقیقه قبل جلسه، داریوش را بیدار نکرد. خودش حاضر آماده کراوتش را سفت کرد و عینکش را مرتب، روی صورتش گذاشت. از یک پای داریوش گرفت و از مبل پایین انداخت. داریوش با هول چشم بار کرد و نشست. کمالی با خونسردی گفت:

- بلند شو. جلسه ده دیقه دیگه شروع میشه. وکالتنامه رو تنظیم کردم. 

داریوش شوک زده چشم هایش را مالید. 

- سگ تو روحت کمالی! این چه طرز آدم بیدار کردنه؟

آرش بی توجه به او، یک نسخه از وکالتنامه را سمت داریوش گرفت:

- برای رد شدن از نگهبانی لازمت میشه. من رفتم، دیرم میشه. زود بیا. 

بعد از مقابل نگاه حاج و واج داریوش رد شد و از خانه خارج شد. داریوش چنگی به موهای شکسته اش زد و زیرلب گفت:

- مرتیکه انگار کم داره. من جلسه گذاشتم اینجام هنوز، تو دیرت میشه؟

کمالی از آن دسته آدم هایی بود که در رابطه با کارش، تعهد صد دردصدی داشت. دیر نمی‌کرد، خطا نمی‌کرد، خیانت نمی‌کرد، دروغ نمی‌گفت و در چهارچوب کامل وظایف کاری اش عمل می‌کرد. دلیل آنکه خسرو تمام کار های اداری و حقوقی تاج را به او سپرده بود هم همین بود. 

داریوش یک خمیازه کوتاه کشید و بلند شد. سمت آشپزخانه رفت و در یخچال ساید بایدساید آرش را بار کرد. سوتی از پر بودن و رنگ و ورانگی اش کشید. مانند تبلیغات تلوزیونی، حتی یک کیک شکلاتی نصفه هم درون یخچالش بود. همان لحظه، صدای پیامک تلفنش آمد. 

از جیبش بیرون کشید، کمالی بود. 

- توی خونم سرک نکش. 

 

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...