رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر فنی

نام رمان: داریوش بی تاج

نویسنده: نسترن اکبریان

ژانر رمان: مافیایی، عاشقانه

خلاصه رمان:

در شهری که هر قدم می تواند آخرین قدم باشد، مردی با لقب بی تاج، مغز متفکر یک امپراتوری زیرزمینی است، با تاجی که از دست داده و دشمنانی که کمین کرده‌اند.

دختری که هیچ کس انتظارش را ندارد، کلید راز های خانواده ای ثروتمند را در دست دارد و ناخواسته وارد بازی خطرناک بی تاج می شود. وقتی مسیرشان به هم می رسد، نه تنها دشمنان مشترک تهدیدشان می کنند، بلکه نیروی عشق، قلب و اراده شان را به چالش می‌کشد.

  • مدیر فنی

فصل اول_ تاج افتاده

پارت اول

هوای صبح، سنگینی و رطوبتی داشت که روی پوست می نشست.  امروز، روزی بود که باند بزرگ شهر باید با فقدان رئیس روبه رو میشد. خسرو سورش، سر دسته باند تاج بود که مرگ نا به هنگامش، همه را در بهتی عظیم فرو برد. اعضای باند، هر کدام با چهره ای غم آلود و نگاهی پر از تردید،  پس از خاک سپاری، در حیاط بزرگ خانه او جمع شده بودند. هرکس به نحوی احساس خود را پنهان می‌کرد. بعضی خشم داشتند، بعضی ترس و بعضی هم کنجکاوی؛ اما هیچ‌کس نمی توانست انکار کند که خلا قدرت، مثل طوفانی آرام، همه را تهدید می کرد.

داریوش کنار دیوار ایستاده بود؛ قد بلند، استوار و با لباس هایی شیک و اتو کشیده! سنگینی ای روی سینه اش حس میکرد که برابر با غم از دست دادن پدر بود. پدری که شاید خون و ریشه اش شامل او نمیشد اما دست محبتش از کودکی تا کنون، او را سفت در آغوش فشرده بود. همه آن چهل پنجاه نفری که در حیاط خانه خسرو جمع شده بودند تا درگذشتش را تسلیت بگویند، انتظار یک چیز را می کشیدند! رو شدن وصیتی که دست کمالی، وکیل مورد اعتماد خسرو سپرده شده بود. وصیتی که مشخص میکرد پس از خسرو، قدرت به کدامشان واگذار میشد.

کمالی با یک دفترچه چرمی قهوه ای رنگ و پاکت نامه مهر و موم شده ای در دستش، بالاخره از خانه خسرو بیرون آمد و مقابل جمعیت ایستاد. ادای احترامش را با سلامی بلند و رسا به آنها اعلام کرد. داریوش تکیه اش را از دیوار برداشت و چند قدم جلوتر پشت به جمعیت، روی صندلی نشست. لیوان آب مقابلش را یک نفس سر کشید و با حس سنگینی نگاهی، سر چرخاند. سامیار بود! بردار زاده عیاش و بلند پرواز خسرو که از قضا خودش را جایگزین خسرو میدانست! پدر سامیار سالها پیش فوت شده و خودش میانه خوبی با خسرو و به خصوص داریوش نداشت. داریوشی که شاید فرزند واقعیش نبود اما نزدیک تر از هرکس به او و خبره تر از همه آنها در مدیریت کار های باند تاج بود!

صدای آرش کمالی، آرام اما پرقدرت، فضا را پر کرد. همه ساکت شدند.  آرش پاکت را باز کرد و با حرکتی مطمئن شروع به خواندن کرد:

- وصیت خسرو سروش چنین است: پس از مرگ من، قدرت و کنترل باند تاج به فردی واگذار می شود که وفاداری و شایستگی خود را ثابت کرده است. اولین اولویت، حفظ امنیت خانواده و دارایی‌هاست، دوم وفاداری به اعضای باند و سوم، تداوم نفوذ ما در کشور!

چشمان جمع، یکی پس از دیگری، به دفتر دوخته شد. بعضی‌ها اخم کردند، بعضی به آرامی نفس می کشیدند و بعضی، با لبخند کوتاهی، نگاهشان را میان داریوش و سامیار میچرخاندند. افراد نزدیک تر به خسرو، داریوش را لایق میدیدند و برخی دیگر که نسبت فامیلی دور و نزدیک داشتند، مخالف واگذاری تاج به شخصی که خون خاندان سوروش در رگ هایش نبود، بودند.

سامیار، مشت‌هایش را آرام باز و بسته کرد و نگاهش را مستقیم به داریوش دوخته بود، انگار که داشت برای او رجز میخواند و نمی توانست باور کند که شاید داریوش، در آینده نزدیک قدرت واقعی را در دست گیرد. حسادت و تهدید در نگاهش موج می‌زد، کمالی پس از مکثی کوتاه ادامه داد:

- پس از بررسی کامل وفاداری و شایستگی، کنترل سهام و دارایی های کلیدی به فردی مطمئن و مورد اعتماد منتقل شده تا از هرگونه سوءاستفاده یا آشفتگی جلوگیری شود. اما عنوان رسمی ریاست را به سامیار سورش برادرزاده ام می دهم تا روند فعالیت ها  در نبود من بدون هیچ خللی ادامه یابد. از همه اعضای خانواده و نزدیکانم میخواهم به خواست من اعتماد و از وارثم، حمایت کنند.

همه به هم نگاه کردند. نفس ها در سنگینی فضای حیاط حبص شد. تقریبا همه جا خورده بودند، حتی آنهایی که مخالف با وارث شدن داریوش بودند... گویی همه شان میدانستند شخصی لایق تر از او نمیتوانست باند تاج را مدیریت کند و حال، همه چیز بر خلاف ذهنشان داشت پیش میرفت. برخی در گوشی باهم پچ پچ میکردند و کم کم نگاه های تحقیر آمیز و پوزخند ها خطاب به داریوش داشت بالا میگرفت. 

داریوش با نگاه آرامش در واکنش به لبخند کش آمده سامیار، اخمی کرد و از جا بلند شد. سرش پایین بود و چیزی درونش شکسته بود. نفسش تنگ شده بود اما دلش نمیخواست میان جمع کفتار ها، ضعف نشان دهد. خوب میدانست که حتی آن شخص مطمعنی که خسرو دارایی ها را به نامش زده بود، خودش نبود، چه برسد به جانشینش... از مقابل جمعیت به سرعت گذشت و وارد خانه کاخ مانند خسرو شد. مسیر اتاقش را به تندی طی کرد و پس از رسیدن به نقطه امنش، خشمش فوران کرد. پیش از هرچیز تصویر خودش را در آینه شکست و گلدان ها را به سمت قاب عکسش پرت کرد. اولین باری بود که داشت مزه بی پدری پس از خسرو و حال بی اعتمادی مطلق او به خودش را میچشید.

 

  • مدیر فنی

پارت دوم

خانه هنوز بوی عطر تلخ خسرو را می‌داد. بویی که به پرده‌ها، مبل‌ها و حتی دیوارها چسبیده بود؛ انگار خانه هنوز قبول نکرده صاحبش رفته است. داریوش روی تخت نشست و سرش را در مشت گرفت. پیش از همه، او بود که نمیخواست رفتن خسرو را بپذیرد، همین دو روز پیش بود که داشتند سر سفره بگو بخند میکردند و حال، او رفته بود و کل سلطنتی که به زحمت بنا کرده بودند را برای سامیار بی ارزش گذاشته بود. داریوش هرچه سعی میکرد از خسرو بابت انتخابش خرده نگیرد، اما چیزی درون قلبش شکسته بود. فکر نمیکرد که روزی، برادرزاده عیاشش را به اویی که جانش را فدای خسرو میکرد ترجیح دهد! چندباری دست روی صورتش کشید و تلاش میکرد خودش را جمع و جور کند، او قوی بودن در هر شرایطی را از خود خسرو یاد گرفته بود.

وقتی داریوش از اتاقش بیرون آمد، صدای خنده ای آشنا از سالن اصلی شنید. خنده‌ای که برای خانه ای که هنوز خاک قبر مالکش خشک نشده بود، زیادی راحت بود . سامیار وسط سالن ایستاده بود. کت مشکی اش را درآورده و روی دسته مبل انداخته بود. یکی از خدمه ها با سینی چای روبه‌رویش ایستاده بود و دستش کمی میلرزید.

ـ از فردا این اتاق میشه دفتر کارم.

اشاره مستقیمش به اتاق زیر پله ها، که اتاق کار خسرو بود میزد. 
ـ آقا ولی… این اتاق همیشه...

سامیار حرفش را برید.

ـ همیشه برای آقای سورش بود که بالاسر کار باشه. الان من زنده ام. درضمن فامیلم سورشه!

داریوش قدم های آرامی برداشت و مقابلش ایستاد. نه خیلی نزدیک، نه دور. خشمش را قورت داد و خطابش گرفت:

ـ حداقل حرمت سه روز عزا رو نگه دار سامیار!

سامیار نیمرخ خندید:

ـ مدیریت، تقویم عزا نمیشناسه.

داریوش نگاه کوتاهی به اتاق خسرو انداخت. باز هم خودش را مقابل لبخند مزهک گوشه لب سامیار کنترل کرد و گفت:

ـ ولی احترام می شناسه.

چند نفر از اعضای باند که هنوز در خانه مانده بودند، بی‌صدا جدال آنها را تماشا می کردند. هیچکس وسط نمی آمد. همه منتظر بودند ببینند کدام یک عقب می‌کشد.

سامیار قدمی جلوتر آمد. درست سینه به سینه داریوش! قدش مقابل او کوتاه دیده میشد اما چشم در چشم های سیاه او خیره کرد و با تمخسر گفت:

ـ وصیت رو شنیدی. عنوان رسمی با منه. یعنی همه چیز با منه! مال منه!

داریوش بدون تغییر لحن گفت:

ـ عنوان رسمیت خیلی چیزا بت میده جز لیاقت.

لبخند از گوشه لب سامیار افتاد، اما سریع جمعش کرد.
ـ ناراحتیت طبیعیه پسر ... عمو. باید خیلی سخت باشه وقتی بعد اینهمه تلاش آخرش تماشاچی بمونی.

داریوش مکثی کرد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای برق زد. کم مانده بود دست هایش یقه سامیار را سفت بچسبد و چند مشت گوشه لب او بکوبد. اما او حرمت میشناخت، حرمت پدر مرده اش را حفظ کرد. سکوت سنگین شد. سامیار نفسش را آهسته بیرون داد. سکوت داریوش، حس قدرتی به او داد تا باز هم نطق کند:

ـ از امروز، این خونه تحت مدیریت منه. اگر موندنی هستی، با هماهنگی من می مونی.

داریوش نگاه آخر را به سالن انداخت. به مبل خسرو. به قاب عکسی که هنوز روی دیوار بود.

ـ من هیچ وقت ای برای موندن توی خونم، اجازه نگرفتم.

و بدون انتظار برای جواب او از کنار سامیار رد شد. نیم نگاهی به دیگر اعضای باند که مشاجره آنها را با لذت تماشا میکردند انداخت و سمت خروجی قدم تند کرد. درِ بزرگ خانه  را با شدت باز کرد. هوای مرطوب دم ظهر به صورتش خورد. نفس عمیقی کشید، اما سنگینی سینه‌اش سبک نشد. قدم بلندی برداشت. و درست همان لحظه، با چیزی برخورد کرد. نه… با کسی! چمدانی از دست دختر رها شد و با صدای خفه ای روی زمین افتاد. زیپ نیمه بازش دهان باز کرد و چند تکه لباس و یک جعبه کوچک مخملی بیرون افتاد.

داریوش جسم کوچیکی را دید که در سرش پایین و رد وسایل پخش شده را دنبال میکرد. بی حوصله گفت:

ـ حواستون کجاست؟

دختر خم شد تا وسایلش را جمع کند. صدایش آرام بود، اما خسته.

ـ فکر کنم مسیر ورودو با  خروج اضطراری رو اشتباه گرفتین!

داریوش خواست رد شود که چشمش به جعبه افتاد. درش باز شده بود. گردنبندی قدیمی با پلاک کوچکی از آن بیرون افتاده بود. پلاکی که رویش نقش تاج ظریفی حک شده بود. لحظه‌ای مکث کرد. آشنا بود... دختر قبل از او گردنبند را برداشت و در جعبه گذاشت. سر بلند کرد.

چشم‌هایش… آشنا بود. اما ذهن داریوش همکاری نکرد. دختر خیره خیره  نگاهش  می کرد. نه با شرم، نه با ضعف. انگار داشت  در نگاه داریوش، سال ها را مرور می کرد. بی مقدمه و بدون آشنایی دادن او را خطاب گرفت:

ـ مراسم تموم شد؟

داریوش ابرو درهم کشید.

ـ برای بعضیا آره.

تیکه اش به سامیار بود. دخترک اما منظورش را نفهمید. باد ملایمی موهای دختر را تکان داد. داریوش نگاهش را از او گرفت و گفت:

ـ اگر برای تسلیت اومدین، دیر رسیدین.

دختر چمدان را صاف کرد. باز هم چیزی نگفت و از کنارش رد شد. داریوش چند قدم رفت. ایستاد. بی‌دلیل برگشت نگاه کرد.

گلبهار، مقابل در خانه خسرو مکث کرده بود. انگار سال ها پیش همین‌جا ایستاده بود. همان حیاط. همان در. داشت خاطرات کودکی اش را مرور میکرد و دلش آشوب از مرگ پدر بود. پدری که بیشتر از او، برای داریوش پدری کرده بود و گلبهار، حتی آخرین باری که چهره پدرش را قبل از مرگ سیر تماشا کرده بود را به خاطر نمی آورد. او هم برگشت و نگاهی به داریوش انداخت. او را از چشم های سیاه و ابرو های پهنش شناخته بود. پسری که روزی دستش را گرفته بود تا از پله‌های همین خانه نیفتد. همان داریوشی که پس از آمدنش به خانه شان، مقابل همه از گلبهار دفاع میکرد.

اما داریوش، درگیر شکستن خودش بود و هنوز متوجه نشده بود کسی که سهام و آینده باند تاج در نامش پنهان شده، همین حالا از کنارش عبور کرده است. حتی چهره گلبهار را به خاطر نیاورده بودو به قدری اعصابش از سامیار مخدوش بود که علت حضور آن دختر را نپرسید.

رشته نگاهشان را قطع و با گذر از حیاط باغ مانند خانه خسرو، کلید به ماشینش انداخت و به جاده زد. 

  • مدیر فنی

پارت سوم 

گلبهار، با چمدانی سنگین و خسته، وارد شد و قدم‌هایش را آهسته روی کف پوش های براق کف سالن گذاشت. خدمه ای برای خوشامد گویی به او نزدیک شد اما گلبهار چنان بغضی گلویش را پر کرده بود که دستش را به نشانه سکوت برای آنها بالا برد و چمدان را همانجا رها کرد. دیوار های خانه، لوستر آویزان از سقف و راه پله های طرح مرمر گوشه سالن... همه یاد کودکی اش را میداد و پیش از آن، عطر آن خانه که تداعی کننده پدرش بود. آرام آرام سمت اتاق زیر پله راه افتاد. همان در قهوه ای چوبی با ابهت... همان دستگیره ای که تنها به روی گلبهار و داریوش باز میشد... دیده اش از اشک کور بود. در را گشود و وارد شد. پرده‌های بلند اتاق پدرش هنوز تاب لرزش باد عصر را داشتند، و نور کم رنگ خورشید از پنجره‌های بزرگ روی خاکستر خاطره‌ها می‌افتاد.

 همه چیز همان‌جا بود؛ میز کار، عکس های قدیمی، و بوی پدرش که هنوز در هوا موج میزد. صندلی چرمی پدرش، با قامتی مشابه به او، توسط سامیار اشغال شده بود. سامیار ضمن دیدن گلبهار سراسیمه از صندلی برخواست. هول شده بود، انتظار دیدن او را در آن حالت و آن لحظه نداشت... میدانست که قرار بود برای تشیع جنازه خسرو خودش را برساند و حتی هماهنگ کرده بود عصر همان روز برای گلبهار بلیط برگشت را رزرو کنند. سامیار خجول از حالت رو به رویشان لب به سلام گشود:

- سلام... خوش، خوش اومدی دختر عمو.

گلبهار بدون مکث خودش را به او چسباند، دست هایش را دور شانه های سامیار حلقه کرد با صدایی که از زور بغض بریده بریده شده بود گفت:

ـ بابام… من دلم براش تنگ شده… نرسیدم... برای آخرین بار ندیدمش...

و در همان آغوش، گریه‌اش فوران کرد. سامیار کمی عقب کشید، لحظه‌ای جا خورد اما بعد به آرامی دست‌هایش را دور گلبهار حلقه کرد. گویی حضور گلبهار، حتی بدون شناخت کامل، لحظه ای برای او آرام‌ بخش بود. گلبهار سرش را به شانه او تکیه داد، دخترک ساده از فرنگ برگشته که گمان میکرد سامیار، همان پسرعموی بی دست و پای دماغوی کودکی هایشان است و غمش را با او شریک شد.

گلبهار دقایقی بعد تر خودش را از آغوش سامیار جدا کرد و چند قدم از او دور شد. حینی که دست بر چشمانش میکشید تا خشک شوند، با بغض سامیار را خطاب گرفت:

- ببخشید... یه لحظه اونجا رو صندلی بابا دیدمت... یه لحظه حس کردم اونی خواستم بغلت کنم...

سامیار که متاثر از اشک ها و بغض گلبهار شده بود، سریع دست و پایش را جمع کرد و نگاهش را پایین انداخت:

- نه بابا این چه حرفیه... حق داشتی! خوش اومدی بازم... فکر کنم اتاقتو آماده کردن، میخوای راهنماییت کنم که استراحت کنی؟ یا میخوای بمونی رفع دلتنگی...

دلربا میان حرفش پرید و گفت:

- نه نه... میرم خودم اتاقم.

پشت به سامیار بلفور اتاق را ترک کرد. بیشتر ماندن در آنجا برایش شکنجه بود. دیدن میز و صندلی و حتی خودکاری که روزی میان انگشتان پدرش چرخیده بود، حالش را بد میکرد. مسیر اتاقش را بلد بود. به همان اتاق کوچک طبقه دوم پر کشید و دیدن اتاق کودکی هایش، با همان وسایل دست نخورده و کهنه، داغ دلش را تازه کرد و هق هقش را از سر گرفت.

***

داریوش، در همان لحظه، پشت ماشینش در سکوت قبرستان نشسته بود. دست‌هایش را روی فرمان فشرده و نگاهش روی خاک تازه قبر خسرو خشک شده بود. شیشه را پایین داد. باد سردی روی صورتش خورد و یاد حرف‌های سامیار و وصیتنامه پدر، بغضش را دوباره فشار داد.

ـ چرا بابا؟ چرا من نه؟ چرا اون بی همه چیز... 

اشک ها، بی خبر، روی گونه اش جاری شد. او همیشه به خود گفته بود که باید قوی باشد، اما حالا… در سکوت و تنهایی میتوانست برای پدرش سوگواری کند. با پشت دست قطره اشک گوشه چشمش را خشک کرد و خطاب به خسرو ادامه داد:
- من الان با نبودت کنار بیام یا با خاطراتت که دست اون حرومزاده حروم میشه؟ بشینم پا به پاش ببینم چطور زحمتای کل عمرتو پوچ میکنه؟! آخه من چجور ساکت باشم وقتی میخواد هنوز غمت سرد نشده رو صندلیت جا خوش کنه؟

صدای تماس تلفنش او را هوشیار کرد. آرش کمالی! چند نفس عمیق کشید که خش صدایش، غرور مردانه اش را به تاراج نبرد. تماس را وصل کرد و منتظر صحبت آرش ماند:

ـ داریوش… کجایی خوبی؟

- خوبم. چیزی شده؟

- میتونی یه سر بیای دفترم؟

داریوش دستش را برای دیدن ساعت بالا آورد. داشت نزدیک به غروب میشد.

ـ الان؟

ـ بله، مهمه. 

داریوش نگاهی به قبر انداخت، نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ باشه. میام الان.

ماشین را روشن کرد و روانه دفتر کمالی شد، اما ذهنش هنوز هم آرام و قرار نداشت و خنجری روی غرورش نشسته بود که داشت جانش را میگرفت.

  • مدیر فنی

پارت چهارم

دفتر آرش کمالی در طبقه‌ی هشتم ساختمانی قدیمی اما بازسازی‌شده در مرکز شهر بود، بوی چوب کهنه و کاغذ های مُهرخورده میداد؛ بویی که نه گرم بود نه سرد، رسمی بود… مثل دادگاه. نور غروب از پشت شیشه های قدی می تابید و خطی نارنجی روی میز بزرگ گردویی انداخته بود. پشت همان میز، مردی نشسته بود که سال‌ها شاهد بالا رفتن و زمین خوردن آدم‌های قدرتمند شده بود.

داریوش بدون مکث وارد شد. در را آهسته بست، اما صدای بسته شدنش در سکوت اتاق پیچید. کت مشکی رنگش را هنوز بر تن داشت. انگار اگر درش می‌آورد، باید به خستگی اعتراف میکرد.

کمالی عینکش را از روی بینی بالا داد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. 

- بشین داریوش.

داریوش ننشست.
- گفتی مهمه.

صدایش صاف بود، اما تهش زبری داشت. بغضش را کنار مزار خسرو خالی نکرده بود و سراسیمه خود را به آنجا رسانده بود. کمالی با دقت به صورتش نگاه کرد؛ به فک منقبض و رگ برجسته کنار شقیقه اش.

ـ هنوز عصبانی ای.

داریوش پوزخند زد.

ـ نباید باشم؟

کمی به جلو خم شد و با همان زبری صدایش ادامه داد:

ـ جلوی همه تاج رو دادن دست کسی که حتی نمیدونه نصف معامله های پشت پرده چطور بسته میشه! بعد هم گفتن سهام جای امنه. خیلی هم عالی.

کمالی پوشه چرمی را لمس کرد.

ـ  چیزی که امروز خونده شد، تمام وصیت نبود.

سکوت اتاق کمالی را احاطه کرد. نه از آن سکوت‌های کوتاه. از آن‌هایی که نفس را می برید. چشم های داریوش آرام بالا آمد.

ـ یعنی چی؟

کمالی پوشه را بست. انگشتش را روی جلد چرمی اش گذاشت. بازی انگشتانش اعصاب داریوش را خط انداخته بود. کمالی لب هایش را تر کرد و با جدیت گفت:

ـ خسرو همیشه دو نسخه تنظیم می کرد. یکی رسمی برای اعلام عمومی. یکی محرمانه برای اجرا.

نبضی در شقیقه ی داریوش کوبید. 

ـ و امروز کدومو خوندی؟

- نسخه عمومی.

داریوش خندید. کوتاه، بی‌روح. لب به کنایه گشود تا غرور له شده اش را آرام کند.

- بذار حدس بزنم. تو نسخه خصوصی قراره بگه منم یه صندلی گوشه انبار دارم؟!

کمالی مستقیم در چشمش نگاه کرد.

- نسخه خصوصی میگه عنوان ریاست با سامیاره… اما کنترل واقعی سهام و داراییا جای دیگست.

داریوش جلو آمد. دستش را روی میز گذاشت. صبرش از معما طرح کردن و موش و گربه بازی کردن های کمالی سر رفته بود. 

- اسم!

کمالی مکث کرد. خشم را درون چشمان سرخ شده داریوش دید اما تکیه به صندلی اش زد و با خونسردی غیرنرمالش گفت:

- هنوز اعلامش نمی‌کنم.

- چرا؟

- چون زمانش نرسیده.

  • مدیر فنی

پارت پنجم

خشم، آهسته در صدای داریوش پیچید. داشت کنترل تن صدایش را مقابل او از دست میداد:

- من امروز جلوی همه خارو زار شدم. شدم اون بچه یتیمه که کل عمرشو دوید پا جا پای باباش بذاره و تهش آدم حساب نشد حتی اسمشو تو وصیتش بیاره! صدام کردی میگی وصیت دوم هستو برا گفتنش به من وقتش نرسیده؟

کمالی آرام گفت:

- خسرو می‌خواست سامیار فکر کنه برنده شده.

ـ فکر کنه برنده شده؟ فقط فکر کنه؟! 

داریوش نفسش را آهسته بیرون داد. ذهنش داشت با سرعت کار می‌کرد. مجدد سوالش را پرسید:

- سهام دست کیه کمالی؟

کمالی بلند شد. به سمت پنجره رفت. شهر زیر پایشان نفس میکشید. با جملاتش داشت معما طرح میکرد و داریوش، خسته تر آنی بود که دنبال جواب معما های کمالی و خسرو بدود!

- یکی که خسرو مطمئن بود نه فاسد میشه، نه میترسه، نه فروخته میشه.

داریوش بی‌اختیار گفت:

- من؟

کمالی برنگشت.

- اگه تو بودی امروز اسمت خونده می شد.

ضربه دوم. داریوش از جا بلند شد و چند قدم عقب رفت. انگار دوباره چیزی در سینه اش شکست. 

-  من دقیقا چیم تو این بازی؟

کمالی این بار برگشت.

ـ مهره ای که هنوز ارزش خودشو نفهمیده.

داریوش با تلخی گفت:

- من مهره نیستم. پسرشم! آدمم! شایدم از نظرش همونم نبودم...

- باید صبر کنی.

داریوش خندید. تلخندی به ریش فشار روی سینه اش!

- صبر؟ صبر کردم. وقتی روی صندلی بابام نشست صبر کردم. وقتی جلوی همه بهم گفت تماشاچی صبر کردم. دیگه چقدر؟

کمالی آرام تر گفت:

- تا وقتی که طرف مقابلت مطمئن شه همه چیز مال خودشه. وقتی عنوان رو داشته باشه اما اختیار واقعی رو نه، دو راه داره. یا صبر میکنه یا شکار!

داریوش بالاخره نشست. آرنج هایش را روی زانو گذاشت. برای اولین بار خستگی را در شانه هایش حس میکرد. مغزش داشت منفجر میشد. برای بار سوم سوالش را با جدیت بیشتری پرسید:

ـ سهام دست کیه؟

کمالی باز هم مستقیم جواب نداد.

-  خسرو به من گفت مالک سهام فعلا باید مخفی بمونه. بارها بهم تاکید کرد اگه چنین روزی رو تجربه کردیم و تو اینجوری جلوم نشستی، یا هرکس دیگه ای از اعضا، نباید تا وقتش چیزی بدونید! به صلاح همست...

داریوش زیر لب گفت:

- یعنی تو میشناسیش!

- میشناسم. 

چند ثانیه نگاهشان در هم قفل شد.

- منم نیستم.

این را داریوش آرام تر گفت. نه سؤال بود، نه اعتراض… یک جمله خبری برای یاداوری به خودش بود! 

کمالی مکث کرد.

- خسرو نمی خواست تو زیر ذره بین بری.

داریوش به پشتی صندلی تکیه داد. احساس عجیبی داشت؛ ترکیبی از تحقیر، کنجکاوی و چیزی شبیه امید. کوچک ترین اشاره از توجه خسرو به خودش، آن خلا عاطفی لگد مال شده درونش را نوازش میکرد. سعی کرد به نفسش مسلط باشد و نفس تندش را بیرون فرستاد. مشت دست هایش را گشود و خیره به کمالی گفت:

- یعنی یکی دیگه وسط میدونه! و هیچکس جز تو نمیدونه کیه!

- بله.

- و سامیارم دیر یا زود میافته دنبالش!

کمالی این بار کاملا جدی شد.

- همین حالاشم افتاده!

داریوش سرش را بالا آورد. کمالی با همان جدیت و نیمچه اخم روی پیشانی اش ادامه داد:

- امروز بعد از مراسم، ازم پرسید انتقال سهام دقیقا چه زمانی ثبت شده. پرسید امضا حضوری بوده یا وکالتی. پرسید حساب‌ها قابل ردیابیه یا نه.

فک داریوش منقیض شد. تصویر سامیار جلوی چشمش آمد؛ لبخند کش دار، اعتماد به نفس چندش وارش، و حالا جا خوش کردنش در خانه خسرو!  کمالی ادامه داد:

- اون دنبال مالکه سهاماس. جفتمونم خوب میدونیم وقتی پیداش کنه، یا می خواد بخردش یا حذفش کنه.

کلمه آخر برای جفتشنان دردناک به نظر می رسید. داریوش آرام نفس کشید. داشت اتفاقات را کنار هم میچید. پوست لبش را یک ضرب با دندان کشید و گفت:

- خسرو چرا همچین کاری کرد؟

کمالی آهسته گفت:

- چون میدونست اگر همه چیز رو مستقیم به تو بده، تاج دو دسته میشه. اگر به سامیار بده، سقوط میکنه. پس ترجیح داد قدرت اصلی تاجو مخفی کنه.

داریوش نگاهی به ساعت روی دیوار که تند تند ثانیه می پراند انداخت و گفت:

- الان چرا اینا رو به من میگی؟ من باید چیکار کنم!

کمالی نگاه عمیقی به او انداخت.

- وقتی کسی پیدا بشه که بتونه بدون تاج، بقیه رو وادار کنه دنبالش بیان، وصیت دومو باز میکنیم.

داریوش سکوت کرد. ذهنش برگشت به امروز. به لحظه‌ای که همه نگاه ها بعد از اعلام وصیت روی او سنگین شده بود. به خنده‌ی کوتاه سامیار. به حس شکستن غرورش میان آن جمع... منظور کمالی، قطعا داریوش بود. 

- اگر سامیار بفهمه مالک کیه و بره سراغش چی؟ اگه قبل وصیت دوم حذفش کنه چی!

کمالی آرام جواب داد:

- اون وقت یا باند تاج میره زیر دست یه  طمعکار… یا وارد جنگ داخلی میشه.

داریوش پوزخند تلخی زد و با تکیه به صندلی اش گفت:

ـ و تو چی کار می کنی؟

ـ من فقط مجری وصیتم.

داریوش از جا بلند شد. این بار قامتش صاف تر بود. بدون خداحافظی پشت به او قصد رفتن کرد که صدای آرش، او را متوقف کرد:

- بابات بهت اعتماد کامل داشت که این تصمیمو گرفت. بی تفاوت نباش به خواسته هاش. همه میدونن هیچکس غیر تو نمیتونه تاجو سرپا نگه داره. همه رو متحد کن. قدرت و تاجو پس بگیر.

داریوش باز هم سکوت را ترجیح داد و دفتر کمالی را ترک کرد. ابر ها آسمان را تنگ کرده بودند و برای شب، ضیافت بارشی شدید را تدارک دیدند. داریوش کلید به ماشینش انداخت و بی هدف، ساعت ها در خیابان های شهر ویراژ میداد. انگار که خانه اش را گم کرده باشد، نهایت کنار جدولی پارک کرد و چشم بسته، به صدای قطرات باران که بر سقف و شیشه ها کوبیده میشد گوش داد. ذهنش بهم ریخته بود، بهم ریخته تر از هر زمانی! انگار مسیر آینده اش را هم گم کرده بود. ادامه دادن برای سخت تر از همیشه بود و رها کردن همه چیز با وجود سامیار، برای او غیرممکن بود!

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...