رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و پنجم

با شرمندگی نگاش کردم و گفتم:

ـ بازم ازتون معذرت می‌خوام! اگه یکم بیشتر دقت می‌کردم! شاید این اتفاق نمی‌افتاد! همش تقصیره...

حرفمو با تحکم قطع کرد و گفت:

ـ اصلا تقصیر شما نیست آقا محمد! به هیچ وجه خودتون و سرزنش نکنید. اتفاقی بود که افتاد...امیدوارم که آخر این قضیه به خیر و خوشی پیش بره.

گفتم:

ـ می‌ره، نگران نباشید! اگه ما عقب نکشیم، به هیچ عنوان هیچ چیز نمی‌تونه مانع راهمون بشه.

نگام کرد و گفت:

ـ حق با شماست...من برم آقا محمد، دیگه هوا داره تاریک میشه.

سریع گفتم:

ـ می‌خواین من...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ نه ممنونم؛ من خودم میرم. 

گفتم:

ـ حتما خبرشو بهتون می‌رسونم!

لبخندی زد و گفت:

ـ خیلی متشکرم، خداحافظ!

بعدش رفت...سریع راه افتادم سمت خونه تا با پدر بابت این موضوع صحبت کنم! دیگه نباید این موضوع رو اینقدر طول میدادم. دلم نمی‌خواست دیگه سر زهره همچین بلایی بیاد و پشت سرمون حرف باشه! مطمئناً تا همین الان هم نقل محافل بودیم.

 

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و ششم

به چشمای بابا خیره شدم که گفت:

ـ بگو دیگه طالب! چرا نیم ساعته زل زدی به من؟! از توی باغ کلی بهم اصرار کردی که کار خیلی مهمی داری و الان هیچ حرفی نمی‌زنی!

آب دهنم و قورت دادم که خانوم جان هم اومد پیش بابا نشست و گفت:

ـ لابد بازم راجب مکتب خونه و...

حرفش و قطع کردم و به صورت خیلی مستقیم حرفمو زدم! می‌دونستم که اگه این دست و اون دست کنم، حرف تو گلوم گیر می‌کنه و نمیتونم بگم! بنابراین چشمامو بستم و یه بند گفتم:

ـ من می‌خوام زن بگیرم!

خانوم جان تو جاش جابجا شد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

ـ بسم الله الرحمن الرحیم!!!

بابا که انگار حرفم و هضم نکرده بود دوباره پرسید:

ـ چی؟!

نفس عمیقی کشیدم و همینجور که به گل های روی قالی نگاه می‌کردم گفتم:

ـ گفتم که می‌خوام زن بگیرم! به یه دختر مدتهاست علاقمندم و می‌خوام باهاش یه زندگی تشکیل بدم!

خانوم جان صورتش از حرص قرمز شده بود! احتمالا بخاطر این بود که منظورم از اون دختر، فریبا خواهرزادش نبود! اما بازم خشمش و قورت داد تا ببینه بابا چی میگه ! بابا بهم نگاهی کرد و گفت:

ـ فکر نمی‌کردم تو این وادیا باشی طالب! حالا این دختر خانومی که میگی، کی هست؟!

حرف بابا، خانوم جان و یکم متعجب کرد. انتظار داشت پدرم با حالت تندی مخالفت کنه و جوابش منفی باشه اما پدر انگار موافق بود ولی مطمئن نبودم که اگه اسم زهره رو بگم، بازم موافق باشه.

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هفتم

دوباره ساکت شدم که این‌بار خانوم جان با لحنی در از خشم ازم پرسید:

ـ محمد پدرت با توئه!

گفتم:

ـ اسمش...اسمش زهره است.

خانوم جان سریع بلند شد و گفت:

ـ پس حقیقت داره!!

به حرکات خانوم جان خیره شده بودم! پدرم هم از این همه عصبانیتش تعجب کرده بود و پرسید:

ـ چی شده خانوم؟

خانوم جان همون‌جوری که نگاهش به من بود گفت:

ـ این روزا از زبون زنای همسایه یه چیزایی می‌شنیدم اما باور نمی‌کردم که حقیقت داشته باشه! اینقدری تو رو عاقل می‌دونستم که فکر می‌کردم چنین کاری نمی‌کنی!

پدر این بار بلند شد و رو به خانوم جان گفت:

ـ زن ! یجوری حرف بزن که منم بفهمم اینجا چه خبره!

خانوم جان رو به پدر گفت:

ـ کل محل دارن راجب محمد و دختر محمود چلاوی، زهره حرف می‌زنن! منم مثل احمقا جواب همشون و میدادم و می‌گفتم که محمد پسر عاقلیه و قطعا عاشق دختر طایفه‌ایی که باهامون دشمنی دارند نمیشه!

پدر که موضوع رو شنید رو به من گفت:

ـ داره راست میگه طالب؟!

به چشمای پدر که با غضب بهم نگاه می‌کرد، خیره شدم و گفتم:

ـ درسته! اما پدر منو زهره همدیگه رو دوست داریم و واقعا نمی‌تونیم...

پدر با صدای بلند حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ دیگه راجب این موضوع نمی‌خوام چیزی بشنوم! اون دختر و فراموش کن طالب!

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هشتم 

تمام جسارتمو جمع کردم تا پدر و قانع کنم. من هر جوری که بود پای قولم به زهره وایمیستادم! دیگه این بار این موضوع هم مثل خیلی از مسائل دیگه تو دلم دفن نمی‌کنم و نمی‌ذارم از درون باعث بشه که حسرت عشقی که دارم، توی دلم بمونه! بنابراین قبل از اینکه پدر از خونه بره بیرون رو بهش گفتم:

ـ نمی‌تونم پدر!

پدر وایستاد ولی برنگشت سمتم و خانوم جان لبشو گاز گرفت و گفت:

ـ رو حرف پدرت حرف میزنی؟!

بعدش قبل از اینکه اجازه بده من چیزی بگم به پدرم گفت:

ـ باور کن آقا من دو هفته قبل بهش گفتم خواهرزادم فریبا رو بیشتر مناسبش میبینم، هم اصل و نسبش و می‌شناسیم و هم خودش و خانوادشو...

دیگه نتونستم طاقت بیارم تا جای من تصمیم بگیره، اولین بارش نبود که تو موضوعاتی که بین منو پدرم بود، دخالت می‌کرد! با عصبانیت حرفشو و قطع کردم و گفتم:

ـ منم همون دو هفته پیش بهت گفتم که نسبت به اون دختر هیچ حسی ندارم.

خانوم جان از این جسارت و صدای بلندم متعجب شد! فکر نمی‌کرد هیچوقت باهاش این مدلی صحبت کنم! اما کم نیوردم و ادامه دادم و گفتم:

ـ من فقط زهره رو میخوام و این دشمنی بین طایفه ها اصلا برام مهم نیست! اونقدری دوسش دارم که حاضرم تمام تلاشمو بکنم تا خانوادشو راضی کنم پدر...

پدر ساکت شده بود و فقط بهم نگاه می‌کرد. هم اون هم خانوم جان حس میکنم از تعجب خشکشون زده بود. ادامه دادم و گفتم:

ـ بعدشم بنظرتون اینهمه سال این دشمنی کافی نیست؟ شاید بهم رسیدنمون باعث بشه، این دشمنی هم تموم بشه.

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و نهم

تا خانوم جان رفت حرفی بزنه، پدرم دستش و به حالت سکوت برد بالا و خانوم جان هم حرفش و خورد. بعد همونجور که به من نگاه می‌کرد، گفت:

ـ یعنی واقعا اینقدر خاطرشو میخوای؟!

چشمام برق زد! بالاخره جسارتی که به خرج دادم، دل پدر و نرم کرده بود و با ذوق گفتم:

ـ بله! بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنین!

پدر بهم نگاه کرد و ادامه دادم و گفتم:

ـ پدر من تصمیم خودم و گرفتم! حتی اگه رسوای عالم هم بشم و تمام در و همسایه راجبم حرف بزنن، برام مهم نیست؛ من این دختر و خیلی دوست دارم و حاضرم جونمو براش فدا کنم.

خانوم جان رو به پدر گفت:

ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟!

پدر به خانوم جان نگاه کرد و گفت:

ـ وقتی اینقدر شیفته و دلباخته همدیگه هستن، کاری از دست کسی برنمیاد...

بعدش به من نگاه کرد و گفت:

ـ ولی طالب تمام مسئولیتش با خودته! محمود چلاوی خیلی آدم سرسختیه و یه پسر داره لنگه خودش! ممکنه کاری که می‌کنی جنگی که بین دو طایفه هست و بیشتر کنه اما اینو بدون من فقط به خواسته تو احترام میگذارم ولی تو این موضوع کوچیکترین دخالتی نمی‌کنم و همش به پای خودته پسرم.

بازم همینکه رضایت داده بود و نقشه‌های خانوم جان نقش برآب شد، جای شمارش باقی بود و سریع گفتم:

ـ تمام مسئولیتش و به دوش میگیرم و اصلا پا پس نمی‌کشم! 

خانوم جان که دید پدر هم قانع شده با لحن تقریبا آرومی گفت:

ـ همینجور دست خالی که نمیشه رفت خواستگاری!! حداقل اینه که یه یکسال همراه پدرت به کشاورزی تو مراتع و چرا برو و یه مقدار پول تو دستات باشه تا جلوی خانوادشون شرمنده نشیم.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...