رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

سلام بچها، من و دو نفر از بچه‌های انجمن یعنی سایه مولوی و فاطمه صداقت زاده، قبلا باهم یه رمان گروهی نوشتیم. ( رمان چرخ گردون ) که توی سایت هست. یه رمان کاملا بداهه با ذهن متفاوت هر کدوم از نویسنده ها، خیلی سخت بود اما چیز قشنگی شد😍😍. حالا دلم میخواد داستان مازندرانی طالب و زهره رو با جزییات بنویسیم و ببینیم که تا کجا میتونیم پیش بریم!

به این صورت که من یه پارت مینویسم، نویسنده بعدی از ادامه پارت من می‌نویسه و به همین روند ادامه پیدا می‌کنه. 

اما نکته اینجاست!

ـ زبان متن باید یکی باشه! 

ـ و لطفت دوستانیچ که می‌خوان شرکت کنن، راجب داستان یه ذهنیت کلی داشته باشند و شروع به نوشتن کنن 

- سومین چیز که خیلی مهمه، لطفااا لطفااا پارتها رو از اول بخونین و بعد ادامه بدین و یهو از وسط داستان نیاین و پارت ننویسید که بی‌ربط به داستان بشه! 

اگه دوست داشتین شروع کنییم...

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5576-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87/
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

مقدمه:

نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ، بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم….

نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم. نمیگویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم.

نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی…

قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ، زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !

 چشمهایم از این انتظار خسته نمی‌شود. میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار. تا تو بیایی. تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.

خلاصه داستان:

در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند  و تلاش کردن تا برای هم باشند اما دست روزگار برای آنها، داستان‌هایی رقم زد...

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5576-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87/#findComment-27636
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت اول

ـ بابا من دارم میرم.

بابا که داشت کفشاشو تمیز می‌کرد، گفت:

ـ به سلامت پسرم! 

مثل همیشه به طرف مکتب خونه راه افتادم...تو مسیر بعضی از دوستان و همسایه‌ها رو می‌دیدم از روی ادب با همشون سلام علیک می‌کردم. گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم می‌گفت برگشتنی از مکتب خونه، نون بگیرم چون شب دوستای بابام خونه بودن، اون می‌خواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی تو هر چیزی وسواس داشت... تا الان که بدی ازش ندیده بودم اما به هیچ عنوان نمی‌تونستم جای مادر خودم و تو قلبم بگیره. مادری که بجز عکسش هیچوقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم احساسش می‌کردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت می‌شدم، به اون عکس نگاه می‌کردم و تمام غصه هام یادم می‌رفت...پنج شنبه‌ها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، بازم باید یه وقتی برای خودم جدا می‌کردم تا برم سرخاکش و بشورم و باهاش از روزام حرف بزنم...بعد حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی می‌کردم. 

بعضی اوقات هم پدر همراهم می‌کرد اما مدام بهم گوشزد می‌کرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم تا یه موقع دلخوری تو خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. منم چون دنبال دردسر نبودم، چیزی نمی گفتم.

تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که بازم دیدمش! دختری که تقریبا یک هفته بود اومده بود تو کلاس ما...همیشه وقتی که داشت کفشاشو درمی‌آورد، من می‌رسیدم دم در مکتب خونه...مثل همیشه نقابش و داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت:

ـ سلام!

منم مثل همیشه اینقدر هول می‌شدم! سه ساعت طول می‌کشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش و بدم...نمی‌تونستم نگاه ازش بردارم...چشمای سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنمو به خودش مشغول کرده بود.

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5576-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87/#findComment-27637
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...