nastaranhamzeh 2 ارسال شده در 3 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) نام رمان: در بند دژم نویسنده: نسترن حمزه | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: برای او، گریختن از تعبها فایدهای نداشت. تا لحظهای که بیغصه زندگی میکرد، باتلاق رمندهی مشکلات، اَمانش نمیداد. برای دیدگان هم خونش، برای التیام دردی که در جان او نبود و او را میرنجاند، به سمت پرتگاه رفت، پرتگاهی که او را به اعماق دره زندگیاش هل داد. ویرایش شده یکشنبه در 12:23 توسط nastaranhamzeh بهبود متن 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 3 اردیبهشت مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در یکشنبه در 08:40 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 08:40 مقدمه: میایستم، مقابل او! آیینه روبروی من است و فرد درونش، عجیب با من غریبه است؛ چونان شیردالی که بر شر نشسته و غضب بر روحش پیله کرده! چشمهایش، چشمهایش مرا یاد فردی در کوچهپسکوچههای بنبست گذشته میاندازد. درست همان نقطهای که زمین خوردهبود، میان تاریکی، روی سنگ ریزههای اندوه! دلم میسوزد؛ برای اویی که اینگونه در بند دژم اسیر گشته! افسانه او، هرگز این چونین بیرحم نبود. سرد و عمیق مرا مینگرد. لبخند میزنم، به خیال آنکه نرم شود. او اما، منحنی بیروحی تحویلم میدهد و چقدر سنگدل است. زمزمه میکنم: «قلبت، قلبت سرما را به آغوش کشیده.» گویهای یخی مقابلم دودو میزند. گویی چیزی در پستوی ذهنش مرور میشود. چیزی از بیابان بیکسی، چیزی از ظلمت قلبهای دورش! چه بر سرش آوردند؟!عقب میکشم. آیینه بدقلق است. رو به او، از دور، بیصدا لب میزنم: «چه کنم، چه کنم که بازگردی؟!» لبهایم، نقش بیمعنایی بر خود میگیرد و او، پوزخند میزند. در سرم میپیچد: «او مرده است! معجزه، شاید معجزه او را از قلب دژم رها کند.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در یکشنبه در 08:48 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 08:48 (ویرایش شده) نفسنفسزنان، با همه توان میدوید. میخواست دور شود. دور شود و نبیند، دور شود و نشنود، دور شود و... . تاریکی شب، با نوای گامهای خیسش در کوچه خلوت، صدای رعد و برق و بارانی که بیرحمانه بر سر و رویش میکوفت، همهاش، همهاش او را به خنده میانداخت؛ خندهای توخالی و سراسر از غمواندوه! غمِ از دست دادههایش، غمِ بربادرفتههایش، غمِ... . آسمان با غرشی بیمحابا، یکسره، کوچه را روشن کرد و او همچنان میدوید. میدوید که از خاطر ببرد، میدوید که تسلیم نشود؛ تسلیم هیولاهای سیاهی که سلولهای مغزش را به فرماندهی خود درآورده بودند و هر آن ممکن بود قلبش را از تپش وادارند. وارد ساختمان شد. با شالی که از سرش افتاده، لباس هایی که به تنش چسبیده و جانی که دیگر جان بالا آمدن نداشت. نفهمید چه شد، چطور شد، چگونه شد و اصلاً چرا شد. فقط وقتی به خود آمد که دستش روی زنگ خانهای نشست که هیچ امیدی به حضور صاحبخانهاش نداشت، هیچ امیدی! در باز شد. باز شد و مرد ظاهر شده پیش چشمهایش، با آن قامت تنومند چونان سرواَش، با مردمکهایی که از حیرت گشاد شدهبود، متزلزل، چونان ماهی بیرون مانده از آب، دهانش باز و بسته شد. "حوریا" *** خسته از کشمکش امروزش با یک مشت آدم زباننفهم، در خانه را بست و همانجا، پشت در، با تنی لهیده نشست؛ این هم نشدهبود. گزینه دیگری هم ماندهبود؟ بغض تا پشت گلویش بالا آمده و او، دائم قورتش میداد. مبادا گزک دهد دست چشمهای بهانهگیرش که حسابی هوای باریدن داشت. هاجرخانم از شنیدن صدای بسته شدن در، سر از آشپزخانه بیرون آورد و با دیدن دخترش به آن وضع، نگران شد. - چته مادر؟ چرا وا رفتی؟ لبخند زد. زور زد که طبیعی جلوه کند. قلبش احساس سنگینی میکرد، با این حال از جا برخاست و بند کتانیهایش را باز کرد. راه خوبی بود تا نگاه کدرش را از چشمهای تیزبین مادرش پنهان کند. - هیچی، یه مسیری رو دوییدم نفسم گرفت. دروغ گفته بود. - ترسوندیم مادر! مگه دنبالت میکنن که همهش عجله داری! در حالی که کفشهایش را درون جاکفشی چوبی میگذاشت فکر کرد: «نه دنبالم نمیکنند، فقط آن قدر به در بسته خوردهام که از ترس پیدا نکردن در باز، دارم جان میکنم.» - نه، گرسنهم بود. میخواستم زودتر بیام یه چیزی بخورم. هاجرخانم ملاقه درون دستش را دستبهدست کرد و پیشبندش را درآورد. - خیلی خب! تا دستوروت رو بشوری منم سفره رو پهن میکنم. قبلش هم حریر رو صدا کن. بچهم از عصری داره کاردستی درست میکنه. سپس خواست به سمت آشپزخانه برگردد که انگار چیزی یادش آمده باشد برگشت. پرسید: - راستی وام چی شد؟ درست شد؟ ویرایش شده یکشنبه در 09:16 توسط nastaranhamzeh بهبود متن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در یکشنبه در 09:36 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 09:36 حوریا سر تکان داد. عاصی از درگیریهای ذهنیاش، مقنعهاش را درآورد. کاش به حرف اشکان گوش میکرد. اگر شرکت هم جوابش میکرد، آنوقت به کدام ریسمانِ خدا چنگ میانداخت؟! دلش میخواست مغزش را از کاسه در بیاورد تا دیگر به هیچچیز فکر نکند. - آره تا حدودی! تو نگران نباش. دکتر چی گفت؟ دروغ پشت دروغ! پوزخندی به خودش زد. مگر چارهی دیگری هم داشت. دل مادرش را هم به حولوولا میانداخت که چه؟! - حرفهای همیشگی. باید برای جراحی عجله کنیم. ممکنه آسیب چشمهاش بیشتر از این بشه. حوریا «اوهومی» گفت. برای گریز از سوالهای مادرش، پا تند کرد و خودش را درون اتاق انداخت. حریر با آن لبخند همیشه سبزش، دندانهایش را به نمایش گذاشت. - سلام آجی! چه خوب که اومدی. دیدی چی درست کردم؟ قشنگه؟ از دیدن کاغذهای رنگارنگی که دورش بود و خانهای که با مقوا درست کرده بود، لبخند بیجانی زد. میمرد برای این خواهر کوچکتر که همه آمال و آرزوهایش در خانه خلاصه میشد. - آره قندعسل! عالی شده. پاشو میخوایم شام بخوریم. چشمهات که درد نمیکنه؟ حریر «نوچی» کرد و عینک ته استکانیاش را بالا کشید. سپس مِنمِنکنان گفت: - هفته بعد مدرسه میخواد ما رو اردو ببره، اوم... مامان میگه من نباید برم. میشه... میشه راضیش کنی؟ آخه همه دارن میرن. کیفش را روی آویز فلزی کنار میزتحریر گذاشت. دستش را به طرف او دراز کرد. - نه قربون اون چشم های قشنگت بشم قندم! الان نمیشه، ولی قول میدم وقتی عمل کردی، با مامان سهتایی گردش بریم. حریر بیتوجه به دستهای دراز شدهاش، بُق کرده، شروع به جمع کردن وسایلش کرد. چشمهایش همیشه برای او محدودیت بود. آهی از سر افسوس کشید. حرفی نزد تا مبادا حوریا را ناراحت کند. با وجود بچگیاش میدانست که چه بار سنگینی روی شانههای خواهرش است. حوریا کلافه از ناراحتیاش، دست مشت کرد. سپس به طرف گوشیاش رفت. نمیدانست باید چه کند. ذهنش یارای یافتن راهحل نبود. دلش میخواست هرچه زودتر از این مرحله از زندگیاش عبور کند. مثلاً شب بخوابد و صبح ببیند همهچیز درست شدهاست. برای فرار از دلمشغولیهایش، شماره دلخواهش را گرفت. به بوق سوم نرسیده، انتظارش به پایان رسید. - سلام باوانم! خسته نباشی خانمم! لبخند، مثل شکوفهای که روی درخت سیب بشکافد، روی لبهایش شکفت. خورشید روزهای تاریکش بود این مرد! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در یکشنبه در 10:23 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 10:23 باعجله از ورودی شرکت داخل شد. نگاه سرسریای به سالن انداخت. یک امروز را به خیر میگذراند، دیگر پشتِ دستش را داغ میکرد که شب دیر بخوابد. با دیدن جای خالی منشی، خواست نفس راحتی بکشد که درست در همان لحظه، مشفق از آشپزخانه بیرون آمد. مچگیرانه گفت: - خانم پورانی! مثل اینکه رفتار سازمانی براتون معنایی نداره. اگه دید زدنتون تموم شد، تشریف ببرید سرکارتون که مراجعین لنگ جنابعالی نمونن. حوریا معذب از صدای بلندش، دستی به شالش کشید. مردک عوضی توجه همه را جلب کردهبود. نظرش از گلهای ارکیدهای که روی میز منشی بود، گذشت. از فکرش رد شد: «یکی نیست به خودش بگه تو که ادعای رفتار سازمانیت میشه برای کسی که همسن دخترته گل نخر!» - سلام! معذرت میخوام توی ترافیک موندم. من ال... . مشفق ابرو درهم کشید. دست آزادش را بلند کرد و میان کلامش پرید. - وقت برای توجیه زیاده. برو سر ترجمهت! حوریا لپش را از داخل دهان گاز گرفت. در حالیکه سعی داشت عصبانیتش پنهان بماند به سمت اتاق رفت. از سرش گذشت. «پیر خرفت!» بیحوصله «سلام»ی به بچههای اتاق داد و پشتِ میز نشست. بدون نگاه کردن به آنها که زیرچشمی او را میپاییدند، سیستمش را روشن کرد. با قرار گرفتن پاکت کروسان روی میزش، سر بلند کرد. سپهر با آن چشمهای پر شَروشور، با اشارهای به بسته، چشمکی زد. - میدونستم صبحانه نخوردی؛ برای هضم چوبکاری اول صبح مشفق لازمه. بخور جون بگیری. حوریا لبخندی از محبت بیدریغش زد و چشم از شیدا برداشت که همه تنش گوش شدهبود تا مکالمهشان را بشنود. - ممنون ازت! با یلدا حرف زدی؟ دیروز درگیر حریر بودم نتونستم بهش زنگ بزنم. سپهر روی صندلی کناریاش نشست. در حالیکه صفحه لپتاپش را روشن میکرد، زمزمه کرد: - آره، نگران نباش! حواس اشکان بهش هست. مرخصی گرفته که کنارش باشه. حوریا لب پیچ داد و پاکت حاوی کورسان را باز کرد. انگار درست در سختترین مرحله امتحان الهی بودند. از طرفی خودش، از طرفی دیگر هم یلدا! دلش میخواست میتوانست کاری برایش بکند. پدرش کارگر ساختمان بود. این آخریها از روی داربست افتاده و زمینگیر شدهبود. هوفی کشید. مصیبت بیهنگام! آن هم درست وقتی که قرار بود به خانهی بخت برود. جای آن که هیجان عروسیاش را داشته باشد، باید استرس دوا و دکتر پدرش را میداشت. گویی همهشان یکجا در چالهی زندگی افتاده بودند. نفسی گرفت، ناخودآگاه یادش رفت به اولین روزی که همدیگر را دیده بودند. آن اولینبار خاطرهانگیز! یلدا کنار آبخوری زمین خوردهبود و او کمکش کرد که روی پا بایستد. همانجا پیمان دوستیشان بسته شد؛ یک دوستی محکم! و از آن پس همهچیزشان یکی شد؛ در یک دبیرستان درس خواندند، یک رشته را انتخاب کردند و در آخر هم وارد یک دانشگاه شدند. با صدای سپهر از افکارش خارج شد. - تو هپروت دیاری که نیشت یک بند شل میشه؟! بخور دیگه! اون ترجمهها رو هم نصف کن بده من، امروز اضافه میمونم بتونی تمومش کنی. حوریا گازی به کروسان زد و سپاسگذار نگاهش کرد. سپهر خندید. دست دراز کرد و خودش برگههای تلنبارشدهی روی میز را برداشت. - حالا نمیخواد اینجوری نگام کنی. دیار ببینه شاکی میشه. دیدی که چه گردنداریه! حوریا از لقبی که برای دیار به کاربردهبود، چشم غرهای به او رفت. - گردن دار چیه! میدونی که روی شما حساس نیست. سپهر سرش را نزدیک برد و برای حساس کردن قضیه، به عمد پچ زد: - نه تو این فاصلهی نزدیک و با این نگاههای شیفته! این دیاری که من میبینم، یک تبر جیبی گرفته دستش، هر کی چپ نگاهت کنه ریشهاش رو میزنه. حوریا خودش را عقب کشید و اشارهای به شیدا زد که از نزدیکیشان حسابی سرخ شدهبود. - فعلا که یکی دیگه داره تبرش و برای من تیز میکنه. سپهر با لاقیدی شانه بالا انداخت و پوزخند زد. - کافیه بفهمه داستان زندگیم چیه، اونوقته که یه سیفون روی این عشق و عاشقی میگیره. این بچه سوسول به ما نمیخوره. حوریا سکوت کرد. سپهر برعکس روحیه شادوشنگولش، زندگی سختی داشت. سپهر دست از میان موهایش عبور داد و برای عوض کردن بحث گفت: - امروز بریم عیادت پدرِ یلدا؟ اگه خواستی بگو دیارم بیاد. حوریا نگاه به مردمکهای غمگینش کرد. هرچه گردانه زندگیشان را هم میزدند قرعه به نامشان در نمیآمد؛ هربار پوچتر از پوچ مجبور به ادامه بودند. شاید در این چرخه باطل پوچ، تنها قرعه شانس همین پیوند دوستی چهارنفرهشان بود. - دیار که نمیتونه بیاد؛ این روزها حتی منم به زور میتونم ببینمش، درگیره! ولی خودم میام. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در یکشنبه در 13:24 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 13:24 (ویرایش شده) صدای «خسته نباشید» دیار، لبخند به لبش آورد؛ مثل همیشه دقیق و سروقت! منتظر ماند تا دانشجوها از کلاس خارج شوند. سپس تکیهاش را از دیوار برداشت و سرکی کشید. دیار با چهرهی جدی و اخمی که بر پیشانیاش خط انداختهبود، در حال جمع کردن وسایلش بود. تنهاش را از دهانهی در جدا کرد و داخل شد. با شیطنت گفت: - استاد اجازه، ما بیایم داخل! دیار سر بلند کرد. با دیدن او، جدیت از صورتش بار بست و جایش را به یک لبخند مهربان داد. - سلام خانمخانما! اینجا چیکار میکنی؟ مگه امروز سرکار نرفتی؟ حوریا پیش رفت و درست مقابلش ایستاد. به قدوبالایش نگاه کرد. از خوشتیپیاش حظ میبرد. این مرد همهچی تمام بود. فقط خدا میدانست که چقدر به او علاقه داشت. دست دراز کرد و باعشق، یقهاش را مرتب کرد. - امروز حریر نوبت دکتر داشت، برای همین مرخصی گرفتم. کارش که تموم شد، سپردم دست مامانم و مسیر رو گرد کردم سمت اعلیحضرت! گفتم دیار که وقت نداره حق نامزدش رو ادا کنه، حداقل من این کار رو بکنم. دیار کیفش را برداشت. نگاهش از خال گوشه لب حوریا عبور کرد. «نقطه ضعف لعنتی!» - من قربون شما هم میرم، ولی به من تیکه ننداز دخترم! میدونی که تو این یه قلم اهل کوتاه اومدن نیستم. حوریا چشمی در حدقه چرخاند و قدمهایش را بلندتر برداشت تا با او همگام شود. - خب پس با این حساب، جریمهت اینه که تا آخرِشب دست از کار بکشی. دیار کمی فاصلهاش را با او حفظ کرد تا گزک دست خالهزنکهای دانشگاه ندهد. - تا آخرِشب نمیشه، اما میتونیم ناهار رو با هم بخوریم. حوریا انگار که بادش خالی شده باشد، بر جا ایستاد. - ولی من به مامانم گفتم تا آخرِ امشب رو با تو بیرونم! دیار صبورانه ایستاد و به صورت اخم آلودش لبخند زد. حوریا برعکس چهره منعطفاش، هرگز دختر منطقیای نبود. حسابی لجباز بود و وقتی خواستهای داشت که عملی شدنش را دور میدید، به هزار روش ممکنوناممکن دمار از روزگارت در میآورد. سعی کرد از در دیگری وارد شود. نمیخواست ناراحتش کند. - میدونی که باید تا آخرماه مقالهم رو با دکتر یحیایی ببندم. فقط هفت روز دیگه فرصت دارم. نمیخوام فرصتم رو برای ورود به کلینیکش از دست بدم. حوریا اخم کرد. شلتر از قبل، کنارش راه افتاد؛ بیحوصله غر زد: - فرصت با من بودن رو چی؟ برات راحته که یک هفته من رو ندیدی؟ حواست هست که تمام این مدت، فقط تلفنی حرف زدیم؟ چرا همهش جوش کارت رو میزنی؟!خب یهکم هم جوش من رو بزن، دلم خوش باشه که بهم اهمیت میدی. دیار «ناچی» از سر دلخوری کرد. - فقط جوش کارم رو میزنم؟ بیانصاف نباش، حوریا! من اگه جوش تو رو نمیزدم که سه شیفت نمیدوییدم تا زودتر خودم رو جمعوجور کنم. حوریا پوزخند تلخی زد. تا کی میخواست دستدست کند که همهچیز درست شود؟ دیار روزوشبش را با کار یکی کردهبود؛ یک خواب درستودرمان نداشت، همهاش دنبال آن بود که زودتر مطب شخصی خودش را بزند و سری توی سرها در بیاورد. برای رسیدن به این هدف هم از هیچ کاری دریغ نکردهبود؛ چه از کار در کلینیکهای مختلف، چه گرفتن پایاننامه دانشجویان، چه... . گامهایش را تندتر برداشت. «آنوقت او میخواست مسئله حریر را با دیار در میان بگذارد تا راه حلی بیابند.» خندهی عصبیای در دل کرد. تا کجا خودش را به آن راه میزد؟ دیار حتی اگر میخواست هم، نمیتوانست راهحلی برای چشمهای حریر داشته باشد. باید به حرفهای اشکان فکر میکرد. او راست میگفت. این تنها راهی بود که پیش روی چهارنفرشان قرار داشت؛ آنها ناگزیر به قدم گذاشتن در همان مسیر بودند. نوای سپهر در سرش پیچید: «کار خطرناکیه، ما هم میدونیم، ولی مجبوریم؛ از اولش هم قرارمون همین بود. قرار نبود مثل یک کارمند نمونه، صبح به صبح بیایم سرکار و تا بوق سگ جون بکنیم. ما رویامون این بود؟ که مثل حیوون بارکش برای مشفق کار کنیم که اون مرتیکه حرومی آخرِماه چندرغاز کف دستمون بزاره ؟» ثانیهای پلک بست که با نوای یکبارهی دیار از جا پرید. انگار ترسید که او ذهنش را خوانده باشد. - نرو تو خودت اینجوری، عزیزدلم! بعد دستش را به طرف حوریا دراز کرد. - دستت رو به من بده! حوریا متعجب به اطرافش نگاه کرد. آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه خروجشان از دانشگاه نشدهبود. - بده دیگه! با تردید دست درون دست او گذاشت. دیار دستش را فشرد. بااطمینان گفت: - تا عصر هر چی که تو بگی، باشه؟ حالا هم اخمهات رو باز کن، دلم میگیره. حوریا یکآن ترسید. «اگر درصدی گیر میافتادند، آنوقت چه؟ تکلیف دیار چه میشد؟ تکلیف این لحن مطمئن، مهربانیها، تکلیف این مردی که جلوی احدی کوتاه نمیآمد و تنها در برابر او کوتاه میآمد، چه میشد؟» ویرایش شده یکشنبه در 13:28 توسط nastaranhamzeh لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در دیروز در 09:20 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 09:20 (ویرایش شده) در حال بازی کردن با غذایش بود که هاجرخانم، لیوانی آب برایش ریخت. این روزها حوریا از همیشه بیحوصلهتر و غمگینتر بود؛ میدانست که بار زندگی روی شانههای نحیفش سنگینی میکند. - بخور انقدر فکروخیال نکن. چرا برگشتی خونه؟ مگه قرار نبود با دیار باشی؟ حوریا لیوان را برداشت. بیمیل قُلپی از آن نوشید. درون سرش بلوایی به پا بود. فضایش را داشت آنقدر جیغ میکشید تا همه عقدههایش را زخمی کند. نگاهش را بیهدف، بند تابلوی گُلِ بالای تلویزیون کرد. - کار داشت. سرش شلوغه، مثل همیشه! «مثل همیشهای» که گفت، گوش هاجرخانم را تیز کرد. او را میشناخت، وقتی دلخور بود اینطور به کنایه حرف میزد. - به دل نگیر ازش مادر! تو که میدونی داره همهی تلاشش رو میکنه که زودتر عقد کنین. حوریا چنگالش را در سالاد فرو برد. مردمکهایش اینبار، بند گلهای آبیرنگ سفره شد. میدانست، اما این آن خواستهای نبود که او داشت؛ که به خاطرش پشت پا زد به تصمیم چهارنفرهشان! تصور او از عشق، فرای این حقیقتهای تلخ بود. او تصور میکرد همهچیز تمام میشود؛ بی پناهی، بی پدری، بیتکیهگاهی به پایان میرسد؛ حالا ولی، میدید آن تصورات شیرین از دوران نامزدی، در دلمشغولیهای دیار گم شدهاست. دیار بود، یعنی همه تلاشش را میکرد که باشد، اما کافی نبود؛ نمیتوانست همهی خواستههایش را آنطور که باید، برآورده کند. نمیتوانست، چون اصلاٌ خبر نداشت که او با چه افکاری دستوپنجه نرم میکند. او میگفت «ز» دیار تا زاینده رود را برایش طی میکرد، اما دلش اجازه زیادهخواهی را به او نمیداد؛ مجبور میشد برای رسیدن به خواستههایش، روی پاهای خودش بایستد تا مبادا بار مشکلات روی شانههای دیار سنگینی کند. که اگر دیار میدانست، تمام کاروبارش را یکجا ول میکرد تا به درد او برسد. زبان روی لبهایش کشید: - میدونم مامان! روزی هزاربار دارم اینها رو به خودم دیکته میکنم. حریر بشقابش را جلو برد: - بازم میخوام. هاجرخانم لبخندی به اشتیاقش زد. بشقابش را گرفت. آنقدر عاشق ماکارانی بود که به احساس سیریاش بها نمیداد. - شبه مامان جان؛ پرخوری خوب نیست. دلدرد میگیری! حریر دستی به شکمش کشید. با لحن بامزهای گفت: - ولی من هنوز جا دارم. میخوام مثل داییِ خانممختاری بشم. حوریا از گفتهاش به خنده افتاد. خانم مختاری همسایهِ طبقه بالاییشان بود. - تو دایی اون رو از کجا دیدی؟ قبل از آنکه هاجرخانم فرصت کند قضیه را جمع کند، حریر پیشدستی کرد: - امروز اومدن اینجا که با مامان حرف بزنن. حوریا باتعجب به طرف مادرش برگشت. - آره مامان؟ هاجرخانم بابت این دهانلقی، چشمغرهای حواله حریر کرد. سپس رو به او گفت: - بیخود تُرش نکن. فقط اومدن حرف بزنن. حوریا با ناراحتی اخم درهم کشید. - یعنی چی مامان؟ خب وقتی راهشون میدی، دو روز دیگه فکر ناجور میکنن، به خودشون اجازه میدن بیان خواستگاری! هاجرخانم در حالیکه برای بار دوم بشقاب حریر را پر می کرد، منومنی کرد. نمیدانست صلاح هست که حالا به دخترش بگوید، یا... . - با این وضعیتی که داریم، شاید بد نباشه به پیشنهادش فکر کنم. حوریا یکهخورده، گفت: - چی؟ مامان! - مامان نداره. وضعمون رو که میبینی. پنجماه دیگه قرارداد خونه تموم میشه. پول چشمهای حریر هنوز جور نشده. تو هم برای جهازت هیچکاری نکردی. با این وضعیت، دست روی دست بذارم که دو تا بچههام عین شمع جلوی چشمهام آب بشن؟ مگه ازدواج بده؟ سنت پیغمبره، چه ایرادی داره؟! چون مادرم، حق ندارم دوباره ازدواج کنم؟ کاسه چشمهای حوریا پر شد. خانممختاری از یکسال پیش، مستقیم و غیرمستقیم حرف خواستگاری از مادرش را پیش میکشید. او هم هربار در لفافه به برجکش میکوباند. فکر میکرد این قضیه تمام شدهاست، ولی مثل آنکه... . - من نمیگم ازدواج بده، نمیگم حق نداری ازدواج کنی؛ میگم با این آدم ازدواج نکن! با آدمی که بیستسال ازت بزرگتره، خودش بچههاش رو عروس و داماد کرده، ازدواج نکن! مرتیکه سر پیری دنبال یه پرستار بیجیره و مواجبه که رُفتورُبش رو بکنه. اشکهایش بیاختیار از گوشهی چشمهایش سرازیر شد: - من بمیرم هم نمیذارم خودت رو فدای نداشتن پول کنی. هاجرخانم جوش آورد. حریر، کز کرده در خودش جمع شد. فکر میکرد او باعث این دعوا شدهاست. - پس چی؟ وایسم تا چشمهای بچهم از دست بره؟ تو هم جای اینکه فکر زندگی و آیندهت باشی، دوباره کل حقوقت رو بذاری واسه پیش و اجارهی سقف بالای سر من؟ صدای حوریا بیاراده بالا رفت. قلبش داشت آتش میگرفت. - گفتم حریر با من، نگفتم؟ نگران چی هستی؟ به من اعتماد نداری؟ اگه بچه توئه، خواهر منم هست. منم به همون اندازه نگرانشم! صدای هاجرخانم هم بالا رفت: - پس خودت چی؟ دستهای حوریا، ناخودآگاه روی قلبش نشست. دلش میخواست از سی*ن*ه بیرون بزند. - من برم به درک! مگه فقط تو زیر این سقف زندگی میکنی؟! من برای جایی که زندگی میکنم نباید پول بدم؟ هاجرخانم، غمگین، با پر روسریاش، نم چشمهایش را گرفت. - کی میگه بچه تا تو خونهی مادرشه باید پول اجاره بده؟ حوریا طغیان کرده از جا بلند شد. - به جون تو، به جون حریر مامان، اگه خودت رو اینجوری حیف کنی، یک لحظه هم به غمتون فکر نمیکنم و خودم رو میکشم. سپس به طرف اتاق رفت و در را پشت سرش کوباند. نوای گریهی صدادارش، دل هاجرخانم را خون کرد. انگار که او را میان آبوآتش معلق نگه داشته بودند. شرمنده دخترهایش بود؛ شرمندهی روی همسر خدابیامرزش بود. از وقتی که شوهرش فوت کردهبود، با تُرشی درست کردن و آشپزی برای مردم، صورتش را با سیلی سرخ نگه داشت. تمام این سالها سعی کرد تا دستش پیش احدی دراز نشود. از شکم خودش زد؛ نخورد تا بچههایش بخورند، نپوشید تا بچههایش بپوشند، آخرش هم نشد آنطور که باید بشود. ویرایش شده دیروز در 09:28 توسط nastaranhamzeh لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در دیروز در 10:02 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 10:02 (ویرایش شده) یلدا کیفش را از روی شانههایش برداشت. کنار حوریا، روی نیمکتِ سبزرنگ پارک نشست. - اشکان جان، میشه بشینی لطفا؟ سرگیجه گرفتم، بس که راه رفتی. اشکان دوبار متوالی، دست به ریشهایش کشید. وقتی چارهای برای عصبانیتش نمییافت، دچار تیک میشد. - به دوستت بگو! عشق دیار جوری کورش کرده که داره به همهچی گند میزنه. آقا نمیخوای، بکش عقب بذار ما کارمون رو بکنیم. سپهر دست روی شانهاش گذاشت. خودش هم حال درستی نداشت، ولی حالا جای سرزنش کردن نبود. - خیلی خب، بیخود جز نزن. اومدیم اینجا که حرف بزنیم. داد و قال نداره که! مردمکهای یلدا، گربهای را که از روی سطلزباله فلزی پایین پرید، دنبال کرد. ناخودآگاه پاهایش را روی نیمکت بالا کشید. - سپهر راست میگه؛ با تیکه و کنایه که چیزی حل نمیشه. واسه یه نزولخور به جون هم افتادین. سپس رو به حوریا کرد که نگاهش بند گلهای آفتابخوردهی پارک بود. - تو هم ساکت نباش، یه چیزی بگو دیگه! اشکان روی نیمکت روبرو ولو شد. شروع به کندن پوست لبش کرد. - چی میخواد بگه؟! دوسال و اندی جون کندیم، اونوقت خانم به هوای نامزدش مدتهاست که جا زده. یلدا تشری به او زد. - زشته اشکان! این چه طرزه حرف زدنه! حوریا نفسی کشید. چشمهایش داغ شدهبود. حس میکرد ظرفیتش پر است؛ پُری نزدیک به سرریز شدن! آنها که خبر نداشتند دغدغه جدیدی به دغدغههایش اضافه شدهاست. - عیب نداره، بذار بگه. حق داره. من با عشقوعاشقی بیوقتی که راه انداختم گند زدم به همهچی! من باعث شدم همهتون از برنامههای تو سرتون عقب بمونین. اشکان، شرمنده از گفتهاش، دستی به پس گردنش کشید. سعی کرد لحنش دوستانه باشد. میدانست او هم تحتفشار است، اما خواهرش که همچون تکهگوشتی گوشهی خانه افتادهبود، اجازه نمیداد منطقی فکر کند. - من اینها رو نگفتم که تو رو ناراحت کنم، حوریا! ولی ما از اولش هم رو این حساب وارد اون شرکت لعنتی شدیم. داشتی میرفتی سمت دیار گفتم نکن گیر میکنی، این پسره پابندت میکنه؛ گفتی نه، صرفاٌ چون مرده، چون آدم حسابیه، چون با هر کسی بُر نمیخوره توجهم رو جلب کرده. رو به جلو متمایل شد و آرنجهایش را روی سر زانوهایش گذاشت. - گفتم نکن حوریا، این پسره جنمش بیشتر از اینه که تو با یک دوستی ساده کنترلش کنی؛ خودت رو میبازی. گفتم یا نگفتم؟ گربه سیاهی که از بین پاهایش خزید و صاف داشت به طرف یلدا میرفت را، با دستهایش به طرف دیگری هدایت کرد. - حالا چی شد؟ به دوسال نکشیده چنان پابندت کرد که خانوادهها تو جریان رفتن و یک نامزدی هم بست بیخ ریشت! الان میخوای چیکار کنی؟ ما موعدمون داره سر میرسه. مشفق، باروبندیلش رو ببنده تموم زندگیمون دود میشه. مردمکهای حوریا در نگاه خیرهاش دودو زد. لبهایش را گزید تا بغضی که افتانخیزان خودش را تا سرگلویش رسانده، به عقب براند. -ولی من... . اشکان هوف کلافهای کشید. به نیمکت تکیه داد. سرش از این چرخه بیانتها به ونگونگ افتادهبود. - حوریا جان، عزیز من، رفیق من، بابا به خدا به فکر ما نیستی، به فکر خودت باش؛ یا رومیروم، یا زنگیزنگ! نمیشه که ما رو هم یه لنگ در هوا نگه داری. حوریا آب دهان قورت داد. هیچگاه تا این اندازه احساس یأس نداشت. او اصلاٌ اینطور نبود؛ اینطور که اشکش دم مشکش باشد و بین هزار فکر بچرخد؛ اینطور که آنقدر بیعرضه و بیدستوپا به نظر برسد. - من فقط میگم شاید بشه مشفق رو یهجور دیگه گیر انداخت. اینجوری... اینجوری شاید برای ما هم بهتر باشه. اشکان خنده عاصیای کرد و رو به سپهر گفت: - میبینی؟ نمیفهمه. با انگشت اشاره به سرش اشاره کرد. - بالاخونه رو فرستاده سیزده به در! سپهر که تا همان لحظه سکوت کردهبود، با نگاهی جدی براندازش کرد. - چجوری؟ اونجوری که برادر ساده لوح من و خواهر سادهتر اشکان خواستن گیرش بندازن؟ نتیجهش چی شد؟ یک داداش معتاد وبال خانواده ما، یک خواهر نیمهجون وبال خانواده اشکان! چشمهای خواهرت چی؟ انقدر عِز و التماس مشفق کردی دو قرون بهت وام داد؟ گفت حساب موسسه خالیه، با اینکه تو میدونی نیست، همهمون میدونیم. دست در جیبش فرو برد. به تکه سنگ جلوی پاهایش ضربه زد. بیانعطاف بود، نه برای خودش، برای همهشان! - بسه حوریا! به هر راهی زدی که این راه نشه. واسه خاطر دیار کردی، ولی یادت رفت همون دیار هم نمیتونه الان کمکی به تامین پول چشم خواهرت بکنه. سر بلند کرد و قهوهایهایش را به آسمان مه گرفته دوخت. به نظر میآمد پاییز دلگیری در راه باشد. - فقط یکهفته وقت داری که فکرهات رو بکنی. اگه هستی که دمت گرم، چهارتایی میریم تو دلش؛ اگه هم نیستی که باز هم دمت گرم که تا اینجا بودی. دوستیمون سرجاش میمونه، فقط راهمون جدا میشه. یلدا دست حوریا را در دست فشرد. میتوانست درک کند که در چه دوراهی سختی دستوپا میزند. او بیشتر از همه میفهمید که چه در دلش میگذرد. برای آن که کمی آرامش کند، بااطمینان گفت: - فکرنکن اگه راهمون جدا بشه ولت میکنیم؛ باز هم هر جایی که کمک بخوای اولین نفرهایی که به سمتت میان، اولین نفرهایی که به سمتت میدوان، ماییم، خب؟ حوریا، مشوش نگاهش کرد. آنها که خبر نداشتند مادرش قرار است سپر بلا شود؛ که با یک مرد بیستسال بزرگتر از خودش ازدواج کند. ویرایش شده دیروز در 10:08 توسط nastaranhamzeh لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nastaranhamzeh 2 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل (ویرایش شده) *** خمیازهای کشید. از پشت میزتحریرش بلند شد. روز پرکاری را از سر گذرانده بود؛ بلند شد تا آبی به سروصورتش بزند. کشوقوسی به تن کوفتهاش داد. نه، اینطور نمیشد، باید خودش را به یک قهوهغلیظ دعوت میکرد. از اتاق خارج شد و به طرف آشپزخانه رفت. از فکرش گذشت: «باید هرچی زودتر شر این داستان رو بکنم.» خسته و با ذهنی پریشان، قهوهجوش را از کابینت بالای سینک برداشت. آنقدر غرق کارش شدهبود که فراموش کرد به حوریا زنگ بزند. قهوهجوش را روی اجاقگاز گذاشت. نگاهی گذرا به ساعت دایرهشکل روی دیوار انداخت. اخمی از بابت حواسپرتیاش کرد. ساعت از دوشب گذشتهبود. حتماً تا الان حوریا خواب بود؛ احتمالأ هم با ناراحتی به خواب رفتهبود. پودر قهوه را از کابینت زیر گاز درآورد. ناخودآگاه به یاد اولین دیدارشان افتاد. روزی که برای نزدیک شدن به مشفق، مجبور شد به دفترشان برود. حوریا را اولینبار آنجا دیدهبود. لبخندی بیاراده روی لبهایش نقاشی شد. وقتی به ترجمهاش ایراد گرفته و گفته بود که کارش در حد تبلیغات دفترشان نیست، آنچنان برآشفت که صورتش رو به کبودی میرفت. با صدای «تگی» گاز را روشن کرد و همانجا ایستاد. چقدر حوریا از آنکه نتوانستهبود درستوحسابی جوابش را بدهد و آنطور که باید، حق مطلب را ادا کند، شاکی بود. با خودش خندید و به یاد آن روز، سری از روی تاسف تکان داد. «دختره دیوونه، واسه چهارتا انتقاد ساده داشت سکته میکرد.» شانههای عضلانی و دردناکش را مالید. با این وضعیت باید یک دوش آبگرم میگرفت. خمارِ ذرهای خواب درستوحسابی بود. فنجان اهدایی حوریا را از آبچکان برداشت. روی آن تصویر یک دراکولا طراحی شدهبود. وقتی فنجان را برایش میخرید، گفته بود: «به یاد خشم اولین روزت خریدم که یادم نره چقدر میتونی ترسناک باشی.» گاز را خاموش کرد. قهوه را درون فنجان ریخت. او که نمیدانست چرا آن روز تا آن حد بیانعطاف بود. نفسی کشید. همه این روزهای نبودنش را جبران میکرد؛ برای اویی که دوست داشتنش هرگز در برنامههایش نبود، ولی تا آمد به خودش بیاید دلش را باخته بود. قرار نبود حالاحالاها وارد این وادیها شود، ولی خب، عشق جوری یقهاش را چسبید که خودش هم ماند که چطور شدهاست. قُلپی از قهوهاش نوشید. کاش زودتر از بند این مخفیکاری خلاص میشد. سعی کرد به بعدش فکر نکند، به بعد برملا شدن همه چیز! میدانست حوریا از خیلی از خواستههایش برای او کوتاه آمدهاست. میدانست و برای او هم که شده، شبوروزش را یکی کردهبود، که این داستان را تمام کند. صورتش از تلخی قهوه جمع شد، ولی برایش لذتبخش بود. این ماده انگار خستگی را همچون رختی از جانش بیرون میکشید. فردا باید یک سر هم به بنگاه میزد تا کار فروش ماشینش را بکند. حوریا خبر نداشت که او میداند خواهرش نیاز به عمل دارد، نمیخواست هم حالاحالاها باخبرش کند. میخواست با این کار غافلگیرش کند و عوض تمام کمکاریهای اخیر رابطهشان را دربیاورد. داستان عمل حریر را از زبان مادرش شنید. آن هم چون از دهان هاجرخانم پریدهبود؛ واِلا که این مادرودختر، سخت، تودار و با عزتنفس بودند. یکتنه بار مشکلات را به دوش میکشیدند و از بندهای طلب کمک نمیکردند. از جا بلند شد. تهماندهی قهوهاش را درون سینک خالی کرد. اسکاچ را برداشت و روی آن مایع ریخت. با همهی خستگیاش، عادت به شلختگی نداشت؛ همهچیز باید در همان لحظه مرتب میشد. با صدای «دلینگ» گوشیاش، از فکر بیرون آمد. حدس زد حوریا باشد. دستش را با حوله کوچکی که نزدیک دهانهی آشپزخانه آویزان بود، خشک کرد. گوشیاش را از روی کنسول برداشت. با دیدن نامهای روی صفحه، قفلش را باز کرد. درست حدس زدهبود، اولین پیام از طرف حوریا بود؛ نوشته بود: «از من که گذشت، دیگه جیکجیک عاشقانه نمیخوام، ولی به سلولهای مغز خودت رحم کن. شب بخیر بابایی!» خندید، از ایموجی دراکولایی که آخر جملهاش برای او فرستادهبود. «دخترهی شیطون بلا!» با دیدن پیام دوم اما، ابروهایش به هم نزدیک شد. «یه خبرهایی هست؛ داره یه اتفاقهایی خارج از برنامه میافته. فردا بیا پیشم! کلاف داره گم میشه.» ویرایش شده 15 ساعت قبل توسط nastaranhamzeh لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری