رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده


پارت بیست و چهارم
میلاد حدس میزد صحبت امین درباره سوگل باشد، اگر نبود پس خواهرش آنجا چی می‌کرد؟
اخمی پرسشی صورتش را نوازش کرده، پرسید:
- درباره چی؟
امین لبخندی به چشمان آشفته میلاد زد و گفت:
- نگران نباش چیز بدی نیست!
اما حال میلاد پریشان بود و دل‌شوره بدی به جانش ریزان. جلو رفته بازوهای امین را در دست گرفت و گفت:
- امین، بگو چی می‌خوای بگی. نکنه درباره سوگله؟
امین از این حجم استرس میلاد متعجب شده دست راستش را روی دست چپ او گذاشت و آرام گفت:
- میگم بهت بزار به مغازه من برسیم.
میلاد اوفی گفته و دستانش را از بازوهای او جدا کرد. گفت:
- تو برو من مغازه رو ببندم میام.
- بذار باز باشه شاید مشتری بیاد.
میلاد زهر خندی زده و جواب داد:
- دلم خوش نیست. حالا بیام جواب مشتری رو هم بدم؟!
شانه‌ای بالا انداخته همانطور که به سمت مغازه‌اش می رفت و روبه میلاد گفت:
- باشه؛ هرجور راحتی.
و زیر لب ادامه داد:‌
- درهرصورت چه الان چه نیم‌ساعت دیگه باید ببندیش.
میلاد که زمزمه اورا شنید رو از درِ مغازه گرفت و پرسید:
- چیزی گفتی؟
امین روی پاشنه پا به سمت رفیقش چرخیده شادمان نچی گفت و به سمت مغازه‌اش رفت. میلاد سری تکان داد، یک ابرویش را بالا فرستاده و با خود زمزمه کرد:
- یهو چه مشکوک شد!
میلاد وارد مغازه شده از بین ردیف کفش‌ها گذشت و به میز امین رسید، روی صندلی کنار میزش نشست و به نیت گوش دادن به سخنان امین به او خیره گشت. امین نیز دستانش را درون هم قفل و شروع کرد.

- نمی‌دونم متوجه‌شدی یا نه؟ ولی دخترعموی سوگل اومده بود این‌جا.
میلاد سری تکان داد، آری او را دیده بود، کسی را که تا همان لحظه گمان می‌کرد خواهر سوگل است.
- خب؛ یه چیزایی درباره سوگل می‌گفت.
درباره سوگل چه چیزی گفته؟ نکند واقعا رساننده جواب منفی او بوده است؟ کمی قبل همین فکر را داشته اما در تهِ دلش دعا می‌کرد که حدسش اشتباه باشد.
بهر حال خودش جواب منفیه سوگل را فهمید بود، برای چه بازهم کسی را برای رساندن آن پیام فرستاد؟
امین که حال آشفته او را دید خواست ادامه بدهد که مشتري آمد و قیمت کفشی را پرسید، جواب که گرفت درخواست کرد کفش را امتحان کند.
ده دقیقهٔ بعد مشتری پول کفش را حساب کرده و رفت، ده‌دقیقه‌ای که برای میلاد عمری گذشت.
امین دوباره به کنارش برگشت، روبه‌رویش نشست و به چشمان منتظر او زل زد، استکانی چای برای خودش و میلاد پر کرده ادامه داد:
- گفت که جواب سوگل…
صدای امین در مغزش اکو وار پخش می‌شد، مانند کسی که از زیر دریا با تو حرف بزند.
پس حدسش درست بود، آمد که جواب منفی سوگل را به او برساند. چگونه به نبود سوگل عادت می‌کرد؟
با بشکن امین که جلوی صورتش زده شد به خودش آمد و پرسید:
- هان؟ چیزی گفتی؟
- میگم بهم گفت جواب سوگل مثبته. فقط ظهری مجبور شده با بنیامین...
باز هم گوش‌هایش از شنیدن هر کلامی ناتوان گشته و اینبار این جمله در ذهنش، چندصد بار، پشت سر هم، جمله قبل تمام نشده برای بار دیگر تکرار می‌شد. «جواب سوگل مثبت است.»
جمله بر زبانش آمده و رفته‌رفته صدایش بلندتر می‌شد، در آخر با خنده‌ای سرشار از شادی به سمت امین هجوم برده او را از صندلی بلند کرد و محکم در آغوش گرفت.
- واقعاً جوابش مثبت بوده؟
رفیق عاشقش را از خود جدا کرد و با لبخند سری برای او تکان داد، ثانیه‌ای بعد میلاد اخم کرده و گفت:
- یعنی چی که مجبور بوده؟!
باید حقیقت را می‌گفت؟ می‌گفت که خواستگارش مجبورش کرده؟ می‌گفت که رقیب عشقی دارد؟ نه، چرا الکی اورا ناراحت کند.
- آره، اون فردی که سوگل باهاش رفته دوست پدرشه و امروز قرار بوده بره خونه سوگل اینا و اصرار داشته که سوگل با اون بره. سوگل هم نتونسته از قضیه خواستگاری تو بگه و مجبور شده قبول کنه ، فقط این‌رو بدون که اون هم تو رو دوست‌داره و جوابش منفی نبوده.
میلاد بود که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، آن‌قدر خوشحال که دلش می‌خواست با صدای بلند داد بزند و از خدا تشکر کند. هیجان زده چشمان پر ز شادیش را به امین دوخته و پرسید:
- خب، چرا خودش نیومده بود؟ دلم می‌خواست ببینمش.
با یاد آوری آن مکالمه و توضیحات سونیا چهره امین غم گرفته، گفت:
- اونم حالش عین تو بده، دختر عموش که بهش زنگ زد، گریه می‌کرد.
میلاد عصبی شده دستانش را مشت کرد و ناراحت گفت:
- خدا بگم چی‌کار کنه این یارو رو که باعث این حال ما شد.
امین هم سری تکان داده حرف اورا تایید کرد و ادامه داد:
- دخترعموش گفت الان میره باهاش حرف میزنه و بعد می‌برتش کافی‌شاپ (…)، حرکت کنن زنگ می‌زنه ما هم از این‌جا میریم. می‌گفت سوگل روی دیدن تو رو نداره، پس بهش نمی‌گه که با ما قرار داره.
چند ثانیه‌ای سکوت مغازه را فرا گرفت و سپس میلاد اخمی کرده و پرسید:
- اما این یارو که گفته دوست پدرشه، همسن وسال خوده سوگل بود که!
امین نیز با این حرف میلاد سوالی همانند سوال او برایش پیش آمده چند ثانیه بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:

- این رو دیگه نمی‌دونم باید از خودش بپرسی.
 

پارت بیست و پنجم
سریع از ماشین پیاده شده، درش را قفل کرد؛ به سمت در ورودی رفت و آیفون را به صدا در آورد.
در که باز شد، دسته‌اش را در دست گرفت و به سمت داخل هلش داده وارد شد. عرض حیاط موزاییک شده خانه عمویش را گذراند و با خوشحالی بوی گل‌های درون باغچه کوچک‌شان را به ریه‌هایش کشید.
جلوی در سالن کفش‌هایش را از پا خارج کرده و داخل شد. سروش را دید که کنار درِ اتاقِ سوگل ایستاده و با لبخند همیشگی‌اش به او زل زده بود.
جلو رفت، سلام کرد و دست دراز شده عمویش را نرم در دستش گرفت. پرسید:
- خوبی عمو جون؟
سروش دستش را عقب کشید و محزون جواب داد:
- خوبم عمو، تو خوبی؟
سونیا با لبخند شادمانی سری تکان داده و گفت:
- اوهوم. عمو چقدر آخه این باغچتون خوشگله! پر از گل‌های رنگارنگ.
سروش آهی کشیده و غمناک ادامه‌داد:
میدونی که همش کار سوگله، عاشق گل و گیاهه!
سونیا به قصد عوض کردن بحث بلکه غصه عمویش ذره‌ای کمتر شود با شیطنت پرسید:
- حالا کجاست این دختر عموی عاشق ما!
سروش متعجب سر از زمین جلوی پایش گرفت و پرسید:
- عاشق؟!
لب‌های صورتی رنگ و کوچک سونیا به خنده باز شد و بعد از نگاه به چهره عمویش که لبخندی به تعجبش اضافه شده بود گفت:
- گل‌ها رو میگم عمو!
سروش ناخودآگاه بلند خندیده و گفت:
آهان اون رو می‌گی؟
لحظه‌ای گذشته بود که خنده‌اش محو شد، به اتاق سوگل اشاره کرد و آزرده دل گفت:
- توی اتاقشه، درشم قفل کرده، نگرانشم.
تا سونیا خواست چیزی بگوید، سروش به دیوار اتاقِ سوگل تکیه و کف پای راستش را به دیوار زده، شروع کرد به توضیح دادن قضیه خواستگاری بنیامین از سوگل!
سونیا از تمام قضایا خبر داشت، اما دلش نیامد که به عمویش بگوید، پس کاملاً به حرف‌های سروش گوش کرده و بعضی جاها دلداری‌اش می‌داد. جمله آخر عمویش را که شنید، دلش برایش سوخت.
- من فقط خوشبختی سوگل برام مهمه.
سونیا جلو رفته، دست عمویش را گرفت و گفت:
- نگران نباشین همه‌چیز درست میشه، برید یه‌کم استراحت کنید. من با سوگل حرف می‌زنم.
سروش تکیه‌اش را از دیوار جدا کرده سری برای سونیا تکان داد و پر تمنا گفت:
-آره عمو جون، تو باهاش حرف بزن.
سری تکان داد و چشمان سبزرنگش را روی‌هم فشرده، گفت:
- نگران نباشید، برید!
سروش که رفت، سونیا به سمت در اتاق سوگل قدم برداشت و دوتا تقه به آن درِ قهوه‌ای زد.
چند ثانیه‌ای گذشت ولی هیچ صدایی از سوی سوگل نشنید، باردیگر در زده و اینبار اسمش را نیز نوا داد؛ دستگیره در را فشرد و به داخل هلش داد، باز نشد و راه ورودش بسته ماند.
بار سوم که سونیا صدایش زد، شنید و از جایش برخواست. آن‌قدر ذهنش درگیر چند ساعت پیش بود که صدایی درون گوشش جمع نمی‌شد.
سرگیجه داشت، با کمک دیوار به سمت در رفت. از پدرش دلخور بود، اما سونیا محرم اسرارش نام داشت. به در رسیده کلید را در قفل چرخاند و بازش کرد.
چشمانش را ثانیه‌ای روی‌هم فشرده و دوباره به سمت تختش راه افتاد. سونیا نیز وارد شد و پشت سرش در را بست.
سونیا خود را به سوگل رساند و کنارش روی تخت نشسته به چهره غم بار او زل زد. دستی روی پای دختر عمویش گذاشت و با ناراحتی پرسید:
- سوگل این کارها یعنی چی؟ بیچاره عمو رو نگران کردی.
سوگل سرش را بلند کرد، آن بغضِ پرقدرت سیلِ اشک‌هایش را به چشمان سوگل راند تا کمی از غم روی گونه‌هایش را بشورد و ببرد.
خود را در بغل سونیا انداخت و زار زد. سونیا دستانش را پشت سوگل گذاشته و کمی کمرش را نوازش کرد.
این گریه‌ها برای داغِ دلِ تازه عاشق شده‌اش کم نبود؟ قلبی که تاکنون تا این اندازه بی‌تاب کسی نبود، حالا این حال و روز را داشت.
 


پارت بیست و ششم
- آروم باش فدات شم، من الان پیشش بودم.
ذوقی از میان آن‌همه اشک، خودش را به ردیف جلوی درون مردمک چشمانش رساند. خود را کمی از سونیا فاصله داد. دریای چشمانش را در چمن‌زار دیده او ریخته ناباور پرسید:

- جد...دی؟ حالش چطور بود؟
صورتِ رنگ پریدهٔ سوگل را با دو دستش قاب گرفت و با انگشت‌های شصتش دانه‌های مرواریدِ غلتانِ روی گونه‌اش را پاک کرده با ناراحتی گفت:
- خوب، راستش، اونم حال خوشی نداشت.
سوگل چشمانش نیز گوش شده، به لب‌های سونیا زل زد و منتظر ماند.
- البته من با دوستش صحبت کردم، خودش توی مغازه‌اش یه گوشه نشسته بود.
سرگیجه‌اش شدیدتر شده، حالت تهوع هم به‌آن اضافه‌شده بود، حال میلاد نیز خوب نبوده و او باعث این حالش بود.
حق داشت اگر نفرینش می‌کرد، البته اگر دلش می‌آمد. اما واقعا عاشقی پیدا می‌شد که معشوق را زیر بار نفرین بگیرد؟
حالت تهوعش لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد، باید خودش را به سرویس می‌رساند. از جایش برخواست، اشک‌هایش تمامی نداشت، دنیا دور سرش می‌چرخید. او باعث حال خراب میلاد بود. اگر او نبود میلاد عاشق نشده، حالش به این روز نمی‌افتاد. او با ضعیف بودنش در برابر بنیامین، این حال و روز را به میلاد هدیه کرده بود.
دستی روی پیشانی‌اش گذاشت و پلک بر هم نهاد، ولی تأثیری در چرخش سرش نداشت، دیده‌اش تار و تارتر می‌شد.
به در که رسید، دستی روی دستگیره‌اش گذاشت، اما هنوز بازش نکرده بود که چشمانش سیاه و بدنش نقش بر زمین شد.
صدای کوفته شدن تنش بر زمین سروش را از جا پراند و سونیا با دو خودش را به سوگل از حال رفته رساند.
کنار او روی زانو نشسته، آهسته به گونه‌اش ضربه و با نگرانی اسمش را صدا زد.
سروش خود را به دخترش رساند و دست زیر گردنش برد، سرش را بلند کرد و با نگرانی رو به او گفت:
- سوگلم؟ چی شد یکی یه‌دونه‌ی بابا؟! 
اما سوگل ساکت و بی حال چشم بسته و حرفی نمی‌زد.
سروش سر بلند کرده و ترسیده به سونیا گفت:
- برای چی اینجوری شد؟!
سونیا به عمویش نگاه کرده  آشفته جواب داد:
_ نمی‌دونم بخدا، یهو بلند شد اومد سمت در، بعدشم افتاد.
سروش صورت رنگ‌پریده دخترش را نوازش کرده و بغض‌آلود با او به صحبت پرداخت:
سوگلِ بابا؟! اون چشمای خوشگلت رو باز کن دردت به جونم.
سونیا دکمه‌های لباس سوگل را باز کرد تا بهتر نفس بکشد و سروش در این فکر بود که چرا حال دخترش به این روز افتاده؟ او که خوب بود! فقط برای یک خواستگاری ساده؟!
سپس در حالی که هنوز هم در فکر بود از جا بلند شد تا به آشپزخانه برود و کمی آب برای سوگلش بیاورد.
لیوانی را از آبِ شیر پر کرد و سریعا به اتاق برگشت، کمی آب روی دستش ریخته به‌صورت سوگل پاشاند، ولی اثری از بیدار شدن درش ایجاد نشد.
مغموم سرش را تکانی داده، دخترکش را بغل زد و روی تخت خواب قرارداد. دستی روی موهای او کشید و رو به سونیا گفت:
- سونیا لطفا دستگاه فشار خون رو از کشوی اتاق من بیار.
 

پارت بیست و هفتم
سونیا به سرعت به اتاق سروش رفته و دستگاه فشار خون را برداشت.
سروش دستگاهِ دیجیتال را به دور مچ دخترش بست و در همان حال زیر لب رو به سوگل پرسید:
- آخه چرا یهو این‌جوری شدی؟
سونیا که سخن عمویش را شنید، کنار تخت سوگل روی دو زانو نشسته و جواب او را داد:
- بنظرم بخاطر فشار روحیه!
سروش نگاه مشکی‌اش که رگه‌هایی از شک واردش شده بود را به سونیا دوخت و سونیا بی‌حرف رویش را از سروش گرفته به سوگل خیره شد.
فشار خون سوگلذخیلی پایین بود و این را دستگاه تذکر داد، سروش از جا برخواست و سونیا دست دختر عمویش را درون دستان خود گرفت.
دلش برای دلِ عاشق شدهٔ او می‌سوخت. رفیق مهربانش همیشه از این روز می‌ترسید، از خواستگاری بنیامین واهمه داشت.
هیچ وقت علاقه‌ای به بنیامین نداشته و در طی چند روز عاشق سینه‌چاک میلادِ غم‌زده شده بود.
چرا رسم عشق این است؟ چرا از همان اول غم را به قلبت روانه می‌سازد؟ چرا اشک را مهمان ناخوانده چشمانت می‌کند؟
سروش با لیوانی آب قند به اتاق برگشته و بالای سر سوگل ایستاد، کمی خم شد و دستی به‌صورت لاغر و کشیده دخترش کشید. همانطور که نگاهش به چشمان بسته سوگل بود سونیا را مخاطب قرار داده، لیوان را به سوی او گرفت و مهموم گفت:
- یکم از این بده بخوره، بیدار میشه.
می‌توانست به عموی کنجاوش که حال روحی دخترش را نمی‌دانست حقیقت را بگوید؟ بگوید که سوگل درد روی دردش اضافه‌شده؟ می‌توانست بگوید به‌علت شکستن دل میلاد به این حال‌وروز افتاده؟جوابش به تمامی سوالات منفی بود، شاید سوگل نخواهد پدر بفهمد.
***
ساعتی گذشته بود، سوگل بیدار شده، اما نای بلند شدن را نداشت.
سروش در آشپزخانه به سر می‌برد و سونیا از همان اول از کنار سوگل تکان نخورده بود.
حس می‌کرد کمی جان به تنش برگشته، لای چشمانش را ذره‌ای باز کرد و نام محبوب را بر لب راند.
- میلاد؟!
سونیا اول نگاهی به اطراف انداخت تا از نبود سروش در اتاق مطمعن شود که مبادا نام میلاد را از زبان دخترش بشنود، دستانش را روی شانه‌های او گذاشته، با مهربانی گفت:
- بلاخره یه چیزی گفتی؟!
لبخند شیطنت آمیزی زده و ادامه داد:
- فکر کردم چشم باز مُردی!
سوگل چشمش را به اطراف دوخته و سپس گفت:
- یهو سرم گیج رفت...
سونیا لبخندی به او زد و گفت:
- آره یه ساعتیه خوابیدی، مارو هم خیلی نگران کردی، الان بهتری؟
سری تکان داد. امید داشت که میلاد حقیقت را فهمیده باشد و دیگر از او ناراحت نباشد، امیدوار بود دیگر با دل‌شکسته نگاهش نکند، بیاید تا برای همیشه برای هم باشند. ای کاش که ناامید نشود و میلاد او را ببخشد.
نگاهش را از پنجره گرفته، به سونیا زل زد و پرسید:
-  از میلاد خبری نشد؟
سونیا دستش را نرم نوازش کرده، چشم بر هم نهاد و گفت:
- نگران نباش، همه‌چیز درست می‌شه.
 


پارت بیست وهشتم
سروش به اتاق سوگل برگشت، وقتی چشم‌های باز دخترش را دید انگار دنیا را به او داده باشند خوشحال شد.
به سمت سوگل رفت و کنارش سر جای سونیا که بلند شده بود نشست. به گوی‌های آبی دخترش زل زده دستی روی موهایش کشید، تبسمی لبان نازکش را از هم فاصله داد.
-بهتری باباجان؟
با لبخند سری برای پدر نگرانش تکان داد. قصد کرد بلند شود؛ پدر نیز کمکش کرده پشت کمرش بالشی قرار داد. به فرزندش نزدیک‌تر شد و نرم در آغوشش کشید، موهای همه‌کسش را نوازش کرد و بعد از نفس راحتی گفت:
- خیلی ترسیدم چیزیت بشه سوگلم.
دست راستش را روی کتف پدر گذاشته کمی نوازش کرد.
- خوبم بابایی.
از دخترش فاصله گرفت، کمی ابروانش را بالا فرستاد و گفت:
- بنیامین تا فهمید چی شده می‌خواست بیاد ببینتت، ولی گفتم بذاره یه وقت دیگه. فعلا می‌خوای استراحت کنی.
اسم بنیامین که آمد هم سوگل هم سونیا پفی سر دادند، چه می خواهد از سر زندگیش؟ کاش تنهایش می‌گذاشت.
سونیا کلافه شالش را روی موهایش تنظیم کرد، سری به بالا و پایین جنبانده، اخمی با شنیدن نام بنیامین ابروانش را روی تیغهُ بینیِ قلمیش کشید.
- آره عمو، خوب کردی، سوگل نیاز به استراحت داره.
سر سروش برای تایید حرف‌های سونیا تکان خورده و او با یادآوری قرارش با میلاد و امین《وای》 بلندی سر داد.
سوگل و سروش هردو متعجب سر چرخانده به عموزاده خیره شدند، سوگل با صدای کم جانی روبه او که با دهان باز و چشمان درشت شده به دیوار روبه خیره بود پرسید:
- چی شد؟!
سونیا سریع گوشیش را از جیبش درآورده و همان‌طور که به سمت در اتاق می‌رفت دستی بلند کرد و مضطرب گفت:
- هیچی.
به حیاط رفت. گوشی را روشن کرد تا شماره امین را بگیرد که یادش آمد کارت را از کیفش برنداشته.
ً دوباره با دو به اتاق برگشت و جلوی نگاه متعجب سوگل وسروش کیفش را زیر بغل زده و با عجله به حیاط نقل مکان کرد.
کارت را از کیف در آورد و شماره‌های روی آن را دانه به دانه در گوشی نشاند. اخمی که بخاطر عجله روی پیشانیش نقش بسته بود، کمی چهره‌اش را زیباتر می‌ساخت.
یک بوق، دو بوق، بوق سوم کامل نشده صدای امین در گوشی پیچید:
- الو؟!
اضطراب باعث پریدن آب دهان در گلویش و به سرفه افتادنش گشت.
- سلام... آقای مختاری. من سونیا هستم، دختر عموی سوگل.
امین که زیادی منتظر مانده بود، تا او را شناخت عصبی پرسید:
- خانم شما کجا موندین؟ قرار شد نیم ساعت بعدش تماس بگیرین، الان از اون موقع چقدر می‌گذره؟
کنار دیوار ایستاد. شرمگین لبش را به میان دندان‌هایش کشیده و گفت:
- درسته، معذرت می خوام. فراموش کردم زنگ بزنم.
- یعنی چی که فراموش کردید؟!
چشم چرخاند و به درختان سر به فلک کشیده درون حیاط خیره شد.
- راستش آقای مختاری، من از پاساژ مستقیم اومدم خونه عموم، ولی حال سوگل یکم بد شد، نگران بودم، فراموشم...
ناگهان بجای صدای امین صدای ترسیده میلاد به گوشش رسید و حرفش را نیمه تمام گذاشت.
- الان حال سوگل چطوره؟
گوشی را دست به دست کرده، تار موی لجوج در صورتش را گرفته و زیر شالش پنهان ساخت.
- سلام آقا میلاد، الان یکم بهتره، حقیقتش هنوزم نگران شماست، ببخشید که من نگرانتون کردم.
میلاد چشم بسته و تاکید وار پرسید:
- مطمئن باشم حالش خوبه؟!
جواب مثبت سونیا را که شنید دستی به ریش‌های کوتاهش کشیده و ادامه داد:
- لطفاً هر چی شد به من بگین.
سونیا سر تکان داده خواست پاسخی بدهد که میلاد مهلت نداد و خودش گفت:
- راستی، من الان شماره خودم رو براتون می‌فرستم از این به بعد به خودم زنگ بزنین لطفا.
سونیا صدای سروش را شنیده، گفت:
- باشه حتما. من برم عموم صدا می‌کنه.
سونیا که به داخل برگشت سروش را شال و کلاه کرده دید که درون اتاق سوگل ایستاده بود و داشت راجع‌به چیزی با اوحرف می‌زد. پرسید:
- کارم داشتی عمو؟
سروش به سمتش چرخیده، کلافه سری تکان داد و گفت:
-آره عمو، بهم زنگ زدن، کار واجبی بود. باید برم سر ساختمون. پیش سوگل می‌مونی؟)
سونیا لبخندی زد، جلو رفته و روبه‌روی عمویش ایستاد، نگاهی به صورت رنگ پریده سوگل انداخت و با لبخند گفت:
- معلومه که می‌مونم آقای مهندس. من از خدامه پیش این باشم.
سروش تشکری کرده بعد از بوسه ای بر صورت دخترش او را ترک کرد، سونیا پیش سوگل نشسته و گفت:
- نبینم دیگه غصه بخوریا! میلاد حالش خوب شده، عین قبل. بهش رسوندم که جوابت مثبت بوده.
به چشمان سونیا خیره گشت و لبخندی زد، با یاد آوردی چهره گرفته میلاد پرسید:
- یعنی فهمیده که قضیه ظهر تقصیر من نبوده؟! گفتی من منتظرش بودم؟!
سونیا لبخند مهربانی به دختر عمویش زده، دستی روی دست او گذاشت و جواب داد:
- آره بابا! همه چی رو بهش گفتم، تو فکرش نباش. ازت ناراحت نیست ولی نگرانت چرا! پس زود خوب شو!
سوگل منظور سونیا را از «نگرانت چرا!» درک نکرده لبخندی زد و نفس عمیقی کشید، هر چند که تا با چشمان خودش نمی‌دید کاملا باور نمی‌کرد.
با صدای شاداب سونیا نگاه از گردن او گرفته به چشمانش زل زد.
- سوگل خانم زودی خوب شو که من دلم هوای کافه کرده. صبح با هم بریم، باشه؟!
سوگل چشمانش را روی‌هم فشرد و با خود فکر کرد: دل سونیا هم بد هنگام هوس چه چیزهایی می‌کند؟!
اما دلش نمی‌آمد به سونیای پر انرژیش جواب منفی بدهد، فقط مرگ بود که اجازه حرف شنوی از سونیا را از او می‌گرفت، وگرنه هر چیزی که او می‌خواست دل سوگل با کمال میل قبول می‌کرد و چه خوب که او هیچ وقت بد نمی‌خواست.
دستانش را از هم باز و سونیا را به آغوشش دعوت کرده هر دو نرم یکدیگر را در آغوش گرفتند. سوگل دست نوازش بر موهای بلند او کشید و گفت:
- سونیا خیلی دوست دارم. بمونی برام.
سونیا بازهم خوی شیطانی خود را بدست گرفته و سریع از او جدا شد، سپس متعجب پرسید:
- وا؟! سوگل؟! به این سرعت فراموش کردی؟!
سوگل حیران گشته و به حرکات او نگاه آویخت، از ذهنش گذشت:« یک دفعه چه شد؟!»
دستانش را از تن سونیا جدا کرد و روی پاهایش گذاشته پرسید:
- چی؟!
اخم ساختگی به سوگل کرده، آهسته به پایش ضربه‌ای زد و گفت:
- تا همین دو دقیقه پیش که عاشق میلاد بودی، به‌همین زودی یادت رفت؟!
لبان سوگل جمع شده مشتی به بازوی سونیا زد و برآشفته بر سرش هوار کشید:
- گم شو اونور. دیوونه!
 

پارت بیست و نهم
سونیا به سوگل زل زده با لبخندی ملیح گفت:
- همیشه همین‌طوری بخند سوگلی، من دوست ندارم خواهریم رو ناراحت و گریون ببینم.
و اینبار سونیا بود که محکم سوگل را در آغوشش کشید. واقعا که خدا هرکس را دوست داشته به او خواهر داده، تا حرفهایی که نمی‌تواند را به او بزند! حتی حرف‌هایی که گفتنش برای خودش هم سخت است.
از یکدیگر که جدا شدند، سونیا دستی بر شانه سوگل گذاشته و با شکر خندی گفت:
- تو بشین من برم برات یه چیز مقوی درست کنم.
دست دخترعمویش را فشرده چشم‌هایش را روی‌هم گذاشت و سونیا که رفت دوباره سرجایش دراز کشید.
***
میلاد انتظار تماسی از سمت سونیا را می‌کشید و هنوز هم در مغازه امین حضور داشت. چند تایی مشتری برای فروشگاهش آمد ولی آنقدر انتظار برایش طاقت‌فرسا شده بود که از جایش تکان نخورده و هنوز هم هیچ خبری از تماس آن‌ها نبود.
امین بعد از رسیدگی به کار مشتری بازگشت و کنارش روی صندلی نشست، گوشی‌اش را که روی میز جلویش بود برداشته و رو به میلاد پرسید:
- زنگ نزدن؟
پوکر سرش را عقب به نشانه نه فرستاد. امین صفحه گوشی را روشن کرده و نگاهی به آن انداخت، حتی یک پیامک خالی هم از سمت سونیا نداشت.
هرکسی بود فکر دیگری به سرش می‌زد مگر نه؟ خب امین هم استثنا نبود، با خود فکر کرد که حتماً سونیا هم مانند دختر عمویش سر کارشان گذاشته‌است.
سرش را بالا آورده و میلادِ غرق در فکر را صدا زد:
- میلاد؟!
با شنیدن اسمش از زبان امین از فکر خارج شد. سر بلند کرده نگاه نگرانش را به نگاه مشوش امین دوخت و جواب داد:
- هوم؟!
- می‌گم نکنه…
پریشانی امین را که دید کمی روی صندلی به جلو خزید و پرسید:
- چی شده‌امین؟ چی می‌خوای بگی؟!
اما امین دیگر قصد ادامه دادن به این بحث را نداشت.
دستی به بینی قلمیش کشیده سری به بالا حرکت داد و گفت:
- هیچی، ولش کن.
اما میلاد می‌خواست بداند امین چه حرفی روی دلش سنگینی می‌کند که این چنین مشوش و عصبیست. دستانش را روی میز گذاشته با اصرار ادامه داد:
- بهم بگو امین، حرفت رو بزن.
او نیز کمی جلو آمد، آرنج دستانش را روی میز تکیه داده و انگشتانش را میان موهای طلایی و پرپشتش فرو کرد.
- می‌گم میلاد نکنه، نکنه بازهم مثل صبح سر کارمون گذاشته باشن؟!
میلاد با شنیدن سخنش اخمی کرده و گفت:
- چه حرفیه میزنی امین؟!
ولی حرف کار خودش را کرده بود، حال بدش دوباره برگشته ترس به قلبش تزریق کرد. اگر حرف‌های امین راست باشد چه؟ یعنی امکان داشت بازهم قلبش را به بازی گرفته باشند؟! این‌بار تحمل شکست خیلی سخت تر بود!
دستی به‌صورت عرق کرده از استرسش کشید و نگران به امین نگاه روانه ساخت.
همان لحظه بود که گوشی‌امین زنگ خورد، میلاد هیجان‌زده از جا برخاست و به صفحه‌ی گوشی امین زل زد اما با دیدن اسم و عکس، دوباره پوکر سر جایش برگشت. امین از حال او ناراحت شده گوشی‌اش را برداشت و جواب همسرش را داد:
- سلام الی.
-…
- خوبم تو خوبی؟ اهورا خوبه؟
-…
- چی می‌خواد؟

- گوشی رو بده بهش باهاش حرف بزنم.
تا المیرا گوشی را به اهورای قهر کرده بدهد نگاهش را قفل صورت غمگین و نگران میلاد کرد.
- سلام پسرم.
صدای مهربانش باعث شد سر میلاد بلند شود، اهورا را خیلی دوست‌داشت، همیشه با زبان شیرینش عمو میلاد خطاب می‌شد و این عشقش را نسبت‌به آن بچه بیشتر می‌کرد.
-…
- پسرکم تو هنوز خیلی کوچیکی، کوچه برات خطرناکه.
آن بچه چهار ساله چه کاری می‌تواند در کوچه داشته باشد؟
- اگر حرف مامان رو گوش کنی قول می‌دم شب به شهربازی ببرمت .
به ذوق پسر کوچکش لبخندی زده و ادامه داد:
- عا! قربونت بشه بابا. باشه برو خداحافظ.
ثانیه‌ای بعد امین گوشی را از گوشش فاصله داده به صفحه خاموشش زل زد، سر بلند کرده به میلاد نگاه کرد و با خنده گفت:
- با المیرا کار داشتما! قطعش کرد.
میلاد نیز خندید، کمی حال بدش را عقب فرستاده پرسید:
- چی می‌گفت؟
امین موبایل را گوشه‌ای گذاشته و جواب داد:
- می خواد بره تو کوچه با دوستاش فوتبال بازی کنه.
میلاد ناخواسته خنده‌ی بلندی سر داد و پرسید:
- دوستاش؟
- آره؛ حالا کاش هم‌سن خودش بودن، همهشون دوازده به بالان.
دوباره نگرانی جای قبلی خودش را درون قبل میلاد پر کرده شادی را با لگدی بیرون انداخت.
- چرا زنگ نمی‌زنن؟
امین صفحه گوشی را باز کرده و روبه میلاد جواب داد:
-نمی‌دونم. منم که شماره ای ازشون ندارم.
دستی به شانه میلاد زده و گفت:
- نگران نباش، امیدت به خدا باشه.
کلافه از جایش بلند شد و عرض مغازه امین را در پیش گرفت. مغزش به‌طور مداوم ارور می‌داد که برای سوگلش اتفاقی نیفتاده باشد.!
برای بار دهم گوشی مدل بالایش زنگ خورده و در جیب شلوارش لرزید.
کلافه گوشی را از جیبش خارج کرد و جواب مادرش را با مهربانی داد:
- سلام مامان.
- سلام پسرم. چرا جواب نمی‌دی؟ نمیگی من دلم هزار راه میره؟
 


پارت سی‌ام
شرمنده لب به دندان گرفت و سری تکان داد، چقدر مادر بیچاره‌اش را نگران کرده بود.
- نگران نباش عزیزدل، تو مغازه‌ام، کاری پیش اومد نتونستم بیام.
صدای مغموم مادر دست نوازش بر گوش‌هایش‌ کشید.
- کاش حداقل بهم خبر می‌دادی.
ته ریش مشکیش را لمس کرده، گفت:
- معذرت می‌خوام.
- اشکال نداره، ولی یه چیزی بگیر بخور، ناهار که هیچ، صبحی صبونت رو هم درست‌وحسابی نخوردی.
خدا این مادر را هیچ وقت از او نگیرد. دستی بر چشم راستش گذاشته و گفت:
- چشم روناکم، چشم. فعلا کاری نداری؟
مادر تسبیح درون دستش را بر روی سجاده نهاد و گفت:
- نه مادر برو به کارت برس، خداحافظ.
گوشی را قطع کرده و دوباره سر جایش نشست. دلش شور می‌زد. حالا علاوه بر مغزش دلش نیز قصد داشت به او بفهماند که حال سوگل خوب نیست. گویی به او الهام شده باشد! وای که اگر حال سوگل مساعد نباشد قلب میلاد ویران می‌شود.
***
دوساعتی می‌گذشت که خبری از سونیا نبود، میلاد بی‌قرار شده و می‌ترسید. نه شماره‌ای از آنها داشت نه آدرسی، دو ساعت زمان کمی نبود؛ حداقل برای میلاد زمان کمی حساب نمی‌شد.
اگر قرار بود از بین این دو گزینه یکی را انتخاب کند، کدام انتخاب می‌شد؟ سرکار رفتن بدست سوگل؟ یا، یا این‌که بلایی سر محبوبش آمده باشد؟
اما میلاد سوگل را دوست داشت و تحمل دیدن حال بد او را نداشت، اگر در دو راهیِ انتخاب گزینه قرار می‌گرفت به حتم فقط و فقط گزینه اول را بر می‌گزید.
آری شکسته شدن خود را به آسیب دیدن معشوقش ترجیح می‌داد، همان‌طور که شکسته شدن دل خود را به شکسته شدن دل مادرش ترجیح داده بود.
با گرفته شدن دستش توسط امین از فکر خارج شد و به گوشی او که در مقابلش بود نگاه کرد. شماره‌ای ناشناس روی صفحه می‌رقصید، هنوز کاملاً حواسش جمع امین نبود، به چهره مضطرب رفیقش خیره شد و متعجب پرسید:
- چیه؟!
امین گوشی را جلویش تکانی داده و هیجان زده گفت:
- شماره ناشناسه، شاید سونیا باشه!
میلاد که متوجه منظور او شد سریع از روی صندلی برخواسته و مضطرب همانطور که دستانش را در هوا تکان می داد گفت:
- خوب جواب بده.
امین حرف او را قبول و گوشی را به سمت خود برگرداند، سریع قسمت وصل تماس را لمس کرده و موبایل را کنار گوشش گذاشت:
- الو؟!
میلاد جلو رفته و سرش را به سر امین چسباند و گوشش را روی گوشی قرار داد تا صدا را کاملاً بشنود. هر دو آنقدر استرس داشتند که حواسشان به روی آیفون گذاشتن گوشی نبود.
صدای سونیا که آمد قلب میلاد دوباره بی‌قرار شد، بی‌قرار سوگلی که نمی‌دانست چرا به قرارشان نرفته‌است.
امین پرسید چرا تا الان زنگ نزده و میلاد منتظر جوابی از سوی سونیای شرمنده ماند. جواب سونیا را که شنید ترسش بیشتر شد؛ چرا فراموش کرده؟ مگر چه شده بود؟ حالْ یقین پیدا کرد که اتفاقی افتاده‌است.
ثانیه‌هایی که سونیا از حال بد سوگل می گفت، قلب میلاد هر دم بیشتر شرحه شرحه می‌شد. قلبی عاشق که بد بودن حال معشوق را احساس کرده و نگرانی را به صاحبش منتقل می‌کرد.
دیگر تحمل این‌که اینگونه به سخنان سونیا گوش بدهد را نداشت، سریعاً گوشی را از امین گرفته و خود حال محبوبش را جویا شد.
***
گوشی را قطع کرده و به امین برگرداند. از حال بد سوگل غصه داشت اما قلبش از بهر جواب مثبت سوگل پایکوبی می‌کرد. خیالش راحت شده بود که سوگل سر کارش نگذاشته، حال خرابشان هم به محض دیدن یکدیگر و با ورود عشق فراری می‌شد. چشمانش را روی هم گذاشته و در دل خدا را شکر گفت.
 


پارت سی و یکم
میلاد شماره سونیا را در گوشی خود سیو کرده و وشماره خودش را برای سونیا فرستاد.
خیالش راحت شده و می‌توانست با خاطری جمع به خانه برگردد. از بس که اهورا زنگ‌زده و از امین پرسید بود که کی می‌رود تا او را به شهربازی ببرد، قصد رفتن کردند.
هر دو از مغازه خارج گشته، امین درِ مغازه‌اش را قفل کرد و همراه هم به سمت آسانسور رفتند. دکمه‌ آن توسط امین فشرده شد. تا به طبقه سوم برسد، نگران روبه میلاد گفت:
- بیچاره خاله، با دیدن صورتت حالش بد نشه کاریه.
میلاد سری تکان داد، آسانسور که رسید هر دو داخل رفته و سه نفری که داخلش بودند خارج شدند.
دکمه همکف را میلاد فشرد و جواب رفیقش را داد:
- هیچی نمی‌شه نگران نباش.
دیگر از ناراحتیِ چند ساعت قبلش هیچ خبری نبود. جواب سوگل مثبته و حالش نیز بهتر! مهم تر از همه اینکه هر دو بهم علاقه داشتند!
آسانسور با صدای دینگی باز و هر دو خارج گشتند. صدای زنگ موبایل امین برای بار بیستم یا شاید هم بیشتر به گوششان رسید، از جیب شلوارش درش آورده و با دیدن اسم همسرش روی گوشی خنده کلافه‌ای کرد، دستش را روی قسمت وصل تماس کشید و جواب اهورا که گفت:
- بابا کی میایی دیگه؟
را داد.
- میام بابا؛ الان رسیدم کنار ماشینم تا نیم‌ساعت دیگه خونه‌ام.
صدای شاد اهورا لبخند را به لب‌های میلاد هدیه کرد.
- باشه پس من می‌رم آماده شم.
نوای برخورد گوشی به زمین، امین را متوجه کرد که اهورا از شدت خوشحالی گوشی رو پرت کرده و رفته است.
صدای حرصی المیرا از پشت گوشی مانع از قطع کردن موبایل توسط امین شد.
- امین خان یه دردسر رو درست کردی یکی دیگه رو دستم گذاشتی.
صدای خنده بلند امین المیرا جری‌تر می‌کرد.
- جدی می‌ری؟ برم وسیله جمع کنم؟
- آره دیگه، چی‌کار می‌تونم بکنم باید برم، برو جمع کن.
بعد از خداحافظی گوشی را قطع کرده و به سمت میلاد که منتظر پایان تماس او بود رفت تا خداحافظی کند. با ضربه‌ای به شانه‌ی او پرسید
- تو نمی‌آیی شب بریم شهربازی؟ اهورا خیلی خوشحال می‌شه.
میلاد دست امین که روی شانه‌اش بود را لمس کرد و گفت:
- نه داداش، خیلی خستم، دیشب به‌خاطر استرس راحت نخوابیدم، الانم بدنم کوفته‌است. انشاءلله یه شب دیگه.
***
باید پیامی به سونیا می‌داد تا از حال سوگل مطلع شود. پشت چراخ قرمز که ایستاد گوشی‌اش را برداشت و شماره او را برای شروع گپ لمس کرد.
نوشت:
-(سلام سونیا خانوم خوبید؟ حال سوگل چطوره؟)
دکمه سِند پیام را که زد، گوشی را روی ران پایش گذاشت، چراغ سبز شد و راه افتاد.
(سلام خیلی ممنون، بله سوگل بهتره.)
حواسش هم به موبایلش بود هم مسیر رو به رو، در جواب سونیا تایپ کرد:
(چیزی نیاز ندارید براتون بیارم؟)
از ماشین جلویی که سبقت گرفت، جواب سونیا را خواند:
(نه، خیلی ممنون. همه‌چیز هست.)
دیگر پیامی بینشان ردوبدل نگردید. نیم‌ساعت بعد جلوی در خانه‌شان ایستاد، ماشین را خاموش کرده و پیاده شد.
با لبخند، درون شیشه به موهایش دستی کشیده، با دستانش ریش‌هایش را مرتب ساخت. به سمت خانه رفت و با کلید متصل به سوئیچش در را باز کرد و وارد شد. به‌در سالن که رسید کفش‌های ورنی مشکی رنگش را از پا درآورد.
 


پارت سی و دوم
در سالن را که باز کرد مادرش متوجه‌شده و بدوبدو از آشپزخانه خود را به‌ او رساند، میلاد واردشده در را پشت سرش بست. به سمت داخل که برگشت مادرش به او رسیده بود. با دیدن صورت زخمی و کبود شده پسرش سیلی آهسته‌ای به صورت تپل خود زد و گفت:
- وای یا فاطمه زهرا چی شده؟!
دستانش را بالا آورد و رو به مادر نگرانش با آرامش گفت:
- هیچی قربونت برم.
تا خواست ادامه بدهد و قضیه را ماست مالی کند، روناک یک قدم فاصله را پر کرده و خود را به میلاد رساند، دست باند پیچی شده‌اش را در دست گرفته با اخم اول به آن و چند ثانیه بعد به چشمان میلاد زل زد و پرسید:
-هیچی؟! پس این باندا چیه؟ اون کبودی کنار چشمت چی میگه؟
از صدای بلند روناک حسین آقا هم به سمت میلاد آمده بود، با دیدن سرو وضع میلاد با تعجب پرسید:
-چی شده میلاد؟
با همان آرامش قبل جواب پدرش را نیز داد:
- هیچی بابا، به خدا خوبم.
حال روحیش آری؛ عالی بود ولی حال جسمی، حرفی به کارش داشت!
حسین آقا جلوتر آمده و دست روی کتف میلاد گذاشت. ناخواسته آخش بلند شد، مرد آن‌قدر محکم کمرش را به‌در ماشین‌زده بود که کتفش درد شدیدی داشت، حسین آقا نگران شده و روناک پرسید:
- چی شد پسرم؟
درد کتفش را زیر لبخندش پنهان کرده و گفت:
- مادر من، یه دعوای کوچیک که این‌همه نگرانی نداره.
حسین آقا اخم کرده، پرسید:
- میلاد؟! تو که اهل دعوا نبودی!
صدای ترسیده روناک بانو باعث شد چشمش را از پدر بگیرد:
- چرا دعوا کردی؟ هان؟
میلاد لبخندی به نگرانی‌های پدر و مادرش زده، به پذیرایی اشاره کرد و گفت:
-اجازه بدین بریم تو سالن صحبت کنیم.
خودش از بین پدر و مادرش گذر کرد و به سمت پذیرایی راه افتاد، از هال کوچیک جلوی در که مستطیل‌شکل بود و گلخانه بزرگی در آن قرار داشت گذشت؛ روی کناره‌های پذیرایی که دورتادورش چیده‌شده بودند نشست و کش‌وقوسی به بدنش داد که باعث شد کتفش بازهم درد بگیرد.
صورتش مچاله شده، دست راستش را آهسته پایین آورد تا فشار کمتری به کتفش وارد شود، مادر و پدرش هم روبه‌رویش نشستند و مادر دوباره سؤالش را پرسید:
- می‌شه توضیح بدی قضیه چیه؟
فراری از این محکمه نبود و باید همه‌چیز را توضیح دهد. چه بد که دروغ‌گوی خوبی نبود!
لبخند شیطاني به مادرش زده و گفت:
- ناهار بهم نمی‌دی؟ خیلی گرسنمه‌ها!
مادر اخم تصنعی کرد و اسمش را با تشر صدا زد که حسین آقا گفت:
- اول تعریف کن بعد ناهار.
میلاد سری تکان داد، لبخند روی لب‌هایش هنوز هم سر جایش بود. شروع به تعریف کرد.
- داشتم از خونه که می‌رفتم حالم خوب نبود، توی راه چراغ‌قرمز شد و ایستادم. بعد یهو یکی اومد دعوا که چرا این وسط وایسادی می خواستم تصادف کنم و اینا.
اگر کمی داستان را سانسور می‌کرد اشکالی داشت؟!
روناک متعجب پرسید:
- وا! خوب چراغ‌قرمز بوده چرا همچین کرده؟
با اخم دستی روی کتف دردناکش گذاشت و ادامه داد:
زیاد چیزی حالیش نبود!
اینبار حسین آقا با ‌لحن شوخی که حرص خانمش را در می‌آورد رو به میلاد پرسید:
-حالا تو فقط خوردی؟ یا کتکم زدی؟!
میلاد بادی به غبغبش انداخت، با دست به خود اشاره کرد و با خنده جواب داد:
- پسرت رو دست‌کم گرفتی؟
روناک بانو حرصی از جایش بلند شد تا به آشپزخانه برود و درهمان‌حال با اخم غلیظ میان ابروان نازک تازه اصلاح شده‌اش گفت:
- همه چی رو به‌شوخی بگیرین. زدن ناکارش کردن می‌خنده!
به سمت آشپزخانه که در سمت راست هال و پشت گلخانه قرار داشت رفت و غذای میلاد که هنوزهم روی گاز بود را گرم کرد.
لیوانی را پر از نوشابه کرده و کمی سبزی در پیش دستی ریخت و هردو را داخل سینی چید. سفره را زیر سینی گذاشته و هر دو را با هم بلند کرد و به سمت پذیرایی راه افتاد.
 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...