رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت_بیست_و_پنجم

اصلان وارد اتاق شد، جاوید پشت میز کارش نشسته بود، پرونده مادرش روی میز باز بود، هر صفحه را با دقت بررسی می‌کرد. نام‌ها و تاریخ‌ها با هم جور در نمی‌آمدند. قسمتی از پرونده، اسم فرهاد در آن نبود، یا به‌صورت مبهم درج شده بود. جاوید گنگ شده بود:

- چرا اینجا اسمش نیست؟

صدایش آرام نبود، عصبانیت مخلوط صدایش شده بود، اصلا ابروهایش درهم شد:

- چه برنامه‌ای داری؟

- اول باید بفهمم این جا چرا اسم فرهاد یه جاهایی درج نشده.

- خب… راهش چیه؟

جاوید نگاهی نافذ به اصلان انداخت:

- باید چند نفر رو پیدا کنم. کسانی که اون روزها نزدیک مامان و بابا بودند، کسانی که پرونده‌ها رو نوشتن یا دستکاری کردن. شماره پزشکش و گیر آوردی؟

اصلان:

- آره برات پیامک میکنم.

گوشی‌اش را در آورد و شماره را پیامک کرد، و اولین حرکتش تماس با پزشک سابق بیمارستانی بود که مادرش در آن بستری بود. کسی که در روز فوت مادرش روی پرونده‌ها کار کرده بود:

- بله بفرمایید؟

جاوید:

- سلام دکتر وقت بخیر.

دکتر:

- سلام بفرمایید؟

جاوید:

- من مهراب تهرانی هستم، حدود نوزده سال پیش پرونده ای میاد زیر دست شما به اسم فرشته معتمد، درسته؟

پزشک با کمی مکث زیر لب اسم مادر جاوید با تکرار می‌کند و می‌گوید: فکر کنم بله همچین شخصی بوده.

- میخواستم بدونم شما خودتون به خواست تأیید کردین که مادر من، به مرگ طبیعی دچار شده یا زورتون کردن که بنویسید؟

پزشک که سکوت می‌کند جاوید ادامه می‌دهد:

- شما که اون روزها پرونده‌ها رو دیدین، می‌تونین به من بگین چرا نام شخصی به اسم فرهاد ساراچ اوغلو در بعضی صفحات نیست؟

پزشک مکث کرد، بعد با احتیاط گفت:

- من نمی‌دونم از چی صحبت می‌کنید آقای تهرانی شرمنده من سرم شلوغه خدانگهدار.

جاوید فقط سر تکان داد:

- خیلی خوب. ممنون.

جاوید تلفن را قطع می‌کند رو به اصلان می‌کند:

- برام تمام سوابق و پیدا میکنی. سوابق پرستاران، دستیاران، افرادی که با مامان ارتباط داشتن. باید اون افسر پلیس که اومده بود سر صحنه ی قتل مامان رو هم پیدا کنیم.

اصلان مشت دست راستش فشرده‌تر شد صورتش به کبودی می‌رفت، کدام بی وجدانی این کار را کرده بود؟ وای به حال فرهاد اگر کار او باشد، قسم میخورد که خودش کار او را تمام می‌کند. جاوید به سمت اصلان برمی‌گردد:

- باید الان بریم همون بیمارستان.

اصلان سرش را تکان داد و جلوتر از اتاق بیرون زد جاوید هم از اتاق بیرون رفت و بعد از قفل کردن اتاق دسته کلید را در جیبش گذاشت پله ها را بالا می‌رود اصلان منتظر ایستاده بود دم در و سرش در گوشی‌اش بود با آمدن جاوید هردو به حیاط رفتند هنوز به ماشین نرسیده بودند که نفس را پریشان و چشمانی که گشاد شده از استرس و ترس که به سمت آن دو می‌دوید،دیدند. هردو او را شوکه نگاه می‌کنند و بعد جاوید اخمی می‌کند، به سمتش پا تند می‌کنند به محض رسیدن به او، اصلان با نگرانی می‌پرسد: چی شده نفس؟ 

نفس برگه ای را بالا می‌آورد که اصلان آن را از دستش می‌کشد جاوید او را سوالی نگاه می‌کند، سرش گیج می‌رود و می‌خواهد روی زمین بیوفتد که اصلان زیر بازوی او را می‌گیرد جاوید با دیدن این صحنه و حال بد نفس، جلو آمد با دو دستش بازوان او را گرفت اصلان عقب کشید و برگه را زیر نظر گرفت، جاوید صورت رنگ پریده و چشمان دو-دو زن او را نگاه کرد گفت: میگی چیشده که حالت اینه یا نه؟

پاسخی دریافت نمی‌کند که جاوید او را تکانی ریز می‌دهد صدایش را بلند می‌کند:

- د با توعم نفس می‌شنوی صدام رو؟

نفس دستش را روی بازوی او می‌گذارد چشمانش که پر می‌شود با بغض می‌گوید: امیرپاشا دادخواست داده، منو متهم کرده به اینکه وقتی نامزدش بودم با تو ازدواج کردم. 

جاوید چشمانش را ریز کرد، امیرپاشا چه کرده است؟ دادخواست داده و همسرش را متهم خوانده؟ اصلان را که نگاه می‌کند عصبانیت او مهر تأیید میزند و از چشمانش گویی آتش می‌بارید، چگونه جرعت کرده این کار را کند؟ مردک وقیح!

فشار دستانش روی بازوی نفس بیشتر شد و چشمانش به سمت قرمزی رفت، با دیدن چشمان قرمز او بغضش ترکید جنگل چشمان نفس بارانی شد، عسلی چشمان جاوید در میان یک کاسه خون قرار گرفته بود. جاوید سرش را بالا گرفت و چشمانش را بست نقش عمیقی می‌کشد دستش را پشت نفس می‌برد و دور بازوهایش حلقه می‌کند، سرش را روی شانه اش می‌گذارد و دستش را بند لبه های کت او می‌کند.

ویرایش شده توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ

#پارت_بیست_و_شش

نفس شانه‌هایش زیر دست‌های جاوید می‌لرزید. گریه هایش دیگر کنترل‌پذیر نبود، صدایش در سینه‌اش می‌شکست و بیرون نمی‌آمد. جاوید لحظه‌ای همان‌طور ماند؛ نه برای آرام‌کردن، برای مهارِ خودش. اگر رهایش می‌کرد، می‌دانست قدم بعدی‌اش می‌تواند همه‌چیز را بسوزاند. اصلان سرفه‌ی کوتاهی کرد و نگاهش را از آن‌ها دزدید. نه از روی بی‌احترامی، از روی احترام. جاوید آرام گفت:

- نفس… نگام کن.

صدایش پایین اما محکم بود، دستش را کمی عقب کشید تا صورتش را ببیند. دستش را قالب صورت او کرد نفس با تردید سر بلند کرد. چشم‌هایش جاوید هنوز قرمز بود، اشکش هنوز روی مژه‌ها مانده بود با شصتش اشک های زیر چشم او را پاک کرد:

- بهم بگو امیرپاشا دقیقاً چی نوشته؟

نفس لبش را گزید، برگه هنوز در دست اصلان بود:

- نوشته… نوشته من در زمان نامزدی باهاش، با تو ازدواج کردم. نوشته خیانت، نوشته فریب و کلک، نوشته ازدواج صوری منو تو، اجبار من برای ازدواج با تو.

صدایش شکست. جاوید نفس عمیقی کشید. یک ثانیه، فقط یک ثانیه، نگاهش تار شد؛ تصویر مادرش، پرونده‌ی باز، نام فرهاد، پیام دنیز، و حالا این. همه‌چیز داشت به هم گره می‌خورد.

اصلان برگه را جلو آورد:

- دادخواست رسمیه. ولی پر از تناقضه. امیرپاشا داره بازی با نفس رو می‌کنه.

جاوید برگه را نگرفت، نگاهش از نفس جدا نمی‌شد:

- بهت زنگ زده؟

نفس سرش را تکان داد.

نه… پیام داد. گفت:«دادگاه جواب خیلی چیزها رو می‌ده.»

جاوید خندید، خنده‌ای کوتاه، سرد، بی‌روح:

- جواب… آره، می‌ده.

دستش را از شانه‌ی نفس برداشت نفس هم همین، اما جاوید هنوز نزدیکش ایستاده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، تصمیمی گرفت که بوی انتقام نداشت:

- اینو بسپار به من.

اصلان با تعجب نگاهش کرد نفس زیرلب اسمش را زمزمه کرد:

- جاوید…

حرفش را قطع کرد:

- نه با تهدید، نه با فشار. فعلاً وقت تهدید و فشار نیست فقط کافیه منو تو ثابت کنیم که خودمون همدیگه رو خواستیم، تو اونو نمی‌خواستی و از اجبار بود چیزی که واقعیت هستش این یکی!

این جمله بیشتر از هر فریادی سنگین بود. اصلان فهمید؛ این همان جایی‌ست که جاوید به خاطر نفس، از یکی از فازهای همیشگی‌اش عبور می‌کند.

نفس با صدای لرزان گفت: من نمی‌خواستم تو رو وارد این ماجرا کنم… خودم جمعش می‌کنم جاوید.

جاوید به آرامی، اما قاطع جواب داد: تو از لحظه‌ای که اسم من اومده تو شناسنامه‌ت و اسم تو اومده تو شناسنامه‌ی من، موظفی که هرچیزی که مربوط بهت هست رو به من بگی، و من وظیفمه تا وقتی که همسرتم حواسم بهت باشه بدونم که همسرم چه وضعیتی داره.

نفس در سکوت نگاهش کرد و جاوید هم چیزی نگفت. سکوتش از جواب واضح‌تر بود. اصلان سریع وارد شد:

- جاوید کم کم بیمارستان رو از دست می‌دیم.

جاوید نگاهش را از نفس کند:

- ماشین و روشن کن من میام الان.

اصلان لب هایش را روی هم فشرد و سرش را تکان داد به سمت ماشین رفت، جاوید سرش را برگرداند که نفس گفت: بیمارستان؟

جاوید:

- برای یه کاری باید برم بیمارستان.

نفس:

- آهان، راستی خانمی به اسم دنیز که دیروز زنگ زده بود خونه امروز زنگ زده بود شرکت.

جاوید مطمئن گفت: بهش دقت نکن، درسته که بین مون شیش ماه قراره ولی فکر اینو نکن که وقتی تو همسر منی من بخوام به یکی دیکه فکر کنم یا کسی دیگه تو زندگیمه!

نفس در چشمانش زل می‌زند سرش را تکان میدهد دلش کمی، فقط کمی آرام میگیرد و قصد رفتن می‌کند اما پیش از رفتن، جاوید دستش را جلو می‌برد و بازوی او را میگیرد، نفس می‌ایستد و همزمان سرش را به سمت او می‌چرخاند به یقه یک لباسش نگاه می‌کند، جاوید آرام گفت: امیرپاشا فکر می‌کنه با این حرکت منو می‌کشونه وسط زمین خودش و منو از میدون به در میکنه، ولی نمی‌دونه که خودش همین الان، دقیقاً اومده وسط زمین من.

و بعد از نفس دور می‌شود، درِ ماشین که بسته شد، نفس برای چند ثانیه همان‌جا ایستاد. قلبش تند می‌زد. احساس می‌کرد چیزی بزرگ‌تر از توانش دارد شکل می‌گیرد.

بیمارستان بوی کهنگی می‌داد؛ همان بویی که جاوید از کودکی با آن خاطره داشت. اصلان جلوتر می‌رفت، اسامی را در ذهنش مرور می‌کرد:

- پرستار شیفت شب اون سال‌ها… اسمش آیلا یاووز بود. الان بازنشسته‌ست، ولی هنوز یه وقتا بیمارستان ازش استفاده میکنه الانم هست.

جاوید مکث کرد:

- از همین شروع می‌کنیم.

چند دقیقه بعد، زنی میانسال، با چهره‌ای خسته و نگاه محتاط، روبه‌روی‌شان نشست. وقتی اسم فرشته معتمد را شنید، دست‌هایش لرزید:

- خیلی وقته کسی اسم اون خانم رو نیاورده. فکر میکردم پرونده‌ش بسته شده.

جاوید آرام گفت: بسته بود ولی الان یکی قصد باز کردنش و داره و من دنبالشم، می‌خوام بدونم چرا؟

زن نگاهش را دزدید:

- چون گفتن فراموشش کنیم.

اصلان جلو آمد: کی گفت؟

زن لب‌هایش را روی هم فشرد. چند ثانیه سکوت، بعد آهی عمیق.

- یه مرد. نفوذی بود. وقتی نیومد بیمارستان کت‌وشلوار تیره می‌پوشید. به سرپرستار گفت به نفع همه‌ست که بعضی اسم‌ها توی پرونده نیاد.

جاوید حس کرد ضربان شقیقه‌اش بالا رفت: اسم؟

زن مکث کرد. بعد خیلی آهسته گفت: نمی‌دونم مطمئن نیستم فکر کنم فامیلی‌ش ساواش... ساراچ...

اصلان با شک پرید وسط حرفش:

- ساراچ اوغلو؟

آیلا تند-تند سرش را تکان میدهد:

- آره دقیقاً خودشه.

این‌بار سکوت، سنگین‌تر از قبل روی اتاق افتاد. اصلان نفسش را با صدا بیرون داد. جاوید پلک نزد. فقط یک چیز در سرش تکرار می‌شد: پس درست بود. در همان لحظه، گوشی جاوید لرزید. پیامی از شماره‌ای ناشناس: «سعی کن توی تحقیقاتت درست جلو بری، نخوری به دو راهی!»جاوید صفحه‌ی گوشی را خاموش کرد. نگاهش سرد شده بود. بازی تازه شروع شده و فرهاد لعنتی چگونه در این حد بی*شرف و احمق بود. 
و جایی دورتر، دنیز، با چمدانی در دست، پایش به خاک ترکیه می‌رسید؛ با عشقی زخمی و نیتی که قرار بود آتش این بازی را تندتر کند!

ویرایش شده توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...