رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت_بیست_و_پنجم

اصلان وارد اتاق شد، جاوید پشت میز کارش نشسته بود، پرونده مادرش روی میز باز بود، هر صفحه را با دقت بررسی می‌کرد. نام‌ها و تاریخ‌ها با هم جور در نمی‌آمدند. قسمتی از پرونده، اسم فرهاد در آن نبود، یا به‌صورت مبهم درج شده بود. جاوید گنگ شده بود:

- چرا اینجا اسمش نیست؟

صدایش آرام نبود، عصبانیت مخلوط صدایش شده بود، اصلا ابروهایش درهم شد:

- چه برنامه‌ای داری؟

- اول باید بفهمم این جا چرا اسم فرهاد یه جاهایی درج نشده.

- خب… راهش چیه؟

جاوید نگاهی نافذ به اصلان انداخت:

- باید چند نفر رو پیدا کنم. کسانی که اون روزها نزدیک مامان و بابا بودند، کسانی که پرونده‌ها رو نوشتن یا دستکاری کردن. شماره پزشکش و گیر آوردی؟

اصلان:

- آره برات پیامک میکنم.

گوشی‌اش را در آورد و شماره را پیامک کرد، و اولین حرکتش تماس با پزشک سابق بیمارستانی بود که مادرش در آن بستری بود. کسی که در روز فوت مادرش روی پرونده‌ها کار کرده بود:

- بله بفرمایید؟

جاوید:

- سلام دکتر وقت بخیر.

دکتر:

- سلام بفرمایید؟

جاوید:

- من مهراب تهرانی هستم، حدود نوزده سال پیش پرونده ای میاد زیر دست شما به اسم فرشته معتمد، درسته؟

پزشک با کمی مکث زیر لب اسم مادر جاوید با تکرار می‌کند و می‌گوید: فکر کنم بله همچین شخصی بوده.

- میخواستم بدونم شما خودتون به خواست تأیید کردین که مادر من، به مرگ طبیعی دچار شده یا زورتون کردن که بنویسید؟

پزشک که سکوت می‌کند جاوید ادامه می‌دهد:

- شما که اون روزها پرونده‌ها رو دیدین، می‌تونین به من بگین چرا نام شخصی به اسم فرهاد ساراچ اوغلو در بعضی صفحات نیست؟

پزشک مکث کرد، بعد با احتیاط گفت:

- من نمی‌دونم از چی صحبت می‌کنید آقای تهرانی شرمنده من سرم شلوغه خدانگهدار.

جاوید فقط سر تکان داد:

- خیلی خوب. ممنون.

جاوید تلفن را قطع می‌کند رو به اصلان می‌کند:

- برام تمام سوابق و پیدا میکنی. سوابق پرستاران، دستیاران، افرادی که با مامان ارتباط داشتن. باید اون افسر پلیس که اومده بود سر صحنه ی قتل مامان رو هم پیدا کنیم.

اصلان مشت دست راستش فشرده‌تر شد صورتش به کبودی می‌رفت، کدام بی وجدانی این کار را کرده بود؟ وای به حال فرهاد اگر کار او باشد، قسم میخورد که خودش کار او را تمام می‌کند. جاوید به سمت اصلان برمی‌گردد:

- باید الان بریم همون بیمارستان.

اصلان سرش را تکان داد و جلوتر از اتاق بیرون زد جاوید هم از اتاق بیرون رفت و بعد از قفل کردن اتاق دسته کلید را در جیبش گذاشت پله ها را بالا می‌رود اصلان منتظر ایستاده بود دم در و سرش در گوشی‌اش بود با آمدن جاوید هردو به حیاط رفتند هنوز به ماشین نرسیده بودند که نفس را پریشان و چشمانی که گشاد شده از استرس و ترس که به سمت آن دو می‌دوید،دیدند. هردو او را شوکه نگاه می‌کنند و بعد جاوید اخمی می‌کند، به سمتش پا تند می‌کنند به محض رسیدن به او، اصلان با نگرانی می‌پرسد: چی شده نفس؟ 

نفس برگه ای را بالا می‌آورد که اصلان آن را از دستش می‌کشد جاوید او را سوالی نگاه می‌کند، سرش گیج می‌رود و می‌خواهد روی زمین بیوفتد که اصلان زیر بازوی او را می‌گیرد جاوید با دیدن این صحنه و حال بد نفس، جلو آمد با دو دستش بازوان او را گرفت اصلان عقب کشید و برگه را زیر نظر گرفت، جاوید صورت رنگ پریده و چشمان دو-دو زن او را نگاه کرد گفت: میگی چیشده که حالت اینه یا نه؟

پاسخی دریافت نمی‌کند که جاوید او را تکانی ریز می‌دهد صدایش را بلند می‌کند:

- د با توعم نفس می‌شنوی صدام رو؟

نفس دستش را روی بازوی او می‌گذارد چشمانش که پر می‌شود با بغض می‌گوید: امیرپاشا دادخواست داده، منو متهم کرده به اینکه وقتی نامزدش بودم با تو ازدواج کردم. 

جاوید چشمانش را ریز کرد، امیرپاشا چه کرده است؟ دادخواست داده و همسرش را متهم خوانده؟ اصلان را که نگاه می‌کند عصبانیت او مهر تأیید میزند و از چشمانش گویی آتش می‌بارید، چگونه جرعت کرده این کار را کند؟ مردک وقیح!

فشار دستانش روی بازوی نفس بیشتر شد و چشمانش به سمت قرمزی رفت، با دیدن چشمان قرمز او بغضش ترکید جنگل چشمان نفس بارانی شد، عسلی چشمان جاوید در میان یک کاسه خون قرار گرفته بود. جاوید سرش را بالا گرفت و چشمانش را بست نقش عمیقی می‌کشد دستش را پشت نفس می‌برد و دور بازوهایش حلقه می‌کند، سرش را روی شانه اش می‌گذارد و دستش را بند لبه های کت او می‌کند.

ویرایش شده توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ

#پارت_بیست_و_ششم

نفس شانه‌هایش زیر دست‌های جاوید می‌لرزید. گریه هایش دیگر کنترل‌پذیر نبود، صدایش در سینه‌اش می‌شکست و بیرون نمی‌آمد. جاوید لحظه‌ای همان‌طور ماند؛ نه برای آرام‌کردن، برای مهارِ خودش. اگر رهایش می‌کرد، می‌دانست قدم بعدی‌اش می‌تواند همه‌چیز را بسوزاند. اصلان سرفه‌ی کوتاهی کرد و نگاهش را از آن‌ها دزدید. نه از روی بی‌احترامی، از روی احترام. جاوید آرام گفت:

- نفس… نگام کن.

صدایش پایین اما محکم بود، دستش را کمی عقب کشید تا صورتش را ببیند. دستش را قالب صورت او کرد نفس با تردید سر بلند کرد. چشم‌هایش جاوید هنوز قرمز بود، اشکش هنوز روی مژه‌ها مانده بود با شصتش اشک های زیر چشم او را پاک کرد:

- بهم بگو امیرپاشا دقیقاً چی نوشته؟

نفس لبش را گزید، برگه هنوز در دست اصلان بود:

- نوشته… نوشته من در زمان نامزدی باهاش، با تو ازدواج کردم. نوشته خیانت، نوشته فریب و کلک، نوشته ازدواج صوری منو تو، اجبار تو برای ازدواج با من.

صدایش شکست. جاوید نفس عمیقی کشید. یک ثانیه، فقط یک ثانیه، نگاهش تار شد؛ تصویر مادرش، پرونده‌ی باز، نام فرهاد، پیام دنیز، و حالا این. همه‌چیز داشت به هم گره می‌خورد.

اصلان برگه را جلو آورد:

- دادخواست رسمیه. ولی پر از تناقضه. امیرپاشا داره بازی با نفس رو می‌کنه.

جاوید برگه را نگرفت، نگاهش از نفس جدا نمی‌شد:

- بهت زنگ زده؟

نفس سرش را تکان داد.

نه… پیام داد. گفت:«دادگاه جواب خیلی چیزها رو می‌ده.»

جاوید خندید، خنده‌ای کوتاه، سرد، بی‌روح:

- جواب… آره، می‌ده.

دستش را از شانه‌ی نفس برداشت نفس هم همین، اما جاوید هنوز نزدیکش ایستاده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، تصمیمی گرفت که بوی انتقام نداشت:

- اینو بسپار به من.

اصلان با تعجب نگاهش کرد نفس زیرلب اسمش را زمزمه کرد:

- جاوید…

حرفش را قطع کرد:

- نه با تهدید، نه با فشار. فعلاً وقت تهدید و فشار نیست فقط کافیه منو تو ثابت کنیم که خودمون همدیگه رو خواستیم، تو اونو نمی‌خواستی و از اجبار بود چیزی که واقعیت هستش این یکی!

این جمله بیشتر از هر فریادی سنگین بود. اصلان فهمید؛ این همان جایی‌ست که جاوید به خاطر نفس، از یکی از فازهای همیشگی‌اش عبور می‌کند.

نفس با صدای لرزان گفت: من نمی‌خواستم تو رو وارد این ماجرا کنم… خودم جمعش می‌کنم جاوید.

جاوید به آرامی، اما قاطع جواب داد: تو از لحظه‌ای که اسم من اومده تو شناسنامه‌ت و اسم تو اومده تو شناسنامه‌ی من، موظفی که هرچیزی که مربوط بهت هست رو به من بگی، و من وظیفمه تا وقتی که همسرتم حواسم بهت باشه بدونم که همسرم چه وضعیتی داره.

نفس در سکوت نگاهش کرد و جاوید هم چیزی نگفت. سکوتش از جواب واضح‌تر بود. اصلان سریع وارد شد:

- جاوید کم کم بیمارستان رو از دست می‌دیم.

جاوید نگاهش را از نفس کند:

- ماشین و روشن کن من میام الان.

اصلان لب هایش را روی هم فشرد و سرش را تکان داد به سمت ماشین رفت، جاوید سرش را برگرداند که نفس گفت: بیمارستان؟

جاوید:

- برای یه کاری باید برم بیمارستان.

نفس:

- آهان، راستی خانمی به اسم دنیز که دیروز زنگ زده بود خونه امروز زنگ زده بود شرکت.

جاوید مطمئن گفت: بهش دقت نکن، درسته که بین مون شیش ماه قراره ولی فکر اینو نکن که وقتی تو همسر منی من بخوام به یکی دیکه فکر کنم یا کسی دیگه تو زندگیمه!

نفس در چشمانش زل می‌زند سرش را تکان میدهد دلش کمی، فقط کمی آرام میگیرد و قصد رفتن می‌کند اما پیش از رفتن، جاوید دستش را جلو می‌برد و بازوی او را میگیرد، نفس می‌ایستد و همزمان سرش را به سمت او می‌چرخاند به یقه یک لباسش نگاه می‌کند، جاوید آرام گفت: امیرپاشا فکر می‌کنه با این حرکت منو می‌کشونه وسط زمین خودش و منو از میدون به در میکنه، ولی نمی‌دونه که خودش همین الان، دقیقاً اومده وسط زمین من.

و بعد از نفس دور می‌شود، درِ ماشین که بسته شد، نفس برای چند ثانیه همان‌جا ایستاد. قلبش تند می‌زد. احساس می‌کرد چیزی بزرگ‌تر از توانش دارد شکل می‌گیرد.

بیمارستان بوی کهنگی می‌داد؛ همان بویی که جاوید از کودکی با آن خاطره داشت. اصلان جلوتر می‌رفت، اسامی را در ذهنش مرور می‌کرد:

- پرستار شیفت شب اون سال‌ها… اسمش آیلا یاووز بود. الان بازنشسته‌ست، ولی هنوز یه وقتا بیمارستان ازش استفاده میکنه الانم هست.

جاوید مکث کرد:

- از همین شروع می‌کنیم.

چند دقیقه بعد، زنی میانسال، با چهره‌ای خسته و نگاه محتاط، روبه‌روی‌شان نشست. وقتی اسم فرشته معتمد را شنید، دست‌هایش لرزید:

- خیلی وقته کسی اسم اون خانم رو نیاورده. فکر میکردم پرونده‌ش بسته شده.

جاوید آرام گفت: بسته بود ولی الان یکی قصد باز کردنش و داره و من دنبالشم، می‌خوام بدونم چرا؟

زن نگاهش را دزدید:

- چون گفتن فراموشش کنیم.

اصلان جلو آمد: کی گفت؟

زن لب‌هایش را روی هم فشرد. چند ثانیه سکوت، بعد آهی عمیق.

- یه مرد. نفوذی بود. وقتی نیومد بیمارستان کت‌وشلوار تیره می‌پوشید. به سرپرستار گفت به نفع همه‌ست که بعضی اسم‌ها توی پرونده نیاد.

جاوید حس کرد ضربان شقیقه‌اش بالا رفت: اسم؟

زن مکث کرد. بعد خیلی آهسته گفت: نمی‌دونم مطمئن نیستم فکر کنم فامیلی‌ش ساواش... ساراچ...

اصلان با شک پرید وسط حرفش:

- ساراچ اوغلو؟

آیلا تند-تند سرش را تکان میدهد:

- آره دقیقاً خودشه.

این‌بار سکوت، سنگین‌تر از قبل روی اتاق افتاد. اصلان نفسش را با صدا بیرون داد. جاوید پلک نزد. فقط یک چیز در سرش تکرار می‌شد: پس درست بود. در همان لحظه، گوشی جاوید لرزید. پیامی از شماره‌ای ناشناس: «سعی کن توی تحقیقاتت درست جلو بری، نخوری به دو راهی!»جاوید صفحه‌ی گوشی را خاموش کرد. نگاهش سرد شده بود. بازی تازه شروع شده و فرهاد لعنتی چگونه در این حد بی*شرف و احمق بود. 
و جایی دورتر، دنیز، با چمدانی در دست، پایش به خاک ترکیه می‌رسید؛ با عشقی زخمی و نیتی که قرار بود آتش این بازی را تندتر کند!

ترکیه، جایی که قرار نبود برگردد، اگر اسم «مهراب» دوباره به زندگی‌اش برنمی‌گشت. گوشی‌اش را از جیب مانتویش بیرون آورد. عکس قدیمی‌ای که سال‌ها پاکش نکرده بود، هنوز همان‌جا بود: مهراب، با لبخندی نصفه، نگاهش رو به جایی بیرون از کادر. زیر لب گفت: انقدر خودت و بی‌ارزش می‌دونی که واقعاً با دخترِ قاتلِ پدرت ازدواج کردی؟

دندان‌هایش را روی هم فشرد. عشق؟ نه. این دیگر عشق نبود. چیزی میان خشم، حسادت و زخمی قدیمی بود که حالا چرک کرده بود.

همان شب، جاوید پشت میز نشسته بود، یادداشت‌های سرپرستار، نام افسر پلیس، ساعت‌های ثبت‌نشده‌ی پرونده. هر ده خط، چهار خط‌اش آنها را گمراه می‌کرد .

اصلان گفت: فردا می‌تونیم افسر رو پیدا کنیم. ولی یه نکته هست…

جاوید سر بلند کرد:

- چی؟

اصلان:

- اسم فرهاد عمداً از گزارش نهایی حذف شده. یعنی فقط حذف نبوده، جاشو پر کردن.

جاوید آهسته گفت: با اسم کی؟

اصلان مکث کرد:

- یه مرد دیگه. فردی که اونشب بوده خود فرهاد بوده اما به پای یکی دیگه نوشته شده، آمارش و گرفتم توی زندانه، حبس ابده.

جاوید خندید. خنده‌ای تلخ:

- جعل تمیز… دقیقاً سبک فرهاد.

در همان لحظه، درِ ورودی ویلا باز می‌شود، 

چیمن که تازه از راه رسیده بود و نزدیک در ورودی بود با شنیدن صدای در سرش را برمیگرداند ماشین تاکسی فرودگاه تا وسط راه می‌آید چیمن مشکوک آن را نگاه می‌کند با پیاده شدن دنیز به تندی داخل می‌رود و پله‌ها را پایین می‌رود، بدون در زدن داخل می‌شود:

- مهراب… مهمون داریم.

جاوید ابرو درهم کشید:

- مهمون؟ کی؟

چیمن لجش گرفته بود از حضور او در این خانه گفت:

- خودت بیا ببین.

جاوید و اصلان از جایشان بلند شدند و همراه چیمن از اتاق بیرون رفتند پله ها را دوتا یکی کنان بالا رفتند به راهرو که رسیدند، صدای کفش پاشنه‌دار روی سنگ مرمر پیچید. دنیز وارد راهرو شده بود، همه‌ چیز برای چند ثانیه ایستاد با دیدن او، اصلان اولین کسی بود که واکنش نشان داد:

- دنیز!

دنیز نگاهش حتی ذره‌ای نلرزید. مستقیم به جاوید نگاه کرد:

سلام… داماد قلابی!

چیمن شوکه نگاه می‌کرد. اسم «داماد قلابی» مثل سیلی وسط فضا خورد، جاوید آرام از جا بلند شد. نه عصبانیت، نه تعجب. فقط سرد:

- اینجا چیکار می‌کنی؟

دنیز لبخند زد. لبخندی که تهش درد بود:

- خب مشخصه که اومدم کمک. مگه نه اینکه دنبال حقیقتی؟

اصلان جلو آمد:

- دنیز، این زمان خوبی نیست.

دنیز نگاهش را از جاوید برنداشت:

- برای بعضی حساب‌کتاب‌ها، بهترین زمانه.

جاوید مکث کرد. لحظه‌ای که می‌توانست فریاد بزند، بیرونش کند، یا بشکندش، اما نکرد. شاید آن رگ جوانمردی‌اش بیرون زده بود و او را بیرون نمی‌کرد. جاوید دست در جیب گذاشت و با صدای بی‌تفاوتی گفت: اینجا بازی خطرناکه. حضورت هم بی‌مورد. جوابتو ندادم که بفهمی نیاز به حضورت نیست! فکر نمی‌کردم متوجهش نشده باشی.

دنیز اخم می‌کند و شاکی می‌گوید:

- من از خطر نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که تو، دوباره اشتباه کنی.

اسم «تو» را با مکث گفت. انگار هنوز حقی داشت. نفس اکثریت از اتاقش بیرون نمی‌آمد و همیشه چیمن بود که پیش او می‌رفت حالا هم در اتاق بود و متوجه حضور دنیز نشده بود.، نیم‌ساعت بعد، دنیز نشسته بود، قهوه‌اش دست‌نخورده:

- آمار امیرپاشا رو درآوردم.

جاوید سرش را بالا آورد، ابروی راستش را بالا می‌برد: از کجا می‌شناسی؟

دنیز:

- کلاغا بهم گفتن، منم تحقیق کردم، آدمیه که از عقده‌هاش ابزار می‌سازه. اگه دادخواست داده، حتماً دنبال معامله‌ست.

چیمن که تا آن لحظه ساکت بود، تیز گفت: معامله با کی؟

دنیز لبخند کجی زد:

- با رغیبش و دشمنش!

جاوید فهمید. اسم نگفت، اما همه فهمیدند. فرهاد بود، اصلان با عصبانیت گفت: یعنی می‌خوای از امیرپاشا استفاده کنی؟

دنیز شانه بالا انداخت:

- یا اون از ما استفاده می‌کنه یا ما از اون. فرقش چیه؟

جاوید به آرامی گفت: فرقش اینه که من نمی‌ذارم نفس بسوزه.

 

دنیز برای اولین بار نگاهش شکست:

- تو هنوز فکر می‌کنی اون بی‌خبره؟ مگه میشه دختری از کرده های پدرش خبر نداشته باشه؟

جاوید جدی شد:

- حتی اگه باشه، من نمی‌ذارم قربانی شه. تو مگه از کارهای بابات خبر داری؟

این جمله، همان خط قرمز بود، دنیز حس کرد که نفس چیزی بود که جاوید حاضر بود برایش مسیر انتقام را کج کند.

و این، خطرناک‌ترین بخش بازی بود. در همان شب، امیرپاشا پیام دریافت کرد:

«اگه واقعاً می‌خوای ضربه بزنی، تنها نیستی.»

شماره ناشناس بود، امیرپاشا لبخند زد. بالاخره…

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH

#پارت_بیست_و_هفتم

 نفس جلو آینه ایستاده بود، موهایش را شانه می‌کرد، اما نگاهش روی تصویر خودش نمی‌نشست. ذهنش هنوز درگیر دادخواست امیرپاشا بود، و آن آغوش ظهر جاوید که بیش از حد محکم بود؛ در زدند. نفس برگشت: بله؟

در آرام باز شد. چیمن سرش را داخل آورد: خانوم خوشگله یه مهمون داریم… فکر کنم بهتره بیای پایین.

لحنش عجیب بود. نه شوخ، نه معمولی، نفس ابرو بالا می‌اندازد:

- مهمون؟ الان؟

چیمن مکث کرد، لب روی هم فشرد:

- دخترخاله‌ی جاویده.

همان‌جا، دست نفس روی شانه‌ی خودش سفت شد:

- دخترخاله؟

چیمن دهنی کج می‌کند:

- دنیز!

سالن بزرگ بود و ساکت. دنیز کنار پنجره ایستاده بود، نور داخل حیاط روی موهای تیره‌اش افتاده بود. مانتوی ساده اما شیک، قد کشیده، ایستادنِ مطمئن. کسی که به فضا تعلق داشت، نه مهمانِ گذری!

وقتی نفس وارد شد، دنیز برگشت، چشم در چشم شدند، نه لبخند، نه اخم. فقط یک ارزیابیِ بی‌رحمانه، دنیز اولین کسی بود که حرف زد:

- تو باید نفس باشی.

لحنش آرام بود، اما چیزی تهش می‌لرزید؛ نه صدا، نگاه، نفس با مکث گفت: بله… شمام دخترخاله‌ی جاوید!

دنیز جلو آمد، دستش را دراز کرد.

دنیز پوزخندی میزند، دختر خاله‌ی جاوید بود و مجنونِ مهراب!

گفت:

- آره دنیز. دخترخاله‌ی جاوید.

نفس دست داد. تماس کوتاه بود، اما سردی کف دست دنیز تا ساعدش دوید:

- خوشوقتم.

دنیز لبخند زد. لبخندی که به چشم‌هایش نرسید:

- منم.

چیمن سرفه‌ی ریزی کرد نفس گفت: بشینید لطفا.

چیمن چپ چپ نفس را نگاه میکرد، حضور دنیز را مخصوصاً نشستن رو مبل ها را لزوم نمیدید، دو زن رو به روی هم نشستند، وسط سالنی که بزرگ بود، عمه سلین پایین آمد و با او سلام و احوالپرسی کرد حال مادرش را پرسید و بعد معذرت خواهی کرد که کمی سرش درد می‌کند و به اتاق می‌رود اما در لحظه آخر که داشت می‌رفت به چیمن اشاره میزند که حواسش به نفس باشد، چیمن سری تکان میدهد و کنار نفس می‌نشیند.

دنیز سر تا پای نفس را نگاه کرد؛ نه مثل زنی که کنجکاو است، مثل کسی که دنبال ترک می‌گردد:

- عجیبه، فکر نمی‌کردم اینقدر… آروم باشی.

نفس اخم نکرد. فقط گفت: مگه شما فکر می‌کردین چطورم؟

دنیز شانه بالا می‌اندازد:

- نمی‌دونم. شاید محکم‌تر. یا حداقل… بی‌تفاوت‌تر.

نفس نفس عمیقی کشید:

- نسبت به چی؟

دنیز کمی سرش را کج کرد:

- نسبت به اتفاقای دورت!

نفس حس کرد زمین زیر پاهایش کمی خالی شد:

- اتفاقات دورم؟ شما از کجا می‌دونی که حواسم نیست؟

دنیز یک قدم جلوتر آمد. حالا صدا پایین‌تر بود، گفت:  شما جاوید رو نمی‌شناسین مثل من.

نفس، نفس عمیقی می‌کشد می‌گوید:

- چیزی باشه جاوید حتماً برام میگه، اگر هم نگفته لازم نمی‌دیده!

این جمله، دقیقاً همان چیزی بود که دنیز منتظرش بود، لبخندش پررنگ‌تر شد:

- عزیزم… من جاوید رو وقتی شناختم که هنوز اسمش جاوید نبود.

نفس خشکش زد، چیمن چشمانش گرد شد، آن دختر نفهم داشت چه میکرد؟ میخواست نقشه های جاوید را نقش برآب کند؟

همزمان گفتند:

- چی؟

- دنیز جون به نظر حالت خوب نیستش بهتره بری استراحت کنی تازه رسیدی!

دنیز انگار از بازی با آنها قدرت می‌برد میخندد و می‌گوید:

- باشه عزیزم.

نفس می‌ایستد:

- من دختر ساده ای هم باشم نفهم نیستم، شما چرا اینو به من می‌گید؟

دنیز شانه بالا می‌اندازد و بلند می‌شود؛

- چون فکر می‌کنم حقته بدونی با کی هم‌خونه شدی.

صدای نفس کمی لرزید:

- نمی‌فهمم.

- دقیقاً، نبایدم بفهمی.

دنیز این «دقیقاً» را طوری گفت که مثل خنجر بود:

- تو نمی‌دونی. و این خطرناکه. امیدوارم وقتی حقیقت نزدیکت می‌شه، فرار نکنی ازش!

چیمن با صدای هشدارگونه ای گفت: دنیز جون حواست هست چی میگی؟ جاوید بفهمه داری با همسرش اینجوری حرف میزنی و چرت و پرت میگی، تضمین نمی‌کنم واکنشش باهات خوب باشه ها، بلاخره پای همسرش وسطه!

صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. جاوید.

نفس یک قدم عقب رفت، فاصله گرفت، دنیز سرش را برگرداند، انگار که هیچ‌چیز نشده!

جاوید وارد شد. نگاهش بین آن دو چرخید.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH

#پارت_بیست_و_هشتم

کنار نفس می‌ایستد که دنیز نفس خصمانه‌ای میکشد:

- همه‌چی خوبه؟

نفس جواب نداد، دنیز لبخند اجتماعی‌اش را زد:

- عالیه. داشتیم آشنا می‌شدیم.

چیمن نگاهی که می‌گفت«آره جون خودت»حواله‌اش کرد جاوید نگاهش روی نفس ماند. چیزی در چهره‌اش درست نبود:

- نفس؟

نفس بالاخره گفت: جانم؟ من… می‌رم بالا جاوید، به شیرین بگو اتاق مهمون‌مون رو آماده کنه.

جاوید جلو آمد:

- صبر کن…

نفس رد شد. سریع، بی‌اینکه نگاه کند و چیمن هم پشت سرش رفت، وقتی صدای پله‌ها محو شد، جاوید برگشت سمت دنیز. نگاهش سرد بود گفت: باهاش چیکار کردی؟

دنیز آرام جواب داد:

- همونی که با همه می‌کنی. داشتم یکم زودتر پرده رو کنار میزدم که نشینه فکرهای واهی بکنه، اما خب دخترعمه جانت نمی‌گذاشت.

جاوید دندان روی هم فشرد:

- دنیز از الان دارم بهت میگم که بهش نزدیک نشو.

دنیز لبخند زد. این بار واقعی‌تر:

- دیر گفتی، مهراب!

و بالا، نفس کنار پنجره ایستاده بود، دستش روی سینه‌اش، با یک سؤال سمج که برای اولین بار واقعاً ترسانده بودش: دنیز کیست و چه میخواهد به او بگوید؟ 

نفس تا آخر شب حرفی نزد. نه سر میز، نه وقتی چیمن خواست با او حرف بزند، نه حتی وقتی صدای قدم‌هایش در راهرو پیچید. ساکت بود، اما آن سکوت از جنس آرامش نبود؛ از جنس جمع شدن چیزی بود که اگر دهان باز می‌کرد، می‌ترکید.

جاوید این سکوت را می‌شناخت. از آن‌هایی بود که خطرناک‌تر از فریادند. وقتی در اتاق بسته شد، نفس پشت به او ایستاده بود. شانه به دست خیره به جایی نامعلوم بود و مشخص بود که حواسش هرجا هست آنجا نیست، آخر مگر می‌شود همه چیز باهم اتفاق بیوفتد و تو حواست باشد؟ بعد از شام که به اتاق آمد برای آرام شدنش با دریا خانم تماس گرفت، دریا خانم از اوضاع نیسان خانم گفت که در مقابل شیمی درمانی ها کم آورده است و موهایش کاملاً ریخته است، نفس ایمان داشت خوب می‌شود. بعد از قطع تماس ذهنش درگیر شد، چگونه در یک ماه این‌همه اتفاق افتاده بود؟ هضم شدنی نبود.

تنها بودند و نیاز نبود به ترکی صحبت کنند، جاوید به فارسی گفت: از ظهر به اینو که دیدمت، یه کلمه هم حرف نزدی.

نفس به خودش آمد بی‌اینکه برگردد او هم جوابش را به فارسی داد، گفت: چیزی برای گفتن نیست که!

جاوید چشمانش را ریز کرد گفت: جدی میگی؟

نفس سرش را تکان میدهد: آره، وقتی که حقیقت نزدیکم بشه معلوم نیست قرار میکنم یا میمونم!

جاوید اخم کرد:

- اونوقت اینو کی بهت گفت؟

نفس نفسش را بیرون داد، شانه را روی میز گذاشت و برگشت. نگاهش مستقیم بود، اما تهش ترک داشت:

- دخترخاله‌ت.

نام دنیز که آمد، فک جاوید سفت شد:

- دنیز؟ چی بهت گفت؟

دنیز بی تفاوت گفت: گفت حقمه که بدونم با کی همخونه شدم، فکر نمی‌کرد انقد آروم باشم نسبت به اتفاقای دورم!

بعد مکث کرد، انگار خودش هم از لحنش جا خورده باشد.:

- گفت تو رو از زمانی شناخته که اسمت جاوید نبود!

جاوید چند قدم جلو آمد:

- نفس—

نفس تندی دستش را بالا می‌آورد و همزمان که میگوید «نه، صبر کن!» او سرجایش می‌ایستد!

این‌بار صدایش لرزید:

من دارم می‌فهمم، به خدا دارم میفهمم ولی فقط… نمی‌دونم که چی واقعیه چی اشتباهه.

جاوید به سمت صندلی میزشان رفت دستش را به پشتی صندلی گرفت و در دست فشار داد:

- اون نفهم یه چیزی پرونده تو چرا جدی میگیری؟

نفس خندید. کوتاه، تلخ:

- می‌دونی چرا؟ چون دخترخالته چون میشناستت مخصوصا از وقتی که اسمت جاوید نبود، این حرف یعنی چی جاوید؟ من بازیچه‌ی دستت شدم آره؟ تو کی هستی جاوید؟

جاوید عصبی می‌گوید:

- نشدی!

نفس به سمتش می‌رود و پشت جاوید سمت پهلویش می‌ایستد:

- شدم، دارم بهت شک میکنم جاوید، اون دادخواست چی بود؟ قضیه‌ی بیمارستان چیه؟

سکوت. همان سکوتی که جواب بود. چشمان نفس را هدف گرفته بود، یکی از ویژگی های نفس این بود که وقتی ناراحت بود گوشه های چشمش آویزان می‌شد، نفس آرام گفت: من دارم حس می‌کنم ابزارم، جاوید. نه همسر، نه حتی شریک. یه سپر.

جاوید نگاهش را از او گرفت: تو سپر و ابزار نیستی.

نفس دستش را بالا می‌برد و به سمت جاوید میگید: اگر اینا نیستم پس چی‌ام؟

جاوید برگشت. نگاهش تیز بود، خسته:

- فعلا همسر و شریک منی، کسی که نمی‌خوام توسط امیرپاشا آسیب ببینه.

نفس با ناباوری گفت: وسط جنگی ام که نمی‌دونم آخرش چی میشه.

جاوید صدایش را بالا می‌برد که نفس چشمانش را می‌بندد و صورتش را جمع می‌کند:

- بس کن نفس!

جاوید با دیدن واکنش نفس، صدايش را پایین آورد، اما فشارش بیشتر شد:

- این جنگ مال همه‌مونه، چه بخوای چه نخوای.

نفس یک قدم عقب رفت، جاوید مکث کرد. همین مکث، کافی بود، نفس چشم‌هایش پر شد، اما نریخت گفت: تو از اول می‌دونستی که امیرپاشا میخواد چیکار کنه نه؟ تو منو تعقیب می‌کردی؟

او را تعقیب می‌کرد؟ آری از وقتی که برای بار دوم پا به ترکیه گذاشته بود، حتی شاید از خیلی قبل تر ها، از همان بچگی‌شان که خانه یکی بودند و هردو خانواده انگار از یک طایفه بودند، صمیمی و شاد، قدرت چه کارها که با آدم نمی‌کند و آدم ها برای قدرت چه کارها که نمی‌کنند، حتی کشتن صمیمی ترین دوست زندگیشان که حکم برادر بزرگتر را داشت!

سه سال بعد اینکه برای بار دوم به ترکیه آمده بود، او را در مهمانی یکی از دوست های نزدیکش که دوست مشترکش با امیرپاشا بود، برای تاسیس شرکتش مهمانی داده بود، دیده بود. به همراه دفنه رفته بود به آن مهمانی، وقتی دوستش او را به آنها معرفی کرد و آنها را به او، با دیدنش جا می‌خورد، او را پیدا کرده بود درحالی که هیچ تلاشی نکرده بود. بزرگ شده بود و خانم همه چی تمام و زیبا، تنها مشکلش این بود که فرهاد پدرش بود. امیرپاشا گویی آن شب احساس خطر کرد که نزدیک آمد و او را نامزد آینده‌ی خود خوانده بود از رفتارهای نفس با او میفهمید که امیرپاشا حرفی که زده فقط از طرف خودش بود و نفس هیچ تمایلی نداشت، و جاوید چقدر تحمل کرد و مشت فشرد تا در فکش خالی نکند.

جاوید آرام گفت: دیده بودمت، کجاش مهم نیست ولی امیرپاشا رو هم میشناختم و میدونستم چه قصد و قرضی داره!

نفس خواست جواب بدهد که قبلش جاوید نفس عمیقی کشید و انگار تصمیمی گرفت که دوستش نداشت:

گوش کن. ما یه توافق داشتیم، مگه نه؟

نفس خیره نگاهش کرد، جاوید شمرده گفت: شش ماه، فقط بیا شیش ماه همدیگه رو تحمل کنیم و همه چی بعد اون شیش ماه تموم میشه، نه تو به من کاری داشته باش نه من کاری به تو دارم باشه؟ ولی هرجا که لازم باشه هستم و ازت دفاع و حمایت می‌کنم خب؟

قلب نفس فرو ریخت:

- الان وقتش نیست اینو بکشی وسط!

جاوید جلوتر آمد:

- اتفاقاً دقیقاً الان وقتشه.

دستش را بالا آورد، انگار خطی بکشد.

شش ماه. نه کمتر، نه بیشتر. قرار نبود تو فکر کنی این زندگیه، این عشقِ، این آینده‌ست!

نفس با صدای خفه گفت: مشخصه که بهش فکر نمیکنم، مگه مریضم برا چیزی که امروز فردایی هستش فکر کنم و دل ببندم!

جاوید نگاهش را در چشم‌های او قفل کرد:

- در مقابل امیرپاشا وظیفم حفاظته!

نفس:

- از کی؟

جاوید:

- از تو.

نفس بغضش را قورت داد؛

- و بعدش؟

جاوید بدون مکث:

- بعدش، همه‌چی تموم می‌شه.

این جمله مثل سیلی روی صورت نفس می‌خورد، چند ثانیه طول کشید تا بتواند نفس بکشد، جاوید صدایش پایین‌تر آمد:

برات راحت نیست. ولی لازمه.

نفس سرش را تکان داد، انگار چیزی را پذیرفته باشد، اما نه با دل:

- پس توعم یه کاری کن، دادگاه رو پیگیری نکن خودم پیگیری می‌کنم و کاراش و انجام میدم. تو نیاز نیست دروغ بگی اونوقت.

جاوید سکوت کرد، نفس خندید؛ این‌بار شکست‌خورده گفت:

- می‌دونی بدترین قسمتش چیه؟

جاوید چیزی نگفت:

- اینکه یه لحظه… فقط یه لحظه، داشتم ف... هیچی ولش کن.

جاوید پلک زد، سریع گفت:

- نکن.

نفس تیز نگاهش می‌کند و می‌گوید: چی رو نکنم؟

جاوید:

- حرفت و نصفه ول نکن!

این را محکم گفت. خشن‌تر از همیشه نفس پوزخندی زد:

- میکنم، چون اینجا اگه کسی امید داشته باشه و چیزی رو بخواد، همون اول می‌شکنه.

نفس نگاهش کرد؛ طولانی، دقیق:

-تو هم قبلا شکستی، جاوید؟

جاوید جواب نداد، نفس آرام گفت: پس بدون… من شش ماه رو تحمل می‌کنم. اما از همین الان، فاصله‌مو نگه می‌دارم.

جاوید دندان روی هم فشرد:

- باید بکنی چون این فاصله به نفعته. اون موقع ست که همه چی تموم میشه.

نفس به سمت سرویس رفت و در را باز کرد زیر لب«امیدوارم»ی زمزمه می‌کند و در که بسته شد، جاوید همان‌جا می‌ایستد، برای اولین بار، جمله‌ی «همه‌چی تموم می‌شه»، بیشتر از نفس، خودش را زخمی کرده بود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH

#پارت_بیست_و_نهم

نفس چند ثانیه بعد از بسته شدن در، تکیه داد به سرامیک سرد. آب را باز کرد، مشت‌هایش را زیر شیر گرفت؛ انگار می‌خواست داغیِ سینه‌اش را خاموش کند. آینه روبه‌رویش تصویر زنی را نشان می‌داد که چشم‌هایش سرخ بود، اما تصمیمش شفاف.

آب را از می‌کند سه مشت پر آب به صورتش می‌زند و خشک می‌کند، داغی اش از سر عصبانیت و خشم کم نشده بود آب را بست و بیرون آمد که دید جاوید حوله به دست از کنارش رد می‌شود، نفس بعد از بسته شدن درِ سرویس، چند ثانیه همان‌جا ایستاد. صدای خفیف آب می‌آمد، اما ذهنش جای دیگری بود. آینه تصویر زنی را نشان می‌داد که چشم‌هایش خسته بود، نه اشکی، نه نمایشی؛ فقط تصمیم.

لباسش را عوض کرد؛ تی‌شرت سفید ساده‌ی یقه‌گرد، شلوار جین تیره، کت نازک مشکی که تا روی ران می‌آمد. موهایش را دم‌اسبی پایین بست. اسنیکر سفید پایش کرد. کیف کراس کوچکش را انداخت روی شانه؛ گوشی، کارت، کلید. در را آرام باز کرد. صدای دوش هنوز می‌آمد؛ جاوید داخل بود. خانه ساکت بود. پله‌ها را بی‌صدا پایین رفت، درِ ورودی را باز کرد و با نسیم خنک شبانه‌ی مدیترانه، از خانه بیرون زد. در بسته شد. حدود یک ربع بعد، جاوید از حمام و سرویس بیرون آمد. حوله را کنار گذاشت و گفت:

- نفس؟

جوابی نیامد. نگاهش اتاق را گشت. چیزی جابه‌جا نشده بود، اما چیزی کم بود انگار. اول فکر کرد رفته آشپزخانه. لباس تنش کرد و پشت لپ تاپ نشست، صبر کرد. طول کشید. دلش آشوب شد. رفت سمت اتاق چیمن و در زد:

- جاوید! 

جاوید بدون معطلی گفت:

- نفس پیش توئه؟

چیمن سرش را بالا آورد:

- نه… مگه تو اتاق تون نیست؟

جاوید جواب نداد. برگشت. مستقیم رفت اتاق خودش. سریع لباس پوشید؛ تی‌شرت مشکی ساده، شلوار جین تیره، کت چرمی سبک. ساعتش را بست. موبایل، کیف پول، سوییچش را برمیدارد و از اتاق بیرون می‌رود، چیمن در راهرو ایستاده بود با دیدنش کوتاه گفت: فعلاً کسی نفهمه نفس خونه نیست. اگه پرسیدن، بگو خوابه.

و قبل از اینکه چیمن چیزی بپرسد، بیرون رفت. شبِ فتحیه زنده بود؛ کافه‌های ساحلی، موسیقی‌های دور، نورهای گرم. جاوید سوار ماشین شد. اسم نفس روی صفحه افتاد. زنگ خورد. بی‌پاسخ. دوباره. هیچ.

حرکت کرد. از کنار مارینا، از خیابان‌های باریک، از جاهایی که می‌دانست نفس گاهی می‌ایستد و به دریا خیره می‌شود. با دندان‌های روی هم فشرده، زیر لب گفت: کجایی آخه تو بچه؟

اما شهر جواب نمی‌داد. فقط شب بود و صدای دورِ دریا.

چراغ‌های بندر فتحیه روی آب می‌لرزیدند. نفس روی صندلی چوبی صافِ لبِ بندر نشسته بود؛ همان‌هایی که رو به دریا ردیف شده‌اند و شب‌ها شاهدِ آدم‌هایی می‌شوند که حرف‌هایشان را به آب می‌سپارند. زانوهایش را به هم چسبانده بود، دست‌هایش روی ران‌هایش بی‌حرکت مانده بودند و نگاهش، خیره و گم، روی سطح تاریک دریا سر می‌خورد. موج‌ها آرام می‌آمدند و می‌رفتند؛ بی‌خبر از دلِ زنی که داشت ذره‌ذره فرو می‌ریخت.

گریه‌اش بی‌صدا شروع شد. آرام، کنترل‌شده، از آن گریه‌هایی که آدم هنوز دارد خودش را نگه می‌دارد. اشک‌ها بی‌آنکه هق‌هقی راه بیندازند، از گوشه‌ی چشمش سُر می‌خوردند و روی گونه‌هایش می‌نشستند. نفس پلک نزد. حتی دست نبرد که پاکشان کند. انگار حق داشتند باشند. در ذهنش سؤال‌ها یکی‌یکی قد می‌کشیدند. چه شد که روزگارش این‌گونه شد؟ کِی، کجا، در کدام پیچِ زندگی، همه‌چیز از دستش در رفت؟

او فقط می‌خواست راحت زندگی کند. همین. نه بیشتر. نه قهرمان باشد، نه قربانی. اما هرچه بیشتر تلاش کرده بود، انگار زندگی بیشتر مشت‌هایش را گره کرده بود. از همان بچگی… از همان روزهایی که دوستانش یکی‌یکی از کنارش رفتند؛ بعضی با مرگ، بعضی با فاصله، بعضی با خیانتِ زمان. هنوز داغِ آن فقدان‌ها کامل سرد نشده بود که حالا، این زندگیِ پرتنش، هر روز با شکل تازه‌ای روبه‌رویش می‌ایستاد. امنیتی که هیچ‌وقت واقعی نشد. آرامشی که همیشه موقتی بود. چرا هیچ‌چیز برای او ساده نمی‌مانْد؟ لب‌هایش لرزید. نفس کشید، اما هوا به ریه‌هایش نرسید. بغضی که از سینه بالا می‌آمد، سنگین‌تر از آن بود که باز هم نگهش دارد.

آن‌طرف‌تر، جاوید ماشین را بی‌صدا نگه داشت. پیاده شد. قدم‌هایش آهسته بود، محتاط؛ انگار می‌ترسید صدای قدم‌هایش چیزی را در او بشکند. چند متر دورتر ایستاد. نه آن‌قدر نزدیک که مزاحم باشد، نه آن‌قدر دور که نبیند. صدای نفس را شنید. نه گریه، نه هق‌هق؛ زمزمه‌هایی گسسته، حرف‌هایی که بیشتر به خودش گفته می‌شد تا به دنیا. کلماتی نامفهوم، اما پر از خستگی. همان‌جا ایستاد. گوش داد. و چیزی در درونش فرو ریخت. چشم‌های جاوید پر شد. از آن اشک‌هایی که مردها سال‌ها نگه می‌دارند، تا جایی که دیگر جا ندارند. دردِ نفس، با دردِ خودش قاطی شد؛ مرزی میانشان نماند. وقتی اولین قطره از چشمش جدا شد، درست همان لحظه بود که نفس دیگر نتوانست.

گریه‌اش شکست، شدید و بی‌پرده، صدایش بلند شد و بعد… فریادی از ته دل از اعماق وجود بلند شد، فریادی که از عمقِ سال‌ها فشار می‌آمد؛ از تمامِ «نشد»ها، از تمامِ «تحمل کن»ها، از تمامِ وقت‌هایی که قوی مانده بود چون مجبور بود. شانه‌هایش می‌لرزید، دست‌هایش به لبه‌ی صندلی چنگ زد و فریادش در شبِ بندر پیچید. جاوید همان‌جا ایستاد. نزدیک‌تر نرفت. فقط ایستاد و اشک ریخت، برای او، برای خودش، برای هر دو نفری که وسطِ این بازیِ نابرابر، بیش از حد زخم خورده بودند.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH

#پارت_سی‌ام

جاوید اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد. نفس عمیقی کشید؛ برای آرام شدن، برای ایستادن. بعد آرام جلو رفت. قدم‌هایش این‌بار تردید نداشتند، کنار نفس ایستاد، مکثی کوتاه کرد، و بعد روی صندلی چوبی کنارش نشست؛ نه چسبیده، نه دور. فاصله‌ای محترمانه و پر از احتیاط. مدتی هیچ‌کدام حرف نزدند فقط صدای دریا بود که بینشان نفس می‌کشید. گریه‌ی نفس کم‌کم از فریاد افتاد به هق‌هق‌های بریده‌بریده. جاوید نگاهش را به روبه‌رو دوخت؛ به تاریکی آب، به خط لرزان نورها، آرام گفت: وقتی بچه بودم… مامانم یه جمله داشت که هر وقت می‌ترسیدم، تکرارش می‌کرد.

مکث کرد، انگار هنوز خودش هم داشت وزن کلمات را می‌سنجید:

- می‌گفت «تا وقتی خدا رو داری، کم نمیاری جاوید. حتی وقتی همه‌چی ازت گرفته می‌شه، بدون یه چیزی هست که به صلاحته… فقط هنوز نمی‌بینیش.»

نفس نفس عمیقی کشید. نگاهش هنوز به دریا بود، اما گوش می‌داد. اشک‌ها آرام‌تر می‌آمدند. جاوید ادامه داد:

- می‌گفت بعضی آدما… حتی وقتی قراره هی از هم دور بشن، مسیرشون به هم وصله. تقدیرشون یه‌جوری نوشته شده که هرچی می‌دَوند و از هم فاصله بگیرن، باز سر یه پیچ یکی می‌رسه به همون نقطه.

صدایش لرزید، اما نشکست:

- می‌گفت شاید قرار نیست همیشه کنار هم باشن… اما جدا شدنشون هم، بخشی از همون مسیره.

نفس پلکی زد، یک قطره اشک از نوک مژه‌اش افتاد، آرام گفت: پس چرا این‌قدر سخته؟

جاوید سرش را پایین انداخت:

- شاید چون اگه سخت نبود، مهم هم نبود.

سکوت دوباره بینشان نشست؛ این‌بار نه خفه‌کننده، نه وحشی، سکوتی که می‌شد در آن نفس کشید. موجی جلو آمد و برگشت. نفس دستش را مشت کرد، بعد آرام بازش کرد؛ انگار چیزی را رها می‌کرد:

- من خسته‌ام، جاوید… از قوی بودن.

جاوید نگاهش را دزدید، تا اشک‌های تازه دیده نشوند:

- می‌دونم. بعضی وقتا ایمان هم خسته می‌شه… اما نمی‌ره.

نفس سرش را کمی چرخاند، نیم‌رخش رو به او:

-اگه تقدیر نوشته شده… چرا انقدر داریم می‌جنگیم؟

جاوید آهسته جواب داد:

- شاید چون جنگیدن هم جزوشه.

باد خنکی از سمت دریا گذشت. شانه‌های نفس لرزید، اما این‌بار از سرما. جاوید بی‌آنکه نگاهش کند، کت را از تنش درآورد و آرام روی شانه‌های او انداخت.

- امشب… به هیچی فکر نکن، باشه؟ نه تصمیم، نه قول. فقط نفس بکش و نفس باش.

نفس چشم‌هایش را بست. سرش را کمی به پشتی صندلی تکیه داد. گریه‌اش بالاخره آرام گرفت؛ نه تمام، اما مهار شده، دریا همان‌جا بود.

و آن دو، میان تقدیر و فاصله، کنار هم نشسته بودند. شب، چادر مشکی قواره بزرگ خودش را روی بندر پهن کرده بود. چراغ‌ها لرزان روی آب افتاده بودند و باد، نرم و خنک، از لابه‌لای موهای مواج نفس رد می‌شد و به حرکت در می‌آورد. نفس و جاوید بی‌هیچ حرفی خیره مانده بودند به حرکت آرام موج‌ها؛ سکوتی که دیگر آزار نمی‌داد، فقط بود. خستگیِ انباشته‌ی هر دو، کم‌کم سنگین‌تر از افکارشان شد و پلک‌ها بی‌اجازه فرو افتادند. سپیده که زد، هوا رنگ عوض کرد. رنگی بینِ آبی و نارنجی و خاکستری داشت؛ رنگِ چیزهایی که قرار نیست اسم داشته باشند. جاوید با اولین نسیم بیدار شد. نه با صدا، نه با تکان؛ با همان حسِ آشنای هوشیاری که سال‌ها بود خوابِ سبک را به او تحمیل کرده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چرا شانه‌اش سنگین است.

سرش را تکان نداد. فقط چشم‌هایش را پایین آورد. نفس سرش را روی شانه‌ی او گذاشته بود و خوابیده بود؛ عمیق، بی‌دفاع، آن‌قدر آرام که انگار تمامِ شب را گریه نکرده، انگار دنیا برای چند ساعت دست از سرش برداشته است. نفس‌هایش منظم بود، آرام، انگار برای اولین بار مدتی بود که جنگی در سینه‌اش نبود، لبخند محو کوچکی روی لبانش می‌نشیند، موهایش روی آستین جاوید پخش شده بود و نفس‌هایش منظم بالا و پایین می‌رفت. کتش هنوز روی شانه‌هایش بود؛ همان کتِ دیشب، که حالا بیشتر شبیه پناه شده بود تا لباس.

جاوید تکان نخورد. حتی نفسش را هم آهسته‌تر کرد، مبادا بیدارش کند. نگاهش را به روبه‌رو دوخت، اما تمام حواسش به وزنِ سبکِ سرِ نفس روی شانه‌اش بود؛ وزنی که عجیب، هم سنگین بود هم دلگرم‌کننده. اسمش را صدا نزد. حقِ این خواب، بیش از هر حرفی بود که می‌شد گفت. فقط همان‌طور ماند؛ نگهبانِ سکوت، در روشناییِ کم‌جانِ صبحِ فتحیه. آن‌قدر آرام نفس می‌کشید انگار هر حرکت کوچکی می‌توانست این تعادل شکننده را به هم بزند. دریا روبه‌رویشان آرام می‌جنبید. قایق‌ها تکان‌های خفیف می‌خوردند و صدای طناب‌ها، نرم و کش‌دار، در هوا می‌پیچید. صبحِ بندر داشت بیدار می‌شد، بی‌آنکه بداند دو نفر روی یک صندلی چوبی، وسطِ جنگِ زندگی، برای چند ساعت آتش‌بس کردند. جاوید به یاد آورد آخرین باری که کسی این‌قدر بی‌هوا به او تکیه داده بود، چه‌قدر دور بود. سال‌ها؟ شاید هم هیچ‌وقت. نفس همیشه ایستاده بود؛ حتی وقتی می‌شکست. حالا اما، خوابیده بود. روی شانه‌ی او. اسمش را نگفت. حتی در ذهنش هم صداش نزد. حقِ این خواب، سنگین‌تر از کنجکاویِ بیدار شدنش بود. فکر کرد اگر بیدار شود، دوباره همان دیوارها بالا می‌آیند. دوباره فاصله‌ها سر جای خودشان می‌ایستند. دوباره شش ماه، دوباره قرارداد، دوباره جنگ، دوباره دو وجه بودن خودش، پس ماند. خورشید کمی بالاتر آمد. نور روی گونه‌ی نیم رخ چپ نفس می‌افتد، پلک‌هایش تکان خوردند، اما باز نشدند. جاوید ناخودآگاه شانه‌اش را کمی ثابت‌تر نگه داشت، انگار می‌خواست بگوید: «باش… هنوز امنی.»

در ذهنش صدای مادرش پیچید؛ همان جمله‌ی قدیمی: «تا وقتی خدا رو داری، کم نمیاری.»

شاید این هم یکی از همان «چیزهایی» بود که قرار بود به صلاحشان باشد، حتی اگر شکلش دردناک بود. جاوید به آینده فکر نکرد. به بعد از شش ماه هم نه. فقط به همین لحظه فکر کرد؛ به وزنِ سرِ نفس، به صدای دریا، به صبحی که بی‌اجازه آمده بود و چیزی شبیه آرامش در خواب را از آن‌ها گرفته بود. دستش را بالا نیاورد. لمس نکرد. فقط همان‌جا نشست؛ تکیه‌گاهِ بی‌ادعا، نگهبانِ خوابِ زنی که دنیا زیادی از او خواسته بود و توقع داشت، و فتحیه، آرام و بی‌طرف، شاهدِ این سکوت ماند.

#پارت_سی_و_یکم

نفس با تکانِ خفیفی بیدار شد. نه از صدا، نه از نور؛ باد خنک پیچیده در موهایش و روی صورتش. بوی دریا، صدای آرام آب، نسیم خنکی که لای موهایش می‌پیچید… و بعد، سنگینیِ شانه‌ای که زیر گونه‌اش بود. نفس عمیقی کشید بوی ادکلن دیویدف چمپیون زیر مشماش چرخید، تازگی ها این بو را عجیب دوست داشت و برایش تازگی داشت، سرش را بالا آورد و به او خیره شد چشم‌هایش هنوز خواب‌آلود بود، جاوید سرش را به پایین خم کرد و در نظرش آمد که شبیه گربه‌ی ملوس اما چموشی شده بود که دنیا برایش خواب های ناجوانمردانه دیده بود، چندین ثانیه به عسلی تیره و روشنش نگاه کرد، طول کشید تا بفهمد کجاست اما وقتی وضعیت را فهمید، گونه‌هایش داغ شد. به سرعت نشست، انگار یک چیز آهنی و داغ را روی صورتش گذاشته باشند و سوزانده باشدش. از فرط دست پاچگی دست برد موهایش را جمع کند، بی‌قرار، آشفته:

- من… ببخشید… نفهمیدم چجوری‌ خوابم برد.

صدایش پایین بود، شکسته، آمیخته به خجالت. نگاهش را از جاوید دزدید؛ انگار می‌ترسید اگر چشم در چشمش شود، چیزی لو برود که قرار نبود دیده شود. جاوید تکان نخورده بود. فقط آرام‌تر از شب قبل نفس می‌کشید. نگاهش روی دریا ماند و با همان لحنِ آهسته گفت: اشکالی نداشت.

نفس مکث کرد. دست‌هایش را روی زانوهایش فشرد. هنوز نمی‌دانست کجا بگذاردشان. قلبش تند می‌زد؛ نه از ترس، از غافلگیری:

- نمی‌خواستم… واقعاً حواسم نبود.

جاوید سرش را کمی چرخاند. نه آن‌قدر که خیره شود:

- می‌دونم.

سکوت دوباره برگشت، اما این‌بار جنسش فرق داشت. نفس جرئت کرد نگاه کند. جاوید هنوز همان‌طور نشسته بود؛ انگار آن لحظه‌ی خواب، نه سوءاستفاده‌ای داشت، نه توقعی ساخته بود. فقط گذشته بود.

نفس آهسته گفت: تو چرا وقتی بیدار شدی، بیدارم نکردی؟

جاوید مکث کوتاهی کرد. بعد گفت: چون آروم بودی.

این جمله، ساده بود؛ اما چیزی در دل نفس تکان خورد. پلک زد. نفس عمیقی کشید و نگاهش را دوباره به بندر دوخت. خجالتش کم‌کم نشست، جایش را به احساسی نامعلوم داد؛ چیزی بینِ امنیت و سردرگمی. باد صبحگاهی موهایش را تکان داد. نفس کتش را روی شانه‌هایش جمع‌تر کرد و زیر لب گفت: اذیت شدی، ببخشید.

جاوید آرام جواب داد: 

- نشدم.

و برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند. آن شوکِ کوچک، جایش را به آگاهیِ تازه‌ای می‌داد؛ آگاهیِ اینکه بعضی نزدیکی‌ها، حتی ناخواسته، امن و بی‌خطرند. کم‌کم هر دو از جا بلند شدند. چوبِ صندلی با ناله‌ی کوتاهی زیر وزنشان صدا داد. نفس کت را از روی شانه‌اش مرتب کرد و یک قدم از جاوید فاصله گرفت؛ همان فاصله‌ی محتاطانه‌ای که انگار حالا دیگر آگاهانه انتخاب می‌شد. جاوید هم ایستاد، کش‌وقوسی کوتاه به شانه‌اش داد و نگاهش را از دریا کند. وقتِ رفتن بود؛ بازگشت به جایی که همه‌چیز دوباره سؤال داشت. چند قدمی بیشتر نرفته بودند که گوشیِ جاوید لرزید. اسمِ چیمن روی صفحه افتاد. مکث کرد، بعد تماس را جواب داد:

- الو؟

صدای چیمن مضطرب بود:

- جاوید آقا چه عجب هرچی زنگ میزدم جواب نمی‌دادی دلم هزار راه رفت از نگرانی… چیشد؟ نفس رو پیدا کردی؟

جاوید نیم‌نگاهی به نفس انداخت؛ ایستاده بود و به قایق‌های بندر خیره شده بود، انگار می‌خواست خودش را جمع‌وجور کند:

- آره، پیداش کردم.

چند ثانیه سکوت آن‌طرف خط:

- خوبه… خدا رو شکر. کجایین؟

نفس داخل ماشین نشست قبل اینکه داخل ماشین بنشیند پرسید: کسی چیزی فهمید؟

چیمن مکث کرد. صدایش پایین‌تر آمد:

- آره. وقتی صبح شد و دیدن هیچ‌کدومتون خونه نیستین، فهمیدن یه خبری هست. مامان یکم مشکوک شد نکنه مثلا بین شما دوتا اتفاقی، چیزی افتاده باشه براش گفتم که تو خودتم نمی‌دونستی کجاست رفتی دنبالش… حالا بقیه هم می‌دونن دیشب پیش هم نبودین.

جاوید پلک زد. نگاهش کوتاه روی نفس لغزید. سنگینیِ جمله نشست تهِ سینه‌اش:

- چیزی نگفتن؟

چیمن:

- فعلاً نه، ولی سؤال زیاده. بهتره زودتر برگردین. راستی امروز نفس دادگاه داره ها!

جاوید نفسش را آهسته بیرون داد: 

- باشه. میایم.

تماس قطع شد. گوشی را پایین آورد. چند ثانیه هیچ نگفت و بعد داخل ماشین می‌شود گفت: امروز دادگاه داری؟

نفس سر تکان داد:

- آره وکیلم الان تماس گرفت گفت ساعت ده و نیم منتظرمه دم دادگاه.

جاوید سر تکان میدهد ماشین را روشن میکند و بعد از خواباندن دستی ماشین حرکت می‌کند:

- خوبه منم میام.

نفس به تندی برمی‌گردد سمتش:

- نه کجا بیای؟ امیرپاشا دنبال شر میگرده جاوید ولش کن.

جاوید بدون اینکه به حرفش گوش بدهد میگوید: چیزی دادی به وکیلت؟ مدارک و این چیزا رو میگم.

نفس تکیه می‌دهد به صندلی و نگاهش را به رو به رو می‌دهد:

- مدارک ها رو دیروز فرستادم برا وکیلم که اگر نیاز باشه ارائه بده‌. من نمی‌فهمم چرا این کار رو کرده. وقتی من جواب مثبت نداده باشم و فرار کردم از سر سفره‌ی عقد یعنی همه چی منطفی هستش دیگه. این آدم اصلا منو دوست نداره که بگم آره عاشقمه و داره از دیوونگی این کار رو می‌کنه.

جاوید فرمان را می‌چرخاند:

- از کجا معلوم شاید باشه!

نفس یکه میخورد، به این موضوع فکر نکرده بود که شاید باشد، اما خب او را هم می‌شناخت:

- جاوید من امیرپاشا رو خوب میشناسم چندساله همکار باباست و از همون نوجوونی که کارش و شروع کرده تو خونه ما رفت و آمد داشته، مشخصه که نمیتونه همچین چیزی باشه، اصلا شاید همین چیزا باعث شده سو استفاده کنه از بابا، بابای ساده‌ی من!

جاوید پوزخندی میزند:

- نفس خانم بزار یه چیزی رو از الان بهت بگم، هیچ وقت فکر نکن که همه خوبن و بی عیب هستند یا همه ساده هستند. نه اینجوری نیست، همه گرگ درون دارن. باید خیلی شانس بیاری که توعم مثل اونا نشی یا اصلا نباشی.

نفس در فکر فرو رفت، آری چرا به این فکر نکرده بود؟ دو رویی و بد بودن در ذات همه بود و حالا یکسری ها از آن استفاده میکردند و یکسری ها هم نه!

و حالا خبری تازه نبود، فقط واقعیت بود. بندر پشت سرشان جا می‌ماند، با صندلیِ چوبیِ خالی‌ای که شاهدِ شبی بود که قرار نبود خیلی‌ها از آن باخبر شوند.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH

#پارت_سی_و_دوم

صدای موتور قایق‌ها دور می‌شد و خیابان‌های اطراف بندر کم‌کم جای خودشان را به کوچه‌های خلوت‌تر می‌دادند. مسیر بازگشت، ساکت‌تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتند. نه از آن سکوت‌های سنگینِ شب قبل؛ از جنس احتیاط. شهر بیدار شده بود؛ کافه‌ها کرکره‌ها را بالا می‌دادند، آدم‌ها با لیوان‌های کاغذی قهوه از کنارشان رد می‌شدند. زندگی، بی‌وقفه. نفس شیشه را پایین داد. باد صبحگاهی صورتش را نوازش کرد. حس می‌کرد اگر پنجره بسته بماند، خفه می‌شود. جاوید چیزی نگفت. گذاشت. به خانه رسیده بودند و از ماشین پیاده شدند، نفس کنار جاوید راه می‌رفت، نگاهش به زمین، قدم‌هایش شمرده. جاوید بی‌آنکه نگاهش کند، گفت:

- اگه خواستی توی دادگاه، جلوشون من حرف می‌زنم.

نفس مکث کوتاهی کرد:

- نه. لازم نیست.

و بعد، آرام‌تر:

- خودم بلدم چی بگم.

و با کمی مکث گفت:

- جاوید…

او نگاهش می‌کند که نفس ادامه می‌دهد:

- برای دیشب…

نفس جمله را قورت داد:

- ممنونم.

جاوید لبخند نزد. فقط سرش را تکان داد:

- از سر وظیفه نبود، خودم خواستم.

رک بودن از خصلت های او بود. در خانه که باز شد، فضا تغییر کرد. سکوتِ عادی نبود؛ از آن سکوت‌ هایی که خبر می‌دهند همه منتظرند. چیمن در سالن ایستاده بود. نگاهش اول روی نفس نشست، بعد روی جاوید، اما به طرف نفس رفت و او را در آغوش کشید، نفس لبخندی میزند و دستش پشت کمر چیمن می‌کشد برای راحت کردن خیالش:

- حالت خوبه؟

نفس آرام زمزمه کرد:

- خوبیم.

عمه سلین از آشپزخانه بیرون آمد. چشم‌هایش روی صورت جاوید مکث کرد؛ بیشتر از حد معمول. اما چیزی نپرسید. فقط گفت: سرتون سلامت.

دنیز اما حسادت زیر پوستی‌اش را نمی‌دانست کجا بیرون بریزد. همه سر میز نشستند. فنجان‌ها جابه‌جا شد، قاشق‌ها صدا دادند. سؤال‌ها در هوا معلق بودند. نفس لقمه‌ای کوچک برداشت، نتوانست بخورد. عمه با اجازه ای می‌گوید و از پشت میز بلند می‌شود و به بالا می‌رود، بالاخره چیمن سکوت را شکست:

- نفس دادگاهت و یادت نره.

نفس سرش را بالا آورد. نگاهش ثابت بود، صدایش آرام:

- حواسم هست، ساعت ده دارم.

کسی چیزی نگفت. فقط نگاه‌ها ردوبدل شد. جاوید فهمید: این شروعِ مرحله‌ی تازه‌ای بود. جایی که دیگر هیچ‌چیز دقیقاً مثل قبل نمی‌ماند. و نفس، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد شاید لازم نیست همه‌چیز را توضیح بدهد تا حق داشته باشد نفس بکشد. دنیز با افاده‌ی در رفتارش از پشت میز بلند شد و گفت: جاوید کارت دارم، بالا دم در اتاقت منتظرتم.

جاوید بدون اینکه او را نگاه کند لقمه‌ای که گرفته بود را به طرف نفس گرفت و گفت: اونجا واینستا، برو اتاق خودت میام ببینم چیکار داری.

اصلان برای اینکه نخندد لب روی هم می‌فشارد و سرفه‌ی مصنوعی می‌کند وقتی چیمن و نفس یکه خورده را می‌بینند که او را نگاه می‌کنند، برای اینکه جلوی خنده‌اش را بگیرد کف دستش را روی دهانش می‌گذارد، والله حق هم داشتند، جاوید برای نفس لقمه گرفته بود؟ از عجایب دوران خودشان بود. انگاری زن گرفتن جاوید رویش زیادی اثر داشت یا اینکه از پا قدم دنیز او اینگونه رفتار می‌کرد. دنیز را انگار آتش زده باشند مشت دستانش آنقدر سفت بود که به سفیدی می‌زد و صورتش کبود شده بود. با حرص به طرف پله ها می‌رود و از آن بالا می‌رود‌. نفس لقمه را از دست او گرفت و در دهانش گذاشت و یک جرعه از چای‌اش خورد.

چیمن ابرو بالا می‌دهد و کمی سرش را به طرف راست می‌چرخاند و اصلان را نگاه می‌کند، اصلان ریز می‌خندد، نفس با گفتن «من میرم اتاقم» بلند می‌شود و می‌رود.

اصلان تند می‌گوید: داداش وقتی می‌خواین برید دادگاه منم میام.

جاوید سرش را تکان می‌دهد:

- بیا بعدش میریم شرکت. چیمن تو بعد از صبحانه برو شرکت تا ما بیایم دنیز هم ببر تو خونه نمونه.

چیمن دهن کج می‌کند:

- حتماً باید اینو بندازی به جون من؟

جاوید:

- آمار امیرپاشا رو درآورده ازش بپرس ببین چی می‌دونه بگو جاوید بهم گفته بپرسم برای فکر هایی که داره.

چیمن سرش به اجبار تکان می‌دهد و به مرور او هم می‌رود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH

#پارت_سی_و_سوم

جاوید و اصلان هم بلند شدند پله ها را بالا که می‌رفتند اصلان گفت: الان میری اتاق دنیز؟

جاوید «نچ» تحویلش می‌دهد:

- برو کارات و بکن نه و نیم بریم سمت دادگاه.

اصلان «باشه»ای می‌گوید و راه‌شان از هم جدا می‌شود جاوید وارد اتاق می‌شود، باز هم بدون در زدن!

نفس با تلفن حرف می‌زد و از مخاطبش مشخص بود دفنه است، قبل آمدن جاوید گزارش شرح حال شب قبل را داده بود و دفنه را حسابی متعجب کرده بود و با هر جمله ای که نفس می‌گفت یک «نه!» کش دار می‌گفت. حالا داشتند درمورد دادگاه حرف می‌زدند قرار بود او هم با نفس برود و داشتند هماهنگی ها را انجام می‌دادند جاوید از داخل کمدش کت شلوار آبی نفتی تیره و پیراهن مردانه‌ی آبی نفتی روشنش را برداشت دستش به پایی لباسش می‌رود خواست لباسش را در بیاورد که نفس تندی به پشت چرخید، جاوید نیشخند میزند و لباسش را تعویض می‌کند بعد از تعویض به سمت میزشان که نفس پشت به او ایستاده می‌رود دستش را از کنار نفس رد میکند و نفس با تصور اینکه او لباسش را هنوز تعویض نکرده کمی کنار می‌کشد اما با دیدن دستش و آستین کت او که به سمت ادکلنش می‌رود خیالش راحت می‌شود جاوید پوزخندی میزند و ادکلن دیویدف چمپیون‌اش را برمی‌دارد نفس چپ چپ نگاهش می‌کند و رو برمیگرداند.

بعد از نیم ساعت کارهایشان را کردند و از اتاق بیرون زدند و چیمن با دلی مضطرب آنها را راهی کرد. در اوایل بهار مشخص نبود که هوا سرد بود یا نفس از سر استرس یخ کرده بود. اصلان ماشین را پارک کرد و پیاده شدند وکیلش سر پله های دادگاه ایستاده بود نزدیکش رفتند و سلام علیک کردند و نفس با او دست داد وکلیش دختری تپل اما فرز و کاربلدی بود چشم و ابروی عسلی، گونه ی پری داشت، بینی اش عملی بود لبانش صورتی کوچک، موهای بلند شلاقی که همیشه بافته دیده میشد. تیپش کت شلوار نوک مدادی اداری بود با پاشنه بلند بود و اصلان در عجب ماند که یک دختر به تپلی میرا چگونه پاشنه بلند پایش بود!

پله ها را بالا میروند. سالن دادگاه، با پنجره‌های بلندش که نور پررنگ صبح را به داخل می‌ریخت، پر از صندلی‌هایی بود که مراجعان متفاوتی روی آن نشسته بودند. سمت راستش جاوید و سمت چپش اصلان و سمت چپ اصلان هم میرا ایستاده بود وارد شدند؛ قدم‌هایش محکم اما دستانش لرزان بودند. کت مشکی کوتاهی به همراه شلوار راسته نوک مدادی پوشیده بود، کفش پاشنه بلند ورنی مشکی پایش بود کیف کوچک دستی‌اش را محکم در دست گرفته بود. چشم‌هایش آرام، اما گوشه‌شان از اضطراب پر بود، در دلش انگار رخت میشستند. امیرپاشا به همراه وکیلش روی صندلی فلزی نشسته بود، با نگاهی مسخره و برنده و پرونده‌ای که در دست وکیلش بود نشسته بود، صفحه‌هایش پر از ادعاهای رسمی علیه نفس. دقایقی بعد نوبتشان میشود و در سالن حاضر میشوند. 

جاوید همانجا در بین چند نفری که حاضر بودند نشسته بود؛ نگاهش تیز و آماده بود روی امیرپاشا بود. اوضاع سنگین بود. چشمانش خیره به پرونده‌ای که روی میز قاضی رفت شد، پرونده ای که پر از ادعاهایی علیه نفس مانند خیانت، فریب، ازدواج صوری و اجبار جاوید برای ازدواج نفس با او.

نفس در جایگاه متهم ایستاده بود و امیرپاشا در جایگاه شاکی و وکیل هایشان کنارشان ایستاده بود. قاضی، مردی میانسال با ریش کوتاه و عینک ضخیم، پرونده را نگاه کرد و بعد دستور داد که به جلو برود و در چایگاه بایستد. نفس در جابیگاه ایستاد قاضی از بالای عینکش آنها را نگاه کرد:
- خانم نفس، شما متهم هستید به نقض تعهدات نامزدی و ارتکاب به خیانت و فریب، چرا که در دوران نامزدی با شاکی، یعنی آقای امیرپاشا دمیر با شخص دیگری ازدواج کرده‌اید. آیا آماده پاسخگویی هستید؟

نفس، نفس عمیقی میکشد:

- بله جناب قاضی.

وکیل امیرپاشا پرونده را باز کرد و مدارکی شامل پیام‌ها، عکس‌ها و اسناد رسمی ازدواج امیرپاشا با نفس را که امضا نشده بود را به قاضی نشان داد:
- شاکی میگه شما، در زمانی که با او نامزد بودید، با شخص دیگری ازدواج کردید و این اقدام، موجب آسیب جدی روحی و اجتماعی و نقض اعتماد و تعهدات شما شده است.  همچنین ادعا شده که این ازدواج طبق گفته ی شما به شاکی صوری هستش و توسط همسر شما، آقای جاوید، اجبار شده‌است.

جاوید به سرعت اخم هایش درهم رفت، یعنی چه که نفس به او گفته که این ازدواج صوری است؟ اصلان هم یکه میخورد نفس در ثانیه چشمانش گرد میشود کیفش را که روی میز بود در میان دستش فشرد  نگاهش را به جاوید دوخت که با اخم خیره به او بود، میرا به تندی رو به قاضی میکند و میگوید:
- دروغه آقای قاضی، هرجا که این آقا بودند موکل من همراه همسرشون بودند و هیچ مکالماتی با ایشون نداشتند. حتی شب جشن ازدواجی که به صورت مختصر و کوچیک گرفتند هم دعوت نبودند. من خودم اونجا حضور داشتم آقای دمیر بدون اجازه و دعوت وارد مراسم شده بود.

نفس مکث کوتاهی کرد. سپس با صدای واضح، اما کنترل‌شده گفت:
- هیچ یک از این ادعاها صحت نداره آقای قاضی. ازدواج من با آقای تهرانی، یعنی همسرم هیچ‌گونه اجبار یا فریب نداشت. هیچ اقدام من، عمدی برای خیانت یا آسیب رساندن به شاکی نبوده.

قاضی دفترش را نگاه کرد. سکوت سنگینی سالن را پر کرد. نفس ادامه داد:
- تمامی مراحل قانونی و مدارک ازدواج موجود است و من آماده ارائه مدارک و شاهد هستم. حتی میتونین تلفن همراهم و چک کنید ببینید که من حتی شماره ایشون و سیو ندارم.

امیرپاشا نگاهش رنگ باخت، شماره ی او را نداشت؟ به سرعت نگاهش تبدیل به یک نگاه خصمانه شد و نفس را نشانه گرفت اما نفس دیگر ترسیده نبود. او محکم ایستاده بود، آماده بود تا در برابر اتهامات ظالمانه بایستد. جاوید دستش را روی زانویش گذاشت. می‌دانست که این بار حرف‌ها کمکی نمی‌کنند؛ تنها حقیقت و شجاعت نفس بود که می‌توانست او را از فشار بیرون بیاورد.

قاضی نوشت و سپس به همه گفت:
- جلسه ادامه دارد. هر دو طرف فرصت دارند تمام مدارک و دفاعیات خود را ارائه کنند.

نفس نفس عمیقی کشید و نگاهش را به پرونده روی میز دوخت. قلبش می‌تپید، اما می‌دانست که آماده است و تنها نیست. جاوید کنار او بود و این کافی بود تا با اطمینان در برابر امیرپاشا بایستد.

طبق درخواست قاضی شاهد ها وارد میشوند و نفس تلفن همراهش را به دادگاه ارائه میدهد. دفنه کنار جاوید مینشیند و زیرلب میگوید: مردک عو*ضی چجوری میتونه انقدر پست باشه؟ نفس اصلا تو این مدت اینو ندیده. اگر دیده بود به من میگفت.

نفس، نفس عمیقی کشید، میرا گفت:
- آقای قاضی موکل من با خواست درونی خودش و علاقه واقعی‌اش با آقای جاوید ازدواج کرده‌. هیچ اجبار یا فریبی در کار نبوده است. و درمورد ازدواج با آقای دمیر حتما این رو میدونید که، طبق قانون ایران اگر یکی از طرفین راضی نباشد و نخواهد ازدواج کند، ازدواج باطل هست. بنابراین این ادعاها از اساس نادرست هستند.

وکیل امیرپاشا با لحنی تند پرسید:
- پس شما ادعای شاکی مبنی بر اجبار را تکذیب می‌کنید؟

میرا مستقیم نگاه کرد و گفت:
- بله، تکذیب می‌کنم. هیچ فشاری نبوده و تصمیم شون کاملاً شخصی و قانونی بوده.

امیرپاشا لبخندی سرد زد، اما نفس آرام ایستاده بود. نگاهش به جاوید افتاد؛ او با سر، حمایت و آرامش داشتن را نشانش داد. نفس نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- هر آنچه که رخ داده مطابق قانون و میل درونی من بوده و هیچ‌کس، حتی شاکی، حق نداره ادعای اجبار یا فریب کنه.

قاضی دستش را بالا برد و جلسه را آرام کرد:
— جلسه ادامه دارد. با توجه به دفاعیات متهمه، یعنی خانم نفس، و توضیحاتی که درباره میل درونی، رضایت شخصی و مشروعیت قانونی ازدواج ارائه شد، لازم است منشی‌ها و دستیاران دادگاه مدارک و ثبت‌ها را بررسی کنند.

دو منشی که کنار قاضی نشسته بودند، اسناد را ورق زدند، دفنه به عنوان شاهد همه چیز حتی اینکه سه هفته پیش امیرپاشا به شرکت میرود و او را تهدید میکند و نفس به او پیام داده و گفته است که او را تهدید کرده وجود دارد، حاضر شد. نفس گوشه ی لبش را گزید. دستیاران قاضی فیلم های مداربسته ی شرکت از ورود امیرپاشا همان روزی که او را تهدید کرد، تلفن همراه نفس و مدارک ثبت رسمی ازدواج و قوانین مربوطه به ایران را نگاه کردند و سپس سر تکان دادند. قاضی سرش را بلند کرد و با صدای محکم گفت:
- از اونجایی که خانم نفس ساراچ اوغلو اهل ایران هم هستند و بر اساس قانون ایران، ازدواج بدون رضایت یکی از طرفین باطل است، به اضافه با توجه به مدارک و توضیحات خانم نفس، ازدواج او با آقای تهرانی کاملاً قانونی و با میل شخصی انجام شده است.

امیرپاشا از عصبانیت بلند میشود و صدایش را بلند میکند:

- اقای قاضی عکس هایی که بهتون دادم و نگاه نکردید؟

قاضی با تمسخر او را نگاه کرد:

- آقای دمیر من روزانه با تعداد زیادی از شاکی و متهمین در ارتباطم، سی ساله که قاضی هستم و این چیزها زیاد دیدم. تشخیص عکس اصلی از فتوشاپ برای من سخت نیست جوان!

در ادامه، او پرونده را مهر زد:
- بنابراین، اتهامات شاکی مبنی بر خیانت، فریب، ازدواج صوری یا اجبار رد می‌شود و رأی دادگاه به نفع خانم نفس صادر می‌شود.

و سه بار چکش را روی میز میزند و دفعه ی آخر محکم تر میکوبد. همگی نفس نفس عمیقی کشید، قلبش آرام شد و نگاهش به جاوید افتاد. جاوید لبخند کوتاهی زد قاضی پرونده را بست و جلسه به پایان رسید، و نفس با حس سبک‌بالی و رهایی از فشار دادگاه، از سالن بیرون رفت. به سمت آنها رفتند اصلان گفت: نفس این روی با اعتماد به نفست رو ندیده بودم. واقعا متعجبم کردی.

نفس لبخند مضطرب میزند:
- ولی کم مونده بود غش کنم. ولی حالا می‌دونم حقیقت همیشه راه خودش رو پیدا می‌کنه.

جاوید سرش را تکان میدهد و میگوید: واقعا بهش گفته بودی اون حرف رو؟

نفس او را خیره نگاه کرد:

- تو اصلا گذاشتی با من هم کلام بشه؟

جاوید اما نمیدانست چرا نمیتوانست باور کند، شاید موضوع آن جمله ی «هیچ چیزی از هیچکسی بعید نیست» بود!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH

#پارت_سی_و_چهارم

سالن دادگاه هنوز پر از سکوت و هیجان بود. امیرپاشا کنار وکیلش نشسته بود، سرش پایین بود و نگاهش از پرونده برنمی‌داشت؛ هنوز عصبانیت در چشم‌هایش موج می‌زد، اما دیگر هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.

با میرا خداحافظی کردند و جلوی پله ها به همراه دفنه و جاوید ایستاده بودند اصلان رفته بود تا ماشین را بیاورد تلفن همراه دفنه که زنگ میخورد با عذرخواهی از آنها دور میشود؛ جاوید به آرامی گفت: امروز به همه نشون دادی که هیچ کس نمی‌تونه تصمیم تو رو زیر سؤال ببره.

نفس سرش را بالا گرفت، گوشه ی چشمان سمت راستش میسوخت و جاوید میدید که قرمز شده بود، اما لبخندش واقعی بود:
- حتی وقتی همه چیز علیه آدم به نظر می‌رسه، حقیقت خودش راهش رو پیدا می‌کنه.

سکوت کوتاهی بینشان حکم فرما شد. نفس بند کیفش را در دست فشرد و نفس عمیقی کشید:
- حالا وقتشه که این فشار و این سایه‌ها پشت سر گذاشته بشن.

جاوید سرش را تکان داد:
- بله.

چشم‌هایشان به هم دوخته بود. حس رهایی و آرامش، برای اولین بار پس از هفته‌ها فشار و استرس، هر دو را در بر گرفته بود.

اصلان جلوی پایشان ترمز زد هر سه سوار شدند و به سمت شرکت می‌رفتند. عمه سلین درمیان راه به جاوید چیام داد و نتیجه را پرسید، جاوید هم با یک «به نفع نفس تموم شد» جوابش را داد. دقایقی بعد در شرکت حاضر شدند، چیمن و دنیز  و زهرا جلوی در اتاق نفس ایستاده بودند. نگاه‌های کنجکاو و کمی مضطربشان، حال و هوای فضا را پر کرده بود. دفنه تا دنیز را دید متوجه شد او کیست و زیرگوش نفس پچ زد:

- به قول اون آدم معروفه ی ایرانی تون که بهم نشون دادی، مادرناتنی سیندرلا باشه؟

نفس ریز خندید. دنیز، که از قبل مطمئن بود نفس شکست خواهد خورد و پرونده را می‌بازد، با لبخندی مغرور و کمی تحقیرآمیز گفت:
- خب؟ نتیجه چی شد؟ باختی نفس جون؟

جاوید دستش را روی پهلوی نفس گذاشت و نگاهش را مستقیم به دنیز دوخت. نفس، با لبخند کوتاه اما پر از آرامش، پاسخ داد:
- نه عزیزم، دادگاه به نفع من تموم شد.

سکوتی سنگین فضا را پر کرد. دنیز برای چند لحظه مات و مبهوت ایستاد، چشمانش گرد شد و لبخندش کم‌کم جای خود را به تعجب و عصبانیت داد:
- چی… یعنی چی؟

این را با لحنی که نه باور می‌کرد و نه می‌توانست فوراً واکنش نشان دهد، پرسید.

نفس ادامه داد، آرام اما شمرده:
- من بردم، همین.

چیمن سرش را تکان داد و لبخندی زد:
- خداروشکر. میدونستم.

جلو میرود و نفس را در آغوش میگیرد، آرام در گوشش گفت:
- خوشحالم که همه چیز درست شد، عزیزم.

دنیز لب‌هایش را به هم فشرد و نگاهش را به جاوید دوخت جاوید اما ذهنش هنوز میان دادگاه گیر بود. اصلان گفت:
- حقیقت همیشه روشن می‌شه دخترخاله، حتی وقتی کسی فکر کنه همه چیز تحت کنترلشه.

نفس که حالا از آغوش چیمن بیرون آمده بود لبخندی زد که هم آرامش و هم پیروزی را با هم داشت. بالاخره فشار هفته‌ها، ترس و استرس، جای خود را به حس سبک بالی و رهایی داد.

اصلان، با نگاهی رضایتمند، گفت:
- حالا که همه چیز مشخص شد، وقتشه که کمی آرامش بگیریم و دوباره روی زندگی خودمون تمرکز کنیم.

فضا پر از حس آرامش و سکوتی مطمئن بود، اما نگاه‌های دنیز هنوز پر از ترکیبی از تعجب و عصبانیت بود، گویی هنوز نمی‌توانست با واقعیت کنار بیاید. نفس، دفنه و چیمن وارد اتاق نفس شدند و دنیز دنبال جاوید رفت اصلان هم به دنبال کارهایی که جاوید به او سپرده بود.
امیرپاشا پشت فرمان، با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر تلفن را. خیابان‌ها برایش واضح نبودند؛ همه‌چیز از پشت یک مهِ عصبی می‌گذشت. از دادگاه به سمت خانه اش می‌راند، او از همان لحظه‌ای که نفس آن‌طور محکم شروع کرده بود به حرف زدن، فهمیده بود که زمین دارد از زیر پایش کشیده می‌شود، از کی آن دختر ترسو آنقدر بلبل زبان شده بود؟

شماره‌ی فرهاد را گرفت، میدانست سفر است اما باید زنگ میزد و کارش را انجام میداد. زنگ اول، دومی. و بعد صدای فرهاد بالاخره آمد:

- بله؟

امیرپاشا نفسش را آرام بیرون داد، طوری که صدایش خسته‌تر از همیشه به نظر برسد:

- سلام فرهاد جان… مزاحمت شدم.

فرهاد مکث کوتاهی کرد:

- سلام امیرپاشا، اتفاقی افتاده؟

لبخند کجی روی لب امیرپاشا نشست؛ دقیقاً همان لحظه‌ای که می‌خواست:

- نمی‌دونم از کجا شروع کنم… راستش نمی‌خواستم زنگ بزنم. ولی گفتم شاید حق با تو باشه که بدونی.

فرهاد محتاط شد:

- بدونم چی رو؟

امیرپاشا سرعت ماشین را کم کرد. صدایش را پایین آورد، آرام، اما سنگین:

- درباره‌ی نفس… و اون مردی که اسمشو گذاشته شوهر.

سکوت آن‌طرف خط، طولانی‌تر از قبل شد:

- جاوید؟

فرهاد این را با تردید گفت. امیرپاشا حتی از شنیدن اسمش عصبی میشد:

- آره… همون.

امیرپاشا عمداً آهی کشید گفت: ببین فرهاد، من نمی‌خوام پدر یه دختر رو نگران کنم. ولی بعضی چیزا هست که اگه الان گفته نشه، بعداً خیلی دیر میشه.

فرهاد صدایش کمی جدی‌تر شد:

- منظورت چیه؟

امیرپاشا جمله‌ها را شمرده چید:

- من جاوید رو می‌شناسم. نه از امروز، نه از دیروز. از سال‌ها قبل. اون روز هم گفتی نباید چون فقط تو کارش خوبه بهش دختر میدادی وقتی گذشتش رو نمیدونی.

دروغ که شاخ و دم ندارد، دارد؟

فرهاد جا خورد:

- یعنی چی؟

- یعنی گذشته‌ای داره که خیلی تمیز نیست. آدمی نیست که بی‌دلیل، بی‌سابقه، یکهو وارد زندگی یه دختر بشه.

با طعنه میگوید:

- تو فکر می‌کنی جاوید دخترت و خوشبخت میکنه؟

فرهاد نفسش را شنید:

- امیرپاشا، نفس خودش تصمیم گرفته…

امیرپاشا نرم خندید:

- تصمیم؟ فرهاد… تو بهتر از من می‌دونی دختری که تحت فشاره، تصمیم نمی‌گیره؛ هل داده میشه.

صدایش جدی‌تر شد:

- تو می‌دونی جاوید تو چه پرونده‌هایی درگیره؟ چه دعواهایی پشت سرشه؟ چه آدم‌هایی دنبالشن؟

فرهاد چیزی نگفت. امیرپاشا ادامه داد، آرام و سمی:

- من نمی‌گم آدم بدیه. می‌گم آدمِ امنی نیست. مخصوصاً برای دختری مثل نفس.

بعد، تیر آخر:

- و می‌دونی بدترین بخشش چیه؟ اینکه نفس فکر می‌کنه داره از خودش دفاع می‌کنه، در حالی که داره ابزار یه بازی بزرگ‌تر میشه. من نمی‌گم مجبور… می‌گم هدایت. بعضی آدما انقدر خوب بلدند شرایط بسازن که طرف فکر کنه انتخاب کرده.

فرهاد گفت: میدونی لان نفس کجاست؟

امیرپاشا:

- با به اصطلاح همسرش.

فرهاد آهی کشید گفت: من الان مسافرتم. ولی وقتی برگردم، با نفس صحبت می‌کنم. خودم.

لبخند امیرپاشا عمیق‌تر شد:

- همینو می‌خواستم بشنوم. فقط خواستم پدرش بدونه… که اگه فردا روزی اتفاقی افتاد، نگه «کاش زودتر فهمیده بودم».

مکث کرد و آرام‌تر گفت: من هنوزم نگرانشم، فرهاد. با اینکه دیگه نامزدم نیست.

فرهاد چیزی نگفت، فقط:

- ممنون که گفتی.

تماس که قطع شد، امیرپاشا تلفن را روی صندلی کنار دستش انداخت. نفسش را با رضایت بیرون داد.

او بلد بود چطور شک را بکارد؛ بقیه‌اش را زمان انجام می‌داد. ماشین دوباره راه افتاد. دادگاه شاید به نفع نفس تمام شد، اما جنگ؟ جنگ تازه داشت شروع می‌شد.

#پارت_سی_و_پنجم

وارد اتاقش شد و پشت میز نشست وسایل نقشه کشی روی میز پخش بودند، اما نگاهش روی هیچ‌کدامشان نمی‌نشست. ذهنش مدام برمی‌گشت به دادگاه؛ نه به رأی، نه حتی به چهره‌ی امیرپاشا… به همان جمله‌ی نحس «خانم نفس شخصاً عنوان کرده‌اند این ازدواج، صوری بوده.»

قاضی این را خونسرد گفته بود. بی‌هیچ مکثی؛ اما همان جمله مثل میخی در ذهن جاوید فرو رفته بود.

در که زده می‌شود سرش را بالا می‌آورد:

- بله؟

دنیز وارد شد. این‌بار بی‌لبخند، بی‌نمایش. در را بست و مستقیم گفت:‌ حواست پیش کار نیست.

جاوید نگاهش نکرد: اگر حرفی نداری برو بیرون دنیز من کار دارم.

دنیز جلو آمد:

- نه تا وقتی که ذهنت درگیره.

جاوید ساکت ماند. دنیز مکث کرد، بعد گفت:

- من تو دادگاه نبودم… ولی می‌دونم یه جمله‌ش خیلی تکرار شده برات.

جاوید ناخودآگاه گفت: کدوم جمله؟

دنیز تکیه زد به مبل تک نفره پای راستش را روی پای چپش می‌اندازد و همان حرفی را که باید، آرام انداخت وسط:

- اینکه نفس خودش به امیرپاشا گفته ازدواجتون صوریه.

جاوید پلک نزد. فقط نفسش عمیق‌تر شد، او از کجا می‌دانست همچین چیزی را؟ دنیز تبدیل به چه کسی شده بود؟ آن هایی که کلاغ خطاب‌شان میکرد که بودند که آنقدر دقیق و مو به مو به او گزارش داده بودند؟

جاوید تکیه میزند بر صندلی اش:

- قاضی هم همون رو گفت.

دنیز شانه بالا انداخت:

- خب… قاضی از خودش که حرف نمی‌زنه.

جاوید بالاخره نگاهش کرد. نگاهش نه خشمگین بود، نه دفاعی؛ گیج بود:

- اما اون حرف رو امیرپاشا برای دفاع از خودش زده.

- احتمالاً.

دنیز آرام گفت: فقط یه چیز ذهنمو مشغول کرده.

جاوید مستقیم نگاهش کرد:

- چی؟

دنیز با مرموزی گفت: اینکه چرا دقیقاً همین واژه رو انتخاب کرده.

مکث:

- صوری.

جاوید اخم کرد:

- برای بازی با کلمات و رو دست زدن منه.

دنیز سر تکان میدهد:

- آره خب ممکنه!

سکوت بینشان کش آمد.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...