رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام داستان: خاطرات یک عشق جاودانه 

نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه

خلاصه: رویا دختری هجده ساله با چشمانی درخشان و پر از رویا تازه قدم در دنیای بزرگسالی گذاشته بود.

او در محله ای آرام زندگی می کرد؛ جایی که هر روز با کتاب ها و خیال پردازی هایش وقت می گذراند. 

 رویا همیشه فکر می کرد عشق چیز دور و دست نیافتنی است، چیزی که فقط در داستان ها وجود دارد. 

اما روزی در یک جشن خانوادگی نگاهش با نگاه دیاکو گره خورد، دیاکو پسر بیست و سه ساله بود؛ با قامت بلند و لبخندی آرام که انگار همه‌ی غم های دنیا را از دل آدم می برد.

وقتی برای اولین بار باهم هم صحبت شدند؛ رویا حس کرد قلبش تندتر از قبل می زند و این آغاز ماجرا بود...

پارت ۱

رویا دختری ۱۸ساله با چشمانی درخشان و در از رویا تازه قدم در دنیای بزرگسالی گذاشته بود.

او در محله ای آرام زندگی می کرد؛ جایی که هر روز با کتاب ها و خیال پردازی هایش وقت می گذراند. 

 رویا همیشه فکر می کرد عشق چیز دور و دست نیافتنی است، چیزی که فقط در داستان ها وجود دارد. 

اما روزی در یک جشن خانوادگی نگاهش با نگاه دیاکو گره،خورد دیاکو پسر ۲۳ساله بود؛ با قامت بلند و لبخندی آرام که انگار همه‌ی غم های دنیا را از دل آدم می برد.

وقتی برای اولین بار باهم هم صحبت شدند؛ رویا حس کرد قلبش تند تر از قبل می زند.

گفت و گوی ساده ای بود درباره ی کتاب ها، موسیقی، و رویا های آینده اما همان چند دقیقه کافی بود تا رویا و دیاکو بفهمند.

این آشنایی می تواند آغاز چیزی بزرگ باشد.

دیاکو با صدای گرم و نگاه مطمئنش به او احساس امنیت می داد. 

از آن شب به بعد رویا هر گاه به یاد دیاکو می افتاد. لبخندی بی اختیار روی لبانش می نشست.

او نمی دانست اسم این احساس تازه را چه بزارد.

اما می دانست زندگی اش دیگر مثل قبل نخواهد شد.از آن شب آشنایی زندگی رویا رنگ تازه ای گرفت .

هر روز بهانه ای پیدا می کرد تا دوباره دیاکو را ببیند گاهی در کتابخانه کوچک شهر، گاهی در کافه ای آرام و گاهی در خیابان های پر از درخت که سایه شأن بر سرشان می افتاد.

دیاکو با آرامش خاصی حرف می زد؛ صدایش مثل موسیقی ملایم بود که دل رویا را آرام می کرد.

او از آینده می گفت، از آرزو هایش برای سفر به شهر های دور، از کتاب هایی که می خواست بخواند و زندگی که می خواست بسازد رویا با دقت گوش می داد و در دلش می گفت:« کاش همه ی این رویا ها را با هم تجربه کنیم. » 

  • هانیه پروین عنوان را به داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

پارت 2:

روز هایشان پر از خنده بود بار ها در باران قدم می زدند بی آنکه به خیس شدن فکر کنند.

بار ها در سکوت کنار هم نشستند و فقط به صدای قلب هایشان گوش می دادند.

عشقشان ساده بود اما همین سادگی زیباترین چیز دنیا بود رویا کم کم فهمید که دیگر نمی تواند زندگی اش را بدون دیاکو تصور کند او تنها یک دوست یا همراه نبود.

دیاکو تبدیل به بخشی از وجودش شده بود. هر نگاه، هر لمس، هر کلمه مثل مهر تاییدی بر عشقی که روز به روز در وجودش عمیق تر می شد.

در دل شب های آرام وقتی ستاره ها بالای سرشان می درخشیدند حرف می زدند.

که پر از امید بود هیچ کدام نمی دانستند سر نوشت چه نقشه ای برایشان در سر دارد.

اما آن لحظه ها دنیا برایشان کامل، زیبا و دوست داشتنی بود. در این چند ماه دیاکو مدام به دیدن رویا می رفت.

دیاکو به او علاقه مند شده بود عاشق رفتار ها، نگاه ها، لبخند های پنهانی و خنده های شاد او شده بود دیگر راهی برای برگشت وجود نداشت بعد از مدت طولانی سکوت .

دیاکو لب باز کرد و از علاقه اش با رویا حرف زد.

رویا منتظر تمام شدن حرف های او بود دیاکو احساسش را بروز داد.

رویا از این حرف های دیاکو و احساسش خوشحال بود و بی اختیار خود را در آغوش او انداخت.

او از این کار احساس آرامش و امنیت کرد رویا به همراه دیاکو رابطه ای را شروع کردند که پر از صداقت بود.

آنها برای آینده برنامه ریزی می کردند.

ویرایش شده توسط سحر قاسمیان
اشتباه تایپی

پارت ۳:

روز ها پی در پی می گذشتند و دیدار هایشان دیگر از روی احساس زود گذر نبود.آنها یکدیگر را برای زندگی مشترک می خواستند نه برای روابط دارای تاریخ انقضا.

دیاکو و رویا آزادانه و بدون دل نگرانی یکدیگر را می دیدند و باهم قدم می زدند یا در کافه ای می نشستند و ساعت ها حرف می زدند،و به چیزی غیر از خودشان فکر نمی کردند 

دیاکو برای تولد رویا برنامه ریزی می کرد به دور از چشم خودش رویا از این تغییر ناگهانی رفتار های دیاکو خوشحال نبود و در دلش آشوب بود. 

نگران حرکات و حرف های دیاکو بود که ناگهان پیامکی به گوشی اش ارسال شد 

پیامک از طرف دیاکو بود« سلام خوبی ساعت ۴بیا به کافه نخل خیابان خیام فعلا، می بینمت» 

رویا از قبل نگران تر شد خودش هم نمی دانست دلیل این نگرانی ها و دل آشوبی ها چیست.

پس سریع به اتاقش پناه برد تا خودش را آماده کند.

یه کت جلو باز کرمی با شلوار دمپا گشاد و یه نیم تنه سفید 

آرایش ساده ای کرد و موهایش را دم اسبی بست. 

کفش های پاشنه بلندش را پوشید لباس هایش همه با هم ست بودن و با آرایشش زیبایی خاصی به او داده بود.

رویا مدام به ساعت مچی اش نگاه می کرد منتظر بودو نگران عقربه های ساعت ۳رو نشون می داد.

دیگر طاقت نیاورد و به راه افتاد تمام راه را پیاده رفت تا کمی فکر کند و افکارش را سامان دهد.

نیم ساعت گذشته بود وجلوی کافه ایستاد نگران بود وارد شود چند دقیقه همان جا وایستاد بالاخره در یک تصمیم یهویی وارد کافه شد. 

پارت ۴:

 

 

شوکه سر جایش خشکش زده بود انتظار دیدن این صحنه را نداشت کمی شوکه و گیج بود اما بالاخره به خودش آمد و خوشحال و با چشم هایی که اشک در آن حلقه کرده بود به سمت دیاکو رفت و بی اختیار در آغوش دیاکو خزید.

نگاه آرام روی رویا بود نگاهش پر از راز بود راز های کشف نشدنی او مردی ۲۷ساله با قامتی بلند و چشمان عسلی با مو های قهوه ای و لبخندی زیبا اما در مقابل دیاکو شانسی نداشت دیاکو قامتی بلند و عضله ای داشت با چشمان خاکستری ،موهای سیاه و ته ریشش. 

لبخند او همه را جذب می کرد .

آرام در گوشه ای دنج از کافه روی میزشش نشسته بود و در حال طراحی بود داشت نقاشی رویا و دیاکو را که کنار هم ایستاده بودند می کشید. 

آرام نقاشی ماهر و زبر دست بود وقتی طراحی اش تمام شد جلو رفت و بعد از سلام کردن و گفتن تبریک خودش را معرفی کرد.

:« سلام من آرام هستم اون میز منه مدتی هست شمارو می بینم ،اینو برای شما آوردم »

دیاکو به آرامی با او دست داد و گفت:« مچکرم، من دیاکو هستم اینم نامزدم هست رویا » 

رویا هم گفت:« رویا هستم، از آشناییتون خوشبختم بابت هدیه تون هم ممنونم» 

آرام گفت :« خواهش میکنم وظیفه بود منم از آشناییتون خوشبختم»

از آن روز به بعد آرام تبدیل به دوستی مهربان و دلسوز شد دیاکو و رویا همیشه با او حرف می زدند دیاکو از داشتن چنین دوستی خوشحال بود آرام همیشه در لحظات سخت به او کمک می کرد و زمان هایی که دیاکو آشفته بود. 

او را آرام می کرد چند ماه گذشت و رابطه میان دیاکو و رویا قوی تر و عمیق تر از قبل شد نگاه ها و حرف های اطرافیانشان برای آن ها مهم نبود.

دیاکو همیشه برای رویا گل و کادو می گرفت او رویا را به جاهای دیدنی و خاص می برد.

لحظاتی که با هم بودند بهترین لحظات زندگی شأن بود.

او مدتی بود مدام فکر می کرد می خواست عشقش را رسمی کند دیاکو یک عصر پاییزی هنگامی که قطرات باران آهسته بر سر شأن می بارید رویا رو به پارک قدیمی شهر برد و با نگاهی جدی اما مصمم و آرام با لبخندی به او نگاه کرد لحظه ای بعد دسته گل رز سفید و قرمز را از پشتش بیرون آورد و جلوی او گرفت.

رو به رویا گفت:« می دانم همه خانواده مخالف ما هستن اما من تورو برای زندگی می خواهم بیا آینده رو با هم بسازیم…بامن ازدواج می کنی. ». 

ویرایش شده توسط سحر قاسمیان

پارت ۵: 

 

رویا با لبخند و چشمان پر از اشک شوق جواب داد:« بله ،بله دیاکو معلومه که باهات ازدواج می کنم»

همه چیز بعد از دو سال داشت به حقیقت می پیوست.

در یک شب زمستانی،باران بی وقفه بر شیشه ها می کوبید خیابان ها خیس و لغزنده بودند و چراغ های شهر در انعکاس آب برق می زدند.

رویا منتظر بود دیاکو بیاید تا مثل همیشه باهم زیر باران قدم بزنند دیاکو در راه بازگشت با سرعتی آرام رانندگی می کرد اما یک خودرو از مسیر منحرف شد و همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

صدای ترمز،برخوردشدید و سکوتی سنگین پس از آن …

خبر مثل صاعقه به رویا رسید ابتدا باورش نشد فکر کرد.

اشتباه شنیده است اما وقتی که به بیمارستان رفت و چهره آرام و بی حرکت دیاکو را دید.

دنیا برایش فرو ریخت اشک هایش بی وقفه جاری بود،دست هایش می لرزید و قلبش انگار از تپش ایستاده.

مراسم خاکسپاری روزی بود که رویا احساس کرد همه‌ی رنگ ها از زندگی اش رفته اند.

دوستان و خانواده اش تلاش می کردند آرامش کنند اما هیچ کس نمی توانست جای خالی دیاکو را برایش پر کند.

او تنها عشقش را از دست داده بود و با او بخشی از وجودش هم دفن شد.

پارت ۶: 

 

از آن شب به بعد رویا دیگر همان دختر پر خنده و پر امید نبود سکوت جای خنده هایش را گرفت و غم سایه ای سنگین بر روی زندگی اش انداخت.

روز ها یکی پس از دیگری می گذشت اما برای رویا همه شان شبیه هم بودند بی رنگ،بی صدا و سنگین او دیگر به هیچ کس نگاه نمی کرد.

دوستانش بارها تلاش کردند او را به جمع های شاد بیاورند اما رویا همیشه با لبخندی محو و سکوتی سنگین از حضورشان فاصله می گرفت.

خانه اش پر از خاطرات دیاکو بود عکس ها،کتاب ها،موسیقی هایش،دسته گل هایی که به او می داد و زیور آلات مختلف 

همه اورا یاد دیاکو می انداختند نگاهش به تابلوی نقاشی افتاد 

همان که آرام برای تولدش کشیده بود.

به چهره خندان دیاکو نگاه کرد و اشک از چشمانش جاری شد.

صدای هق هقش اتاق را پر کرده بود 

حتی عطر دیاکو هنوز گوشه ای بود هر بار که رویا چشمش به آن می افتاد بی اختیار اشک هایش جاری می شد شب ها روی تخت دراز می کشید و با صدای باران یا سکوت شب خاطرات را مرور می کرد.

پارت ۷: 

 

رویا زمانی که برای دیاکو بی تاب می شد عطرش را بو می کشید و به طرز عجیبی آرام می شد.

خاسگاران زیادی در این سه سال به سراغش آمدند بعضی ها با وعده ی زندگی آرام بعضی با عشق و توجه اما هیچ کس نتوانست دل رویا را بلرزاند او هنوز در بند گذشته بود.

هنوز درگیر عشقی بود که با مرگ دیاکو پایان یافت.

گاهی در دلش می گفت:« شاید هیچ وقت دوباره عاشق نشوم شاید قلبم برای همیشه با دیاکو دفن شده باشد. ». 

این فکر ها مثل سایه ای سنگین همراهش بودند اما در اعماق وجودش جرقه ای کوچک باقی مانده بود جرقه ای که هنوز خاموش نشده بود هر چند خوش نمی دانست،سرنوشت قرار است دوباره او را غافلگیر کند.

سه سال از آن حادثه تلخ گذاشته بود رویا هنوز در سکوت زندگی می کرد اما دنیا بی وقفه درجریان بود.

در همین روز ها بود که آرین وارد زندگی اش شد مردی ۲۴ساله آرام و صبور با نگاهی که انگار می توانست درد های پنهان را بفهمد. 

آرین ابتدا فقط یک دوست ساده بود او هیچ وقت سعی نکرد جای دیاکو را بگیرد بلکه با احترام به خاطرات رویا کنارش ایستاد وقتی دیگران از او می خواستند گذشته را فراموش کند آرین تنها به او گوش می داد.

پارت ۸:

 

و می‌گفت:« یاد ها همیشه می مانند…اما می توانی دوباره زندگی کنی. ». 

رویا ابتدا مقاومت می کرد او هنوز فکر می کرد عشق دوباره خیانت به دیاکوست اما آرین نشان داد که عشق دوم به معنای فراموشی نیست. 

بلکه ادامه راهی ست که زندگی پیش پای آدم می گذارد.

یک روز وقتی رویا در پارک نشسته بود و به برگ های پاییزی نگاه می کرد آرین کنارش نشست.

و بی آنکه چیزی بگوید فقط دستش را آرام گرفت همان لحظه قلب رویا برای اولین بار بعد از سه سال دوباره لرزید.

روز ها گذشت و حضور آرین مثل نسیمی آرام ، کم کم فضای سنگین زندگی رویا را تغییر می داد.

او هر گز سعی نکرد جای دیاکو را پر کند بلکه با صبر و مهربانی به رویا یاد داد که هنوز می تواند به زندگی لبخند بزند و آن را قبول کنید.

رویا ابتدا با تردید به این احساس تازه نگاه می کرد قلبش هنوز در از خاطرات دیاکو بود اما نمی توانست انکار کند که بودن در کنار آرین آرامش خاصی دارد آرین با حرف های ساده و نگاه های صادقانه دیوار های بلند اطراف قلب رویا را تَرَک می داد.

یک روز آرین رویا را به سفری کوتاه برد به روستایی آرام با کوه های سر سبز و رودخانه ای زلال.

آن جا وقتی رویا کنار آب نشسته بود و به صدای پرندگان گوش می کرد.

 

برای اولین بار بعد از سال ها لبخندی واقعی بر لبانش نشست آرین آن لحظه را دید و بی آنکه چیزی بگوید فقط در دلش شکر کرد گفت و گو هایشان پر از درک متقابل بود آرین به رویا اجازه می داد درباره دیاکو حرف بزند،گریه کند، و بخندد به خاطرات گذشته

 

پارت۹: 

 

این آزادی قلب رویا را آرام کرد او فهمید که عشق دوم به معنای خیانت به عشق اول نیست بلکه ادامه راهی ست که زندگی پیش پای آدم می گذارد. 

کم کم رویا دوباره به آینده فکر کرد دیگر تنها به گذشته نمی نگریست حالا در دلش امیدی تازه شکوفه زده بود. 

امیدی که نامش آرین بود. 

رویا دیگر آن دختر غمگین و خاموش سه سال پیش نبود حضور آرین مثل نوری آرام تاریکی های قلبش را روشن کرده بود. 

او یاد گرفته بود که عشق حتی پس از پایان می تواند در خاطره ها زنده و در شکل دیگری 

شکوفا شود. 

یک شب وقتی کنار آرین نشسته بود و ستاره ها بالای سرشان می درخشیدند رویا با صدایی آرام گفت :« من هنوز دیاکو را دوست دارم او همیشه در قلبم خواهد بود اما حالا می دانم

دوباره می توانم عاشق شوم... و آن عشق تویی »

آرین لبخند زد و دستش را فشرد هیچ کلمه ای لازم نبود نگاهشان همه چیز را می گفت. 

پارت ۱۰: 

 

رویا فهمید که زندگی ادامه دارد و عشق می تواند بارها و بارها در شکل های مختلف به سراغ آدم بیاید. 

از آن شب به بعد رویا دیگر آن دختر تنها نبود با یاد دیاکو زندگی می کرد اما 

قلبش را به آرین سپرد. 

این پایان یک داستان و آغاز داستانی دیگر بود. 

داستانی پر از امید عشق و زندگی

مدتی گذشت و رویا احساس کرد دوباره قلبش آرام گرفته است.

اما کم کم نشانه هایی ظاهر شد پیام های پنهانی آرین رفتار های دوگانه و نگاه هایی که دیگر صادقانه نبود.

رویا با دقت بیشتری رفتار او را زیر نظر گرفت و بالاخره حقیقت تلخ را فهمید.

آرین با احساسات او بازی کرده بود این کشف مثل خنجری در قلبش نشست تمام اعتماد و امیدی که در این مدت ساخته بود فرو ریخت و نابود شد.

رویا دوباره به همان سکوت و غم قدیمی باز گشت اما اینبار زخمش عمیق تر از قبل بود چون فهمید کسی که به او امید داده بود در واقع صادق نبوده. 

رویا دوباره به عکس های دیاکو نگاه کرد خاطرات شیرین شأن مانند فیلمی از جلوی چشمش گذر کرد.

و تمام لحظات خوب و بد در ذهنش مرور شد.

قدم زدن های بارانی خنده های بی پایان نگاه های پر از عشق او مقایسه کرد.

« دیاکو با صداقت و عشق واقعی اما آرین با بازی و فریب»

این مقایسه قلب رویا را به درد می آورد و پر از اندوه کرد اما در عین حال یاد گرفت که عشق واقعی تنها یک بار در زندگی اش اتفاق افتاده بود و آن عشق دیاکو بود.

 

پارت ۱۱:

 

رویا تصمیم گرفت دیگر به دنبال جایگزین برای دیاکو نباشد او پذیرفت که عشقش با دیاکو در خاطره ها زنده خواهد

ماند و نیازی نیست کسی آن را پر کند زندگی اش را ادامه داد اما با قلبی که همیشه بخشی از آن برای دیاکو می تپید.

رویا بعد از فهمیدن این حقیقت تلخ احساس کرد زمین زیر پایش دوباره خالی شده است.

آرین که روزی به او امید داده بود حالا تبدیل به زخمی تازه در قلبش شده بود.

اشک هایش بی وقفه جاری شد و با خود گفت:« چطور توانستم دوباره اعتماد کنم» 

این بار غمش متفاوت بود نه تنها از دست دادن عشق بلکه خیانت به اعتمادش.

رویا یاد گرفت چیزی سخت تر از شکستن اعتماد نیست.

در روز های بعد رویا دوباره به خاطرات دیاکو پناه برد عکس های قدیمی اش را نگاه می کرد نامه های کوتاهش را می خواند.

صدای خنده های بلندش در ذهن رویا زنده شد دیاکو با صداقت و عشق واقعی هر لحظه اش را به رویا هدیه داده بود.

هدیه ای که نظیر آن وجود نداشت.

پارت ۱۲: 

 

رویا با خود گفت:« دیاکو شاید در این دنیا نباشد اما عشقش جاودانه است آرین در این دنیا است اما قلبش خالی از عشق بودو محبتش دروغین. » 

این بار تصمیم گرفت قوی باشد تا در دام کسانی نیفتد که با احساساتش بازی کنند 

یاد گرفت عشق اگر واقعی باشد هرگز فراموش نمی شود.

حتی اگر در خاطره ها باقی بماند او تصمیم گرفت زندگی اش را ادامه دهد نه با امید به عشق تازه بلکه با احترام به عشق گذاشته 

او به دانشگاه رفت و به کار های هنری روی آورد و تلاش کرد معنای تازه ای برای زندگی اش پیدا کند.

شب های بارانی به عکس های دیاکو نگاه می کرد و با او حرف می زد.

عطرش را بو می کشید دفترچه یادداشت دیاکو را باز می کرد و جمله های عاشقانه اش را می خواند.

هر کلمه مانند مرهمی بر زخم هایش بود او با صدای بلند می خواند انگار با دیاکو حرف می زد این گفت و گو با گذشته آرامشی عجیب به او می داد.

رویا فهمید نمی تواند تمام عمرش را در سایه خاطرات زندگی کند.

او شروع کرد به نوشتن داستان هایی درباره عشق امید و از دست دادن 

هر کلمه ای که روی کاغذ می آمد بخشی از دردش را سبک می کرد دوستانش دوباره به او نزدیک شدند و رویا فهمید که می تواند با هنر و خلاقیت عشق دیاکو را زنده نگه دارد.

سال ها بعد هنوز وقتی به ستاره ها نگاه می کرد دیاکو را به یاد می آورد اما دیگر غمگین نبود بلکه با لبخند می گفت:« عشق تو همیشه در قلبم خواهد بود.»

پارت۱۳: 

 

عشق واقعی هرگز نمی میرد حتی اگر صاحبش دیگر در این دنیا نباشد 

از اول شروع کرد به نوشتن خاطراتش هر صفحه پر از اشک و کلمات بود اما همین نوشتن باعث شد دردش تبدیل به تجربه شود 

او باز به رویاهای قدیمی اش برگشت نقاشی موسیقی و سفر به جای جست و جوی عشق 

زندگی اش را با چیز هایی پر کرد که همیشه دوست داشت.

این بار رویا هایش به حقیقت تبدیل شد.

در مسیر جدید رویا دوستان تازه ای پیدا کرد کسانی که مثل او عاشق هنر و زندگی بودند 

این دوستی ها به او یاد دادند که عشق تنها در رابطه ای عاشقانه خلاصه نمی شود می تواند در دوستی خانواده و حتی کار های کوچک روزانه باشد. 

هر چند رویا هنوز دیاکو را به یاد می آورد اما دیگر با غم به او فکر نمی کرد حالا خاطراتشان برایش مثل چراغی بود که مسیر زندگی را روشن می کرد او یاد گرفت عشق واقعی نمی می میرد و در خاطره ها جاودانه می شود.

او تصمیم گرفت آینده ای روشن بسازد پر پایه خودش او به دانشگاه ادامه داد نمایشگاه نقاشی برگزار کرد و حتی کتابی از خاطراتش نوشت.

او فهمید عشق فقط داشتن یک نفر نیست عشق یعنی امید صداقت امید و قدرتی که انسان را زنده نگه می دارد.

دیاکو عشق واقعی اش بود آرین درس تلخ و حالا خودش زنی بود که معنای عشق را در زندگی یافته بود.

 

 

  « پایان داستان خاطرات یک عشق جاودانه »

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...