رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام داستان: چالش های زندگی

نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه 

خلاصه: پویا، دانشجوی مهندسی، در کتابخانه با نازنین، دختری علاقه‌مند به شعر، آشنا می‌شود. رابطه‌ی آن‌ها از دوستی ساده آغاز شده و با وجود مخالفت خانواده‌ی نازنین و مشکلات مالی، به عشقی عمیق و پایدار تبدیل می‌شود. پس از تلاش‌های فراوان، خانواده‌ها نیز همراهمی می‌کنند و آنها ازدواج می‌کنند اما اتفاقاتی می‌افتد که....

پویا، جوانی ۲۴ ساله، در دانشگاه تهران درس می‌خواند. او پسری آرام، جدی و کمی خجالتی بود. روزی در کتابخانه، وقتی دنبال کتابی درباره‌ی سازه‌های بتنی می‌گشت، نگاهش به دختری افتاد که غرق در خواندن دیوان حافظ بود. نازنین، دختری ۲۰ ساله با چشمانی درخشان و لبخندی آرام، آن‌قدر محو شعر بود که حتی متوجه نگاه پویا نشد.  

 

پویا برای لحظه‌ای ایستاد. قلبش تندتر زد. آن نگاه کوتاه، شروعی شد برای داستانی که هیچ‌کدامشان تصورش را نمی‌کردند.  

 

---

 

چند روز بعد، پویا بهانه‌ای پیدا کرد تا با نازنین صحبت کند. او پرسید:  

«ببخشید، شما همیشه اینجا کتاب می‌خونید؟»  

 

نازنین سرش را بلند کرد و با لبخند گفت:  

«تقریباً… کتابخونه بهترین جای دنیاست.»  

 

این جمله ساده، دریچه‌ای شد برای گفت‌وگوهای طولانی. از آن روز به بعد، هر بار که به کتابخانه می‌رفتند، کنار هم می‌نشستند. پویا از دنیای پل‌ها و ساختمان‌ها می‌گفت، نازنین از شعر و داستان. کم‌کم، دوستی‌شان به صمیمیتی شیرین تبدیل شد.  

کافه‌ی کوچک دانشگاه: جایی که بارها کنار هم قهوه خوردند و درباره‌ی آینده‌شان حرف زدند.  

- پیاده‌روی‌های طولانی: عصرها در خیابان‌های اطراف دانشگاه قدم می‌زدند، گاهی در سکوت، گاهی با خنده‌های بلند.  

- باران پاییزی: یک روز بارانی، وقتی زیر یک چتر کوچک راه می‌رفتند، سکوتی پرمعنا بینشان شکل گرفت. پویا آرام گفت:  

  «نازنین… فکر می‌کنم زندگی بدون تو معنایی نداره.»  

  نازنین با گونه‌های سرخ شده پاسخ داد:  

  «منم همین حس رو دارم.»  

آنان به هم وابسته بودند زیر باران قدم می زدند.بی آنکه نگران خیس شدن باشند پویا با صدای شاد و بلند شروع به خواندن آواز کرد.

باران آرام آرام می‌بارید، خیابان خلوت و خیس شده بود، و صدای قطره‌ها مثل موسیقی ملایمی در گوش می‌نشست. دو نفر کنار هم قدم می‌زدند، بی‌آنکه چتری بالای سرشان باشد. هر قطره‌ای که روی صورتشان می‌نشست، بهانه‌ای بود برای خنده‌ای کوتاه یا نگاهی طولانی.  

 

زیر باران، همه‌چیز رنگ دیگری داشت:  

- دست‌هایی که در هم گره خورده بودند، گرم‌تر از هر پناهگاهی.  

- نگاه‌هایی که در سکوت، هزار جمله‌ی ناگفته را فریاد می‌زدند.  

- خیابان خیس، صحنه‌ای بود که عشق را مثل فیلمی شاعرانه به نمایش می‌گذاشت.  

باران می‌بارید و آن‌ها بی‌وقفه قدم می‌زدند؛ گویی زمان ایستاده بود تا فقط شاهد این لحظه‌ی ناب باشد. هیچ کلمه‌ای لازم نبود، چون باران خودش همه‌چیز را می‌گفت: از دلتنگی‌ها، از شوق دیدار، از وعده‌ی فرداهایی که هنوز نیامده‌اند.  

 

 

عشقشان ساده نبود. خانواده‌ی نازنین سخت‌گیر بودند و نمی‌خواستند دخترشان به این زودی وارد رابطه‌ی جدی شود. پویا باید ثابت می‌کرد که مردی مسئولیت‌پذیر است. او بیشتر درس خواند، کار پاره‌وقتی گرفت و حتی پروژه‌های دانشگاهی‌اش را با جدیت بیشتری دنبال کرد.  

 

 

نازنین هم در دلش می‌دانست که عشقشان ارزش جنگیدن دارد. شب‌ها در دفترچه‌اش شعرهایی می‌نوشت که همه به پویا ختم می‌شد.  

پس در کنار او به تلاش کردن ادامه داد.

ماه‌ها گذشت. پویا و نازنین با وجود همه‌ی سختی‌ها کنار هم ماندند. یک روز، پویا نازنین را به پل طبیعت برد. غروب خورشید آسمان را به رنگ‌های نارنجی و صورتی درآورده بود. پویا حلقه‌ای ساده اما پرمعنا به دست نازنین انداخت و گفت:  

«می‌خوام همیشه کنارم باشی.»  

 

نازنین با اشک شوق در چشمانش پاسخ داد:  

«من از همون روز اول کنار تو بودم، و همیشه

خواهم بود.»  

پس از مدتی، خانواده‌ها هم با عشقشان کنار آمدند. پویا و نازنین تصمیم گرفتند زندگی مشترکشان را آغاز کنند. آن‌ها در مراسمی ساده اما پر از عشق، پیمان بستند.

 

من بمیرم

 

من بمیرم که تو را رنجِ مضاعف دادم

عذرِ تقصیر، عزیزم! به خطا افتادم!

 

من بمیرم که کمی اشک به چشمت آمد

از همان روز، غمینم، به خدا ناشادم!

 

گفته بودم که گُلم محرم و نامحرم هست

«زُلف بر باد مَده تا ندهی بر بادم»!

 

گفته بودم که بسی ناز، فزون‌تر داری

«ناز بنیاد مَکُن تا نَکنی بنیادم»!

 

من نگفتم که تو حوّایِ منی، حسّاسم

غیرتم ارثِ عزیزی‌ست زِ جدّم آدم؟!

 

آمدی تا که اسیرم بُکنی با غمزه

من از آن‌روز که عاشق شده‌ام، آزادم!

 

 

 

- پویا همچنان به رویاهایش در مهندسی ادامه داد.  

- نازنین به نوشتن و شعر گفتن پرداخت و حتی اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد.  

- هر دو یاد گرفتند که عشق فقط لحظه‌های شیرین نیست، بلکه ایستادگی در برابر مشکلات و ساختن آینده‌ای مشترک است.  

بعد از ازدواج، پویا و نازنین در یک آپارتمان کوچک در حوالی خیابان انقلاب ساکن شدند. خانه‌شان ساده بود؛ یک اتاق خواب، یک سالن کوچک و آشپزخانه‌ای جمع‌وجور. اما برای آن‌ها، این خانه مثل یک قصر بود.  

 

- نازنین دیوارها را با قاب‌های شعر و عکس‌های خاطره‌انگیز تزئین کرد.  

- پویا گوشه‌ای از سالن را به میز کارش اختصاص داد تا پروژه‌های مهندسی‌اش را پیش ببرد.  

- هر شب، شام ساده‌ای می‌پختند و روی فرش کوچکشان کنار هم می‌نشستند.  

 

خانه‌شان شاید بزرگ نبود، اما پر از خنده، عشق و آرامش بود.  

 

---

 

زندگی همیشه آسان نبود. گاهی مشکلات مالی فشار می‌آورد. پویا مجبور بود ساعت‌های طولانی کار کند تا هزینه‌ها را تأمین کند. نازنین هم در کنار درس‌هایش، شروع به تدریس خصوصی ادبیات کرد تا کمک خرج باشد.  

اینم از ادامه این داستان

 

یک شب، وقتی پویا خسته و بی‌رمق به خانه آمد، نازنین برایش چای داغ آماده کرده بود و گفت:  

«می‌دونم خسته‌ای… ولی باور کن همه‌ی این سختی‌ها یه روز خاطره میشه.»  

 

پویا با نگاه پر از عشق به او گفت:  

«تا وقتی تو کنارمی، هیچ سختی‌ای نمی‌تونه منو شکست بده.»  

 

--

برای اولین سالگرد ازدواجشان، تصمیم گرفتند به شمال ایران سفر کنند. جاده‌ی پر پیچ‌وخم، بوی درختان و صدای باران روی شیشه‌ی ماشین، همه چیز را عاشقانه‌تر کرده بود.  

 

وقتی به ساحل رسیدند، نازنین پاهایش را در شن‌های خیس فرو کرد و گفت:  

«پویا، این لحظه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.»  

پویا دستش را گرفت و پاسخ داد:  

«هر لحظه‌ای که با تو باشه، برای من جاودانه‌ست.»  

 

آن سفر، نقطه‌ی عطفی شد؛ جایی که فهمیدند عشقشان نه‌تنها در روزهای سخت، بلکه در لحظه‌های ساده و آرام هم معنا پیدا می‌کند.  

 

  • هانیه پروین عنوان را به داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

پویا رویای ساختن یک پل بزرگ داشت؛ پلی که نامش در تاریخ بماند.  

- نازنین رویای انتشار مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه داشت؛ شعرهایی که الهام گرفته از زندگی مشترکشان بود.  

 

هر شب کنار هم می‌نشستند و درباره‌ی آینده حرف می‌زدند. گاهی نقشه‌های پویا روی میز پهن بود، گاهی دفترچه‌ی شعر نازنین. آن‌ها یاد گرفتند که عشق یعنی حمایت از رویاهای یکدیگر.  

 

---

 

 

- صبح‌ها پویا برای نازنین چای درست می‌کرد.  

- نازنین برای پویا یادداشت‌های کوچک عاشقانه می‌گذاشت.  

- گاهی با هم فیلم‌های قدیمی می‌دیدند و تا نیمه‌شب می‌خندیدند.  

- گاهی فقط سکوت می‌کردند و به باران پشت پنجره گوش می‌دادند.  

 

این لحظه‌های کوچک، ستون‌های عشقشان بودند.  

 

پویا بعد از سال‌ها تلاش، توانست در یک شرکت بزرگ مهندسی پروژه‌ای مهم را بر عهده بگیرد؛ طراحی پلی مدرن که قرار بود دو بخش شهر را به هم وصل کند. این پروژه برای او مثل تحقق یک رویا بود. شب‌ها تا دیروقت روی نقشه‌ها کار می‌کرد، اما هر بار که خسته می‌شد، نازنین با یک فنجان چای و لبخندش انرژی دوباره به او می‌بخشید.  

گاهی دوران کار کردن برای پویا مثل عبور از مسیری پرسنگلاخ بود. صبح‌های زود با خستگی بیدار می‌شد، در حالی که هنوز خواب در چشمانش سنگینی می‌کرد. مسیر طولانی تا محل کار، فشار کاری زیاد، و توقعات بی‌پایان مدیران، همه مثل بار سنگینی روی شانه‌هایش می‌نشست.  

 

 

لحظات سختی که تجربه می‌کرد:  

- ساعت‌های طولانی پشت میز، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن.  

- پروژه‌هایی که باید در زمان کوتاه تحویل می‌داد، و اضطرابِ نرسیدن به موعد مقرر.  

- احساس تنهایی در میان جمع، وقتی کسی سختی‌هایش را نمی‌دید.  

- تردیدهای درونی: آیا این تلاش‌ها ارزشش را دارد؟ آیا آینده‌ای روشن در انتظار است؟  

 

اما همین لحظات سخت، پویا را ساختند. او یاد گرفت چگونه در فشار، آرام بماند؛ چگونه از شکست‌ها درس بگیرد؛ و چگونه امید را حتی در تاریک‌ترین روزها زنده نگه دارد.  

آنها در کنار هم خوشبخت بودند و زندگی شأن پر از امید و شادی بود.

 

نوشتن کتاب برای نازنین مثل راه رفتن در مسیری طولانی و پرپیچ‌وخم بود. هر صفحه‌ای که می‌نوشت، با خودش جنگی تازه داشت؛ جنگی میان خستگی و اشتیاق، میان تردید و امید.  

 

 لحظه‌های سختی که تجربه می‌کرد:  

- ساعت‌های طولانی پشت میز، در حالی که کلمات حاضر نبودند روی کاغذ بیایند.  

- بازنویسی‌های بی‌پایان؛ هر بار که فکر می‌کرد متن کامل شده، دوباره ایرادی تازه پیدا می‌کرد.  

- فشار ذهنی برای رساندن داستان به اوج، بدون از دست دادن صداقت و احساس.  

- نگاه‌های اطرافیان که گاهی پر از تردید بود: "آیا واقعاً می‌توانی کتابت را تمام کنی؟"  

- تنهاییِ نویسنده؛ جایی که فقط خودش و صفحه‌ی سفید باقی می‌ماندند.  

 

اما همین سختی‌ها، نازنین را به نویسنده‌ای مقاوم‌تر تبدیل کردند. او یاد گرفت که الهام همیشه ناگهانی نمی‌آید، بلکه باید با صبر و پشتکار ساخته شود. هر جمله‌ای که از دل تاریکی بیرون کشید، چراغی شد برای ادامه‌ی مسیر.  

 

در همان زمان، نازنین اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. کتابش با استقبال زیادی روبه‌رو شد و حتی در چند جشنواره ادبی تحسین شد. پویا در مراسم رونمایی کتاب، با غرور در کنار همسرش ایستاده بود و زیر لب گفت:  

«می‌دونستم روزی همه دنیا می‌فهمن چه قلب بزرگی داری.»  

 

---

چند سال بعد، زندگی‌شان رنگ تازه‌ای گرفت؛ آن‌ها صاحب یک دختر شدند. اسمش را هلیا گذاشتند.  

- پویا هر شب برای هلیا قصه می‌گفت، قصه‌هایی که خودش می‌ساخت.  

- نازنین برایش شعرهای کودکانه می‌خواند.  

- خانه‌ی کوچکشان پر از صدای خنده‌ی کودکانه شد.  

 

هلیا برای آن‌ها نماد عشقشان بود؛ گویی همه‌ی سختی‌ها و تلاش‌ها ارزشش را داشت تا به این لحظه برسند.  

 

---

 صبح‌های جمعه، خانواده‌ی کوچکشان به پارک می‌رفتند. پویا دوچرخه‌سواری می‌کرد، نازنین کتاب می‌خواند و هلیا بازی می‌کرد.  

- شب‌ها کنار پنجره می‌نشستند و باران را تماشا می‌کردند.  

- گاهی سفرهای کوتاه به شهرهای شمالی یا کویر می‌رفتند و هر بار خاطره‌ای تازه می‌ساختند.  

 

این لحظه‌های ساده، برایشان از هر موفقیت بزرگی ارزشمندتر بود.  

 

---

 

سال‌ها گذشت، اما عشق پویا و نازنین نه‌تنها کم نشد، بلکه عمیق‌تر شد. آن‌ها یاد گرفتند که عشق یعنی:  

- حمایت از رویاهای یکدیگر  

- ایستادگی در برابر سختی‌ها  

- ساختن خانواده‌ای پر از عشق و امید  

 

وقتی به گذشته نگاه می‌کردند، می‌دیدند که همه چیز از یک نگاه ساده در کتابخانه شروع شد؛ نگاهی که زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داد.  

 

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...