رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیریت کل

نام رمان: جاذبه‌ی مرگ

نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» 

ژانر: اجتماعی، روان‌شناختی، ترسناک، تراژدی

خلاصه: 
سارا، نویسنده‌ای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی می‌شود. او در جست‌وجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمی‌آید؛ بازی‌ای تاریک که هر مرحله‌اش، او را بیشتر به مرز نفس‌های آخر نزدیک می‌کند.
سارا تصمیم می‌گیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمی‌داند آنچه تجربه می‌کند حقیقت دارد یا ساخته‌ی ذهن خسته و پریشان خودش است.

هشدار محتوا:
این رمان شامل موضوعات خشونت خانوادگی، افسردگی، خودآزاری و بازی‌های خطرناک است.
مطالعه این رمان برای افراد زیر پانزده سال توصیه نمی‌شود.
هدف از روایت داستان، آگاه‌سازی و هشدار دادن است و به هیچ‌وجه آموزش یا تشویق به انجام رفتارهای خطرناک نیست.

  • 2 هفته بعد...
  • مدیریت کل

#پارت یک...

آخرین سیگار را با فندکش روشن کرد، سرش را بالا گرفت و خیره به آسمان تیره شد. نورهای رنگی چرخ‌وفلک به چشم‌هایش برخورد می‌کرد. با هر پُکی که می‌زد، بیشتر لذت می‌برد؛ نه به خاطر دود آن، بلکه به خاطر درد و غمی که در سینه داشت. تمام تلاشش را می‌کرد تا از آخرین سیگارش بهترین استفاده را بکند. سیگارش همانند خودش شعله‌ور شده و در حرص و ناراحتی شریک شده بود.
صدای جیغ و خنده‌ی آدم‌ها در شهربازی اعصابش را به هم ریخته بود. نمی‌توانست صدای اطراف را تحمل کند. از شلوغی نفرت داشت و حالش را بد می‌کرد. سیگار در دست لرزانش را با حرص می‌کشید. در چرخ‌وفلک بزرگ مشهد تنها نشسته بود. به یاد کودکی‌اش برای آخرین بار سوار شده بود؛ خاطرات کودکی‌اش زنده شده بود و حسرت روزهایی را می‌خورد که کنار خانواده‌اش شاد بود، روزهایی که معنای غم را نمی‌دانست.
چشم‌هایش را بست و روی هم فشار داد. دست خالی‌اش را در جیب شلوارش فرو برد؛ از سرما می‌لرزید، لباس گرم نپوشیده بود. این اواخر اهمیتی به حال خودش نمی‌داد.
صداهای اطراف شدیدتر اعصابش را خرد می‌کرد. با عصبانیت دستش را از جیب بیرون آورد، دستی از حرص بر موهایش کشید و با اعصاب داغان غرید:
- خفه شید دیگه!
صدایش بین باقی صداها گم شد و به گوش هیچ‌کس نرسید.
چرخش به زمین رسیده بود. ته‌مانده‌ی سیگارش را رها کرد، بر پاهایش ایستاد و به آسمان نگریست. با صدای بلندی گفت:
- من دیگه دارم آزاد می‌شم!
هر کسی که در صف بود، با دیدن او و شنیدن جمله‌اش خندید. نمی‌دانستند منظورش از آزاد شدن چه بود.
درد بدی در سرش پیچید و حلقه‌ی اشکی در چشم‌هایش نشست.
- تموم این سال‌ها تنها بودم، کسی رو نداشتم. من یه پسر بدبخت بودم همیشه.
اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد. در میان تمام ترسی که داشت، یک شادی عجیب هم در وجودش بود؛ شادی از اینکه راهش را پیدا کرده و آخرین لحظاتش را در چرخ‌وفلک می‌گذراند، همان چرخ‌وفلکی که عاشقش بود. می‌خواست زندگی‌اش را همان‌جا تمام کند.
آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. یک حسرت بزرگ در دلش مانده بود؛ اینکه نتوانست به خواسته‌هایش برسد، همان آرزوهایی که همیشه در دل داشت و هیچ‌وقت محقق نشد.
دستش را وارد جیبش کرد، گوشی‌اش را بیرون آورد و روشن کرد. وارد دوربین شد، همان‌جا عکسی از خودش گرفت و در اینستاگرام منتشر کرد. زیر آن نوشت:
- خداحافظ زندگی.
به بالاترین نقطه رسیده بود. نفس عمیقی کشید و به جلو رفت. به پایین نگریست. ترس داشت اما انتخابش را کرده بود.
پاهایش می‌لرزید و اشک پیاپی از چشم‌هایش می‌ریخت. در افکار خودش غرق شده بود و فقط مرگ را می‌دید. دست‌هایش را تا حد امکان باز کرد و خود را مثل پروانه‌ای رها کرد. قهقهه زد، قهقهه‌ای از غم و شادی. بین آسمان و زمین معلق بود. در همان حال، تمام خاطرات زندگی‌اش خوب و بد به سراغش آمدند.
نگاهش بر زمینی بود که به سویش سقوط می‌کرد؛ اما چیزی جز سیاهی و حسرت‌های باقی‌مانده نمی‌دید. باد محکمی به سر و صورتش می‌خورد. اشک از چشمش جدا شد و در باد گم شد.

صدایی نمی‌شنید جز صدای آرزوهای بر باد رفته.
در آن لحظه‌ها، داد و فریاد و جیغ آدم‌های شهربازی تا آخر دنیا کشیده شده بود. با برخورد سرش به سکو، خون مثل آبشار از سرش روی آدم‌های صف ایستاده پاشید. درد وحشتناکی در تمام بدنش پیچید؛ خورد شدن استخوان‌هایش را حس می‌کرد.
سنگین و بی‌جان روی زمین افتاد. هیچ‌کس پیش از برخورد نتوانسته بود کاری بکند. صدای چک‌چک خون از سر و صورتش روی زمین، در سر همه می‌کوبید. سرش آغشته به خون شده بود و وضع صورتش آدم را می‌ترساند. قسمتی از سرش به‌خاطر برخورد با تیزی سکو شکافته بود و خون همچون آبشار بیرون می‌زد.
صدای گریه‌ی یک بچه‌ی پنج‌ساله قلب آدم را می‌لرزاند.
آخرین تصویری که دید، خون بود دست لرزان خودش و پاهای مردم آن شهر.
صدای آژیر آمبولانس و پلیس رسید. مردم در تعجب و وحشت خشک‌شان زده بود. همان‌جا ایستاده بودند و پسر غرق در خون را تماشا می‌کردند. مأموران تلاش می‌کردند مردم را از شهربازی خارج کنند تا بیشتر نترسند.

  • 2 هفته بعد...
  • مدیریت کل

#پارت دو... 

***

چشمانم به صفحه‌ی لپ‌تاپ دوخته شده بود و انگشتانم بی‌هدف روی کیبورد می‌لغزید. این روزها خستگی مثل سایه‌ای سمج دنبالم می‌آمد؛ آن‌قدر سنگین که حتی نوشتن هم برایم جان‌کَن شده بود.
دلم چیزی می‌خواست که از نو زنده‌ام کند، که دوباره با شور و تمرکز بنویسم؛ اما هیچ‌چیز نبود. زندگی، خودش به‌اندازه‌ی کافی خسته‌کننده است.
در فکر جمله‌ای بودم که شاید آغاز داستان تازه‌ام شود که ناگهان صدای نوتیفیکیشن گوشی، سکوت اتاق را درهم شکست. گوشی روی میز، کنار لپ‌تاپ افتاده بود. سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. پیام از مهسا بود.
گوشی را میان انگشتانم گرفتم و بازش کردم.
- چطوری سارا؟ چرا خبری نیست ازت؟!
لبخندی بی‌حوصله گوشه‌ی لبم نشست و با اکراه تایپ کردم:
- سلام عزیزم، بد نیستم. تو چطوری؟ می‌دونی که، سرگرم کارامم و اصلاً حوصله ندارم.
ارسال را زدم و به صندلی تکیه دادم. گوشی هنوز در دستم بود. مهسا در حال تایپ بود. چند ثانیه بعد پیامش آمد:
- هعی، من‌که اصلاً خوب نیستم.
و بلافاصله پیام بعدی:
- آره عزیزم، می‌دونم سرت شلوغه، ولی هر از گاهی یه پیام بده که نگران نشم خب.
از مهربانی‌اش لبخندی نرم روی لبم نشست. تنها کسی بود که همیشه کنارم مانده بود؛ حتی وقتی خودم کنار خودم نبودم.
- چیشده که خوب نیستی؟!
چند لحظه بعد نوشت:
- وای نگم اصلاً! دیشب یکی تو شهربازی مشهد جلوی همه خودکشی کرده!
با دیدن کلمه‌ی خودکشی ناخودآگاه صاف نشستم.
- خودکشی؟! چرا؟!
- دقیق نمی‌دونم، ولی یه سری شایعه‌ست. می‌گن بازی آنلاین می‌کرده و همون باعثش شده. انگار بازی یه‌جورایی تسخیر شده! من که باور نمی‌کنم، ولی همچین چیزایی شنیدم.
چشم‌هایم بازتر شد.
بازیِ تسخیرشده؟ چه حرف مضحکی! 
- چقدر خنده‌داره! شاید مشکل خانوادگی داشته، منم کم به خودکشی فکر نکردم. اسم بازیه چی بوده؟
- گام مرگ!
به اسم خیره ماندم. حس غریبی زیر پوستم دوید؛ انگار چیزی درونم یخ زد. زیر لب زمزمه کردم:
- گام مرگ! 
در همان لحظه، صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق آمد.
از جا پریدم. با ترس سرم را برگرداندم. خانه تاریک بود و نور فقط تا نیمه‌ی اتاق پیش می‌رفت. گلوی خشک‌شده‌ام را قورت دادم و با نور گوشی به سمت در رفتم. کلید برق را زدم؛ اتاق روشن شد.
وارد پذیرایی شدم؛ بخشی روشن، بخشی هنوز غرق در سایه.
قدم اول را که برداشتم، دوباره صدای افتادن چیزی آمد. قلبم تند و بی‌امان به سینه‌ام می‌کوبید. صدا از آشپزخانه بود.
با احتیاط نزدیک شدم و کلید برق آشپزخانه را زدم. نور سفید، دیوارها را بیرون کشید. از پشت اپن خم شدم.
دیگ ماکارونیِ ظهر روی زمین افتاده بود. رشته‌ها مثل مارهایی بی‌جان روی کاشی‌ها پخش شده بودند.
دستم را محکم روی پیشانی گذاشتم و آهی کشیدم. وارد آشپزخانه شدم که ناگهان چیزی تکان خورد. یک گربه‌ی مشکی.
جیغ بلندی کشیدم و روی زمین افتادم. گربه با چشم‌های زرد و خیره نگاهم می‌کرد. لحظه‌ای بعد دهانش را باز کرد و با صدایی وحشتناک میو کشید، بعد پرید روی اپن و از پنجره بیرون رفت.
صدایش هنوز در گوشم می‌پیچید. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته بود. نفس‌هایم بریده‌ بریده بالا می‌آمد و قلبم هنوز آرام نمی‌گرفت. چند لحظه طول کشید تا جرئت کردم بلند شوم.
رفتم پنجره را بستم و زیر لب غر زدم:
- دیگه غلط می‌کنم یادم بره پنجره رو نبندم. 
بعد از تمیز کردن آشپزخانه، دوباره به اتاق برگشتم. گوشی را برداشتم و با دیدن تعداد پیام‌های مهسا، نفس بلندی بیرون دادم.

  • مدیریت کل

#پارت سه... 

- میگن پسره افسرده بود، حتی تو پیجش عکسی از خودش گذاشته بود قبل از این‌که خودکشی کنه و نوشته بود خداحافظ زندگی. نمی‌دونم اینا دیوونن که به خاطر یه بازی خودکشی می‌کنن؟ می‌گن اولین نفر نیست، آخرین نفر هم نخواهد بود. اخبارش همه جا هست. 
با کنجکاوی به حرف‌ها خیره شدم. مگر یک بازی چه می‌توانست بکند که آدم‌ها تا این حد درگیرش می‌شوند و دست به چنین کاری می‌زنند؟
- پیجش رو میدی؟
چند دقیقه بعد پیام رسید و پیج را فرستاد. اخمم عمیق‌تر شد. فکرهای آبی؟ واقعاً افسرده بوده پس!
به سرعت پیج را در اینستاگرام جست‌وجو کردم. چند پیج مشابه ظاهر شدند، همه منتظر بودند تا فرصتی پیدا کنند برای خودشان!
وارد پیج شدم؛ چیز خاصی نداشت، همه ویدیوهای غمگین بودند.
دستم به یکی از ویدیوها خورد. انگار پسره با یکی از دوستانش در خانه نشسته بودند و به دوربین می‌خندیدند؛ خنده‌ای عمیق و مبهم، که نمی‌شد فهمید چرا می‌خندند.
پسره گفت:
- دنیا داره به آخر می‌رسه بچه‌ها، نمی‌خواین یکم شادی کنید؟
دوستش او را هل داد و گفت:
- این روزها دیوونه‌تر از ما پیدا نمی‌شه! اصلاً معلوم نیست خوابیم یا بیدار، یا توهم می‌زنیم!
زمانی نگذشته بود که خنده‌هایشان خاموش شد. دورشان تاریک بود و معلوم بود روی یک مبل نشسته‌اند. پسری که خودکشی کرده بود، روبه‌ پایین نگاه کرد و ناگهان گفت:
- غم هیچ‌وقت ما رو رها نمی‌کنه.
چشم‌هایش را به دوربین چرخاند و همان لحظه صدای کوبیدن محکم چیزی شنیده شد.
با شنیدن صدا، هر دو با سرعت از جای خود برخاستند؛ ترس در چشمانشان موج می‌زد.
- باز اومدن!
بدون خاموش کردن دوربین به یک سمت رفتند. چند ثانیه بعد صدای جیغ و فریادشان به گوش رسید و ویدیو به پایان رسید.
معنای آن چه بود؟ چرا چنین اتفاقی رخ داده بود؟
بیشتر نگاه کردم؛ همه ویدیوها غمگین بودند.
پس از آن، دو ویدیوی دیگر هم غمگین بودند و آخری تنها یک عکس از خودش بود، روی چرخ و فلک، با نوشته:
- خداحافظ زندگی.
تاریخ ویدیو و عکس را بررسی کردم؛ میان آن‌ها فقط دو روز فاصله بود.
دو روز بعد از ویدیوی خود و دوستش، او خودکشی کرده بود. دوستش چه؟ زنده مانده بود یا نه؟ چرا هیچ خبری از او نبود؟
در فکرهایم غرق بودم که صدای نوتیفیکیشن گوشی‌ام باعث شد از جا بپرم.
- دیدی پیج رو؟!
موهای بدنم سیخ شد و حالم عجیب بود.
با این حال، کنجکاوی‌ام هنوز زنده بود و می‌خواستم بیشتر بدانم.
- آره، عجیبه یعنی بازی واقعیه؟
- ظاهراً آره.
با او خداحافظی کردم و گوشی را کنار گذاشتم.
به لپ‌تاپ خیره شدم و دستم را به سوی کیبورد دراز کردم که ناگهان جرقه‌ای در ذهنم روشن شد! 
من نویسنده هستم. الان می‌خواهم رمان جدیدم که جنایی هست را شروع کنم؛ پس چرا درباره این بازی ننویسم؟
لبخندی از سر خوشحالی زدم و به سرعت از ورد خارج شدم. به سوی گوگل رفتم و نام بازی «گام مرگ» را جستجو کردم.

  • مدیریت کل

#پارت چهار... 

نت برای لحظه‌ای کُند شد، اما طولی نکشید که صفحه‌ای باز شد.
هر لینکی که باز می‌کردم، بازی‌های بی‌ربط یا ویدیوهایی از تصادف و چیزهای عجیب بودند.
چرخیدم و گشتم، گشتم تا اینکه ناامید شدم و لپ‌تاپ را خاموش کردم.
- خب، می‌دونستم همچین چیزی وجود نداره.
تقریباً سه ساعت در حال جست‌وجو بودم و تنها با تصادف‌ها و موارد عجیب مواجه شدم. هیچ چیزی پیدا نکردم که مرا به بازی برساند.
شب شده بود و من بی‌حال‌تر از همیشه بودم.
زندگی واقعاً چقدر خسته‌کننده بود!
نفسم را بیرون دادم و بلند شدم. به سمت آشپزخانه رفتم، بطری آب را از یخچال بیرون آوردم و کمی نوشیدم.
چند سالی است که زندگی‌ام به هم ریخته؛ زندگی‌ای که داشتم، حتی اجازه نمی‌داد به چیزهای منفی فکر کنم، حالا نابود شده بود و هر روز باید به این فکر کنم که فرزندم کجاست، چه می‌کند و چقدر بزرگ شده است.
روی مبل دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم. چیزی به دلم ننشست.
سرم را بالا گرفتم و به یاد گذشته، اشکی از چشمانم سرازیر شد.
- چرا باید این‌قدر تنها باشم؟
تمام شب را در تنهایی گذراندم و یک چیز جدید به افکارم اضافه شد؛ همان بازی که ذهنم را درگیر کرده بود.
اگر بتوانم آن را پیدا کنم و واقعیتش را بنویسم، بار دیگر با رمان و داستان جدیدم موفق‌تر خواهم شد.
تمام شب روی تخت غلت می‌زدم، اما نمی‌توانستم جلوی افکارم را بگیرم.
هرگاه می‌خواستم تمرکز کنم، ذهنم به جای دیگری می‌رفت. در نهایت خسته شدم و بلند شدم.
ساعت سه شب بود. گوشی را نگاه کردم و دوباره به سمت گوگل رفتم.
یک بار دیگر جست‌وجو کردم که ناگهان اینترنت قطع شد و پیامی آمد:
- دسترسی به این سایت امکان‌پذیر نیست.
صفحه را رفرش کردم و این بار با یک صفحه‌ی سفید مواجه شدم.
در میان سفیدی مطلق، نوشته‌ای انگلیسی نقش بسته بود؛ نامفهوم و مبهم. چشم‌هایم را جمع کردم و با دقت به آن خیره شدم.
حروف، گویی با نوری سرد و وهم‌آلود بر صفحه می‌رقصیدند.
از تعجب چشم‌هایم تا آخر باز شدند و قلبم تندتر زد.
- دنبال من می‌گردی؟!
همان لحظه، صفحه‌ی گوشی‌ام پشت سر هم خاموش و روشن می‌شد، گویی چیزی نامرئی در تلاش بود توجهم را جلب کند.
ترس عمیقی به جانم خزید؛ چرا این اتفاق افتاد؟ و چرا این نوشته ناگهان ظاهر شد؟
هرچه تلاش می‌کردم از گوگل خارج شوم نمی‌شد و صفحه‌ی گوشی همچنان بی‌وقفه خاموش و روشن می‌شد.
ناگهان متوقف شد؛ صفحه‌ی سفید ناپدید شد و صفحه‌ای تازه با نوشته‌هایی انگلیسی باز شد.
تنها یک لینک روی آن بود. رویش زدم و وارد سایتی شدم. صفحه هنوز سفید بود، اما این بار جمله‌ای وسط آن نقش بسته بود:
- اولین گامت را بردار.
زیر آن، فلشی روبه پایین دیده می‌شد. اسکرول کردم، پایین‌تر که رفتم با کادری سبز روبه‌ رو شدم که روی آن «دانلود» نوشته بود.

  • مدیریت کل

#پارت پنج... 

یعنی چه؟ این بازی هست یا نیست؟ معنای «اولین گامت را بردار» چیست؟ پس حتماً خودشه!
انگشت اشاره‌ام لرزید و برای لحظاتی مکث کردم؛ دستم مشت شد و قلبم تند زد.
احساس آرامش نداشتم، اما انگار صدایی درونم زمزمه می‌کرد:
- نصبش کن.
دستم شل شد و روی دانلود زدم. صفحه‌ای سیاه باز شد و جمله‌ای وسط آن خودنمایی می‌کرد:
- آیا کنجکاوی؟!
زیر جمله دو گزینه بود «بله» و «خیر».
با دستانی که هنوز می‌لرزید، روی «بله» زدم.
صفحه برای لحظه‌ای لرزید و سپس صفحه‌ای دیگر ظاهر شد:
- به هیچ‌کس چیزی نگو. این تنها شرط ورود است.
دیدن این جمله‌ها حالم را کمی بد کرد.
ترس، ملایم اما سنگین در جانم نشست. با این حال روی «قبول می‌کنم» کلیک کردم. صفحه بعدی باز شد:
- گام نخست: برای تایید ورود، یک عکس از میز کارت بفرست.
نفسم را با صدای آهسته بیرون دادم.
- الان کی حوصله داره بلند شه؟! اصلاً چرا عکس می‌خواد؟!
اما با خود گفتم:
- ولش کن، من چیزی ندارم که از دست بدم. 
پتو را کنار زدم و با قدم‌های سنگین به سوی میز لپ‌تاپم رفتم. اتاق را روشن کردم و دفتر و چند کاغذ طراحی را کنار گذاشتم و عکسی انداختم و ارسال کردم.
همان لحظه پیام جدیدی آمد:
- گام نخست ثبت شد. گام بعدی فردا در نیمه‌شب فعال خواهد شد.
یک ضربه به صفحه زدم تا پاسخی ارسال کنم، اما چت ناگهان غیرفعال شد.
یعنی چه؟! چرا دیگر نمی‌توانم چیزی بنویسم؟!
پوفی کردم. اتاق را در تاریکی فرو بردم و به سوی تخت رفتم.
ساعت نزدیک چهار صبح بود. احساسی غریب در من می‌جوشید؛ چیزی میان هیجان و بی‌قراری.
فردا قرار بود رمان جدیدم را شروع کنم.
راستش دلم می‌خواست همان لحظه دست به کار شوم، اما باید می‌خوابیدم تا صبح بتوانم سرِکار آبروداری کنم.
با هزار زور و زحمت، چشم‌هایم را روی هم گذاشتم و خواب مرا با بی‌مهری پذیرفت.
***
صدای تیز گوشی در گوشم پیچید و چشم‌هایم نیمه‌باز شد.
با دست دنبال گوشی گشتم؛ همان کنارم بود.
آلارم را خاموش کردم و با اعصابی درهم‌تنیده نشستم.
- لعنت به کار، چه اجباریه آدم باید اول صبح از جا کنده شه!
از تخت بلند شدم، تلوتلو از اتاق بیرون رفتم و به طرف دست‌شویی کشیده شدم.
همان لحظه که خواستم داخل شوم، از گوشه‌ی چشم سایه‌ای مبهم در گوشه‌ی پذیرایی دیدم. قلبم لگد زد. سریع برگشتم؛ چیزی نبود، فقط نور کم‌رنگی از پنجره به داخل خزیده بود.
حتماً توهم زدم، بی‌خوابی اثر گذاشته.
صورتم را شستم و مستقیم سراغ آشپزخانه رفتم. یک تخم‌مرغ سریع درست کردم و خوردم.
بعد از آماده شدن، کیف و گوشی‌ام را برداشتم و به سمت محل کار حرکت کردم.
***
چشم‌هایم را محکم به هم فشار دادم؛ تار می‌دیدم و سرم می‌کوبید. حتی قادر نبودم درست روی هیچ چیز تمرکز کنم. با صدای مدیر از جا پریدم:
- تو طراحیت به کجا رسیدی؟

  • مدیریت کل

#پارت شش... 

انگشتانم را روی شقیقه گذاشتم و با بی‌حالی گفتم:
- به هیچ‌جا.
مدیر از پشت میز بلند شد و قدم‌زنان به سمتم آمد.
- چقدرش مونده؟
به داستان کودکانه‌ای که طرحش روی میز پخش بود خیره شدم. رنگ‌های شاد، لبخندهای اغراق‌شده، دنیاهای بی‌درد.
- فقط دو فریم مونده، بیشترش رو تو خونه انجام دادم.
سرش را به علامت درک تکان داد.
- برو خونه استراحت کن. بقیه‌ی کارهات رو می‌سپرم به بچه‌ها. فقط سعی کن این پروژه رو تمیز و کامل تحویل بدی.
از خدا خواسته بودم. تشکر کوتاهی کردم، پروژه را برداشتم و از ساختمان خارج شدم. هوای بیرون سردتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. انگار سرما فقط روی پوستم نبود؛ زیر پوستم می‌دوید.
در راه چند خوراکی خریدم. نمی‌دانستم برای گرسنگی می‌خرم یا برای پُر کردن خلأیی که اسمش را بلد نبودم.
به خانه که رسیدم، ساعت یازده صبح شده بود. لباس‌هایم را عوض کردم و خودم را روی مبلِ روبه‌روی تلویزیون رها کردم. خانه ساکت بود؛ آن‌قدر ساکت که صدای نفس کشیدنم غریبه به نظر می‌رسید.
گوشی‌ام را روشن کردم و بی‌هدف وارد اینستاگرام شدم. چند دقیقه بالا و پایین کردم؛ لبخندها، سفرها، قهوه‌ها، آدم‌های خوشحال. هیچ‌کدام به دلم ننشست. 
از آن بیرون آمدم. انگشتم بی‌اختیار روی گالری رفت. عکسش را باز کردم. چشم‌هایش می‌خندید. لب‌هایش نیمه‌باز بود، انگار همان لحظه می‌خواست «مامان» بگوید.
گلویی که سعی می‌کردم سفت نگهش دارم، شل شد. اشک آرام از گوشه‌ی چشمم سر خورد.
دلم برایش اندازه‌ی یک مشت کوچک شد.
من چه‌جور مادری بودم که بچه‌ام را… نه، رها نکرده بودم، اما در کنارش نبودم.
انگشتم را روی صورتش کشیدم، گرمایی نبود؛ فقط نور سرد صفحه بود. لب‌هایم را آرام روی تصویرش گذاشتم. اشکم روی گونه‌ی دیجیتالی‌اش چکید. تصویر لرزید و گذشته مثل دری که سال‌ها بسته مانده باشد، آهسته باز شد.
***
درِ خانه را باز کردم. کلاس امروز خسته‌کننده‌تر از همیشه بود. از استاد بدم می‌آمد؛ از لحنش، از نگاهش، از همه‌چیزش.
خانه ساکت بود. نه صدای تلویزیون می‌آمد، نه صدای مادرم.
چند قدم جلوتر رفتم و پدرم را دیدم که روی مبل نشسته بی‌حرکت و در فکر بود. 
- بابا؟
جواب نداد. حتی سرش را هم بالا نیاورد. کنارش نشستم. بوی عطر تلخش فضا را پر کرده بود.
چند ثانیه بعد به خودش آمد و به سمتم برگشت. لبخند زد؛ لبخندی کوتاه و ناآرام.
- اومدی دخترم؟
- آره.
سکوت بین‌مان کش آمد. قلبم بی‌دلیل تند می‌زد. پدر نگاهش را از من دزدید، بعد دوباره مستقیم در چشم‌هایم خیره شد.
- می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.
گلوی من خشک شد.
- چی شده؟
مکث کوتاهی کرد.
- امروز عصر برات خواستگار میاد.
دنیا برای لحظه‌ای ایستاد.
- چی؟!
صدایم نازک شد. انگار از ته چاه می‌آمد.
- بابا من، من تازه نوزده سالمه. ترم اول دانشگاه‌م رو شروع کردم. الان چرا؟

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...