رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: سهم من از تو 

نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه، فانتزی

خلاصه: اوا می‌خواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد.

قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که می‌تواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد.

آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگ‌تر؟

  • هانیه پروین عنوان را به رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مالک

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

به نام خدا 

پارت یک 

 

سال‌ها بود که سایه‌ی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود.
دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش می‌تپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارت‌های رزمی بی‌نظیر و استراتژی‌های هوشمندانه‌ی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان می‌خوانند، بر تخت نشسته است.
کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایه‌هایی استوار، خبردار ایستاده‌اند، به مسیری طولانی از سنگ‌فرش‌های سفید و درخشان منتهی می‌شود. دو سوی این مسیر، باغ‌هایی سرسبز و آراسته، چشم‌نواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانواده‌ی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیم‌تر و باشکوه‌تر است، به شاه، دارا، تعلق دارد
. این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیره‌کننده‌اش، نمادی از قدرت و تصمیم‌گیری است؛ اتاقی کوچک‌تر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛
و در نهایت، اتاق خوابی  که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است.
.دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن می‌کرد
و انعکاس آن بر سنگ‌های مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی می‌کرد.
در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگی‌اش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانی‌های دنیا را از یاد می‌برد، قدم برمی‌داشت.
سال‌ها بود که این دو، سختی‌های بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچه‌های تنگ و تاریک شهر تا میدان‌های نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛
گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشه‌ها می‌کشیدند.
امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانه‌ی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: “باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان می‌جنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم.”
دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشه‌ای عظیم کاخ که منظره‌ای زیبا از شهر را به نمایش می‌گذاشت، خیره شد.

_“این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.”

پارت دو

 

***

(دارا)

آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسه‌ی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همین‌جا بود که می‌توانستم نفس راحت بکشم.

صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد 

رفتم سمت کمد بزرگم. با ذوق درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر می‌گذاشتم وقتی می‌خواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباس‌های ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفش‌های چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و این‌ها هدیه‌های من است.

همین که نگاهم به این‌ها می‌افتاد، انگار تمام خستگی‌ام می‌پرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ می‌داد. آره، ما شش ساله که هم را ندیده‌ایم، ولی این‌ها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با این‌ها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و این‌ها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی می‌کرد.

حتی وقتی با امیر شوخی می‌کردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که می‌دانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم.

***

شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا می‌گذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آن‌ها دوست بود و رابطه‌ی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال می‌گذشت و خبر چندانی از لیا نداشت.

***

(دارا)

صدای ضربه‌ای به در اتاق آمد. “کیه؟” صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشه‌ی شیطنت‌آمیز توی سرش دارد، وارد شد. 

 

_“بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده!” گفت و چشمکی زد. _“چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه!”

دلم از خوشحالی قنج رفت. بهترین پیشنهاد دنیا بود

_ “عالیه!”

با ذوق گفتم و سریع رفتم سمت کمد. لباس‌های رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه‌ مدرسه‌ای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همین‌که آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. 

 

همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابی‌اش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشم‌هایش.

با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان.

_ “عجب آفتاب گرمی!”

امیر خندید. 

_ “بابا می‌خوام کسی نشناستم دیگه!”

_“با این عینک که بیشتر شبیه دلقک‌ها شدی!”

مسخره‌اش کردم.

_“اصلاً برش نمی‌دارم!” 

با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در می‌کرد.

 

 

پارت سه 

 

***

در کافه‌ای، دارا و امیر روبروی هم نشسته بودند. فضای کافه با عطر قهوه و صدای ملایم موسیقی، فضایی آشنا و در عین حال دلگیر را ایجاد کرده بود. دارا، فنجان قهوه‌اش را در دستانش گرفته بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.

امیر، سکوت را شکست و پرسید: «خب دارا، خبری از لیا نشد؟»

دارا با صدایی که کمی گرفته بود، پاسخ داد: «نه، هیچ خبری. انگار که…» صدایش را خورد و با حسرت ادامه داد: «شاید دیگه هیچ‌وقت نبینمش.»

امیر با دقت به او نگاه کرد و گفت: «خیلی عجیبه. شش ساله که ندیدمش. یادمه آخرین بار که دیدمش، خیلی به عشق تو امیدوار بود .»

دارا سرش را به آرامی تکان داد. «آره، اون همیشه یه جورایی مرموز بود. ولی عشقش به من… اون واقعی بود. من اینو می‌دونم.»

امیر آهی کشید و گفت: «امیدوارم که یه روزی پیداش کنی. شاید باید دوباره از نو شروع کنیم. شاید یه جایی، یه ردی ازش باشه.»

دارا با ناامیدی گفت: «فکر نمی‌کنم. دیگه بریدم.».

امیر که متوجه سکوت سنگین دارا شده بود، برای عوض کردن حال و هوا گفت: «دارا، اینقدر غصه نخور. بیا بریم یه چرخی توی شهر بازی بزنیم. شاید یه کم هیجان، حال و هوامون رو عوض کنه.»

دارا، که انگار از عالم خودش بیرون آمده باشد، با لبخندی محو به امیر نگاه کرد و گفت: «ایده خوبیه!»

***

چند دقیقه بعد، هر دو در میان هیاهو و شلوغی شهر بازی بودند. صف بلیط ترن هوایی، به ظاهر بی‌پایان بود و دارا، طبق معمول، شروع به غرولند کرد: «وای خدا! ببین چقدر شلوغه! یعنی باید انقدر صبر کنیم؟اصلا اینا منو میشناسند؟ من که گرسنمه!»

امیر اما، فقط از ته دل می‌خندید. این غرولندهای بامزه‌ی دارا را دوست داشت. بالاخره بعد از کلی انتظار، بلیط‌ها را گرفتند و به سمت سکوی سوار شدن ترن هوایی رفتند. در میان جمعیت، چشم امیر به دخترکی افتاد که با اشتیاق، سرش در گوشی‌اش بود و داشت عکس‌های دارا را مرور می‌کرد. لبخندی شیطنت‌آمیز روی لب امیر نشست.

رو به دارا کرد و با لحنی پر از شوخی گفت: «دارا، بیا! یه هوادار پروپاقرص پیدا کردم! بیا ببرمت یه کم دلبری کن!»

هر دو با شیطنت به سمت دخترک رفتند، اما نیتشان اذیت کردن نبود. امیر کنار یک نیمکت نشست و دارا هم کنار دیگرش. همین که دخترک با ترس به آن‌ها نگاه کرد و خواست چیزی بگوید، ناگهان از دیدن چهره ی او خشکشان زد. آن‌ها او را شناختند! لیا بود! همان لیا که شش سال تمام، دارا با خیالش زندگی کرده بود. چهره‌اش اصلاً تغییر نکرده بود، فقط کمی بزرگتر شده بود. اما لیا، به خاطر ماسک و عینکی که روی صورتشان بود، آن‌ها را نشناخت.

با ترسی که در صدایش موج می‌زد و کمی لکنت، پرسید: «ش… شما کی هستید؟ با من چیکار دارید؟» بلند شد و ایستاد.

امیر و دارا، که هنوز در شوک این دیدار غیرمنتظره بودند، به خودشان آمدند. دارا، حالا دقیقاً روبروی کسی ایستاده بود که تا چند دقیقه پیش، فقط در رویاهایش او را می‌دید. قلبش به شدت می‌تپید. احساسی عمیق از دلتنگی، اشتیاق و ناباوری در وجودش غوغا می‌کرد. لبخندی آرامش‌بخش روی لبش نشست.

وقتی دید لیا هنوز مضطرب است، فوراً ماسکش را برداشت و با صدایی که انگار از عمق وجودش برمی‌خاست، آرام گفت: «لیا…»

 

 

پارت چهار 

 

در چشمان لیا، دیگر اثری از ترس نبود؛ اشک حلقه زده بود. بغضی که مدت‌ها در گلویش مانده بود، حالا داشت خفه‌اش می‌کرد. احساس غریبی داشت؛ انگار عشقی که سال‌ها ندیده بود، حالا با شکوهی وصف‌ناپذیر در مقابلش ایستاده بود. دارا، که حالا دیگر شاهی شده بود، با تمام عشق، دستش را به سمت لیا باز کرد.
لیا با دیدن این حرکت، انگار که منتظر همین اشاره بود، خودش را در آغوش دارا انداخت و اشک‌هایش سرازیر شد. امیر، از دور نظاره‌گر این لحظه بود، لبخندی از رضایت و خوشحالی بر لب داشت. دارا و لیا، مانند تشنه‌ای که تازه به آب رسیده باشد، یکدیگر را در آغوش کشیدند، نفس کشیدند و در گوش هم نجوا کردند.
لیا، کمی از آغوش دارا بیرون آمد، با چشمانی اشک‌آلود به او نگاه کرد و با نگرانی گفت: «چرا تو اینجایی؟ اگه کسی تو رو بشناسه و بخواد بلایی سرت بیاره چی؟» دست برد و ماسک دارا را روی صورتش گذاشت.
دارا دوباره لیا را در آغوش گرفت و در حالی که نفس عمیقی می‌کشید، زمزمه کرد: «دیگه هیچی جز تو برام مهم نیست، لیا. هیچی.»
***
وقتی دارا و لیا از هم جدا شدند، امیر که تا آن لحظه با لبخندی گرم ناظر این صحنه‌ی عاشقانه بود، با شیطنتی که از چشم‌هایش می‌بارید، صدایش را صاف کرد و گفت: «اوهوم، اوهوم! لیا خانوم، مارو یادتونه یا فقط حضورتون پیش شازده است؟»
لیا با لبخندی که روی صورتش شکوفا شده بود، به امیر نگاه کرد و گفت: «تو هنوز عوض نشدی، امیر!»
امیر قیافه‌ی جدی به خودش گرفت و با لحنی بامزه گفت: «نه بابا! عوض شدم. داری اشتباه می‌کنی.» اما نگاه دزدکی‌اش به دارا که با رضایت و لبخندی محو به لیا نگاه میکرد ، لو داد که دارد شوخی می‌کند. لیا با دیدن این صحنه، قهقهه‌ای از ته دل سر داد.
امیر که سعی داشت خنده‌اش را کنترل کند، گفت: «انگار نمی‌دونید، من دیگه یه شخص خیلی مهم شدم! اگه بدونید چند نفر دنبال منن که یه بلایی سرم بیارن!»
لیا که خوب امیر را می‌شناخت و می‌دانست دارد شوخی می‌کند، با چشمانی پر از شیطنت گفت: «آره خب، حتماً همینطوره!»
دارا، که دید این دو دوست قدیمی دارند وارد بحث‌های بی‌پایان شوخی و کل‌کل خودشان می‌شوند، برای اینکه فضا را عوض کند و سریع‌تر به خواسته‌اش برسد، میان حرفشان پرید: «امیر جان، برو ببین اون ترن هوایی کجا رفت؟ فکر کنم الان نوبت ماست!»
امیر خنده‌ی بلندی از ته دل سر داد و رو به لیا گفت: «می‌بینی؟ چطور داره منو می‌ندازه دور!» بعد با ادا و اطوار، آهی مصنوعی کشید و به دوردست خیره شد: «هی… دارا خان، من برم براتون نخود سیاه بیارم.» و بعد از آن‌ها دور شد.
دارا و لیا با دیدن این صحنه، دوباره خندیدند. دارا دستش را به آرامی پشت کمر لیا گذاشت و او را به سمت یک نیمکت هدایت کرد.

_«بیا جانم. الان دیگه فقط تو هستی و من. به اندازه‌ی صد سال حرف نگفته دارم.»

 

 

پارت پنج

 

لیا با چشمانی که هنوز برق اشک در آن‌ها بود، به دارا نگاه کرد و گفت: «هنوزم باورم نمیشه. فکر می‌کنم این هم یه رویای دیگه است.»

دارا با لبخندی که از چشم‌هایش هم معلوم بود، گفت: «کجا بودی این همه وقت، عشق من؟»

لیا کمی دلخور شد و گفت: «جایی نرفته بودم، فقط… فقط فکر می‌کردم تو الان با این جایگاهی که داری، دیگه منو نمی‌خوای.»

دارا با قاطعیت و کمی دلخوری گفت: «این چه حرفیه می‌زنی؟ آدم عشقش رو با هیچ چیز عوض نمی‌کنه. من تمام این مدت به دنبال تو بودم .حالا که پیدات کردم عمرا از دستت بدم من به خواسته‌هام می‌رسم، لیا. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی من رو بگیره. دیگه دوری تموم شده. می‌برمت پیش خودم.»

لیا لبخندی زد و گفت: «دارا جانم، ممنونم ازت. ولی خانواده‌ات چی؟ مادرت هنوز هم از من متنفره؟»

این بار دارا لبخندی زد که سرشار از اطمینان و آرامش بود و گفت: «نگران نباش. هیچ‌کس نمی‌تونه رو حرف من حرف بزنه. من به خواسته‌هام می‌رسم.» 

دارا دست برد و تره ای از موهای خرمایی و موج دار لیا را که روی شانه اش افتاده بود به عقب فرستاد.

در همین حین، امیر دوباره به سمتشان آمد. عینکش، حتی در تاریکی شب، توجه همه را جلب می‌کرد، اما او انگار که اصلا متوجه نگاه‌ها نبود. با همان لحن خسته‌ی شوخی گفت: «تموم نشد؟ خسته شدم از این همه عاشق‌بازی!»

دارا رو به لیا کرد و گفت: «دیگه وقتشه. باید بریم. تا دم در خونتون باهات میام.»

لیا با قدردانی به او نگاه کرد و قلبش از عشق دارا لبریز شد. 

***

امیر: (با لحن بامزه) «آره دیگه، ما دو تا دوست قدیمی، داریم نامزدتو می‌بریم خونه! چه داستانی بشه این!»

دارا: (به شوخی) «برو بابا امیر! تو فقط دنبال یه بهانه‌ای که ما رو کنار هم ببینی و برای خودت داستان بسازی!»

لیا: (با خنده) «راست میگی، امیر همیشه همینطوریه!»

امیر: «من؟ من که فقط دارم صحنه رو برای یه پدر عاشق که قراره از عشقش برای بچه هاش بگه ، آماده می‌کنم!»

دارا: «خیلی خب امیر! بعدا حسابت رو می‌رسم!»

لیا: «اینقدر دعوا نکنید دیگه! بذارید منم یه کم از این هوای خوب لذت ببرم.»

امیر و دارا، لیا را تا دم در خانه‌شان همراهی کردند. در طول مسیر، آنقدر با هم شوخی کردند و خندیدند که انگار تمام سال‌های دوری را در چند دقیقه جبران کردند.

بعد از اینکه دارا مطمئن شد لیا سالم به خانه‌شان رسیده است، با لبخندی که روی لبانش ماند، به در خانه‌ی آن‌ها خیره شد. امیر با یک ضربه‌ی کوچک به شانه‌اش، او را از فکر بیرون آورد و با لحنی که سرشار از شیطنت بود، گفت: «ای ای… پدر عاشقی! بسوزه پدر عشق!»

هر دو با صدای بلند خندیدند و در حالی که شب، آن‌ها را در آغوش گرفته بود، به سمت قصر حرکت کردند.

 

 

پارت شش

 

***

(دارا)

در تالار باشکوه شورا، ایستاده بودم.  به عنوان پادشاه. نگاه‌های متفکر و بعضاً نگران اعضای شورا، سرداران و مشاورانم را حس می‌کردم. همه منتظر بودند تا ببینند قرار است چه فرمانی صادر شود. هوا سنگین بود، اما نه از ترس، که از هیجان تصمیمی که گرفته بودم.

با صدایی رسا و قاطع گفتم: “بزرگان و یاران وفادار من، امروز اینجا جمع شده‌ایم تا از مسائلی فراتر از قلمرو و لشکر سخن بگوییم. موضوعی که به قلب و آینده این پادشاهی مربوط می‌شود: ازدواج من.”

انتظار سکوت را داشتم، اما نه این سکوت مرگبار. سپس نام او را بر زبان آوردم: لیا.

همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، موجی از حیرت در تالار پیچید. لیا، دختری از مردم عادی، که عشقش قلب مرا تسخیر کرده بود. این انتخاب، برای بسیاری، غیرمنتظره و شاید غیرقابل قبول بود.

و البته، صدای مادرم، مثل همیشه، اولین اعتراضی بود که شنیدم: “دارا! این چه حرفی است؟ آیا با انتخاب خود، اعتبار این خاندان و سنت‌های ما را زیر سوال نمی‌بری؟ لیا؟ او شایسته این جایگاه نیست!”

لحن تند و قاطع او، حتی در آن جمع، مرا تکان نداد. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم. امیر، سردار همیشه همراهم، با نگاهی زیرکانه به من اشاره کرد که برخی از اعضای شورا، رنگشان پریده است. لبخندی کوچک بر لبانم نشست، اما سریع آن را کنترل کردم. باید جدی می‌بودم.

مادرم، با لحنی تهدیدآمیز، نزدیک شد و در گوشم نجوا کرد: “اگر از این تصمیم برنگردی، بدان که دیگر روی حمایت من حساب نباید بکنی. آوا، دختر دایی‌ات، انتخاب شایسته‌تری است. او از خونی والا و خانواده‌ای قدرتمند است و این ازدواج، جایگاه تو را محکم خواهد کرد.”

او سپس با صدایی بلندتر، دستور خروج اعضای شورا را صادر کرد و گفت که باقی حرف های من با او “مسئله شخصی” است.

بعد از خروج آن‌ها، با وقار از جا برخاستم. نگاه مستقیم و قاطع من، نشان از عزمی راسخ داشت. گفتم

_ “من اینجا نیامده‌ام تا اجازه بگیرم، بلکه آمده‌ام تا اعلام کنم. تصمیم من برای ازدواج با لیا، قطعی است. این انتخاب قلب من است، نه تحمیلی از سوی سنت‌ها یا فشارهای بیرونی.”

به او یادآوری کردم: “پادشاهی که دلش خوش نباشد، هرگز نمی‌تواند مردمانش را خوشبخت کند. من راه و رسم خود را انتخاب کرده‌ام.”

سپس قاطعانه گفتم: “من از تهدیدهای شما واهمه‌ای ندارم. پشتیبانان من، امیر و مردمان این سرزمین هستند. من به تنهایی هم از انتخابی که کرده‌ام، دفاع خواهم کرد. مثل اینکه فراموش کرده اید که ما که بودیم و چطور به قدرت رسیدیم؟ من و شما یا حتی اوا هم خون اشرافی ندارد. اصلا چیزی به اسم خون اشرافی وجود ندارد هرکه بیشتر تلاش کند به قدرت میرسد و هرکه به قدرت رسد پادشاهی میکند.”

نگاهم را به چشمان مادرم دوختم و با جدیت تمام گفتم: “و بدانید، اگر کوچکترین تلاشی برای آزار لیا صورت گیرد، با تمام قدرت این پادشاهی، با شما برخورد خواهم کرد. من از نقشه‌های پنهانی شما آگاهم و اجازه نخواهم داد عشق من قربانی جاه‌طلبی‌های شما شود.”

بدون اینکه منتظر پاسخی از او باشم، تالار را ترک کردم. میدانستم که این تازه آغاز یک مبارزه بزرگ است، اما با قلبی استوار و عشقی که چراغ راهم بود، آماده بودم تا برای آنچه درست می‌دارم، بجنگم.

 

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...