رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

و با این همه، در ژرف‌ترین لایه‌ی این تاریکیِ بی‌نشان،

نجوایی مبهم به گوش می‌رسد؛

نه وعده‌ی نجات،

نه بشارتِ سپیده، تنها صرفِ آگاهی از اینکه

این سیاهی نیز آیتی‌ست و هر آیت را تأویلی‌ست.

شاید این فروشدن، نه پایانِ راه،

که ابتدایِ تهی‌شدن باشد؛

خلعِ نام‌ها، ریختنِ صورت‌ها،

و عریان‌شدنِ جان

از هر آنچه به گمان، معنا می‌خواندیم.

در این وادی، نه دعا کارگر است

و نه فریاد؛

سالک را می‌باید به سکوت پناه برد،

تا حقیقت خود،

بی‌واسطه و بی‌اجبار، رخ بنماید.

چه بسا آنچه من سیاهیِ بالاتر از سیاهی می‌پنداشتم،

سایه‌ی نوری‌ست که طاقتِ دیدنش را هنوز ندارم؛

که چشم، پیش از رؤیت،

باید به تاریکی خو کند.

پس می‌ایستم، نه از سرِ امید،

نه از بیمِ هلاکت؛

می‌ایستم چونان کسی که دانسته است

راه، گاه از دلِ گم‌شدگی می‌گذرد

و حقیقت، گاه در هیئتِ فقدان

خود را آشکار می‌کند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دنیا می‌توانست معنایی دیگر داشته باشد

اگر حقیقتِ هستی از پسِ نگاه زلال و شفاف تو بر من مکشوف می‌شد.

آنجا که دل به حضور تو آگاه است،

هیچ آشوبی توانِ لرزاندنِ جانم را ندارد.

دست‌های تو نه پناهِ تن،

که تفسیرِ امنِ بودن‌اند؛

چتری از معنا بر آسمانِ تیرهٔ ایامِ سرد.

و آرزویم نه گریز،

که اقامت است؛

محبوس شدن در تپشِ سینه‌ای که ضربانش ذکرِ آرامِ جهان است.

قلب تو مقامِ سکونِ خاطره‌هاست،

آرامگاهِ لحظه‌هایی که به ابدیت رسیده‌اند.

و من همچنان در سلوکِ رسیدن...

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و من

همچنان در تمنّای رسیدنم؛

نه به مکانی معیّن،

که به وضعیتی از بودن

که نامش در لبخند تو معنا می‌گیرد.

به آرامشی که نه در سکون،

بلکه در تداومِ تپش‌های سینه‌ات

خود را آشکار می‌کند.

به خانه‌ای نه ساخته از دیوار و سقف،

بلکه از اطمینان؛

جایی که زمان از شتابِ فرساینده‌اش دست می‌کشد

و ترس قدرتِ نام‌گذاریِ خویش را از دست می‌دهد.

آرزوی من نه تصرّفِ جهان است

و نه جاودانگیِ پرهیاهو؛

آرزوی من حدّاقلِ ابدیت است.

همین که دستم در دست تو

و دل در یقینِ بازگشت باشد؛

یقینی آرام که هر شب

به آغوش تو ختم می‌شود.

برای من این تمامِ رسیدن است.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کجای این فلاتِ بی‌انتها،

پشتِ کدام صخره‌ی صبورِ ازل،

به تجلّیِ حضورت خواهم رسید؟

در شقایق‌های سرخِ فنا

یا بر بساطِ سبزِ بقا؟

این منم؛

سالکِ سرگشته‌ی برزخِ خاک و افلاک،

معلّق میانِ هبوط و عروج،

چشم‌به‌راهِ پروانه‌های معنا

در سماعِ قدسیِ بهاران.

در کدام طریقِ نهان

خطوطِ تقدیرِ من و تو

در نقطه‌ی وصل تلاقی خواهد کرد؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید آن‌سویِ مهِ صبحگاهی،

آنجا که خورشید آرام بر شانه‌های کوه می‌نشیند،

ردّ پای تو را بیابم.

شاید کنارِ چشمه‌ای خاموش که نامت را آهسته بر سنگ‌ها زمزمه می‌کند،

صدایم کنی.

من هنوز با کوله‌باری از امیدِ خسته

در امتدادِ افق قدم می‌زنم،

دل به نسیمی می‌سپارم که بوی حضورت را می‌آورد.

اگر راه‌ها تمامِ فاصله‌ها را کش دهند،

اگر شب ستاره‌ها را میان ما دیوار کند،

باز هم در روشن‌ترین رؤیایم

دستت را خواهم گرفت.

و آن روز، نه صخره‌ای میان ما خواهد بود

نه تلخیِ جدایی؛

فقط دشتی از نور که نامِ من و تو را

کنار هم آرام تکرار می‌کند. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من، روزی در سپیدیِ بی‌گناهی،

با گیسوانِ سیاهِ یقین ایستاده بودم؛

اکنون در سیاه‌پوشِ سوگِ آگاهی،

با مویانی سپید از عبورِ زمان،

پشت پنجره‌ای خاموش به تأملِ خویش مانده‌ام.

دریا مرا فرا می‌خواند، نه به نجوا،

که به جبرِ کششِ بی‌کرانگی.

جاری می‌شوم؛

نخست قطره،

سپس جویبار،

آنگاه سیلابی سرخ در امتداد خیابان‌های فراموشی.

حرکت، قانونِ ناگزیرِ بودن است.

می‌تازم به سوی دریای متلاطمِ اراده،

آن خروشِ بی‌امانِ هستی که نام خویش را

در تپش موج‌ها فریاد می‌زند:

آزادی، رهایی از سکونِ تحمیل‌شده،

آزادی، گسستن از جاذبه‌ی ترس،

آزادی، تجلیِ انسان در اوجِ خویشتن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنگاه،

در میانه‌ی آن خروشِ بی‌امان،

دریافتم که دریا نه مقصدِ من،

که امتدادِ خویشتنِ من است.

موج‌ها، تجسدِ تپش‌های فروخورده‌ای بودند

که سالیان سال در سکوتِ پشتِ پنجره

انباشت شده بودند.

هر ضربه‌ی آب بر صخره،

اعتراضی بود بر جبرِ دیوارها.

من از گریه آغاز شدم، اما گریه، پایانِ من نبود؛

اشک، صورتِ نخستینِ اعتراض است،

پیش از آن‌که به فریاد بدل شود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اکنون در ژرفای این دریای بیدار،

خویش را بازمی‌آفرینم؛

نه آن سپیدِ ساده‌ی دیروز،

و نه این سیاهِ سوگوارِ امروز،

که آمیزه‌ای از هر دو، آگاهیِ زاده از رنج.

اگر خون جاری شد، برای آن بود که زندگی

راهی جز عبور نداشت.

و اگر خشم برخاست، برای آن بود که سکوت

سال‌ها بر حقیقت سایه افکنده بود.

اکنون می‌دانم:

آزادی، واژه‌ای نیست که بر زبان رانده شود؛

حالتی‌ست از بودن، ایستادن بی‌واهمه

در برابرِ هر آن‌چه می‌کوشد روح را به انقیاد کشد.

و من، از پشتِ آن پنجره‌ی خاموش،

به افقی رسیده‌ام که دیگر دیوار نمی‌شناسد؛

افقی که در آن هر موج، آغازی دیگر است.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگر برای ما نه بهاری مانده است و نه گلی؛

گویی فصل‌ها نیز از معنا تهی شده‌اند.

بهارِ نارنج دیگر عطر نیست، یادآورِ امکانی‌ست

که جهان از آن عبور کرده است.

درختانِ گذر، سرخیِ میوه را

از حافظه‌ی خون گرفته‌اند،

و دست‌ها یا در هراس پنهان‌اند یا در اعتراضِ گره خورده.

در ما بهار می‌میرد و زمستان به وضعیتی پایدار بدل می‌شود؛

سکونی که انسان را به پرسش از معنای زیستن وا‌می‌دارد.

اما شاید این امتدادِ سرد تدارکِ بهاری دیگر باشد،

نه برای ما، که برای نسلی از تبارِ آزادی.

شاید زمانی دیگر دستانی عاشق، مُشتی بهارنارنج در دستِ محبوبی بریزد،

نه فقط برای عطر، که برای اثبات این حقیقت ساده:

هیچ زمستانی ابدی نیست، اگر انسان

معنای بهار را در خود زنده نگه دارد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 آن روز، بهار

نه بازگشتِ یک فصل،

که کشفِ دوباره‌ی معنا خواهد بود.

آن‌گاه خواهیم فهمید، زمستان صرفاً غیابِ گل نبود،

امتحانِ حافظه بود؛ آزمونی برای اینکه

آیا انسان بی‌آنکه شکوفه‌ای ببیند

می‌تواند به شکفتن ایمان داشته باشد؟

شاید عشق در نبودنش تعریف شد؛

چرا که حضورِ بی‌وقفه، ما را از اندیشیدن بی‌نیاز می‌کند،

اما فقدان، اندیشه را بیدار می‌سازد.

پس اگر امروز بهار در ما خاموش است،

شاید بذرش در تاریکیِ همین خاموشی

ریشه می‌گیرد.

زیرا تاریخ همیشه از دلِ انکار، امکانِ تازه‌ای زاده است،

و انسان در عمیق‌ترین شب‌ها، نامِ صبح را اختراع کرده است.

باشد که آن نسلِ دیگر نه وارثِ اندوه ما،

که وارثِ آگاهی ما باشد؛

آگاهیِ اینکه، بهار

پیش از آنکه در شاخه‌ها بروید،

باید در جان انسان تصمیم بگیرد که بازگردد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

من به جایی وصل نیستم؛

آن‌جا که باید رشته‌ی پیدایش مرا نگه دارد، در خاموشی فرورفته است و من در سکوت و تنهایی، همچون اندیشه‌ای بی‌صدا، معلق مانده‌ام.

اما در ژرفای این رهاییِ بی‌سرزمین، نام تو چونان جرقه‌ای متافیزیکی، قانون‌های خاموش جهان را برهم می‌زند.

گویی در این خلأ بی‌پناه، تنها تو هستی که مرا دوباره در مدار بودن می‌نشانی.

هر چه بیشتر از جهان گسسته‌ام، به تو نزدیک‌تر می‌شوم؛

چرا که عشق همان نقطه‌ای‌ست که هستی و نیستی در آن با هم آشتی می‌کنند.

تو، فلسفه‌ای از جنس حضور؛

تعریفی که جهان برایش واژه ندارد و من تنها با تپشی خاموش آن را می‌فهمم.

اگر جهان طناب مرا رها کرده، شاید برای آن است که من به دست‌های بی‌مرز تو گره بخورم،

به تو که سکوت را معنی می‌کنی و تنهایی را از صورت یک زخم به شکل دریچه‌ای برای فهم عمیق‌ترِ عشق درمی‌آوری.

و من اکنون در این خلأ آرام، نه در جستجوی جهان، بلکه در جستجوی توام؛

تو که شاید تنها دلیلِ ادامه‌ی بودن منی.»

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جهان، آن‌گونه که بر ما آشکار می‌شود، آینه‌ای است که شادی‌اش با غمی دیرینه در هم تنیده است. ما، در سادگیِ اندیشه‌ی خود، به این خیال دل می‌بندیم که طلوعِ فردا، نویدبخشِ جهانی عاری از اندوهِ امروز خواهد بود. اما حقیقتِ زیستن، در همین اکنونِ پر تلاطم نهفته است؛ در این لحظاتی که گاه با لبخندی گذرا، نقابی بر چهره‌ی اندوه می‌زنند.

بودن، در همین لحظاتِ آغشته به تیرگی و غبارِ ناامیدی است. این دودها و سیاهی‌ها، حجابی هستند که بر رخِ حقیقت کشیده شده‌اند، اما درمیان همین تیره بختی‌ها، گاه پرتوی از رنگین‌کمانِ هستی، چونان پیامی از جانبِ غیب، از لابلای دودها نمایان می‌شود و یادآورِ آن است که در دلِ تاریک‌ترین شب‌ها نیز نوری نهان است.

زیستن، همین رقصِ ظریف میانِ نور و ظلمت، شادی و غم، امید و ناامیدی است؛ و درکِ این پیوندِ ناگسستنی، شاید کلیدِ رهایی و رسیدن به آرامشِ حقیقی باشد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

در ژرفای هستی، آنگاه که وجودم در جستجوی معنا سرگردان بود، تو چون نوری تابیدی. دست‌هایم در آن هنگام، کوتاه از درک عظمت حضورت، اما قلبم شهادت می‌داد که تو پاداش بی‌گمانِ نیکویی‌هایی بودی که از خزانه بی‌کران الهی بر من ارزانی شد.

روزی خواهد آمد، در زیر گنبد کبود آسمان، که در آغوش پر مهرت، معنای حقیقی حضور را درک خواهم کرد. در آن هنگام، نه تنها دست‌هایم، که تمام وجودم در تسخیر عشق تو خواهد بود.

در آن روزِ موعود، هنگامی که سایه‌ها رخت برمی‌بندند و نورِ حقیقت، عالم‌گیر می‌شود، در پناهِ آغوشِ گرمت، تمامِ ترس‌ها و تردیدها رنگ می‌بازند. آنچنان غرقِ تماشایِ چشمانت خواهم شد که گویی هیچ‌گاه جز این، جهانی را نمی‌شناختم و پاداشِ تمامِ آن روزهایی که در تاریکی، به نورِ امیدِ تو دل بسته بودم، درخششِ بی‌پایانِ حضورِ تو خواهد بود که چون خورشیدی در پسِ ابرها، همواره در من می‌تپید.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جهان، همواره سرشار از مفاهیم و تجربیات گوناگون است؛ چونان مادری که همواره فرزندی در رحم دارد. این مفاهیم، گاه با شادی و شور، گاه با اندوه و سنگینی، و گاه با هیاهو و آرامش، خود را نمایان می‌سازند. ما نیز در این پهنه هستی، حامل و پرورنده این “فرزندانِ جهان” هستیم.
برخی از این تجربیات، چونان زخمی بر تنِ خسته جانمان، اثری ماندگار بر جای می‌گذارند و برخی دیگر، همچون لبخندی در آسمانِ نیلیِ وجودمان، نور امید می‌تابانند. گاه، این “فرزندانِ دنیا” را در قنداقِ خاطرات می‌پیچیم و سال‌ها در پستویِ دل، با خود حمل می‌کنیم و گاه، برای سبک‌بار شدن در سفرِ هستی، آن‌ها را در مسیرِ تقدیر رها می‌سازیم.
این زایشِ بی‌پایانِ جهان، ما را به پذیرشِ این “مِحنتِ دنیایی” فرا می‌خواند. حتی شادترین لحظاتِ ما نیز با غمی درآمیخته است؛ چرا که این، رسمِ دنیاست برای پندآموزیِ ما آدمیان. این غم و شادی، این درد و لذت، همه و همه، بستری برای تجربه، رشد و تعالیِ روحِ ما فراهم می‌آورند.
در این سیرِ عرفانی، درمی‌یابیم که هر تجربه، هرچند تلخ، بخشی از حکمتِ بزرگِ آفرینش است و ما را در مسیرِ شناختِ خویشتن و اتصال به حق، یاری می‌رساند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

عشق، آن جوهر بی‌انتهای هستی، از قلمرو فنا در امان است و مرگ و نیستی را یارای تقابل با او نیست. گاه در اعماق جان رخ می‌نماید و گاه در عمق چشمان اشکبار تجلی می‌یابد. عشق، چونان رودی خروشان، پس از ورود، دیگر بازگشتی ندارد و هیچ مرزی، او را از پویایی و استمرار بازنمی‌دارد.

در برابر سیل خروشان عشق، انزجار، کینه و تمامی احساسات متضاد رنگ می‌بازند و چیرگی او ابدی است. حتی در سکوت قبرستان دل‌ها و در اوج خاموشی مرگ، عشق همچنان زنده است؛ حضوری جاویدان که در گوشه‌ای از قلب، بی‌آنکه نبضی حس شود، آرام گرفته است. او دوباره زاده خواهد شد، در قالبی نو، در زمانی دیگر، تا ازلیّت خویش را باز اثبات کند.

عشق، نه یک احساس گذرا، که حضوری متعالی و حقیقتی پایدار در سپهر وجود است؛ نوری که هرگز خاموش نمی‌شود و در چرخه ابدیت، همواره در تجلی است.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

اگر دلتنگی به زبان درمی‌آمد، نطقش تا ابد امتداد می‌یافت؛

خطابه‌ای بی‌انقطاع که نه در سطر می‌گنجید و نه در مصحف کلمات،

روایتی که زمان را فرسوده می‌کرد و هنوز ناتمام می‌ماند.

اگر دلتنگی آب بود، به اقیانوسی بی‌ساحل و بی‌کرانه مبدّل می‌شد؛

آبش مکدر از خاطره، موج‌هایش آکنده از هذیان فاصله، و هر تلاطمش، شرحی نهان از رنجِ حضورِ بی‌حضور.

و اگر دلتنگی ابر می‌بود، به ابری زمستانی و فرساینده بدل می‌گشت؛ ابری که بارانی ریز، آرام و پیوسته می‌بارد،

بارانی که شهر را در شال مه و ملال می‌پیچد و سقف جان را سنگین از سایه و سکوت می‌کند.

من بر آستان این دلتنگی ایستاده‌ام؛ چنان فشرده در حلقوم خویش که نفس، در سینه‌ام به خس‌خسی محتضر شبیه شده است، و هر آهِ ناتمام، معبر حنجره را به بند می‌کشد.

با این همه، «امید»

همین واژه‌ی چهارحرفیِ به ظاهر خرد، چون مشعلی است افروخته در عمیق‌ترین دهلیزهای دل‌های تنگ، ریزریز، و از رمق‌افتاده؛

نوری است که از لابه‌لای ترک‌های روح می‌جهد و ویرانه‌ی درون را به خانقاه صبر و مأمنِ شکیبایی دگرگون می‌کند.

من هنوز امیدوارم؛

امیدوار به ظهوری نامعین و در عین حال محتوم، که روزی، پسِ فرسودگیِ این زمستان‌های ممتد،

رنگین‌کمان رهایی بر شانه‌های مکدّر آسمان فرود آید و افق را با رنگ‌های آزادی، نه فقط بیاراید، بل‌که «تأویل» کند؛ چنان‌که هر تکه‌ی آسمان، رساله‌ای ناگفته از معنای رهایی باشد.

 

پایان دلنوشته‌ی فرورجای خاموشی

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...