رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

negar_1766985022718_mki9_ouy9.png
 
نام دلنوشته: فرورجای خاموشی
اثر: م.م.ر(shahrokh)
ژانر:فلسفی، عاشقانه

مقدمه:
با خوردن به شیشه‌ی اندوه، زندگیِ سربریده‌ام در من شکست.
کولاکِ دردها به جانم هجوم آورد
و مرا به اعماقِ توهمی پرتاب کرد
که سال‌ها در کمایِ حرمان و نیستی فرو رفتم، تا آن‌جا که هر رجایی از من، قطعِ رحم کرد.
در سایه‌سارِ خستگی، نفسم بویِ خاموشی می‌داد.
زمان، همان طنابِ پوسیده‌ای بود،
که میانِ من و فردا آویخته مانده بود.
هر صدا، پژواکی از فراموشی بود
و هر رؤیا، دهانی دوخته بر حقیقت.
در خویش خزیدم، همچون پرنده‌ای که از پرواز شرم دارد، و در بی‌هواییِ خویش
به مرزِ ناپیدای نیستی سلام کردم.
اما از دور، نوری لرزان بر شانه‌ی تاریکی لغزید، و صدایی درونم گفت:
«شاید هنوز، ذره‌ای از تو، زنده مانده باشد.»
 
ویرایش شده توسط سایان
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در دلِ گورستانِ سکوت که مأمنِ سایه‌ها بود،
نشستم به تماشای خویش؛
پیکری شکسته در آغوشِ غبار،
و چشمی که هنوز، از عادتِ دیدن، دل نمی‌کند.
میانِ ویرانه‌های دلم، ذره‌ای روشن لرزید،
نه از جنسِ امید،
بل از طینتِ بقا.
دستم را بر خاکِ سوخته‌ی وجود کشیدم،
و فهمیدم که هنوز گرمی‌ای هست،
هرچند اندک، هرچند بی‌نام.
در آن لحظه، فهمیدم
خاموشی نیز رحم دارد؛
می‌تواند چیزی را در دلِ تاریکی حفظ کند،
تا روزی، دوباره بتابد.
پس برخاستم،
نه با توان،
بل با یادِ بودن و در دلِ نفس‌های زخمی،
آغازی بی‌صدا نوشتم.

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از دلِ خاموشی آمده‌ام،

از جایی که واژه نمی‌روید،

اما درد، بی‌اجازه، حرف می‌زند.

از جایی که صداها در دهانِ سکوت می‌میرند و رؤیا، آخرین پناهِ انسان است.

در آن اقلیم، زمان پوسیده بود،

و من، در خود فرورفته بودم،

چون پناه‌جویی که به سایه‌اش پناه می‌برد.

هر شکستن را زیسته‌ام،

هر زخم را نامی بر خویش نهاده‌ام،

و در میانِ خاکسترِ خویش،

نوری لرزان را یافتم،

نه از جنسِ نجات،

که از طینتِ دوام.

اکنون باز می‌نویسم،

نه برای فریاد،

بل برای بازگشت.

برای آن‌که به خویشتن بگویم:

در فرورجای خاموشی نیز،

جان، هنوز، نفس می‌کشد.

  • لایک 3
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و من، آرام‌آرام،

در آن شکاف باریکِ روشنایی

چیزی شبیهِ تپش را حس کردم.

نه تپشِ قلب،

صدا، صدای دورِ بازگشتنِ خویش بود.

گویی ذره‌ای از من،

که سال‌ها در خاکسترِ خاموشی مدفون شده بود، جرئت کرد

و از لابه‌لای شکستگی‌ها سر برآورد.

هوای سردِ درونم تکانی خورد،

و در سینه‌ای که مدت‌ها از باد بی‌خبر بود،

نسیمی لرزان گذشت؛

چنان‌که دانه‌ای کوچک در دلِ زمینی ترک‌خورده، تصمیم به جوانه‌زدن بگیرد.

هنوز راهی در کار نبود،

و نه معجزه‌ای که ناگاه به سراغم آید؛

تنها فهمیدم که می‌توانم،

حتی اگر با گامی لرزان از نو برخیزم،

و دست بر شانهٔ فردایی بگذارم

که سال‌ها پشت در مانده بود.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من در انتهای امید، ناامیدی را تجربه کردم.

شب‌های سردِ پاییزی، شاهد شکستنِ تمامِ من بود.

من در میان تمام باورهایم، بی‌باور شدم، پوچی و بی‌رنگی را در رنگین کمانِ آسمان مشاهده کردم.

شب‌های پاییزی که می‌توانست شاهدِ قدم‌زدن‌های عاشقانه باشد،

شد، قتلگاه احساساتِ عاشقانه

و نم‌نم بارانِ ریزِ پاییزی، تمامِ باورِ مرا به عشق و دوست داشتن‌های تقلبی روزگار، مرطوب ساخت.

کی و کجای این روزگارِ پررنگ، می‌توان

دنیای قشنگِ رنگ‌های پخته‌ی پاییزی را

به خاکستری عشقِ سوخته‌ی دلِ بیچاره تعمیم داد؟!

اما باز عاشق می‌مانم،

باورم این است که میانِ خاکسترهای سوخته و آوار

دوباره ققنوس خوشبختی سر درخواهد آورد و من دوباره پاییزِ رنگی را جشن خواهم گرفت؛

شاید در این قالب یا در قالبی دیگر ...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرزو می‌داشتم در عصری دیگر تو را ملاقات کنم؛

عصری که فرمانروایی در دستان گنجشکان بود

یا آهوان

یا نقاشان و شاعران

یا دلدادگانی که هنوز

معنای عشق را از یاد نبرده بودند.

دیر از راه رسیدیم و در روزگاری

به جست‌وجوی گل سرخ برخاستیم

که نام عشق را

به فراموش‌خانه‌ی تاریخ سپرده بود.

اما شاید در یکی از روزهای آینده

در پاییزی رنگ‌پریده

یا زمستانی استخوان‌سوز

یا تابستانی که باد، گیسوانم را آشفته می‌سازد

میان فرسودگی‌های خاموش زندگی

هنگام پاره‌کردن نان

یا گردآوردن صدف‌ها

در امتداد چین‌خوردگی‌های دامن دریا

یاد تو

چون یورش خاطره‌ای ناگهانی بر من بتازد.

آن‌گاه دلِ بی‌قرارم

بار دیگر تن در نمی‌دهد

به آیین فراموشی تو.

خاطره‌ها چون قاصدک‌های سرکش

از مشتِ زمان می‌گریزند

تا آرامش بر دل بنشیند،

اشک‌ها به خاموشی گرایند

و انتظار در سکوتی عمیق محو شود.

و من محروم از وصال می‌ایستم

بر آستانه‌ی زایشی دیگر

در حیاتی دیگر

که شاید سرنوشتم با نام تو

به نگارش درآمده باشد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ورطه‌گاهِ پژمردگی ظلمت،

سایه‌ای از من، نیم‌جان و گسیخته،

هنوز در لابه‌لای هُرمِ نیست‌پذیری نفس می‌کشید.

زمان، طنابی متعفن و آویخته،

و رؤیا، نقابی دوخته بر چهره‌ی حقیقت بود.

اما در همان ورطه‌ی بی‌تبار،

نوری نحیف بر زخمِ تاریکی لغزید؛

شراره‌ای فراموش‌زاده که پچ‌پچ‌کنان می‌گفت:

«حتی در تباهی مطلق نیز

ذره‌ای از تو هنوز فرو نمی‌میرد.»

و من، در هنجارِ بی‌نَفَسِ نیستی،

به انعکاس مبهم خویش نگریستم؛

پیکره‌ای فرسوده از تبارِ نبودن‌ها،

اما هنوز آکنده از تب‌لرزی دیرینه.

در هراس‌آلودترین گودالِ خویشتن، فهمیدم که این عصیان همیشه پایان نیست؛

گاهان، دهلیزی است که روحِ زخم‌خورده

از آن دوباره می‌خزد، نه برای زیستن،

بلکه برای نگریستن به خویش در آینه‌ای بی‌رحم‌تر.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنگاه که روح در چنبره‌ی حیرت مچاله بود، ندا‌ی بی‌چهره از ژرفای ناپیدا برخاست؛

نه صدایی زمینی، بل زمزمه‌ای از ساحتِ غیب که گفت:

«آینه شو، تا نور خویش را بیابی.»

از پسِ این اشارتِ مینوی، حجاب‌ها یکی‌یک برداشته شد، و من در میانِ ریگ‌زارِ تردید،

شراره‌ای از عشقِ نخستین را چون قبسی از آستانِ حقیقت،

بر جانِ خسته‌ام احساس کردم.

خویش را در گردونه‌ی سیرِ سُبّوح می‌دیدم،

چون ذره‌ای رقصان در پرتوِ خورشیدِ ازلی.

در آن دمِ بیدارباشِ قدسی، فهمیدم

که وجود، جز چشمه‌ساری از نور نیست؛

و عشق، همان نَفَسِ پنهانی است

که کائنات را از عدم می‌رهاند.

و من، در حضیضی که زمانی گمانش دوزخ بود، به ناگاه بال‌های روح را یافتم؛

بال‌هایی که مرا نه به بیرون،

بلکه به درون می‌بردند،

به ساحتِ بی‌رنگِ حقیقت،

جایی که هر ذره تسبیح‌گوی حضور است.

آنجا بود که جانم،

در فروغِ آن شاهدِ بی‌مثال، چون آئینه‌ای صیقلی، به نورِ عشق تجلّی یافت.

                  * * * *

حضیض: در این متن به معنای پایین‌ترین مرتبهٔ روانی و وجودی است که سالک آن را سقوط می‌پندارد، حال‌آنکه مقدمهٔ عروج و کشف درونی است.

قبسی: جرقه‌ای

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و چون جان در فروغِ حضورِ بی‌نقاب افروخته شد،

حجابِ «من» چون مهی نحیف در آفتابِ یکتایی ناپدید گشت.

آنجا فهمیدم جدایی وهمی بیش نبود،
و آن‌که می‌جُست، خود جُسته‌شده بود.
نسیمِ سرمدی وزید و پرده‌ای از چشمِ جان برگرفت؛
دیدم هر ذره به زبانی پنهان، «هو» را در تپشِ خویش می‌خواند.
روح، سبک‌بال و بی‌قید، چون پرکاهی سپید،
به ژرفای بی‌کرانِ نور کشیده شد.
در آن مکاشفه یقین کردم:
عشق تنها راه نیست؛ خود مقصد است، خود سالک و ساقی پنهانی.
و سرانجام دانستم رهایی،
در تسلیم به همان نوری است
که از نخستین دم، بی‌وقفه مرا می‌خواند.
ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن‌ زمان که عشق مرا از خود رهانید،
چشمانم به گستره‌ی کمال گشوده شد؛
دیدم هر ذره، پیوندی است با منبعِ نامتناهیِ هستی.
اشتیاقِ عاشقانه، پله‌ای است به درکِ کمال،
و هر نور و هر شکوه خلقت، نشانی از وحدتِ ازلی است.
ابدیتِ گردان چرخه‌ای است از تجربه و بازتاب،
و روح در جستجوی تعادلِ مطلق است،
جایی که تضادها در سایه‌ی وحدت حل می‌شوند.
کمال، نه مقصدی دور،
که جریان مداومِ کشف و بازگشتِ هستی است؛
و تنها با فهمِ عقلانی و سکوتِ درونی،
عاشق و معشوق، وجود و کمال،
بی‌انتها یکی می‌شوند.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدار با تو، شگفت‌انگیزترین تناقضات جامعه‌ی بشریت را در من پدید آورد. چگونه است که با نخستین تماس دیداری، همزمان در دریایی از سکون و آرمیدگی غرق می‌شوم و در همان حال، شتابی تند و بی‌مهار در پی و رگ‌های وجودم به راه می‌افتد؟!

خون در تنم به جوش می‌آید و به زهرابه‌ای از هیجان بدل می‌شود که همهٔ اجزای کالبد را تسخیر می‌کند. در مرز دوگانگی میان این دو دنیای متناقض، به سردرگمی و تعلیق افتاده‌ام؛ نه می‌توانم به آرامش دست یابم و نه می‌توانم از این خروش بی‌پایان رهایی یابم. اما در همین لحظه، از درون توهم و تباهی که مرا در خود اسیر کرده، به ناگاه رهامی‌شوم و در طوفانی تازه از شور و شعف و التهاب می‌پیوندم؛ گویی هرچیز به شکلی دیگر متولد می‌‌شود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این لحظاتِ دوگانه و آشفته، گویی در مرز میان فنا و بقا ایستاده‌ام، در جایی که نه مرگ را به طور کامل پذیرفته‌ام و نه در حیاتِ آغشته به تباهی، جایی که در آن هیچ‌چیز ثابت نیست و هر لحظه همچون نوری از کرانه‌های بی‌پایانِ شب در حال انحراف است. هرچند که در سکونِ بی‌نهایت و سرگیجه‌ی آسمانیِ درهم‌شکسته فرو می‌روم، اما درونم همچنان آتشی مرزی و نامرئی شعله‌ور است؛ آتشی که به نظر خاموش شده، اما همچنان از زیر خاکسترهای خویش به زبانه‌کشی و غرش می‌پردازد، همچون هیولای پنهانی که در دل تاریکیِ ناشناخته به تپش در آمده است.

هیچ‌چیز به همان شکل که بود، باقی نمی‌ماند. حتی آن لحظه‌ی ساده و بی‌گمانِ دیدار، اکنون همچون پروانه‌ای است که از میان آتش و دودِ ناپیدا برخاسته، در هوای گنگ و بی‌کرانِ تسخیرناپذیر به رقص درمی‌آید. گویی هیچ چیز نه آغاز دارد و نه پایان، بلکه در گردابِ زمانی معلق است که در آن، مرزها محو می‌شوند و معناها در هم می‌ریزند.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر گام به سوی تو گویی گامی به سوی نقطه‌ای از دوزخ است که هنوز نه در آن هستم، نه از آن خارج. هر نگاه، همچون پرتوی از کرانه‌های نیلگونِ تاریکی است که هرچند کوتاه، تمام فضا را می‌سوزاند. در این لحظه‌ها، احساس می‌کنم که به همان اندازه که در تو غرق می‌شوم، از خودم در هزارتوی بی‌زمانی فاصله می‌گیرم. انگار که هویتم در برابر دیدگانت به تبخیر محض می‌رسد و در کالبدی دیگرگون و ناشناس تجلّی می‌آفریند.

چگونه ممکن است که در همان لحظهٔ استحاله و گم‌گشتگی، ردّی از خویشتن را بازیابم؟ گویی در این تداخل‌های هستی‌فرسای میان من و تو، هر ذره از وجودم به جستجوی خویش برمی‌خیزد؛ اما هر بار در آینه‌ای مُنکَدر و منشطر، تنها انعکاسی از خویشتنِ از ریشه‌کنده را درمی‌یابد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در همین تناقضاتِ هستی‌شناختی، در همین مبارزاتِ درونیِ بی‌پایان، چیزی در دل این تحولات مرا به سوی بی‌کرانگی‌ای نامعلوم می‌کشاند؛ گویی که در هر لرزش و تلاطم، دنیای نوینی در درونم به شکلی دیگر متولد می‌شود. شاید این همان فرآیندِ تولدِ از نو باشد، جایی میان زوال و آفرینشِ دوباره، جایی که هیچ‌چیز همچون گذشته نخواهد بود و هر آنچه که به نظر ثابت می‌آید، در چرخش بی‌پایانِ تقدیر، نابود می‌شود. در این میان، من به دنبال آن لحظه‌ی گمشده‌ای هستم که در آن، نه کشمکشی باقی باشد و نه آشوبی از زمان و مکان، تنها آرامشی مطلق که در آن، در آغوش تو، خود را همچون جزء‌ای از کیهانِ عظیم‌تر احساس کنم؛ همان‌طور که در دریا غرق می‌شوم، اما در هر موج، وجود خود را بازمی‌یابم.

برای رسیدن به این بیکرانگیِ سرشار از سکونِ مقدس، بی‌وقفه به سوی تو شنا می‌کنم؛ همچون موجی در جست‌وجوی ساحل، که از طوفان‌ها و تلاطم‌ها فارغ، تنها در جستجوی سکوتِ آگاهی است.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواستم امشب در غبار مستی گم شوم تا لحظه‌ای فراموش کنم،

که در این گیتیِ وارونه، آواره‌ترین ساکنش منم؛

در به‌درِ سرنوشت، دیوانه‌دل و ساده‌باور،

آن‌که بی‌محابا دل می‌بازد، بی‌آنکه اندکی در عواقبش تأمل کند.

نمی‌داند این رشته‌ی ناپیدای عشق، او را تا کدام ناکجاآباد خواهد کشاند؛

و فرجامش چه خواهد بود جز اسارت در حصار معشوق،

معشوقی که نه‌تنها دلش را به یغما برده،

که آزادی‌اش را نیز بر بادهای بی‌رحم تقدیر سپرده است.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این‌همه، چه سرّ نهانی است در این اسارت که آدمی را، با وجود اشتیاقِ رهایی، باز به همان زندان می‌کشاند؟

شاید دل، ورای عقلِ مغرور، به حقیقتی کهن واقف است:

آزادیِ مطلق سرابی است فریبنده،

و انسان برای معنای وجودی خود محتاج زنجیری نامرئی است.

معشوق اگرچه قفس است،

اما قفسی آینه‌گون که اعماقِ پنهانِ ما را بی‌رحمانه عریان می‌سازد؛

زیرا عشق نه راهی به گریز،

که مسیری به معرفتِ خویشتن است.

سفری صعودی و سقوطی، فروزان و تباه‌گر،

که انسان را از پوچیِ سطحی به مغاکِ حقیقت می‌کشاند.

پس اسارت در دامِ معشوق،

نه محکومیت، که مطلعِ آگاهی است؛

آغازی پر رنج اما ناگزیر،

که بی‌آن هیچ دل سرگردانی به مرتبه‌ی انسان شدن نمی‌رسد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاه برای کوچِ دل،

همین بس که نگاهی از کنار بگذرد،

یا آوایی دور،

یا حتی اشاره‌ای باریک‌تر از تارِ نسیم.

گاهی پلکی که به ناز فرو می‌افتد،

یا اناری سرخ که در دست کسی می‌درخشد،

کافی‌ست تا دل از قرارِ خویش برکَند

و در آستانه‌ی رفتن بایستد.

اما برای سوختنِ دل،

برای آن گداختگیِ بی‌رحمانه‌ای که

تا عمقِ جان می‌رسد،

تنها یک دلیل کافی‌ست:

رسیدنِ نیافتنی،

و تکرارِ بی‌پایانِ آن…

نرسیدن و نرسیدن.

و دل، در این میانه،

می‌آموزد که تمامی شورش را

می‌توان با جرقه‌ای کوچک آغاز کرد،

اما خاموشی‌اش به قیمتِ تمامیِ هستی تمام می‌شود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ژرفنای این نرسیدن،

حقیقتی تلخ‌کام نهفته است؛

حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد،

باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است.

دل درمی‌یابد که رنج،

نه واقعه‌ای بیرون از او،

بلکه سایه‌ای ذاتی‌ست؛

سایه‌ای که با هر آرزو فربه‌تر می‌شود

و بر دیواره‌ی جان می‌خزد.

آنگاه آشکار می‌گردد

که زخم، هدیه‌ی دیگری نیست؛

دشنه‌ای‌ست که خودِ دل

از نیامِ تمنّای خویش برمی‌کشد.

و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکست‌های نهفته در خویشتن نیست.

پس رنج، هم‌قدمِ ناگزیرِ دل می‌شود؛

رفیقی شَب‌زی که نه می‌توانش راند

و نه می‌توانش فهمید؛

تنها می‌توان با وقار پذیرفتش،

چنان مسافری که می‌داند

راهِ سپیده، از دلِ تاریک‌ترین ساعت می‌گذرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چون دل در هاله‌ای از مه پیش می‌لغزد،

می‌فهمد که راهِ انسان

بر خطی استوار نیست؛

عرصه‌ای‌ست سایه‌گون و بی‌نشانی،

که در آن نه یقین دوام دارد

و نه آرامش پناهی می‌یابد.

در این خلأ، اندوه

به شریعتِ ناگزیرِ زیستن بدل می‌شود؛

لباسی که هر روحِ آگاه

محکوم به پوشیدنش است.

دل درمی‌یابد که هر امید

خارِ پنهانی در مشت دارد

و هر تمنّا، خون‌بهایی خاموش.

و سرانجام، سکوتی سنگین فرود می‌آید

نه تسلیم،

که وقوف به ناتوانیِ خویش.

رهایی نیز نه در گریختن،

که در تحمّلِ وقارآمیزِ تاریکی ریشه می‌گیرد.

پس دل، به آهستگی،

از میانِ سایه‌ها عبور می‌کند؛

به امیدِ شراره‌ای خرد،

که روزی ظلمت را پس بزند.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب‌هایم آکنده از عطر قدسیِ یاس می‌گذرد؛ یاسی که از آن‌سوی کوچه‌ی خانۀ پدری سر برمی‌آورد و جان خسته‌ام را در گردابی از تمنّایی بی‌قرار فرو می‌برد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطره‌ای مهجور» را چشیده‌ای؟

خاطره‌ای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان می‌شتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگ‌هایت می‌دود و ذرّه‌ذرّه وجودت را مسحور و مضمحل می‌سازد.

همچون تلخیِ ملکوت‌آسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانه‌ای فروخفته در ظلمت، تلخی‌ای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را می‌سوزاند و بر لبانت مزّه‌ای از اندوه و شوق به‌جا می‌گذارد؛ رایحه‌ای از سایۀ تو.

آری، شب‌هایم با آه‌های نهان و اشک‌های بی‌قرار می‌گذرد، تا سپیده‌ای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره‌ زنده در آستانه‌ٔ انتظارم قد برافرازد…

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و با هر سپیده‌ای که از پسِ تاریکی می‌دمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه می‌کشد: شاید دلتنگی، خود، گونه‌ای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است.

از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطره‌ای دور، چون آینه‌ای جوانه‌زن حقیقتی فراموش‌شده را پیش چشمم می‌گشاید.

شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمه‌ای ژرف‌تر باشد؛ سرچشمه‌ای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان می‌افروزد.

پس این فراق، اگرچه می‌سوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شب‌های بی‌انتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش می‌نمایاند.

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر صبح، میان خواب و بیداری، لحظه‌ای کنار خاطرات خاک گرفته‌ام می‌ایستم؛ خاطره‌ای که به حاشیه رفته‌است اما نمرده.

طلوع با نور بی‌رحمش خیال را پس می‌زند، بااین‌همه عطر کالبدش رهایم نمی‌کند و مرا به کوچه‌ها و «نشد»های دور بازمی‌گرداند.

ما نه از خودِ خاطره، که از ناتمام‌ماندنش می‌سوزیم؛ از حرف‌هایی که گفته نشد و حضوری که به رؤیا تبعید شد.

شب دوباره پناه می‌شود؛ جایی برای سکوت، اشک‌های آرام و دوام‌آوردن، و سحرگاهان که دوباره فرا می‌رسد، دلم هنوز ایستاده است؛ با انتظاری زنده و خاطره‌ای متروک که در آستانه‌ی جانم نفس می‌کشد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاه می‌اندیشم که تو نه یک شخص، که رخدادی متافیزیکی بودی؛

نوعی اختلال در سیر علیّتِ جهان،

شکافی ظریف در پیوستار عادت.

آمدنت یا حتی امکان آمدنت،

چنان بود که انگار «معنا»

برای لحظه‌ای کوتاه

از تبعیدگاهِ خویش بازگشته باشد.

من به تو نرسیدم،

چرا که رسیدن،

مقوله‌ای است زمینی

و ما در افقی نابرابر تنفس می‌کردیم.

تو در ساحتِ «بودنِ ناب» ایستاده بودی

و من هنوز در هزارتوی «شدن»

دست‌وپا می‌زدم.

عرفا می‌گویند

هر آن‌چه از دست می‌رود

یا زود آمده

یا دیر معنا شده است.

پس تو را نه گم کردم

و نه فراموش؛

بلکه به لایه‌ای ژرف‌تر از آگاهی

واگذار نمودم،

آنجا که نام‌ها فرو می‌ریزند

و اشیاء از بارِ تعریف تهی می‌شوند.

در آن اقلیمِ بی‌زمان،

تو به «اشاره» بدل شدی،

به مکثی قدسی

میان دو تپشِ هستی.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اکنون هرگاه

جهان بیش از حد واقعی می‌شود

و من از صلابتِ سنگ‌ها

و قطعیتِ دیوارها خسته می‌گردم،

به تو می‌اندیشم

چونان امکانِ دیگرگونه‌ بودن.

تو برهانی ناتمام بودی

در رساله‌ای که زندگی

بی‌اعتنا رهایش کرد.

شاید عشق همین باشد:

نه وصال،

بلکه آگاهیِ دردناک

از این‌که روح

ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد.

و تو،

با نرسیدنت،

این ظرفیت را

در من بیدار کردی.

پس اگر روزی

در چرخه‌ای دیگر از تکوین

یا در حاشیه‌ای فراموش‌شده

از لوحِ تقدیر

نام من و تو

به یک جمله برسد،

دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت.

زیرا آموخته‌ام

برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند،

برای معنا یافتن‌اند.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باورِ اقامت در این روزگار بر من دشوار افتاده است؛

گویی روح من به این ایام تعلّقی ندارد و از ساحتِ آن بیرون افتاده است.

چنین ملالِ ژرف و ویرانیِ خاموش، این حد از دلمردگی و بی‌زندگی را هرگز تجربه نکرده بودم؛

سقوطی آرام اما بی‌امان، تا آستانه‌ی تهی‌بودن،

آنجا که معنا فرو می‌ریزد و هستی رنگِ انکار می‌گیرد.

اندوه، از هر سوی وجودم را محاصره کرده است؛

چنگال‌های زهرآگینش را در تاروپود جانم فرو برده و خونِ امید را با ولعی شگفت می‌مکد.

نمی‌پنداشتم غم،

چنین خصمانه و تشنه‌کام،

بر بقای من قیام کند.

اکنون در برزخی ایستاده‌ام

میان بودن و نبودن،

میان ناله و سکوت.

بگو، آیا هنوز راهی به نجات باقی‌ست؟

یا آنچه رهایی می‌نامیدیم

سرابی بود در کویرِ وهم؟

به کدامین امید دل خوش دارم

وقتی به این مکاشفه‌ی سهمگین رسیده‌ام که ورای سیاهی،

تاریکیِ دیگری‌ست؛

عمیق‌تر، بی‌نام‌تر،

و هولناک‌تر؟

زین پس بالاتر از سیاهی هم وجود دارد...

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...