مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و نه... شایان: - خدا به دادم برسه پس، میگم سهراب دیشب چت شده بود؟ تو تاحالا عزیزم و جانم و فلان نمیگفتی فکر کردم اشتباه زنگ زدم. بلند خندیدم و گفتم: - نه میخواستم یه نفر و حرص بدم خیلی به موقع زنگ زدی. شایان: - کیو؟ قضیه چیه؟ همانطور که دراز کشیده بودم دستم را زیر سرم گذاشتم و گفتم: - مهتای سرتق ردم کرد، دیشب موقع شام گفتم میخوام با یکی به نام بنفشه ازدواج کنم داشتم عکس یه دختر رو به مامانم نشون میدادم زنگ زدی اسمت و بنفشه ذخيره کرده بودم، وای شایان نمیدونی وقتی مامانم اسمتو بلند گفت همه چجوری نگاهم میکردن. با یادآوری قیافههایشان خندهام گرفت، شایان گفت: - خب احمق خان، نمیگی دختره ناراحت بشه یه بلایی سر بچه یا خودش میاد!واقعا که دیوونهای. - مطمئنم تو هم جای من بودی همین کار رو میکردی میترسم شایان، میترسم بچه بدنیا اومد ولم کنه. شایان: - خب مثل آدم باهاش حرف بزن بگو که میخوایش این مسخره بازیا چیه؟ - همون اوایل که اومده بود یواشکی رفتم تو اتاقش ولی گفت نمیخوادم، چیکار کنم؟ مجبورم حساسش کنم. شایان: - باید هرطور شده راضیش کنی دو ماه بیشتر فرصت نداری. با ناراحتی گفتم: - میدونم، فقط این قضیه بنفشه رو لو نده فعلا. شایان: - حله داداش، فقط تاحالا از زیر گفتن در رفتی حالا که با پای خودت اومدی اینجا باید تعریف کنی که قضیه اون مهمونی چیه؟ - خب چی بگم! کم و بیش خودت که در جریانی، دوسال پیش بهم یه ماموریتی خورد یه گروهی بودن که تو کار مواد بودن وظیفهی من جاسوسی از یه استاد و دانشجوِ معماری بود کلاسهام و با استاد برداشتم و همیشه ردیف اول یه گوشه مینشستم بدون اینکه تو دیدش باشم حرکاتش رو زیر نظر میگرفتم، بیرون از دانشگاه هم حواسم بهش بود، هر روز رو نیمکت مینشستم و مواظب حسام بودم تو بوفه یه جای مشخص مینشست پس منم مجبور بودم یه جای که تو دیدم باشه بشینم، همه چی خوب بود تا اینکه لیانا دست گل به آب داد و پای وکیلی به زندگیمون باز شد و پنج ماه نبودم ولی خب بچهها مواظب همه چیز بودن و بالا دستیاشون و محل جلسه رو هم پیدا کردن با هزار دوز و کلک من و تو رو وارد جلسه کردن و خداروشکر که همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و همه رو گرفتن حتی استاد شریفی و حسام. شایان: - این استاد و دانشجو چه نقشی تو ماجرا داشتن؟ - استاد شریفی یکی از مهرههای اصلی قاچاق بود و حسام هم توزیع کننده بود. شایان: - ببینم این استاد شریفی با مهتا نسبتی دارن؟. - نه فقط تشابه اسمیه. بعد از سین جیم کردن آقا، تا شب با هم گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم دیر وقت به خانه رفتم. برقها خاموش بود بی سروصدا میخواستم بالا بروم که مامان رعنا گفت: - میشه بپرسم تا این وقت شب کجا بودی؟ از ترس خشکم زد برقا روشن شد به سمت چپ چرخیدم مامانم، فرامرز و عزیزخانم نشسته بودن مامانم بلند شد و نزدیک آمد و گفت: - سهراب با توام، کجا بودی؟نمیگی نگرانت میشیم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: - من بچه نیستم، نگرانی لازم نیست، صبح بهتون گفتم که کجا میرم. مامان: - چرا تلفنت رو جواب نمیدادی؟ من اصلا صداش را نشنیده بودم جیبهایم را دست زدم ولی تلفنم را پیدا نکردم فرامرز گفت: - از ظهر تاحالا صد بار زنگ زده دل نگرانت بود که خدای نکرده برات اتفاقی نیفتاده باشه. گفتم: - متاسفم اصلا نمیدونم موبایلم کجاست حالا هم که طوری نشده من برگشتم صحیح و سالم. مامان سمت بقیه برگشت و گفت: - عزیزخانم، سهراب قبلا هم همینقدر دیر میاومد؟ عزیزخانم داشت مِن مِن میکرد. گفتم: - بله هر وقت دلم میخواست میاومدم، اینجا خونه خودمه، هر موقع بخوام میام هرموقع بخوام میرم، مشکلی دارین شما؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه... مامانم با عصبانیت نگاهم میکرد گفت: - اين چه طرز صحبت کردنه؟ چطور میتونی انقد بی ادب باشی؟ ما نگرانت بودیم. از اینکه بهم گیر میداد ناراحت بودم خطاب به عزیز خانم گفتم: - مگه بهشون نگفتی که من عادت دارم که شبا دیر بیام خونه. عزیزخانمِ همیشه نگران گفت: - چرا آقا، بهشون گفتم ولی خب مادره دیگه، نگرانه. گفتم: - نگرانیتون بی دلیل بود، بیینم اصلا این وقت شب اینجا چیکار میکنین؟ فرامرز گفت: -مادرت دل نگرانت بود بخاطر همین اومدیم اینجا. گفتم: - دیر وقته، همینجا بمونین، من میرم بخوابم شب بخیر. سمت پلهها رفتم مامانم گفت: - سهراب چطور میتونی انقد بی خیال باشی من از صبح دلم هزار راه رفت. همینطور که از پلهها بالا میرفتم گفتم: - الان که میبینین حالم خوبه، دیگه نمیخواد نگران باشی. بعد خطاب به عزیز خانم گفتم: - عزیز خانم ساعت هفت صبحانهات حاضر باشه لطفا، باید برم جایی. عزیزخانم: - چشم آقا. مامانم گفت: - سهراب اصلا برات مهم نیست که من از صبح تا حالا چی کشیدم؟ تو هم مثل پدرت بی فکری. ایستادم از اینکه مرا با هوشنگ مقایسه کرد اعصابم بهم ریخت سریع چندتا پلهی که بالا رفته بودم را برگشتم و جلوش ایستادم دستم را بالا بردم که تو گوشش بزنم، ولی یادم افتاد که او مادرم است، دستم روی هوا خشک شد مشت کردم و پایین آوردم، خیلی از کارم پشیمان شدم مامانم بهت زده نگاهم میکرد با عصبانیت گفتم: - هیچوقت، هیچوقت منو با اون مردک مقایسه نکن. فرامرز و عزیزخانم نزدیک آمدند، فرامرز گفت: - آفرین آقا سهراب، دیگه چه کارایی بلدی؟ تو خجالت نمیکشی دست رو مادرت بلند میکنی اون هم کسی که بیست و دو سال چشم انتظارت بود. سرم را پایین انداختم، حق با اون بود دوباره گفت: - مادرت همیشه میگفت، سهراب به خودم رفته مهربونه، ولی الان با این کارت ثابت کردی که پسر همون مردی. با ناراحتی نگاهش کردم او حق نداشت من را با هوشنگ مقايسه کند ولی حقم بود به مامانم گفت: - بریم دیگه اینجا جای ما نیست. بعد بازوش را گرفت کشید. روی مامانم به سمت من بود و با کشیدن فرامرز عقب عقب میرفت به خودم آمدم و نزدیک رفتم و گفتم: - معذرت میخوام من فقط یکم عصبانی شدم. ولی اهمیت نداد. دست مامانم را گرفتم که مجبور شدن بایسته گفتم: - ببخشید. مامانم دستش را پشت سرم گذاشت و به جلو خمم کرد و پیشانیم را بوسید. فرامرز گفت: - بریم رعنا. با ناراحتی گفتم: - نه، لطفا نرو. مهتا از اتاق بیرون آمد و گفت: - چیزی شده اين موقع شب؟ عزیزخانم گفت: - نه عزیزم، برو تو اتاق چیزی نشده. باز گفت: - دارین دعوا میکنین؟ عزیزخانم سمتش رفت و گفت: - نه تو آروم باش چیزی نیست، دارن صحبت میکنن. فرامرز دست مامان را کشید گفتم: - تو که نمیخوای باز ولم کنی؟ بیست و دو سال انتظار بس نیست؟ ولی فرامرز اجازه حرف زدن به او را نداد از خونه خارج شدن، نمیدانستم چیکار کنم. برگشتم و روی نزدیک ترین مبل نشستم یک دقیقه بعد، فرامرز برگشت و رو به مهتا که هنوز بیرون ایستاده بود گفت: - مهتا خانم، رعنا دیگه اینجا نمیاد اگه خدای نکرده مشکلی پیش اومد زنگ بزنین اورژانس، ولی اگه مشکلتون حاد بود بهمون زنگ بزنین، فعلا. سریع بلند شدم و نزدیکش رفتم و گفتم: - منظورت چیه؟ تو حق نداری مانع اومدن مامانم بشی. با بی تفاوتی گفت: - من مانعش نمیشم، خودش دوست نداره بیاد هرچی نباشه پسرش مرد شده دست بزن پیدا کرده. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و یک... گفتم: - من فقط ناراحت شدم یه لحظه کنترل خودم و از دست دادم، الان میرم باهاش صحبت میکنم تا برگرده. هنوز قدم برنداشته بودم که دستم را گرفت و گفت: - دست از سرش بردار اون جوونیش رو پای پیدا کردن تو گذاشت، بعد تو به خودت اجازه میدی که بزنی تو گوشش. عزیزخانم جلو آمد و گفت: - آقا فرامرز شما به بزرگواری خودت ببخش، سهراب و رعنا تازه بهم رسیدن این مادر و پسر و از هم جدا نکن لطفا. فرامرز: - بذار یه مدت بگذره، الان وقتش نیست. بعد رفت. عزیزخانم گفت: - درست میشه پسرم، غصه نخور. نگاهم افتاد به مهتا که ایستاده بود و نگاه میکرد مشکل راضی نشدن مهتا کم بود حالا مامانم هم اضافه شد فردا باید میرفتم خانهاش و حرف میزدم ولی آدرسش را نداشتم گفتم: - عزیز خانم شما آدرس خونه مامانم رو داری؟ عزیزخانم گفت: - نه ندارم. برای چی میخوای؟ بدون جواب دادن به سوالش نزدیک مهتا رفتم. انگار از من میترسید یک قدم عقب رفت و در چارچوب در ایستاد گفتم: - تو چی؟ آدرسش رو نداری؟ سرش را به نشانهی نه تکان داد سمت عزیزخانم برگشتم و گفتم: - یادت نره ساعت هفت صبحانهات حاضر باشه. به اتاق رفتم و با همان لباسها روی تخت دراز کشیدم و به خودم کلی فحش دادم بخاطر کاری که کردم نگاهم افتاد به قفسهی کتابها که بهم ریخته بود بلند شدم و نزدیک تر رفتم یک سری از کتابها زیر و رو شده بود یک سریها به سمتی که ورق هاشون مشخص بود گذاشته شده بودن رفتم سراغ کشوها که بهم ریخته بودن حدس زدم کسی که اینجا بوده دنبال چیز مهمی میگشت. سمت کمد لباسها رفتم مرتب بود لباسها را جابجا کردم گاوصندوق هم دست نخورده بود برای اطمینان بازش کردم و کمی گشتم چیزی ازش کم نشده بود قفلش کردم و بيرون رفتم، عزیزخانم از اتاق مهتا بیرون آمد و میخواست برود که گفتم: - عزیز خانم. نگاهم کرد و گفت: - بله آقا. - امروز شما تو اتاقم اومدین؟ عزیزخانم: -نه پسرم، امروز کار زیاد داشتم وقت نکردم بیا تمیز کنم. - نمیدونی کی اومده تو اتاقم؟ عزیزخانم: - نه خبر ندارم، چیزی شده؟ نخواستم نگرانش کنم گفتم: - نه شب بخیر. شب بخیر گفت و رفت من هم به اتاق برگشتم و لپتاپ را روشن کردم و فیلم دوربینهای مدار بسته را آوردم و با دقت نگاه کردم باورم نمیشد رها به اتاق من آمده بود ولی دنبال چی بود پس چرا چیزی برنداشته؟ باید میفهمیدم قضیه از چه قرار است... ساعت شش و نیم صبح دوش گرفته و آماده، پایین رفتم، عزیز داشت صبحانه آماده میکرد سلام دادم و نشستم گفتم: - دیروز شما با رها حرف نزدین؟ با تعجب نگاهم کرد بعد انگار چیزی یادش آمده باشد گفت: - چرا درمورد کیانا و خانوادهاش یکم صحبت کردیم، چطور؟ درمورد کیانا؟ دنبال چی بود چرا باید درمورد کیانا صحبت کنه گفتم: - دیگه چی؟ باز فکر کرد و گفت: - دیگه درمورد تاریخ تولد شما و دخترا پرسید، میخواست بفهمه کیه، تا براتون کادو بگیره. گفتم: - راجع به خانواده کیانا چی گفتی. عزیزخانم: - هیچی نگفتم. شاید دنبال رمز گاوصندوق بود عزیز خانم تنها کسی بود که بعد از من رمز گاو صندوق را میدانست ترسیدم که یک وقت لو ندهد از فکری که به ذهنم آمد ترسیدم دائم فکر میکردم میخواهد کیانا رو از من بگیرد مهتا به آشپزخانه آمد و گفت: - عزیزخانم من خیلی گشنمه. عزیز گفت: - بیا بشین صبحانه حاضره. نزدیک آمد تا چشمش به میز افتاد چشمانش را بست و سرش را چرخاند و گفت: - از اینا متنفرم، تخم مرغ میخوام. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و دو... عزیزخانم: - بشین، برات درست میکنم. مهتا بدون اینکه به خوراکیهای روی میز نگاه کند به سختی نشست گفتم: - خوبی؟ بدون نگاه کردن گفت: - خوبم. - خیلی اذیتی؟ مهتا: - دو ماه دیگه راحت میشم. - واقعا میخوای بری؟ _مهتا: - عزیزجون، میشه رب بزنی لطفا. صدای در آمد عزیزخانم تابهی تخم مرغ را کنار گذاشت و رفت نگاه کرد و گفت: - رها اومده. شاید آمده بود کار نیمه تمامش را تمام کند وارد آشپزخانه شد و سلام داد و گفت: - میدونم گفته بودین ساعت هشت زود تر نیام ولی خب من خونه بیکارم، دلم میخواد زود تر بیام تا کیانا رو ببینم. باید از راه درستش وارد میشدم گفتم: - اگه صبحانه میخوری بیا اگه نه برو پیش کیانا. یک ساندویچ درست کرد و گفت: - همین کافیه. بعد برگشت که برود گفتم: - عزیزخانم من شب دیر وقت میام لطفا اگه مامانم زنگ زد طوری بگو که نگران نشه، من دیگه رفتم خداحافظ. بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم، رها داشت از پلهها بالا میرفت، در را باز کردم و محکم بستم و سریع به آشپزخانه برگشتم. عزیز گفت: - چیزی جا گذاشتی برگشتی؟ انگشت اشارهام را روی دماغم گذاشتم و گفتم: - ساکت. با گوشیم وارد سیستم دوربینها شدم رها را دیدم که در راهرو سرک کشید و به سمت اتاقم رفت ، عزیزخانم گفت: - سهراب جان اتفاقی افتاده؟ رها وارد اتاق شد و دیگه نمیدانم چیکار میکرد چون آنجا دوربین نداشت گفتم: - معلوم نیست رها دنبال چی میگرده تو اتاق من، عزیز به ماهان بگو بیاد. طبقه بالا رفتم و پشت در ایستادم گوشم را به در چسباندم، ولی صدا نمیآمد از جای قفل در نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود ماهان آمد و گفت: - اتفاقی افتاده؟ انگشتم را روی دماغم گذاشتم و آرام گفتم: - رها تو اتاق دنبال چیزی میگرده تو باشی بهتره. سریع در را باز کردم و دوتایی وارد شدیم. جلوی گاوصندوق نشسته بود و با دیدن ما چشمانش گرد شد از ترس خشکش زد دست به سینه ایستادم و گفتم: - اینجا چه غلطی میکنی؟ لبانش میلرزید ولی نمیتوانست حرف بزند آرام بلند شد نزدیک رفتم و گفتم: - دو روزه تو اتاق من دنبال چی میگردی؟ با مِن مِن گفت: - من... من.... دنبال چیزی.... نیستم. گفتم: - پس توی اتاق من، جلوی گاوصندوق چیکار میکنی؟ حرف بزن تا تحویل پلیس ندادمت. آرام گفت: - ببخشید اشتباه کردم. با تعجب گفتم: - نشنیدم چی گفتی. با صدای عادی گفت: - غلط کردم آقا ببخشید. - چیو ببخشم؟ تو روز روشن اومدی دزدی، دنبال چی هستی تو؟ رها: - من دزد نیستم فقط. سکوت کرد گفتم: - فقط چی؟ حرف نزد سرش را پایین انداخت بلند گفتم: - فقط چی؟ از ترس به خودش لرزید و آرام گفت: - من دزد نیستم. - از آشغالِ عوضی مثل تو هرکاری برمیاد من بهت اعتماد کردم تو خونهام راهت دادم بعد تو از من دزدی میکنی . اشک ریخت و گفت: - من عوضی نیستم دزد نیستم شما حق ندارین من رو قضاوت کنین. - پس بگو دنبال چی هستی تا درست قضاوتت کنم. سکوت کرده بود گفتم: - حرف بزن تا زنگ نزدم به پلیس، بگو دنبال چی میگشتی؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و سه... رها: - من دنبال پدر و مادر کیانام. گفتم: - تو گاوصندوق من؟ رها: - فقط میخوام بدونم کیانا بچهی کیه؟. - که چی بشه؟ هق زد و روی زمین نشست گفتم: - این ننه من غریبم بازیا رو برای من درنیار، بگو جریان چیه؟ همینطور که گریه میکرد گفت: - دو روز پیش وکیلی اومد سراغم بهم گفت بفهمم اسم پدر و مادر کیانا چیه؟ گفت اگه به حرفش گوش نکنم سوگند رو ازم میگیره من مجبور شدم امروز آخرین فرصتمه تا بهش جواب بدم. روی تخت نشستم، پس ترسم بیخود نبوده گفتم: - چرا دنبال اسم پدر و مادر کیاناست؟ رها: - نمیدونم. - از کجا فهمید تو اینجا کار میکنی؟ رها: - دنبالم بود تو یه کوچه که خلوت بود منو مجبوری سوار ماشینش کرد و ازم خواست این کار و بکنم. لعنتی نثارش کردم و گفتم: - قرارتون کِی و کجاست؟ رها: - خودش میاد سراغم. با ناراحتی گفتم: - گمشو بیرون از خونه من. رها: - نه! نه آقا توروخدا کمکم کنین خواهرم تو خطره. - به اندازهی کافی بهت لطفا کردم. رها: - آقا ازتون خواهش میکنم خودت که وضعیت سوگند رو دیدی نمیخوام بلایی سرش بیاد مادربزرگم قلبش ضعیفه طاقت دیدن جنازهی خواهرم رو نداره، لطفا نذار آبجیم و ببره هرکار بخوای برات میکنم ازت خواهش میکنم. - گمشو بیرون تا با زور بیرونت نکردم. بلند شدم و در کمد را بستم رها فقط التماس میکرد جان خواهرش را بخرم. به سمت در اشاره کردم و گفتم: - به سلامت خانم. رها: - آقا این کار و با من نکن یه راهی جلو پام بذار، شما خودت دختر بزرگ داری اگه یکی میخواست دزدتش چیکار میکردی؟. با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: - غلط میکنه کسی که از این فکرا بکنه، برو دیگه این طرفا پیدات نشه، خیلی نگران خواهرتی برو پیش پلیس. نزدیک آمد و گفت: - شما خیلی نامردین، واقعا متاسفم برات که فقط خودت رو میبینی امیدوارم دختر تو جای سوگند تقاص پس بده. راهش را کشید و رفت یک فکری به ذهنم رسید گفتم: - صبر کن. به سمتم برگشت و گفت: - نگران اون پنجاه تومنت هم نباش جورش میکنم بهت برمیگردونم. باز رفت بلند گفتم: - احمق، بهت میگم صبر کن. ایستاد گفتم: - کمکت میکنم ولی شرط دارم. برگشت و گفت: - هرچی باشه قبول. - تو عادت داری همه چیز و نشنیده قبول کنی؟ رها: -برای ما بدبخت بیچارهها رنگی جز سیاهی نیست هرکاریم بکنیم باز تهش هشتمون گرو نهمونه، حالا شرطتون رو بگین. به اتاق برگشتم و از گاو صندوق مدارک مربوط به کیانا را برداشتم و بيرون رفتم، از بین پروندهاش یک برگهای را بيرون کشیدم که نشان میداد کیانا بی نام و نشان رها شده بود؛ سمتش گرفتم و گفتم: - ازش عکس بگیر و به وکیلی نشون بده اینجور شاید ازت بگذره. رها: - اون ازم خواست براش اسم ببرم ولی اینکه بی نام و نشونه، کیانا واقعا کیه؟ - به تو ربطی نداره. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و چهار... رها: - چرا انقد برای وکیلی مهمه؟ - فکر میکنه کیانا دخترشه که قبلا گم شده، ولی اشتباه میکنه بیشتر از این کاری ازم برنمیاد عکستو بگیر و برو و دیگه برنگرد. رها: - کیانا واقعا دخترشه؟ برگه را خواستم جمع کنم که گفت: - نه لطفا. سریع عکسش را گرفت و گفت: - خب شرطتون چیه؟ - دیگه اینطرفا پیدات نشه. رها: - میدونم درحقتون نامردی کردم ولی میشه اجازه بدین من پیش کیانا بمونم لطفا. با بی رحمی گفتم: - که باز گند جدید بزنی؟ رها: - خواهش میکنم من به شما بدهکارم میخوام با مراقبت از کیانا دینم رو بهتون پرداخت کنم. - نیازی نیست، من اون پول و همینجوری دادم، بهش نیاز ندارم، فقط دست از سرمون بردار. رها: - میشه برای آخرین بار ببینمش؟ تا خواستم مخالفت کنم عزیز خانم گفت: - آره عزیزم بیا بریم ببینش. با اخم نگاهش کردم که گفت: - خودم همراهش میرم مواظبم، گناه داره، دختره به اندازهی کافی التماس کرد. دوتایی سمت اتاق کیانا رفتند، به ماهان گفتم: - تو هم برو، مواظب باش دست از پا خطا نکنه. چشمی گفت و رفت نگاهم افتاد به لیانا که ایستاده بود و نگاه میکرد وقتی متوجه نگاهم شد گفت: - چیشده؟ دستم را سمتش دراز کردم، نزدیک آمد و دستم را گرفت گفتم: - چیزی نیست،فقط مواظب خواهرت باش. لیانا با نگرانی گفت: - نکنه رها بخواد کیانا رو از ما بگیره؟ با ناراحتی گفتم: - غلط کرده، دست و پاش رو میشکنم. لیانا: - اگه من و بخوان بدزدن تو چیکار میکنی؟ از فکر اینکه لیانا را از دست بدهم اعصابم بهم ریخت دو طرف صورتش را با دستانم گرفتم و گفتم: - لیانا دخترمی، دوست دارم، ولی اگه بخوای به بیراهه بری و دست از پا خطا کنی و جایی بری که مناسب تو نیست، اول پاهاتو میشکنم بعد تو اتاق زندانیت میکنم، فهمیدی؟. لیانا متعجب گفت: - منظورت از این حرفا چیه؟ منکه بدون اجازهی شما جایی نمیرم. - اینجوری خیالم راحته، برو پایین صبحانه بخور. سمت پلهها رفت؛ برگشت و گفت: - بابا، مامان رعنا دیگه اینجا نمیاد؟ تازه متوجه شدم که او دیشب نظاره گر ما بوده جوابی برایش نداشتم گفتم: - چای سرد میشه. بی حرف رفت. نگاهم به مهتا افتاد که پایین پلهها ایستاده بود و نگاه میکرد از او چشم گرفتم و به اتاق کیانا رفتم، ماهان و عزیزخانم وسط اتاق ایستاده بودند و رها کنار تخت کیانا نشسته بود و نوازشش میکرد کیانا خواب بود از فکر اینکه وکیلی از من بگیرتش اعصابم بهم ریخت گفتم: - کافیه، بلند شو و برو. بدون اینکه نگاهم کند بلند شد و گفت: - نباید اینجوری میشد، من تازه داشتم روی خوش زندگی رو میدیدم ولی وکیلی عوضی نذاشت. نگاهم کرد و گفت: - میشه یه فرصت دیگه بهم... حرفش را قطع کردم و گفتم: - به سلامت. با یک خداحافظی کوتاه رفت، عزیزخانم گفت: - تو رها رو از کجا میشناسی؟ حرف را پیچاندم و گفتم: - به احتمال پنجاه درصد ظهر میام خونه، ساعت دوازده ناهارت حاضر باشه، ماهان خودت که هستی به عمو رسول هم بسپار چهار چشمی مواظب خونه و بچهها باشین هر اتفاقی افتاد به من زنگ بزنین فعلا. پایین رفتم مهتا روی کاناپه لم داده بود تا من و دید خواست خودش را جمع وجور کند گفتم: -راحت باش دارم میرم، فقط به تو هم باید بگم مواظب خودت و بچه باش به عزیزخانم سپردم هواتو داشته باشه ولی خودتم رعایت کن فعلا. از خونه خارج شدم و به عمو رسول تاکید کردم در و برای هیچ کس، بجز مامانم و فرامرز باز نکند. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و پنج... شایان دم در منتظر بود سوار ماشین شدم که با طعنه گفت: - به به آقا سهراب، چه عجب افتخار دادین و تشریف آوردین. از نوع حرف زدنش خندهام گرفت گفتم: - مشکلی پیش اومد. شایان: - چی شده. گفتم: - برو برات تعریف میکنم. دیر شده بود و او هم شاخکهایش فعال شده بود گفت: - الان بگو، چیشده که انقد دیر کردی؟ با تشر گفتم: - برو شایان دیر شد توبیخ میشیم. بازیش گرفته بود گفت: - تا نگی چیشده این ماشین از اینجا تکون نمیخوره. گفتم: - برو، میگم دیگه. ماشین را روشن کرد و گفت: - میشنوم. قضایای صبح را برایش توضیح دادم گفت: - بهت گفتم استخدام رها اشتباهه. گفتم: - تو نباید به وکیلی لعنتی میگفتی که هدفم چیه. با شرمندگی گفت: - من فقط میخواستم از یه فاجعه جلوگیری کنم ولی خب گند زدم. گفتم: - میترسم اتفاقی بیفته و کیانا رو ازم بگیره. شایان: - ماهان حواسش به همه چی هست تازه عمو رسول هم هست نگران نباش. گفتم: - شایان تو آدرس خونه یا مطب مادرم رو نداری؟ شایان: - آدرس خونهاش رو دارم، برای چی میخوای؟ گفتم: - کجاست؟ آدرس را گفت ادامه داد: - نگفتی واسه چی میخوای؟ گفتم: _ دیشب یه گندی زدم باید برم از دلش دربیارم. شایان: - چی کار کردی مگه؟ گفتم: - گیر نده. شایان: - خودت میدونی که اگه یکم مخ خاله عزیز رو کار بگیرم بهم میگه، پس خودت بگو. - نمیدونم صاحب اون خونه منم یا عزیزخانم؟ خندید و گفت: - میگی یا دور بزنم. براش تعریف کردم و رسیدیم به محل کار، انقد درگیر نقشه و جلسه شدیم که وقت برای سر خاروندن نداشتم.. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و شش... *بخش سیزدهم* ... مهتا... خیلی دلم میخواست بنفشه را ببینم میخواستم ببینم او کیست که با این سن کم حاضر شده با کسی ازدواج کند که دو تا بچه دارد. از سهراب متنفر بودم چون داشت اذیتم میکرد میخواست مرا دق بدهد فقط منتظر بودم بچه بدنیا بیاد تا با خودم ببرمش نمیگذاشتم پیش سهراب و بنفشه خانم بماند تا خودم زنده بودم نوکریش را میکردم اصلا دلم نمیخواست به یک بچه بگوید مامان و آن دخترک فردا پس فردا فحشم بدهد که بچهام را ول کردم رو کاناپه لم دادم و به اتفاقات گذشته فکر کردم به اینکه چیشد که به اینجا رسیدم ظهر شده بود ولی هنوز سهراب نیامده بود عزیزخانم گفت: - ساعت یک شد ولی آقا هنوز نیومده. با بداخلاقی گفتم: - حالا که آقا نیومده ما باید از گشنگی بمیریم؟ لیانا گفت: - چقد بیاخلاق، خب آروم بگو گشنته دیگه. عزیزخانم گفت: - اشکال نداره عزیزم، درک میکنم مهتا الان تعادل روحی نداره، الان غذا میارم، ولی خودمونیما، بچهی شکمویی داری. از حرفش خندم گرفت و بخاطر تند حرف زدنم معذرت خواهی کردم. غذا آورد و خوردیم رو کاناپه یک چرت نیم ساعته زدم و وقتی بیدار شدم لیانا و کیانا را دیدم که آرام نشسته بودند و بازی میکردند. به آشپزخانه رفتم و چای گذاشتم لیانا آمد و گفت: - های های، داری چیکار میکنی؟ خب به من میگفتی، میخوای مامان رعنا و عزیز خانم دعوامون کنن. روی صندلی نشستم و گفتم: - عزیزخانم کجاست؟ لیانا: - پسرش داره میاد، رفته برای خرید تا تدارک ببینه. با تعجب گفتم: - پسرش؟ از کجا؟ لیانا: - سربازی. من: - من نمیدونستم بچه داره. روبروم نشست و گفت: - سه تا بچه داره دوتا دختر و یه پسر، یکی از دختراش عروس شده و اون یکی دانشجوِ اینجا نیستن. حرفی نزدم بعد از کمی سکوت گفت: - یه چیزی بهت بگم؟ من: - آره بگو. لیانا: - اون روزای اول میاومدی اینجا عزیزخانم ازت خوشش اومده بود و تو رو لقمه گرفته بود برای شازده پسرش منتظر بود سربازیش تموم شه تا با تو حرف بزنه اونم که نشد. حس بدی داشتم گفتم: - بهم نگفته بودی. لیانا: - خیلی پاپیچش شدم تا فهمیدم ولی قسمم داد بهت نگم تا به موقعش، دیگه حالا هم که اهمیتی نداره، مهتا تو واقعا میخوای بچه تو بذاری و بری؟ من: - نه با خودم میبرمش نمیذارم زیر دست بنفشه جووون بزرگ بشه. خندید و گفت: - حسودیت شد، آره؟ من: - اون خیلی بی رحمه. کیانا هم آمد لیانا چای را دم کرد و داخل دوتا لیوان ریخت و روی میز گذاشت و برای کیانا هم داخل لیوان نی دار مخصوص خودش ریخت و منتظر بودیم تا چای سرد شود گفتم: - لیانا میگم به نظرت کیانا بزرگ بشه و واقعیت رو بفهمه چه واکنشی نشون میده؟ لیانا گفت: - نمیدونم، احتمالا ناراحت بشه که واقعیت رو بهش نگفتیم یا بخواد دنبال خانوادهاش بره ولی من نمیذارم ، انقد از بدیهای خانوادهاش میگم تا بمونه. از بد جنس بودنش خندهام گرفت. در باز شد لیانا گفت: - عزیز خانم اومد ولی جانِ لیانا بهش نگی که خودت چای گذاشتیها، مخم رو میخوره. بازم خندیدم چایش را برداشت بخورد نگاهش به پشت سرم افتاد چشمانش گرد شد و لیوان از دستش افتاد و کل چایش روی میز، شلوارش و زمین ریخت تعجب کردم که چرا اینطوری کرد. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم وکیلی ایستاده بود و ما را تماشا میکرد از ترس بلند شدم و گفتم: - تو اینجا چیکار میکنی؟ برو بیرون تا زنگ نزدم پلیس. وکیلی گفت: - با شما کار ندارم، اومدم دخترم رو ببینم. نگاهش سمت کیانا رفت، که من هم وادار شدم نگاهش کنم با اون پیراهن قرمز که پایینش چین داشت و اون موهای خرگوشی بسته شده نشسته بود و چای میخورد فارغ از همه چیز، لیانا دستش را گرفت و پشت سرش قایمش کرد و گفت: - کی گفته این دختر توِ؟ وکیلی گفت: - تو یکی خفه شو. نزدیک آمد جلویش ایستادم و گفتم: - برو بیرون، اون دختر تو نیست. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و هفت... وکیلی گفت: - رفیق اون سهرابِ کثافت میگفت قراره حورای منو به سرپرستی بگیره با اون عکسی که امروز رها نشونم داد، شَکم به یقین تبدیل شد که این دختر منه. گفتم: - میخوای چیکار کنی؟ وکیلی: - دخترم رو ببرم. من: - برو بیرون، سهراب نیست که بهت اجازه بده. وکیلی روی یک زانو نشست و دستانش را از هم باز کرد و خطاب به کیانا گفت: - بیا اینجا، بیا بغل بابا. کیانا تکان نمیخورد وکیلی از جیبش شکلات چوبی درآورد و طرف کیانا گرفت و گفت: - بیا دختر قشنگم، دلم برات تنگ شده بیا بغلم. کیانا حرکت کرد ولی لیانا دستش را کشید و گفت: - بخاطر مامان رعنا از اینجا برو، سهراب بفهمه خیلی بد میشه. وکیلی با حرص گفت: - گفتم تو یکی خفه شو. شکلات چوبی را تکان داد کیانا دستش را از دست لیانا کشید و سمت وکیلی رفت و شکلات را خواست بگیرد که وکیلی کشیدش و بغلش کرد بعد بلند شد موهای کیانا را بوسید لیانا حرکت کرد وکیلی گفت: - کجا به سلامتی؟ لیانا گفت: - میرم زنگ بزنم بابام. وکیلی گفت: - زنگ بزنی به منصور بیشرف که چیکار کنه؟. لیانا با ناراحتی گفت: - پدر من سهرابِ، نه منصور لعنتی، از جلوی راهم برو کنار. وکیلی سمت من آمد و راه را باز کرد بعد از جیبش اسلحش را درآورد و روی شکمم گذاشت. ترسیدم از اینکه بلایی سر بچه بیاورد ولی باید خودم را کنترل میکردم تا بچه نترسد، فقط نفس عمیق میکشیدم لیانا با عصبانیت گفت: - چیکار میکنی حیوون؟ مگه وضعیتش رو نمیبینی؟ وکیلی گفت: - برو زنگ بزن، تا این مادر و فرزند رو بفرستم اون دنیا. لیانا دستانش را به نشانهی تسلیم بالا برد و گفت: - خیلی خب نمیرم فقط اون اسلحه رو بیار پایین. وکیلی گفت: - برام چای بیار. بعد روی صندلی نشست و کیانا را نوازش میکرد و بوس میکرد لیانا سراغ کتری رفت و برایش چای ریخت و جلویش گذاشت، من هم با اینکه ترسیده بودم نشستم و سعی کردم به خودم مسلط باشم چایم را برداشتم و خوردم الان بیشتر از هر چیزی به چای نیاز داشتم لیانا گفت: - چای تو بخور و هری. وکیلی گفت: - فعلا که کار دارم. گفتم: - دخترت رو که دیدی، دیگه چیکار داری؟ وکیلی با یک نیشخند گفت: - پس اعتراف میکنی که این حورای منه. گند زدم لبم را گاز گرفتم و گفتم: - منظورم این بود که... با ناراحتی گفت: - خفه شو، داری مزاحم خلوت پدر و دختری میشی. ترس کل وجودم را گرفته بود کمی که گذشت وکیلی گفت: - مدارک حورا کجاست؟ میخوام با خودم ببرم. با ترس به لیانا نگاه کردم که دیدم او هم وضعیت خوبی نداره گفت: - تو نمیتونی اون رو ببری، من اجازه نمیدم. وکیلی: - تو خیلی شجاعی، ولی بهت ربطی نداره، دخترمه هرجا بخوام میبرمش، مدارک کجاست؟ هیج کدام جواب ندادیم گفت: - نیازی به جواب شما نیست، تو اتاقِ اون بچه دزدِ نامرده، بلند شین باید بریم اونجا. بعد خودش همینطور که کیانا بغلش بود بلند شد و با اسلحهای که سمت ما نشانه رفته گفت: - بلند شین تا یه گلوله حرومتون نکردم. از ترس بلند شدیم و از آشپزخانه خارج شدیم، کیانا را زمین گذاشت و دستش را گرفت و با خودش همراهش کرد به پلهها که رسیدیم گفت: - برین بالا. گفتم: - من نمیتونم برم، پله برام خطرناکه. تفنگش را بین دوتا ابروهام گذاشت و گفت: - خطرناک تر از کاشتن یه خال هندی! نرده را گرفتم و لیانا آن یکی دستم را گرفت و کمک کرد چند تا پله را به سختی بالا رفتیم هنوز پلهها نصف نشده بود نفس نفس میزدم پاهایم یاری نمیکرد که بروم گفتم: - دیگه نمیتونم برم. وکیلی با عصبانیت گفت: - گمشو بالا. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و هشت... لیانا با نگرانی گفت: - مهتا خوبی، میخوای بشینی؟ وکیلی گفت: - بشینی مُردی. گفتم: - نه بریم. باز پلهها را رفتیم خیلی طول کشید وقتی بالا رسیدیم، یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: - خدا لعنتت کنه. وکیلی: - خفه شو، برین تو اتاق اون بچه دزد. جفتمان ایستادیم وکیلی گفت: - نشنیدین چی گفتم؟ برین اتاق سهراب خان، کار دارم باهاش. لیانا: - بابام نیست. وکیلی با دستی که اسلحه را گرفته بود از پشت سر لیانا رو هل داد که دخترک طفلی پخش زمین شد کیانا از ترس جیغ کشید و گریه کرد وکیلی بغلش کرد و خواست آرامش کند ولی او فقط گریه میکرد وکیلی دوباره اسلحه را سمتمان گرفت و گفت: - منو ببر به اتاق بابات. لیانا بلند شد و سمت اتاق سهراب رفت، وکیلی در را باز کرد و گفت: - برید تو. بی حرف وارد اتاق شدیم به لیانا گفت: - برو سراغ گاوصندوق. لیانا گفت: - نمیدونم کجاست. انگار از قبل میدانست با سر به سمت راست اتاق اشاره کرد لیانا با ترس جلو رفت وکیلی گفت: - در کمد و باز کن. لیانا انجام داد و از دیدن گاوصندوق در کمد خیلی تعجب کردم وکیلی گفت: - خب بازش کن. لیانا گفت: - رمزش رو نمیدونم. وکیلی نیشخندی زد و گفت: - یعنی سهراب بهتون اعتماد نداره که رمزش و بده. لیانا: - من حتی نمیدونستم گاوصندوق کجاست، دست از سرمون بردار دنبال چی میگردی؟ وکیلی : - مدارک مربوط به دخترم رو میخوام. لیانا: - کیانا دختر تو نیست. حس میکردم کمرم درد میکند تحمل ایستادن نداشتم روی تخت نشستم وکیلی نزدیکم آمد و گفت: - رمز اون لعنتی چیه؟ نفسم بالا نمیآمد به سختی گفتم: نمیدونم. وکیلی داد زد: - تو زنشی، رمز و نمیدونی. اسلحه را روی سرم گذاشت و گفت: - رمزشو بگو و جون خودت و نجات بده. گفتم: - نم... یدو... نم. لیانا نزدیک آمد و گفت: - حالت خوبه؟ چرا انقد عرق کردی. به سختی گفتم: - کیانا رو از.. دست.. این عوض.. ی نجات.. بده. کیانا هنوز گریه میکرد لیانا سمتش رفت و خواست بغلش کند وکیلی اجازه نداد و رویش اسلحه کشید لیانا شروع کرد به سر و صدا کردن که شاید کیانا را ول کند ولی او ول کن نبود و فقط میگفت: - بچهام رو ول کن. لیانا آنقدر داد زد که به سرفه افتاده بود از پایین صدای عزیزخانم میآمد که میگفت: -اونجا چه خبره؟ چرا در و قفل کردین؟ ولی صداش ضعیف بود خیلی حالم بد بود آنقدر گیج بودم که نفهمیدم کی بطری شیشهای آب را به سر وکیلی کوبیدم، وقتی به خودم آمدم کف اتاق نشسته بودم و از درد به خودم میپیچید لیانا با بهت نگاهش میکرد و کیانا از ترس به لیانا چسبیده بود و فقط گریه میکرد دائم صدای عزیرخانم میآمد با صدای عصبی که دست خودم نبود داد زدم: - مگه کری؟ برو در و باز کن. لیانا با بهت نگاهم کرد و گفت: - تو کشتیش. قبل از اینکه داد بزنم عزیزخانم، ماهان و سهراب با پسری که من نمیشناختم به اتاق آمدند، همه ماتشان برده بود سهراب نزدیک آمد و گفت: - این کار کدومتونه؟ لیانا از جنازه چشم برنمیداشت دوباره گفت: - تو اون رو کُشتی. پهلو درد امانم را بریده بود سهراب انگشتانش را رو شاهرگ وکیلی گذاشت و گفت: - زنده است. عزیزخانم برایش آب آورده و تو صورتش پاشید ولی بهوش نیومد سهراب تلفنش را درآورد و زنگ زد و درخواست اورژانس کرد و گفت: - اینجا چه خبره؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و پنجاه و نه... هیچکدام نمیتوانستیم حرف بزنیم. عزیزخانم متوجه حال بدم شد و نزدیک امد و گفت: - تو حالت خوبه چرا انقد رنگت پریده. وقتی جوابی نشنید گفت: - نترس اون حالش خوبه، اتفاقی نیفتاده. پهلو و کمرم درد میکرد خوابم میآمد اصلا حالم دست خودم نبود... .... سهراب.... شایان گفت: -خسته نباشی. لیوان چای را روی میز گذاشت، برداشتم و بعد از اینکه مطمئن شدم سرد است سر کشیدم و گفتم: - کارم تمومه، بریم؟ شایان: - من یکم کار دارم یک ساعت بمون، بعد با هم میریم. گفتم: - دلم شور میزنه میترسم رها و وکیلی کار دستم بدن، من میرم خونه، تو هم کارت تموم شد بیا شب و با هم باشیم. شایان: - باشه رفیق نیمه راه. من: - بخدا شرمندهام داداش، ولی خیلی نگرانم. شایان: - شوخی کردم با ماشین برو. من: - نیازی نیست خودم میرم. بدون اینکه بهش اجازه حرف زدن بدهم بلند شدم و با خداحافظی از محل کارم خارج شدم یک تاکسی گرفتم و در راه به خانه زنگ زدم کسی جواب نداد این به دلشورهام میافزود به لیانا و مهتا زنگ زدم ولی هیچکدام جواب نمیدادند آخر سر شمارهی اتاق سرایداری را گرفتم، آقا رسول جواب داد گفتم: - سلام عمو خوبی؟ سهرابم. با مهربونی گفت: - سلام پسرم، ممنون شما خوبین؟ گفتم: - عمو رسول تو خونه چه خبره چرا هیچکی تلفنم رو جواب نمیده، عزیز خانم کجاست؟ عمو رسول: - پسرم از سربازی اومده عزیز رفته بود خرید برای شب،الان تازه اومده، راستش من از اهالی خونه خبر ندارم امروز بیرون نیومدن ولی نگران نباش عزیز میگفت قبل از اینکه بیاد بچهها بازی میکردن و مهتا خانم خواب بود. گفتم: - چشمتون روشن، ماهان کجاست؟ عمو: - همینجاست پسرم! الان گوشی رو میدم بهش. من : - نه نیازی نیست فقط بیشتر مواظب باشین، لطفا عزیزخانم رو بفرستین داخل ببینه بچهها چیکار میکنن بعد بهم خبر بدین، خیلی ممنون. رو به راننده گفتم: - میشه یکم سریع تر برید. راننده سرعتش را بالا برد، ولی دلشوره من کمتر نشد دیگر تقریبا رسیده بودم ماهان زنگ زد و نگران گفت: - کجایی؟ گفتم: - نزدیکم، چیزی شده؟ ماهان: - در خونه قفله، عزیزخانم هرچی در میزنه کسی در و باز نمیکنه، جز صدای گریهِ کیانا، هیچ صدایی نمیاد از خونه. من: - هر طور شده در و باز کن، دارم میام. تا دم در رسیدم برام یک عمر گذشت کرایه را حساب کرده بودم سریع پیاده شدم و سمت خانه رفتم محکم و طولانی در زدم عمو رسول هی میگفت: - چه خبره مگه سر آوردی؟ دارم میام. در را باز کرد بهش مهلت حرف زدن ندادم هلش دادم و به سمت خانه دویدم، همه نگران پشت در ایستاده بودند و در میزدند نزدیک که شدم صدای داد و فریاد لیانا و گریه کیانا آتش به دلم زد، با کلید در را باز کردم و همه وارد خانه شدیم صدا از بالا میآمد به یکباره صداها بجز گریه کیانا قطع شد با عجله بالا رفتیم در اتاقم باز بود سریع واردش شدم با دیدن جنازهای که وسط افتاده بود خشکم زد وقتی نزدیک رفتم تازه متوجه شدم وکیلی بیهوش روی زمین افتاده. به اورژانس زنگ زدم و آدرس دادم ماهان تنفس وکیلی را چک کرد و گفت: - تا اومدن اورژانس دوام نمیاره خودمون میبریمش. گفتم: - خیلی خب، آقا کمیل میدونم تازه اومدی و خستهای، ولی میشه همراهش بری؟ پسر عزیز خانم گفت: - چشم، خسته نیستم تو اتوبوس استراحت کردم. بعد دوتایی جسم بیجان وکیلی را برداشتند و بردند کیانا رو که داشت زار میزد تو بغلم کشیدم و با دست دیگهام لیانا را بغل کردم حسابی شوکه شده بودند عزیزخانم هم سعی داشت مهتا را آرام کند ولی یه چیزی درست نبود مهتا بیشتر از یک شوک، اذیت بود گفتم: - حالت خوبه؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت... چشمانش را از درد بهم فشرد و دستش و روی شکمش گذاشت کیانا آرام شده بود از خودم جداش کردم و از پارچی که عزیزخانم آورده بود آب وسط دستم ریختم و تو صورت لیانا پاشیدم که به خودش آمد و بلند نفس گرفت، وقتی مطمئن شدم خوب شده. نزدیک مهتا رفتم که سرش را روی شانهای عزیز خانم گذاشته بود و چشمانش را بسته بود اولش ترسیدم که نکنو بیهوش شده باشد ولی ناگهان به خودش آمد و باز دستش را روی شکمش گذاشت و بیست ثانیه بعد دوبار خوابید رفتارش خیلی عجیب بود گوشیم را درآوردم و شماره مامانم را گرفتم کلی بوق خورد جواب نداد دوباره گرفتم باز هم جواب نداد عزیزخانم گفت: - بیا با گوشی من زنگ بزن. بی تعارف گوشیش را گرفتم و زنگ زدم با بوق دوم فرامرز جواب داد و گفت: - بله عزیزخانم اتفاقی افتاده؟ سریع گفتم: - سلام آقا فرامرز، مادرم کجاست؟ کارش دارم. با طعنه گفت: - بهبه آقا سهراب، مردِ بزرگ. سریع گفتم: -یکه پرونیات و بذار برای بعد، الان کار مهم دارم فقط گوشی رو بده مامانم. فرامرز: - راه خوبیه برای منت کشی. صدای مامانم تو گوشی پیچید انگار دنیا را به من دادن با عجله گفتم: - مامان بیا اینجا بهت نیاز دارم. با نگرانی گفت: - چیشده سهراب. من: - مهتا حالش خوب نیست، درد داره، رنگش پریده یهو میخوابه بعد با درد ازخواب میپره. گفت: - ای وای آخه چرا؟ چه اتفاقی افتاده چرا اینجوری شده؟ من: - بهش شوک وارد شده از پلهها بالا اومده و الان من نمیدونم باید چیکار کنم. مامانم: - نگران نباش دارم میام تو هم زنگ بزن اورژانس. من: - قبلا این کار و کردم لطفا قطع نکن بهم بگو که چیکار کنم. مشخص بود که گوشی را روی بلندگو گذاشته و آماده میشود چون صداهای مختلف میآمد گفت: - آروم باش بذار یه جا دراز بکشه. عزیزخانم زیر دستش را گرفت و بلندش کرد و سمت تخت برد برگشت و نگاهم کرد گفتم: - چرا وایستادی؟ بذار دراز بکشه. بی حرف مهتا را روی تخت نشاند و بعد کمکش کرد دراز بکشد و گفت: - سهراب جان بهتره بیرون باشی مهتا معذبه اینجوری. حق با او بود بلند شدم و گوشی را دستش دادم و گفتم: - من بیرونم، اگه کاری بود صدام کن. بیرون رفتم و روی پلهها نشستم و به شایان زنگ زدم و براش همه چیز را تعریف کردم قرار شد چند تا مامور به بیمارستان و خانه بفرستد. بعد به ماهان زنگ زدم که گفت نزدیک بیمارستان هستن. لیانا کنارم نشست گفتم: - چه اتفاقی افتاد؟ بغض کرده بود با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت: - مهتا چش شده؟ من: - نمیدونم ، خوب میشه نترس، بگو چه اتفاقی افتاد وکیلی اینجا چیکار میکرد ؟ اصلا شما تو اتاق من دنبال چی بودین؟ بدون اینکه چشم از روبرو بردارد تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده، دست دور شانهاش انداختم و بغلش کردم سرش را بوسیدم و گفتم: - نگران نباش دیگه تموم شد. لیانا: - اگه برای مهتا اتفاقی بیفته، چی؟ یا بچهاش؟ من: - نفوس بد نزن، اون حالش خوب میشه. یک ربعی گذشت عمو رسول داخل آمد و گفت: - اورژانس اومده. گفتم: - بگو بیان داخل. چشمی گفت و رفت. کیانا را به لیانا سپردم و در اتاق را زدم عزیزخانم در را باز کرد اجازه داد داخل بردم، مهتای طفلک از درد به خودش میپیچید کنارش نشستم و گفتم: - اورژانس اومده نگران نباش حالت میشه. نگاهم کرد قطره اشکی از گوشهی چشمش چکید و گفت: - دارم میمیرم از درد. گفتم: - نه، تو حالت خوب میشه من مطمئنم، فقط تحمل کن. بلند شد و گفت: - باید برم دستشویی. با تعجب گفتم: - الان؟ صدایش را بالا برد و گفت: - آره، همین الان. عزیز خانم گفت: - باشه دخترم بلند شو بریم. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و یک... وقتی مهتا رفت لیانا آمد و گفت: - بابا، اومدن. گفتم: - بگو بیان تو. دوتا آقا داخل آمدند یکی گفت: - مصدوم کجاست؟ گفتم: - حالش خوب نبود رفته دستشویی، چند لحظه دیگه میاد. سر و صدای مامانم از پایین میآمد که من را صدا میزد لیانا که جلوی در بود گفت: - مامان ما اینجایم. کمتر از یک دقیقه بعد مامانم به اتاق آمد و همه را از نظر گذراند و گفت: - چیشده سهراب؟ مهتا کو؟ با تمام حال بدی که داشتم از دیدنش خوشحال بودم مهتا بیرون آمد ولی حالش خیلی داغونتر شده بود روی تخت نشست و آن دوتا آقا کارشان را شروع کردن مامانم گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: - وکیلی اینجا بود. از ترس هینی کشید و گفت: - اینجا چیکار داشت؟ نگاهم به کیانا افتاد که جلوی در به خواهرش چسبیده بود و نگاه میکردم مامانم گفت: - از کجا فهمیده که این دخترشه؟ گفتم: - شایان بند رو آب داده اون روز که اینجا دیدش بهش شک کرده اومده بود ببرتش. مامان: - بهت گفتم این کار اشتباهه، گفتم دختر اون حیف نون رو نیار ولی گوش نکردی. من: - الان این حرفا چی رو درست میکنه؟ مامان: - سهراب ببر بچه رو پس بده دلت به حال خودت و بقیه اهالی خونه بسوزه، ببین مهتا چه حالی داره. من: - نمیتونم پسش بدم، اون دخترمه. مامان: - اون دختر مصطفی است. اعصابم بهم ریخت با صدای بلند ولی کنترل شده گفتم: - اون دخترهِ منه. چرا انقد آزارم میدی با این حرفا؟ دوست داری اذیتم کنی؟ مامان : - من اذیتت نمیکنم فقط نمیخوام برات اتفاقی بیفته، بخدا دیگه تحمل هیچی رو ندارم اگه بلایی سرت بیاد من میمیرم. من: - نمیتونم، من مثل ننه باباش حیوون نیستم. دکتر کارش تموم شد و گفت باید بره بیمارستان. دل تو دلم نبود مهتا و مامانم با آمبولانس رفتن من و فرامرز با ماشین او و بقیه خانه ماندند، همش سرش غر میزدم که سریع تر برود، ولی اون با آرامش میگفت: - عجله نکن ایشالا طوری نیست. کارم از ایشالا و ماشالله گذشته بود فقط میخواستم مهتا سالم باشد همین، انگار یک قرن گذشت تا رسیدیم و با آسانسور به طبقه دوم رفتیم، مامانم جلو در ایستاده بود گفتم: - چیشد؟ مهتا کو؟ دستم را گرفت و گفت: - آروم باش پسر، چه خبرته؟ اینجا بیمارستانه، بردنش تو بخش، باید منتظر بمونیم ببینیم چی میشه. گفتم: - شما نمیتونی بری تو؟ اینجور من خیالم راحته. مامان: - نه قربونت برم به من اجازه نمیدن ولی نگران نباش طوری نیست. کمی گذشت پرستار آمد و گفت: - همراه مهتا شریفی. سه تایی نزدیک رفتیم. پرستار گفت: - حال مادر و بچه خوب نیست شرایط زایمان طبیعی و نداره باید سزارین بشه ولی ممکنه نتونیم هر دو رو نجات بدیم. مامان گفت: - یعنی چی که نتونیم هر دو رو نجات بدیم؟ شما نمیتونین این کار و بکنین. یک برگه سمتمان گرفت و گفت: - باید رضایت بدین برای عمل و اینکه انتخاب کنین کدوم رو باید نجات بدیم. فرامرز برگه را گرفت پرستار گفت: - من داخلم هر موقع امضا زدین صدام کنین، فقط سریع تر، بیمارتون زیاد وقت نداره. به داخل برگشت روی صندلی نشستم و آرنجم را روی زانوهام گذاشتم و صورتم را با کف دستانم پنهان کردم مامانم کنارم نشست و گفت: - چیکار کنیم؟ تو به عنوان پدرِ بچه، باید امضا و انتخاب کنی. نگاهش کردم و گفتم: - اگه برای مهتا اتفاقی بیفته چی؟ همینطور بچه. مامان: -این انتخاب توِ که بخوای کدوم رو انتخاب کنی، هرچی خدا بخواد همون میشه، فقط امضاء کن. بعد بلند شد و پیش فرامرز رفت. به برگه نگاه کردم رضایت میدادم عزیزم زیر تیغ جراحی برود، بدون اینکه بدانم زنده میماند یا نه! ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و دو... ولی نباید وقت را تلف میکردم با خودکاری که پرستار داده بود امضاء زدم و پرستار را صدا زدم و برگه را تحویل دادم یک نگاه کرد و رفت مامانم گفت: - چیکار کردی؟ تصميمت برای نجات کدوم بود؟ بهش نگاه میکردم ولی نمیتوانستم حرف بزنم باورم نمیشد که من رضایت دادم برای مرگ یک آدم زنده، من از کی آنقدر سنگ دل شده بودم که بجای بقیه تصمیم میگرفتم و نفس دیگران را قطع میکردم بدون حرفی از بیمارستان بیرون رفتم و تاکسی گرفتم و پیش ماهان رفتم، تا مرا دید گفت: - عزیزخانم گفت چه اتفاقی افتاده،چرا اومدی؟ میموندی همونجا. گفتم: - نتونستم. ماهان: - خوبی؟ چقد گرفتهای؟ گفتم: - من رضایت دادم نفسش رو قطع کنن، من اون رو کشتم. با تعجب گفت: -چی میگی داداش، کی و کشتی؟ گفتم: - باورم نمیشه که انقد سنگ دل باشم، برای دل خودم زندگی بقیه رو خراب کنم و بُکش... نتوانستم ادامه بدهم احساس خفگی میکردم گفتم: - این مردک بیشرف چیشد؟ ماهان: حالش خوبه، دکتر میگه مشکلی نیست ولی نمیدونم واقعا بیهوشه یا خودش رو به خواب زده. گفتم: - شما کجا بودین؟ این مردک چطور اومده بود داخل؟ ماهان: - دوربینها رو نگاه کردم، از دیوارِ پشت خونه اومده. شایان نزدیک آمد و گفت: - خوبی سهراب؟ سر تکان دادم که گفت: - نگران نباش درست میشه، حال مهتا خانم چطور بود؟ ازش چشم گرفتم و بلند شدم و ته سالن رفتم و پنجره را باز کردم شایان کنارم آمد و گفت: - سهراب چیشده؟ ماهان چی میگه؟ کی و کشتی؟ بدون اینکه چشم از منظرهی بیرون بردارم گفتم: - مهتا و بچهاش رو کشتم. دست روی شانهام گذاشت و من را سمت خودش برگرداند و گفت: - حالت خوبه؟ چیزی زدی؟ چرا چرت و پرت میگی. دوباره سمت پنجره برگشتم و گفتم: - ساکت باش. شایان: - سهراب داری نگرانم میکنی، آخه چطور اون دختر بی گناه رو کشتی؟ ازش گذشتم و روی صندلی نشستم دوباره کنارم آمد و گفت: - سهراب یه حرفی بزن. کنترلم را از دست دادم و سرش فریاد زدم: - خفه شو شایان، خفه شو، داری اعصابم رو خورد میکنی. همان موقع پرستاری آمد و گفت: - چه خبرته آقا، بیمارستان و روی سرت گذاشتی، یکم آروم تر. ماهان بجای من معذرتخواهی کرد و نزدیک آمد و گفت: - آروم داداش چه خبرته؟ شایان، میبینی حالش بده مراعات کن. شایان گفت: - دل تو دلم نیست نگرانم، اینم که حرف نمیزنه. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم مامانم بود سریع جواب دادم: - چیشده مامان؟ گفت: - سهراب برات یه خبر خوب دارم عمل مهتا تموم شد خودش و بچه سالمن. باورم نمیشد به سختی گفتم: - چی.. چی گفتی؟ مه.. مهتا و بچه! مامان: - آره آره عزیزم نگران نباش، بیا اینجا. قطع کردم نفس عمیق کشیدم شایان گفت: - مهتا و بچه چی؟ گفتم: - زندهان. شایان: - خداروشکر، ما رو ترسوندی. گفتم: - باید برم پیشش، ماهان ماشین رو لازم نداری؟ سوئیچ را سمتم گرفت و گفت: - نه داداش، فقط ما رو بیخبر نذار. گفتم: - شما هم مواظب این پست فطرت باشین بهوش که اومد زهر چشمی ازش بگیرین و بسپارینش دست پلیس، دیگه آزادی بسشه، فعلا. سوار ماشین شدم و راه افتادم تو دلم هزار بار خداروشکر میکردم بیمارستان رسیدم زنگ زدم به مامانم و پیششان رفتم گفتم: - مهتا کو؟ مامانم گفت: - مهتا حالش خوبه، نگران نباش فقط. چشم دوختم به لبانش تا بفهمم فقط چی؟ انگار میخواست جان به لبم کند چند ثانیهای که سکوت کرد برایم قد یک دنیا گذشت ادامه داد: - فقط شوک بزرگی بهش وارد شده و رفته کما. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و سه... کما؟ به سختی گفتم: - کجاست؟ با دست به سمت اتاق اشاره کرد و گفت: - اینجاست. نزدیک رفتم و از پشت شیشه نگاهش کردم مثل یک تیکه گوشت روی تخت افتاده بود، دستگاه بهش وصل بود گفتم: - حالا چی میشه؟ مامان: - باید بهوش بیاد ببینیم چی میشه. گفتم: - مامان ممکنه که مهتا. نتوانستم ادامه بدهم ولی مامانم فهمید دست روی شانهام گذاشت و گفت: - هرچیزی امکان داره، باید صبر کنیم، نمیخوای بچه رو ببینی؟ سرم و به نشانهی نه تکان دادم: - ولی من جای تو بودم میرفتم و میدیدمش، خیلی کوچیکه، هنوز خوب رشد نکرده گذاشتنش تو دستگاه، سهراب ما منتظریم تا رضایت بدی برای آزمایش دی ان ای، هرموقع امادگیش رو داشتی بگو. گفتم: - بدون مهتا برام این چیزا مهم نیست. مامان: - ما باید مطمئن بشیم که اون بچه مال توِ، واگرنه باید به پلیس بگیم تا پدر واقعیش رو پیدا کنن. سر تکان دادم نفس عمیق کشیدم و گفتم: - من حاضرم. با لبخند گفت: - بریم. من: - مهتا تنها میمونه. مامان: - نگران نباش زود برمیگردیم میرم به پرستار بسپارم تا مواظبش باشه. به دور شدنش نگاه کردم وقتی از جلو دیدم کنار رفت به مهتا نگاه کردم و راهی که مامانم رفته بود و رفتم؛ در آزمایشگاه منتظر بودم تا کارم تموم شود همش به این فکر میکردم که اگه مهتا بمیرد یا بچه مال من نباشد چی؟ با صدای پرستاری که گفت تموم شد میتونی بلند شی به خودم آمدم و باز پیش مهتا رفتم. فرامرز در راه رو نشسته بود با دیدنم بلند شد و گفت: - رعنا کجاست؟ گفتم : - رفت سراغ بچه، تا ازش آزمایش بگیرن، مهتا؟ گفت: - هنوز بیهوشه. روی صندلی نشستم و گفتم: - بعد از اتفاق دیشب، مادرم خیلی غصه خورد، نه؟ فرامرز: - خیلی، تا صبح نخوابید و فقط اشک ریخت. من: - هوشنگ خیلی اذیتم کرد کمترینش این بود که شب تا صبح کارم کتک خوردن بود همیشه سعی کردم کاری کنم که برعکسش باشم ولی مامانم دست رو نقطه ضعفم گذاشت از خود بی خود شدم و نفهمیدم یهو چی شد. فرامرز: - تو باید قدر مادرت رو بدونی اون خیلی برای تو غصه خورد، شاهد شب بیداریاش و گریه کردنش تو این همه سال بودم، نمیدونی اون روزی که تو رو دید و بهم زنگ زد چه حالی داشت اصلا نمیتونست حرف بزنه فقط میگفت گمشدهام پیدا شده، وقتی رسیدم پیشش داشت گریه میکرد از ذوق اینکه سهراب گمشدهاش رو دیده از ذوق اینکه عروس داره نوه داره حالا من به راست و دروغش کار ندارم ولی انقد خوشحال بود که روی زمین بند نبود، رفتار دیشبت حقش نبود. من: - متاسفم. مامانم آمد و گفت: - خلوتتون رو بهم ریختم. فرامرز گفت: - نه بیا بشین. مامانم نشست و گفت: - زنگ زدم به آنا و گفتم چه اتفاقی افتاده، فردا میاد اینجا. گفتم: - خدا به دادم برسه پس، باز قراره کلی تیکه بارم کنه. مامانم خندید و گفت: - به دل نگیر عزیزم عصبیه، حق داره، خیلی اتفاق وحشتناکیه برای یه دختر، درست میشه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صد و شصت و چهار... گفتم: - امیدوارم. شایان، وکیلی را دست پلیس داد و با مدارکی که علیهاش بود به زندان فرستادنش. آنا فردای آن روز که مهتا رفت کما به تهران آمد، همانطور که انتظار میرفت کلی حرف بارم کرد ولی من محکوم به سکوت بودم بچهها در خانه پیش عزیزخانم و ماهان بودن الان یک هفته است مهتا خوابیده، مامانم به بچه میرسد و آنا فقط پشت شیشه نشسته و گریه میکند من هم یک پام بیمارستان است و یک پام محل کارم. خیلی زور بزنم دو ساعت به خانه میروم و بچهها را میببینم و میخوابیدم. از این وضعیت خسته شدم ، تو همین فکر بودم که فرامرز گفت: - این چرا اینجوری شد؟ به سمت ما برگشت و گفت: - سریع پرستار رو خبر کنین. بعد خودش به اتاق رفت بلند شدم و نگاه کردم دستگاهی که به مهتا وصل بود فقط یک خط صاف را نشان میداد نمیدانستم چه معنی دارد فقط حرکات فرامرز را نگاه میکردم که با کف دستانش قفسهی سینهی مهتا را فشار میداد ناگهان کلی دکتر و پرستار داخل اتاق رفتند و کارشان را شروع کردند بهش شوک وارد میکردند دستگاهی را روی سینهاش میگذاشتند و بعد مهتا از تخت جدا میشد و باز سر جایش برمیگشت، چند بار این اتفاق افتاد ولی آن خط صاف سمج هنوز همانجا بود تا اینکه دکترها دست از کار کشیدند و یکی یک ملحفهی سفید رویش انداخت، ماتم برده بود آنا داشت گریه میکرد مامانم دلداریش میداد ممکن نبود نباید اینجوری میشد از پا افتادم تکیه دادم به دیواری که پشتت مهتا آرام خوابیده بود سرم را محکم به دیوار کوبیدم، من او را کشتم اگر من اذیتش نمیکردم اگه من... ، هرگز چنین اتفاقی نمیافتاد. آنا روبرویم آمد، همینطور که اشک میریخت گفت: - من دیگه کسی رو ندارم همش تقصیر تو بود، تو خواهرم رو ازم گرفتی. نفسم بالا نمیآمد حتی نمیتوانستم گریه کنم حالا من بدون او چیکار میکردم باورم نمیشد که عزیزم مرده باشد. دکتر آمد و گفت: - تسلیت میگم بهتون. بعد رفت... تسلیت؟ برای چی؟ برای قلبِ مرده ی من، یا مهتایی که این همه به زندگی چنگ زد و آخرش هم نماند؟ نفسم بند آمد دست و پایم بیحس شده بود.. آنا داد زد: - بیشرفِ قاتل، تو خواهر منو کشتی. بعد یک سیلی محکم مهمانم کرد، وقتی به خود آمدم روی تخت بیمارستان بودم یک سرم هم داخل دستم بود مامانم کنارم نشسته و با چشمای نم دارش نگاهم میکرد پس خواب نبود واقعی بود گفتم: - مهتا؟ با یک لبخند بی جان گفت: - خوبه. خوبه؟ پس چشمان قرمز و پر اشکش چی میگفت؟ لبخند بی رمقش چی؟. با دستی که سرم وصل بود دستش را گرفتم و گفتم: - مامان تو رو روح بابا فرهاد راستش و بگو. مامانم دوباره گفت: - حالش خوبه نگران نباش. گفتم: - جون آقا فرامرز داری راست میگی؟ اشکش ریخت و گفت: - آره قربونت برم حالش خوبه. دروغ میگفت میخواست من ناراحت نشوم ولی من دیدم که رویش پارچه کشیدن دیدم که دکترها برای نجاتش کاری نکردند از جا بلند شدم و به حرفهای مامانم که میخواست روی تخت برگردم اهمیت ندادم باید با چشمان خودم مهتا را میدیدم طبقه دومم رفتم جایی که مهتا بود و بعد راهرو را طی کردم و پشت شیشه رسیدم، همان موقع دوتا آقا کسی را بیرون آوردند که پارچه رویش بود پس حقیقت بود یک قدم جلو رفتم و گفتم: - وایستا. تخت را نگه داشتند دستم را روی پارچه گذاشتم ولی دلش را نداشتم که ببینمش. دستانم میلرزید یکی گفت: - شما از آشناهاش هستین؟ پارچه را داخل دستم مچاله کردم و قبل از اینکه بردارم مامانم دستم را گرفت و گفت: - چیکار میکنی سهراب؟ این مهتا نیست، مهتا حالش خوبه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و پنج... ولی باورش نمیکردم پارچه را برداشتم یک پیرمرد بود مامانم گفت: - دیروز که تو حالت بد شد مهتا به هوش اومد از اینجا بردنش و این آقا رو جاش آوردن. گفتم: - خودم دیدم که روش پارچه کشیدن. مامان: - چی؟ نه تو توهم زدی چنین چیزی نبود تو دیروز اینجا نبودی عزیزخانم زنگ زد و گفت حالت بد شده. آن دوتا آقا رفتن با تعجب گفتم: - چی؟ من خودم خط ممتد روی دستگاه و دیدم خودم اینجا بودم که روش پارچه کشیدن. با نگرانی دست روی پیشانیم گذاشت و گفت: - بیا بریم تو حالت خوب نیست داری هذیون میگی؟ از دستت هم داره خون میره. دستم را گرفت و دست آزادش را روی جایی که خون میرفت گذاشت و گفت: - بیا بریم تو باید مهتا رو ببینی. باهاش همراه شدم و طبقهی پایین رفتیم. پرستار گفت: - کجا آقا، کجا؟. مامانم گفت: - میخوایم بریم به دیدن خانم شریفی. پرستار: - متاسفم ورود آقایان به این بخش ممنوعه، مگر در ساعت ملاقات که الان وقتش نیست. مامان: - لطفا، فقط چند دقیقه. پرستار: - متاسفم، بفرمایید بیرون. مامان: - باشه، فقط ممکنه بهم پنبه و چسب بدین دستش خونریزی داره. پرستار کمی پنبه و چسب داد مامانم دستم را بست و باهم به بخش نوزادان رفتیم و پشت شیشه ایستادیم چند تا بچه داخل دستگاه بودند گفتم: - چرا اومدیم اینجا. به یک دستگاه که داخلش یک بچه خواب بود اشاره کرد و گفت: - اون بچهی مهتاست. ولی خوب نمیدیدم چون دور بود و سرش مخالف ما بود گفتم: - قیافهاش رو نمیبینم. مامان: - میخوای بری داخل و از نزدیک ببینی؟ گفتم: - هنوز مطمئن نیستم که اون بچهی من باشه. مامان: - تا ساعت چهار عصر تحمل کن بعدش معلوم میشه. گفتم: - اگه نبود چی؟ مامان: - مهتا قراره با آنا بره مشهد، دیگه به ما ربطی نداره. گفتم: - اگه بود چی؟ مامان: - مهتا گفته بچه رو با خودش میبره چه بچهی تو باشه و چه نباشه، سهراب من خیلی با آنا صحبت کردم ولی میگه اجازه نمیده مهتا باهات ازدواج کنه میگه تا زمانی که لیانا و کیانا دارن به عنوان دخترت زندگی میکنن مهتا جایی تو زندگیت نداره چون فکر میکنه تو اون رو برای پرستاری از بچهها میخوای. گفتم: - نظر مهتا چیه؟ مامان: - سکوت کرده و حرف نمیزنه، میخوای چیکار کنی؟ گفتم: - نمیدونم، الان فقط میخوام مهتا رو ببینم. ساعتش را نگاه کرد و گفت: - هنوز یک ساعتی تا ملاقات وقت هست بیا بریم غذا بخوریم بعد برمیگردیم و میبینیش. نگاهم به بچه بود خیلی دلم میخواست ببینمش گفتم: - میخوام از نزدیک ببینمش. من را به داخل یک اتاق برد و لباس مخصوص پوشاند و یک در را باز کرد و گفت: - اون بچه آخری است، برو. سمتش میرفتم ولی هر قدم که برمیداشتم فکر میکردم پاهایم تحمل وزنم را ندارند و راه رفتن برایم سخت میشد بهش رسیدم یک موجود انسان نمای ناقص که ضعیف و بیحال داخل یک جعبهی شیشهای افتاده بود، رو دماغش شلنگ گذاشته بودند نه مو داشت نه ناخن، آنقدر لاغر بود که دندههایش دیده میشد تنها شباهتش به انسان اندامش بود واگرنه تا آدم بودن خیلی راه داشت. کمی که نگاهش کردم حالم بد شد بیرون رفتم و لباسها را داخل سطل آشغال انداختم و به حیاط رفتیم و غذا خوردیم ساعت دو به ملاقات مهتا رفتیم، مدام فکر میکردم به من دروغ میگویند وقتی در را باز کردم و دیدمش تازه خیالم راحت شد مطمئن شدم که زنده است به بالشت تکیه داده بود و نشسته بود آنا هم کنارش رو صندلی نشسته بود و به او کمپوت میداد سلام دادم اون دوتا بی میل جواب دادن نزدیک رفتم و گفتم: - حالت خوبه؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و شش... مهتا گفت: - خوبم، ممنون. آنا گفت: - رعنا خانم، مهتا و بچهاش کی مرخص میشن؟ ما دیگه میخوایم بریم. مامان گفت: - حتمالا تو همین یکی دو روزه مهتاجون رو مرخص میکنن ولی بچه هنوز باید یک و نیم ماه اینجا بمونه. آنا: - یک و نیم ماه؟ چرا؟ مامان: - چون بچه هنوز رشد نکرده و باید تو دستگاه باشه. سریع گفتم: - شما هیچ جا نمیتونین برین. آنا با عصبانیت گفت: - چرا اون وقت؟ گفتم: - چون من اجازه نمیدم. آنا: - شما کی باشین که اجازه ندین؟ با پرویی گفتم: - همسر آیندهی خواهرتون و پدر خواهرزادهتون. نیشخندی زد و گفت: - فعلا که یه غریبهای، پس به تو ربطی نداره که ما کجا بخوایم بریم، برام مشکلی نیست اون بچه مال خودتون، مهتا مرخص شد ما میریم ولی وای بحالتونه که دست از پا خطا کنین و بخواین مزاحم شین دمار از روزگارتون درمیارم. به مهتا نگاه کردم و گفتم: - نظر تو هم همینه؟ قبل از اینکه جواب بده آنا گفت: - منو ببین، آره نظرش همینه، مشکلی داری؟ من: - آنا خانم، بذار خواهرت خودش حرف بزنه شاید نخواد بیاد مشهد. آنا: - غلط کرده که نخواد بیاد، شده با زور میبرمش ولی نمیذارم تو جهنمی که شما براش ساختین بمونه. من: - خواهرت چی میگه مهتا؟ تا خواست حرف بزند دوباره آنا گفت: - با اون چیکار داری، با من حرف بزن. صدام بالا رفت و گفتم: - محض رضای خدا دو دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم خواهرت چی میگه، شدی بزرگتر همه! بسه هرچی گفتی و گفتیم چشم. بهش خیلی برخورد کمی با عصبانیت نگاه کرد بعد سمت پنجره رفت و دست به سینه و پشت به ما ایستاد مهتا با ترس نگاه میکرد گفتم: - نظرت چیه مهتا؟ میخوای منو و بچه رو ول کنی و بری؟ به آنا نگاه کرد با عصبانیت گفتم: - به من نگاه کن، میخوای بری؟ چشمانش پر از اشک شده بود ترسیده بود. داد که زدم حس کردم در جایش لرزید گفتم: - چرا ساکتی یه حرفی بزن. مامانم دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: - سهراب آروم ، اینجا بیمارستانه، میبینی مهتا ترسیده ولش کن من باهاش صحبت میکنم. من: - وای بحالته که اون بچهی من نباشه و تو هم غیب بشی هرجا باشی پیدات میکنم و دمار از روزگارت درمیارم. برگشتم و از اتاق خارج شدم تو محوطه راه میرفتم و خودم را بخاطر گذشته سرزنش میکردم تا اینکه مامانم زنگ زد و گفت: - جواب آزمایش آماده است برو بگیر. فقط خدا میداند تا رسیدن به آزمایشگاه و گرفتن جواب آزمایش چه حالی داشتم بازش کردم ولی ازش سر درنیاورم برگه را به متصدی آزمایشگاه دادم و گفتم: - میشه جوابش رو بهم بگین. گفت: - متاسفم، من نمیدونم. همان موقع مامانم آمد و گفت: - جوابش چی شد؟ برگه رو سمتش گرفتم و گفتم: - من نمیفهمم چی نوشته، شما میتونی بخونی؟ برگه را گرفت و یک نگاهی انداخت و با لبخند گفت: - از این به بعد من سه تا نوه دارم. منظورش را نمیفهمیدم گفتم: - یعنی چی؟ مامان: - جواب مثبته، تو پدر اون بچهای. از حرفش جا خوردم، درسته دو تا بچه داشتم ولی آنها بزرگ بودن این خیلی کوچیک بود اصلا نمیدانستم از پسش برمیآیم یا نه؟ نفس عمیق کشیدم و گفتم: - کدوم پسر مجردی رو دیدین که سه تا بچه داشته باشه. خندید و گفت: - اینم از کارای توِ دیگه، بیا بریم پیش مهتا، من باهاش حرف زدم ولی تو باید راضیش کنی. بی اهمیت گفتم: - نیازی نیست، آزاده که بره. مامان با تعجب گفت: - سهراب یعنی تو میخوای؟ حرفش را قطع کردم و گفتم: - من نمیخوام، اون میخواد، بهتره یکم بهش زمان بدیم تا فکر کنه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و هفت... *بخش آخر* شایان درحالی که روی مبل روبرویم نشسته بود: - سهراب میگی چیکار کنیم وکیلی زندان رو روی سرش گذاشته، میگه میخوام دخترم رو ببینم. با ناراحتی گفتم: - لعنتی چرا دست برنمیداره! شایان: - چرا لج میکنی؟ کیانا رو بیار بذار ببینتش تا شاید آروم بگیره. گفتم: - بعد به کیانا بگم این لندهور کیه؟ شایان: - واقعیت رو بگو. گفتم: - آره فکر خوبیه، بگم کیانا، بابات تو زندانه، میخواد تو رو ببینه فردا آماده باش خودم ببرمت، چی میگی شایان؟ دخترم نابود میشه. شایان: - اول و آخرش که چی؟ باید واقعیت رو بفهمه. گفتم: - لزومی نداره بفهمه، یعنی... یعنی اگه قراره بفهمه اشکال نداره، ولی الان وقتش نیست. شایان: - چرا؟ من: - خب معلومه، کیانا داره درس میخونه برای کنکور، الان واقعیت رو بفهمه که آیندهاش بهم میریزه، شایان لطفا هرکاری میکنی بکن، ولی آیندهاش رو خراب نکن خواهش میکنم. شایان: - باشه داداش، فردا میرم زندان و باهاش صحبت میکنم. کیانا داخل آمد و گفت: - بهبه! بابای خوشگلِ خودم چیکار میکنه؟ خیلی خوش اومدی. نزدیک آمد و لپم را بوسید گفتم: - توله سگ، همین لوس بازیا رو درمیآورین که نمیتونم ازتون دل بکنم. اخم کرد و گفت: - عمو شایان ببین این دوستت چی میگه! شما بهش بگو من خودم رو برای بابام لوس نکنم برای کی لوس کنم؟ شایان خندید و گفت: - نه، واقعا سهراب حق داره دلش برای خونه تنگ بشه، آخه این همه خواهان داره. گفتم: - کیانا، کجا بودی بابا؟ کیانا گفت: - رفته بودم کتاب بخرم. گفتم: - با عمو ماهان دیگه؟ شایان: - شما انگار خبر نداری که ماهان رفته بیمارستان، برای زایمان زنش. گفتم: - مگه وقتش الان بود؟ یه خبر بگیر بریم ملاقات. کیانا: - منم بیام بابايی؟ میخوام بچه عمو ماهان رو ببینم؟ لیانا از بالا آمد و گفت: - اینجا چه خبره؟ باز داری بابای منو میدزدی؟ توجهمان را که جلب کرد سلام داد و کنارم نشست و لپم را بوسید و گفت: - خوش گذشت بهت بابایی؟ تنهایی میری ددر؟ پس ما چی؟ منم بوسیدمش و گفتم: - میریم دخملکم، فقط بذار مامانت برگرده بعد همه با هم میریم سفر. کیانا هم سمت چپم نشست و گفت: - نامرد از دیروزه یه زنگ نزده حالمون رو بپرسه، آخه مامان انقد بی معرفت؟ شایان گفت: - دخترهی سرتق، تو که دائم داری باهاش حرف میزنی مامانت گناه داره،مثلا رفته چند روز استراحت کنه از دست شما راحت باشه اونم که خالهات افتاده و کمرش شکسته خب باید وایسته و مواظبش باشه دیگه، از دست شما راحت شد گیر یکی دیگه افتاد. لیانا گفت: - یکی الان باید مواظب خودش باشه وای بابا نمیدونی چقد بامزه شده با اون شکم گندهاش. کیان همینطور که خمیازه میکشید پایین آمد و گفت: - ساعت چنده؟ چقد سروصدا میکنین. گفتم: - به به آقا کیانِ گل، ساعت خواب؟ این بجای خوش اومدگویه؟ کیان گفت: - ببخشید بابا خوش اومدی، کی رسیدی؟ گفتم: - ده دقیقه پیش، شما درس و مشق نداری تا این ساعت ظهر خوابیدی؟ با تخسی گفت: - بابا! اول بذار برسی بعد گیر بده، من میرم صبحانه بخورم. شایان گفت: - عجب موجودی تربیت کردی تو، ما رو ندید؟ یه سلام هم نداد. گفتم: - ببخشید دیگه، میدونی که تو دوران بلوغه، مغزش درست کار نمیکنه، یکیتون کمه، نگو که خوابیده! لیانا گفت: - نه بیداره، با تبلتش بازی میکنه نمیدونه شما اومدی واگرنه خیلی خوشحال میشه. بعد داد زد: - کسرا...کسرا. کمی بعد کسرا بالای پلهها ایستاد و همانطور که حواسش به تبلت بود گفت: - چیکار داری آبجی؟ گفتم: - این بزرگ مردِ کوچک نمیخواد بیاد پیش بابا؟ نگاه کرد و با ذوق گفت: - بابا. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و هشت... بعد روی نردهها نشست و پایین سر خورد قبل از اینکه بتواند خودش را نگهدارد افتاد، ترسیدم تا خواستم بلند شم کیانا گفت: - بشین بابا، کار هر روزشه. کسرا بلند شد و همینطور که سرش و میمالید با لبخند سمتم آمد و گفت: - این سر دیگه برای من سر نمیشه. کیانا گفت: - حقته، صد دفعه گفتم مثل آدم از پلهها بیا. کسرا: - خب این کیفش بیشتره. بغلش کردم و گفتم: - خوبی پسر ،یک ماه ندیدمت چقد بزرگ شدی، ببینم درسات رو میخونی یا فقط بازی میکنی؟ کسرا: - درسام رو خوندم الان ساعت استراحته ،دارم بازی میکنم. شایان گفت: - خدا بیامرزه خاله عزیز رو تا وقتی که بود همهی حواسش به این بچهها بود که یه وقت در غیاب مادر و پدر ،کم و کثری نداشته باشن جاش خیلی خالیه. گفتم: - متاسفم که نتونستم بیام کارم خیلی طول کشید میدونی دیگه گیر انداختن باند علی اکبری خیلی سخته. شایان: - آره میدونم انقد سخت بود که دو ساله هیچکی نتونسته بود پیداشون کنه ولی خداروشکر که با کمک تو گیر افتادن فقط یکم با پلیس اینترپل به مشکل خوردیم که حل شد ،قراره فردا همه رو بفرستن ایران، ازت ممنونم که اجازه دادی اینجا برای خاله عزیز مراسم بگیریم. گفتم: - این چه حرفیه؟ اینجا خونهاش بود، یادم نرفته تو برای مراسم مادرم چقد زحمت کشیدی؛ راستی شایان نظرت چیه خانوادگی بریم مشهد؟ شایان: - دلت برای زنت تنگ شده؟ گفتم: - هم آره، هم بریم عیادت آنا، هم زیارت کنیم خیلی دلم هوای حرم رو کرده. شایان: - باشه، بذار با سپیده و بچهها مشورت کنم بهت خبر میدم. بچهها خوشحال شدن و گفتن: - آخ جون مسافرت. لیانا گفت: - خیلی دلم میخواد بیام ،ولی حیف. با تعجب گفتم: - چرا حیف؟ زنگ میزنم رسول هم بیاد همه با هم بریم. نگاهش را ازم گرفت گفتم: - اتفاقی افتاده؟ اصلا رسول کجاست؟ تو چرا تنهایی؟ خواست بلند شود دستش را گرفتم و نشاندمش گفتم: - چیشده لیانا؟ ببینم نکنه اون مرتیکه بهت حرفی زده؟ سرش را پایین انداخت و با صدایی که میلرزید گفت: - من و رسول میخوایم از هم... از هم جدا شیم. شوکه شدم آن مردک خودش را به آب و آتش زد تا دخترم را بگیرد حالا چیشده که بعد از چهار سال زده زیر همه چیز؟ چانهاش را گرفتم و مجبورش کردم سرش را بالا بیاورد، تا چشم تو چشم شدیم اشکهایش جاری شد گفتم: - چیشده دختر؟ توضیح بده جون به لبم کردی. به کسرا نگاه کرد و گفت: - برو بالا بازی کن. کسرا گفت: - نه، میخوام پیش بابا باشم. از روی پام بلندش کردم و گفتم: - برو پسر ،خودم میام پیشت. باشهای گفت و رفت گفتم: - خب حالا حرف بزن. دوباره نگاهی به شایان و بعد کیانا انداخت گفتم: - پاشو بریم یه جای خلوت، با هم صحبت کنیم. شایان مداخله کرد و گفت: - نگاه لیانا برای تنهایی صحبت کردن نبود از خجالتشه. نگاهش کردم و گفتم: - تو میدونی قضیه چیه؟ خب چرا کسی حرفی نمیزنه؟ شایان بلند شد و گفت: - بیا بریم بیرون، بهت بگم چیشده. بی درنگ همراهش رفتم و تو الاچیق نشستیم گفتم: - خب بگو چیشده؟ نگران شدم. شایان گفت : - باشه داداش، آروم باش... اِم.. گوش کن ،رسولِ بی همه چیز فقط برای ارث و میراث با لیانا ازدواج کرده بود نمیدونم از کجا فهمیده لیانا دختر خونیت نیست با خودش دو دوتا چهارتا کرده گفته چیزی بهش تعلق نمیگیره به لیانا گفته توافقی از هم جدا شن لیانا هم مخالفت کرده و گفته اول مهریهاش رو میخواد بعد طلاق میگیره، مردک نمک به حروم دختره رو آسی کرده تا مهرش رو ببخشه، لیانا هم تحمل کرده و زیر بار نرفته تا اینکه... شنیدن این چیزا برایم سخت بود با عصبانیت گفتم: - چی شایان؟ چرا حرفت رو خوردی؟ ادامه بده لعنتی، دارم دیوونه میشم. شایان: - باشه داداش صبرکن، همین دو هفته پیش لیانا میره خونه که صدای کسی و میشنوه در و باز میکنه که میبینه رسول با یه دختره تو خونه است خترهی طفلی انقد حالش بد بود که وقتی رسیدم پیشش نفسش بالا نمیاومد. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و شصت و نه... گفتم: - چی.. چی میگی شایان؟رسول به لیانا خیانت کرده؟ شایان: - آره متاسفانه. حالم بد بود ولی الان لیانا مهم تر از حال من بود گفتم: - خیلی خب دختره مشکلش چیه؟ همین فردا میریم طلاقش رو میگیرم. شایان: - نمیشه، راستش لیانا بارداره. این رو دیگه مغزم جواب نمیداد فقط نگاه میکردم باورم نمیشد لیانا کوچولوی من بخواهد مادر شود گفتم: - رسولِ بیشرف میدونه؟ شایان: - نه، لیانا رفته بود بهش بگه که اون دوتا رو دیده. بی فکر گفتم: - خوبه، میریم دکتر و اون بچه رو سقط میکنیم بعدش هم طلاقش رو میگیریم، عوضی آشغال انگار یادش رفته که هیچی نداشت و من آدمش کردم فقط یه دست لباسِ تنش رو داشت، لیانا گفت بچهی خوبیه، کاریه، منم گفتم باشه حالا دخترم میخواد بهش سخت نگرفتم، بهش خونه دادم، ماشین دادم که حالا به دخترِ من خیانت کنه؟ میکشمش. بلند شدم که شایان جلوم ایستاد و گفت: - نه سهراب، باید از راه درستش وارد بشی با عربده کشی و کشتنش هیچی درست نمیشه، لیانا دوستش داره. من: - میگی چیکار کنم برم ازش تشکر کنم! لیانا غلط کرده که دوستش داره، اون بیشرف اگه خیانت نکرده بود، بخاطر دل دخترم تو پول غرقش میکردم ولی الان قضیه فرق میکنه من دیگه حاضر نیستم اسم نحسش رو دخترم باشه، شایان فقط یه راهی پیدا کن بی دردسر از شر بچه خلاص شیم، همه چیزش رو ازش میگیرم اون هیچی نداره اون خونه و ماشین به اسم لیاناست، ببینم چرا زودتر نگفتی؟ باید همون موقع بهم میگفتی. شایان: - ببخشید نتونستم بگم تو کم دردسر نداشتی. با سرعت به خانه رفتم، هیچکی نبود چند بار صداش زدم کیانا بالای پلهها ایستاده بود گفت: - بابا، لیانا حالش بد شده الان تو اتاقشه. بدون معطلی بالا رفتم، شایان دستم را گرفت و مانع رفتنم به اتاق شد گفتم: - ولم کن شایان، باید برم پیش لیانا. شایان: - باشه داداش آروم باش، دختره به اندازهی کافی حالش بد هست این رفتار تو فقط حالش رو بدتر میکنه. همینطور که تقلا میکردم دستم رو ازش بگیرم. گفتم: - بذار برم پیشش، دارم دق میکنم. شایان: - ولت میکنم فقط آروم باش. - باشه. نفس عمیق کشیدم دستم را ول کرد و به اتاق رفتم، لیانا در گوشهی تخت جمع شده بود و پاهایش را بغل کرده بود کنارش نشستم و گفتم: - لیانا، دخترِ من، چرا زودتر بهم نگفتی؟ ببینم اون بیشرف اذیتت که نکرده؟ دست روت بلند نکرده؟ آروم گفت: - بابا من چرا انقد بدبختم؟ گفتم: - تو خیلی هم خوشبختی، تو ما رو داری، و هرگز نیازی به اون رسولِ بیشرف نداری، غصه نخور همه چیز و خودم درستش میکنم، طلاقت رو ازش میگیرم. لیانا: - نه، من نمیخوام طلاق بگیرم حاضرم با اون دختره زندگی کنم. دستان یخش را گرفتم و گفتم: - چی داری میگی بابا؟ ببینم چیزی هست که من خبر ندارم. بیشتر تو خودش فرو رفت و گفت: - من... من.. با.. بار.. دارم.. نمیخوام این بچه، بی پدر بزرگ بشه. من: - چند وقتته؟ لپهایش گل انداخته بود لب را گاز گرفت و گفت: - نزدیک دو ماه. گفتم: - از شرش خلاص میشیم نمیذارم با یادگار اون آشغال زندگی کنی. با تعجب گفت: - یعنی میخوای بچه رو بکشی؟ این گناهه. من: - گناه کاریه که اون بی وجود کرده، چشمات رو باز کن اون بیشرف بهت خیانت کرده میفهمی یعنی چی؟ مهریهات رو تا آخر از حلقش میکشم بیرون. لیانا: - طلاقم نمیده میگه باید مهریهام رو ببخشم. گفتم: - خب فدای سرت، تو به اون چندتا سکه نیازی نداری میبخشی و جونت رو آزاد میکنی. لیانا: - من دوستش دارم. گفتم: - کم کم به نبودش عادت میکنی. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #صد و هفتاد... لیانا: - دلم شکسته، اون احساساتم رو به بازی گرفت فقط برای پول، دقیقا کاری که منصور باهام کرد، من دیگه جایی ندارم برم. گفتم: - بهش فکر نکن درست میشه من که نمردم، بعد از طلاق میای پیش خودمون، باز مثل سابق باهم زندگی میکنیم، چرا میگی جایی نداری؟ به هقهق افتاد و گفت: - من خونه رو زدم به نام رسول، میگفت میخواد وام بگیره سرم کلاه گذاشت انقد تو گوشم خوند تا اینکه خونه رو زدم به نامش. گوشام داغ کرد از سرم دود بلند شد ولی با آرامش گفتم: - فدای سرت بابا، فکر کن آتیش گرفته، فکر کن تو زلزله خونه نابود شده، تو برای همین ناراحتی؟ لیانا: - بابا من نباید این کار و میکردم ببخشید. - خونه چه اهمیتی داره الان مهم دخترمه که میخواد بیاد پیشم غصه نخور عزیزِ بابا. کیانا نزدیک آمد و گفت: - الان دو هفته است فقط داره گریه میکنه. گفتم: - مامانتون خبر داره؟ کیانا: - نه، لیانا نمیذاره بهش بگم، میگه مامان الان خودش کلی دردسر داره. - آخه چرا؟ اون باید بدونه تا کنارت باشه. لیانا: - نه لطفا بهش نگو بابا، یادته سر کیان چه بلایی سرش اومد یک هفته تو کما بود نمیخوام باز هول کنه و اتفاقی براش بیفته. رو سرش دست کشیدم و گفتم: - تو کی انقد خانم شدی؟ بلند شدم و گفتم: - تو آروم باش من میرم پیش رسول و باهاش حرف بزنم ببینم دردش چیه؟. مثل برق گرفتهها از جا پرید و دستم را گرفت و تا خواست حرف بزند انگار دردش گرفت دستش را به شکمش گرفت و خم شد گفتم: - چیشد بابا؟ لیانا خوبی؟ همانطور که خم بود سرش را بالا گرفت و گفت: -نرو بابا، اون وحشی شده هرچی به دهنش بیاد بهت میگه. کمکش کردم بشیند گفتم: - غلط کرده جرات داره حرف بزنه تا پدرش رو دربیارم. لیانا: - اون دست بزن داره میترسم با هم گلاویز بشین. از حرفش ترسیدم گفتم: - لیانا توروجون بابا سهراب بگو روت دست بلند کرده یا نه؟ کمی نگاهم کرد و بعد آستینش را بالا زد، دستش کلا کبود بود انگار رد کمربند بود بعد دستش را سمت شالش برد و آزادش کرد و یقهاش را کمی پایین کشید، باورم نمیشد این همه کبودی نمیتوانست بر اثر چند ضربه کمربند باشد. گفتم: - چه بلایی سرت آورده؟ همینطور که از زور گریه هق میزد گفت: - اگه عمو شایان و خا... خاله سپیده... دیرتر به دادم میرسیدن.. اون عوضی... خفهام میکرد . نفسم بالا نمیآمد به شایان نگاه کردم که دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بود و نگاه میکرد گفت: - به خیر گذشت. با تعجب گفتم: - تو اونجا چیکار میکردی؟ شایان: - لیانا در غیاب تو، زنگ زد بهم و گفت مچ شوهرش رو گرفته منو سپیده رفتیم، اون عوضی که متوجهِ لیانا شده بود و کلی دختر طفل معصوم و زده بود میخواست با کمربند خفهاش کنه که ما رسیدیم. سر لیانا را بوسیدم و گفتم: - فردا میریم دادگاه و درخواست طلاق میدی منم باهاش حرف میزنم که بی دردسر بیاد و کار و تموم کنیم دیگه نمیخوام نه بهش فکر کنی نه اسمش و بیاری. لیانا: - پس خونه و مهریه چی؟ - فدای یه تار موت، الان جون بچهام مهمه یا خونه؟ لیانا: - نه بابا بهم فرصت بده برگردم پیشش، قول میدم خونه رو ازش پس بگیرم. - حرف نباشه، اون خونه رو از راه غلط گرفته بودم بهتر که بره، کیانا. کیانا گفت: - بله بابا؟ گفتم: - میشه ازت خواهش کنم مواظب خواهرت باشی. کیانا: - من مواظبشم، شما خیالت راحت باشه. بلند شدم که لیانا گفت: - کجا میری؟ توروخدا سراغ اون عوضی نرو، من ازش میترسم. خم شدم و دوباره سرش را بوسیدم و گفتم: - تو باباتو دست کم گرفتی؟ من ده تا غول و حریفم، اینکه دیگه یه رسوله. خندهاش گرفت و گفت: -پشتم به شما گرمه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و هفتاد و یک... سوار ماشین شدم و سمت خانه لیانا رفتم، زنگ را زدم ولی کسی جواب نمیداد زنگ را محکم و طولانی نگهداشتم یک خانمی آیفون را برداشت و گفت: - چه خبرته؟ مگه سر آوردی؟ گفتم: - در و باز کن. خانم: - شما؟ با ناراحتی گفتم: - به تو ربطی نداره گفتم در و باز کن باید رسول بی همه چیز رو ببینم. دوباره گفت: - رسول خونه نیست. بعد گوشی را گذاشت باورم نمیشد با وجود دخترِ من، کس دیگری آیفون را جواب بدهد. کلید داشتم در را باز کردم و با آسانسور به طبقه چهارم رفتم و در زدم و بلند گفتم: - رسول، میدونم اونجایی، در و باز کن تا نشکستمش. ولی صدا نمیآمد محکم در را کوبیدم و گفتم: - رسول، مگه با تو نیستم بی وجود، در و باز کن ببینم چه غلطی کردی؟ آنقدر صدایم بلند بود که همسایهها آمده بودن و نگاه میکردن یکی گفت: - چه خبرته مرد؟ ساختمون رو گذاشتی رو سرت؟ گفتم: - رسول بی غیرت کجاست؟ مرد: - نمیدونم ، شاید رفته سرکار. روی پله نشستم و گفتم: + خیلی خب میشینم تا بیاد. در باز شد و خانمی گفت: - رسول نیست رفته مسافرت، تو هم انقد بشین تا زیر پات علف سبز شه. خواست در را ببندد که بلند شدم مانع بسته شدن در شدم پشتش ایستاد و گفت: - چیکار میکنی حیوون؟ با عصبانیت گفتم: - حیوون تویی و اون رسول بی وجود، در و باز کن تا نشونت بده بازی با احساسات و زندگی مردم یعنی چی. همان آقایی که گفت رسول سرکاره نزدیک آمد و گفت: - چیکار میکنی مسلمون؟ خانمه، دست از سرش بردار. - چی میگی حاجی، اینجا خونه دخترمه، این بی لیاقتها سر دخترم کلاه گذاشتن و اینجا رو تصرف کردن. خانم موفق شد در را بست وقتی مطمئن شدم پشت در نیست کلید و انداختم و در را باز کردم خانم از ترس هینی کشید رسول را دیدم که از اتاق به بیرون سرک میکشید تا خیالش راحت شود که کسی نیست نزدیک رفتم و یقهاش را گرفتم و گفتم: - چیکار کردی حیوون؟ چطور تونستی به دختر من خیانت کنی؟ قدش از من ده سانت بلند تر و هیکلی تر بود گفت: - یقهام رو ول کن، دخترت خودش گذاشت و رفت به من چه؟ - بیشرف تو دخترم و زدی میخواستی خفهاش کنی انتظار داشتی بمونه! دستم را از یقهاش کشید و گفت: - ازتون شکایت میکنم، شما بهم دروغ گفتین اون دختر تو نیست معلوم نیست از کدوم خراب شدهای پیداش کردی و سر من کلاه گذاشتی. - ما سرت کلاه گذاشتیم یا توِ کثافت که خونه رو از چنگش درآوردی؟ رسول: - خودش زد به نامم، من فقط گفتم میخوام وام بگیرم گفت حوصله بانک اومدن ندارم، میزنم به نامت خودت هرکار دوست داری بکن. - عوضی، تو مثلا شوهرشی تو مثلا غیرت داری که دست روش بلند میکنی، دوستِ پدرش باید بیاد از دستت نجاتش بده، این زنیکه کیه که بخاطرش به دخترم پشت کردی؟ رسول: - به شما ربطی نداره. - عه؟ خیلی خب تو هم دیگه به دختر من ربطی نداری همین فردا میای دادگاه، امضاء میدی و دخترم و طلاق میدی شما رو به خیر و ما رو به سلامت. با لبخند نگاهم میکرد که اعصابم بیشتر خرد میشد گفت: - طلاقش نمیدم. - تو غلط میکنی. رسول: - طلاقش بدم که چی؟بره زندگی یکی دیگر و به گند بکشه. کنترلم را از دست دادم و سیلی مهمانش کردم و گفتم: - لیانا زندگی تو رو به گند کشید یا زندگی اون رو؟ تو انقد عوضی هستی که با وجود همسرت، پای این آشغالا رو به خونهات باز میکنی، فردا میای دادگاه، واگرنه با مامور میام دم خونه. رسول: - میخوای چی بگی به پلیس؟ بگی میخوام زورکی طلاقِ دخترخوندهام رو بگیرم شوهرش طلاق نمیده، من همین الانم میتونم ازتون شکایت کنم به جرم نگه داشتن زنم تو خونهتون. - تو خیلی پرویی، میدونی اگه ببرمش پزشک قانونی بخاطر ضرب و شتم چه بلایی سرت میارن. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #صد و هفتاد و دو... رسول: - ترسیدم، اون الان دو هفته است از خونهاش فرار کرده از کجا معلوم که تو خیابون یا خونهی تو این اتفاق براش نیفتاده باشه. گفتم : - شاهد دارم، رفیقم و زنش. رسول: - به روباه میگن شاهدت کیه میگه دمم. - فردا تو دادگاه میبینمت. رسول: - نمیام، طلاقش نمیدم هر غلطی میخوای بکن. - آشغال، اگه من نبودم تو همون بچه گدای بیچاره میموندی، حالا برای من زبون درآوردی! لیاقتت همین آشغالان. رسول: - حرف دهنت رو بفهم، آشغال تویی و دخترت که بهم دروغ گفتین. - مشکلت چیه؟ پول؟ خب به خودم میگفتی من سر تا پات رو طلا میگرفتم چرا با دخترم این کار و کردی؟ با تعجب گفت: - چی؟ اون دختر تو نیست. - درسته دختر خونیم نیست ولی به اندازهی بقیه بچههام سهم میبره فقط خواستم بدونی بین لیانا با بقيه هیچ فرقی نذاشتم و نمیذارم، نمونهاش همین خونه و ماشین و جهیزیهای که بهتون دادم، تو هم برو پی زندگیت، بعدا میفهمی کی و از دست دادی؟ .... بلافاصله به خانه رفتم، امنترین جای ممکن، تا در و باز کردم لیانا نزدیک آمد و گفت: -بابا خوبی؟ نگرانت شدم چرا تلفنت و جواب نمیدی؟ بغلش کردم و گفتم: - ببخشید دخملی، متوجه نشدم که زنگ زدی چقد نگرانی؟ دستات چرا انقد سرده؟ لیانا: - اون بی وجود بهت بی احترامی نکرد؟ - نه قربونت برم همه چی خوب پیش رفت. نفس عمیقی کشید و برگشت تا به اتاقش برود، نصف پلهها رو بالا رفته بود که ایستاد و دستش را به نردهها گرفت و نشست با نگرانی پیشش رفتم و گفتم: - خوبی دختر؟ دستش را روی سرش گرفته بود گفت: - خوبم سرم گیج رفت،چند وقتیه کمرمم درد میکنه. بغلش کردم و گفتم: - خب تو داری مامان میشی، طبیعیه. یک لبخند بیجان زد و از حال رفت. با ترس نگاه میکردم تکانش دادم ولی جان نداشت کیانا آمد و گفت: - چیشد؟ لیانا چرا بیهوش شد؟ تو صورتش میزدیم تکانش میدادیم ولی او هیچ واکنشی نشان نمیداد بغلش کردم و در ماشین گذاشتمش. کیانا خواست همراهمان بیاید گفتم: - تو کجا؟ برو خونه، داداشات تنهان. کیانا گفت: - بابا بذار بیام، نگرانم. - گفتم برو تو، مواظب داداشات باش. بعد نشستم و حرکت کردم تکانش میدادم صدایش میزدم ولی جواب نمیداد انگشتم را جلوی دماغش گرفتم، با زور نفس میکشید ترافیک بود هی بوق میزدم تا ماشینها کنار بروند، ولی خیلی ترافیک سنگینی بود با زور یک گوشه نگهداشتم و لیانا را بغل کردم به سمت بیمارستان راه افتادم، سنگین شده بود مجبور بودم از بین ماشینها عبور کنم خیلی شلوغ بود با زور ردش کردم و فقط میدویدم تا اینکه به جای خلوت رسیدم، تاکسی گرفتم و بقیه راه و با تاکسی رفتم وقتی رسیدیم لیانا را رو برانکارد گذاشتند و بردنش. من هم همراهشون میرفتم و توضیح میدادم چه شده. بعد از سونوگرافی گفتن بچه مرده، باید سریع تر عملش کنند، دلم راضی نبود ولی زنگ زدم به رسول، او باید میآمد و امضا میکرد خودم هم میتوانستم ولی به این فکر میکردم که رسول میتواند به جرم سقط بچه، از ما شکایت کند میخواستم خودش بیاد تا خیالم راحت باشد که لیانای من را اذیت نکند زنگ زدم اولش مخالفت کرد ولی تهدیدش که کردم، ترسید و آمد میدانست اگر کار به قانون بیفتد خیلی گرون تمام میشود زود خودش را رساند و گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: - از دکترش بپرس. سراغ دکتر رفت و گفت: - چیشده آقای دکتر؟ چرا خانمم بیهوشه. دکتر گفت: - متاسفانه بچه فوت شده و باید سریع تر عمل بشه و جنین خارج بشه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و هفتاد و سه... رسول سمتم برگشت و گفت: - کار شما بود؟ شما بچهی من رو کشتین. گفتم: - تند نرو آقا رسول، لیانا خیلی وقته که درد داره تو کسی هستی که بچه تو کشتی با ضربههایی که بهش زدی با فشار روانی که براش ایجاد کردی مثل بچهی آدم میری رضایت نامه رو امضا میکنی و بعد گورتو گم میکنی تا چشمم به چشمت نیفته. رسول: - معذرت میخوام، من نمیخواستم اینجوری بشه اصلا نمیدونستم لیانا بارداره، اون ساناز عوضی، گولم زد واگرنه من لیانا رو خیلی دوست دارم. حالم ازش بهم میخورد حالا که فهمید لیانا هم سهم میبرد روی دورِ معذرت خواهی افتاده بود. با عصبانیت گفتم: - برو برگه رو امضا کن دخترم زیاد وقت نداره. آرام و سر به زیر به سمت پرستاری رفت، باید ادب میشد کیانا چند باری زنگ زده بود بهش گفتم بچه سقط شده ولی بجای ناراحتی گفت: - چقد عالی، حالا آبجیم میتونه از اون پست فطرت جدا بشه. پشت در اتاق عمل منتظر بودم ولی خیلی طول کشید... ... مهتا... مثلا پیش آنا آمدم ، تا از سر و صدا و اذیت بچهها راحت بشم تا بتوانم این یک ماه آخر را با آرامش بگذرانم و بچه را بدنیا بیاورم ولی آنا از روی نردبان افتاد و کمرش شکست حالا مجبورم حواسم به او هم باشد دلم برای بچهها تنگ شده. چهارده سال پیش وقتی از بیمارستان مرخص شدم سراغ بچهام رفتم، یک موجود ضعیف که هیچکس انتظار زنده ماندنش را نداشت او بچم بود میخواستمش ولی آنای نامرد گفت: - اگه بچه تو انتخاب کردی باید قید منو بزنی. کلی التماسش کردم که ولم نکند ولی او حرف خودش را میزد دو سه روزیی از مرخص شدنم میگذشت در بیمارستان بودم و با رعنا خانم مواظب بچه بودیم آنا برایمان بلیت گرفته بود که به مشهد برگردیم، خواهرم بود من جز اون کسی را نداشتم قبول کردم که با او بروم، سهراب فهمید و دنبالمان تا فرودگاه آمد، خیلی ناراحت بود هر چی از دهانش درآمد گفت و در نهایت اخطار داد که اگه رفتم دیگر برنگردم تا پای هواپیما رفتم حتی از پلهها هم بالا رفتم ولی نتوانستم از سهراب یا بچهام بگذرم از همانجا برگشتم و به داد و هوار آنا گوش ندادم سهراب طفلی روی پلههای جلوی فرودگاه نشسته بود و دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و کمرش را تا جایی که جا داشتم خم کرده بود و نیم رخ صورتش را روی دستانش گذاشته بود، وقتی صدایش زدم مثل برق گرفتهها از جا پرید و گفت: - چرا اینجایی؟. گفتم: - نمیخوام برم. گفت: - آزادی که بری، ولی بدون دیگه تو زندگی من و این بچه جا نداری. - بخاطر بچهام میمونم. سهراب: - فقط بچه؟ مهتا چرا قبول نمیکنی که دوستت دارم، میخوامت لعنتی، میدونم در حقت بد کردم ولی بهم فرصت بده با هم میسازیم زندگی رو. - من نمیتونم قبول کنم که پرستار بچههات باشم. سهراب: - بچههای من خودشون پرستار دارن نیازی به تو ندارن، میدونم حرفای خواهرت روت تأثیر گذاشته ولی اشتباه میکنی تو قراره زندگی خودت و داشته باشی مثل یه خواهر کنار بچهها باش دیگه ازت هیچی نمیخوام، گوش کن مهتا ،من... حرفش را قطع کردم و گفتم: - قبوله. صدای آنا از پشت سرم آمد که گفت: - نه واقعا عقل تو از دست دادی، خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده. جلوی سهراب ایستاد و گفت: - گوش کن آقای محترم، من حاضر نیستم جنازهی خواهرم رو هم رو دوشت بذارم ولی این خواهر من عقل درست حسابی نداره، میخوام مواظبش باشی اگه بشنوم یا ببینم که باهاش بد حرف زدی، بهش تهمت زدی، یا گندی که خودت بالا آوردی و بندازی گردن خواهرم، من میدونم و تو، فهمیدی؟. ویرایش شده 5 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده