مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و بیست و چهار... *بخش دهم* ... مهتا.... تازه از خواب بیدار شده بودم داشتم صبحانه میخوردم زنگ خانه را زدند میدانستم لیانا و رعنا خانم هستن، قرار بود بیایند اینجا تا تنها نباشم. بدون سوال پرسیدن در را باز کردم آنا و دوتا فسقلیهایش بودن از تعجب چشمانم چهارتا شد رسما بدبخت شدم نمیفهمم اینها که قرار بود دو سه روز دیگه بیایند الان چرا آمدن؟ آنا گفت: - وا این قیافه چیه به خودت گرفتی، نمیذاری بیایم تو؟ آرام سلام دادم و در را باز کردم داخل آمد و بغلم کرد و گفت: - چقد دلم برات تنگ شده بود دختر. بعد از من جدا شد و گفت: - برو لباساتو بپوش کاوه هم داره میاد. برگشتم که بروم گفت: - مهتا! بچرخ. چشمانم را بستم و نفس عمیق کشیدم و برگشتم نگاهش روی شکمم قفل شد و گفت: - غذا زیاد میخوری انقد چاق شدی! لبم را از خجالت گاز گرفتم نزدیک آمد و گفت: - پرسیدم غذا زیاد میخوری؟ نمیخواست باور کند که آبجیش گند زده آرام گفتم: - آنا آروم باش بهت توضیح میدم. داد زد: - چه توضیحی میخوای بدی تو؟ بعد سیلی مهمانم کرد و گفت: - چند ماهه بهت میگم بیا پیش ما، میگی کلاس تابستونه برداشتم. به شکمم اشاره کرد و گفت: - اینه کلاس تابستونهات؟ چه غلطی کردی مهتا؟ این چه وضعیه؟ صدای یالله گفتن کاوه میآمد آنا گفت: - گمشو برو تو اتاق و لباس بپوش. بعد سمت در رفت تا بازش کند من هم به اتاق رفتم و پشت در نشستم، اجازه دادم اشکهایم جاری شوند. صدای کاوه و آنا از بیرون میآمد که داشتن صحبت میکردند کاوه گفت: - چی شده صدات تا بیرون میاومد. آنا گفت: - هیچی نگو کاوه، اعصابم از دست این دخترهی عوضی خرده. کاوه: - خب چیشده، بگو من حلش میکنم. آنا پشت در آمد و گفت: - سریع بیا باید بریم دکتر و گندی که زدی رو جمع کنیم. با بغض و آه و اندوه گفتم: - آنا بذار برات توضیح بدم راجع بهم اشتباه فکر میکنی. محکم به در کوبید و گفت: - خفه شو فقط آماده شو بریم. کاوه نزدیک آمد و گفت: - آرومتر آنا، همسایهها شاکی میشن، مگه چیشده؟ آنا گفت: - بیا بیرون، خودت بگو چه گندی زدی! اشتباه کردم که قبول کردم بیای اینجا، همش تقصير خودم بود همون موقع که گفتی میخوای بیای تهران باید میزدم تو گوشت تا کارمون به اینجا نکشه، اون خالهی بدبخت اومد و تو رو برای علی خواستگاری کرد، خیر سرم گفتم خودم بیام و بهت بگم ولی کاش پام میشکست و نمیاومدم، حالا میخوای چجوری این آبروریزی رو جمع کنی هاا؟ کاوه گفت: - آنا داری شلوغش میکنی خب بگو چیشده؟ عماد گفت: - بابا، خاله مهتا غذا زیاد خورده چاق شده. کاوه با تعجب گفت: - چی؟ انگار فهمید و گفت: - آنا میخوای بگی که مهتا؟ این امکان نداره. آنا گفت: - کجا موندی دخترهِ بی آبرو، زود بیا بریم. مانتو و شالم را پوشیدم و در را باز کردم کاوه با تعجب گفت: - مهتا! چطور ممکنه تو این کار و بکنی؟ گفتم: - براتون توضیح میدم. آنا با عصبانیت گفت: - توضیح لازم نیست باید بریم از شر این بچهی لعنتی خلاص شیم. دستم را گرفت و سمت در کشید و بازش کرد پشت در رعنا و لیانا ایستاده بودند. رعنا گفت: - اینجا چه خبره؟ دستم را از دست آنا کشیدم و گفتم: - آروم باش بذار من هم صحبت کنم. آنا گفت: - نیازی به صحبت نیست بریم. بعد خطاب به کاوه گفت: - بیا دیگه. رعنا داخل آمد و گفت: - پرسیدم اینجا چه خبره؟ شما کی هستین؟ آنا گفت: - به شما ربطی نداره، لطفا برین بیرون باید بریم. رعنا گفت: - باشه میریم، فقط میخوام بدونم شما کی هستین؟ تو خونهِ عروس من چیکار میکنین؟ آنا با تعجب گفت: - عروسِ تو؟ شما دیگه کی هستین؟ باز گفتم: - آنا بذار برات توضیح بدم. آنا گفت: - به توضیح تو نیاز نداره همین الان میریم از شر این بچه خلاص میشیم تمام. باز دستم را گرفت و کشید رعنا بلند گفت: - مگه از رو جنازهی من رد شی که بذارم نوهام رو بکشی. آنا گفت: - بدون اجازه از خواهر بزرگترش عقدش کردین؟ شما هیچی. سمت من چرخید و گفت: - خواهرت رو قابل ندونستی برای مراسمت دعوت کنی ببینم اصلا کی عقد کردین کی عروسی گرفتین که شکمت انقد بزرگه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و بیست و پنج... رعنا گفت: - آنا خانم دو دقیقه بشین بذار بقیه هم صحبت کنن یه تنه میگی و میشنوی. آنا روی زمین نشست و گفت: - بفرما، شما صحبت کن ببینم چی میخوای بگی. رعنا هم روبرویش نشست و گفت: - میدونم بچهها اشتباه کردن ولی اون از شوهرش، از محرمش حامله است، خواهرت هیچ اشتباهی نکرده. آنا گفت: - عه واقعا؟ شوهرش کجاست؟ اصلا کی خواهر من ازدواج کرد که من نفهمیدم. رعنا: - پنج ماه پیش یه صیغه محرمیت خوندن و اشتباهیه که پیش اومده دیگه. آنا: - یعنی عقد نکردن؟ رعنا: - فرصت نشد. آنا با عصبانیت گفت: - پنج ماه گذشته، اینا فرصت نکردن عقد کنن! پای یه بچه وسطه، اگه پسره شما ولش کنه چی؟ این ننگ رو مهتا میخواد چیکار کنه هاا؟ به دوست و آشنا چی بگه؟ رعنا: - آنا خانم درکت میکنم منم اول که فهمیدم همین واکنش رو داشتم ولی اتفاقیه که افتاده دیگه چیکار کنیم؟ آنا: - خیلی خب اتفاقه؟ به پسرت زنگ بزن و بگو همین الان بیاد و بریم محضر برای عقد. رعنا سرش را پایین انداخت آنا دوباره گفت: - چرا منتظری زنگ بزن دیگه. رعنا بغضش گرفت و گفت: - زنگ میزنم، ولی خیلی وقته که جوابم رو نمیده. آنا نیشخندی زد و گفت: - معلومه که نباید جواب بده خرش که از پل گذشته گفته گور بابای مهتا، بعد گذاشته رفته، به نفعشه که تو همین چند روز پیداش بشه، واگرنه من میدونم و شماها. لیانا گفت: - جواب نمیده چون فوت کرده. آنا هینی کشید و گفت: - اینا چی میگن مهتا؟ چرا مثل بز وایسادی منو نگاه میکنی! پسره مرده؟ خب چرا بچه رو نگهداشتی؟ با ناراحتی گفتم: - هرکاری کردم از دستش خلاص شم، نشد که نشد؛ دکتر رفتم، قرص خوردم، وسیله سنگین بلند کردم، پریدم جلو ماشین، ولی نشد، چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟ آنا: - خیلی خب، تو تمام تلاشت رو کردی الان میریم دکتر آمپول میزنن و بچه رو سقط میکنن ، دیگه همه چی درست میشه، بچهی بی پدر، نباشه بهتره. بعد بلند شد و گفت: - بریم کاوه، باید یه دکتر خوب پیدا کنیم. رعنا گفت: - اون بچه پنج ماهشه، هیچ دکتری سقطش نمیکنه، آنا خانم میدونم ناراحتی، فقط چهار ماه دندون رو جگر بذار بچه بدنیا اومد با خودم میبرمش نمیذارم زندگی مهتا خراب بشه فقط چهار ماه تحمل کن. آنا: - اون بچه آینه دقِ همهی ماست، آخه کی حاضر میشه کسی که بچه داره رو بگیره. رعنا کوتاه بیا نبود گفت: - بچه رو من بزرگ میکنم نمیذارم به کسی لطمه بخوره، بذار بچهی سهرابم رو بدنیا بیاره ازت خواهش میکنم. آنا: - آخه من این آبروریزی رو چجوری جمع کنم؟ به خالهام چی بگم؟ همین چند روز پیش اومد و مهتا رو برای پسرش خواستگاری کرد حالا بگم ببخشید خاله جان، مهتا بی اجازه ما رفته با یکی صیغه خونده و حالا با یه بچه قراره بیاد پیشمون. رعنا: - شما نگران حیثیتت هستی؟ من دوتا پسر دیگه هم دارم که زندهان، اگه بخواین میتونن مهتا رو عقد کنن تا دیگه آبروریزی نشه، اینجوری راضی میشین؟ تعجب کردم منظورش چی بود؟ چرا پس من بچههایش را ندیدم آنا گفت: - میتونستین تو این پنج ماه این پیشنهاد رو بدین. رعنا: - متاسفم،درگیر مراسم بودیم، حالا نظرتون چیه؟ آنا با عصبانیت به من زل زده بود، کاوه گفت: - آنا جان یه دقیقه میای اینجا؟ آنا سمتش رفت و شروع کردن به حرف زدن رعنا نزدیک آمد و گفت: - حالت خوبه؟ چانهام لرزید و بعد اشکهایم جاری شد بغلم کرد و گفت: - الهی قربونت برم، خودت رو اذیت نکن بچه ناراحت میشه. گفتم: - کاش همون روز، جلوی وکیلی رو نمیگرفتم تا منو هم میکشت. رعنا: - ساکت دختر، ساکت، اتفاقی نیفتاده که، درست میشه. آنا نزدیک آمد و گفت: - گفتی دوتا پسر داری آره؟ خب منتظر چی هستی زنگ بزن بیان تا بیشتر از این شرم زده نشدیم. رعنا گفت: - میدونم خسته هستین، ولی بهتره شما بیاین منم زنگ میزنم بچهها برن خونه. آنا: - خیلی خب بریم. بعد خودش زود تر از خونه رفت آرام گفتم: - شما مگه بچه دارین؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و بیست و شش... گفت: - بریم، خدا بزرگه. من سوار ماشین کاوه شدم و رعنا و لیانا هم سوار ماشین خودشان شدند و به سمت خانهی سهراب حرکت کردیم... داخل پذیرایی نشسته بودیم عزیزخانم شربت آورد طفلک خیلی نگران بود آنا گفت: - خب تا کی باید منتظر بمونیم؟ رعنا گفت: - شما چقد عجولی، صبر کن چشم. رو به عزیزخانم گفت: - شایان نیومده هنوز؟ عزیزخانم گفت: - نه، همین یکساعت پیش زنگ زدم خاموش بود. رعنا: - ماهان کجاست؟ عزیزخانم: - اونم رفته بیرون، نیست. رعنا: - ای بابا! باهاشون کار نداری که جفتشون اینجان، حالا کار دارم هیچکی نیست. عزیزخانم: - زمانی که اینجا بودن اقا سهراب بود ولی الان چی؟ تلفن خانه زنگ خورد عزیزخانم سمت تلفن رفت و گفت: - چه حلال زاده است شایانه. بعد جواب داد و وقتی قطع کرد گفت: - شایان گفت برای امشب مهمون خاص داریم خواست غذا درست کنم و جشن بگیریم. رعنا با تعجب گفت: - مهمون خاص؟ کیه؟ عزیزخانم شانهای بالا انداخت و گفت: - هرچی پرسیدم جواب نداد فقط گفت خیلی خاصه. صدای یالله گفتن یکی از بیرون میآمد عزیزخانم گفت: - بیا داخل پسرم. ماهان وارد شد و همه را از نظر گذراند و سلام داد رعنا خانم گفت: - سلام، بیا پسر، به موقع اومدی کارت داشتم. ماهان نزدیک آمد و گفت: - درخدمتم. انگار چیزی یادش آمد و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید گفت: - شایان زنگ نزده؟ عزیزخانم گفت: - چرا همین الان زنگ زد و گفت برای شب مهمون داره خواست تدارک ببینیم. ماهان لبخند زد و گفت: - پس داره میاد. رعنا : - کی؟. ماهان خودش را جمع کرد و گفت: - حالا میفهمین، فقط میشه من غذا رو انتخاب کنم. عزیزخانم گفت: - البته پسرم بگو. ماهان بی فکر و گفت: - قرمهسبزی، کباب تابه ای و فسنجون با سالاد شیرازی و دوغ. عزیزخانم گفت: - الهی بگردم، پسرم چقد این غذاها رو دوست داشت مخصوصا کباب تابهای رو. آنا با ناراحتی گفت: - خیلی ببخشید وسط انتخاب غذا مزاحمتون میشم ولی ما برای کاری اومدیم اینجا. رعنا گفت: - آره یادم رفته بود، معذرت. رعنا گفت: - میدونم که از این خواستهام ممکنه ناراحت بشی ولی مجبورم بگم بخاطر سهراب، چون نمیخوام فحش و نفرین پشت سرش باشه، راستش خواهر مهتا متوجه همه چی شد و الان ناراحته، خواستم بگم اگه مشکلی نداره... اگه مشکلی.. نداره.. مهتا رو عقد کنی. بغض کل وجودم را گرفته بود روی نگاه کردن به هیچ کدامشان را نداشتم. ماهان جا خورده بود و حرف نمیزد، حق داشت باید گناه کس دیگری را به دوش میکشید و تقاص پس میداد. کمی که گذشت گفت: - حتما این کار و میکنم فقط قبلش باید اجازه بگیرم. نگاهش کردم گوشیش را درآورد و با یکی تماس گرفت و بعد از ما دور شد، صدایش را نمیشنیدم فقط حرکاتش را زیر نظر داشتم. برگشت و گفت: - اشکالی نداره فقط امروز که محضرخونهها بستن ایشالا فردا میریم برای عقد. باورم نمیشد که قبول کند آنا گفت: - خیلی خب فقط دلم میخواد زیر حرفتون بزنین بعد هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین. بلند شد و گفت: - بریم. ماهان گفت: - تشریف داشته باشین امشب شب مهمیه، قراره جشن بگیریم حضور شما باعث خرسندی ماست. آنا گفت: - خیلی ممنون، بهتره بیشتر از این مزاحم نشیم. ماهم بلند شدیم و همراهش به خانه رفتیم. هیچکس حرف نمیزد بچهها با گوشی مامان و باباشون مشغول بودن و ماهم در سکوت نشسته بودیم و کسی هیچ کاری نمیکرد. ... سهراب... در تاریکی هوا به تهران رسیدیم و به خانه رفتیم، شایان زنگ زد و خبر رسیدنمان را داد عمو رسول در را باز کرد و وارد حیاط شدیم همهی اهالی خانه به پیشواز آمده بودند، دلم برای تک تکشان تنگ شده بود شایان گفت: - پیاده شو، من برم ماشین رو پارک کنم و میام. سریع گفتم: - نه، بذار همینجا باشه، تو برو بگو من زندهام، نمیخوام بترسن یا شوکه بشن. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و بیست و هفت... باشهای گفت و بدون اینکه ماشین یا چراغها را خاموش کند پیاده شد و جلوی ماشین ایستاد و گفت: - سلام به همگی، خیلی ممنون بخاطر این خوش آمدگویی گرمتون، راستش من میخوام یه چیزی و بگم که چند ماه ازتون مخفی کردم. عزیزخانم گفت: -بگو چیشده، نگرانمون کردی، پس کو مهمونت؟ شایان گفت: - عجله نکن خاله، میگم بهت، مهمونم تو ماشینه، البته که اون صاحب خونه است و ما مهمونیم، اول ازتون باید عذرخواهی کنم، راستش سهراب نمرده من بهتون دروغ گفتم که از نگرانیتون کم کنم اون زنده است و الانم اینجاست. بعد خطاب به من گفت: - نمیخوای پیاده شی؟ نمیدانستم چه واکنشی قرار است نشان دهند ولی خب باید با واقعیت کنار میآمدند، در ماشین را باز کردم و پیاده شدم همه از دیدنم جا خوردند مامانم جلو آمد و گفت: - این واقعیت داره؟ تو... تو الان. به او اجازهی حرف زدن ندادم و بغلش کردم الان بیشتر از هر چیزی به او نیاز داشتم. گفتم: - ببخشید که پسر بدی برات بودم من نباید ترکت میکردم. آرام گریه میکرد و گفت: - تو منو ببخش پسرم، من کم کاری کردم برای پیدا کردنت. لیانا نزدیک آمد چشماش پر از اشک بود گفت: - بابایی. از مامانم جدا شدم دستانم را به رویش باز کردم و گفتم: - جون بابایی. خودش را در بغلم انداخت، بغضش ترکید و آرام هق میزد سرش را نوازش کردم و گفتم: - دختر منکه انقد لوس نبود. عزیزخانم و ماهان و ترانه هم و از زنده بودنم خیلی خوشحال بودن دلم برای همهشان تنگ شده بود. داخل رفتیم و شروع کردیم به صحبت کردن. ترانه گفت: - آقا فرامرز اومدن. مامانم بلند شد و گفت: -الان میام. بیرون رفت گفتم: - اقا فرامرز؟ لیانا گفت: - شوهر مامان رعناست که دعوتش کرده بیاد اینجا. آهانی گفتم و مشغول خوردن چای شدم چند دقیقه بعد آمدند، به احترام از جا بلند شدم زیاد طول نکشید تا یادم بیاید که این همان مردیست که در درمانگاه دیده بودم نزدیک آمد و گفت: - سلام آقا سهراب خیلی خوشحالم که زنده هستین و حالتون خوبه . دستم را دراز کردم سمتش که به گرمی فشرد و گفتم: - سلام خیلی ممنون خوشوقتم از آشنایتون. مامان نزدیک آمد و گفت: - سهراب جان باید چیزی و بهت بگم، راستش این آقا. حرفش را قطع کردم و گفتم: - همسرتونه، نیازی به گفتن نیست خودم میدونم، بفرمایید بشینین. فرامرز با بقيه هم سلام احوال پرسی کرد و نشست و گفت: - دیدی رعنا خانم بیخودی نگران بودی. گفتم: - نگرانی برای چی؟ فرامرز گفت: - مادرت خیلی نگران برخوردت با من بود الان ده دقیقه است منو بیرون نگهداشته و میگه اگه سهراب قبول نکنه چی؟ خندهام گرفت رو به مادرِ سادهام گفتم: - نه من بچهام نه شما که بخوایم نگران این چیزا باشیم شما کارتون درست بود تا ابد که نمیتونستی تنها باشی. لبخند زد و سرش را پایین انداخت. دوباره همه مشغول صحبت کردن شدند من هم معذرتخواهی کردم و به اتاقم رفتم، خیلی خسته بودم روی تخت دراز کشیدم زمان زیادی نگذشته بود که مادرم آمد به احترامش نشستم او هم کنارم نشست و گفت: - میخوام باهات حرف بزنم. سریع گفتم: - اگه درمورد آقا فرامرزه، نیازی به صحبت نیست من درک میکنم. گفت: - نه درمورد خودته، میخوام بدونم چی بین تو و مهتا گذشته ؟. نتوانستم حرفی بزنم، از خجالت بدون اینکه نگاهش کنم با بالشت کنارم بازی میکردم دوباره گفت: -سهراب، اون دختر حامله است میخوام بدونم کار تو بود؟ آرام گفتم: - نمیخواستم اینجوری بشه حالم خوب نبود. مامانم: - مهتا حالش خوب نیست میخواست بچه رو بکشه ولی من نذاشتم. سریع نگاهش کردم و گفتم: - چرا؟ مامان: - چون اون بچه دوماهش بود قلبش تشکیل شده این کار جرم بود و اینکه میخواستم بچهی بچهام رو بغل کنم. دوباره سرم را پایین انداختم و گفتم: - از کجا میشه فهمید که بچه واقعا مال منه. مامان: - باید بدنیا بیاد ازش آزمایش بگیریم بعد معلوم میشه که هست یا نه. گفتم: - اگه نبود چی؟ مامانم: - هیچی، دیگه اون دختر به ما ربطی نداره، سهراب! خواهرش فهمیده خیلی ناراحته، امروز باهاش حرف زدم قرار شد فردا بریم با ماهان عقد کنن. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و بیست و هشت... گفتم: - میدونم، زنگ زد و بهم گفت، خودم ازش خواستم تا فردا وقت بخره تا ببینم چی میشه. مامان : - من فکر کردم به مامان و باباش زنگ زد. گفتم: - مادر و پدرش تو شهرستان زندگی میکنن اونجا تلفن آنتن نمیده. مامان: - خب حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم: - هر چی شما بگین. مامان: - کاریه که خودت شروع کردی تو که نمیذاری یه دختر بی گناه این وسط آبروش بره، مگه نه؟ گفتم: - دوستش دارم، اون دختر خوبیه، تو دانشگاه حواسم بهش بود خیلی تلاش میکرد به چشمم بیاد ولی من بهش اهمیت نمیدادم، هرگز به ازدواج باهاش فکر نکردم و الان با این بچه؟ نمیدونم چیکار کنم؟ اون دختر پاکی بود ولی الان رو نمیدونم. مامان: - مطمئنم که هنوز هم پاکه، تو این مدت زیاد اینجا میاومد، میدیدم هر موقع شایان یا ماهان میاومدن چادرش رو میپوشید اون دختر خوبیه سهراب، بهش شک نکن. گفتم: - یعنی میگین باهاش ازدواج کنم؟ مامان: - تصمیمش رو میذارم پای خودت، ولی تا فردا وقت داری چون خواهرش عصبانیه و اگه تو قبول نکنی باید شایان یا ماهان رو راضی به این کار کنی. لیانا در زد و وارد شد و گفت: - چی دارین میگین به هم؟ منم بیام؟ مامان گفت: - دیگه داشتم میاومدم، بیا تو عزیزم. او هم نشست و گفت: - خیلی خوشحالم که الان اینجایی. بهش لبخند زدم یهو انگار چیزی یادش آمده باشد با کف دست به پیشانیش کوبید و گفت: - یادم رفت برای چی اومده بودم. لحظهای مکث کرد و گفت: - آهان، عزیز خانم گفت بیاین برای غذا. خندیدم و گفتم: - کم حافظه شدی؟ یا از ذوق دیدن من فراموش کردی؟ خندید و گفت: - هر دو. مامان گفت: - پاشین بریم غذا بخوریم که عزیزخانم کلی تدارک دیده. گفتم: - شما برین، من یه دوش بگیرم میام. مامان: - الان؟ خب بذار برای آخر شب. گفتم: - چند روز حموم نرفتم الان واقعا به دوش آب سرد نیاز دارم. مامان: - باشه قربونت برم، ما میریم فقط زود بیا که غذا سرد نشه. بعد از اینکه رفتن دوباره دراز کشیدم درمورد مهتا مطمئن نبودم ولی اشتباه خودم بود دیگر، سریع دوش گرفتم و پیش بقیه رفتم بیرون سفره انداخته بودن نشستم بعد از ماهها بهم خوش گذشت. ... مهتا... تا صبح خوابم نبرد نشستم و به حال خودم گریه کردم نمیخواستم با ماهان ازدواج کنم باید به همه میگفتم که سهراب زنده است شاید اجازه میدادند تا آمدنش صبر کنیم حتی مطمئن نبودم که اون مرا بخواهد البته که باید بخواهد من تنها نمیتوانم بچهی او را بزرگ کنم باید به لیانا زنگ میزدم و میگفتم که پدرش را دیدم. آنا در اتاق را باز کرد و گفت: - تو دیشب نخوابیدی؟ اشکانم برای هزارمین بار جاری شد گفتم: - آنا بیا بشین و به حرفام گوش کن خواهش میکنم. کنارم نشست، سرم را روی پایش گذاشتم و گفتم: - تو بهترین خواهری هستی که من دارم، ببخشید که من برات خواهر خوبی نبودم، آنا! من خطا نکردم تو این مدتی که اومدم تهران چادرم رو از سرم برنداشتم با هیچ پسری حرف نزدم تنها دوستی که داشتم بهار بود و شوهرش گاهی هم پسر عموش که منو ازت خواستگاری کرد، آنا، من یه اشتباه کردم ولی قسم میخورم اون محرمم بود بخدا هرچی دست و پا زدم، هرچی التماسش کردم نشنید، من نمیدونستم چه اتفاقی افتاده واگرنه زودتر میرفتم و نابودش میکردم، زمانی فهمیدم که خیلی دیر شده بود پیش چند تا دکتر رفتم همه میگفتن غیرقانونیه، هرچی قرص گیرم اومد خوردم ولی اون جون داشت حتی خودم رو انداختم جلو ماشین ولی نشد دستم شکست و چند وقت تو گچ بود آبجی توروخدا باهام بد نباش من بجز تو کسی و ندارم. آنا گفت: - وقتی اون شکم گنده تو دیدم دیگه هوش از سرم پرید، نمیخواستم باور کنم که خواهر من چنین کاری کرده، فقط میخواستم نابود بشه وقتی اون خانم گفت محرمت بوده به خودم گفتم خواهر من آدم خوبیه، وقتی گفت مُرده تمام دنیا وایستاد، به آینده فکر کردم به اینکه باید چیکار کنیم؟ حرف در و همسایه، حرف فامیل و چی بدیم؟ الان همه منتظر یه فرصتن تا بگن دیدی گفتم دختر جوون رو بفرستی شهر غریب اینجوری میشه، دیدی گفتم فلان، مهتا من خوبیت رو میخوام امروز میریم عقد میکنیم دیگه هیچ حرف و حدیثی پیش نمیاد. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و بیست و نه... گفتم: - اون نمرده، زنده است. آنا: - کی؟ گفتم: - کسی که این بلا رو سرم آورد. آنا: - چی میگی؟ مادرش که گفت مرده. گفتم: - مادرش فکر میکنه اون مرده، ولی خودم دیدمش اومده بود برای معذرت خواهی، آنا بهم فرصت بده بخدا پیداش میکنم و مجبورش میکنم بیاد عقد کنیم من این پسره رو دوست ندارم. آنا: - نه مهتا، یه بار اشتباه کردی برای هفت پشتمون بسه، دیگه فرصت نمیدم همین امروز میریم عقد میکنین، حرف اضافه هم بزنی، میزنم تو دهنت. بعد بلند شد و رفت، به در که رسید گفت: - آماده شو ساعت ده میریم. خیلی گشنم بود به آشپزخونه رفتم آنا داشت صبحانه حاضر میکرد، سر سفره نشستم که چشمم به کره افتاد حالم بد شد سریع دستشویی رفتم و بالا آوردم وقتی برگشتم آنا حتی نگاهم نکرد. برای خودم تخم مرغ درست کردم و خوردم عادتم بود هیچی جز تخم مرغ نمیتوانستم بخورم البته آن هم با زور قرص حالت تهوع. همراه کاوه، آنا و بچهها سمت جایی که قرار گذاشته بودیم رفتیم رعنا، لیانا و آقا فرامرز منتظر بودن ولی ماهان نبود آنا گفت: - اون پسره نیست که. کاوه گفت: - بیا بریم، عجله نکن. پیاده شدن ولی من دوست نداشتم بروم احساس شرم داشتم احساس کوچیک شدن و تحقیر شدن داشتم آنا با حرکت چشم و ابرو به من فهماند که باید پیاده شوم؛ نمیخواستم گَزَک دستش بدهم، پیاده شدم و نزدیک رفتم و سلام دادم رعنا با مهربونی گفت: - سلام عروس قشنگم، خیلی خوش اومدی. فقط نگاهش کردم حتی لبخند هم نزدم کاوه گفت: - خب برنامه چیه؟ رعنا گفت: - یه کاری پیش اومده که بچهها رفتن سراغش، زود میان بفرمایید داخل. همه داخلِ محضر خانه رفتیم و نشستیم. حالم از این نمایش بهم میخورد نیم ساعتی گذشت ولی کسی نیومد آنا گفت: - شما مارو مسخره کردین؟ رعنا گفت: - عجله نکن دختر، کار خیره، میان، احتمالا کاراشون طول کشیده. نیم ساعت دیگه هم گذشت لیانا کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد انگار سنگینی نگاهم و حس کرد برگشت و گفت: - نگران نباش درست میشه. دوباره بیرون را نگاه کرد و گفت: - اومدن. رعنا هم کنار پنجره رفت و نگاه کرد و چند دقیقه بعد ماهان و شایان با یک دختر بچهی چهار ساله داخل آمدند، رعنا و لیانا با ذوق نگاهش میکردند کاوه و آنا بلند شدن منم مجبور شدم بلند شوم یک احوالپرسی مختصر کردیم و آنها نشستن رعنا گفت: - اصل کاری کجاست؟ شایان گفت: - پایینه، کار واجب داشت، میاد. رعنا باز گفت: - چقد دیر کردین نگرانتون شدیم. شایان گفت: - تا پرونده رو تکمیل کردن طول کشید و یکم هم برای اسم به مشکل خوردیم. لیانا گفت: - نمیخواین اسم این خوشگله رو بهمون بگین؟ شایان گفت: - اسمش شبیه اسم توِ، لیانا و کیانا. لیانا با ذوق بغلش کرد و گفت: - سلام آبجی قشنگم خوبی؟ تو چقد خوشگلی. رعنا روی صندلی نشست و بچه را روی پایش گذاشت و سرش را بوسید و گفت: - چه دختر خوبی، موهاتو کی اینجور خوشگل بسته. کیانا با اون چشمای گرد بامزه نگاهش میکرد ماهان گفت: - متاسفانه نمیتونه حرف بزنه. رعنا با ناراحتی گفت: - چرا؟ بهش میخوره چهار یا پنج سالش باشه باید بتونه صحبت کنه. شایان گفت: - نه فقط درحد آب و بهبه بلده مددکارش میگه باید باهاش تمرین کنیم. قبل از اینکه کسی حرفی بزند عاقد گفت: - اگه آقا داماد هم تشریف آوردن خطبه رو جاری کنیم. رعنا گفت: - نه حاج آقا یکم فرصت بدین. آنا گفت: - فرصت رو برای چی میخواین؟ شایان گفت: - عجله نکن این همه منتظر موندی ده دقیقه دیگه هم روش. زیاد نگذشته بود که در باز شد و سهراب وارد شد، گفت: - معذرت میخوام که منتظر موندین کار واجب داشتم. خیلی جا خوردم این از کجا سر و کلهاش پیدا شد رعنا نزدیک سهراب رفت و رو به ما گفت: - این آقا تنها پسرمه، اسمش سهرابِ، باعث و بانی این اتفاق، که تا همین دیشب فکر میکردم از دستش دادم ولی الان اینجاست صحیح و سالم، اومده تا اشتباهش رو گردن بگیره. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی... سهراب از خجالت سرش را پایین انداخت و آنا با طعنه گفت: - خوبه، بعد از پنج ماه میخواد گندش رو جمع کنه، واقعا شما خجالت نمیکشی آقا سهراب؟ سهراب گفت: - متاسفم نمیخواستم اینطوری بشه ولی اتفاقیه که افتاده. آنا آرام گفت: - عجب رویی داره. سهراب خطاب به آنا گفت: - میشه من با خواهرتون چند دقیقه صحبت کنم میخوام چیز مهمی رو بگم. آنا دوباره طعنهآمیز گفت: - جای صحبت قبلیتون هنوز خوب نشده. آرام گفتم: - آنا خواهش میکنم بیشتر از این آبروم رو نبر. با عصبانیت نگاهم کرد نیشخندی زد و گفت: - من آبروتو میبرم؟ خوبه والا، انگار شکمِ من شش ماهه زده بالا. اعصابم از دستش خورد بود بلند شدم و بیرون رفتم. آنا و رعنا صدام میزدن ولی اهمیت ندادم طبقه پایین رفتم و از ساختمان خارج شدم و اجازه دادم اشکهایم جاری شوند. نمیدانستم کجا بروم، خانه؟ حالم از آنجا بهم میخورد. پیش بهار؟ که سرم غر بزند و منت بگذارد. من هیچ جا را نداشتم یک آن به خودم آمدم و دیدم وسط خیابان ایستادم و یک ماشین به سمتم میآمد، نمیتوانستم فرار کنم به زمین میخ شده بودم فقط چند ثانیه طول کشید تا پرت شوم بالا و چند متر آن طرفتر زمین بخورم همه چیز دور سرم میچرخید همهی تنم بی حس شده بود فقط گوشهایم میشنید چند نفر مدام صدام میزدن ولی نمیدیدم حتی نمیشناختم. ... راوی... مهتا از اتاق خارج شد لیانا از پشت پنجره نگاه میکرد آنا، رعنا و سهراب به دنبالش رفتند تا طبقهی پایین رسیدند مهتا را دیدند که به وسط خیابان میرود قبل از اینکه بتوانند حتی صدایش کنن به ماشین برخورد کرد و افتاد سه تایی سمتش دویدند، لیانا که از بالا نظارهگر بود جیغ کشید و روی دو پا نشست و سرش را بین دستانش گرفت ماهان، شایان، کاوه و عاقد سمت پنجره رفتند و با دیدن صحنهی تصادف بیرون رفتند، فقط لیانا و سه تا بچه ماندن... آنا مدام تو صورت مهتا میزد و صدایش میزد ولی بیفایده بود بقيه صدایش میزدند و میخواستند بیدار بماند ولی پلکهایش خیلی سنگینتر از این حرفها بود شایان روی صورتش آب پاشید با زحمت پلکهایش را باز کرد دست آنا که کنارش بود را گرفت و با زحمت و صدایی که از ته چاه درمیآمد گفت: - به کسی.. نگو که من... که من.. چی.. چیکار کردم، بذار....آبروت پیش بقی.. بقیه نره. آنا با ناراحتی داد زد: ن خفه شو عوضی، تو حق نداری منو اینجا تنها بذاری،مهتا توروخدا نخواب الان آمبولانس میاد، ببخشید که دیروز زدم تو گوشت، مهتا تو رو خدا نخواب بامن حرف بزن. باز پلکهایش سنگین شد، آنا همینطور که از زور گریه هق میزد یقهی مهتا را هم گرفته بود و تکانش میداد و گاهی هم به صورتش میزد. مهتا پلکهایش میلرزید ولی نمیتوانست باز کند. رعنا و فرامرز سعی داشتن جلوی خون ریزی سر و دستش را بگیرند رعنا گفت: ن سهراب دوباره زنگ بزن آمبولانس ، ببین کجاست؟ سهراب زنگ زد و بهش گفتن آمبولانس در ترافیک مانده. فرامرز گفت: - باید خودمون ببریمش واگرنه دوام نمیاره. رعنا گفت: - باشه باشه. کاوه ماشینش را آورد و در را باز کرد و گفت: - کمک کنین تا بذاریمش تو ماشین. آنا و رعنا بلندش کردند و در ماشين گذاشتن رعنا کنارش نشست، سرش را روی پایش گذاشت و سعی داشت بیدارش کند مهتا هوشیاری پایینی داشت کاوه با سرعت میرفت و آنا فقط گریه میکرد ... سهراب به شایان گفت: - منم میریم دنبالشون، شما بچهها رو ببرین خونه، لطفا مواظبشون باشین. شایان گفت: ن بچه های این دختر بیادبه هم اینجاست، اونا رو هم ببریم. سهراب سر تا پایش را نگاه کرد و گفت: - تو عقل داری؟ مگه ندیدی مامان و باباش رفتن، میخوای همینجا بمونن؟ شایان که متوجه اشتباهش شد معذرت خواهی کرد و گفت: - برو اگه کاری بود بگو من درخدمتم. سهراب سوار ماشین شد و قبل از حرکت کنه فرامرز هم سوار شد و با هم به بیمارستان رفتند..... ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و یک... *بخش یازدهم* شایان و ماهان به محضر برگشتند لیانا زیر پنجره درحالی که پاهایش را در بغلش جمع کرده بود نشسته بود شایان نزدیک رفت و گفت: - لیانا خوبی؟ لیانا گفت: - چیشد؟ اون زنده است؟ شایان: - آره زنده است بردنش بیمارستان، اون حالش خوب میشه نترس، بلند شو باید بچهها رو ببریم خونه. لیانا به سه تا بچهی کوچولو نگاه کرد که میخواستند سفرهی عقد را بهم بریزند ولی محضر دار اجازه نمیداد لیانا بلند شد و گفت: ن این دوتا رو چیکار کنیم؟ شایان: - میبریم دیگه. لیانا پیش بچهها رفت و گفت: - بیاین بریم بچهها. عماد گفت: - مامانم کو؟ لیانا گفت: - خالهات حالش بد شد مامانت بردش دکتر. آیناز گفت: ن میریم پیشش. لیانا: - نه قربونت برم مامانت گفت شما رو با خودم ببرم تا بیاد دنبالتون. عماد گفت: - نمیام، مامانم گفته با غریبهها جایی نرم. لیانا: - خب مامانت درست گفته ولی منکه غریبه نیستم دیدی ما یک ساعت با مامانت بودیم دیروز هم شما اومدین خونه ما، پس ما باهم دوستیم، اگه با من بیاین بهتون بستنی میدم. عماد و آیناز با لیانا راهی شدن ولی کیانا نه. شایان بغلش کرد لیانا دست آیناز و ماهان دست عماد را گرفت و شش نفر با هم به خونه رفتند... سهراب و فرامرز با وجود ترافیک ولی خودشون را زود رساندن و وارد بیمارستان شدند. به رعنا زنگ زدند و پیششان رفتند، منتظر بودن تا دکتر عکسهای رادیولوژی و سونوگرافی را بررسی کند دکتر گفت: - بچه هنوز زنده است، اندامهای داخلی سالم هستن و هیچ پارگی نداره فقط ساق پای راست و بازوی راستش شکسته که باید گچ بگیرین باید خون تزریق بشه، خیلی کار خوبی کردین که جلوی خونریزی و گرفتین فقط باید صبر کنیم تا بهوش بیاد. فرامرز عکسها را گرفت و دوباره بررسی کرد سیدی سونوگرافی و امارای را چندین و چند بار با دستگاهی که آنجا بود نگاه کرد وقتی خیالش راحت شده مشکلی نیست دستگاه را خاموش کرد و پیش بقيه رفت، آنا حالش بد بود و فقط گریه میکرد و رعنا سعی داشت آرامش کند ولی فایده نداشت. مدتی که گذشت آنا انگار به خودش اومد و گفت: - کاوه بچههام کو؟ کاوه که تازه متوجه نبود بچهها شد گفت: - من انقد ترسیدم و عجله کردم که کلا بچهها رو فراموش کردم تو محضر خونه موندن. آنا هینی کشید و گفت: - بچههام تنها موندن؟ کاوه برو دنبالشون. سهراب حرفش را قطع کردم و گفت: - نه نگران نباشید بچهها رو شایان و لیانا بردن خونه، جاشون امنه. آنا عصبانی بلند شد و نزدیک سهراب رفت و سیلی مهمانش کرد و گفت: - همش تقصير توِ، اگه خواهرم و با وجودت، نجس نمیکردی الان کارمون به اینجا نمیکشید، بچههای من اگه تو خیابون بمونن، جاشون امن تر از خونه ی توِ. کاوه گفت: - بس کن آنا، درسته اشتباه کرد ولی ناخواسته بود، آقا سهراب لطف کردن که بچههامون و بردن خونه تا اتفاقی براشون نیفته. آنا با نیشخند گفت_ آره لطف کرده اول خواهرم و فرستاد بیمارستان، حالا نوبت بچههامه؟ سهراب تا میخواست حرف بزند رعنا با چشم و ابروهاش علامت میداد که ساکت شود، سهراب به احترام مادرش هیچ نمیگفت آنا گفت: - کاوه لطفا برو بچهها رو بیار دلم شور میزنه. رعنا گفت: - آنا جان بیمارستان که اجازه نمیده بچه بیاری، خودت هم که مطمئنا از خواهرت دل نمیکنی شوهرت گناه داره چجوری از پس دو تا بچه بربیاد بذار پیش لیانا بمونن من مطمئنم ازشون خوب مواظبت میکنه تازه عزیزخانم هم هست مواظبشونه. آنا گفت: - توروخدا نذارین این مردک نامرد بره خونه، آینازم فقط پنج سالشه. سهراب گفت: - شما راجع به من چی فکر کردی خانم؟ من تو عمرم همچین غلطی رو نکردم یک بار پام رو کج گذاشتم و پنج ماه تاوانش و هم پس دادم شما حق نداریم اینطور به من بی احترامی کنین، من اگه هرچی هم حیوون باشم با دختر بچهی پنج ساله کاری ندارم چون خودم دوتا دختر دارم. آنا با تعجب گفت: - تو بچه داری؟ دوتا؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و دو... بعد نیشخندی زد و گفت: ن زنت کجاست پس؟ تو زن و بچه داری و باز چشمت دنبال خواهر من بوده؟ سهراب گفت: - این و گفتم که بدونی راجع به من اشتباه فکر میکنی. بعد رو به مادرش گفت: - تحمل اینجا و این حرفا رو ندارم میرم خونه، هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنین. سریع از بیمار خارج شد.. ... سهراب.. وارد خانه شدم و با دوتا بچهی شیطون روبرو شدم که از این مبل روی آن مبل میپریدند یا رو میز میرفتن و با گلدونها ور میرفتن لیانا را حسابی کلافه کرده بودن. نگاهم به کیانا افتاد که آرام روی زمین نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد کنارش نشستم و نوازشش کردم و گفت: - نمیخوای با بچهها بازی کنی؟ کیانا فقط نگاه میکرد هیچی نمیگفت دوباره گفتم: - دخترِ من گشنهاش نیست؟ باز هم هیچ نگفت، دستش را گرفتم و بلندش کردم بعد به آشپزخانه بردمش و روی صندلی نشاندمش عزیزخانم گفت: - آقا این بچهها کی هستن؟ از فریزر بستنی را درآوردم و به عزیزخانم دادم که در ظرف بگذارد. گفتم: - آیناز و عماد خواهرزادههای مهتان. عزیزخانم همینطور که مشغول کارش بود گفت: - اونا رو دیروز دیدم. بعد به کیانا اشاره کرد و گفت: - این کیه؟ ظرف را روی میز گذاشت ازش برداشتم و سمت دهان کیانا بردم و گفتم: - این دختر منه. عزیزخانم نشست و گفت: - دخترت؟ با نگرانی به کیانا نگاه کرد و گفت: - سهراب جان نکنه این هم سر شرط بندی... نگاهش کردم و باز مشغول بستنی دادن به کیانا شدم و گفتم: - من دیگه خطا نمیکنم، این همون بچه است که میخواستم حضانتش رو بگیرم اسمش کیاناست، خودم انتخابش کردم، قشنگه؟ لبخند زد و گفت: -خیلی قشنگه، تو خوش سلیقهای لیانا و کیانا، ولی تو مطمئنی که میخوای نگهش داری تو الان لیانا رو داری و بچهی مهتا. نفس عمیق کشید و گفت: - لیانا انقد درگیر بچههاست که من نتونستم باهاش حرف بزنم، چیشد عقد کردین؟ سرم را به نشانهی نه تکان دادم که گفت: - چرا؟ گفتم: - نشد. عزیزخانم: - اتفاقی افتاده؟ آخه چرا نشد؟ شما برای همین رفتین، ببینم اصلا مادرت کو؟ - بیمارستان. عزیزخانم: - چرا؟ اتفاقی افتاده؟ - نمیدونم خواهرش به مهتا چی گفت که ناراحت شد و از محضر رفت بیرون، هنوز وسط خیابون نرسیده بود که ماشین زد بهش و بردنش بیمارستان. عزیزخانم هینی کشید و گفت: - الان... الان حالش چطوره؟ - تا زمانی که من اونجا بودم بیهوش بود دکتر میگفت خودش و بچه خوبن، ولی باید بهوش بیاد تا ببینن چی میشه. - سهراب، اون واقعا بچهی توِ؟ جوابی نداشتم که بدهم دوباره گفت: -مهتا میگفت من پیش خدا رو سفیدم، چون اون محرمم بود راست میگه؟ - آره، رو سفیده. عزیزخانم: - خوشحالم که تربیت شدهی آقا فرهاد آدم خوبیه، ولی باید قبول کنی که اشتباه کردی. - اگه قبول نکرده بودم که نمیرفتم محضر برای عقد. عزیزخانم: - سهراب، تو بخاطر بچه قبول کردی که عقدش کنی؟ - نمیخواستمش، اون دختر خوبی و خوشگلی بود ولی نمیخواستمش، فقط میخواستم نجاتش بدم محرم خودم کردمش، وقتی نجابتش رو دیدم پا پس کشیدم ولی وقتی تو اتاق دیدم خوابیده نتونستم جلوی قلبم رو بگیرم، مهرش به دلم نشست خیلی خودم رو کنترل کردم نزدیکش نشم، ولی نتونستم گفتم حالا که محرم تن و قلبمه، یه بغل که به جایی برنمیخوره ولی یه بغل تبدیل شد به اتفاقی که نباید میافتاد، هنوزم طعمش زیر دندونمه، اون انقد شیرین بود که تونست منو مشتاق خودش کنه، عزیزخانم میترسم نباشه. عزیزخانم: - بد به دلت راه نده ایشالا خوب میشه دوباره میری محضر و عقدش میکنی بعد همه با هم زندگی میکنیم، فقط سهراب تو واقعا میخوایش یا بخاطر عذاب وجدان این کار و میکنی؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و سه... نگاهش کردم جواب این سوال چی بود؟ من واقعا مهتا رو میخواستم یا نه؟ گفتم: - میخوامش عزیزخانم، میخوامش. بستنی تموم شد ظرف را روی میز گذاشتم کیانا گفت: - بهبه. بهش خندیدم و گفتم - بازم میخوای؟ دوباره گفت: - بهبه. خواستم بلند شم که عزیزخانم گفت: - بشین من میارم. بلند شد و همهی بستنی را آورد ازش برداشتم و باز به کیانا دادم با لذت میخورد و بهبه میکرد. لیانا، آیناز و عماد را آرام کرده بود به آشپزخانه آورد و روی صندلی نشاند و گفت: - وای اینا خیلی شیطونن همش کار خطرناک میکنن. تو ظرف بستنی ریخت و جلویشان گذاشت، بچهها با بهبه و چهچه میخوردند. شایان یالله گفت و وارد شد کیانا را بغل کردم تا شایان هم جا شود نشست و گفت: - اولین روزِ بچه داری چطوره؟ گفتم: - تا اینجا که بد نبود. شایان: - مهتا چطور بود؟ - باید صبر کنیم تا بهوش بیاد بعد ببینیم چی میشه. لیانا گفت: - طفلکی خیلی دلم براش سوخت اون خیلی گناه داشت، ببینم اصلا چیشد که یهو گذاشت و رفت؟ - خواهرش انگار حرف بدی زد که ناراحت شد، خیلی عصبانیه، ندیدی چقد بهم تیکه انداخت! فقط بخاطر مامانم حرفی نزدم. شایان گفت: - حق داره خب، خواهرش رو فرستاده بود اینجا درس بخونه بعد داداش ما زد ته کار و درآورد. لیانا گفت: - اصلا باورم نمیشه که الان یه خواهر و برادر دارم. با تعجب گفتم: - برادر؟ لیانا: - آره بچهی مهتا پسره، البته اگه زنده باشه. - زنده است، فقط امیدوارم بهوش بیاد واگرنه من خودم رو هرگز نمیبخشم، همش تقصير من بود که اینطور شد. عزیز: - خودت رو ناراحت نکن پسرم، ایشالا که بهوش میاد. من هم امیدوار بودم که حالش خوب شود. ... در حیاط قدم میزدم حس میکردم تو خانه هوایی برای نفس کشیدن نیست. شوهر خواهرِ مهتا تو دیدم که به سمت خانه میرفت گفتم: - اومدی دنبال بچهها؟ متوجه حضورم شد نزدیک آمد و گفت: - آره، ببخشید که بهتون زحمت دادیم. - نبابا زحمتی نیست، بچهها الان خوابیدن، امروز انقد شیطونی کردن که از خستگی خوابشون برد. کاوه: - مادرشون یکم نگرانه؟ - بخاطر حضور منه؟ کاوه: - باید بهش حق بدی، آنا رو خواهرش خیلی حساسه، حتی وقتی دیدش هم نخواست قبول کنه که خواهرش چی کار کرده. - من واقعا متاسفم، ولی بدونین من هنوز بی معرفت نشدم که دختری که سرش بلا آوردم رو ولش کنم، تا ابدم درخدمتم. کاوه: - تقصير من هم بود میدیدم مهتا دوست داره بیاد حمایتش کردم من اون و مثل خواهر خودم دوست داشتم، بعد از مرگ مادر و پدرش افسردگی گرفته بود با خودم گفتم بیاد اینجا درس بخونه، دوست پیدا کنه حالش خوب میشه آنا راضی نبود ولی با مهتا انقد گفتیم و گفتیم تا قبول کرد، الان که فکر میکنم آنا از هردومون بیشتر میفهمید. - اون دختر خوبی بود مقصر منم که آلودهاش کردم، آآآ بفرمایید داخل، متاسفم اصلا حواسم نبود که باید دعوتتون کنم. با هم به خانه رفتیم، در اتاق لیانا رو باز کردم هر چهار نفرشان خواب بودند از کاوه اجازه گرفتم و وارد اتاق شدم و در را بستم به سمت لیانا رفتم و آرام صدایش زدم بیدار شد گفتم: - بابای این بچهها اومده میخواد ببینمتشون. خودش را جمع وجور کرد و شالش را سرش کرد در را باز کردم و گفتم: -بفرمایید داخل. کاوه گفت: - ببخشید مزاحم شدم. - خواهش میکنم. داخل آمد و با دیدن بچهها که آرام خوابیده بودن لبخند زد و گفت: - ببخشید خانم، اسباب زحمت شدیم. لیانا گفت: - نه زحمتی نبود. گفتم: - خب حالا که خیالتون راحت شد که بچهها خوبن، بریم پایین، شما باید استراحت کنین. پایین رفتیم و عزیزخانم برایمان شربت آورد گفتم: - مهتا خانم حالش چطور بود؟ کاوه گفت: - تغییری نکرده هنوز بیهوشه. لیانا هم آمد گفتم: - بچهها رو چرا تنها گذاشتی؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و چهار... لیانا: - ترانه تو اتاقه، تشنمه اومدم آب بخورم. عزیزخانم براش شربت آورد لیانا نشست و گفت: - مهتا جون بهوش نیومده هنوز؟ کاوه گفت: - نه هنوز. لیانا: - خیلی دلم براش سوخت اون بی گناه مجازات شد. گفتم: - میدونم قربونت برم تقصیر من بود ایشالا خوب شد جبران میکنم. چشماش پر اشک شد و گفت: - نه تقصیر من بود نباید دروغ میگفتم تا اینطوری نمیشد. کنارش نشستم و بغلش کردم و گفتم: - ساکت، شاید خانوادهاش خبر نداشته باشن که چه اتفاقی افتاده. شربت را دستش دادم و گفتم: - بخور حالت خوب بشه. کاوه گفت: - خواهرتون با مهتا قبل از این اتفاق آشناییت داشتن؟ گفتم: - این خانم خواهرم نیست دخترمه، بله با هم دوست بودن. با تعجب گفت: - دخترتون؟ همسرتون کجاست؟ + من تا حالا ازدواج نکردم، این خانم با اون دختر بچهای که امروز دیدین فرزند خوندههام هستن. کاوه: - فرزند خونده؟ یعنی از پرورشگاه آوردین؟ این بچهها خانواده ندارن. - خانواده دارن ولی نخواستنشون، خودتون درگیر این چیزا نکنین، قصهاش طولانیه. لبخند زد و گفت: - ببخشید، قصد فضولی نداشتم ولی برام جالبه بدونم چطور حضانت دختر بچه رو به یک مرد مجرد دادن. - خب یه عقد صوری برگزار کردیم و بعد از گرفتن حضانت بچهها از اون خانم جدا شدم، و درمورد کیانا هم کمی پارتی بازی کردیم. صدای گریه از بالا میآمد به لیانا گفتم: - برو که بچهها بیدار شدن. شربتش را سریع خورد و بلند شد. ترانه،کیانا را بغل کرده بود و پایین آورد، لیانا رفت و از بغلش گرفت و سمت ما برگشت، دخترک طفلی خیلی گریه میکرد لیانا و عزیزخانم نمیتوانستند آرامش کنند منکه دیگر تجربهای نداشتم سعی کردیم با عروسکش مشغولش کنیم کلی شربت و خوراکی دادیم ولی اصلا آرام نمیشد فقط گریه میکرد و لیلی میگفت کاوه گفت: - لیلی کیه؟ شاید اون بتونه آرومش کنه. به مددکارش زنگ زدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: - ببخشید خانم فاطمی، کیانا تازه از خواب بیدار شده و دائم گریه میکنه و لیلی میگه میشه راهنمایی کنین که باید چیکار کنم. گفت: - منظورتون نازنینه؟ - بله اسمش رو عوض کردم. فاطمی گفت: - خیلی اسم قشنگیه مبارک باشه، عروسکش رو بهش دادین؟ - بله، ولی اصلا توجه نمیکنه. فاطمی: - اینجا یه خانمی هست که نازنین... معذرت میخوام، کیانا خیلی باهاش جور بود و بهش لیلی میگفت، این مورد طبیعیه، به مرور زمان عادت میکنه الان سعی کنین اسباب بازیهای مختلف یا غذا و هر چیزی که خوشش میاد سرگرمش کنین یا اگه مقدوره بیرون ببرینش تا آروم بشه و اگه خواستین میتونیم این خانم لیلی رو بفرستیم. - خیلی ممنون از راهنماییتون، نه به اون خانم نیازی نیست نمیخوام به این قضیه عادت کنه. فاطمی: - چون شما همسر ندارین اگه براتون مقدوره میتونین پرستار بگیرین اینجور کمک دستتون هستن. - خیلی ممنون خانم، اگه مشکلی بود میتونم باز تماس بگیرم؟ فاطمی: - بله شما هر لحظه میتونین با ما تماس بگیرین مواظب کیانای عزیزم باشین، خدانگهدار. گوشی را قطع کردم و از عزیزخانم خواستم بیرون ببردش تا حال و هواش عوض شود رو به کاوه گفتم: - معذرت میخوام ولی شرایط منو که میبینین دیگه، شما میتونین برین بالا استراحت کنین اگه چیزی لازم دارین بگین ترانه براتون بیاره. بعد خودم بیرون رفتم، کیانا را بغل کردم و موهاش را نوازش کردم با عروسکی که داشت سرگرمش کردم کلی خوراکی بهش دادم تا آرام شد البته بعد از نیم ساعت. عزیزخانم گفت: - سهراب جان تو مطمئنی که میتونی با این وضع کنار بیای؟ گفتم: - ته دلم رو خالی نکن عزیز، دلم شور میزنه میترسم از آینده، ولی نمیخوام این دختر رو برگردونم مخصوصا حالا که فهمیدم نوهی عموی مادرمه. هینی کشید و گفت: - تو از کجا میدونی؟ - ماهان برام همه چیز رو تعریف کرد. عزیزخانم: - پسرهِ فضول. - خودم خواستم بگه. نگاهم به ماهان افتاد که جلوی اتاق سرایداری پیش عمو رسول ایستاده بود و صحبت میکرد به عزیز خانم گفتم: - مواظب کیانا باش میام الان. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و پنج... عزیزخانم بغلش کرد که دوباره شروع کرد به گریه کردن سریع پسش گرفتم و کمرش را نوازش کردم و گفتم: - با خودم میبرمش بی زحمت شما برو داخل، ببین کاوه یا بچهها چیکار میکنن. بعد سمت ماهان رفتم تا من را دید گفت: - پدرِ نمونه سال خوش میگذره؟ - حالا خودت رو ببینیم آقا، ماهان دیروز یا پريروز هیچ خانمی نیومد اینجا؟ ماهان: - منظورت رها خانمه؟ سر تکان دادم گفت: - چرا اومد، منم یه چک پنجاه تومنی بهش دادم، خیلی اصرار داشت بدونه شرط چیه؟ - نمیدونی چک رو نقد کرده یا نه؟ ماهان: - نه، اگه نقد کنه پیامش برای تو میاد. - وقت نکردم گوشیم رو نگاه کنم، باشه حالا میبینم. ماهان: - نمیخوای بگی این دختر کیه؟ - کسی که زندگیم رو خراب کرده. ماهان: - زندگیتو خراب کرده و تو بهش پول میدی؟ - خودم میدونم چیکار میکنم. کیانا را روی زمین گذاشتم و خواستیم برگردیم زنگ زدند عمو رسول در را باز کرد و گفت: - سلام دخترم، باز هم که اومدی. نمیدیدم ولی مطمئن بودم صدای رها بود گفت: - اومدم ببینم صاحب خونه اومده یا نه؟ گفتم: - عمو رسول بذار بیاد تو، آشناست. عمو رسول در را باز کرد و کنار ایستاد رها داخل آمد و سلام داد جوابش را دادیم که گفت: - من برای همه چیز آمادهام. - چک و نقد کردی؟ رها: - بله خیلی ممنون از لطفتون. - سوگند حالش چطوره؟ کی عملش میکنن؟ رها: - حالش خوبه پولش رو واریز کردم همه کارا انجام شده آخر هفته عملش میکنن. - ایشالا دوباره سرپا میشه. رها: - من اینجام تا شرطتون رو بشنوم. - پرستاری بلدی؟ با تعجب گفت: - پرستاری؟ از کی؟ به کیانا که کنار باغچه نشسته بود و با خاک بازی میکرد اشاره کردم و گفتم: - از این خانم. نگاهش کرد و گفت: - من از تنها بچهای که پرستاری کردم سوگند بود زمانی که مامانم ولمون کرد و بابام دق کرد ولی اون موقع هشت سالش بود ولی این بچه کوچیکه نمیدونم از پسش برمیام یا نه! مادرش کجاست؟ - مرده. رها: - تسلیت میگم بهتون. - نیازی نیست چون من نمیشناسمش. با تعجب نگاه میکرد برای اینکه شکش برطرف شود گفتم: - همین امروز حضانت رو گرفتم. رها: - بچه پرورشگاهیه؟ - بود، از امروز دختر منه، کیانا همتی، میتونی پرستارش بشی یا نه؟ کمی فکر کرد و گفت: - آره میتونم، ولی فقط روزا، شب رو باید برم خونه. - مشکلی نیست، میتونی از فردا کارت رو شروع کنی. کاوه با عجله آمد و گفت: - مهتا به هوش اومده. گفتم: - خداروشکر، خبر خیلی خوبی بود حالش چطوره؟ کاوه: - خانمم گفت دارن دست و پای شکستهاش رو میبندن حالش هنوز زیاد جا نیومده، گیجه. - میخوای بری بيمارستان؟ کاوه: - آره باز دردسر بچهها موند برای شما، میرم یه سر میزنم و میام میبرمشون. - منم میام. رو به رها گفتم: - کارت از الان شروع میشه فقط به جای یکی باید مواظب سه تا بچه باشی. گفت: - نه، جواب مادربزرگم رو چی بدم؟ - زمانی که تو اون جهنم بودی به مادربزرگت چی گفتی؟ رها: - دروغ گفتم،بهش گفتم مامان و بابای دوستم رفتن مسافرت و من قراره برم پیشش تا تنها نباشه. - پیرزن ساده هم قبول کرد، واقعیت رو بهش بگو باید بریم بیمارستان، واجبه. سر تکان داد و گفت: - باشه یه کاریش میکنم. به ماهان گفتم: - ببرشون داخل. مواظب همچی باش، خدانگهدار. سوار ماشین کاوه شدیم و به بیمارستان رفتیم، مهتا در اتاق خصوصی بود هنوز بیهوش بود صورتش زخم بود و چسب زده بودن دست و پای راستش را گچ گرفته بودن سلام دادم و پیش مامانم و فرامرز رفتم. کاوه گفت: - اینکه هنوز بیهوشه. مامانم گفت: - درد داشت بهش مورفین زدن خوابید. با نگرانی گفتم: - حالش چطوره؟ مامانم گفت: - خوبه، فقط باید استراحت کنه تا زخم و شکستگیهاش خوب بشه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و شش... گفتم: - بچه چطوره؟ مامان: - چرخیده، باید استراحت مطلق باشه تا خدانکرده سقط نشه. - یعنی چی؟ فرامرز گفت: - یه جای ثابت باید فقط دراز بکشه یا با تکیه بشینه. - میبریمش خونهی من، اونجا همه هواش رو دارن. آنا که تا آن موقع نگاهش به مهتا بود نگاهم کرد و گفت: - خواهرم خودش خونه داره نیازی به خونهی تو نداریم. - آنا خانم میدونم ازم ناراحتی ولی خب اونجا بیشتر میتونیم بهش برسیم. حرفم را قطع کرد و گفت: - خواهرم بیاد خونهی غریبه؟ من هرگز اجازه نمیدم، درضمن ازت ناراحت نیستم بلکه متنفرم. مامانم گفت: - آنا جان، برای مهتا پله سمه، شما چطور میخواین سه طبقه رو بدون آسانسور ببرین بالا؟ آنا: - شده کولش میکنم و میبرمش منت شماها رو نمیکشم، به اندازه کافی سر خواهرم بلا آوردین، اصلا شماها اینجا چیکار میکنین؟ برین رد کارتون، ما خودمون میتونیم از پس خودمون بربیایم دیگه حوصله دردسر نداریم از اینجا برین، نمیخوام ببینمتون. مامانم سمتش رفت و گفت: - آنا جان تو الان ناراحتی آروم باش بعدا باهم صحبت میکنیم، ببین خداروشکر حال خواهرت هم که خوبه. آنا گفت: - آره حالش خوبه اگه شماها اینجا نباشین بهترم میشه، گیرتون چیه؟ بچه! خیلی خب گفتی چهارماه دندون رو جگر بذارم قبوله، منتظر میمونیم تا بچه بدنیا بیاد بعد شما رو به خیر و مارو به سلامت بچه رو میگیرین و برای همیشه از زندگی ما میرین. مامان: - منظورت چیه؟ مگه نمیخواستی مهتا و سهراب باهم عقد کنن؟ آنا: - دیگه نمیخوام الان فقط خواهرم برام مهمه، گور بابای حرف مردم، برمیگردیم مشهد، البته بعد از اینکه از شر این بچهی مزاحم خلاص شدیم. دلم نمیخواست مهتا را از دست بدهم مامانم با نگرانی نگاهم میکرد فرامرز گفت: - خب دیگه تمومش کنین بحث و دعوا رو سر مریض خوب نیست حالا بعدا درموردش حرف میزنین. مامانم پیشم آمد و آرام گفت: - حالا میخوای چیکار کنی؟ اگه مهتا بره چی؟ گفتم: - تصمیم با خودشه، نگران نباش هنوز چهار ماه فرصت داریم. آنا دوباره گفت: - تنهامون بذارین نمیخوام هیچکدومتون رو ببینم. فرامرز بلند شد و گفت: - بهتره بریم. همراهش شدیم و داخل سالن نشستیم گفتم: - شما برین خونه، باید استراحت کنین من اینجا میمونم. فرامرز گفت: - بلند شو بریم، اینجا موندن فایدهای نداره میترسم خواهرش بهت چیزی بگه. - نه شما مادرم رو ببر به اندازهی کافی اذیت شده تو این مدت. مامانم گفت: - نه به اندازهی این بیست و چند سال، الهی دورت بگردم تو چقد تو زندگیت مشکل داری. - درست میشه شما خودتو ناراحت نکن، الان تو خونه فکر کنم بیشتر از اینجا به شما نیاز دارن. مامانم: - چرا اتفاقی افتاده؟ - کیانا امروز از خواب بیدار شد کلی گریه کرد با بدبختی آرومش کردیم، لیانا هم با دوتا بچهی شیطون که یه جا نمینشینن درگیره، شما خونه باشی من خیالم راحته. مامانم: - باشه پسرم ما میریم ولی خیلی مواظب خوت باش و اینکه لطفا دهن به دهن آنا نذار ناراحته نمیخوام با هم دعواتون بیفته. - باشه عزیزم انقد نگران نباش برو حواسم هست. .... خیلی گذشته بود کاوه از اتاق خارج شد و چشمش به من خورد نزدیک آمد و گفت: - شما که نرفتین؟ - نه نتونستم برم، حالش چطوره؟. کاوه: - بیدار شده آروم و قرار نداره بدنش درد میکنه، میرم به پرستار بگم بهش مورفین بزنه باز. - میتونم ببینمش؟ کاوه: - مطمئن نیستم راستش خانومم خیلی ناراحته میترسم حرف ناجوری بهتون بزنه. - درک میکنم همش تقصير منه، میتونم یه درخواستی ازتون بکنم؟ کاوه: - بله بفرمایید. - خانومتون رو راضی کنین مهتا رو بیاره خونه ما، اونجا پله نداره و کلی آدم هستن که ازش مراقبت کنن تازه مامانم هم دکتره اینجور برای همه بهتره. کاوه: - چی بگم والا؟ حالا بذار مرخص بشه بعد درموردش حرف میزنیم. - باشه ایشالا زودتر خوب شه دلش رو ندارم حال بدش رو ببینم. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و هفت... کنارم نشست و گفت: - شما مهتا رو دوست دارین؟ هیچی نمیتوانستم بگویم فقط نگاهش کردم و بعد بلند شدم و ته سالن رفتم و از پنجره بيرون را نگاه کردم هنوزم مطمئن نبودم که مهتا را بخاطر خودش میخواهم یا فقط به او مدیدنم. وقتی برگشتم کاوه نبود به سمت اتاق رفتم و وارد شدم آنا چشمش به من افتاد غر زد: - بازم تو؟ چی میخوای از جون ما؟ دست از سرمون بردار. با آرامش گفتم - میخوام خواهرتون رو ببینم باید باهاش صحبت کنم. بلند شد و گفت: - میخوای خواهرم رو ببینی؟ بیا، بیا جلو و ببینش بیا ببین چه بلایی سرش آوردی. نزدیک رفتم و نگاهش کردم چشمانش پر اشک بود گفتم: - خوبی؟ اشکهایش ریخت و گفت: - تو خیلی نامردی. - برات جبران میکنم. گفت: - ازت متنفرم. - معذرت میخوام. مهتا: - حالم ازت بهم میخوره. - مهتا برات جبران میکنم. آنا جلو آمد و گفت: - مهتا نه، خانم شریفی. - لطفا دخالت نکن بذار صحبت کنم. آنا: - صحبتی نمونده برو چهار ماه دیگه بیا و توله تو تحویل بگیر. - من اون بچه رو نمیخوام. آنا داد زد: - پس بیخود کردی که به وجود آوردیش. - آنا خانم خواهش میکنم سکوت کن این قضیه بین منو مهتاست به شما ربطی نداره. آنقدر از حرفم عصبانی شد که زبانش بند آمد کلی فحش آماده داشت ولی در دهانش قفل شد و بعد گفت: - از اینجا برو و دیگه برنگرد. بی اهمیت به حرفش گفتم: - مهتا وقتی مرخص شدی بیا خونهی من، خودم و همه خانوادهام درخدمتیم هر موقع خواستی عقد میکنیم و بدون دردسر زندگی میکنیم. گوشیم زنگ خورد نگران شدم که نکند برای کیانا اتفاقی افتاده باشه سریع جواب دادم عزیزخانم بود گفت: - سلام پسرم کجایی؟ گفتم: - سلام عزیزخانم بیمارستانم، چیزی شده؟ عزیزخانم: - کیانا خیلی گریه میکنه ما حریفش نمیشیم شایان میگه خودت بیای بهتره، آخه به تو عادت داره. - عزیزخانم، مامانم هم اومد نمیتونین آرومش کنین پس رها اونجا چیکار میکنه؟ عزیز: - سهراب این بچه هیچ جوره آروم نمیشه نه با بازی، نه خوراکی، نه هیچی، میگی چیکار کنیم زنگ بزنیم به لیلی بیاد. - نه این کار به ضررمون تموم میشه الان خودم میام خونه، شایان اگه بیکاره بگو بیاد بیمارستان، اگه نه ماهان رو بفرست تا من خیالم راحت باشه. قطع کردم و رو به مهتا گفتم - کار مهم دارم باید برم یکی از بچهها میاد هرچی خواستی بهش بگو. آنا گفت: - حالم از همتون بهم میخوره حاضر نیستم قیافه تو ببینم تو هنوز برای خودت جايگزين میفرستی! به نفعته کسی نیاد اینجا، چون هرچی دهنم بیاد بهش میگم. - ولی من اینجوری خیالم راحته، آنا خانم لطفا کوتاه بیا، الان شرایط مناسبی برای بحث و دعوا نیست هرموقع مهتا مرخص شد بعد میتونیم با هم دعوا کنیم. آنا: - تو خیلی پرویی، من هرگز جنازهی خواهرم و هم روی دوش تو نمیذارم. - من هرچیزی که بخوام بدست میارم حالا یا با روی خوش یا با زور. از عصبانیت میخواست منفجر بشه اجازهی حرف زدن به او را ندادم و از اتاق خارج شدم. کیانا بغل مامانم بود و مدام گریه میکرد بغلش کردم و کمرش را نوازش کردم و دم گوشش حرف زدم، آرام شد مامان گفت: - انگار قبول کرده که تو پدرشی و بغلت آروم شد. - من خيلی وقت بود تلاش میکردم حضانتش رو بگیرم زمان زیادی رو باهاش گذروندم تقریبا بهم عادت کردیم ولی خب اون چند ماه که نبودم کار و خراب کرد. مامان: - پس شما قبلا آشنا شدین با هم؟ - بله، شما میدونین که این بچهی کیه؟. مامان: - بچهی مصطفی وکیلی؟ - پس شما میشناسینش، ماهان برام تعریف کرد ولی من باور نکردم. مامان: - تو که فهمیدی کیه، چرا آوردیش اینجا؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و هشت... - زمانی که مصطفی افتاد زندان کیانا سه ماهش بود زن نامردش بچه رو بی نام و نشون انداخت تو سطل آشغال، مردم پیداش کردن و تحویل پلیس دادن چون خانوادهاش پیدا نشد تحویل بهزیستی دادن دوستام از روی عکسها تشخيص دادن که این حورا، دختر مصطفی است وقتی دوسالش بود افتادم دنبال کاراش تا حضانتش رو بگیرم چون مجرد بودم قبول نمیکردن تا اینکه یه پارتی پیدا کردم و آوردمش. مامان: - زنش کیه؟ - پریسا فرهمند. مامان: - اون دوستم بود رابطمون باهم خیلی خوب بود وقتی با پدرت ازدواج کردم دیگه ندیدمش، باورم نمیشه که بچهاش رو بندازه سطل آشغال، آخه به اونم میشه گفت مادر؟ بعد من بیست و چند سال حسرت اینو داشتم که فقط یه بار دیگه بچهام رو ببینم. گریهاش گرفته بود کنارش نشستم و بغلش کردم و گفتم: - دیگه تموم شد دیگه هیچی نمیتونه از هم جدامون کنه. مامان: - خیلی خوشحالم که پیشم هستی. کیانا باز بغلم آمد مامان گفت: - اون خیلی خوشگله امیدوارم عاقبتش مثل مصطفی و پریسا نشه. - امیدوارم. مامان: - سهراب انقد درگیر چیزای مختلف شدیم که یادم رفت درمورد زندگیت بپرسم، چیکار میکنی؟ - هیچکار، میگردم و میخورم. مامان: - عزیزخانم میگه دانشگاه میری، چی میخونی؟ - میرفتم، دیگه نمیرم چون اونجا کارم تموم شده. مامان: - یعنی چی؟ چیکار داشتی اونجا مگه؟ - میگم بهتون ولی به موقعش، راستی شوهرت کو؟ مامان: - اسمش فرامرزه، رفت خونهی خودش. - چرا نیومد اینجا؟ مامان: - میگه شاید خوشت نیاد هرچی نباشه اون به جای پدرت اومده. - پدر من مرده، خیلی سال پیش، این مرد اگه قراره مثل پدرم باشه بهتره اصلا نباشه؛ مامان خیلی نامردی که منو زیر دست هوشنگ ول کردی نمیدونی چقد عذاب کشیدم. مامان: - تو هم نمیدونی چقد دنبالت گشتم و التماس این و اون و کردم که یه نشونی ازت پیدا کنم، سهراب از پدرت دلگیر نباش اون مرد زیاد بدی نبود اون طعمه صديقه شد. کیانا میخواست میوه از روی میز بردارد که همه را ریخت. مامان گفت: - این هم مثل مصطفی بی دست و پاست. - حق نداری این بچه رو با اون حیوون مقایسه کنی این دختر منه. یک سیب برداشت و سمتم گرفت ازش گرفتم و پوست کندم و دستش دادم، بهبه میگفت و میخورد بچههای کاوه هم آمدند و میوه برداشتن. لیانا روبرو و رها روی مبل کناریمان نشست و گفت: - خدا به مادرشون صبر بده اینا خیلی شیطونن. لیانا گفت: - مهتا میگفت بچههای خواهرش آتیش پارهان و من باور نکردم؛ باباجونم، مهتا چطور بود؟ - بهوش بود ولی درد داشت. مامانم گفت: - بابا جونم؟ همینجوری خودتو لوس کردی که جای من رو هم تو دل پسرم گرفتی. لیانا بلند خندید دستم را دور گردن مامان انداختم و گفتم: - هیچکی جای تو رو تو دلم نمیگیره تو با همه فرق داری. رها گفت: - ببخشید آقای؟ - سهراب. رها: - آقا سهراب من میتونم برم خونه؟ حتما تا الان نگرانم شدن. - میتونی بری ولی صبح زود بیا، لیانا دست تنهاست درضمن با ماهان برو. رها: - نه من زحمت نمیدم خودم میرم. - این موقع شب خطرناکه، با ماهان برو. رها: - آخه اینجوری معذب میشم. - روی چشم گفتنت هم تمرین کن. متوجه منظورم شد و گفت: - چشم، خدانگهدار. - به سلامت. مامانم گفت: - این کیه؟ - رها، پرستار کیاناست. مامان: - از کجا میشناسیش؟ - زندگیم رو خراب کرد تا زندگیش رو بسازه ولی نتونست، میخوام کمکش کنم. مامان: - یعنی چی؟ چرا به کسی که زندگیت رو خراب کرده کمک میکنی؟ - خیلی مشکل داره تو زندگیش باید کمکش کنم، فقط لطفا این دختر نفهمه که پدر کیانا کیه واگرنه خیلی بد میشه. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و سی و نه... مامان: - چطور؟ - بعدا میفهمین فعلا حرفی نزنین در این مورد ممنون میشم. ... ... مهتا... چهار روز بود که بیمارستان بودم دلم میخواست به خانه بروم، حالم از بوی بیمارستان بهم میخورد آنا از کنارم تکان نمیخورد. در این چند روز سهراب و مادرش میآمدند و سر میزدن آنا اصلا روی خوش نشان نمیداد گفتم: - آنا کی مرخصم میکنن؟ همینطور که از پنجره بيرون را نگاه میکرد گفت: - نمیدونم، دکترت تا اجازه نده نمیتونیم بریم. - میخوام برم بیرون، اینجا بوی بدی میده حالم داره بهم میخوره. آنا: - باید تحمل کنی تا خوب بشی. - به چی اینجوری زل زدی؟ آنا: - دلم برای بچههام تنگ شده، دارم نگاهشون میکنم. - مگه اینجان؟ آنا: - آره باباشون آورده، الان پایینن. - منم دلم براشون تنگ شده نتونستم بچهها رو این سری ببینم. آنا: - ای بابا، باز پیداشون شد. - کی؟ آنا: - این پسر بیشعوره، با ننهاش. - منظورت سهراب و رعناست؟ نگاهم کرد و گفت: - آره، واقعا با چه رویی میان اینجا؟ مگه من نمیگم نیان. - آنا توروخدا دعوا راه ننداز بخدا حوصله سر و صدا ندارم. دوباره بیرون را نگاه کرد بیست دقیقه بعد در زدند و سهراب و مادرش داخل آمدند و سلام دادن ماهم جواب دادیم رعنا کنارم نشست و گفت: - حالت چطوره عزیزم. - خوبم ممنون. رعنا: - الان پیش دکترت بودیم گفت میتونی بری خونه. بهترین خبری بود که شنیدم با خوشی گفتم: - واقعا میتونم برم؟ رعنا: - آره عزیزم، سهراب کارای ترخیصت رو انجام داده میتونی آماده بشی و بریم. آنا گفت: - خیلی ممنون از لطفت آقا سهراب، شماره کارت بده پولت رو واریز کنم. سهراب گفت: - وظيفهام بود نیازی به این کارا نیست. آنا: - وظیفهای در قبال خواهر من نداری پس تعارف رو بذار کنار و بگو چقد هزینه کردی. سهراب: - اگه خواهرتون، مادر بچهی من باشه پس وظیفمه که هزینههاش رو بدم. خیلی از این حرف خجالت کشیدم سعی کردم از جا بلند شوم رعنا نگهم داشت و گفت: - کجا خانم؟ کجا؟ شما باید خیلی مواظب خودت باشی. بعد کمکم کرد تا بشینم و گفت: - الان بچه تو وضعیت بدیه، کوچیکترین سهل انگاری موجب سقط شدنش میشه. آنا نزدیک آمد و لباسهایم را روی تخت گذاشت، رعنا از سهراب خواست بیرون برود خودش بلند شد تا سرم داخل دستم را بکشد دست آنا را کشیدم مجبور شد خم شود در گوشش گفتم: - میریم خونه؟ آنا گفت: - آره، نمیذارم بری خونهی این بیشرف. لباسهایم را با کمک رعنا و آنا عوض کردم دکتر داخل آمد و گفت: - خب خانم، حالت چطوره؟ - خوبم فقط دستم درد میکنه. دکتر: - طبیعیه، دیگه چه مشکلی داری؟ - سرمم گیج میره بعضی وقتا. دکتر: - یکم برات دارو نوشتم سروقت بخور حالت خوب میشه، حق راه رفتم نداری، پله بالا پایین نمیری، غذا تو سر وقت میخوری، چیز سنگین بلند نمیکنی، بهتره ناراحتی و عصبانیت رو هم از خودت دور کنی چون هم برای خودت خطرناکه هم بچهات، این توصیهها رو به همسرتون هم گفتم ولی خودتون باید مواظب باشین. بعد رفت. سهراب ویلچر را نزدیک تخت آورد با کمک آنا بلند شدم و روی ویلچر نشستم و بیرون رفتیم. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل... باد به سرم خورد حالم بهتر شد کاوه و بچهها نزدیک آمدند جفتشان را بوسیدم و همگی از محوطه خارج شدیم، رعنا گفت: -آنا جان بهتره مهتا با ما بیاد شما دو تا بچهی شیطون داری نمیخوام اتفاقی برای بچهی مهتا بیفته. آنای همیشه شاکی گفت: - نیازی نیست انقد خودتون رو بخاطر ما تو زحمت بندازین میتونین برین الان کاوه ماشین رو بیاره ماهم میریم. رعنا: - مگه نمیاین خونهی ما؟ آنا: - نخیر، میریم خونه خودمون. رعنا: -مگه نشنیدی دکتر گفت پله نباید بره، داری با جون خواهرت بازی میکنی. آنا: - خیلی ممنونم از نگرانیتون، من حاضرم هتل برم ولی نمیام خونهی شما، بفرمایید دیرتون میشه. رعنا عصبانی گفت: - واقعا که خیلی لجبازی، بفرمایید هرجا میخوای برو ولی وای بحالتونه یه تار مو از سر نوهی من کم بشه. رو به پسرش گفت: - بریم سهراب. به سمت پارکینگ رفتند، کاوه هم رسید و پیاده شد و برای کمک آمد و گفت: - چیشد؟ اینا کجا رفتن؟ آنا گفت: - رفتن خونه شون. کاوه: - ما کجا میریم؟ آنا: - خونهمون دیگه، کجا بریم؟ کاوه: - پله ها رو چیکار میکنی مگه نگفتی که نباید پله بره، بعدشم با این پای گچ گرفته چجوری ببریمش بالا؟ آنا: - الان میگی چیکار کنیم؟ کاوه: - نباید اینا رو رد میکردی خونهشون دوتا پله داره که با ویلچر هم میشه بردش، کلی آدم هم دست به سینه آمادهی خدمت بودن. آنا: - نمیخوام برم اونجا، ازشون متنفرم. با ناراحتی گفتم: - چقد من بدبختم نه خونه درست و حسابی دارم نه وضع خوب و نه... آنا بی اهمیت به حرفم گفت: - بریم هتل؟ کاوه: - خب عزیزِ من، مگه چند روز میتونیم بمونیم نهایتا یه هفته بعدش باید بریم گدایی. گفتم: - من و ببرین خونه، خودم هرطور شده میرم بالا، دیگه به هیچ کدومتون نیاز ندارم. کاوه گفت: - این چه حرفیه دختر؟ داریم با هم حرف میزنیم به یه نتیجهای برسیم. گفتم: - بریم خونه سهراب. آنا: - چی میگی تو؟ نمیتونیم بریم اونجا. با عصبانیت گفتم: - خب الان میگی چه غلطی بکنیم، همینجا وایستیم؟ کاوه گفت: -خب اونا که رفتن حالا با چه رویی بهشون زنگ بزنیم؟ بهت گفتم آروم باش و گوش نکردی. ماشین جلو تر نگهداشت و سهراب پیاده شد و به سمتمان آمد و گفت: - مشکلی پیش اومده؟ آنا شاکی گفت: - نخیر، خودمون حلش میکنیم شما بفرمایید. کاوه گفت: - آنا الان بهت چی گفتم. آنا ساکت شد سهراب گفت: - آقا کاوه چیزی شده؟ چرا راه نمیافتین؟ کاوه گفت: - داشتیم فکر میکردیم مهتا رو چجوری ببریم بالا با این وضع. سهراب دست به سینه ایستاد و گفت: - من نظرم هنوز تغییر نکرده میتونین بیاین خونهام، اتاق اضافی هست میتونین راحت باشین. کاوه یک نگاه به من و بعد به آنا انداخت و گفت: - نظرت چیه آنا؟ آنا گفت: - میام به شرط اینکه جنابعالی رو اونجا نبینم. سهراب گفت: - متاسفم خانم، نمیتونم همچین قولی رو بدم چون اونجا خونمه و من زندگی میکنم. آنا: - فقط تا بدنیا اومدن بچه میمونیم بعد میریم، دیگه نه با شما کار داریم نه شما رو میبینیم، قبوله؟ سهراب: - آدرس رو که دارین؟ اگه نه میتونین دنبال ما بیاین. دوباره رفت و سوار شد منم به کمک آنا سوار شدم و پشت سر سهراب حرکت کردیم. وارد حیاط شدیم عزیزخانم، ترانه، لیانا و همون دختر کوچیکه که اسمش کیانا بود و رهای عوضی آنجا بودن عزیزخانم و آنا کمکم کردن تا پیاده شوم و روی ویلچر بشینم عزیزخانم گفت: - خیلی خوش اومدی دخترم، هممون رو نگران کردی. تشکر کردم و به سمت خانه رفتیم حس حقارت داشتم از اینکه خانهی کسی آمدهام که کلی بلا سرم آورده بود. چند تا پلهای ورودی خانه را مردها با ویلچر برداشتنم و بالا گذاشتن، طبقهی پایین اتاق برای من آماده کرده بودن روی تخت نشستم رعنا گفت: - دراز بکش راحت باش. گفتم: - تو این چند روز مدام دراز کشیدم کمرم درد گرفته. پشت سرم بالشت گذاشت و گفت: - تکیه بده. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و یک... خودم را عقب کشیدم و تکیه دادم آنا کنارم نشست و گفت: - حالت خوبه؟ سر تکان دادم گفت: - چیزی لازم نداری؟ گفتم: - نه، فقط میخوام تنها باشم. آنا گفت: - باشه ما میریم بیرون راحت باش اگه چیزی لازم داشتی صدام کن. بعد بلند شد و به همه گفت: - بریم بیرون. همه به حرفم گوش کردن و رفتن، فقط کیانا و سهراب ماندن آنا گفت: - جنابعالی هم تشریف ببرین بیرون. سهراب دستش را سمت کیانا دراز کرد ولی او پیش من آمد و عروسکش را سمتم گرفت تا خواستم بگیرم بغلش کرد و سمت سهراب دوید و دستش را گرفت و باهم از اتاق خارج شدند و بعدش هم آنا رفت و در را بست. دائم به این فکر میکردم که رها اینجا چیکار میکند؟ نکند با سهراب دستشان توی یک کاسه است ولی باز میگفتم چرا باید سهراب را معتاد کند؟ شاید قضیه معتاد شدنش دروغ بود. خسته بودم از اینکه مدام دراز کش بودم دلم میخواست بیرون بروم، پیش بهار بروم ولی خب با این شرایط که نمیتوانستم، یک ساعت گذشت در زدن و رعنا داخل آمد گفت: - خوبی؟ گفتم: - بله خوبم. روی تخت نشست و گفت: - اگه چیزی لازم داری تعارف نکن بگو برات بیاریم، اینجا دیگه خونهی خودته. گفتم: - ممنون از لطفتون، ببخشید که بهتون زحمت دادم. رعنا: - زحمتی نیست ما هرکار لازم باشه انجام میدیم تا حالت خوب بشه. هرموقع دست و پات خوب شد و از گچ درآوردی بعد میریم برای عقد، دیگه میشی خانم این خونه. سمت مخالف را نگاه کردم و گفتم: - نمیخوام، نه شما رو، نه پسرتون رو، نه هیچی دیگه،فقط میخوام سریع تر از این شرایط خلاص شم و برم خونهام. رعنا: - منظورت چیه؟ يعنی چی که پسرم رو نمیخوای ؟ شما قرار بود عقد کنین با هم، چرا نظرت برگشت؟ گفتم: - من قرار بود با آقا ماهان عقد کنم نه پسر شما، من از پسرت متنفرم، میبینمش میخوام بالا بیارم هرگز حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم. رعنا: - این کار و با من نکن مهتا، من میخوام تو عروسم بشی مادر نوهام بشی. نگاهش کردم و با عصبانیت گفتم: - مگه زمانی که به پسرت گفتم ولم کنه گوش کرد که من به حرفتون گوش کنم، من اگه الانم اینجام فقط بخاطر اینه که جا ندارم واگرنه حاضر نیستم کسی که زندگیم رو خراب کرده رو ببینم چه برسه به اینکه تو خونهاش باشم. رعنا: - آروم باش ناراحتی برات خوب نیست،فقط بدون من و همه اهالی این خونه هرکار بخوای برات میکنیم. در باز شد و دوباره کیانا آمد رعنا گفت: - چیزی میخوای قشنگم؟ کیانا نزدیک آمد و گفت: - با..با. رعنا با خوشی گفت: - وای تو کلمهی جدید یاد گرفتی! دوباره بگو چی گفتی. کیانا ساکت بود رعنا صدا کشی میکرد و میگفت: - با.. با... بابا. کیانا هیچی نگفت از اتاق بیرون رفت، رعنا با ذوق گفت: - اولین کلمهای که تو این مدت گفته. گفتم: - بچهی کیه؟ رعنا: - بچهی سهراب. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - چی؟ نگاهم کرد و گفت: - انگار دو سالی هست که دنبالشه تا حضانتش رو بگیره تا اینکه همون روز عقد موفق شد. - چرا این کار و کرده؟ رعنا: - کیانا دختر کسیه که سهراب میشناسه و با نامردی بچه رو پرورشگاه گذاشته دلش رو نداشت که ببینه بچهی بیگناه تنها داره عذاب میکشه آورده اینجا، مهتا! سهرابِ من خیلی مهربونه تو نمیتونی ولش کنی. ...... انگار همه خواب بودن چون صدا از هیچ جا نمیآمد شاید هم مراعات مرا میکردند نمیدانستم ساعت چند است، این بیشتر کلافهام میکرد. خوابم نمیبرد آنقدر تو این مدت خوابیده بودم که سر درد شدم. یکی در میزد. گفتم: - بله. در را نیمه باز کرد و گفت: - اجازه هست بیام تو. شالم را روی سرم مرتب کردم قبل از اینکه من حرفی بزنم وارد شد و نزدیک آمد، پتو را تا زیر گلوم کشیدم از او به شدت میترسیدم. روی تخت نشست و گفت: - مامانم یه حرفایی میزد اومدم مطمئن بشم که خودت گفتی یا نه. انگار ذهنم از کار افتاده بود گفتم: - کدوم حرفا؟ قیافهاش بخاطر تاریکی اتاق نمیدیدم گفت: - راسته که گفتی نمیخوای عقد کنیم؟. همه چیز یادم افتاد ولی حرفی نزدم دوباره گفت: - پس راسته، میشه دلیلت رو بدونم. باز هم سکوت کردم گفت: - یه دلیل بیار که چرا ازدواج نکنیم، تا همین چند وقت پیش خودت رو به آب و آتش میزدی تا نگاهت کنم حالا چیشده که نظرت برگشته؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و دو... نمیدانستم چی باید جوابش را بدهم گفت: - چرا حرف نمیزنی؟ تا فردا وقت داری تا یه دلیل قانع کننده برام بیاری واگرنه کاری که دوست دارم رو پیش میبرم و به تو و هیچ کس دیگه گوش نمیدم. بلند شد و سمت در رفت قبل از اینکه در را باز کند گفتم: - آقای همتی. ایستاد ولی برنگشت گفتم: - اون دختره اینجا چیکار میکنه؟ گفت: - منظورت رهاست؟ - آره. سهراب: - پرستار کیاناست چند روزه اومده. - اون شما رو معتاد کرد چطور راهش دادین تو خونهتون؟ نزدیک آمد و گفت: - خواهرش تو تصادف فلج شده، صاحب خونهشون میخواست بیرونشون کنه وکیلی بهش پول داده بود تا اون کار رو بکنه رها مجبور بود. .... داشتم فکر میکردم چه دلیلی برایش بیاورم که دست از سرم بردارد حتی نمیدانستم دوستش دارم یا نه؟ بخاطر او من این همه عذاب کشیدم تحقیر شدم هرکس و ناکس به من تیکه انداخت... مدتها گذشت انقدر در اتاق بودم که حتی نمیدانم چند روز یا چند هفته گذشته تو این مدت سهراب را ندیدم اصلا به اتاقم نمیآید، زمانی هم که بیرون میروم نیست، دروغ چرا؟ دلم برایش تنگ شده ولی خب خودم به او گفتم برود. در ایوان نشسته بودم البته بعد از کلی اصرار و التماس به رعنا که من را بیرون ببرند، یاد آن روزی افتادم که سهراب از من دلیل خواست گفت: - خب من آمادهام تا دلیلت رو بشنوم. من هم گفتم: - دوستت ندارم. با کمال پرویی گفت: - من خوب بلدم تو رو عاشق خودم کنم. - نمیخوام. سهراب: - مجبوری که بخوای. - شما مجبورم میکنی؟ سهراب: - خودت، خودت رو مجبور میکنی، الان تو تنها نیستی پای بچه وسطه، تو که نمیخوای تنها بزرگش کنی؟. - نه نمیخوام، چون قراره این بچه رو تحویل مادرتون بدم. سهراب: - یعنی تو از بچهات میگذری؟ بچهای که ادعات میشه بخاطرش کلی عذاب کشیدی! تو دیگه چه آدمی هستی؟ همیشه یه حسی درموردت بهم میگفت تو بی معرفت و بی مهری، باز میگفتم نه اون دختر خوبیه، پاکه، محجبه است و الان میفهمم تو چه آدم بیشعوری هستی. نفسم داشت بند میآمد از اینکه به من گفت بیشعور. دوباره گفت: - دلیلت قانع کننده نبود ولی تو بدترین مادری هستی که من تاحالا دیدم. دلم گرفت از بی مهریش. گفتم: - من آدم بدی نیستم من فقط... سهراب: - ادامه نده، بعد از اینکه مطمئن شدم بچهی منه، ازت میگیرمش و جنابعالی هر جا دلت میخواد برو و دیگه حق نداری سراغش بیای. دیگه فرصت نداد من صحبت کنم و رفت.. عزیزخانم گفت: - مهتا جان! دوستت اومده. تشکر کردم و چند لحظه بعد بهار آمد و بغلم کرد و گفت: - مهتا حالت خوبه؟ چرا بهم نگفتی که چه اتفاقی برات افتاده. با طعنه گفتم: - نه اینکه خیلی زنگ میزنی. بهار: - ببخشید خب من درگیرم نمیتونم دم به دقیقه زنگ بزنم. - نه ولی میتونی هر چند روز یکبار که زنگ بزنی. بهار: - خب حق با توِ، حالا ناراحت نباش بگو چه خبرا چیکار میکنی؟. - هیچی استراحت مطلقم، نمیتونم حتی دو قدم راه برم حالم از این وضع بهم میخوره. بهار: - چرا اومدی اینجا؟ - دکتر پله رو برام منع کرده خونهِ منم که آسانسور نداره مجبور شدم بیام اینجا. بهار: - سختت نیست این وضع، مخصوصا اینکه خونه خودت نیستی؟ - هست، ولی مجبورم که تحمل کنم، تو تعریف کن. بهار: - خب چی بگم با کار و زندگی مشغولم این روزا کافه خیلی شلوغ شده، درس و دانشگاه، فکر کنم باید بیخیال درس خوندن بشم مخصوصا با این وضعیتی که دارم. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و سه... - کدوم وضعیت؟ لبخند زد و لبش را گاز گرفت بعد سرش را پایین انداخت گفتم: - بهار چیزی شده؟ بهار: - خب، من باردارم. با تعجب گفتم: - داری شوخی میکنی ؟ چند وقته؟ بهار: - جدی میگم، هنوز دوماه نشده. - مبارک باشه، انشالله به سلامتی بدنیا بیاد. واقعا خبر خوشحال کنندهای بود ولی خیلی حسودیم شد چون وقتی بقیه فهمیدن من باردارم، دعوام کردن ترکم کردن. گفتم: - راستی چه خبر از کوروش. با تعجب نگاهم کرد چون اولین بار بود که درموردش میپرسیدم. گفت: - خب با همون دختر همسایهشون ازدواج کرد، اتفاقا همین دو شب پیش رفتیم برای مراسم نامزدیشون. بیخیال گفتم: - مبارکه، خوشبخت بشن. بعد از مدتها سهراب را دیدم به ما رسید یک سلام داد و به خانه رفت حتی نخواست جوابش را بشنود. بهار گفت: - ازدواج کردین یا نه؟ - رفتیم برای عقد، ولی خب تصادف کردم و نشد. بهار: - خب کی قراره عقد کنین؟ - دیگه فکر نکنم که بخوایم عقد کنیم، ندیدی مگه چقد بی احساس رفتار کرد. بهار: - پس بچه؟ - بدنیا بیاد میدم بهشون و میرم. بهار: - تو مادرشی! - لطفا تو هم مثل بقیه نگو که من مادر بدیم، من نمیخوام خودمو به بقیه تحمیل کنم. بهار: -باشه نمیگم، ولی تو سهراب رو دوست داشتی حالا چرا میخوای این فرصت رو از دست بدی؟ بحث را عوض کردم و نذاشتم دیگر حرفی بزند سهراب به سرعت از خانه خارج شد. بهار گفت: - اینکه تازه اومد، کجا رفت؟ شانهای بالا انداختم رعنا آمد و گفت: - سهراب کو؟ گفتم: - رفت. با ناراحتی کنارمان نشست و گفت: - نگفت کجا میره؟ - نه حرفی نزد. عزیزخانم آمد و گفت: - نگران نباش رعنا جان، زود برمیگرده. رعنا: - آخه یهو چیشد؟ بچهام تازه اومده بود حتی فرصت نکرد بشینه، آخه پشت تلفن کی بود که اینجور رفت؟ عزیزخانم: - انشالله که خیره. رعنا: - میترسم باز تنهامون بذاره. عزیزخانم: - بد به دلت راه نده صحیح و سالم برمیگرده، من دلم روشنه. صدای یالله گفتن یکی توجه همه را جلب کرد وکیلی نزدیک آمد و گفت: - رعنا! چقد دلم برات تنگ شده بود. رعنا از جا بلند شد و گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ از دیدنش ترس داشتم و برام جالب بود که بدانم از کجا رعنا را میشناسد وکیلی گفت: - اومدم تو رو ببینم، چیه! نکنه از دیدنم خوشحال نیستی؟ رعنا: - از اینجا برو نمیخوام ببینمت. وکیلی: - شنیدم پسرت زنده است خیلی خوشحال شدم، الان کجاست میخوام ببینمش، هرچی نباشه ما با هم دوست بودیم. رعنا: - نیست، مطمئنم خیلی ناراحت میشه اگه بفهمه با قدمت، خونهاش رو نجس کردی. وکیلی: - تو هنوزم از من ناراحتی؟ سی سال گذشته بیخیال شو. رعنا: - عوضی، من بیست و چند سال آرزوی اینو داشتم که پسرم رو ببینم بعد تو میگی بیخیال شم تو گند زدی تو زندگیم، بیخیال چی بشم من! از اینجا برو وجودت آزارم میده. کیانا بیرون آمد و گفت: - با.. با. وکیلی داشت نگاهش میکرد گفت: - این بچهی کیه؟ رعنا به عزیزخانم گفت: - کیانا رو ببر تو. عزیزخانم بچه را بغل کرد و رفت وکیلی دوباره پرسید: - این بچهی کیه؟ رعنا گفت: - بچهی سهرابمه. وکیلی: - بچهی سهراب؟ از کجا آوردتش؟ رعنا: - به تو ربطی نداره. وکیلی: - اون پسره، رفیق سهراب میگفت که قراره حضانت حورا رو بگیره، نکنه... نکنه این دختر، حوراست؟ ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و چهار... سهراب گفت: - چرا باید چنین فکری بکنی؟ وکیلی برگشت و به سهرابی که داشت میآمد نگاه کرد و گفت: - رفیقت میگفت، من الان چهار پنج ماهه این در و اون در میزنم هر کلکی که بود رو سوار کردم تا دخترم رو ببینم همین دیروز فهمیدم که بردنش، سهراب بگو که این دختر منه. سهراب: - نیست،میخواستم حضانتش رو بگیرم ولی نشد بجاش یکی دیگرو بهم دادن، دست از سر زندگیم بردار. وکیلی برگشت و گفت: - رعنا اون دختر، حورای منه؟ رعنا با ناراحتی گفت: - آخه بچهی به این خوشگلی و مهربونی چه صنمی میتونه با توِ حیوون داشته باشه. وکیلی: - فقط اومده بودم ببینمت دلم برات تنگ شده بود تو شاید منو آدم حساب نکنی ولی بدون تو برای من همون خواهر کوچولوی دوست داشتنی هستی. نزدیک سهراب رفت و با هم حرف میزدن رعنا نشست گفتم: - شما خواهرش هستین؟ انگار نشنید چون جواب نداد با نگرانی به آن دو نفر نگاه میکرد وکیلی به ما نگاه کرد و بعد رفت سهراب نزدیک آمد. رعنا گفت: - چی بهم میگفتین؟ سهراب حرف را پیچاند و گفت: - کیانا رو به تو میسپارم مواظبش باش، نمیخوام اون دختر و ازم بگیرن. رعنا: - باشه قربونت برم، مواظبم، ولی سهراب دلم شور میزنه، مصطفی چرا هنوز بیرونه؟ سهراب: - عجله نکن گیر میافته. دوباره کیانا بیرون آمد و بدون نگاه کردن به کسی سمت سهراب رفت که بغلش کرد گفت: - حیف این دختر که بچهِ دوتا حیوونِ بی رحم شده. کیانا را بوسید و گفت: - خستهام میرم بخوابم لطفا بیدارم نکنین خودم بیدار میشم. رعنا: - باشه قربونت برم کیانا رو بذار اینجا و برو. سهراب: - نه میبرمش دلم براش تنگ شده. رعنا بهم گفت: - زیاد نشین برو و یکم استراحت کن بچه آزار میبینه. بهار گفت: - آره برو، دیگه منم میخوام برم خونه. با ناراحتی گفتم: - تو که تازه اومدی بمون حوصلهام به اندازه کافی سر رفته. رعنا زیر دستم را گرفت بهار هم خواست کمک کند که اجازه ندادم و گفتم: - دلت به حال خودت نمیسوزه به حال نینیت بسوزه. رعنا گفت: - چند ماه است؟ بهار با خجالت گفت: دو ماه. _رعنا: - پس هنوز اول راهی،خیلی مواظب خودت باش. داخل رفتم و روی تخت دراز کشیدم و بعد از کلی حرف زدن و دردِدل کردن بهار رفت باز احساس تنهایی میکردم حتی با وجود لیانا که دائم دم گوشم حرف میزد. برای شام پیش بقیه رفتم و رعنا با ناراحتی همش میگفت: - خیلی بی مسئولیتی، تو باید استراحت کنی نه اینکه اینجا بشینی. منم با بداخلاقی گفتم: - حوصلهام سر رفته، انقد درازکش بودم که حالم بدتر شده، میخوام بشینم اگه بهم گیر بدین انقد راه میرم که یه بلایی سر یکیمون بیاد. دیگه حرف نزد شروع کردم به غذا خوردن فرامرز گفت: - تو میدونی که اگه خدای نکرده بخواد برای بچه اتفاقی بیفته تو هم آزار میبینی کمترینش اینه که شاید هرگز نتونی بچه دار بشی. از حرفش حالم بد شد ولی اهمیت نداشت. سهراب و کیانا هم آمدند و سر میز نشستند سهراب برای خودش و کیانا غذا ریخت و شروع کردند به خوردن کمی بعد سهراب گفت: - مامان. رعنا با ذوق گفت: - جانم عزیزم. سهراب: - فردا بیکاری؟ باهم یه جایی بریم. رعنا: - بیکارم، کجا بریم؟ سهراب: - چند روز پیش با یه خانمی آشنا شدم بدم نمیاد به هم معرفیتون کنم. رعنا: - کی هست حالا؟ سهراب: - فعلا که غریبه است ولی شاید عروست شد. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و پنج... از این حرف، حالم بد شد چطور میتوانست آنقدر وقیح باشد. این بلا رو سرم آورده و حالا میخواهد با یکی دیگر ازدواج کند رعنا نگاهم کرد و باز رو به سهراب گفت: - چی میگی تو؟ مگه قرار نیست با مهتا ازدواج کنی؟ بی اهمیت گفت: - من حرفی ندارم ولی این خانم نخواست من نمیتونم مجبورش کنم، من الان بیست و نه سالمه، دیگه داره از زمان ازدواجم میگذره، درضمن من سه تا بچه دارم که هیچکدوم مادر ندارن، بخاطر اینا هم که شده باید یه کاری بکنم. رعنا: - خب حالا طرف کی هست؟ سهراب گوشیش را روشن کرد و به مادرش داد و گفت: - اسمش بنفشه است تازه آشنا شدیم. رعنا همینطور که نگاه میکرد گفت: - چند سالشه؟ بهش میخوره بچه باشه. سهراب: - سیزده سالشه. رعنا با تعجب گفت: - این که خیلی بچه است شانزده سال اختلاف سنی دارین. سهراب: - برام اهمیتی نداره. رعنا: - میدونه که تو دوتا بچه داری؟. سهراب: - سه تا، آره بهش گفتم مشکلی نداره با این قضیه. رعنا با تعجب گفت: - سهراب داری شوخی میکنی دیگه آره؟ سهراب بی اهمیت شروع کرد به غذا خوردن رعنا با ناراحتی گفت: - تو میخوای با یه بچه ازدواج کنی؟ مطمئنم که بخاطر پولت همه چیز رو قبول کرده. گوشیش زنگ خورد رعنا نگاه کرد و با تعجب گفت: - بنفشه جون؟ . سهراب گوشی را از مامانش گرفت و با لبخند جواب داد: - جانم عزیزم. بعد بلند خندید و گفت: - چیه به من نمیاد اینجوری حرف زدن؟ - ........ - نه به موقع زنگ زدی اتفاقا منتظرت بودم. - .......... - فردا خونهای میخوام بیام پیشت. - ........ - نه فقط میخوام ببینمت، ناهار درست کن میخوام ببینم آشپزیت چطوره. - ........ - باشه فعلا. اصلا نمیتوانستم به او نگاه کنم خیلی دلم گرفته بود اون حق نداشت با من اين کار را بکند... فردا آن روز سهراب را دیدم که مثل زمان دانشگاه یک تیپ باحال زده بود لیانا گفت: - جایی میری انقد تیپ زدی؟ سهراب نشست و چای برداشت و گفت: - قرار دارم. لیانا: - با بنفشه خانم؟ سهراب با لبخند گفت: - بله فضول خانم. رعنا گفت: - مگه قرار نبود با هم بریم؟ بذار آماده شم بیام. سهراب گفت: - بذار برای یه روز دیگه، امروز میخوام باهاش درمورد چیز مهمی صحبت کنم. بعد از خوردن چایش رفت رعنا هم به مطب رفت. لیانا گفت: - این روزا خیلی رفتارش عجیب شده. با ناراحتی گفتم: - پدرِ تو بویی از انسانیت نبرده. لیانا: - تو اون رو دوست داری پس چرا گفتی نمیخوایش؟ - نمیخوام خودم رو بهش تحمیل کنم اون فقط بخاطر بچه میخواد با من ازدواج کنه. لیانا: - تو اشتباه فکر میکنی سهراب تو رو میخواست حتی قبل تر از بچه، مهتا به بخت خودت لگد نزن سهراب رو قبول کن مطمئنم اون واقعا دوستت داره. - اگه داشت که یکی و جایگزینم نمیکرد. لیانا: - مهتا تو قبول کن من و مامان رعنا سهراب و میاریم سر سفره عقد. - میخواین مجبورش کنین؟ لیانا: - فقط باهاش صحبت میکنیم فقط قبول کن. - من دوستش دارم ولی میترسم که منو پس بزنه. لیانا: - بسپارش به من و مامان میدونیم چیکار کنیم، من هرگز دلم نمیخواد به یکی که ازم کوچک تره بگم مامان. خیلی دلم میخواست حرفهای لیانا درست باشد باید تحمل میکردم تا ببینم چی میشود. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و شش... *بخش دوازدهم* ... راوی.... سهراب که از حرفها و بی مهریهای مهتا به تنگ آمده بود مدتها از او فاصله گرفت تا راهی پیدا کند و چه راهی بهتر از برانگیخته کردن حسادت یک دختر. با خستگی خانه آمد تا استراحت کند ولی هنوز ننشسته بود که گوشیش زنگ خورد و گفت: - یک آقایی اینجا تصادف کرده و شمارهی شما رو داد تا باهاتون تماس بگیریم میگه از دوستاتونه ممکنه سریع تر خودتون رو برسونین؟ سهراب که فکر کرد شایان تصادف کرده آدرس را گرفت و با عجله از خانه بیرون رفت دور نبود فقط دوتا کوچه بالا تر بود چیزی پیدا نکرد و فهمید کاسهای زیر نیم کاسه است سریع به خانه برگشت و متوجه وکیلی شد و نگران این بود که نکند وکیلی بخواهد کیانا را از او بگیرد موقع رفتن سهراب جلویش را گرفت و گفت: - اون تلفن کار تو بود نه؟ وکیلی گفت: - فقط میخواستم مادرتو ببینم. سهراب: - یه بار دیگه این طرفا پیدات بشه من میدونم و تو. وکیلی گفت: - اون دختر؟ سهراب: - دختر منه؛ از اینجا برو. وکیلی: - سهراب، تو خواهرزادهی منی، تو رو جون مادرت بگو که اون دختر؟ سهراب حرفش را قطع کرد و گفت: - مگه کری؟ گفتم اون دختر مال منه، برو بگرد دنبال اونی که بچه تو برده. وکیل: - باشه میرم، فقط وای بحالته که این بچهی من باشه زندگیتو سیاه میکنم. رفت و این حرفها سهراب را نگران کرده بود. .... وکیلی کمی بالاتر از خانه سهراب کشیک میکشید انگار باور نکرده بود که آن دختر بچه، حورایش نباشد. چیزی تا تاریکی هوا نمانده بود در خانه باز شد و رها با خداحافظی از خانه خارج شد وکیلی با تعجب و ناباوری نگاه میکرد راننده آرام دنبالش میرفت تا اینکه به یک کوچه خلوت رسیدن وکیلی از راننده خواست نگهدارد و دخترک را بیاورد، راننده پیاده شد و با تفنگ رها را که داد و فریاد راه انداخته بود سوار ماشین کرد و بلافاصله حرکت کرد رها برگشت و وکیلی که پشت سر نشسته بود را دید و هینی کشید و گفت: - عمو، شما؟ وکیلی گفت: - خونهی این مرتیکه چیکار میکردی؟ رها: - کار میکنم اونجا. وکیلی: - چیکار؟ رها: - از دخترش پرستاری میکنم، اتفاقی افتاده ؟چرا اینجوری اومدین سراغم؟ وکیلی با ناراحتی گفت: - سوال نپرس فقط جواب بده، اون بچه مال کیه؟ رها: - دخترِ سهراب. وکیلی: - از کجا آورده؟ مادر و پدرش کیه؟ رها: - از پرورشگاه آورده من خانوادهاش رو نمیشناسم. وکیلی: - نمیدونی یا نمیگی؟ رها که ترسیده بود گفت: - بخدا نمیدونم، ازم خواست مواظبش باشم منم قبول کردم. وکیلی: - میخوام یه کاری برام بکنی. رها: - چیکار؟ وکیلی: - اینکه بفهمی پدر و مادر اون دختر کیه؟ رها: - فقط همین؟ چرا براتون مهمه؟ وکیلی: - به تو ربطی نداره کاری که گفتم رو بکن. رها: - اگه نخوام به حرفتون گوش کنم چی؟ وکیلی: - اصلا دلم نمیخواد این کار و بکنم. رها با تعجب گفت: - منظورتون چیه؟ وکیلی گفت: - من مرد به اون بزرگی که میتونست راه بره رو دزدیدم، به نظرت دزدیدن یه دختر بچه که ویلچر نشینه چقد میتونه سخت باشه؟ رها با ترس گفت: - آخه چجوری پیدا کنم؟ وکیلی: - نمیدونم، فقط برام پیداش کن. رها: - با سوگند کاری نداشته باش اون که تقصیری نداره. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و هفت... وکیلی: - اسم پدر و مادر اون دختر رو میخوام اگه کم کاری کنی جنازهی خواهرت رو هم نمیبینی رها با ناراحتی گفت: - عمو لطفا، من جز سوگند کسی رو ندارم لطفا ازم نگیرش. وکیلی: - فعلا کاری باهاش ندارم، فقط دلم میخواد دو روز دیگه دست خالی بیای بعد ببین چه به روزگارت میارم، حالاهم پیاده شو. رو به راننده گفت: - راه بیفت. رها به التماس افتاد وکیلی سرش داد زد مجبور شد از ماشین پیدا شود و قبل از اینکه در را ببندد گفت: - عمو توروخدا منکه جز شما کسیو ندارم مامانبزرگم قلبش مریضه، اگه برای سوگند اتفاقی بیفته سکته میکنه. وکیلی به راننده اشاره کرد که برود راننده حتی فرصت نداد که رها در را ببندد حرکت کرد و بعد خم شد و در را بست... رها آن شب را تا صبح نخوابید فقط اشک میریخت میترسید برای سوگند اتفاقی بیفتد یا مادربزرگش طاقت نیاورد و بلایی سرش بیاید، باید اسم پدر و مادر کیانا را میفهمید تا جان خواهرش را بخرد صبح خیلی زود به خانهی سهراب رفت، در زد و بعد از اینکه عمو رسول در را باز کرد وارد شد عمو رسول گفت: - خیر باشه دخترم، صبح به این زودی اومدی چرا؟ رها گفت: - ببخشید که بیدارتون کردم دلم برای کیانا تنگ شده بود گفتم زودتر بیام. عمو رسول: - برو داخل، ولی فکر کنم همه خوابیدن. رها: - باشه عمو، بازم ببخشید. وارد خانه شد، حق با عمو رسول بود همه خواب بودن بی سر و صدا به طبقه بالا رفت و وارد اتاق کیانا شد، دخترک طفل معصوم خواب بود. در اتاق سرک کشید ولی چیزی پیدا نکرد مدتی گذشت از بيرون سر و صدا میآمد که نشون میداد بقیه بیدار شدن سهراب وارد اتاق شد و با دیدن رها تعجب کرد و گفت: - تو کی اومدی؟ رها با مِن مِن گفت: - من.. تازه اومدم. سهراب: - چرا انقد زود؟ رها: - خب.. اِم.. میخواستم کیانا رو ببینم دلم براش تنگ شده بود. سهراب مشکوک نگاهش کرد و نزدیک کیانا رفت و وقتی مطمئن شد حالش خوب است گفت: - این اولین و آخرین باره که انقد زود میای به عمو رسول میسپارم زودتر از ساعت هشت راهت نده. رها: - ببخشید، من فقط یکم دلتنگ شدم گفتم بیام. سهراب: - بریم پایین، صبحانه بخوریم هرموقع کیانا بیدار شد بیا پیشش. رها: - من ترجیح میدم هرموقع کیانا بیدار شد صبحانه رو باهاش بخورم. سهراب: - ولی من اینجوری دوست ندارم. رها: - آقا سهراب، من میل ندارم. سهراب بیخیالش شد و بیرون رفت. رها در راهرو سرک کشید و وقتی مطمئن شد کسی نیست سمت اتاق سهراب رفت، دعا میکرد آنجا یک ردی از مادر و پدر کیانا پیدا کند در اتاق را باز کرد و وقتی مطمئن شد کسی نیست وارد شد داخل کشوها و قفسهی کتاب را گشت، هیچی نبود کمد لباس را باز کرد و کمی لباسها را جابجا کرد که یک گاوصندوق کوچیک پشت لباسها دید چند تا عدد پشت سر هم زد ولی اشتباه بود حدس میزد تاریخ تولد خودش یا بچهها باشد ولی نمیدانست. دوباره یک عددی را زد و وقتی مطمئن شد که باز نمیشود آرام از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت، همه دور میز نشسته بودند و صبحانه میخوردن رها سلام داد و نشست رعنا گفت: - زود اومدی؟ رها همان جواب تکراری را داد و شروع کرد به صبحانه خوردن باید سر صحبت را باز میکرد ولی میترسید که سهراب از نیتش بویی ببرد سهراب و رعنا رفتن رها به عزیزخانم کمک میکرد تا میز را جمع کند گفت: - کاش الان کیانا بیدار بود دلم خیلی برای شیرین کاریاش تنگ شده. عزیزخانم گفت: - تو چقد مهربونی، کاش مادر و پدرش هم یکم انصاف داشتن تا بچه طفل معصوم الان زیر سایهشون بود. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت صد و چهل و هشت... رها: - شما پدر و مادرش رو میشناسین مگه؟ عزیزخانم: - آره میشناسم ولی اونا آدمای خوبی نیستن. رها: - خب اونا کیان؟ عزیزخانم: - حق گفتنش رو ندارم. رها التماسوار گفت: - عزیز خانم توروخدا بهم بگو که خانوادهاش کی و کجان! عزیزخانم: - چرا میخوای بدونی؟ رها که نمیخواست کسی را مشکوک کند گفت: - شما میدونی تاریخ تولد کیانا کِیه؟ عزیزخانم: - نه نمیدونم آقا بهم نگفته. رها: - یعنی شما تاریخ تولد هیچکدوم از اهالی این خونه رو نمیدونین؟ عزیزخانم: - چرا میدونم، ولی کیانا رو هنوز نمیدونم مثلا تولد اصلی آقا ده دی ولی خب ما معمولا یک هفته بعدش جشن میگیرم. رها: - وا چرا؟ عزیزخانم: - دوست نداره، روز تولدش رو نحس میدونه، بخاطر همین هیچکی جرات نداره اون روز حتی بهش تبریک بگه. رها: - چقد عجیب، تولد لیانا خانم کیه؟ عزیزخانم: - لیانا بهاریه، اگه اشتباه نکنم یازدهم یا دوازدهم اردیبهشت دقیق یادم نیست، چرا میپرسی؟ رها: - خب میخوام بدونم کیه که براشون کادو بگیرم فعلا تولد آقا سهراب نزدیکه، عزیزخانم، به نظرت چی دوست داره تا براش بگیرم. قبل از اینکه جواب بدهد لیانا وارد آشپزخونه شد و گفت: - عزیز جون بهم صبحانه میدی،خیلی گشنمه. عزیزخانم کره و مربا را روی میز گذاشت و بعد رفت تا به مهتا سر بزند رها روبروی لیانا نشست و گفت: - یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟ لیانا همینطور که صبحانه میخورد گفت: - آره چرا باید دروغ بگم؟ رها: - تو دنبال خانوادهات نیستی؟ نمیخوای بدونی خانوادهات کیان؟ کجان؟ لیانا با ناراحتی گفت: - نه دنبالشون نیستم، چون میدونم کیان و کجان. رها با تعجب گفت: - یعنی تو میدونی خانوادهات کجاست و دلت نمیخواد بری پیششون؟ آخه چرا؟ لیانا: - مامانم فوت کرده بابام هم آدم خوبی نیست نمیخوام برم پیشش. رها: - متاسفم، پس احتمالا مادر و پدر کیانا هم آدمای بدیان دیگه. لیانا: - آره خیلی، بابا سهرابم میگه مادرش مرده و پدرش آدم خطرناکیه. رها: مگه میشناستشون؟ لیانا شانهای بالا انداخت و گفت: - این سوالا برای چیه؟ رها با ناراحتی گفت: - من خیلی ناراحت بودم که شما دارین زیر دست ناپدری بزرگ میشین ولی الان که میشنوم این چیزا رو،... میگم لیانا خانم برات مهم نيست بدونی پدر کیانا کیه؟ آخه گفتی آدم خطرناکیه، اگه خدای نکرده بیاد اینجا یا یه بلایی سرتون بیاره چی؟ لیانا به فکر فرو رفت و گفت: - حتما پدرم چیزی میدونه که آوردتش دیگه. رها: - تولد کیانا کیه؟ لیانا: - تولد اصلیش رو که نمیدونم ولی تاریخش و همون زمان که پدرم به سرپرستی گرفتش تو شناسنامهاش زده. رها: - یعنی چندم؟ لیانا: - دوازده مهر، چقد سوال میپرسی نفهمیدم چی خوردم. رها معذرت خواهی کرد و به بهانه کیانا، بالا رفت و دوباره وارد اتاق سهراب شد و تاریخ تولد سهراب را زد اشتباه بود تاریخ تولد لیانا هم نبود فقط دعا میکرد تولد کیانا رمز گاوصندوق باشد ولی نبود با عصبانیت روی زمین نشست و لعنتی نثارش کرد.... .... سهراب.... به خانهی بنفشه رفتم و زنگ زدم و وارد شدم کسی نبود روی مبل لم دادم و بلند گفتم: ن صاحب خونه نیستی؟ مهمون داری. در اتاق باز شد و بیرون آمد و گفت: - چه خبرته انقد سروصدا میکنی! اومدم. گفتم: - مهمون دعوت میکنی و نمیای استقبالش؟ شایان خندید و گفت: - بچه پرو من دعوتت کردم یا خودت خودت رو دعوت کردی، خوش اومدی آقا. گفتم: - ممنون، ببینم غذا گذاشتی یا نه؟ امروز رو تا شب وبال گردنتم. ویرایش شده 25 فروردین توسط Mahdieh Taheri لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده