رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: تقدیس تاریکی 

نام نویسنده: نقره زارع 

ژانر: مافیایی_پلیسی_عاشقانه

خلاصه: برای رسیدن گاهی باید گذشت کرد، گذشت از هرچیزی که انسان ممکن است با آن‌ها خو گرفته‌ باشد و لازمه این گذشت برای رسیدن، از دست دادن است.  اما در میان این‌ همه گذشت، گاهی باید ایستاد و فکر کرد، آیا هر گذر کردنی ارزش رسیدن را دارد؟ آیا این گذشت به مقصد‌ِ تاریکی، برای آدم‌هایِ قصه‌‌ی ما به‌رسیدنِ نور ختم می‌شود؟ یا شاید هم قرار است تا ابد، در جاده‌هایی که برای روشنایی التماس می‌کنند گرفتار شوند؟

مقدمه:

به‌نام هیچ، چون دیگر چیزی برای نامیدن نمانده است. به‌نام سکوت، همان صدایی که بعد از فروپاشیِ انسانیت باقی ماند. به‌نام آغازِ پایانی که از روز تولد با ما بود. به‌نام خودم اگر هنوز چیزی از من‌ مانده باشد. به‌‌نام آخرین بازمانده‌ی نور، پیش از آنکه جهان در تاریکِ مطلق فرو رَود.

ناظر: @ELAHEH

ویرایش شده توسط Noghre
  • مدیریت کل

w7053_Picsart_25-07-21_10-54-25-422.jpg

سلام نویسنده‌ی گرامی! 
به خانه‌ی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژه‌هایت شنیده می‌شوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت.
از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوش‌آمد می‌گوییم.
اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.
از این لحظه می‌توانی پارت‌گذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود.
به‌زودی مدیر بخش @ELAHEH ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظم‌دهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد.
📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش:
برای حفظ نظم بخش رمان‌های درحال تایپ، ضروری‌ست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی.
در صورتی که تعداد پارت‌های منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیه‌ی پارت‌ها تایید نخواهند شد.
اگر ویرایش‌ها را انجام دادی، می‌توانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. 
یادمان باشد: تعداد پارت‌های ویرایش‌نشده نباید از ده پارت بیشتر شود.
📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، می‌توانی از پیوندهای زیر استفاده کنی:
قوانین مهم تایپ رمان
آموزش نویسندگی
درخواست طراحی جلد رمان
با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بی‌پایان و دل‌نوشته‌هایی ماندگار 🌿
مدیریت انجمن نودهشتیا

 

فصل اول: آغازی از انتها            پارت یکم

تیک‌تاک، تیک‌تاک...
صدای عقربه‌های ساعت با آژیر و جیغ درهم آمیخته بود و مثل چکشی سنگین بر مغزش فرود می‌آمد. هر تیک زخمی بود تازه و هر تاک نفسش را می‌برید. هوای ذهنش سنگین و داغ بود؛ بوی آهن و دود در فضا پخش شده بود و نفس کشیدن را سخت می‌کرد.
در میان این همهمه‌ی ذهنی، صدایی بغض‌ آلود زمزمه کرد:
«آخر خطه»
پشت‌سرش، صدایی دیگر با دردی لرزان نالید:
«نشد، نتونستم.»
ناگهان نعره‌ی مردی فضا را شکافت؛ آن‌قدر پر از اضطراب و وحشت بود که تنش را لرزاند:
- دخترم اونجاست! تورو به هرکسی که می‌پرستید، نجاتش بدید.
صدای دیگری، آشنا و گرم، اما لبریز از دلتنگی و خداحافظی، در گوشش پیچید:
«میشه بغلم کنی؟ برای آخرین بار.»
صدای شکستن در که همراه با آخرین جمله بود، در فضا پخش شد:
«هیچ‌..وقت، هیچ‌وقت فراموش نکن؛ ردِ من و تو تا ابد یکی می‌مونه.»
صدای مهیب انفجار و بوم!
زمین لرزید، نور کور کننده‌ای همه‌ چیز را پوشاند و در کسری از ثانیه از خواب پرید. با تنی خیس از عرق تلوتلو خوران از پله‌ها پایین آمد، پاهایش از ضعف می‌لرزیدند، دستی به صورتش کشید و عرق از گونه‌اش لغزید و در نور سفید و لرزان لامپ برق زد. نفس‌هایش کوتاه، بریده و نامنظم بود. راه‌پله بوی رطوبت گرفته بود و هر قدمی که برمی‌داشت، صدای نفس‌ زدنش در سکوت می‌پیچید.
پا که به آشپزخانه گذاشت، نسیمی سرد از پنجره‌ی نیمه‌باز به صورتش خورد. سکوت خانه غلیظ و خفه بود. تنها تیک‌ تاک ساعت، آهسته و سنگین که با نفس‌هایش درهم آمیخته شده بود، در فضا جریان داشت. به‌سمت میز ناهارخوری رفت، دستش را دراز کرد و لیوان آبی برداشت تا بنوشد، اما تنگی نفس امانش نداد. گلویش قفل شد و سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. لیوان را روی میز گذاشت و صدای برخوردش آرام اما کش‌دار در هوا پیچید.
چند لحظه بی‌‌حرکت ایستاد و به سقف نگاه کرد. نور مهتابی با لرز خفیفی در فضا می‌چرخید. سایه‌ی وسایل روی دیوارها کش می‌آمد و انگار آشپزخانه آرام‌آرام دور سرش می‌چرخید. نگاهش به اطراف لغزید؛ صندلی، یخچال، بطری آب… همه و همه در مدار عجیبی بالای سرش حرکت می‌کردند، طوری که حس کرد خودش هم میان زمین و هوا آویزان بود.
درد شدیدی از قفسه‌ی سینه‌اش گذشت و دستش را روی سینه‌اش گذاشت. ضربانش از کنترل خارج شده بود، چشم‌هایش سیاهی رفت، چند بار پلک زد تا دیدش را نگه دارد، اما جهان اطراف دورش تار و تیره‌تر می‌شد. نفسش می‌لرزید و لرزش بدنش درحال شدت گرفتن بود، تا جایی که تعادلش را از دست داد و به سرفه افتاد. صدای خفه‌ی گلویش در فضا پخش شد، پیراهنش را چنگ زد و نزدیک بود بیفتد، اما خودش را نگه داشت و آرام روی زمین نشست.
کف سرد سرامیک از میان لباسش بالا خزید، چشم‌هایش را بست، دندان‌هایش را روی هم فشرد و ناله‌ای از عمق وجودش بیرون داد. هر دم درون گلو و ریه‌اش گیر می‌کرد و هر بازدم با درد آزاد می‌شد. فریادهای زندانی در ذهنش بی‌ وقفه می‌چرخیدند، خاطرات یکی‌ یکی از میان تاریکی بیرون می‌خزیدند و جلوی چشمانش ورق می‌خوردند، مثل دفترچه‌ای که کسی با شتاب ورق می‌زند.
با دست‌های لرزانش به سرش کوبید و فریاد زد:
- بسه!
صدایش خش‌دار و زخمی بود. کارش را دوباره تکرار کرد و باز هم فریاد زد تا صداها ساکت شوند. سرانجام پس از چند لحظه سکوتی در ذهنش به جریان افتاد، یا شاید فقط خودش کر شده بود که دیگر چیزی نمی‌شنید. قفسه‌ی سینه‌اش تند بالا و پایین می‌رفت، گلویش خشک شده بود و نفس‌هایش سوزناک از دهان بیرون می‌آمد، عرق سردی روی پوستش نشسته بود و موهایش به پیشانی چسبیده بودند. وسط آشپزخانه‌ی نیمه‌تاریک بی‌هدف، با نگاهی خیره به نقطه‌ای نامعلوم نشسته بود و سایه‌ها در اطرافش می‌رقصیدند.
نمی‌دانست چند ثانیه، چند دقیقه یا چند ساعت گذشته بود؛ زمان از دستش رفته بود. بالاخره با زحمت کف دستش را روی سرامیک گذاشت و فشار آورد تا بلند شود. زانوهایش می‌لرزیدند، اما هنوز امیدی در حرکاتش بود. صاف ایستاد پاهایش را به جهت اتاق خواب حرکت داد اما درست در همان لحظه که امید در حال رسوخ به جانش بود، صدایی کنار گوشش آمد، صدایی آهسته، آشنا، بم و تهدیدآمیز. نفسش در سینه حبس شد و دیگر رها نشد. محکم روی زمین افتاد، صدای برخورد بدنش با سرامیک در فضا پیچید و سکوت را شکست. چند لحظه بعد، صدای قدم‌هایی آهسته از دور به گوش رسید، قدم‌هایی که آرام‌تر و آرام‌تر شدند تا اینکه در تاریکی محو گشتند.
چشمان نیمه‌بازش کم‌ کم بسته شد و مغزش بارها جمله‌ای را که شنیده بود، در گوشش تکرار کرد:
«ببین برای یکم نفس کشیدن، چطور التماس می‌کنی…»
نفس آخرش رها نشد و سیاهی چشم‌هایش را بلعید.

ویرایش شده توسط Noghre

فصل اول: آغازی از انتها.        پارت دوم

تهران ساعت ۸:۳۰ شب_۱۶مهر ۱۴۰۲

صدای مرد تیز و برنده بود، مثل تیغی که مستقیم روی افکارش خط می‌کشید:
- خب آقای جاویدان، نظرتون چیه؟ پیشنهاد خوبیه، درسته؟
پوزخندی به سوالش زد. نگاهش را از تابلوهای رنگ‌ و رو رفته و پرچین روی دیوار برداشت و به او داد. لبخند روی ل*ب‌های مرد به‌شدت منزجر کننده بود و اعصابش را به بازی گرفته بود، مثل دست‌های نامرئی که هر لحظه فشار بیشتری روی گلو و قلبش می‌آوردند و او به سختی خودش را کنترل می‌کرد که چهره‌اش را کج نکند، اما حس می‌کرد که هر نفسش با لرزشی از خشم همراه است.
با صدای محکمی پرسید:
- خوب؟ بامزه شدین، توی فرهنگ شما معنی‌ای داره؟
کاووسی آرام خندید. پای راستش را روی پای چپش انداخت، دستانش را روی ران پایش گذاشت و در هم قفلشان کرد، سپس با لحن خونسردی پاسخ داد:
- چیزی به اسم خوب، توی فرهنگ ما جا نداره.
مکثی کرد و کمی در جایش تکان خورد، انگار می‌خواست تمام قد، آرامش و خونسردی‌اش را به نمایش بگذارد تا اعصاب او را بیشتر از این به تمسخر بگیرد. با صدای ملایم و بمی ادامه داد:
- هرچی آشغال‌تر، بهتر.
جاویدان سر تکان داد و با تمسخر به او خیره شد. پوزخندی زد و گفت:
- عالیه، پس نیازی نیست آشغال بودنتون رو به روتون بیارم.
کاووسی چند ثانیه خنثی نگاهش کرد، سپس سرش را پایین انداخت و نیشخندی زد که مثل تیغی آهسته روی استخوان‌های اردلان می‌لغزید. نور کم چراغ سقف روی صورتش افتاده بود و سایه‌های بلند روی دیوارها حرکت می‌کردند، به طوری که هر حرکت کوچک او را بزرگ‌تر و تهدید آمیزتر نشان می‌داد:
- اردلان! تو فکر می‌کنی یه لاشه‌ی گندیده هستی و من برای دریدَنت اومدم؟
اردلان اخم پررنگی کرد، زبانش را با حرص روی دندان‌هایش کشید و دستش را مشت کرد. گنده‌تر از این مرد هم جرئت نداشتند با او این‌گونه صحبت کنند؛ حالا این مرد لاشخور، بدتر از ثانیه قبل اعصابش را به هم می‌ریخت، اما او باید خوددار می‌بود تا به چیزی که می‌خواست برسد. تنش پر از هیجان و خشم پنهان بود، اما نفسش را آرام نگه می‌داشت، قلبش تند می‌زد و دست‌هایش کمی می‌لرزیدند اما با این حال ری‌اکشن بیرونی‌اش را کنترل کرد.
کاووسی با سکوت اردلان، سرش را بالا آورد. اخم روی چهره‌اش را دید و ابرویی بالا انداخت، سپس با تمسخر چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:
- یکی ندونه فکر می‌کنه تو همون بَره‌ی کوچولوی داستان هستی که بین یه مشت کفتار گرفتار شده.
اردلان لبخند محوی زد، اما این بار لبخندش از روی خشم بود، نه از تمسخر. از جایش طوری بلند شد که صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی روی کف اتاق در فضا پیچید، صدایی که گویی ترسی پنهان را به همه خبر می‌داد. قدمی به‌سمت کاووسی برداشت و درست بالای سرش قرار گرفت، روی صورتش خم شد و دستانش را روی دسته‌ی مبل فشار داد. صدایش آرام بود، اما ته‌مایه‌ای از جنس تهدید داشت:
- بَره کوچولو؟ شاید! ولی حواست باشه، بَره وقتی از بازی خسته بشه، دندون درمیاره.
کاووسی سرش را بالا گرفت، چشم‌هایش را روی اجزای صورت او حرکت داد، لبخندی زد که انگار زیر لب می‌گفت: «این تهدیدها اثر نداره»:
- دندون بَره برای جویدن علفه، نه پاره کردن گوشت.
اردلان با شنیدن منطقی که در ذهن داشت، کمی خم شد، به اندازه یک‌ نفس با صورتش فاصله داشت، آرام‌تر گفت:
- آره، ولی تو هنوز فرق یه بَره واقعی با کسی که لباس بَره پوشیده رو نمی‌دونی.
با سکوت کاووسی ادامه داد:
- تو فرق علف و گوشت هم از یادت رفته. بَره می‌دونه چه علفی خوردنیه و چه علفی غیرقابل خوردن؛ اما تو؟
سرش را کج کرد و با خنده‌ای مصلحتی گفت:
-اما ذات کفتار بودن تو، باعث میشه هر لاشه‌ای که انداختن جلوت رو گاز بزنی.
سکوت بینشان کش‌دار شد. تنها صدای تهویه‌ی قدیمی اتاق، که گویی به سختی نفس می‌کشید، در فضا جریان داشت. دیوارهای خاکستری و پنجره‌های نیمه‌باز همراه با نور ضعیف چراغ روی میز، سایه‌های بلند و کشیده‌ای روی زمین و دیوارها انداخته بودند که حس تهدید و خطر را چند برابر می‌کرد. هر حرکت کوچک، صدای خش‌خش کفش روی سرامیک را به  وضوح آشکار می‌کرد.
هوا سنگین و پر از بوی چرک و گرد و غبار بود، و سکوت اتاق، مانند دیواری نامرئی فشار روانی را بیشتر می‌کرد. اردلان می‌توانست ضربان قلب کاووسی را در سکوت حس کند و نفس‌هایش را در چرخش نور خفیف اتاق ببیند.
کاووسی پس از چند ثانیه آرام و بی‌هیچ احساسی زمزمه کرد:
- یه روز مجبوری با ما سر یه میز بشینی و لاشه‌خوری کنی، سرگرد جاویدان.
یقه‌ی یونیفرم اردلان را مرتب کرد و با پوزخندی پر از تمسخر که انگار از آینده خبر داشت، ادامه داد:

- اون‌ وقت می‌فهمی که مرز بین جنایتکار و پلیس فقط یک امضاست، نه وجدان.

اردلان لحظه‌ای به چشم‌هایش خیره ماند، سپس صاف ایستاد و در حالی که به عقب می‌رفت و در ذهنش انواع و اقسام نقشه‌ی کشتن او را مرور می‌کرد، با خونسردی گفت:

- شاید، ولی من حتی اگه گوشت‌خوار بشم یا به قولاً لاشه بخورم، استخون‌های اون گوشت رو دور نمی‌ندازم.                                                    عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست، و تنش که لحظه‌ای آرام بود، دوباره پر از هیجان شد. نفس‌هایش سنگین و با مکث‌های کوتاه بیرون می‌آمد. چشم‌هایش برق می‌زدند و دستانش کمی بالا و پایین می‌رفتند.    با دیدن پوزخند کاووسی، اخم محوی کرد و سپس بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و در را محکم بست، صدای بسته شدن در مثل آوای خشن و پایانی بود که به فضا حس تمام شدن مهلت و هشدار می‌داد. سایه‌های روی دیوار به عقب رفتند و سکوت سنگینی جای آن‌ها را گرفت، سکوتی که حتی نفس کشیدن در آن هم سنگین و پرتنش بود. نور کم چراغ‌ها و سایه‌های کشیده‌ شده روی دیوار، با سکوتی که همچنان سنگینی می‌کرد، فضایی تقریبا خفه و تهدید آمیز ایجاد کرده بود که انگار هر لحظه ممکن بود اتفاقی غیر منتظره رخ دهد. اردلان برای لحظه‌ای ایستاد، دستش را مشت کرد، با نگاه به دیوار مقابلش نفس عمیقی کشید وبرای ادامه مسیر خودش در دنیایی که پر از تهدید و بازی قدرت بود آماده شد.

ویرایش شده توسط Noghre

 فصل اول: آغاز از انتها.        پارت سوم

نور زرد نئون راهرو روی پوستش سایه می‌انداخت و هر حرکت کوچک او را با خطوطی تیز و کشیده روی دیوار به تصویر می‌کشید. دکمه‌ی بالای یقه‌ی یونیفرمش را باز کرد و بوی ته‌مانده‌ی کافئین که هنوز فضای راهرو را پر کرده بود، به مشامش خورد و برای لحظه‌ای ذهنش را به خود مشغول کرد. هوای راهرو سنگین بود، ترکیبی از رطوبت، گرد و غبار و بوی پلاستیک داغ چراغ‌های نئون، حس گرما و خفقان را با هم داشت.
صدای قدم‌هایی سریع از انتهای راهرو آمد، که هر کدام با ضربه‌ای کوتاه و کوبنده روی سرامیک، به مغز او فشار می‌آورد. با شنیدن صدایی آشنا، چرخید:
- سرگرد، باز دوباره داشتی با لحن قاضی بازجویی می‌کردی، نه؟
اردلان نگاهش را از او گرفت و آرام قدم زد، همان‌طور که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود. صدای کفش‌هایش روی سرامیک خالی و سرد، ریتمی عجیب و آرام اما پرتنش ایجاد می‌کرد. با لحنی که کنترل‌شده بود پاسخ داد:
- یه تیکه لجن که اوج هنرش کراوات زدنه، توی دادگاه الهی فکر نکنم حتی جایی داشته باشه زمانی.
((زمانی)) آرام خندید، پرونده داخل دستش را جابه‌جا کرد، دستی به موهای به‌همریخته‌اش کشید و با همان لحن شوخ‌طبع همیشگی گفت:
- حرف شما سند، ولی همون تیکه لجن، اسمش توی تماس بامداد با پلیس ناجا اومده.
اردلان به طرف او برگشت، ابرویی درهم کشید و با تردید پرسید:
-کدوم تماس علیرضا؟
علیرضا لبخندش را جمع کرد و با لحن کمی جدی پاسخ داد:
- همون تماس در رابطه با پرونده‌ی قاچاق اعضای بدن استانبول…
بعد شمرده ادامه داد:
- همون علامت، همون سبک نامه؛ فقط فرقش اینه که این‌بار پاکت مستقیم رفته به دفتر کاووسی.
اردلان نفس عمیقی کشید، صدای آرامش ته‌مایه‌ای از خستگی داشت و به راهرو خیره شد، جایی که نور نئون روی دیوارها سایه‌های طولانی انداخته بود و همه چیز با دروغی سنگین همراه شده بود:
- یا دارن با ما بازی می‌کنن، یا یه‌ چیزی هست که هنوز نمی‌فهمیم.
علیرضا پرونده را به سمت اردلان گرفت و سکوت کرد. اردلان پس از مکث کوتاهی پرونده را از دست او گرفت و نگاهش به مهر قرمز روی جلد افتاد، مهر قرمزی که مثل خون خشک شده روی کاغذ، حس هشدار و تهدید را منتقل می‌کرد. پرونده را باز کرد و چند تکه کاغذ را بررسی کرد، سپس پاکتی برداشت. روی پاکت با جوهر سیاه تنها یک جمله نوشته شده بود:
The moon is still awake.
«یعنی ماه هنوز بیداره!»
اردلان پاکت را با خونسردی داخل پرونده گذاشت و قدم برداشت، نور زرد روی شانه‌هایش می‌لغزید و سایه‌ای کشیده از او روی دیوار می‌افتاد. آرام زمزمه کرد:
- پس یه ماه‌گرفتگی طولانی برای یه خواب عمیق نیاز دارید.
صدای زنگ ساعت دیواری سکوت راهرو را شکست، صدایی که با انعکاس روی دیوارها، انگار زمان را کُند و سنگین می‌کرد. زمانی پرونده را دوباره جمع کرد و با لبخندی گفت:
- این دیگه شباهت به هیچ‌کدوم از پرونده‌های قبلی نداره. این یه جور بازیه که قواعدش رو نمی‌دونیم.
اردلان سرش را کمی خم کرد، دستش را روی مهر پرونده گذاشت و با صدایی آرام اما محکم گفت:
- بازی؟ نه، این دیگه فراتر از بازیه. کسی می‌خواد یه پیامی برسونه ولی چرا به سبک ما؟ چرا مستقیم؟
((زمانی)) نگاهی به سقف انداخت، نور چراغ‌ها سایه‌های دیوار را لرزان می‌کرد، و با لحن شوخ همیشگی اما پر از زیرکی ادامه داد:
- شاید جوابش همونجاست، تو همین جمله‌ی کوتاه که میگه «ماه هنوز بیداره.» یعنی چی؟
اردلان سکوت کرد، قدم‌هایش آهسته و سنگین بود و صدای کفش‌هایش روی سرامیک خالی، ریتمی عجیب و پرتعلیق به فضا داده بود.
- نمی‌دونم. شاید به کسی هشدار می‌ده، شاید به ما؛ به ما که همیشه فکر می‌کنیم همه چیز رو کنترل می‌کنیم.
علیرضا دستانش را داخل جیبش گذاشت و تنش را به راهرو‌ی سمت راست پیچ داد:
- خب، سرگرد، یه شب طولانی در پیش داریم. من می‌رم سراغ بررسی تماس‌ها و نامه‌های قبلی تا ببینم چیزی جا ننداختیم.
اردلان دستش را روی مهر پرونده گذاشت، کمی مکث کرد، سرش را تکان داد و به طرف در خروجی قدم برداشت، گام‌هایش با سکوت راهرو در هم آمیخت و ریتمی طبیعی ایجاد کرد. نور نئون روی کف سرامیک می‌رقصید، سایه‌های کشیده‌ی او و پرونده روی دیوار در هم می‌لغزیدند و فضا پر از تهدید و انتظار بود.
هر نفس او در سکوت فضا پیچیده میشد و حس می‌کرد راهرو، اتاق‌ها و تمام ساختمان با او نفس می‌کشند؛ هر لحظه امکان وقوع اتفاقی غیرمنتظره وجود داشت. باد سردی که از پنجره‌های نیمه‌باز می‌آمد، با بوی کاغذ و گرد و غبار مخلوط شده بود و سکوت پر از راز راهرو را بیشتر می‌کرد. اردلان به آرامی قدم می‌زد، دستش هنوز روی مهر پرونده بود، ذهنش پر از سناریوهای ممکن و گره‌های پیچیده‌ی پرونده بود.

فصل اول: آغازی از انتها | پارت چهارم
تهران – ۰۰:۰۰ بامداد / ۱۷ مهر ۱۴۰۲
باد سرد پاییزی از لای پنجره‌ی نیمه‌باز به داخل می‌وزید و پرده‌ها را آرام تکان می‌داد. نور زرد چراغ خیابان از پشت شیشه به دیوار می‌افتاد و سایه‌ی شاخه‌ها را روی سقف پخش می‌کرد. سکوت خانه سنگین بود؛ فقط صدای نفس‌ نفس خسته‌ی اردلان فضا را می‌شکست.
روی کاناپه افتاد. دکمه‌های پیراهنش را باز کرد و نفس عمیقی کشید، آن‌قدر عمیق که انگار می‌خواست خستگی سه روز اخیر را از ریه‌هایش بیرون بکشد. یونیفرمش هنوز بوی دود سیگار را می‌داد و آن را  با بی‌حوصله‌گی از تنش درآورد و روی دسته‌ی کاناپه انداخت.
چند دقیقه‌ای میشد که به خانه‌ی علیرضا رسیده بودند. خانه، مثل همیشه، تمیز و منظم بود، اما برای اردلان هیچ فرقی نمی‌کرد. ذهنش آن‌قدر درگیر بود که جز خستگی، چیزی را حس نمی‌کرد.
صدای علیرضا از آشپزخانه، با همان لحن شوخ و کمی خسته آمد:
- باز با کاووسی درگیر شدی، نه؟
اردلان موبایلش را از جیب بیرون کشید، صفحه را روشن کرد و پیام‌هایش را بالا و پایین کرد. بدون آنکه سرش را بلند کند، گفت:
- نه. فقط داشتم ادبش می‌کردم.
صدای قل‌قل چای‌ساز بلند شد. بخار از دهانه‌ی آن بالا رفت و ثانیه‌ای بعد بوی چای تازه در هوا پیچید. علیرضا با دو فنجان چای از آشپزخانه بیرون آمد. نور مهتابی آشپزخانه از پشت سرش به فضا می‌تابید و سایه‌اش روی کف سرامیکی کشیده شده بود. فنجان‌ها را روی میز عسلی گذاشت و خودش روبه‌رویش نشست.
ـ با اون طرز ادب کردنی که تو داری، باید خداروشکر کنه هنوز زنده‌ست.
اردلان لبخند کمرنگی زد، لبخندی که بیشتر از خستگی بود تا  واکنش به شوخی‌های او. فنجان را برداشت و چای داغ را سر کشید. لبش سوخت، اما ادامه داد، حرارت مایع داغ گلویش را سوزاند ولی دست نکشید. شاید چون از درد جسمی بیشتر خوشش می‌آمد تا سکوت ذهنش.
- یه روز خودش با زبون خودش همه‌چی رو لو میده، ببین کی گفتم.
علیرضا حبه‌قندی را با دندان شکست، خندید و گفت:
- البته اگه تا اون موقع با اعصابی که داری، زنده مونده باشه.
اردلان چیزی نگفت تنها چای را مزه‌مزه کرد و به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار خیره شد. ذهنش به عقب برگشت؛ به شبی که برای اولین بار اسم صدرا کاووسی را در گزارشی خوانده بود. سه سال گذشته بود، اما هر بار که یادش می‌افتاد، طعم تلخی خاصی زیر زبانش می‌نشست. آن مرد بوی فساد می‌داد؛ نه از آن نوعی که دیده می‌شود، از نوعی که  درون را می‌پوساند.
بارها سعی کرده بود مدارکی بر علیه‌ش جمع کند، اما هر بار کاووسی یک قدم جلوتر بود. انگار سایه‌ای بود که با هر حرکتش، شکل خودش را عوض می‌کرد.
اردلان تکیه داد، صدای تق تق فن کولر که روی گرمایش محیط تنظیم شده بود، از پشت سرش آمد. چای را تا آخر نوشید و فنجان را روی میز گذاشت.
پلک‌هایش سنگین شده بودند، اما ذهنش هنوز بیدار بود.
علیرضا فنجان خالی را از دستش گرفت و در حالی که به سمت آشپزخانه می‌رفت، گفت:
-چطوری چای رو بدون قند می‌خوری؟
اردلان  بی‌تفاوت گفت:
-به‌راحتی.
صدای آب از سینک بلند شد. بوی  تفاله‌ی چای تازه با بوی فلز و شوینده در هم آمیخت.
- تاثیری هم داره؟
اردلان نگاهش را به قاب عکس روی دیوار داد و سپس به آرامی گفت:
- بستگی داره. اگه فقط قند رو حذف کنی ولی هنوز شیرینی‌جات بخوری، فایده‌ای نداره.
علیرضا آب را بست، دستانش را با دستمال خشک کرد و دوباره به سالن برگشت. لبخندی زد، بازوهایش را باز کرد و با صدای نمایشی گفت:
- اگر می‌خواید جسم سالم ولی اعصاب داغون داشته باشید، سبک زندگی اردلان جاویدان پیشنهاد من به شماست.
بعد انگشتش را به پایین گرفت و ادامه داد:
- عدد یک رو برای دریافت لایف‌استایل سرگرد جاویدان کامنت کنید.
اردلان لب‌هایش را جمع کرد، نگاهی سرد به او انداخت و گفت:
- کنارش بنویس عدد دو رو هم برای شرایط استخدام توی سیرکت بفرستن.
زیر لب زمزمه کرد:
- احمق.
علیرضا خندید و خودش را روی کاناپه انداخت. موبایلش را روشن کرد، نور سفید صفحه صورتش را روشن کرد. چشم‌هایش میان نوتیفیکیشن‌ها می‌چرخید. سکوت بینشان کش‌دار بود؛ فقط صدای پست‌هایی که می‌دید به همراه نفس‌هایشان سکوت را گاهی می‌شکست.
چند دقیقه گذشت تا ناگهان پیامی روی صفحه‌ی گوشی علیرضا ظاهر شد. شماره ناشناس بود و‌ باعث درهم رفتن ابروهایش شد. متن را چند بار خواند و بعد گوشی را قفل کرد. دستی به گردنش کشید و نفسش را محکم بیرون داد.
نگاهش سمت اردلان لغزید. چشمانش بسته بود، به‌نظر می‌رسید خوابیده است اما نفس‌هایش سنگین بود و بیشتر شبیه کسی بود که از فکر کردن خسته است؛ نه کسی که در حال خواب دیدن است.

علیرضا گوشی را خاموش کرد، روی کاناپه انداخت و به سمت حمام رفت. درِ حمام را بست، و صدای آب مثل باران در فضا پخش شد.

با شنیدن صدای دوش، اردلان پلک‌هایش را نیمه‌باز کرد. نور ساعت دیجیتال روی دیوار عدد دوازده و چهل‌و‌پنج دقیقه‌ی بامداد را نشان می‌داد. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و  ذهنش دوباره سمت کاووسی رفت. سمت آن مکالمه و آن نگاه آخر...
«یه روز مجبور میشی با ما سر یه میز بشینی»
نفسش را حبس کرد. درونش آشوب بود و می‌دانست که بازی هنوز شروع نشده است.
دستی به موهای مشکی رنگ کوتاهش کشید، نگاهش را از سقف گرفت و زیر لب گفت:
-یه‌روز... بالاخره همه‌چیز تموم میشه.

ویرایش شده توسط Noghre

فصل اول: آغازی از انتها    |  پارت پنجم

بیست دقیقه گذشته بود.
صدای شرشر آب از حمام می‌آمد، بخار از زیر در بیرون می‌زد و روی آینه‌ی دیواریِ روبه‌رو نشسته بود. بوی شامپوی نعنایی در فضا پخش بود، خنک و تند، مثل نفسی که از سرمای زمستان گذشته باشد.
خانه‌ی علیرضا کوچک بود و به راحتی صدای هرچیزی شنیده می‌شد و هر کنشی در خانه به سرعت واکنشی به همراه  داشت.


اردلان روی کاناپه دراز کشیده بود. چشم‌های نیمه‌بازش به سقف خیره مانده بود و یک دستش زیر سر و دیگری روی سینه‌اش قرار داشت. صدای یکنواخت آب مثل لالایی سنگینی بود که با افکار درهمش درگیر شده بود. خستگی در عضلاتش می‌لرزید، اما ذهنش هنوز بیدار بود و مشغول مرور صحنه‌هایی که نمی‌خواست دوباره ببیند.
چند دقیقه‌ای بعد درب حمام با صدای آرامی باز شد. بخار داغ بیرون خزید و با هوای خنک سالن درآمیخت. علیرضا بیرون آمد، حوله‌ای سفید به دور گردن و کمرش و موهایش  قرار داشت و موهایش خیس و درهم بود. زیر لب چیزی مثل تکه‌ای از آهنگی قدیمی زمزمه می‌کرد. و حوله را روی موهایش می‌کشید. پوستش هنوز از آب، سرخ و براق بود. با دیدن چشمان باز ارسلان دستی به ابروهای خیسش کشید و گفت:
- عه بیداری؟ فکر کردم خوابیدی.
اردلان دستانش را زیر سرش قرار داد و پایش را روی پایش گذاشت:
- خواب برای ما گداها، یه‌چیز لوکسه داداش.
علیرضا لبخندی زد، به‌سمت آشپزخانه رفت و لیوان آبی را پر کرد، قبل از این که بنوشد پرسید:
-گرسنه نیستی؟ چیزی نمی‌خوای برات درست کنم؟
- گرسنه‌ی خوابم، می‌تونی درست کنی؟
علیرضا لیوان آبش را سر کشید، گوشه‌ی لبش که تر شده بود را با انگشت شستش پاک کرد.
- چشماتو ببند خوابت می‌گیره. لالایی بخونم برات؟


اردلان پاسخی به خوشمزگی‌اش نداد. نگاهش را به سقف دوخت و چشمانش را با خستگی روی نقش‌های حک شده‌ی گچِ سقف حرکت داد و هوفی کشید.
علیرضا از آشپزخانه خارج شد، حین قدم برداشتن پایش به قسمتی از برآمدگی فرش گیر کرد و سکندری خورد. اخمی کرد و در‌حالی که زیر‌لب غر میزد و به‌طرف اتاقش رفت. چند ثانیه بعد صدایش بلند شد:
- اگه بخوای امشب می‌تونی اینجا بمونی. جات رو می‌زارم کنار خودم.
اردلان بدون آنکه نگاهش کند با صدای خسته‌‌ای گفت:
- نه یکم دیگه میرم اداره.
علیرضا ایستاد نگاهی به او و سپس نگاهی به ساعت انداخت:
- ساعت رو دیدی؟ بشین سرجات بابا. فردا باهم میریم.
اردلان نفس عمیقی کشید، اما پاسخی نداد. سکوتی با وارد شدن علیرضا به اتاقش بینشان نشست و فقط صدای چکه‌ی آب از شیر ظرف‌شویی شنیده می‌شد. چند لحظه بعد علیرضا از اتاق بیرون آمد، تی‌شرت سفیدی و شلوارک مشکی رنگی پوشیده بود و کنار او روی کاناپه نشست و گفت:
- سرهنگ نادری گفت قراره برای پرونده‌ی جدید یه تیم ویژه تشکیل بدن.
اردلان کوتاه زمزمه کرد:
- شنیدم
-حدس بزن کی قراره مسؤولش باشه؟
اردلان چشمانش را باز کرد و به او خیره شد، ابرویی بالا انداخت:
- نگو تویی، امیدوارم تو نباشی چون اون‌وقت هیچکس زنده نمیمونه.
علیرضا نمادین اخمی کرد و چشمانش را ریز کرد و غر زد:
- خیلی ببخشید، ما چی کم داریم از شما؟
-هیچی، فقط یکم عقل.
اردلان با تن صدایِ خندانی گفت و علیرضا چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:
- اشتباه کردی، من نیستم. تویی!

اردلان لحظه‌ای مکث کرد، سپس روی کاناپه نشست و کوسن را روی پاهایش گذاشت با صدای ناامیدی لب زد
- شوخی نکن زمانی. چرا همه‌چیز رو  سپردن به من؟
علیرضا لبخندی زد و سرش را کج کرد:
- شوخی ندارم، دستور رسمی اومده. پرونده رسماً به تو انتقال داده شده و تمام مسؤولیت‌ها با توعه، چون خوب می‌دونن هوشِ تو همه‌چیز رو راه می‌‌ندازه.
مکثی کرد و سپس در حالی که پوست دستش را می‌کند، ادامه داد:
- البته منم کمک دست و مشاورتم.
اردلان در سکوت به نقطه‌ای خیره ماند، ذهنش مثل عقربه‌ای شکسته، از نا‌امیدی به وظیفه حرکت می‌کرد. چگونه می‌توانست همچین مسؤولیتی را قبول کند؟ چگونه می‌توانست حافظ جان افراد دیگر باشد درحالی که زنده ماندن خودش هم در این پرونده معلوم نبود. حالا باید در کنار خودش و مردم عادی، مراقب افرادی بود که به او برای حل پرونده ملحق می‌شدند.
با خودش زمزمه کرد: « بازم من! مثل همیشه.»
صدای علیرضا او را از فکر بیرون کشید.
- ظاهراً قراره دوباره قهرمان بشیم، آقای سرگرد.
اردلان لبخند تلخی زد، سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
-قهرمان؟ نه علیرضا… فقط یه تعمیرکار اشتباه بقیه.
ذهنش مثل پرونده‌ای باز، پر از عکس‌های سوخته، نام‌های فراموش‌شده و صداهایی بود که هنوز می‌پیچیدند. صداهایی مثل فریادها، انفجارها و چهره‌ی آدم‌هایی که دیگر نبودند.


علیرضا نگاهش کرد، در چشمان او چیزی شبیه سایه دید؛ سایه‌ای که انگار از گذشته آمده بود تا دوباره به جانش بیفتد.
- من از قهرمان بودن خسته‌ام. هر قهرمانی یه‌جایی می‌شکنه.
علیرضا لبخند تلخی زد، فقط دستش را جلو برد، کوسن را صاف کرد.
- هنوز تموم نشده رفیق، تا وقتی نفس می‌کشیم باید ادامه بدیم.
اردلان نفسش را با خستگی بیرون داد و در تاریکی اتاق تلخ زمزمه کرد:
- آره، ولی بعضی نفس‌ها، فقط برای زنده‌ موندن نیستن، برای درد کشیدنن.

حالا بوی رطوبت با بوی ناامیدی درهم آمیخته بود. هر دو در سکوت فرو رفتند، بی‌ آن‌که بدانند از فردا قرار است پا در چه جهنمی بگذارند.

ویرایش شده توسط Noghre

فصل اول: آغازی از انتها | پارت ششم

ساعت از سه بامداد گذشته بود.
خانه در سکوتی خسته فرو رفته بود؛ جز صدای گهگاه تیکِ ساعت دیواری که با فاصله‌ای منظم، زمان را مثل پتکی بر ذهنِ اردلان می‌کوبید، چیز دیگری شنیده نمی‌شد.
روی کاناپه جا‌به‌جا شد. پتو تا نیمه روی بدنش افتاده بود، اما خواب از او گریخته بود؛ همان‌ طور که سال‌ها، آرامش از آغوش او فرا کرده بود.
سقف، سایه‌روشنِ نور چراغ کوچه را روی دیوار می‌تاباند. هر بار که نسیمی از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید، سایه‌ها مثل افکار در هم اردلان، می‌رقصیدند.
ذهنش آرام نمی‌گرفت. با خودش گفت:
- باید بخوابم، فقط یک ساعت.
اما در درونش چیزی بیدار بود؛ همان حس همیشگی، همان حسی که آن گوشه‌ی تاریک ذهنش، هیچ‌‌وقت خاموش نمی‌شد.
اردلان آدمی بود که خواب برایش مفهومی نداشت؛ یا اگر داشت، با کابوس‌ها گره خورده بود.
از آن‌هایی نبود که راحت هرچیزی را فراموش کند. هر پرونده، هر چهره، هر صدای فریاد، مثل لکه‌ای روی ذهنش مانده بود. گاهی فکر می‌کرد ذهنش بایگانیِ مرگ است؛ پر از صحنه‌هایی که هیچ انسانی نباید بارها و بارها در ذهنش، آن‌ها را پخش کند.
دست‌هایش را روی پیشانی‌اش گذاشت و چشم‌هایش را بست.
در سکوت نیمه‌شب، صدای نفس‌هایش را می‌شنید؛ منظم اما آهی درونشان نهفته بود.
گاهی تصور می‌کرد اگر بتواند این‌طور آرام نفس بکشد، شاید زندگی هم آسان‌تر می‌شد.
اردلان اهل حرف زدن نبود. کمتر کسی می‌دانست پشت آن چهره‌ی سرد و نگاه همیشه‌ خسته چه می‌گذرد.
اما خودش خوب می‌دانست؛ آن‌ همه خستگی فقط از کار نبود؛ از خودش هم بود.
از اشتباهاتی که مثل سایه دنبالش می‌کردند، از تصمیم‌هایی که آدم‌ها را از او، گرفته بودند.
به یاد آخرین عملیات افتاد؛ همان شبی که همه‌چیز فروپاشید.
فریادها، انفجار، بوی دود و نگاهی که هنوز رهایش نمی‌کرد؛ نگاهی که پیش از ناپدید شدن گفته بود:
«قول داده بودی نجاتم بدی»
از آن شب به بعد، هیچ قولی برایش معنایی نداشت.

از جایش بلند شد. پاهای برهنه‌اش با کف سرد سرامیک تماس پیدا کرد و به‌سمت پنجره رفت. هوای نیمه‌سرد سحر به صورتش خورد. بیرون، خیابان خالی بود و سکوتش عجیب بود؛ مثل سکوتی قبل از یک طوفان سهمگین.
سیگاری روشن کرد. سال‌ها بود که می‌خواست ترک کند اما هر بار که فکرش به گذشته می‌رفت، حس می‌کرد باید مزه‌ی تلخ دود، زیر زبانش بماند، مثل مزه‌ی گذشته‌ی تلخی که همیشه در ذهنش، باقی مانده است.
از شیشه‌ی پنجره به خودش نگاه کرد. بازتاب چهره‌اش در تاریکی گم می‌شد؛ مثل تصویری که نمی‌خواست دیگر آن را بشناسد.
خط‌های صورتش عمیق‌تر از سنش بود؛ چشم‌هایش، بیشتر از سیاهی شب در خود تاریکی داشتند.
با خودش فکر کرد و در ذهن گفت:
«من کی تبدیل به این آدم شدم؟ آن پسر با انگیزه‌ی آموزشگاه پلیس کجاست؟ آن همه ایمان به عدالت چه‌ شد؟»
پوزخندی زد، عدالت؟ کلمه‌ای که حالا برایش فقط یک شوخی تلخ بود، اما مجبور بود به قبول آن، عدالت را اجرا می‌کرد اما  نه برای خودش، در واقع برای خودش عدالتی وجود نداشت؛ او از نظر خودش، محکوم به مجازات و حقارت بود.
به‌سمت کاناپه قدم برداشت و نشست. صدای خُر و پوف علیرضا از اتاق کناری می‌آمد؛ صدایش آرام و بی‌خیال بود.
لبخند خسته‌ای زد. کاش می‌توانست مثل او بخوابد، کاش هنوز می‌توانست مثل او باور داشته باشد که صبح فردا بهتر است.
نگاهش روی میز کوچک کنار کاناپه افتاد، پرونده‌ی خاکستری‌ رنگی با برچسب قرمزی که کلمه‌ی «محرمانه» رویش چاپ شده بود، آن‌‌جا بود. دستی روی جلدش کشید، اما بازش نکرد. فقط با انگشت روی حروف درشت جلد، ضرب گرفت.
می‌دانست درونش چیست؛ دردسر تازه‌ای که نام او را در صدر فهرست گذاشته بود.
زیر لب زمزمه کرد:
- سه صبحه و من، هنوز تو فکر گذشتم.
به پشت دراز کشید، چشمانش را بست و اجازه داد ذهنش دوباره در تاریکی فرو برود.
تاریکی‌ای که برای او دیگر ترسناک نبود؛ فقط آشنا بود.
لحظه‌ای بعد صداهای گذشته، پرونده‌های بسته شدن  و فریادهایی که هنوز زنده بودند، در ذهنش شروع به رقصیدن کردند.
هر خاطره‌ای که سراغش می‌آمد، زخم تازه‌ای در اعماقش باز می‌کرد.
اردلان نفسی عمیق کشید؛ دست‌هایش را پشت سرش قفل کرد و چشمانش را روی سقف دوخت.
فکر کرد به کسانی که در برابرشان مسئول بود، به آدم‌هایی که باید زنده می‌ماندند و به خودش که معلوم نبود چه سرنوشتی در پیش داشت.
به یاد آورد که همیشه، حتی وقتی قهرمان نبود، همه‌چیز روی دوش او می‌افتاد.
هر بار که اشتباهی رخ می‌داد، انگار دنیا انتظار داشت او آن را درست کند.

دود سیگار در فضای اتاق پیچید و نور کم‌ جان سحر، از لای پرده‌ها به درون خزید. درونش آشوب شد؛ مثل مردی که در مرز میان رفتن و ماندن گیر کرده باشد. بالاخره نفس عمیقی کشید، سرش را به قسمت‌ بالایی کاناپه تکیه داد، پوک عمیقی از سیگارش کشید و زمزمه کرد:                                                      - سرنوشت منو یه‌جوری بولد کرده که هیچ‌وقت خلاص نشم.

دود سیگار در هوا می‌پیچید و با هر دم و بازدم، انگار قسمتی از وجودش را با خود می‌برد. خیره به تاریکیِ پشت شیشه شد؛ همان‌ جایی که تصویرش محو می‌شد و با سایه‌ها یکی می‌گشت. گاهی با خودش فکر می‌کرد شاید خودش هم دیگر وجودی واقعی ندارد، فقط تکرارِ مردی‌ست که زمانی آرزو داشت دنیا را نجات دهد. حالا  تنها کاری که بلد بود، تحمل بود؛ تحملِ سکوت، گناه، و حسرتی که از درون، آهسته می‌سوزاندش.

در ذهنش همه‌چیز هنوز ادامه داشت؛ آن صحنه‌ها، آن صداها، آن قولی که شکسته بود. می‌دانست هیچ گزارشی، هیچ پرونده‌ای، و هیچ مأموریتی نمی‌تواند گذشته را پاک کند. برای بقیه، او فقط یک مأمور خسته بود؛ اما برای خودش، زندانی‌ای  در قفسِ خاطرات بود. در گوشه‌ی ذهنش هنوز امیدی کم‌ جان نفس می‌کشید، اما خودش نمی‌دانست برای چه. شاید برای فرصتی دوباره، شاید برای رهایی، یا شاید فقط برای این‌که بداند هنوز زنده است.

فصل اول: آغازی از انتها | پارت هفتم

دوروز بعد: تهران اداره‌ آگاهی، ۱۹ مهر ۱۴۰۲

ساعت از یازده شب گذشته بود. چراغ‌های فلورسنت اداره‌ی آگاهی  با نور سرد و کمی صدای  وزوزی  روی میزها، پرونده‌ها و صندلی‌های فلزی می‌پاشیدند. هوا خنک و کمی خشک بود، بوی کاغذ تازه، جوهر و پاک‌کننده کف اداره با هم آمیخته بود و سکوت سنگینی، فضا را پر کرده بود.

صدای خفیف قلم روی کاغذ و تق‌تق کیبورد کامپیوتر، تنها صداهای ثابتی بودند که به گوش می‌رسید. از راهروهای دور، گاهی صدای آرام گام‌های مأموران، باز و بسته شدن کشوها و طنین خفیف صندلی‌های چرخ‌دار نیز، شنیده می‌شد.
علیرضا روی صندلی چرخ‌دارش لم داده بود و خطوط بی‌معنی‌ای روی برگه‌ی گزارشش می‌کشید. کاغذ زیر دستش خش‌خش می‌کرد و صدای آرام کشیدن قلم در اتاق کوچک طنین می‌انداخت. اردلان نیز آن طرف‌تر پشت میز کارش نشسته بود و ما بین انجام دادن کارهایش، گهگاهی به علیرضا نگاهی کوتاه می‌انداخت. علیرضا حالش کمی گرفته بود و فکرش در قسمت دیگری از زندگی‌اش چرخ میزد.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد پرسید:
- چطوری یه رابطه‌ای که توی مرز نابودی هست رو، به زمان اولش برگردونم؟
اردلان مشغول ورق زدن پرونده‌ها بود، دست‌هایش میان کاغذها حرکت می‌کرد و نگاهش میان مدارک سرگردان بود. صدای برگ‌ زدن کاغذها و خش‌خش پرونده‌ها، فضای سکوت را پر می‌کرد. سرش را بالا آورد، به علیرضا نگاهی انداخت، انگار که با نگاهش می‌گفت :« از منی که تا حالا هیچ رابطه‌ای نداشتم اینو می‌پرسی؟»
با خونسردی شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد:
- تلاش نکن، چون بی‌فایده‌ست.
علیرضا لبخند کمرنگی زد، خط پررنگی زیر کلمه‌ی مرگ کشید و با صدای ملایمی دوباره پرسید:
- تو همیشه همینقدر رُک و سردی؟
صدای آرام گردش کاغذها و خراش مهر روی برگه‌ی اردلان، سکوت اتاق را پر کرده بود. اردلان کشوی میزش را باز کرد و مُهر مخصوصش را خارج کرد.
-بستگی داره کی ازم بپرسه.
-منی که چهارساله ازت می‌پرسم، هنوز جواب درستی نگرفتم.
اردلان سر بلند کرد و به چهره‌ی خسته و غمگین علیرضا نگاه کرد. نور فلورسنت روی گونه‌اش سایه انداخته بود و خطوط سرد و روشن روی پوستش نقش می‌بستند، خطوطی که خستگی و نگرانی را آشکار می‌کردند.
- چون جواب درست وجود نداره. هرکس به برداشت خودش میگه جواب درست.
گفت و دوباره سرش را پایین انداخت و مشغول ورق زدن کاغذها شد.
علیرضا به فنجان قهوه‌ی خالی روی میزش نگاه کرد. چند لحظه سکوت کردند؛ تنها صدای جریان خفیف تهویه و صدایِ همکاران در راهرو شنیده‌ می‌شد. سپس لبخندی زد و گفت:
- یه وقتایی فکر میکنم تو اگه پلیس نبودی، می‌رفتی سراغ نویسندگی یا نقاشی یا همچین چیزایی.
اردلان مهر را روی برگه کوبید و چند برگه را به هم منگنه زد، ابروهایش را بالا داد و پرسید:
- چرا؟
علیرضا خودکار قرمزش را روی میز گذاشت، تکیه‌اش را کاملا به صندلی داد و پاسخ داد:
- چون هرچیزی میگی یه‌جورایی قاب داره.
درون علیرضا آشوب بود، آشوبی که تنها خودش می‌دانست از چیست، از دردی که تمام نمیشد و تازه در حال شروع شدن بود.
صدای دور و پراکنده‌ی همکاران از راهروها گاهی شنیده میشد؛ کسی فنجان چای را روی میز می‌گذاشت، کشوی دیگری باز و بسته میشد، تلفن روی میزی دیگر با صدای کوتاه زنگ خورد و فضای خالی اداره را پر کرد.
اردلان لبخند محوی زد، عاشق ادبیات بود.
از همان لحظه‌ای که خواندن و نوشتن را یاد گرفت، به‌سمت ادبیات نیز سوق پیدا کرد. ملایم گفت:
- نه من برای شعر و شاعری ساخته نشدم. من مردِ قانونم.
اما خودش هم می‌دانست پشت این جمله، چیز دیگری نهفته است.
علیرضا پوزخندی زد، چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و گفت:
- کدوم قانون اردلان؟ قانون یعنی جیبِ پر پول. همه‌چیزش اشتباهه.
اردلان پرونده را بست و صدای بسته شدن آن در اتاق کوچک و خلوت اکو شد.
-قانون اشتباه نمیکنه، آدما بد تفسیرش میکنن.
-چطور وقتی این همه اتفاق جلوی چشمت میوفته، هنوز بهش باور داری؟
اردلان خم شد و پرونده را داخل کمد کوچک گذاشت، دستش هنوز روی پوشه‌ها بود. صدای کشیده شدن کشوی کمد روی فلز، به آرامی در فضا پیچید.
- باور یک کلمه‌ی خطرناکه سروان زمانی! همین الان داری با احساساتت راجب قوانین، قانون وضع میکنی.
با مکثی کوتاه، ادامه داد:
برای همین گفتم قانون رو آدما اشتباه تفسیر میکنن.
علیرضا بی‌جواب مانده بود. سکوت سنگین‌تر از قبل روی میزها و صندلی‌ها سایه انداخته بود. صدای آهسته‌ی چرخیدن صندلی‌ها و باز شدن پرونده‌ها از اتاق‌های دیگر گاه‌گاه به گوش می‌رسید. اردلان همیشه منطقی سخن می‌گفت اما منطقش با منطق علیرضا، جور نبود. به نظر او، اردلان چون خود را غرق شغلش کرده بود، قانون را مقدس می‌دانست.
نمی‌خواست راجب این موضوع بحثی کند، اردلان هنوز باور و عقیده‌های خودش را داشت.
پس از چند دقیقه، سکوت با سوال علیرضا شکست:
- چرا گفتی تلاشم بی‌فایدست؟

اردلان که به نور مهتابی که از پنجره‌ی نیمه‌باز وارد می‌شد خیره شده بود، نگاهش را به علیرضا دوخت:
- نابودی وقتی شروع میشه، که احساس نجات از بین بره.
با دیدن نگاه گیج علیرضا، نفسی کوتاه کشید:
-وقتی میگن چیزی که در حال نابودیه هیچ‌وقت درست نمیشه، منظور فقط شکست یا خراب شدن نیست.
- پس چیه؟ نمی‌فهمم.
اردلان دستانش را در هم گره زد، چطور باید توضیح میداد؟ مکثی کرد، متفکر به چهره‌ی علیرضا خیره ماند و سپس پاسخ داد:
- منظور اینه، وقتی یک چیزی به مرحله‌ی فروپاشی رسیده، یعنی تمام ریشه‌هاش پوسیدن نه فقط شاخه‌هاش.
سرش را کج کرد، لب‌‌هایش را به دهان کشید و ادامه داد:
- ریشه که پوسیده بشه، به درخت کرم میزنه و شاخه و برگ‌های اون درخت خشک میشن.
علیرضا با دهان نیمه‌باز خیره به اردلانی بود که با منطقی‌ترین و شاعرانه‌ترین حالت ممکن برای او سخن می‌گفت.
نمی‌دانست از این روی شاعری فلسفی اردلان تعجب کند یا برای رابطه‌ی پوسیده شده‌ی خودش ناراحت باشد. دستش را لای موهایش برد و بی‌رمق خندید:
- مطمئنم، تو توی زندگی قبلیت قطعا نویسنده بودی یا شاعر.
اردلان تک‌خنده‌ای آرام زد و از جای خود بلند شد. قدم‌هایش روی کف‌پوش فلزی اتاق صدای خفیفی داشت، صدای کشیده شدن کفش روی فلز و پژواک آن در اتاق کوچک، حس سرد اداره را بیشتر می‌کرد.
صدای آژیرِ کوتاه، اعلان ورود پرونده‌ی جدید را به گوش می‌رساند و یک مأمور از اتاق دیگر با پرونده‌ای در دست گذشت. صدای چرخیدن صندلی، کاغذهایی که روی میز افتادند و همهمه‌ی کم‌صدا، فضای اداره را مرموز کرده بود.
اردلان آرام به سمت علیرضا رفت. علیرضا برای او فقط یک همکار ساده نبود، یک فردی بود که همیشه نسبت به او حس برادری را داشت. دستش را روی شانه‌ی علیرضا گذاشت و فشار ملایمی داد. می‌دانست ناراحت است، کم پیش می‌آمد که علیرضا این‌گونه رفتار کند. او همیشه می‌خندید، فضا را از تلخی و جدی بودن دور می‌کرد و حالا احوال جدیدش، به مذاق اردلان خوش نمی‌آمد.
-یه‌جور قانون نانوشته‌ای هست که میگه
وقتی چیزی درحال مرگه، رهاش کن تا جاش برای تولدی دوباره خالی بشه.
علیرضا در سکوت به او خیره ماند. اردلان با تمام سردی و بی‌روح بودنش برای او مثل مسکن عمل می‌کرد. حرف‌هایش درد داشت اما در کنارش تسکینی طولانی وجود داشت.
او همیشه از منطق استفاده می‌کرد و با این‌ که می‌دانست حقیقت گاهی تلخ عمل می‌کند، چیزی جز راست نمی‌گفت. نگاهش را از او گرفت و به پنجره‌ی نیمه‌باز دوخت. باد خنک و کمی گرد و خاکی از لای پنجره وارد اتاق شد و پرده‌های نازک و پوسیده شده‌ی اتاق اداره را به آرامی به حرکت درآورد.
نفسی کشید و زمزمه کرد:
- پس رهاش میکنم تا شاید دوباره، پرواز کنه.

فصل اول: آغازی از انتها | پارت‌ هشتم 

 

بیست دقیقه‌ای از رفتنِ اردلان گذشته بود؛ و هنوز حضورش مثل سایه‌ای سنگین در اتاق مانده بود. بوی عطر تلخ و سیگارش در هوا می‌چرخید و نور زرد چراغ‌ بالاسری، هاله‌ای گرم و خسته روی میز انداخته بود. سکوت، در فضا لانه کرده بود. سکوتی که انگار از دلِ ذهن علیرضا کش‌دار و سنگین بیرون آمده باشد.

 او روی صندلی چرخ‌دار پشت میز نشسته بود؛ آرنجش را روی سطح سرد میز تکیه داده و با انگشت اشاره، بی‌هدف ضرب گرفته بود. ریتم ضربانِ انگشت‌هایش همان تکرار قدم‌های اردلان بود؛ وقتی که در را پشت سرش بست.

نگاهش به کاغذ روی میز دوخته شد، همان کاغذی که چند دقیقه پیش، اردلان با نگاهی جدی و صدایی آرام روی میز گذاشت و گفت:            - وقتی از اتاق رفتم بیرون، می‌خونیش. بعدشم خودت رو جمع و جور می‌کنی؛ احساسات رو توی محیط کار نمی‌خوام ببینم، سروان.

لبخندی زد؛ لبخندی کوتاه و محتاط، شبیه به کسی که نمی‌داند باید از تلخی واقعیت بخندد یا از خودش. سکوت اتاق در برابر صدای آن جمله‌ها‌ی نوشته شده سنگین‌تر شده بود. کاغذ، میان انگشت‌‌هایش لرزید و علیرضا به خطوط سیاه جوهر خیره شد.

کمی مکث کرد، دستش را روی نوشته‌ها کشید و مشغول خواندن شد:                            «گاهی چیزهایی در زندگی آرام‌ آرام بدون آن‌که صدایی ایجاد کنند؛ از درون فرو می‌ریزند. تو سعی می‌کنی نجاتشان بدهی، با ترمیم، با صبر، با التماس. اما ویرانی بر خلاف انسان، اگر تصمیمش را بگیرد، دیگر از نو ساخته نمی‌شود. چیزهایی هستند که باید تمام شوند تا معنا پیدا کنند؛ مثل شمعی که با سوختن، خودش را به روشنایی می‌سپارد. درواقع نابودی همیشه با خود ویرانی نمی‌آورد؛ گاهی رهایی می‌آورد؛ مثل تطهیرِ شروعی تازه زیر خاکسترِ چیزی که روزی می‌درخشید. مانند ققنوسی که پس از مرگش، از خاکسترش دوباره متولد می‌شود و نویسنده در نهایت می‌فهمد، برخی چیزها را نباید درست کرد؛ باید اجازه داد با احترام بمیرند.»

نگاهش را از کاغذ گرفت و به سقف دوخت؛ گویی می‌خواست بین ترک‌های رنگ‌پریده‌ی سقف، معنای حرف‌های اردلان را پیدا کند. نفسش را فوت‌ مانند بیرون داد، آن‌قدر آرام که فقط خودش شنید. نور چراغ، روی موهایش افتاده بود و چشم‌هایش در آن نیمه روشنایی، خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند.

ذهنش درگیر اردلان بود، اردلانی که واقعاً حکمِ یک نویسنده‌ی بی‌نام‌ و‌ نشان را دارد. جملاتش تلخ و در عین‌ حال شیرین‌اند.

لب‌هایش را به هم فشرد. چیزی درونش از ترسِ نابودیِ احساسش فرو می‌ریخت؛ انگار روحش همزمان در دو مسیر می‌دوید، یکی به‌ سمت گذشته، یکی به‌ سمت خاموشی. با این‌ حال، سرش را پایین آورد و دوباره به نوشته‌ها چشم دوخت.

«هیچ‌چیزی درست نمی‌شود وقتی در حال فروپاشی‌ست. آدم‌ها تا وقتی چیزی را از دست نداده‌اند، خیال می‌کنند می‌شود نجاتش داد؛ مثل یک رابطه، یک امید یا یک تکه گمشده از خودشان.

نفسی کشید و لبخند تلخی زد؛ سپس ادامه‌ی جملات را با خود زمزمه کرد، طوری که صدایش در سکوت اتاق حل شد:                                 «اما حقیقت این است که وقتی چیزی شروع به مُردن می‌کند، دیگر هیچ‌دستی به دادش نمی‌رسد. فقط تماشایش می‌کنی که چطور کم‌کم از رنگ می‌افتد، صداهایش خاموش می‌شوند، و جایی در درونت می‌فهمی آن‌چیز تمام شده؛ حتی اگر هنوز، با آن زندگی می‌کنی. ما معمولاً نابودی را با فریاد می‌شناسیم، اما بیشتر وقت‌ها در سکوت اتفاق می‌افتد. در همان لحظه‌ای که دیگر بحث نمی‌کنی، دیگر دلت نمی‌لرزد، یا وقتی که "مهم نیست" گفتن‌هایت واقعی می‌شوند. آن‌وقت است که همه‌چیز از درون فرو می‌ریزد، بی‌آنکه بیرونش خبری باشد.

و شاید حق با زندگی‌ست. شاید بعضی چیزها برای درست‌ شدن ساخته نشده‌اند؛ فقط برای این‌که به ما یاد بدهند چیزی را نمی‌شود نگه داشت، وقتی وقت رفتنش رسیده است.»

چشم‌هایش روی جمله‌ی آخر ماند. انگار هر کلمه، وزن داشت و روی سینه‌اش می‌نشست. با همان لبخند تلخ، کاغذ را تا کرد و داخل جیبِ یونیفرمش گذاشت. صدای خش‌خش کاغذ در سکوت اتاق، حکمِ پایان را داشت.

بلند شد. نگاهش به پنجره افتاد؛ قطره‌های ریز باران روی شیشه می‌لغزیدند و نور چراغ خیابان در میانشان می‌شکست. تصویر خودش را میان خطوط باران دید، چهره‌ای خسته، با چشم‌هایی که سال‌هاست حرفی در آن مانده است.

نفس عمیقی کشید و پنجره را باز کرد؛ بوی خاک باران‌خورده فضای اتاق را پر کرد و با خود کمی آرامش آورد. موهای کوتاه و مثل همیشه شلخته‌اش، با قطره‌های باران که روی شانه‌های یونیفرمش می‌نشست، جلوه‌ی تازه‌ای پیدا کرده بودند. چهره‌اش با اقتداری خاموش خسته‌تر از همیشه بود، گویی همه‌ی دردها و امیدهایش پشت همان چشم‌های همیشه خندان نهفته بود.

لحظه‌ای ایستاد، دستش را روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد:                                                 -همیشه شروع دوباره، سخت‌ترین بخش ماجراست.

پنجره را بست. هوای نمناک اتاق را نفس کشید و با قدم‌های آهسته به سمت در رفت.

در را باز کرد، نور مهتابیِ راهرو روی صورتش افتاد و سایه‌ی قامتش روی دیوار کشیده شد. در راهرو‌ی نسبتاً تاریکِ آگاهی به‌ سمت در خروجی قدم برداشت؛ صدای کفش‌هایش روی کفِ سرد، در ذهنش پژواک داشت، مثل تکرار تصمیم‌هایی که هنوز نگرفته بود.

با یادآوری چیزی، ایستاد. موبایلش را از جیب بیرون آورد. نور سفیدِ صفحه، چشم‌های خسته‌اش را روشن کرد. روی اسمِ اردلان مکثی کرد و با مکثی لبریز از حس دوگانه، نامش را به: «نویسنده‌ی گمشده» تغییر داد. سپس برایش نوشت:                                                    - از پند و اندرزِ شاعرانت مچکرم آقای جاویدان، صبح میام دنبالت تا باهم به جلسه بریم.            چند ثانیه بعد، پیامش از طرف اردلان خوانده شد و تنها پاسخش، ری‌اکشن لایکی بود که روی پیام گذاشته بود. علیرضا آرام خندید و در ذهن گفت:  - باز خوبه، در حالت عادی فقط سین میزد و چیزی نمی‌گفت.

موبایل را خاموش کرد و از آگاهی خارج شد. هوای بیرون خنک بود و بوی خاک باران‌ خورده در هوا پخش شده بود. حتی متوجه‌ی احترام نظامیِ چند سرباز جوان هم نشده بود. ذهنش کمی آرام‌تر شده بود؛ گویی آن نوشته‌ها مثل مُسکن، به‌طور موقتی دردش را خوابانده بودند و حالا وقتش بود در این آشفته بازار قلب و ذهنش، تصمیمی درست برای رابطه‌ی شخصی‌اش بگیرد.                                                            باران ریزتر می‌بارید؛ قدم‌هایش میان نور زرد چراغ‌های خیابان محو شد و فقط سایه‌اش ماند، سایه‌ی مردی که نمی‌دانست در حال نجات‌دادنِ خودش است، یا از دست‌دادنِ آخرین بخش انسانی‌اش.

ویرایش شده توسط Noghre

 

فصل اول: آغازی از انتها | پارت‌ هشتم 

 

بیست دقیقه‌ای از رفتنِ اردلان گذشته بود؛ و هنوز حضورش مثل سایه‌ای سنگین در اتاق مانده بود. بوی عطر تلخ و سیگارش در هوا می‌چرخید و نور زرد چراغ‌ بالاسری، هاله‌ای گرم و خسته روی میز انداخته بود. سکوت، در فضا لانه کرده بود. سکوتی که انگار از دلِ ذهن علیرضا کش‌دار و سنگین بیرون آمده باشد.

 او روی صندلی چرخ‌دار پشت میز نشسته بود؛ آرنجش را روی سطح سرد میز تکیه داده و با انگشت اشاره، بی‌هدف ضرب گرفته بود. ریتم ضربانِ انگشت‌هایش همان تکرار قدم‌های اردلان بود؛ وقتی که در را پشت سرش بست.

نگاهش به کاغذ روی میز دوخته شد، همان کاغذی که چند دقیقه پیش، اردلان با نگاهی جدی و صدایی آرام روی میز گذاشت و گفت:

- وقتی از اتاق رفتم بیرون، می‌خونیش. بعدشم خودت رو جمع و جور می‌کنی؛ احساسات رو توی محیط کار نمی‌خوام ببینم، سروان.

لبخندی زد؛ لبخندی کوتاه و محتاط، شبیه به کسی که نمی‌داند باید از تلخی واقعیت بخندد یا از خودش. سکوت اتاق در برابر صدای آن جمله‌ها‌ی نوشته شده سنگین‌تر شده بود. کاغذ، میان انگشت‌‌هایش لرزید و علیرضا به خطوط سیاه جوهر خیره شد.

کمی مکث کرد، دستش را روی نوشته‌ها کشید و مشغول خواندن شد:

«گاهی چیزهایی در زندگی آرام‌ آرام بدون آن‌که صدایی ایجاد کنند؛ از درون فرو می‌ریزند. تو سعی می‌کنی نجاتشان بدهی، با ترمیم، با صبر، با التماس. اما ویرانی بر خلاف انسان، اگر تصمیمش را بگیرد، دیگر از نو ساخته نمی‌شود. چیزهایی هستند که باید تمام شوند تا معنا پیدا کنند. مثل شمعی که با سوختن، خودش را به روشنایی می‌سپارد. نابودی همیشه با خود ویرانی نمی‌آورد؛ گاهی رهایی می‌آورد؛ مثل تطهیرِ شروعی تازه زیر خاکسترِ چیزی که روزی می‌درخشید. مانند ققنوسی که پس از مرگش، از خاکسترش دوباره متولد می‌شود و نویسنده در نهایت می‌فهمد، برخی چیزها را نباید درست کرد؛ باید اجازه داد با احترام بمیرند.»

نگاهش را از کاغذ گرفت و به سقف دوخت؛ گویی می‌خواست بین ترک‌های رنگ‌پریده‌ی سقف، معنای حرف‌های اردلان را پیدا کند. نفسش را فوت‌ مانند بیرون داد، آن‌قدر آرام که فقط خودش شنید. نور چراغ، روی موهایش افتاده بود و چشم‌هایش در آن نیمه روشنایی، خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند.

ذهنش درگیر اردلان بود، اردلانی که واقعاً حکمِ یک نویسنده‌ی بی‌نام‌ و‌ نشان را دارد. جملاتش تلخ و در عین‌ حال شیرین‌اند.

لب‌هایش را به هم فشرد. چیزی درونش از ترسِ نابودیِ احساسش فرو می‌ریخت؛ انگار روحش همزمان در دو مسیر می‌دوید، یکی به‌ سمت گذشته، یکی به‌ سمت خاموشی. با این‌ حال، سرش را پایین آورد و دوباره به نوشته‌ها چشم دوخت.

«هیچ‌چیزی درست نمی‌شود وقتی در حال فروپاشی‌ست آدم‌ها تا وقتی چیزی را از دست نداده‌اند، خیال می‌کنند می‌شود نجاتش داد؛ مثل یک رابطه، یک امید یا یک تکه گمشده از خودشان.»

نفسی کشید و لبخند تلخی زد؛ سپس ادامه‌ی جملات را با خود زمزمه کرد، طوری که صدایش در سکوت اتاق حل شد:

«اما حقیقت این است که وقتی چیزی شروع به مُردن می‌کند، دیگر هیچ‌دستی به دادش نمی‌رسد. فقط تماشایش می‌کنی که چطور کم‌کم از رنگ می‌افتد، صداهایش خاموش می‌شوند، و جایی در درونت می‌فهمی آن‌چیز تمام شده؛ حتی اگر هنوز، با آن زندگی می‌کنی. ما معمولاً نابودی را با فریاد می‌شناسیم، اما بیشتر وقت‌ها در سکوت اتفاق می‌افتد. در همان لحظه‌ای که دیگر بحث نمی‌کنی، دیگر دلت نمی‌لرزد، یا وقتی که "مهم نیست" گفتن‌هایت واقعی می‌شوند. آن‌وقت است که همه‌چیز از درون فرو می‌ریزد، بی‌آنکه بیرونش خبری باشد و شاید حق با زندگی‌ست. شاید بعضی چیزها برای درست‌ شدن ساخته نشده‌اند؛ فقط برای این‌که به ما یاد بدهند چیزی را نمی‌شود نگه داشت، وقتی وقت رفتنش رسیده است.»

چشم‌هایش روی جمله‌ی آخر ماند. انگار هر کلمه، وزن داشت و روی سینه‌اش می‌نشست. با همان لبخند تلخ، کاغذ را تا کرد و داخل جیبِ یونیفرمش گذاشت. صدای خش‌خش کاغذ در سکوت اتاق، حکمِ پایان را داشت.

بلند شد. نگاهش به پنجره افتاد؛ قطره‌های ریز باران روی شیشه می‌لغزیدند و نور چراغ خیابان در میانشان می‌شکست. تصویر خودش را میان خطوط باران دید، چهره‌ای خسته، با چشم‌هایی که سال‌هاست حرفی در آن مانده است.

نفس عمیقی کشید و پنجره را باز کرد؛ بوی خاک باران‌خورده فضای اتاق را پر کرد و با خود کمی آرامش آورد. موهای کوتاه و مثل همیشه شلخته‌اش، با قطره‌های باران که روی شانه‌های یونیفرمش می‌نشست، جلوه‌ی تازه‌ای پیدا کرده بودند. چهره‌اش با اقتداری خاموش خسته‌تر از همیشه بود، گویی همه‌ی دردها و امیدهایش پشت همان چشم‌های همیشه خندان نهفته بود.

لحظه‌ای ایستاد، دستش را روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد:

-همیشه شروع دوباره، سخت‌ترین بخش ماجراست.

پنجره را بست. هوای نمناک اتاق را نفس کشید و با قدم‌های آهسته به سمت در رفت.

در را باز کرد، نور مهتابیِ راهرو روی صورتش افتاد و سایه‌ی قامتش روی دیوار کشیده شد. در راهرو‌ی نسبتاً تاریکِ آگاهی به‌ سمت در خروجی قدم برداشت؛ صدای کفش‌هایش روی کفِ سرد، در ذهنش پژواک داشت، مثل تکرار تصمیم‌هایی که هنوز نگرفته بود.

با یادآوری چیزی، ایستاد. موبایلش را از جیب بیرون آورد. نور سفیدِ صفحه، چشم‌های خسته‌اش را روشن کرد. روی اسمِ اردلان مکثی کرد و با مکثی لبریز از حس دوگانه، نامش را به: «نویسنده‌ی گمشده» تغییر داد. سپس برایش نوشت:

- از پند و اندرزِ شاعرانت مچکرم آقای جاویدان. صبح میام دنبالت تا باهم به جلسه بریم.

چند ثانیه بعد، پیامش از طرف اردلان خوانده شد و تنها پاسخش، ری‌اکشن لایکی بود که روی پیام گذاشته بود. علیرضا آرام خندید و در ذهن گفت:

- باز خوبه، در حالت عادی فقط سین میزد و چیزی نمی‌گفت.

موبایل را خاموش کرد و از آگاهی خارج شد. هوای بیرون خنک بود و بوی خاک باران‌ خورده در هوا پخش شده بود. حتی متوجه‌ی احترام نظامیِ چند سرباز جوان هم نشده بود.

ذهنش کمی آرام‌تر شده بود؛ گویی آن نوشته‌ها مثل مُسکن، به‌طور موقتی دردش را خوابانده بودند و حالا وقتش بود در این آشفته بازار قلب و ذهنش، تصمیمی درست برای رابطه‌ی شخصی‌اش بگیرد.

باران ریزتر می‌بارید؛ قدم‌هایش میان نور زرد چراغ‌های خیابان محو شد و فقط سایه‌اش ماند، سایه‌ی مردی که نمی‌دانست در حال نجات‌دادنِ خودش است، یا از دست‌دادنِ آخرین بخش انسانی‌اش...

 

ویرایش شده توسط Noghre

 

فصل اول: آغازی از انتها | پارت نهم 

اداره آگاهی _۲۰ مهر ۱۴۰۲

ساعت هفت و سی‌دقیقه‌ی صبح بود، هوا هنوز بوی خنکی و خامی سحر را در خود داشت. مهی نازک روی حیاط آگاهی نشسته بود و نور کم‌رنگ خورشید از شیشه‌های غبارگرفته‌ی راهروها عبور می‌کرد. صدای کفش‌هایشان روی موزاییک‌های خاکستری طنین می‌انداخت؛ صدایی منظم، اما پر از سنگینی. علیرضا همراه اردلان وارد ساختمان جلسه شد. اردلان پرونده‌ی سفیدرنگی در دست داشت که گوشه‌هایش از فشار انگشتانش خم شده بود. نمی‌خواست شروع شود، نمی‌خواست دوباره پا به جهنم بگذارد، اما مثل همیشه، مثل همان قانون نانوشته که او را مجبور کرده بود، مأمور بود و معذور.
نور سفید و بی‌روح چراغ‌های سقفی، مستقیم بر میز بلند چوبی می‌تابید و فضای اتاق را سردتر از همیشه نشان می‌داد. پنج افسر دیگر، از واحدهای مختلف نشسته بودند؛ نگاه‌هایشان خسته و گاهی بی‌اعتنا بود ، اما در پس آن سکوت، نوعی تشویش پنهان جریان داشت. صدای ورق زدن پوشه‌ها  درهم می‌پیچید و فضا را بیشتر به گورستانی از فکر و مسئولیت شبیه می‌کرد.
سردار بهرامی پشت میز اصلی نشسته بود؛ مردی با موهای جو‌گندمی، نگاهی نافذ و صورتی که در خطوطش ردِ سال‌ها جنگ و فرماندهی جا مانده بود. وقتی نگاهش به اردلان و علیرضا افتاد، تنها سری تکان داد. احترام نظامی‌شان را پاسخ داد و با صدایی کوتاه و محکم گفت:
- بشینید.
اردلان در سکوت روی صندلی نشست. صدای کشیده شدن پایه‌ی فلزی صندلی روی سرامیک برای لحظه‌ای همه‌چیز را در ذهنش متوقف کرد. چهره‌اش آرام بود، اما پشت آن نگاه خونسرد، طوفانی پنهان در جریان بود. او از آن‌دسته آدم‌هایی بود که یاد گرفته‌اند حس‌هایشان را دفن کنند؛ حس‌هایی که هر از گاهی در یک نگاه یا مکث کوتاه از خاک بیرون می‌زنند.
روی میز مقابل‌شان چند برگه و عکس پراکنده بود. نور چراغ روی سطح براق عکس‌ها می‌افتاد و انعکاس آن‌ها را چون تکه‌هایی از خاطره در چشمان اردلان پخش می‌کرد. نمی‌خواست دقیق‌تر نگاه کند، اما نگاهش، خودش را به عکس‌ها تحمیل می‌کرد. هنوز رد بوی خون در ذهنش زنده بود؛ بویی که در گذر سال‌ها با هیچ پرونده‌ی تازه‌ای از بین نرفته بود.

بهرامی عینکش را بالا زد و گفت:
- جلسه‌ی کوتاهیه اما مهم. طی دو روز اخیر، چند گزارش بین‌المللی به اینترپل رسیده.
صدایش انعکاس سنگینی در اتاق داشت. مانیتور پشتش را روشن کرد. نور سفید صفحه بر چهره‌های جدی افسران افتاد. سپس چند تصویر روی مانیتور ظاهر شد؛ تصاویری که تار و خشن بودند. بهرامی ادامه داد:
- ظاهراً در سه کشور مختلف از جمله کشور ما، عملیات مشابهی توسط یک گروه ناشناس انجام شده. امضاهاشون یکیه.
علیرضا که با دقت به مانیتور خیره مانده بود، گفت:
- باز یکی از اون باندهای اینترنتیه که فکر می‌کنه با یه امضای خاص می‌تونه معروف بشه؟
بهرامی نگاهش را از روی صفحه برداشت و به او دوخت، سپس عکس دیگری را روی مانیتور انداخت.
- کاش فقط همون بود، سروان زمانی... این‌بار امضاها با خون نوشته شده.
سکوتی سرد در سالن پخش شد. صدای نفس‌ها به‌سختی شنیده می‌شد. اردلان به عکس محوی خیره ماند که روی مانیتور نمایش داده می‌شد، دیواری خاکستری، با نوشته‌ای قرمز و واژه‌ای نیمه‌خوانا،
«Bloody.» جلوی چشم‌هایش بود
رنگ قرمز هنوز تازه به نظر می‌رسید؛ مثل خون دُلمه بسته‌ای که به جان دیوار افتاده باشد.
احساس عجیبی در گلویش گره خورد. دردی که از جنس ترس نبود، بلکه چیزی نزدیک به خاطره بود. چیزی در او به گذشته چنگ می‌زد، به اشتباهی که هیچ‌گاه کاملاً فراموش نکرده بود.  فکش منقبض شد. صدای سردار از پسِ سکوت، مثل تیشه‌ای روی فکرش نشست.
یکی از افسرها پرسید:
- باید چیکار کنیم، قربان؟
بهرامی بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: -هنوز مدرک قطعی برای شروع عملیات نداریم، اما پلیس بین‌الملل از همه‌ی کشورهایی که ردی از این اصل دیدن خواسته واحدهای مخصوصشون رو آماده کنن. ما هم امشب وارد همکاری می‌شیم.
افسر ابرویی بالا انداخت و گفت:
-یعنی واحد ویژه‌ی مشترک؟
-دقیقاً. و مسئول هماهنگیش تو ایران...
نگاه سردار مستقیم در چشمان اردلان نشست. لحظه‌ای که نامش را گفت، هوا در سینه‌‌ی اردلان حبس شد.
سرگرد  اردلان جاویدان.
اردلان از صندلی بلند شد. شانه‌هایش صاف، اما ذهنش خمیده بود. درونش چیزی میان حس افتخار و خشم جریان داشت؛ مثل کسی که می‌داند این مأموریت، درواقع بازگشت به گناهی‌ست که از آن فرار کرده. علیرضا نیشخندی زد و گفت:
- تبریک می‌گم، قهرمان.

اردلان لبخندی نزد،  فقط نفسش را بیرون داد و گفت:
-دستور چیه، سردار؟
- فعلاً بررسی ارتباط بین گزارش‌ها. کم‌کم تیم اولیه‌ت رو تشکیل بده.

بهرامی مستقیم به او نگاه کرد، نگاهش سخت‌تر شد و شمرده گفت:
- من نمی‌خوام این‌بار، هیچ اشتباهی تکرار بشه.
صدایش در ذهن اردلان ماند. «اشتباه» کلمه‌ای که مثل گلوله‌ای قدیمی همیشه در حافظه‌اش گیر کرده بود.
او لحظه‌ای چشم بست و بعد با صدای محکمی گفت:
-اشتباه تکرار نمی‌شه، اگر همون آدما تکرار نشن؛ قربان!
بهرامی با چشمانی باریک نگاهش کرد.
- شاید همون آدما تکرار بشن، می‌خوای بندازی گردن اونا؟ بعد از این همه تأکید و دویدن؟
اردلان ساکت ماند. سکوتش از جنس تسلیم نبود، از جنس اندیشیدن بود. نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند و فقط احترام نظامی‌اش را دوباره ادا کرد. در ذهنش صدایی گذشت:
«بعضی اشتباهات نمی‌میرن، فقط چهره عوض می‌کنن.»
«هیچی تقصیر تو نبود اردلان، فقط خونِش روی دستای تو موند.»
جلسه با چند دستور جزئی ادامه یافت و پس از ده دقیقه تمام شد.
وقتی از سالن بیرون آمدند، هوای راهروها هنوز بوی قهوه‌ی مانده و خستگی می‌داد. نور زرد مهتابی‌های سقف، سایه‌ی هر دوشان را تا دورترین دیوار کشانده بود. صدای قدم‌هایشان در فضای خالی پیچید.

علیرضا با دست در جیبش، بی‌خیال و سبک گفت:
- یه گروه ناشناس با امضای خونین... اسمش بامزه‌ست.
اردلان به او نگاهی کوتاه کرد
- بامزه تا زمانیه که پشت اون امضا، آدمی نمُرده باشه.
علیرضا شانه بالا انداخت، بی‌خیال گفت:
- تو زیادی همه‌چیز رو جدی می‌گیری. بذار ببینیم دقیقاً چی به چیه، بعد ذهنت رو برای نکات منفی به‌کار بنداز.
اردلان ایستاد. صدای قدم‌هایش روی زمین متوقف شد. به سمت علیرضا چرخید، کمی نزدیک‌تر رفت و با صدایی آرام اما محکم غر زد:
-یادت باشه، همیشه یه‌جایی، چیزی جدیه... فقط ما می‌فهمیم. ذهن منفی من تورو آماده می‌کنه با چیزهایی روبه‌رو بشی که تحملش خارجه.
علیرضا لحظه‌ای به او خیره ماند، لبخند نصفه‌ای زد اما هیچ نگفت، حال  و حوصله‌ی بحث با این مردی که حتی برای آب خوردنش هم فلسفه می‌چید نداشت.
  اردلان مسیرش را ادامه داد. پشت سرشان، در فلزی سالن با صدایی خفه بسته شد.
در سکوتی که بینشان بود ، تنها صدای ذهن اردلان زنده بود. جمله‌ی سردار در ذهنش چرخ می‌خورد و گویی در هر تکرار، سنگین‌تر می‌شد. «هیچ اشتباهی نباید تکرار بشه.»
اما او خوب می‌دانست، بعضی اشتباهات خودشان راه برگشت رو پیدا می‌کنن؛ مثل سایه‌ای که هرچقدر ازش دور شوی، وقتی تاریکی بیاید، دوباره کنارت می‌ایستد.
قدم‌هایش در راهروی باریک ادامه یافت، در دلش احساسی بین آرامش و هراس موج می‌زد. چیزی در او هنوز به آینده امید داشت، اما گذشته مثل وزنه‌ای آویزان بر ذهنش سنگینی می‌کرد. برای اردلان، هر مأموریت تازه فقط شروعی دوباره نبود، گاهی باز شدن زخم کهنه‌ای بود که خیال بهبود نداشت.
وقتی از ساختمان خارج شد، هوای سرد صبح روی صورتش نشست. دست در جیب برد و برای لحظه‌ای آسمان را نگاه کرد. ابرها درهم پیچیده بودند، درست مثل ذهنش. نفس عمیقی کشید و به آرامی زیرلب گفت:                                                              - اشتباه‌ها تموم نمی‌شن؛ چون آدما تموم نمی‌شن.
و بعد، همان‌طور که نور کم‌رنگ صبح روی یونیفرمش می‌لغزید، در مسیر خاکستری خیابان قدم گذاشت.

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...