رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: مقدر شده با تو 

نام نویسنده: ثنا محبی 

ژانر: عاشقانه، فانتزی، تخیلی 

هدف: دوراهی سر عشق یا قدرت. 

ساعات پارت گذاری: نا‌معلوم

خلاصه

در لحظه ای که دریا طغیان می‌کرد و غروب خورشید دریا را نور می‌بخشید، دختری بالای صخره‌ی وسط دریا وایساده بود و به ‌آب دریا‌ی روشن خیره شده بود.

اما چرا؟ میخواست توی این لحظه و این‌جا از دنیا خداحافظی کنه؟ دنیایی که هنوز برای دختری نوزده ساله یکم کور‌سوی امید داشت؟ 

هر کسی بود همین فکر رو می‌کرد! حتی اون پسر که برای نجات دختر تا وسط دریا رو شنا کرده بود و از اون صخره‌ی بلند بالا رفت!

اما همه اشتباه فکر می‌کنید!  اون دختر، دلارام رو می‌گم ! الهه‌ی آبه، آب دریا‌های درخشان و پاک! 

رفته بود تا باز هم به درددل دریا‌ی نا‎‌‌آروم گوش بده. 

همه چیز عادی بود و روز‌ها می‌گذشت تا‌‌ اینکه خبر از جنگی عظیم میاد، بین الهه‌ها اما عشق و عاشقی این وسط بامزست نه؟ 

 

مقدمه:

 

من و تو مقدر شده با‌ همیم 

دست سرنوشت ما را به این‌جا رساند
قدرت عشق ما را به وضوح کنار هم قرار داد 
شاید اولش باور نداشتیم
عشق را  
سرنوشت را
اما هرچه بود، هرچه شد 
باعث شد 
من و تو
 تو و من
ما و مقدر با‌‌هم شویم
دوستت دارم و تا همیشه خواهم داشت
این جمله را
هر روز، هر لحظه و هر ثانیه
برایت بازگو می‌کنم 
تا یادت نرود تنها با تو
من، همان من همیشگی هستم!

 

ناظر: @Nasim.M

ویرایش شده توسط sana mohebby
  • مدیریت کل

w7053_Picsart_25-07-21_10-54-25-422.jpg

سلام نویسنده‌ی گرامی! 
به خانه‌ی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژه‌هایت شنیده می‌شوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت.
از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوش‌آمد می‌گوییم.
اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.
از این لحظه می‌توانی پارت‌گذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود.
به‌زودی مدیر بخش @Nasim.M ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظم‌دهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد.
📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش:
برای حفظ نظم بخش رمان‌های درحال تایپ، ضروری‌ست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی.
در صورتی که تعداد پارت‌های منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیه‌ی پارت‌ها تایید نخواهند شد.
اگر ویرایش‌ها را انجام دادی، می‌توانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. 
یادمان باشد: تعداد پارت‌های ویرایش‌نشده نباید از ده پارت بیشتر شود.
📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، می‌توانی از پیوندهای زیر استفاده کنی:
قوانین مهم تایپ رمان
آموزش نویسندگی
درخواست طراحی جلد رمان
با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بی‌پایان و دل‌نوشته‌هایی ماندگار 🌿
مدیریت انجمن نودهشتیا

# پارت یک

(فصل یک: آرامش قبل از طوفان)

 

صدای به هم خوردن امواج به سر صخره‌های برنده و تیز سکوت رو به هم میزد، نور خورشید آخرین کور سوی امیدش رو به دریای بی‌رنگ و پاک می‌تابوند؛ همه چیز عادی بود جز دختری که روی لبه‌ی بلندترین صخره ایستاده بود و به صدای امواج بی‌‌رحم دریا گوش می‌داد دریا حرف میزد؛ درست شنیدید! دریا حرف میزد درد‌‌دل می‌کرد ولی نه با اون دختر نوزده ساله، دلارام رو میگم بلکه با الهه‌ی آب!

بین خودمون بمونه گاهی دلارام نوزده ساله هم درد‌دل می‌کرد؛ از ترس‌هاش می‌گفت از این‌که روزی کسی بفهمه از قدرت نا‌خواستش، از نامیرا بودنش از فانی نبودنش طرد می‌شد یا دنیا بهش برمی‌گشت؟ چی میشد؟ گاه‌گداری خودش رو لعنت می‌کرد، اگه اون روز جلوتر نرفته بود.

باد می‌وزید و موهای بلند دلارام شلاق‌وارانه به صورتش می‌کوبید باد وجودش رو رخنه می‌کرد، نفسی عمیق کشید تا جریان باد رو توی ریه‌هاش حس کنه؛ دستش رو از جیب هودیش در‌آورد و به ساعت نگاه کرد دیگه وقت رفتن بود دل کندن از این فضا و حس و حال و جایی که در واقع بهش تعلق داشت.

 

(از دید حامی)

بعد از چند هفته سختی بالاخره می‌تونستم نفس راحتی بکشم. انتقالی گرفته بودم به دانشگاه این‌جا، باد بی‌رحمانه به امواج می‌تازید ولی هنوز اون‌قدری سرد نشده بود، فردا شروع ترم جدید بود؛ غروب تازیانه‌های باد به امواج دریا و صخره‌ها، از روی صخره‌ها چشمم به چیزی خورد آدم بود؟ چشم‌هام رو بیشتر تنگ کردم، آدم بود!

از اینجا خاطره‌ی خوبی نداشتم ولی باید سعی می‌کردم فراموش کنم و یا کنار بیام چند سال پیش، اون غروب لعنتی روی همون صخره از دستش دادم؛ خودش رو انداخت پایین گفت دیگه نمی‌خواد زجر بکشه‌؛ تا چند سال خواب و بیداری برام فرقی نداشت توی خواب توی بیداری، همیشه اون صحنه جلوی چشمم بود نمی‌دونستم که تونستم کنار بیام یا نه، دو سال افسردگی گرفتم و دانشگاه نرفتم همه طوری نشون می‌دادند که انگار اون از اول نبود! اما، اما بود.

به صخره چشم دوختم، می‌خواد چیکار کنه؟ نکنه می‌خواد، بدون فوت وقت به طرف آب رفتم؛ آب سرد، برام مهم نبود؛ هر‌چی می‌خواست میشد اما باید نجاتش می‌دادم؛ به نزدیکی صخره که رسیدم تونستم دید بهتری پیدا کنم دختری با موهای بلند و طلایی و چشمانی آبی روشن و صورتی کوچیک، چرا دختری به این زیبایی می‌خواست دست به همچین کاری بزنه؟ با عجله و لباس‌های خیس به سمت صخره رفتم، رسیدم! می‌تونستم نجاتش بدم!

 

(از دید دلارام)

دست‌هام رو باز کردم و جلوتر رفتم، موجی بزرگ بالا اومد تا من رو در آغوش خودش بگیره طبق عادت همیشگیم چشم‌هام رو بستم که همه چیز در لحظه اتفاق افتادکسی من رو  از پشت گرفت و چند قدم از لبه‌ی صخره دور کرد ، تعادلم رو از دست دادم و افتادم.

کی بود؟ چرا این‌کار رو کرده بود؟ 

به خودم جرعت دادم و چشم‌هام رو کم‌کم باز کردم با چیزی که دیدم حسابی جا خوردمپسری با موهای بور و پوستی روشن و چشم‌های کهربایی که رد ترس و خشم درش دیده میشد، خیس آب بود و نفس‌نفس میزد؛ نفسی عمیق کشید و با تن صدایی حدودا بالا گفت:

- معلومه داشتی چیکار میکردی هان؟... اگه یکم دیگه دیر‌تر رسیده بودم خودت‌رو به کشتن داده بودی می‌فهمی؟ باید واسه ی این کارت دلیل داشته باشی وگرنه... حرفش رو ادامه نداد.

وایسا ببینم! نکنه این پسره فکر کرده میخوام کار دست خودم بدم؟آره خب هرکی بود همین فکر رو می‌کرد!

صدام رو صاف کردم و گفتم: اولا قضیه اون‌طوری که فکر می‌کنی نیست! دوما به جناب عالی ربطی نداره! سوما من هنوز نوزده سالمه و با کلی امید آرزو! فکر نمی‌کنی این خیلی زیاده‌رویه و تو زیادی خیال‌پردازی؟

از روی زمین بلند شدم و خاک‌های روی هودیم رو تکوندم موهام رو با کش بستم و کلاه هودی رو انداختم روشون، شروع کردم آروم آروم از صخره پایین رفتن چون نمی‌تونستم جلوی اون پسر از امواج دریا استفاده کنم؛ پسر دستم رو گرفت و به طرف خودش کشید دستم رو عصبی از دستش پس کشیدم ادامه داد:

- پس یه دختر با یه عالمه امید و آرزو روی لبه‌ی بلندترین صخره چیکار می‌کنه؟

کلمه ای بی‌خود به سرم زد گفتم:

- مدیتیشن!

پسر سعی کرد خودش رو آروم نشون بده نفسی عمیق کشید و گفت:

- اسم من حامیه. دانشجوی روانشناسی، اگر بخوای می‌تونیم گاه‌گداری با‍‌‌هم حرف بزنیم!

چی؟ تو با من حرف بزنی؟ من خودم دانشجوی روانشناسیم!

با تن صدایی نسبتا بلند گفتم:

- تو با من حرف بزنی یا من با تو؟ من خودم دانشجوی روانشناسیم!

بدون منتظر موندن برای جوابی به سمت دریا رفتم و کلافه وارد آب شدم. عمق آب بیشتر و بیشتر میشد و من شنا بلد نبودم و نمی‌خواستم یاد بگیرم‌ سعی کردم با دستم طوری به آب دریا حالت بدم که به‌صورت طبیعی یکم بالاتر برم تا آب توی صورتم نره و خب تا حدودی موفق هم بودم!

از آب بیرون اومدم، حامی هنوز از آب بیرون نیومده بود. دریا آب لباس‌هام رو ازم گرفت، به طرف ماشین‌ها رفتم 

هوا گرگ و میش بود، همون هوایی که ازش ترس داشتم؛ چون توی همون هوا نزدیک بود من دیگه نباشم، از اون موقع به بعد من همیشه فکر می‌کردم توی این هوا یه اتفاقی میوفته، صدای باد می‌پیچید، خورشید پایین رفته بود.

صدای نفس‌هام رو ضربان قلبم رو به‌صورت آشکارا می شنیدم، قدم‌هام رو تند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر کردم؛ به ماشین رسیدم، خواستم سوییچ رو در بیارم که یهو دست مردانه و بزرگی دستم رو کشید!دعا می‌کردم حامی باشه و بخواد باز هم من رو سوال پیچ کنه اما نبود.

با تشکر از ناظر مهربونمون برای تموم کمکاشون: @Nasim.M 

 

ویرایش شده توسط sana mohebby

 

# پارت دو

 

(از دید دلارام)

دستی که به طرفش کشیده شدم، متعلق به یکی از غول‌های نامه‌رسان بود! همیشه مشکوک و غیر‌قابل پیش‌بینی بودند؛ طوماری با مهر دو الهه‌ی خاک و زندگی، درست شنیدید! الهه‌های دیگه‌ای هم داریم! چهار الهه: خاک، زندگی، آتش و آب؛ این چهار الهه نامیرا هستند. نمی‌میرند اما خیلی آسیب پذیرند، کوچک‌ترین آسیبی منجر به مرگشون میشه.هر الهه نشان‌دهنده‌ی یک چیز مهم در زندگیه آدمیان و فانیان است:

 الهه‌ی آب نشان دهنده‌ی احساسات، جریان و اعطاف پذیریست؛ الهه‌ی آب می‌تونه آب‌های جاری را کنترل کند و جان ببخشه.

الهه‌ی آتش نشان‌دهنده‌ی اشتیاق، انرژی، تحول و اراده‌ست؛ الهه‌ی آتش می‌تونه با حرکت دستان خودش، آتش رو پدید بیاره. 

الهه‌ی خاک نشان‌دهنده‌ی ثبات، پایداری، عمل‌گرایی و مادی‌گراییست؛ الهه‌ی خاک می‌تونه گیاه‌های مختلفی برویاند و پدید آورنده‌ی بهار است.

 و در آخر الهه‌ی زندگی نشان‌دهنده‌ی اندیشه، آزادی، ارتباطات و تفکر است؛ الهه‌ی زندگی به موجودات زندگی می‌بخشه و به وجود آورنده‌ی هوای پاک است.

برام عجیب بود، هیچ‌وقت دو الهه با‌هم مهرشون رو‌ روی یه طومار نمی‌انداختند!

غول نامه‌رسان در لحظه و آنی در هوا دود شد و من‌‌ رو با هزار سوال که توی سرم می‌چرخید و به زبونشون نیاورده بودم، تنها گذاشت، اتفاق مهمی افتاده بود؟

در ماشین را باز کردم و بدون هیچ توقفی نشستم، طومار رو روی صندلی کناری انداختم و فکر کردم. به اون روز، به سه سال پیش، و اتفاقی که توی همین مکان افتاد و باعث شد من دیگه همون منه قبلی نباشم؛ نامیرا بشم، الهه بشم، الهه‌ی آب کسی که می‌تونست آب‌ رو زنده کنه.

اون روز هم مثل همه‌ی روزها بود، ولی برای همه نه برای من، برای من روزی خاص بود؛ روزی که زندگیم رو عوض کرد همین‌طور دغدغه‌هام رو، من اون روز دوباره متولد شدم، فانی بودم و نامیرا شدم.

سه سال پیش ما به اینجا نقل مکان کردیم، جایی که بیشتر فامیلامون زندگی می‌کردند، آخر هفته بود و من برای اولین بار و از نزدیک دریا را می‌دیدم، اومده بودیم پیک‌نیک همگی با بچه‌های فامیل تصمیم گرفتیم آب بازی کنیم، اما غافل از اینکه طوفانی عظیم در راه بود و بارونی شدید!

بچه های کوچیک‌تر شروع به بازی کردن توی قسمت‌های کم ارتفاع بودند، اما بچه‌هایی که رده سنی‌شون با من یکی بود، تصمیم دیگه‌ای گرفتند: تصمیم گرفتند مسابقه بدن که این‌طوری بود هر‌کسی که می‌تونست تا صخره‌های جزیره‌ی کوچیک بره و برگرده، برنده میشد. چند نفر رفتنند و برگشتند؛ هوا کم‌کم داشت ابری میشد، ولی من تسلیم نشدم و تصمیم گرفتم تا هوا بدتر نشده برم و برگردم. آب به گردنم رسیده بود و شنا هم بلد نبودم، اما نمی‌خواستم تسلیم بشم؛ نفس‌های کوتاه‌کوتاه می‌کشیدم و سعی می‌کردم با پا‌هام بالاتر برم، به صخره که رسیدم مه شده بود، باد می‌اومد و بارون شدیدی می‌بارید. چیزی نمی‌دیدم و از برگشتن ناامید شده بودم که شکافی از وسط دریا به چشمم خورد، دریا من رو انتخاب کرده بود و راه برگشت رو نشونم می‌داد، بدون فکر کردن به چیزی از وسط شکاف رد شدم و به ساحل برگشتم. چند روز بعد دوباره به ساحل اومدم تا امتحان کنم، اولین پام رو که توی آب گذاشتم شکافی ایجاد شد که به صخره‌ها راه پیدا می‌کرد، من واقعا انتخاب شده بودم و الهه‌ی آب!

با صدای زنگ گوشی از فکر بیرون اومدم، مامانم بود و هفت بار زنگ زده بود! امشب مهمون داشتیم، یعنی با مهمون‌ها می‌رسیدم؟ نمی‌دونم! اما چیزی که مشخصه اینه که امشب به اندازه‌ی هفت قرن از مامانم غر می‌شنوم!

با سلام و احوال‌پرسی عجله ای به سمت اتاقم رفتم تا از چشم‌غره‌های غضبناک مامانم در امان باشم لباس‌هام رو عوض کردم و به طومار روی تخت خیره شدم، بعد از چند لحظه نگاهم رو از طومار گرفتم و به سمت در رفتم.

مهمونی موفقیت‌آمیز بود! هرچند بالاخره مامانم تموم چشم‌غره‌هاش رو رفت و کل مهمونی زیر بار سنگین چشم‌غره‌های غضبناکش سیر می‌کردم، اما فکرم پیش اون طومار بود، اتفاق عجیبی افتاده بود؟ قبل از اینکه مامانم به خودش بیاد دویدم طرف اتاقم! الان شروع مرحله‌ی دوم یعنی غر‌زدن بود! به اندازه‌ی هفت قرن برای یه شب! روی لبه‌ی تختم نشستم و ربان دور طومار رو باز کردم و مهرهای روی طومار رو با دقت کندم:

درود بر الهه‌ی آب

امیدواریم حال تو مانند همیشه خوب باشد، این نامه از طرف دو الهه‌ی زندگی و خاک است، حتما مایع تعجب تو شده! اما این را بدان اتفاق مهیبی در حال رخ دادن است!

الهه‌ی آتش تصمیم بر جنگ گرفته است و خواستار نابودی ما و جهان!

باید باهم در این مورد تاملی کنیم  و جلوی این پیشامد را بگیریم.

هر‌لحظه و هر‌ثانیه‌ای که می‌گذرد ، ممکن است جنگی مهیب رخ دهد.

فردا عصر بر روی بلندترین صخره‌ی دریا در انتظارت خواهیم بود...

 

با خوندن طومار احساس بدی بهم دستم داد، نابودی جهان و نابودی ما؛ باید هرچی زودتر برای جلوگیری از این اتفاقات کاری می‌کردیم. 

من تا حالا الهه‌ی آتش رو ندیده بودم، روی تختم دراز شدم و فکر کردن به تمام این ها خوابم برد.

***
صبح با صدای آلارم از جا پریدم، دوباره دانشگاه! ترم چهار دانشگاه بودم و روانشناسی می‌خوندم؛ به طرف دستشویی رفتم و در رو محکم کوبیدم! من بیدار میشم بقیه هم باید بیدار بشن! مگه الکیه؟ والا! عجله داشتم و علاقه آرایش هم نداشتم. پس یه مانتو جلو باز مشکی با شلوار جذب مشکی پوشیدم و راهی دانشگاه شدم!

بعد از چند مین رسیدم ولی دیر! برای همین ماشین رو پارک کردم و بدو دوییدم سمت کلاس؛ نشستم سر جام و بعد از چند لحظه استاد رسید. با دیدن کسی که آورد توی کلاس حسابی جا خوردم! چرا این؟اونم اینجا؟

 

با تشکر از ناظر مهربونمون برای تموم کمک هاشون: @Nasim.M

 

ویرایش شده توسط sana mohebby

 

# پارت سه 

 

(از دید دلارام)

استاد با حامی وارد کلاس شد و من دهنم به کف زمین چسبید! آخه، آخه این همه آدم چرا صاف این؟ با صدای استاد به خودم اومدم که داشت حامی رو معرفی میکرد، حامی هم به ثانیه نکشیده چشمش به من خورد! و بعد از معرفی یک راست نشست روی صندلیه کنار من که خالی بود! ای بخشکی شانس! حالا باید سر خودکشی که خودکشی نبوده هم جواب پس بدم! 

فکر می‌کردم قراره از در و دیوار حرف بکشه بیرون اما این‌طوری نشد! فقط زیر نگاه‌های سنگینش داشتم آب میشدم، هر دو دقیقه طوری نگاهم میکرد انگار با قاتلی چیزی طرفه والا! 

***

خیلی عادی بلند شدم و از کنارش رد شدم، حامی هم بعد از چند لحظه بلند شد! آخه بشر چرا تو ول کن من نیستی؟ حس کردم حامی پشت سرمه، سعی کردم خیلی آروم باشم، البته سعی کردما ولی نشد! چنان مثل فشنگ دوییدم سمت حیاط و خودم رو لای جمعیت گم و گور کردم که! نفسی عمیق کشیدم؛ خودم هم مونده بودم چرا دارم فرار میکنم! اونم برای یه سوءتفاهم! به ساعت نگاه کردم: ده صبح بود هنوز وقت قرار نرسیده بود، قراری با الهه‌ها که شاید می‌تونست دنیا رو نجات بده؛

از شر نابودی، سیاهی، بدی، زشتی؛ الهه‌ی آتش کی بود؟ کسی که تاحالا ندیده بودمش حتی چیز کمی هم درموردش شنیدم؛ وقتی از دو الهه درموردش گفتم فقط همین جواب رو می‌دادند انگار که می‌دونند و نمیگن!

طبق گفته ها پسری بود از دنیای فانیان که مثل من نامیرا شد، خانوادش رو به آتش کشید ولی کسی حتی دلیلش رو نگفت.

چیز دیگه‌ای ذهنم رو درگیر کرد؛ یعنی تو این جنگ تن به تن با الهه‌ای که شرور بود و قدرت زیادی نسبت به ما داشت زنده می‌موندیم یا می‌مردیم و از یادها فراموش؟

اصلا چیکار می‌خواستیم بکنیم؟ چه فکری می‌تونستیم بکنیم؟ اون پسر یعنی الهه‌ی آتش شاید پسر زخم خورده‌ای بیش نبود؛ چند سالش بود؟ یعنی قبل از این هم به فکر نابودی جهان بود؟ چه چیزی انقدر اون رو خبیث کرده بود؟ با صدای زنگ از جا پریدم و با فکری مشغول به طرف سالن حرکت کردم.

بقیه‌ی کلاس‌ها هم با اون نگاه لعنتی و سنگین گذشت! ساعت سه شده بود و می‌خواستم قبل از رفتن ناهار بخورم و لباس‌هام رو عوض کنم.

بعد از خوردن یه ناهار عجله‌ای به سمت اتاقم رفتم تا لباس انتخاب کنم، من همه‌ی لباس‌هام غیر از مانتو‌های دانشگاهم همشون هودی بودند، هودی لش سفید و طرحداری رو انتخاب کردم و شلوار ستش رو برداشتم.

موهای طلایی و بلندم رو روی شونه‌هام آزاد کردم و کلاه هودی رو روی سرم انداختم؛ با هزاران توضیح از زمین و آسمون خانوادم قبول کردند که دوباره به دریا برم، از هفده سالگی کارم همین شده بود... برم دریا، با دریا حرف بزنم یا دریا با من حرف بزنه و با موج‌ها بازی کنم.

به دریا رسیدم بوی دریا و امواجش، دریا با ملایمت شکافی برام ایجاد کرد و من رو به صخره‌ها هدایت کرد؛ از دور دو نفر رو روی لبه‌ی صخره می‌دیدم، یعنی الهه‌ها بودند؟

آروم آروم روی شن‌های خیس قدم برداشتم و به آب چشم دوختم، با رسیدن به پایین صخره‌ی بلند، موج دریا من رو بلند کرد و روی صخره گذاشت، با دیدن دو الهه تعظیمی کوتاه کردم و اونا هم کار من رو تکرار کردند، دو الهه با شنل‌هایی زیبا که معلوم بود توی این جهان پیدا نمیشن جلوم وایساده بودند، الهه‌ی خاک شنلی دنباله‌دار پوشیده بود که کل بدنش رو گرفته بود و کلاه شنل رو روی سرش گذاشته بود و فقط موهای بلندش که روی شونه‌هاش آزاد سر می‌خوردند معلوم بود. الهه‌ی زندگی هم همین‌طور، اونم شنلی پوشیده بود به رنگ سفید و موهاش مثل دونه‎‌های برف، سفید و براق بود و روی شونه‌هاش آزاد؛ الهه‌ی زندگی که در جمع ما پیشکسوت محسوب میشد بدون هیچ مقدمه‌ای سراغ اصل مطلب رفت و گفت: باید بکشونیمش بیرون! از هر جایی که هست بعیدم نیست ممکنه همین الان هم مارو بپاعه. نگاهی سریع به دور و ور انداخت و ادامه داد: ما سه نفریم و اون یک نفر! 

اینطوری قدرتمون بیشتر از اونه، البته فکر کنم جادوی سیاه قدرت هارو بیشتر می‌کنه و قوی‌تر و شوم‌تر... ولی چیزی که مهمه اینه که اون الان توی جهان توعه، باید دنبالش بگردی اون از هر چیزی که فکر می‌کنی بهت نزدیک‌تره! ممکنه همون‌جایی باشه که تو هستی یا حتی یه طوری خودشو بهت نزدیک کنه پس خیلی مواظب باش باید تله بزاریم! توی دنیای فانیان پیداش کن و به یه بهونه بیارش اینجا بقییش رو باهم انجام میدیم.

الهه‌ی خاک که تا اینجا ساکت بود و فقط سر تکون میداد به حرف اومد و گفت: اگر دیدیش و پیداش کردی به طرف دریا بکشونش دریا به ما خبر میده، این تله محسوب میشه. ترسی توی چشم‌هام حدقه زد الهه‌ی خاک ادامه داد: نترس دریا ازت محافظت می‌کنه! طبیعتاٌ آتش خیلی در مقابل آب دوام نداره، با گفتن این حرف ها از طرفی آرامش و از طرف دیگه استرس شدیدی بهم وارد شد؛ کسی که نزدیک منه نزدیک‌تر از هرچیزی که فکر می‌کنم، ترسناک تر از چیزیه که توی فکرم می‌گنجه.

(از دید نویسنده )

دو الهه آنی در هوا دود شدند و غبار های اکلیلی و خوش‌بویی جا گذاشتند و دختر رو با هزاران سوال در سر خود تنها؛ کی می‌تونست اینقدر به دلارام نزدیک باشه یا نزدیک بشه؟

نگاه دلارام به خورشیدی افتاد که از همیشه نارنجی‌تر بود، گاهی افسانه‌ها واقعی‌تر از چیزیه که به نظر میرسه! چه کسی می‌دونست الهه ها وجود دارند؟

حتی چه کسی می‌دونست دختری که از همه ترسو تر بود روزی پا به همچین جنگ تن به تنی بذاره که تهش جز مرگ به چیزی نمی‌رسید؟ با پسری که از هر کسی به اون نزدیک‌تر بود و قصد نابودی جهان رو داشت؛ یعنی اون کی بود؟

توی همین افکار بود که صدایی توجهش رو جلب کرد. صدا با تنی گوش نواز و دلنشین گفت: غروب از اینجا، یه حس دیگه ای داره نه؟

 

با تشکر از ناظر مهربونمون که کمک‌های زیادی بهمون کردند: @Nasim.M

ویرایش شده توسط sana mohebby

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...