رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و چهارم__صدای نور

_____

کاملا وجود یه نفر و حس می‌کردم..یکی که از زیرزمین آستان بیدار شده بود و افتاد دنبالمون..انقدر ساکت بودیم که صدای نفس کشیدنمون هم به زور شنیده می‌شد!

کایان و آراد داشتن با اشاره به هم راهی که سمت راست ما بود و نشون می‌دادن..راهی تونل مانند که خیلی باریک بود و باید سینه خیز ازش رد می‌شدیم!

با اشاره دست کایان با کم ترین صدا راه افتادیم!

آراد دستم و گرفت و به خودش اشاره زد که اول میره؛بعد من و کایان؛ آروم وارد تونل شد؛ چون نمیدونستیم که به کجا میرسه نمی‌تونستیم صبر کنیم و باید پشت هم میرفتیم؛ چند لحظه صبر کردم و بعد آروم وارد تونل شدم!

خیلی تاریک بود و عملا هیچی نمی‌دیدم و فقط طبق غریزه‌ام می‌رفتم جلو؛ یکم که جلو رفتم متوجه نوری شدم..کایان و حس کردم که پشت سرم بود؛ دیگه داشتم تو اون فضای کوچیک نفس کم می‌آوردم که بالاخره رسیدم به آخر تونل؛ نور از بیرون می‌تابید به داخل؛ آخر راه بن‌بست بود و تنها راه خروج بالای سرمون بود؛ آراد نبود؛ حتما رفت بیرون؛ آروم صداش کردم:

_ آراد؟

کایان رسید بهم و بخاطر فضای خیلی کمی که داشتیم با فاصله نزدیک بهم ایستاد؛ آراد جواب نداد؛ دوباره صداش کردم:

_ آراد؟ اونجایی؟

به کایان نگاه کردم و گفتم:

_ چرا جواب نمیده؟! زودتر رفته و راهی جز این نیست؛ نکنه اتفاقی براش افتاده!

_ باید بچرخیم و جامون و عوض کنیم؛ من میرم بالا ببینم چخبره!

_ نه خطرناکه! نمی‌دونیم چی اون بیرونه!

_ آراد حتما اون بیرونه؛ نمیتونم همینطوری ولش کنم؛ از طرفی نمی‌تونیم تا ابد این پایین باشیم؛ باید بریم بالا!

قلبم خیلی تند می‌زد و نگرانی بابت آراد نمیذاشت درست نفس بکشم!

_ حق با توئه! نمیتونم بزارم اتفاقی براش بیفته!

_ خیلی خب؛ حالا بیا همزمان بچرخیم تا من بتونم برم بالا..

سرم و تکون دادم و چرخیدم..ارتفاع خروجی خیلی نبود؛ اما برای من یکم بلند بود؛ کایان با یه پرش دستش و به لبه خروجی رسوند و خودشو کشید بالا؛ از تونل خارج شد و سریع دستش و سمتم دراز کرد؛ دستش و گرفتم و همزمان که کایان منو می‌کشید؛ خودمو بالا کشیدم؛ ایستادم و نگاهی به اطراف انداختم؛ خبری از آراد نبود و این بیشتر به نگرانیم دامن زد؛ جایی که ایستاده بودیم خیلی برام آشنا بود!

گفتم:

_ حالا باید چی‌کار کنیم؟! اگه اتفاقی براش بیفته نمیتونم خودم‌و‌ببخشم!

دستم و به صورتم کشیدم و روی زمین نشستم؛ کایان نشست کنارم؛ دستم و گرفت و گفت:

_نگران نباش؛ پیداش میکنیم! مطمئنم حالش خوبه!

"کایان برای کم کردن نگرانی ساهرا گفت اما خودش مطمئن نبود؛ فقط امیدوار بود بلایی سر اون پسر نیومده باشه!"

_ بلند شو ساهرا! باید بریم دنبالش!

چشمام و بستم و با تمام وجودم آرزو کردم که بلایی سر آراد نیومده باشه!

گردنبندم و تو مشتم گرفتم؛ از ته دلم خواستم که آراد پیدا بشه!

از جام بلند شدم و تا خواستم قدم اول و بردارم مسیر جلوم روشن شد؛ به کایان نگاه کردم؛ انگار فقط خودم میدیدمش!

گردنبند ساورا داشت راه و نشونم میداد؛دوباره!

کایان و صدا زدم:

_ حس میکنم از این سمت باید بریم!

نمی‌تونستم بگم دارم راه و میبینم! فقط دستش و گرفتم و نور و دنبال کردم؛ دلشوره عجیبی داشتم؛ انگار قرار بود چیزی بشه!

نور نقره‌ای روی زمین کشیده می‌شد؛ هر چی جلوتر می‌رفتیم قلبم تندتر می‌زد!

_ فکر نکنم این مسیرِ درست باشه!

کایان گفت؛ به مسیر ادامه دادم و گفتم:

_ حسش میکنم؛ میدونم اینطرفه

تا اومد چیزی بگه آراد و دیدم؛ زیر تنه درختی نشسته بود و چشماش و بسته بود!

_ کایان! اونجاست!

هر دو دویدیم و وقتی رسیدم بهش کنارش نشستم و صداش زدم؛ اما بیدار نشد؛ نگران شونه‌اش و تکون دادم و دوباره صداش زدم؛ به کایان نگاه کردم؛ اونم داشت تلاش می‌کرد اما بی فایده بود؛ نمی‌خواستم بهش فکر کنم؛ نمی‌خواستم باور کنم؛ نفسم وقتی رفت که سرش کج شد سمت شونه‌اش! هق هق می‌کردم و اشکم سرازیر شده بود؛ کایان دستش‌وگذاشت روی گردنش؛ داشت نبض می‌گرفت؛ چند ثانیه بعد گفت:

_ نبض داره ولی خیلی ضعیفه؛ باید از اینجا ببریمش!

امیدوار سرم و تکون دادم و دوباره گفت:

_ کمکم کن بلندش کنم

کایان آراد و بلند کرد و آروم حرکت کردیم؛ حالا باید از کدوم سمت میرفتیم؟!

از کایان پرسیدم:

_ تو اینجا رو میشناسی؟

_ نه اصلا آشنا نیست برام!

سرم و تکون دادم و گفتم:

_ پس چرا من حس میکنم قبلا اینجا بودم؟! خیلی آشناست برام!

کاش گردنبند دوباره راه و نشونم می‌داد.دستم دور گردنبند مشت کردم و تا اومدم ازش بخوام راه و نشونم بده؛ نوای خیلی غمگینی به گوشم رسید؛ انقدر غمگین که سنگینیش روی قلبم نشست؛ چرا انقدر غمگین بود؟ انگار کایان هم متوجه این صدا شده بود؛ صدایی بین اون نوا پخش شد!

صدایی که مو به تنت سیخ می‌کرد.

" ساهرا! "

آروم و کشیده اسمم و صدا می‌زد!

"تو اشتباه کردی"

اشتباه کردم؟ کجا؟! 

بلند گفتم:

_ تو کی هستی؟!

"اون پیدات میکنه"

کی قراره این صداها دست از سر من بردارن!

به کایان نگاه کردم؛گفتم:

_ شنیدی؟

سرش و تکون داد و گفت:

_ فکر میکنم همونیِ که از آستان اومده بیرون!

موافق بودم؛ ما ناخواسته نیروی تاریکی و آزاد کرده بودیم؛ حالا اون دنبال ماست و هیچ ایده ای ندارم که چطور باید از اینجا خارج شد!

چشمام و بستم؛ من وارث روشناییم؛ پیدا کردن راه خروج نباید کار سختی باشه!

از ته دلم به خروج از این جنگل فکر کردم و امیدوار بودم جواب بده!

به خط نقره‌ای فکر کردم؛ به نور سفیدی که راهنمای ماست!

آروم چشمام و باز کردم و تمام وجودم چشم شده بود برای دیدن نور!

باورم نمی‌شد! جواب داد!

خوشحال برگشتم و به کایان گفتم:

_ مسیر و پیدا کردم؛ باید از این طرف بریم!

نگاه کایان خیره خط شد!

_ تونستی!

سرم و تکون دادم و بدون حرفی مسیر و دنبال کردم؛ دقایق طولانی رفتیم جلو اما انگار قرار نبود انتهایی باشه!

کایان با اینکه خسته شده بود اما آروم مسیرو دنبال می‌کرد؛ ایستادم و نزدیکش شدم.

_ کایان؟ باید یکم استراحت کنی؛ اینجوری از پا درمیای!

سرش رو تکون داد و گفت:

_ نمیتونم؛ وقت نداریم 

_ معلوم نیست چقدر از مسیر مونده! برای ادامه باید چند دقیقه استراحت کنی!

چند لحظه مکث کرد و سرش و تکون داد و آراد گذاشت پایین کنار یه درخت و خودش کنارش نشست؛ رفتم کنارشون نشستم؛ وضعیت آراد تغییری نکرده بود؛ هر چی فکرمیکردم تهش به یه چیز می‌رسیدم!

کسی که دنبال ما بود اینکار رو باهاش کرد!

 وضعیتش هیچ تغییری نکرده بود و این تنها یه دلیل داشت؛ طلسم!

نه میتونستم بزارم بلایی سرش بیاد و نه می‌دونستم که آخر این مسیر کجاست!

کایان چشماش و بسته بود و سرش و به تنه درخت تکیه داده بود؛ گردنبندم و تو مشتم گرفتم؛ باید چی‌کار میکردم؟!

"اون نزدیک شده"

سرم به ضرب بالا اومد؛ دوباره همون صدا!

سریع بلند شدم و ایستادم.

_ یا کامل بگو یا دیگه برنگرد! من دیگه طاقت دنبال معما رفتن و ندارم!

چند ثانیه سکوت بود؛ فکر کردم رفته و میخواستم برگردم سر جام که یهو نور شدیدی چشمام و زد!

_ سلام ساهرا!

چشمام و باز کردم ؛ نمی‌تونستم درست ببینم؛ دیدم تار بود.

_ کی هستی؟چی میخوای؟

"من صدای نور‌م"

صدای نور؟ بعید نیست؛ انقدر این مدت چیزای عجیب دیدم که حتی اگه خدا بیاد روبروم وایسته تعجب نمیکردم!

_ چی میخوای؟

"شما موجود خیلی خطرناکی و آزاد کردین؛ حتی خطرناک تر از تاریکی که کایان و گرفت؛ اما قسمت خطرناکش رها شدنش نیست؛ اون دنبال توئه ساهرا!"

دنبال من؟ چرا؟! فکرم و بلند گفتم:

_ چرا دنبال منه؟

"چون تو وارثی"

_ چی میخواد از من؟

"خودتو"

_من..من متوجه نشدم؟! 

"اون تمام تو رو میخواد، وقتی میگم تمام تو؛ این شامل قدرتت هم میشه"

_ چرا؟

"برای از بین بردن روشنایی؛ اون نیاز به جسم قدرتمندی داره و تو این و زمانی که وارد اون زیرزمین شدی نشونش دادی؛ اون سال‌ها خواب بود و شما بیدارش کردین؛ باید از این جنگل برین بیرون!"

_ نمیتونم؛ اون به آراد آسیب زده و این سرعت ما رو خیلی کم کرده!

"از گردنبند بپرس!"

یعنی چی؟ تا خواستم بپرسم منظورش چیه محو شد!

چرخیدم سمتشون و رفتم نزدیک؛ منظورش از اون حرف چی بود؟! باید چی و از گردنبند می‌پرسیدم! 

کنار کایان نشستم و چشمام و بستم؛ خیلی خسته بودم و نیاز به استراحت‌ داشتم؛ فقط میخواستم چند دقیقه چشمام و رو هم بزارم اما نمیدونم کی خوابم برد!

غافل از اینکه دردسر بزرگی منتظرمون بود!

 

@melodi

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...