رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت_بیست و چهارم

 

بیمارستان. سکوت لعنتی سالن انتظار. صدای گام‌های آهسته‌ی پرستارها. بوی ضدعفونی.

روی صندلی نشسته بودم. ساکت.

نه پیام، نه پرونده، نه گزارش. فقط یه حس لعنتی:

ترس.

پرستاری اومد.

- بیهوشیش موقتیه. ضربه به سر بوده، اما جدی نیست. تا فردا هوشیاریش برمی‌گرده.

سرمو پایین انداختم. چشمامو بستم. فقط یه نفس.

گوشیم لرزید. اسم سرهنگ. جواب دادم.

- کجایی فرهمند؟ قتل جدید اتفاق افتاده. جنوب شرق. یه کارگاه متروکه.

صدام صاف نبود، ولی حرفم صاف بود.

- یه سری مشکلات شخصی برام پیش اومده. نمی‌تونم بیام.

- این یه دستوره، فرهمند.

- باشه. پس بذار برم تو گزارش بنویسم: کارآگاه ایمان فرهمند، یه بار، فقط یه بار... انتخاب کرد 'آدم' بمونه.

و تماسو قطع کردم.

ساعت نزدیکای سه بود. سوار ماشین شدم. از پارکینگ بیمارستان زدم بیرون.

داشتم می‌رفتم سمت صحنه‌ی قتل جدید.

ولی نه با ذهن تیز یه کارآگاه.

با دل پاره، ذهن آشفته، و نگران زنی که حالا بیشتر از پرونده‌ها برام معنا داشت.

بارون همچنان می‌بارید.

و فقط یه سوال تو سرم می‌چرخید:

اگه اون مرد فقط یه دزد نبود چی؟

Aramesh

  • پاسخ 61
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

#پارت_بیست و پنجم

 

فصل ۱۸: آغاز قضاوت

بارونِ نرم، مثل نفس‌های خفه‌ی زمین، آروم روی شیشه‌ی ماشین می‌چکید. جلوی درِ کارگاه متروکه ایستادم.
نوار زرد صحنه‌ جرم دور ساختمان کشیده شده بود. چراغ‌های قرمز و آبی، مثل کابوس‌های شب‌های کودکی، چشم‌هامو اذیت می‌کرد.
دستم روی فرمون مونده بود، اما بدنم هنوز سنگین بود.
آرام هنوز توی بیمارستانه... و من باید وارد یه صحنه‌ی قتل دیگه بشم.

با اولین قدم، بوی زنگ‌زده‌ی فلز و خون خشک‌شده پخش شد. پله‌ها زیر پام می‌لرزیدن.
چندتا از بچه‌های صحنه‌ جرم ساکت یه طرف ایستاده بودن.
توی اون سکوت، صدایی بلند شد:

- فرهمند!

برگشتم.
سرهنگ تیموری، اخمو و خسته، کنار در ایستاده بود.

- بالاخره رسیدی؟ تو مسئول پرونده‌ای. غیبت جایز نیست.

نفس عمیقی کشیدم. لحنم خشک، ولی صادق بود:

- امشب به خونه‌ی دکتر آرام رفیعی حمله شده. درگیر شدن. از پله‌ها پرت شده پایین... الان توی بیمارستانه. زنده‌ست، ولی...

مکثی کرد. چشم‌هاش برای یه لحظه نرم شد، بعد دوباره جمع کرد:

- باشه... حالا که اینجایی، برو ببین چی داریم. این یکی فرق داره، ایمان.

وسط سالن کارگاه، نور موضعی افتاده بود روی جسد زنی.
پوست سفید. لب‌های نیمه‌باز. چشم‌هایی که حالا بسته بودن، ولی معلوم بود چی دیدن.
لباس مشکی. آرایش ساده.
کنارش، یه دوربین GoPro خاموش افتاده بود.

دکتر رشیدی، جانشین آرام، کنار جسد ایستاده بود:

- قلبش رفته. مثل قبلی‌ها. ولی دو تفاوت داره، ایمان.

خم شدم، نگاه کردم.

- اول، تتو. روی شکمش. یه جمله‌ی بلند، به زبونی ناشناخته. شاید باستانی... یا رمزگذاری‌شده. باید رمزنگاری بشه.

نگاهم خشک شد روی پوست سرد زن.
تتو... سیاه، دقیق، بی‌نقص.

- و دوم؟

- تازه‌ست. از زمان زدنش حدود دو ساعت می‌گذره. یعنی قاتل بعدِ قتل مونده. با صبر، با وسواس، تتو زده.

گلوم خشک شد. صدای زنگی توی گوشم پیچید.

دوربین رو به تیم IT دادم. لپ‌تاپ آوردن، ویدیو رو باز کردن.

تصویر تار بود.
نفس‌ها. صدای قدم.
بعد، مردی با ردا و کلاه مشکی. صورت پنهان.
روی زمین، یه ستاره‌ی پنج‌پر با گچ کشیده شده.
قلب توی دستشه.
لب‌هاش تکون می‌خوره. یه ورد. یه زمزمه.

قفسه‌ی سینه‌ی مقتول باز بود. چشماش، هنوز باز.
مرده بود، ولی انگار هنوز می‌دونست.

اون لحظه فهمیدم... این یه قتل شخصی نبود.
یه اجرا بود. یه پیام. یه هشدار.
برای ما. برای همه.

فقط گفتم:

- تا صبح، کالبدشکافی. کامل. تتو فوری برای رمزنگاری.

رشیدی ساکت سری تکون داد.

بعدتر، تو اداره، روی صندلی نشسته بودم.
پرونده باز بود.
جلو‌م یه اسم:
یلدا نیک‌آیین
سه میلیون فالوئر. اینفلوئنسر محبوب.
پر از حرف‌های انگیزشی، اما پست‌هاش خاکستری بودن.
دوپهلو. مرموز. انگار از چیزی حرف می‌زد که خودش هم نمی‌خواست کامل فاشش کنه.
راحله گفت:
- ایمان... یلدا متأهل بوده. یه پسر داره. ولی همه‌جا می‌گفته مجرده.
به صندلی تکیه دادم. گفتم:
- این قاتل دنبال زندگی‌های ساده نیست. دنبال نقابه. دنبال آدماییه که یه چیز دیگه‌ن، ولی وانمود می‌کنن... مثل خیانت.

یه لحظه چشمم افتاد به رامین، کنار میز، با لپ‌تاپش.
- رامین، اون خطی که باهاش به محمود خزاعی زنگ می‌زدن چی شد؟ ردیابیش به کجا رسید؟
رامین نگاهی سریع به صفحه انداخت، بعد گفت:
- خط ثبت شده به نام مهران عابدی.»

سر جام خشک شدم. چند لحظه فقط صدای وز وز چراغ‌های مهتابی تو گوشم بود.
رامین ادامه داد:
- مهران عابدی، مقتول اول. خط به اسم خودش ثبت شده. ولی نکته اینجاست... هیچ ردی از انتقال وجه دیجیتال یا بانکی پیدا نکردیم. همه‌ی پرداخت‌ها به محمود خزاعی نقدی بوده. توی پاکت.»

اخمام بیشتر درهم رفت.
- پول نقد از کجا آورده؟ از حساباش برداشت کرده؟
رامین سری تکون داد.
- نه. حساب‌های شخصیشو چک کردیم. تو تاریخ‌های مربوط، هیچ تراکنش یا برداشتی نبوده. انگار پول از یه جای دیگه، جدا از حساب‌های معمولی اومده.

نفس عمیقی کشیدم.
- رد تماس‌ها چی؟ لوکیشن مبدأ؟
رامین گفت:
- همه‌ی تماس‌ها از یه منطقه‌ی خارج شهر زده شده. یه دشت باز، بدون پوشش ساختمونی. یه جور بیابون متروکه.

احساس کردم یه موج سرد از ستون فقراتم بالا رفت.
مهران... خودش کسی رو استخدام کرده بود. برای تعقیب ترانه مهرپرور.
ترانه‌ای که حالا خودش، چند ماه بعد، تو لیست قربانی‌ها بود.
فقط... یه اسم دیگه تو زنجیره‌ای تاریک.

تو ذهنم، ایمان زمزمه کرد:
«پس قصه از خیلی قبل‌تر شروع شده بود.
مهران یه نفر رو دنبال ترانه فرستاده بود... برای چی؟ شک؟ تهدید؟ ترس؟
و حالا، هر دوشون، مهران و ترانه، کنار هم، بی‌جان افتاده بودن.
نه به عنوان خانواده. نه به عنوان دشمن.
بلکه به عنوان گناهکارهای پرونده‌ای که دیگه فقط یه قتل ساده نبود.»

زیر لب گفتم، نمی‌دونم کسی شنید یا نه:
- اینجا، هیچ‌کس بی‌گناه نیست.
هیچ‌کس.

احساس کردم یه چیزی تو سینه‌م شکست.
نه فقط از فشار پرونده.
از این حقیقت که شاید قاتل... داره قصه‌ی خودمون رو برامون تعریف می‌کنه.
قصه‌ی گناه و مجازات.
قصه‌ی نقاب‌ها.

نفس عمیقی کشیدم. دست‌هامو روی شقیقه‌هام گذاشتم و با فشار آرومی ماساژ دادم.
سرم از حجم اطلاعات سنگین داشت سوت می‌کشید؛ انگار مغزم به مرز انفجار رسیده بود.

نگاهمو بلند کردم، خیره تو چشمای حمزه:
- حمزه، برو به خانواده‌ی یلدا اطلاع بده. آروم، دقیق... همه‌چی باید قانونی و انسانی انجام بشه.

چرخیدم سمت رامین، که هنوز جلوی مانیتور خم شده بود:
- رامین، اون فیلم... ثانیه‌به‌ثانیه‌شو بجو. صدا، سایه، حتی فاصله‌ی قدم‌ها. هیچ جزئیاتی نباید از زیر دستمون در بره.

هر دو سری تکون دادن و رفتن.
منم، بدون فکر، از پشت میز بلند شدم. حس سنگینی روی شونه‌هام افتاده بود.

داشتم می‌رفتم سمت خونه‌ی آرام...
نه فقط برای بازبینی یه صحنه‌ی احتمالی.
برای روبه‌رو شدن با ترسی که تو تاریکی لونه کرده بود.
باید مطمئن می‌شدم اون دزد لعنتی... فقط یه دزد بود.
یا شاید، یکی دیگه از مهره‌های خفه‌ی این بازی تاریک...
بازی نقاب‌ها. بازی قصاص.

Aramesh

#پارت_بیست و ششم

ساعت نزدیک شش صبح شده بود. برگشتم خونه‌ی آرام.
در بسته بود، چراغ راه‌پله‌ها هنوز روشن بود. همه‌چی امن به نظر می‌رسید.
دزد شناسایی شده بود—یه سابقه‌دار خرده‌پا.

ولی یه چیزی ته دلم می‌گفت...
اون فقط یکی از قطعه‌ها بود. نه بازیکن اصلی.

گوشیم لرزید. تماس از اداره.
– «الو؟»
صدای حمزه بود. بریده، سریع، هیجان‌زده:
– «ایمان... فاجعه‌ست. فیلم قتل یلدا... توی کل فضای مجازی پخش شده. با کیفیت اصلی.
توییتر، اینستا، حتی یوتیوب.
همه دارن تماشا می‌کنن. همه دارن درموردش حرف می‌زنن. و یه هشتگ وایرال شده:
#قصاصگر_سیاه»

تکیه دادم به دیوار سرد راهرو. صدام درنمی‌اومد.
همه‌چی از دستم خارج شده بود.
و برای اولین بار...
قاتل، دیگه فقط قاتل نبود.
اون شده بود پیام‌رسان.
و شاید... قاضی.

ویرایش شده توسط Arameshx13

Aramesh

#پارت_ بیست و هفتم

 

فصل ۱۹: تاریکی بین خطوط

تمام مسیر برگشت به اداره، ذهنم توی فیلم گیر کرده بود.
نه به خاطر قلبی که قاتل توی دستش گرفته بود. نه اون ستاره‌ی پنج‌پر.
حتی نه جمله‌ای که روی بدن یلدا تتو شده بود.
اون لحظه‌ی لعنتی... که قاتل به دوربین زل زد، بدون اینکه چهره‌ش معلوم باشه.

انگار داشت به من نگاه می‌کرد.
به ایمان فرهمند.
و بی‌صدا گفت: «نوبت تو هم می‌رسه.»

رسیدم اداره. سکوتی سرد بین اتاق‌ها پیچیده بود. دیگه همه فهمیده بودن این پرونده، یه پرونده‌ی معمولی نیست.

رامین، با لپ‌تاپ باز، اومد کنارمون:
– «فیلم رو فریم‌به‌فریم بررسی کردیم. هیچ سرنخ مشخصی از چهره، صدا یا مکان نداریم. تنها چیز قابل‌توجه، فرم حرکت قاتله. نظامی نیست. بیشتر شبیه یه آیین‌گر رفتار می‌کنه.»
– «آیین‌گر؟»
– «آره. حتی اون وردی که زیر لب زمزمه می‌کرد... شاید یه زبان باستانی باشه. یا یه رمزه.»

نگاهمو چرخوندم سمت تخته.
عکس یلدا کنار مهران، بابک و ترانه.
حالا براش یه خط جدا کشیده بودم.
زیرش نوشتم: نقاب‌دار

حمزه با پرونده‌ی مقتول وارد شد.
– «خبر دادن به خانواده‌ش کابوس بود. شوهرش، آرمان فدایی، اولش انکار کرد که همسرش یلدا بوده. گفت نمی‌دونه یلدا با این اسم شناخته می‌شده. ولی بعد قبول کرد. حتی گفت توافق کرده بودن که رابطه‌شون رو علنی نکنن، چون برای کار یلدا ضرر داشت.»
– «یعنی... خودش از پنهان‌کاری حمایت کرده؟»
حمزه فقط شونه بالا انداخت.

لحظه‌ای سکوت کردیم. همون لحظه‌ای که باور می‌کنی قاتل داره یه پیام می‌فرسته.
یه روش... یه فلسفه.

رامین پرسید:
– «ایمان، فکر می‌کنی چی می‌خواد بگه؟»
بلند شدم. چشم‌هامو بستم.
– «اون داره نشون می‌ده که ما همه‌مون دروغ می‌گیم. پشت پرده، پشت گوشی، پشت اسم. و اون فقط به کسایی ضربه می‌زنه که فکر می‌کنن می‌تونن حقیقت رو پنهون کنن.
این دیگه فقط یه قتل نیست.
این یه... آزمونه.»

رامین با تردید گفت:
– «الان همه دارن دنبال اسم براش می‌گردن. رسانه‌ها، مردم، توی توییتر فارسی پر شده از عکس ستاره‌ی پنج‌پر و نیلوفر سیاه.
یکی نوشته بود:
«اگه خیانت کردی، قاصم بهت نگاه می‌کنه.»»

یه لرز از ستون فقراتم رد شد.
قاصم...
هنوز کسی اون‌طور صداش نکرده.
ولی مردم، ناخودآگاه، دارن براش اسم می‌سازن.

ساعت نزدیک هفت صبح بود. آفتاب هنوز کامل بالا نیومده بود، ولی اون تهِ آسمون، یه رنگ خاکستری خسته پهن شده بود.
مثل حال دلم.

وارد پزشکی قانونی شدم. دکتر رشیدی هنوز اون‌جا بود؛ خسته، ولی هوشیار.
بدون سلام و مقدمه رفتم سر اصل مطلب:
– «گزارش کامل رو می‌خوام. تا لحظه‌ی آخر.»

برگه‌ها رو روی میز گذاشت:
– «همه‌چی مثل قبله، ایمان. بریدگی‌ها تمیز. نقطه‌ی ورود ابزار دقیق. چشم‌ها با مهارت برداشته شدن. قلب خارج شده، بدون خون‌ریزی اضافه...»

نگاش کردم. می‌دونستم "ولی" داره.
و داشت.
– «اما یه فرق هست. تتویی که روی بدن مقتول بوده، جوهرش معمولی نیست.»

ابرو بالا انداختم.
– «یعنی چی؟»

– «جوهرش از عصاره‌ی یه گیاه خاص تهیه شده. نه صنعتی، نه چیزی که تو بازار راحت گیر بیاد.
این ترکیب احتمالاً با یه گیاه سمی نادر ساخته شده... چیزی تو مایه‌های محبوبه‌شب یا یه ترکیب آلکالوئیدی شبیه اون.»

سکوت کردم. این دیگه یه تتوی ساده نبود.
رشیدی ادامه داد:
– «یعنی کسی که این تتو رو زده، هم به گیاه‌های سمی و نایاب دسترسی داره،
هم به فرمول‌های سنتی ترکیب رنگ...
و هم به جسد تازه.»

سری تکون دادم.
– «اسم گلخونه‌هایی که احتمال می‌دی اون گیاه‌ها رو دارن، بفرست. شاید ردش رو بشه گرفت.»

– «دارم. می‌فرستم برات.
ولی این سرنخ خیلی حساسه، چون کسی که از این جوهر استفاده کرده...
باید هم به گل دسترسی داشته باشه،
هم مهارت تتو زدن روی جسد مرده رو.
این کار، کار یه آماتور نیست، ایمان.»

نفسمو آهسته بیرون دادم.
یه قدم کوچیک، ولی یه در باز شده بود

ویرایش شده توسط Arameshx13

Aramesh

#پارت_ بیست و هشتم

فصل ۲۰: ردِ جوهر

ماشین، آرام در ترافیک نیمه‌سنگین صبح می‌خزید. آفتاب تازه داشت خودش را از لای دود و خوابِ سنگین شهر بیرون می‌کشید، اما چشم‌های من هنوز بیدار نشده بودند.
پلک‌هام می‌سوخت، لب‌هام خشک بود و صدای زنگی مبهم، مثل یک ته‌مانده‌ی خوابِ سنگین، گوشه‌ی ذهنم ول نمی‌کرد.
از دیشب... از آن فیلم لعنتی...
هنوز هیچ‌چیز نخورده بودم. نه آب، نه خواب، حتی یک جرعه سکوت.

نوتیف گوشی بالا پرید.
پیامی از اداره:

«آدرس دو گلخانه‌ای که محبوبه‌ی شب داشتن:
یکی در شمال‌غرب، هنوز فعاله.
یکی در جنوب‌شرق، تعطیل و متروکه.»

فرمان را چرخاندم سمت اولی.
گلخانه‌ی سپیدار.

در که باز شد، بوی گل و خاکِ مرطوب خورد توی صورتم. بویی که انگار داشت ریه‌هامو از دود و اضطرابِ ته‌نشین‌شده پاک می‌کرد.
مردی میانسال، با روپوش سبز، به سمتم آمد.

– «سلام آقا. دنبال چی می‌گردین؟»
نگاهم روی کارت سینه‌اش لغزید:
مسئول گلخانه – کاظم‌نیا

– «محبوبه‌ی شب دارین؟»
اخم‌هایش رفت در هم.
– «خیلی نایابه. ما فقط گاهی از یکی دو مزرعه، گلبرگ خشک‌شده‌شو می‌گیریم. برای مشتری‌های خاص.»

– «لیست خریدهای سه ماه گذشته رو می‌خوام. و دوربین‌هاتون.»

یک ساعت بعد، لیست توی دستم بود.
بین اسامی، دو نام چشمم را گرفت:

علیرضا نوری
و
امیر اسکندری

زنگ زدم به رامین.
– «اسم این دوتا رو بزن تو سیستم. مشخصات، آدرس، هر چی بود دربیار.»

فیلم دوربین‌ها کمکی نمی‌کرد. مردی با ماسک، لباس معمولی، بدون هیچ نشانه‌ای. حتی شماره پلاک هم ثبت نشده بود.
آمد، تحویل گرفت، و رفت.
ساده. تمیز. ناپیدا.

به کاظم‌نیا گفتم ممکنه دوباره سر بزنم.

رسیدم به گلخانه‌ی دوم.
آدرس درست بود، اما در، زنگ‌زده و قفل‌شکسته.
ساختمان متروکه بود. شیشه‌ها شکسته، سقف نیمه‌ریخته.

داشتم برمی‌گشتم که گفتم:
«صبر کن ایمان... یه نگاهی بنداز.»

رفتم داخل.

بوی نم، خاک و پوسیدگی، مثل لایه‌ای کهنه، هوا را پر کرده بود.
در گوشه‌ای از راهرو شیشه‌ای، چیزی نظرم را جلب کرد.

نزدیک‌تر شدم.
جعبه‌ای چوبی، پر از گرد و غبار. خالی.
جز یک جمله که با جوهر سیاه روی آن نوشته شده بود:

"شاید یه گل کافی نباشه، ایمان فرهمند."

دست‌هام لرزید. نفس توی سینه‌م حبس شد.
این فقط یک سرنخ نبود.

این... دعوت‌نامه بود.
دعوت‌نامه‌ای از قاتل.
برای من.
برای بازی.

احساس کردم سایه‌ای دارد از دور، خیلی دور،
دنبالم می‌آید. نه تند، نه کند.
مثل تاریکی.
چیزی که صدا ندارد، ولی همه‌جا هست.

یک لحظه، دنیا لرزید.
سرم گیج رفت. فشاری نامرئی، درست از پشت، فرود آمد.
به دیوار تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم.
و در ذهنم پیچید:

«داره منو نگاه می‌کنه...
داره منو انتخاب می‌کنه؟»

برای اولین‌بار، حس کردم شاید تمام این مدت...
من فقط یک کارآگاه نبوده‌ام.
شاید...
یکی از انتخاب‌ها بودم.

ویرایش شده توسط Arameshx13

Aramesh

#پارت_ بیست و نهم

و اما… آن‌سوی تاریکی.

نور، کم بود.
فضا بسته و خفه.
دیوارهایی که انگار صد سال بود دستی لمس‌شان نکرده.

یک میز چوبی قدیمی وسط اتاق بود.
نوری کدر، مستقیم از بالا روی سر مردی می‌تابید که ماسکی سیاه بر صورت داشت.
ماسکی بی‌هیچ نشانی؛
نه چشمی دیده می‌شد، نه دهانی.
فقط دستانش...
آرام، دقیق، وسواس‌گونه، مشغول ورق زدن عکس‌ها بودند.

تصاویر قربانی‌ها.
همه‌شان، درست در لحظه‌ی مرگ،
به دوربین نگاه کرده بودند.
چشم‌ها گشاد،
پر از ترس،
چهره‌ها یخ‌زده،
دو ثانیه پیش از خاموشی.

مرد – آن سایه – یکی‌یکی عکس‌ها را کنار گذاشت.
زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد.
نه دعا بود، نه تهدید.
آیین بود.

از جا بلند شد.
رفت سمت زمین.
با گچ سیاه، ستاره‌ای پنج‌پر کشید؛
دقیق، کامل،
مثل هر بار.

گلبرگی خشک‌شده از نیلوفر را برداشت.
آرام در مرکز ستاره گذاشت.
لب‌هایش حرکت می‌کردند،
اما هیچ صدایی از آن بیرون نمی‌آمد.

فقط وقتی ایستاد،
در دل تاریکی،
همه‌چیز مکث کرد.
متوقف شد.
جز چشمی که هنوز،
داشت تماشا می‌کرد...

 

فصل ۲۱: بین تاریکی و روشنایی

به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
خودم را جمع کردم.
قاتل دارد نگاهم می‌کند...
آیا دارد من را انتخاب می‌کند؟
دستم لرزید، اما تماس گرفتم.
– «حمزه، یه اکیپ فوری بفرست برای بررسی گلخونه. اثر انگشت، رد پا، هرچی که بشه... می‌خوام از هر زاویه‌ای بررسی بشه.»
– «باشه، راه افتادن.»
گوشی را در جیبم گذاشتم و برخلاف همیشه، همان‌جا ماندم. منتظر.
پشتم به در بود. روبه‌روی آن جعبه‌ی لعنتی.

«شاید یک گل کافی نباشه، ایمان فرهمند.»

این جمله با من بازی نمی‌کرد، نه...
مثل خنجری بود که در ذهنم فرو رفته، و هر بار عمیق‌تر می‌شد.

بیست دقیقه بعد، اکیپ رسید. به چشم‌هایشان نگاه نکردم. فقط گفتم:
– «کل فضا رو اسکن کنید. مخصوصاً اون جعبه رو.»

سوار ماشین شدم. تمام بدنم سنگین شده بود. ذهنم آشفته، خسته، در هم.
گوشی زنگ خورد.
آرام بود.
– «الو؟ ایمان... فیلم قتل یلدا پخش شده. همه دارن می‌بیننش، وایرال شده. چرا بهم نگفتی؟ چرا چیزی ازش نگفتی؟ و اصلاً این جزئیات چطور اومده بیرون؟ اینا که فقط پلیس می‌دونست!»

صدای لرزانش با صدای ماشین قاطی شد.
سکوت کردم. مغزم سوت کشید.
همه‌چیز داشت از کنترل خارج می‌شد.
دستم رفت سمت صفحه‌ی تماس. قطعش کردم.

بلافاصله شماره‌ی رامین را گرفتم.
– «رامین! هنوز اون لعنتی که فیلمو پخش کرده رو پیدا نکردین؟!»
رامین سعی کرد خونسرد بماند:
– «اتفاقاً الان ردشو زدیم. تیم در راهه برای دستگیری.»
– «عالی. بازجویی که شروع شد، مو به مو، خط به خط گزارشو برام بفرست. خودت می‌دونی چی برام مهمه.»

تماس را قطع کردم. پیشانی‌ام را روی فرمان گذاشتم.
فقط یک لحظه... نفس کشیدم.
یا شاید فقط وانمود به نفس کشیدن بود.

مسیرم را عوض کردم. نیاز داشتم... نفسی دور از این دنیا.
رفتم سمت خانه.
نه خانه‌ی خودم...
خانه‌ی مادرم.

همان‌جایی که همیشه، وقتی ذهنم به ته دره می‌رسید،
یک صندلی چوبی توی آشپزخانه‌اش نجاتم می‌داد.

Aramesh

#پارت_سی ام

در باز شد.
آرام آن‌جا بود. کنار مادرم.
بوی برنج دم‌کشیده، قیمه، چای تازه.
سعی کردم لبخند بزنم، اما بیشتر شبیه اخم از آب درآمد.
– «سلام.»
– «سلام عزیز دلم. بیا بشین، غذا آماده‌ست.»

کنار سفره نشستم. مادرم نگاهم کرد—نگاهی طولانی، پر از سؤال.
اما هیچ نگفت.
آرام هم فقط نگاهم کرد. چشم تو چشم.
انگار مثل همیشه، فهمید.
او هم هیچ سؤالی نپرسید.
فقط بودنش کافی بود.

غذا خوردم. بی‌مزه‌ترین قیمه‌ی عمرم.
نه از بابت دستپخت مامان—به‌خاطر ذهنی که پر بود از خون، گل... و ستاره‌ی پنج‌پر.

بعد از غذا، رفتم توی اتاق قدیمی‌ام.
هنوز بوی روزهای قبل از پلیس شدنم را می‌داد.
روی تخت دراز کشیدم. فقط برای چند دقیقه.

گوشی زنگ خورد. رامین بود.
– «خبرنگارو گرفتن. گفته فیلم و همه‌ی جزئیات از دایرکت یلدای مقتول براش فرستاده شده. از همون پیچ، همون اکانت.»

نشستم. خواب از سرم پرید.
– «گوشی یلدا رو ردیابی کنین. آخرین جایی که آنتن داده، همون‌جا می‌تونه دروازه‌ی بعدی‌مون باشه.»
– «رو چشم.»

لباس پوشیدم. رفتم توی هال. آرام کنار پنجره ایستاده بود.
– «داری میری؟»
– «می‌رم اداره. ولی اگه بخوای... می‌رسونمت خونه‌ت. بعد اون دزدی، بهتره تنها نباشی.»

چشماش برق زد.
– «آره، ممنونم.»

توی ماشین، سکوتی ضخیم بینمان نشست.
آرام به پنجره زل زده بود. خطوط صورتش توی نور لرزان خیابان، محو و خسته به نظر می‌رسید.

بالاخره زیر لب گفت:
– «ایمان... من مطمئنم این قتل‌ها به‌خاطر خیانته.»

نگاهش کردم.
– «چرا این‌قدر مطمئنی؟»

شانه‌هایش را کمی بالا انداخت، اما صداش لرزش نامحسوسی داشت:
– «نمی‌دونم... حسش می‌کنم. انگار قاتل... داره خشم یه زخمی رو می‌کشه. کسی که خیانت رو مثل خنجری توی قلبش حس کرده. حالا داره تلافی می‌کنه. یه جور عدالت خاموش.»

مکث کرد.
نگاهش هنوز به بیرون دوخته شده بود، اما در انعکاس شیشه، برق عجیبی در چشم‌هایش دیده می‌شد.

زمزمه کرد:
– «راستش... یه جایی ته دلم... می‌فهممش. شاید چون... یه بخشی از هر آدمی آرزوی همچین انتقامی رو داره. مخصوصاً وقتی خیانت خورده باشه.»

سکوت کردم. لحظه‌ای طولانی، فقط صدای نفس‌هایمان بود و صدای خفه‌ی موتور.

آرام لبخند تلخی زد:
– «نگران نشو. عاشقش نشدم. فقط... فکر می‌کنم خیلی‌ها همین حس رو دارن. براش اسم گذاشتن. یکی می‌گه The Adjudicator، یکی دیگه "قاصم"، بعضیام "قصاصگر سیاه".
و نکته‌ی ترسناک اینه... بیشترشون باهاش همدلی می‌کنن. انگار خوششون میاد یکی پیدا شده، که بدون ترس، خائن‌ها رو بندازه وسط نور.»

فکرم درگیر شد. اما فقط گفتم:
– «من این‌جوری نمی‌بینمش. هنوز هیچ مدرکی نداریم که ترانه یا یلدا خیانت کرده باشن. فقط بابک و مهران... شاید یه الگوی دیگه‌ای پشتشه.»

آرام این‌بار چیزی نگفت.
دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و در سکوت به جاده‌ی تاریک خیره شد.

ادامه دادم:
– «راستی... یه چیز جدید کشف شده. تماس‌های شب حادثه از خط مهران انجام شده. شاید اون، تعقیب‌کننده‌ی ترانه بوده.»

آرام سریع برگشت سمتم.
– «چی؟ یعنی مهران با ترانه در ارتباط بوده؟»
– «هنوز معلوم نیست. ولی تماس‌ها زمان‌بندی مشکوکی دارن. هم‌زمان با شب قرار بابک و ترانه.»

آرام نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد.
زمزمه کرد—انگار بیشتر با خودش حرف می‌زد تا با من:
– «اگه همه‌چی فقط درباره‌ی خیانت نباشه چی؟... اگه یه چیز قدیمی‌تر... یه زخمی کهنه‌تر پشتش باشه...»

آن لحظه، حس کردم چیزی توی هوا ترک برداشت.
سکوت بینمان، سنگین‌تر از صدای شهر، روی سینه‌هایمان فشار آورد.

Aramesh

#پارت_سی و یکم

فصل ۲۲: هزارتوی بسته

روی صندلی‌م نشسته بودم.
نه... دراز کشیده بودم.
نه... گیر کرده بودم بین دو جهان: یکی پر از خون و نماد و جملات لاتین، یکی پر از کاغذ و دستور و داد و بیداد مافوق‌ها.

تابلوی لعنتی روبه‌روم بود. همون تخته‌ی سفید پر از عکس و پونز و نخ‌هایی که قرار بود ما رو به حقیقت برسونن... ولی حالا فقط شبیه یه تله‌ی بصری شده بود، یه هزارتوی بی‌رحم که هر لحظه بیشتر منو تو خودش غرق می‌کرد.
هر خط، هر نخ، هر تصویر... بیشتر خفه‌م می‌کرد تا این‌که راه نجاتی نشونم بده.

یه پوشه‌ی تازه روی میزم بود.
گزارش کامل پرونده، از اولین قطره‌ی خون مهران تا فیلم لعنتی قتل یلدا.
زیر لب زمزمه کردم:
«وقتشه اینو ببرم بالا. باید بدونن که هنوز داریم می‌جنگیم، حتی اگه همه‌چی تاریک باشه.»

در همون لحظه، در اتاق باز شد.
حمزه اومد تو.
چهره‌ش گرفته بود، چشم‌هاش سنگین‌تر از همیشه.

– «ایمان... گزارش گلخونه رسید.»

بدون حرف، پوشه رو جلوم گذاشت. بازش کردم.
– «هیچ اثر انگشتی پیدا نشد. حتی از گل‌فروشا. ولی...»

همین یه "ولی" کافی بود تا نگاهم بره توی چشم‌هاش. یه چیز عجیبی اون ته پنهون بود.
چیزی شبیه ترس.

– «یه ترکیب عجیب توی جوهر پیدا شده. شبیه همون پودر سیاهیه که توی ریه‌ی مهران دیدیم. یادته؟»

فقط سرم رو کمی تکون دادم. سکوت.

– «آزمایشگاه می‌گه این پودر، یه نوع خاکستر آلیه. ترکیب‌شده با دونه‌های سمی یه رزین نایاب. قبلاً توی مراسم‌های خرافی استفاده می‌شده. مخصوصاً توی باورهای کهن شرق آسیا و خاورمیانه. یه جور ماده‌ی محافظ روح. برای دور موندن از نیروهای تاریک.»

یه خرافه‌ی کهن...
توی یه پرونده‌ی مدرن. با قربانی‌هایی اینستاگرامی.

لب‌هامو تر کردم. آروم گفتم:
– «پناه بردن به خاکستر... برای نبرد با سایه.»

سرم پایین بود. داشتم پوشه‌ی خودم رو می‌بستم که یه برگه ازش افتاد.
یه یادداشت با خط خودم:
«قاتل داره با ما بازی نمی‌کنه... داره قانون‌گذاری می‌کنه.»

یه لحظه دستم لرزید، اما سریع جمعش کردم.
باید محکم می‌موندم. حتی وقتی درونم داشت فرو می‌ریخت.

بلند شدم. پوشه رو زدم زیر بغلم و به سمت دفتر سرهنگ راه افتادم.
هر قدم، سنگین‌تر از قدم قبلی.
انگار داشتم وزن یه تابوت نامرئی رو با خودم می‌کشیدم.

در زدم، وارد شدم.
سرهنگ سرش پایین بود، ولی وقتی صدای درو شنید گفت:

– «بشین، ایمان.»

نشستم. پوشه رو گذاشتم جلوش.

– «این تا اینجای گزارشه. هم قتل‌ها، هم مظنون صفر. با قاتلی طرفیم که فقط جسم قربانی‌ها رو نمی‌زنه... بلکه باورهاشونو نشونه رفته. اون یه زخم روانی عمیق داره. یه مأموریت. یه اعتقاد. و ما... هنوز توی هزارتوی بی‌خروجیش گیر کردیم.»

سرهنگ نفس عمیقی کشید. قلم رو گذاشت روی میز.
چشم‌هاش لرزید؛ هم خشم، هم خستگی، هم ترس.

– «ایمان... بالا فشار آورده. از دفتر امنیت اومدن. می‌خوان بدونن چرا هنوز، بعد این‌همه مدت، حتی یه مظنون هم نداریم.»

کمی مکث کرد. صداش پایین‌تر اومد:

– «تو هنوز حتی نمی‌دونی انگیزه‌ی قتل چیه.»

یه چیزی تو وجودم آتیش گرفت. اما خودمو کنترل کردم.
آروم و شمرده گفتم:

– «داریم توی یه اتاق دنبال در می‌گردیم، قربان... اتاقی که دیواراش مدام جابه‌جا می‌شن. ما فقط با یه قاتل طرف نیستیم... با یه طرز فکر طرفیم. با یه مکتب. این فقط قتل نیست. این یه فلسفه‌ست. یه خط‌کش تازه برای قضاوت.»

سرهنگ نگاهم کرد. عمیق، بی‌کلمه.
نگاهش می‌گفت حرفمو فهمیده، ولی نمی‌تونه قبولش کنه.

با صدای خش‌داری پرسید:

– «تا کی می‌خوای اینو بکشی، ایمان؟»

لبخند زدم. تلخ.
از اون لبخندایی که فقط برای اینه که زمین نخوری.

– «تا وقتی اون قاتل... خودش بیاد نشونم بده که نوبت منم رسیده.»

بلند شدم.
پوشه‌ی لعنتی هنوز روی میزش بود.
وزنی که برداشته بودم، سنگین‌تر از هزار برگ کاغذ بود.

از اتاق زدم بیرون.
یه لحظه، همون‌جا پشت در، ایستادم.

یه نگاه نامرئی رو حس کردم. درست چسبیده به گردنم.
نه صدا، نه حرکت. فقط سنگینیِ بی‌رحم یه حضور.

زیر لب، فقط برای خودم گفتم:

– «ما دیگه بازرس نیستیم... ما مهره‌ایم.»

و همون‌طور که توی راهرو قدم می‌زدم، یه جمله توی ذهنم چرخ می‌خورد، ضربان‌وار، مثل نبض:

«اگه اون جوهر، برای محافظت از شیطانه...
پس قاتل، خودش شیطانه؟
یا داره از شیطان فرار می‌کنه؟»

Aramesh

#پارت_سی و دوم

از اتاق سرهنگ که بیرون زدم، نفس عمیقی کشیدم.
نه از سبک‌شدن... از خفگی بیشتر.
هوایی که وارد ریه‌هام می‌شد، سنگین‌تر از قبل بود. مثل هوای اتاقی که سال‌ها پنجره‌هاش باز نشده.
تو ذهنم، فقط یه چیز دور خودش می‌چرخید:
جوهر سیاه. همون پودر لعنتی.

رسیدم به اتاق خودم. لحظه‌ای مکث کردم. کف دستم رو گذاشتم روی در.
اون‌ور این در، یه دنیای بی‌رحم انتظارم رو می‌کشید.
بازش کردم. رفتم تو.

حمزه هنوز اون‌جا بود. انگار منتظر برگشتنم.
– «بالا چیزی شد؟»
سری تکون دادم.
– «فشار زیاده. از همه‌جا. ولی ما هنوز ایستادیم.»

حمزه کنار میز نشست. چند لحظه تو سکوت نگاهم کرد. بعد آروم گفت:
– «راجع به اون پودر سیاه... یادته آرام یه بار یه خلاصه ازش برات آورده بود؟ یه چیزایی خونده بودم که با اون تحقیقات هم‌خوانی داره.»

نگاهم تیزتر شد. یه حس قدیمی دوباره تو ذهنم بیدار شد.
– «اگه درست یادم باشه، اون پودر یه جور غبار آیینیه. ساخته‌شده از گیاهان و خاکسترهای مقدس. تو آیین‌های باستانی شرق آسیا، قبیله‌های آفریقایی، و حتی بعضی فرقه‌های خاورمیانه، استفاده‌ش برای یه هدف بود: حفاظت از روح در برابر تاریکی.»

حمزه ادامه داد:
– «آره. یه نوع زره معنوی. باور داشتن که وقتی این پودر رو روی بدن می‌کشن یا استنشاقش می‌کنن، خودشون رو از تسخیر یا نفرین حفظ می‌کنن. انگار دور روحشون دیوار بکشن.»

نبضم تندتر شد.
– «یعنی قاتل ممکنه فکر کنه داره از چیزی فرار می‌کنه؟ نه اینکه فقط حمله کنه؟»

حمزه شونه بالا انداخت.
– «شاید قربانی‌ها رو آلودگی می‌بینه. لکه‌هایی روی یه دنیای فاسد. شاید داره پاک‌سازی می‌کنه... برای نجات خودش. هم جسمی، هم روحی.»

نفسم سنگین شد.
احساس کردم داریم دنبال یه قربانی نمی‌گردیم... داریم دنبال یه جنگجو می‌گردیم.
جنگجویی که خودش قاضی‌یه. خودش قانون‌نویس.
فقط خودش تصمیم می‌گیره که کی باید بمیره و کی حق زندگی داره.

نگاهم کشیده شد سمت تخته‌ی سفید. سه عکس.
مهران. بابک. ترانه.
زیر هر عکس، یه علامت کوچیک.
ولی کنار عکس ترانه، یه جمله با خودکار مشکی نوشته بودم، محکم‌تر از همیشه، مثل خط چاقو روی چوب:
«تعقیب توسط مهران؟ تصادفی یا طراحی‌شده؟»

کلمات، مثل زخمی تازه، روی کاغذ خونریزی می‌کردن.
زمزمه کردم:
– «ما با کسی طرفیم که تکه‌تکه قضاوت می‌کنه. مثل یه داور تاریک. ولی نه بر اساس قانون ما... بر اساس قانون خودش.»

حمزه به صفحه‌ی لپ‌تاپش خیره شد، بعد گفت:
– «ایمان... یه چیز دیگه. ردیابی گوشی یلدا تموم شد.»

سرم با سرعت چرخید سمتش.
– «خب؟ کجاست؟»
– «تو یه محدوده‌ی شمال تهرانه. یه باغ خصوصی. سندش قبلاً به اسم یه پیرزن بوده که دو سال پیش فوت کرده. الان بی‌وارثه. ملک متروکه‌ست.»

چشم‌هام باریک شدن. نبضی نامرئی زیر پوستم شروع به کوبیدن کرد.
زمزمه کردم:
– «یه ملک بی‌صاحب... جایی که رد گوشی بهش می‌رسه... جایی که شاید خودش منتظرمونه.
مجوز ورود بگیر، سریع. شاید اونجا... یه درِ نور باشه وسط این سیاهی.»

حمزه بی‌کلمه بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

من موندم و نفس‌هام. سنگین. بریده.
رفتم سمت پنجره.
آسمون خاکستری، فشرده، مثل پتویی که دنیا رو خفه کرده باشه.
باد سردی از درز پنجره نیمه‌باز خزید تو.
بدنم لرزید.
نه فقط از سرما... از حسی که داشت از دور نزدیک می‌شد.

همه‌چیز داشت شکل می‌گرفت.
ولی یه صدا ته ذهنم زمزمه می‌کرد:
شاید دیگه خیلی دیر شده باشه.
شاید ما بی‌اختیار وارد جایی شدیم...
که هیچ خروجی نداره.

Aramesh

#پارت_سی و سوم

فصل ۲۳: لبخند سیاه گل‌ها

دروازه‌ی آهنی با صدای خفه‌ی غژغژ باز شد.

چشم‌انداز پیش رو، بیشتر به خواب می‌مانست تا واقعیت.

بادی سبک و مرطوب در شاخ‌وبرگ درختان می‌پیچید و فضای باغ بوی ترس می‌داد.
بویی خاص… بوی گل، خاک، و مرگ.

همه‌جا را نیلوفرهای سیاه پوشانده بودند؛ بعضی پژمرده، بعضی شکوفا،
مثل لبخندهایی که چیزی پشتشان پنهان بود.

من، حمزه، رامین و تیممان با احتیاط پیش رفتیم.
هیچ صدایی نمی‌آمد. حتی پرنده‌ای جرأت پر زدن نداشت.

نور چراغ‌قوه روی دیوار باغ افتاد؛ آن‌جا، جمله‌ای با جوهری سیاه نوشته شده بود—
خطی لرزان، ولی عمیق:

«روزی همه‌ی ما برمی‌گردیم… به جایی که ازش بریدیم.»

قلبم یک‌ لحظه ایستاد.

حسی زهرآلود از ته ستون فقراتم بالا خزید.
این جمله… آشنا بود. نه از طرف قاتل. از جایی دیگر.
از کسی دیگر.

جلوتر رفتم.

وسط باغ، گلخانه‌ای بزرگ قرار داشت. در نیمه‌بازش با زوزه‌ی باد می‌لرزید.

– «با دقت برید جلو. این‌جا ممکنه پر از تله باشه.»

صدای خودم، خشک و مطمئن، در فضا پیچید.

نور چراغ‌قوه روی زمین مرطوب گلخانه افتاد؛
خاک خیس، ردپاهایی مبهم، و بوی چیزی ساکن.
نه پوسیده، نه تازه... بویی گیرکرده.

وسط گلخانه، چیزی ظاهر شد.

ایستاده. صاف. ساکن...

مانکن انسانی.

لباس فرم پلیس تنش بود—یونیفورم کامل.
و در دست‌های پلاستیکی‌اش،
قلبی واقعی، سرخ و تازه،
آرام نشسته بود.

حمزه نفسش را حبس کرد.
رامین زیر لب گفت:

– «لعنتی…»

نزدیک شدم.

قلب هنوز رگه‌ای خون داشت.
زیر پای مانکن، لکه‌ی کوچکی از خون، تازه.

کنار دیوار، کارت شناسایی افتاده بود. برداشتم.

عکس یک پسر جوان.
نام: شایان محتشم.
سن: ۲۸
وضعیت تأهل: مجرد.

زمزمه کردم:

– «مقتول پنجم.»

صدا در گلخانه پیچید.
سنگین... مثل چیزی که نفس را بند می‌آورد.

و آن جمله‌ی لعنتی روی دیوار بیرونی…

«روزی همه‌ی ما برمی‌گردیم… به جایی که ازش بریدیم.»

برمی‌گردیم…

به گذشته؟
به خودمان؟
یا شاید... به کسی که روزی پشت سر گذاشته بودیم؟

انگار هوای باغ سنگین‌تر شد.
چیزی در گلویم جمع شد.

**

صدا از ته باغ پیچید:

– «اینجا یه جسد پیدا شده!»

خشک و بی‌حرکت ایستادم.
مانکن هم انگار منجمد شده بود.

با شتاب دویدم سمت صدا.

نور چراغ‌قوه‌ها همه‌جا را شخم می‌زد.

آن‌جا، کنار دیواری ترک‌خورده، جسد افتاده بود.
همان لباس. همان صورت.

شایان محتشم.

نه… مانکن وسط گلخانه نبود.
فقط نمایش بود.

اینجا، او واقعاً مرده بود.

Aramesh

#پارت_سی و چهارم

چشم‌هایم را بستم.
همه‌ی عضلاتم منقبض شدند.

حسی سنگین در قفسه‌ی سینه‌ام پیچید.
نه خشم، نه ترس.

عجز محض.

آن حس لعنتی که از بین صد در، یکی را باز می‌کنی و پشتش... فقط یک دیوار لعنتی دیگر است.

حمزه سریع با بی‌سیم گفت:

– «به مرکز، اینجا مقتول داریم. نیاز به پشتیبانی فوری. هماهنگی برای ورود پزشکی قانونی.»

چند دقیقه بعد، صدای آژیرها از دور بلند شد.
نورهای قرمز و آبی مثل ارواح در لابه‌لای شاخه‌ها می‌چرخیدند.

و بعد...

بین همهمه‌ی نیروها، صدایی آشنا.

آرام، با روپوش سفید و دستکش، همراه تیم پزشکی وارد شد.
چشمانش که به من افتاد، مکث کرد.

نزدیک آمد.

– «ایمان؟ خوبی؟»

لبخند زدم—ولی نه در چشم‌هایم.

– «نه... ولی باید باشم.»

رفت سمت جسد. نشست کنارش.
دقیق، آرام، حرفه‌ای.

– «جراحات مثل قبلی‌هاست. بریدگی‌ها تمیز، بدون نشانه‌ی درگیری. چشم‌ها خارج شدن... مثل بقیه.»

نفسش را با احتیاط بیرون داد.

من اضافه کردم:

– «اما این‌بار یه تفاوت هست.»

نگاهم کرد.

– «قلب خارج شده... ولی مفقود نیست. پیداش کردیم.»

آرام لحظه‌ای مکث کرد.

– «کجا؟»

با سر اشاره کردم به گلخانه.

– «وسط اون‌جا. توی دست یه مانکن. لباس پلیس تنشه.»

ابرویش بالا رفت. رنگ صورتش پرید.
بی‌کلام بلند شد.

با هم رفتیم سمت گلخانه.

نور مهتاب و چراغ‌قوه‌ها، شبح مانکن را مثل سایه‌ای خندان وسط گلخانه انداخته بودند.

آرام نزدیک شد. چراغش را روی دست پلاستیکی انداخت.

چشمانش گرد شد.
یک قدم عقب رفت. زیر لب گفت:

– «واقعاً... قلبه.»

سکوت بین‌مان ترک برنداشت.
فقط صدای قلبم بود که محکم در گوشم می‌کوبید.

آرام زمزمه کرد:

– «داره صحنه می‌سازه، ایمان... داره نمایش می‌ذاره. نه فقط قتل، نه فقط مجازات—یه اجرای عمومی.»

لبم را گزیدم.

– «می‌خواد ما ببینیم. داره حرف می‌زنه.
با صحنه‌ها، با چینش، با وسواس. این‌جا یه تئاتره. یه جهنم طراحی‌شده.»

آرام به مانکن خیره ماند.

– «لباس پلیس... یعنی داره مستقیم تو رو صدا می‌زنه. نه فقط به‌عنوان کارآگاه—به‌عنوان مخاطبش.»

چیزی در گلویم چنگ انداخت.
انگار مانکن دهان داشت... و هر لحظه ممکن بود چیزی بگوید.

زیر لب گفتم:

– «همه‌ی اینا فقط برای منه؟»

آرام آرام گفت:

– «نه فقط برای تو... برای همه‌ی ما. برای جامعه. داره مجازات رو با زبان نمادها فریاد می‌زنه.»

نگاهم چرخید سمت جمله‌ی روی دیوار باغ.

«روزی همه‌ی ما برمی‌گردیم... به جایی که ازش بریدیم.»

زمزمه کردم:

– «یا شاید... اون هیچ‌وقت جدا نشده بوده.»

آرام پاسخی نداد.
فقط کنارم ایستاد، با چراغی که هنوز روی قلب مانکن می‌لرزید.

نور می‌لرزید.
مثل ما.

و در ذهنم فقط یک فکر می‌چرخید:

این قاتل داره داستان خودش رو می‌نویسه...
و ما فقط داریم دنبال املایش می‌گردیم.

آرام قدمی نزدیک‌تر آمد.

با صدایی آرام، ولی محکم گفت:

– «تو تنها نیستی، ایمان.»

به چهره‌اش نگاه کردم.
نور مهتاب بر صورتش پاشیده بود.
خسته، ولی محکم.

و آن لحظه، در آن شب لعنتی،
کنار یک جسد، وسط بوی نیلوفر سیاه و خاک خیس...

برای اولین‌بار، نوری دیدم.

نه نوری که راه نشان دهد—
از آن نورهایی که فقط نمی‌گذارند کامل گم شوی.

ویرایش شده توسط Arameshx13

Aramesh

پارت_سی و پنجم

فصل ۲۴: آغاز سایه‌ها
راوی ناشناس

شب‌ها، وقتی همه خوابن،
شهر یه‌جور دیگه نفس می‌کشه.
آروم‌تر. خطرناک‌تر.
پر از صدایی که انگار فقط من می‌شنومش.

گاهی حس می‌کنم یه سایه دنبالم میاد.
سایه‌ای که وزن داره، بوی خون می‌ده.
اما وقتی برمی‌گردم... فقط خودمم.
یا شاید، چیزی که یه‌وقتی "خودم" بود.

یه نجوا از ته تاریکی،
اسممو صدا می‌زنه.
نه بلند، نه واضح...
مثل کسی که صبر کرده تا وقتش برسه.

بعضی شب‌ها، تو انعکاس پنجره،
یه لبخند می‌زنم...
ولی نمی‌دونم مال کیه.
از صورتی که نباید اون‌جا باشه.

می‌دونم...
نوبت من هنوز نرسیده.
اما وقتی برسه،
وقتی اون زمزمه توی گوشم بپیچه...

من آماده‌ام.
همیشه آماده بودم.

این راز،
مال منه.

و هیچ‌کس...
هیچ‌وقت...
نباید بفهمه.

ویرایش شده توسط Arameshx13

Aramesh

پارت_سی و ششم

راوی:ایمان فرهنمد

روی صندلی لعنتی‌ام فرو رفته بودم.
نه نشسته بودم، نه ایستاده؛ جایی میان بودن و نبودن.
هوای اتاق سنگین‌تر از همیشه، روی شانه‌هایم فشار می‌آورد. هر نفس را با زحمت از گلو بیرون می‌کشیدم.

تخته‌ی سفید روبه‌رو، پر از عکس، خطوط و لکه‌هایی بی‌معنا بود.
هر خط، هر نخ، هر عکسِ مقتول‌ها، تله‌ای بی‌رحم شده بود.
نگاهم از یکی به دیگری می‌پرید: مهران… بابک… ترانه… شایان…
و هر نگاه، بیشتر در باتلاق ندانستن فرو می‌رفتم.

رامین کنار تخته ایستاده بود. خودکار را بین انگشتانش می‌چرخاند و خیره به خطوط بود.
حمزه روی لبه‌ی میز لم داده، دستانش در جیب شلوار، نگاهش بین سقف و من در نوسان.
هر سه‌ خسته، گیج، و بی‌قرار. درست مثل خودم.

رامین گفت:
– «ببین ایمان، قبول دارم. همه‌ی فرضیه‌هامون داره خراب می‌شه. ولی یه چیزی هست که ول‌مون نمی‌کنه. یه چیز لعنتی تو این وسط هست…»

حمزه پوزخند تلخی زد:
– «آره… اسمش قاتله. که از همه‌مون زرنگ‌تره.»

رامین خواست چیزی بگوید، شوخی کند، شاید فضای سنگین را بشکند.
اما نگاه خالی‌ام را که دید، سکوت کرد.

می‌فهمیدم. تلاش‌شان را حس می‌کردم. می‌خواستند نجاتم دهند.
ولی زورشان نمی‌رسید.
نه تقصیر آن‌ها بود، نه من.
همه چیز، تاریک‌تر از آن شده بود که فکر می‌کردیم.

نگاهم به گوشه‌ی تخته افتاد. جایی که آرام با ماژیک قرمز، علامتی کوچک کشیده بود.
ستاره‌ای ناقص.

پیش خودم گفتم:
«انگار دارن با جنازه‌ها، روی نقشه‌ی تهران ستاره می‌کشن...»

آرام کنار پنجره نشسته بود. دستانش درهم قفل شده.
چشمانش زیر نور سرد اتاق، خسته‌تر از همیشه می‌درخشید.
و با تمام آن خستگی، هنوز برایم آشنا و امن بود.

آرام گفت:
– «ایمان... دقت کردی؟ اگه محل قتل‌ها رو روی نقشه وصل کنیم... یه پنتاگرام ناقص درمیاد.»

رامین با هیجان پرید وسط حرفش:
– «پس قتل بعدی جاییه که ستاره کامل می‌شه!»

حمزه، مثل همیشه اهل عمل، گفت:
– «خونه‌باغی که شایان توش پیدا شد…»

لحظه‌ای در سکوت فرو رفتم.
دستم بی‌اختیار به سمت تخته رفت. نوک انگشتانم لبه‌ی کاغذها را لمس کرد.
حسی آشنا، لعنتی، زیر پوستم پیچید:
«قاتل داره برامون نقشه می‌کشه. قدم‌به‌قدم... مارو با خودش می‌بره.»

رامین گفت:
– «یه چیز دیگه هم هست، رئیس.
مهران تنها قربانی‌ایه که تو آزمایش‌هاش اون پودر سیاه پیدا شد.
اون حلقه‌ی لعنتی هم... فقط مال اون بود.
شاید خودش بخشی از این بازی بوده. یه مهره‌ی سوخته.»

حمزه با تردید گفت:
– «یعنی مهران قاتل بوده؟ بعد خودش قربانی شده؟»

سکوت کردم.
وقتی بالاخره حرف زدم، صدایم آهسته و سنگین بود:
– «یا شاید… خودش هم نمی‌دونسته داره کیو خدمت می‌کنه.»

آرام گفت، با صدایی لرزان اما نرم:
– «ایمان... یه چیز عجیبه. پودر توی ریه‌ی مهران، شبیه ترکیبیه که تو آیین‌های قدیمی برای پاکسازی روح استفاده می‌کردن.
شاید… شاید مهران یه جور قربانی آیینی بوده.»

به او نگاه کردم.
یک لحظه، فقط یک لحظه، نگاه خسته و در عین حال مصمم آرام، اندکی گرما در خونم جاری کرد.
در این باتلاق، تنها کسی که هنوز می‌توانستم بی‌چشمداشت به او تکیه کنم... آرام بود.

رامین حس کرد فضا سنگین شده، با لبخندی کج گفت:
– «رئیس... بریم یه قهوه بخوریم؟ شاید خون دوباره تو رگ‌هامون راه بیفته.»

بعد خندید. خنده‌ای زورکی، بی‌جان.
حمزه هم اضافه کرد:
– «یا یه دور بزنیم پارک... هوای آزاد، روحیه می‌ده.»

نگاه‌شان کردم.
خسته، درمانده، اما هنوز وفادار.

با خودم گفتم:
«لعنت به این شک لعنتی...
لعنت به اینکه حتی باید به نزدیک‌ترینام شک کنم.»

اما لبخند زدم. لبخندی برای دل آن‌ها، نه دل خودم.
دست کشیدم روی خطوط قرمز روی نقشه.
هر خط، یک زخم.
هر عکس، فریادی خفه‌شده.

قاتل داشت بازی می‌کرد.
و ما؟
فقط در تاریکی دست‌وپا می‌زدیم.

نگاه آخرم به آرام افتاد.
نشسته بود، بی‌صدا، خیره به تخته.
اما چیزی در صورتش بود...
چیزی که فقط من می‌دیدم.
خستگی‌ای عمیق. جنگی خاموش.

سرم را پایین انداختم.
به خودم قول دادم:
«تا ته این راه می‌رم.
هر کی روبه‌روم باشه... حتی اگر سایه‌ی خودم باشه.»

Aramesh

پارت_سی و هفتم

صبح، با نوری مردد و بی‌رمق، از لای شیشه‌ی بخارگرفته‌ی ماشین، بر خیابان افتاده بود.
آسفالت خیس هنوز بوی باران دیشب را می‌داد.
ماشینم در سکوت، در خیابان‌های نیمه‌بیدار می‌لغزید.
من، پشت فرمان، غرق در فکرهایی که بیشتر گرداب بودند تا مسیر.

آرام کنارم نشسته بود.
دستانش در جیب پالتو، گم شده.
سعی کرد حرفی بزند، شاید جمله‌ای آرام، از همان‌ها که بار دنیا را از دوشم برمی‌داشت.

– «ایمان... بعضی وقت‌ها، وقتی جواب‌ها رو پیدا نمی‌کنیم، معنیش این نیست که شکست خوردیم.
بعضی معماها زمان می‌خوان. فقط باید... ادامه بدیم.»

نگاهش نکردم. نگاهم به جاده‌ی خیس قفل شده بود.
لبخند نصفه‌ای زدم، بی‌جان.
مثل کسی که یادش رفته لبخند واقعی چه شکلی‌ست.

– «می‌دونی چیه آرام؟
بعضی وقتا حس می‌کنم دارم با دست خالی، دیوار سیمانی رو مشت می‌زنم.
می‌دونم آخرش فقط دست‌هام له می‌شن...
ولی ادامه می‌دم.
چون اگه وایسم، می‌ترسم زیر آوار این همه سکوت و خون دفن شم.»

نگاهم به آینه افتاد؛
خیابان خالی، درخت‌های خیس، چراغ راهنمایی که هنوز چشمک می‌زد...
مثل شهری که خودش هم نمی‌داند کجا می‌رود.

آرام گفت:
– «تو تنها نیستی، ایمان. ما همه‌مون اینجاییم. من اینجام.»

به سمتش برگشتم.
یک لحظه، فقط یک لحظه، دلم خواست باور کنم.
دلم خواست فکر کنم یکی هست... که می‌شود به او تکیه کرد.

اما ته دلم، صدایی بود.
نجوایی که می‌گفت: «آخرش تو می‌مونی و خودت.»

آرام گفتم:
– «آرام... حس می‌کنم این شهر، این خیابون‌ها، این پرونده، داره منو می‌جوه.
آروم‌آروم.
هرچی جلوتر می‌رم، بیشتر غرق می‌شم.
انگار توی یه اتاق تاریک می‌دوم و درها رو یکی‌یکی باز می‌کنم، اما پشت همه‌شون یه دیوار سرده. خالی.»

آرام نفس عمیقی کشید.
دستش را از جیب درآورد و آرام روی فرمان، کنار دستم گذاشت.
نه برای گرفتن دستم.
فقط یک حضور. یک «من اینجام» بی‌صدا.

همان حرکت کوچک، مثل برق از قلبم گذشت.

– «تو خوبی، آرام.
ولی این مسیر… این جنگ… این زخما…
اینا فقط مال منه.
مثل لباسی که دوختنش برام، قفلش کردن به تنم.»

آرام آرام لب زد:
– «لباسی که قهرمان‌ها می‌پوشن، هیچ‌وقت اندازه‌شون نیست.
یا زیادی تنگه، یا زیادی سنگین.»

لبخندی تلخ، بی‌رمق، بر لب‌هایم نشست.

ماشین در خیابان خیس پیچید و تابلو محله‌ی قدیمی، مثل یک روح، ظاهر شد.
همان‌جا که همه‌چیز شروع شده بود.

ماشین را آرام کنار جدول نگه داشتم. موتور خاموش شد.

سکوتی سنگین بین‌مان نشست.
حتی صدای نفس‌هایمان هم انگار محو شده بود.

به آرام نگاه کردم.
چشمانش، با مهربانی لجوجی، به من خیره مانده بود.
مثل شمعی که در طوفان هنوز خاموش نشده.

زیر لب گفتم:
– «بریم. شاید این بار... یکی از این درا باز شه.»

دستم سمت در رفت.
بوی خاک خیس و خاطره‌ی خون، کشیده شد توی ریه‌هام.
باید می‌رفتم.
حتی اگر پشت آن در، باز هم فقط یک دیوار باشد.

Aramesh

پارت_سی و هشتم

خانه‌ی مهران...

خانه مثل همیشه سنگین بود. انگار وارد جهنمی بی‌صدا شده بودم.
دیوارها، وسایل، خاطره‌ها... همه، لایه‌ای از غبار مرده روی خودشان کشیده بودند.
آرام کنارم ایستاده بود؛ سکوتش سخت‌تر از سنگ.
زیبا، با دستان قفل‌شده و چهره‌ای پر از اضطراب، به دیوار تکیه داده بود.
حسی غریب فضا را پر کرده بود.
مهران، با تمام سال‌هایی که اینجا زندگی کرده بود، حالا ردّی از زندگی در خانه‌اش نمانده بود.

آرام بی‌صدا به سراغ کمد رفت. وسایل را یکی‌یکی بیرون کشید.
من فقط نگاه می‌کردم. هر چیزی، بوی یک راز کهنه می‌داد. یک دروغ بزرگ که خودش را خوب پنهان کرده بود.

زیبا جلو آمد. صدایش بی‌جان بود:
– «همه‌ی وسایلش باید جمع بشه.»

قلبم تیر کشید.
همه‌چیز اینجا فریاد می‌زد که چیزی پنهان است؛ چیزی که نمی‌خواهند کسی بفهمد.

پسرهای مهران آن‌جا بودند. سرد، خاموش، با نگاهی خالی و بی‌معنا.
همه‌چیز مثل یک صحنه‌ی تکراری و بی‌احساس می‌گذشت.
وقتی وسایل را جمع کردیم، چیزی درونم تهی شد.
هیچ‌چیز واقعی نبود. فقط مشتی خاطره‌ی مرده.
اما در اعماق دلم می‌دانستم... بازی تازه آغاز شده.

پیست اسکیت...

پیست، پر از صدای خراش اسکیت‌ها بود؛ هر صدا، مثل سوزنی در مغزم فرو می‌رفت.
فقط قدم می‌زدم. فقط نگاه می‌کردم.
نه روزنه‌ای بود، نه امیدی. فقط سرمای مداوم، تیرگی، اضطراب.

آرام کنارم حرکت می‌کرد، شبیه سایه‌ای محو.
هیچ‌چیز نمی‌توانست این سکوت را بشکند.
و شاید، همین سکوت بیش از هرچیزی داشت خفه‌ام می‌کرد.

چند شاگرد با نگاه مردد، از دور ما را می‌پاییدند.
جلو رفتم. بی‌مقدمه پرسیدم:
– «شایان اینجا کار می‌کرد، درسته؟»

یکی با صدایی لرزان گفت:
– «بله... همیشه اینجا بود.»

باز پرسیدم:
– «چیزی غیرعادی ازش ندیدین؟ تماس مشکوک؟ رفت‌وآمد عجیب؟»

چند لحظه سکوت. بعد یکی گفت:
– «نه... همیشه آروم بود. بی‌حاشیه. لبخند می‌زد. هیچ‌وقت عصبی نمی‌شد.»

حرف‌هایشان مثل پتویی سنگین روی شانه‌هایم افتاد.
شایانی که رد پایی نداشت، چرا باید کشته می‌شد؟

چشمانم را بستم. در تاریکی ذهنم، صدای آرام پیچید:
– «نگران نباش... سرنخ‌ها خودشونو نشون می‌دن. فقط صبور باش.»

جرقه‌ای کوتاه از امید جایی در دلم روشن شد.
اما ترس، هنوز توی رگ‌هایم سنگینی می‌کرد.
شاید حق با آرام بود.
شاید فقط باید ادامه می‌دادم.

Aramesh

پارت_سی و نهم

راوی – آرام:

پیست اسکیت، همچنان سرد و بی‌روح بود.
صدای خراش اسکیت‌ها، مثل نیشتری در ذهنم می‌نشست.
هر لحظه، بیشتر در خودم فرو می‌رفتم.

سکوت، پژواکی از چیزی در دل ایمان بود.
چشمم به او افتاد؛ قدم‌هایش سردرگم، چهره‌اش پر از تناقض.
مثل کسی که در دریایی تاریک دست‌وپا می‌زند، بدون رمق فریاد.

از آغاز این پرونده، سوال‌هایی بی‌پاسخ ذهنش را محاصره کرده بود.
و من... ناخواسته به دردش حساس شده بودم.
زخمش، مستقیم به قلب من هم چنگ می‌انداخت.

زیر لب زمزمه کردم:
«چرا هیچ ردی نیست؟ چرا هر چی جلوتر می‌ریم، بیشتر گم می‌شیم؟»

این سوال‌ها مثل مهی سنگین دورم پیچیده بودند.
صدای خراش قدم‌های ایمان، مدام توی سرم تکرار می‌شد.
بدنش بی‌رمق، نگاهش بی‌فروغ، امید از وجودش رنگ باخته بود.
و من نمی‌خواستم این‌طور نابود شود.

خواستم چیزی بگویم، باری از دوشش بردارم.
اما کلمات، پیش از شکل‌گیری، می‌مردند.
چطور می‌شد فقط با چند کلمه، این همه تاریکی را کنار زد؟

ناامیدی ایمان، مثل بیماری، در من هم نفوذ کرده بود.
احساس می‌کردم با هم در اتاقی تاریک می‌دویم، دنبال دری که شاید وجود نداشته باشد.

سرم تیر کشید. نه فقط از خستگی. نه فقط از بی‌خوابی.
از این ترس که شاید ایمان حتی از خودش هم گم شده باشد.

قدم‌هایش، حرکاتش، نگاهش... همه، فریادهای بی‌صدایی بودند.
خواستم جلو بروم، دستش را بگیرم، بیرونش بکشم.

اما درست همان لحظه، صدایی گنگ در گوشم پیچید.
صدایی دور، مبهم... مثل نجوا از دل تاریکی.

سرم سوخت.
دردی کوتاه، اما عمیق.
دستم ناخودآگاه سمت شقیقه‌ام رفت.
دنیا دور سرم چرخید.
و بعد...
همه‌چیز فرو ریخت.

فقط تاریکی ماند و وزوزی خفه در گوشم.

راوی – ایمان:

قدم‌هایم سنگین شده بود.
هر گامی که روی یخ می‌گذاشتم، انگار بیشتر در سرمایش دفن می‌شدم.

در همان حال خراب، صدای پسر بچه‌ای را شنیدم:
– «عهه خانوم چی شد؟»

برگشتم.
و زمان... کند شد.

آرام روی یخ افتاده بود. بی‌حرکت.
مثل شمعی خاموش‌شده در میانه‌ی طوفان.

بی‌اختیار دویدم سمتش.
ضربان قلبم توی گوشم می‌کوبید.
دنیا ناگهان به سکوتی مطلق فرو رفته بود.

کنارش زانو زدم.
دست لرزانم روی صورتش نشست.
پوستش سرد شده بود.
انگار زندگی از وجودش گریخته بود.

پسرک با دستپاچگی بطری آبی داد.
آب را روی صورتش پاشیدم.

ثانیه‌ها کش آمدند.
هر پلک زدن، یک ابدیت.

هیچ حرکتی... نه پلکی، نه نفسی.
فقط سرمای مرگبار.

فریاد زدم:
– «آرام...!»

و در همان لحظه، مژه‌هایش لرزید.
آهسته.
مثل نسیمی که سطح یخ‌زده‌ی دریاچه‌ای را تکان دهد.

چشمانش باز شد.
اما آن چشمان آرام نبود.

سیاهی عمیقی در نگاهش موج می‌زد؛
خلأیی بی‌پایان، گودالی تاریک.

خیره‌ام شده بود، اما نگاهش از من رد می‌شد.
انگار از دنیایی دیگر تماشایم می‌کرد.

ثانیه‌هایی لعنتی، طولانی، مرگبار.

زمزمه کردم:
– «آرام؟»

هیچ پاسخی نیامد.
فقط همان نگاه... خالی، بی‌روح، دور.

دستم لرزید.
احساس کردم اگر یک لحظه دیگر این‌گونه نگاهم کند، خودم هم محو خواهم شد.

ناگهان، لرزشی در چشمانش افتاد.
مثل کسی که از خوابی هولناک بیدار می‌شود.

نگاهش جان گرفت.
رنگ گرفت.
آشنای مهربانش برگشت.

نفس‌هایش نامنظم بود، اما برگشته بود.

با صدایی شکسته گفت:
– «چی شد...؟»

آه بلندی کشیدم.
انگار همه‌ی خفقان دنیا از سینه‌ام بیرون ریخته باشد.

لبخندی محو زدم و آرام گفتم:
– «حالت بد شد... خیلی بد. ترسیدم.»

با انگشت، پیشانی‌اش را مالید.
چشمانش را بست.

– «یهو سرم درد گرفت... نفهمیدم چی شد...»

خیره‌اش شدم.
سردرگمی هنوز در نگاهش بود،
اما آن وحشت اولیه رفته بود.

بلند شدم. دستش را گرفتم.

باید می‌بردمش دکتر.
باید مطمئن می‌شدم.

بیمارستان...

بیمارستان، بوی الکل و ناامیدی می‌داد.
دکتر چند داروی ساده و ویتامین تجویز کرد و گفت که چیزی نیست، فقط خستگیه.
اما من می‌دونستم چیزی بیشتر از خستگیه.
چیزی عمیق‌تر، تاریک‌تر.
زیر پوست آرام، چیزی داشت می‌جنبید. چیزی که هنوز نمی‌تونستم دقیق لمسش کنم.
اما باید می‌زدم به دلش. باید پشت این پرده‌ی مه‌آلودو می‌دیدم.

بعد از بیمارستان، راه افتادیم سمت اداره.
تو راه، آرام گفت:
– «ایمان... دفترچه‌ی یادداشتم رو توی خونه‌ی مهران جا گذاشتم.»
کمی اخم کردم.
– «مطمئنی چیز خاصی از پرونده توش ننوشته بودی؟»
آرام سری تکان داد.
– «نه... فقط نکات کوچیک. چند روزه ذهنم پر شده. دفترچه رو گرفته بودم که چیزا یادم نره.»
نگاهش خسته بود، مثل کسی که دیگه مرز بین خواب و بیداری رو گم کرده.
زیر لب گفتم:
– «باید بیشتر استراحت کنی.»
فرمان رو چرخوندم. راه افتادیم سمت خونه‌ی مهران.

Aramesh

پارت_چهلم

خانه‌ی مهران... دوباره.

آرام از ماشین پیاده شد و رفت داخل.
من تو حیاط موندم.
هوا خفه بود. باد، خش‌خش برگ‌های مرده‌ی کف حیاط رو می‌چرخوند.
همه‌چیز سکوت بود.
اما یه چیزی تو هوا بود.
یه بو. یه بوی غریب...
ترکیبی از زیبایی و ترس.
بوی مرگ... اما مرگی که به طرز عجیبی لذت‌بخش بود.
بویی که مثل یه خواب عمیق، ولی پر از دام و تاریکی، تو ریه‌هام نشست.

قدم‌هام منو کشوندن سمت باغچه‌ی پشتی.
آرام و زیبا رسیدن.
ازشون پرسیدم:
– «این بوی عجیبه... از چیه؟»
زیبا، انگار که زخمی تو دلش باز شده باشه، گفت:
– «بوی گلای مورد علاقه‌ی مهرانه... همیشه می‌نشست روبروشون. ساعت‌ها. می‌گفت نگاه کردن بهشون یه آرامش خاص میده.»
– «میشه ببینمشون؟»
زیبا سر تکون داد.
بردتمون به یه باغچه‌ی کوچک.
تا چشام به گل‌ها افتاد، قلبم ایستاد.
گل‌های شب...
همون گل‌هایی که قاتل، جوهر تتوی قربانی‌ها رو باهاش درست کرده بود.
عطرشون قوی بود. شیرین، اما تهش یه زهر تلخ پنهون شده بود.
چیزی تو باغچه چشمم رو گرفت.
یه نقطه، جایی که گل‌ها تنک شده بودن.
زمین اونجا دست خورده بود. انگار کسی خاکو زیر و رو کرده.
دلشوره‌ی تیزی توی معده‌م چنگ انداخت.
رفتم جلو. بدون اینکه فکر کنم، زانو زدم و خاکو کنار زدم.
و اونجا بود.
یه صندوقچه‌ی کوچک، خاک‌گرفته.
پاکش کردم.
ستاره‌ی پنج پر روی درش حک شده بود.
قلبم تند می‌زد.
بغضی بی‌صدا گلو مو گرفته بود.
یه امید کوچیک، مثل جرقه، تو دل تاریکم روشن شد.
بالاخره... یه نشونه.
یه راه، یه ردپا.
صندوقچه رو باز کردم.
یه عکس...
مهران، کنار یه مرد غریبه.
مردی که صورتش تو سایه‌ها گم شده بود.
انگار که عمداً محو شده باشه.
پشت عکس، یه جمله، با خطی قدیمی. خطی که حتی نمی‌تونستم درست بخونم.
گردنبند کوچیکی هم بود. همون شکلی که اون شب تو پارک پیدا کرده بودیم.
و یه دفترچه‌ی چرمی.
روی جلدش نقش نیلوفر سیاه حک شده بود.
دستام لرزید. دفترچه رو باز کردم...
تمام صفحات سفید بودن.
هیچ چیز. هیچ چیزی روش نوشته نشده بود.
انگار یه دهنه‌ی سیاه بود که هر چی راز و سرنخ بود، قورت داده بود.

ایمان:
– «لعنتی...»
همین لحظه، زیبا رسید.
با وحشت گفت:
– «چیکار دارین می‌کنین؟»
آرام چیزی نگفت.
رفت سراغ جانماز مهران.
جانماز رو باز کرد.
روی لبه‌ش، نقش نیلوفر سیاه گلدوزی شده بود.
روی مهرش، ستاره‌ی پنج پر.
و کنارش، جمله‌ای نامفهوم، به زبانی که هیچ شباهتی به زبون‌های معمول نداشت.
سرم سنگین شد.
نگام به اون جمله قفل شد.
دلشوره‌ای توی وجودم پیچید که نمی‌شد براش اسمی گذاشت.
مثل خوره افتاد به جانم.

اما در دل همون ترس، یه نور کوچیک جوونه زد.
بالاخره.
یه نشونه.
یه رد.
یه راه.

حالا دیگه وقتش بود.
الان دیگه به جایی رسیده بودم که باید تنها پیش برم.
هر چی دنبالش می‌گشتم، حالا داشت خودشو نشون می‌داد.
لامپ‌ها یکی یکی روشن می‌شدن.
و قاتل...
دیگه فاصله‌ای نداشت

Aramesh

#پارت_چهل و یکم

فصل ۲۵: نجوا در تاریکی

نور مهتاب از شیشه‌ی مات پنجره به آرامی در اتاق پخش شده بود. صدای وزش باد، همراه با خش‌خش درخت‌هایی که پشت پنجره سایه‌هایی بر دیوار می‌انداختند، فضایی پر از بی‌قراری و اضطراب ساخته بود. همه‌جا ساکت بود، حتی لامپ‌های قدیمی سقفی که معمولاً با وزش باد لرزیده و نور می‌پراکندند، این بار خاموش بودند.

ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.

حس نمی‌کنم از کی خوابم برده بود. سرم روی میز افتاده بود، میان پرونده‌های باز و لیوان قهوه‌ای که نیمه‌خالی مانده بود. نور مهتاب روی عکس مهران تابیده بود، همان عکسی که مرد ناشناس پشت سرش ایستاده بود.

حسی سنگین و ناخوشایند در سینه‌ام نشست. انگار حتی در خواب هم ذهنم بیدار بود. خوابم پر بود از تصاویری که واضح نبودند، ولی پر از حس بودند. حس‌هایی سنگین، چسبناک و کلافه‌کننده. خوابم پُر از تصاویری بود که بی‌دعوت می‌آمدند و نمی‌رفتند: ستاره‌ی پنج‌پر، نیلوفر سیاه، صدای پچ‌پچ... جمله‌ای زمزمه‌وار که از دل تاریکی می‌آمد:
«تو انتخاب شدی.»

با تند شدن ضربان قلبم بیدار شدم. چشم‌هایم را باز کردم و تاریکی اطرافم لحظه‌ای کش آمد، سپس به حالت عادی برگشت. چند ثانیه نفس‌کشیدنم به سختی انجام می‌شد. حس کابوس هنوز در گلویم بود. عرق سردی پشت گردنم نشست.

نگاهم به عکس مهران افتاد. همان مرد غریبه پشت سرش، با لبخندی نیمه‌تمام.

بلند شدم. باید از این کابوس واقعی بیدار می‌شدم.

سالن شیشه‌ای بخش رمزگشایی همیشه سکوت خاصی داشت. نه سکوتی که دل آدم را به لرزه می‌اندازد... نه. سکوتی که در آن، انگار همه‌چیز در انتظار بود. در انتظار که حقیقتی قدیمی از لای خاک و کاغذ و جوهر، سر در بیاورد.

پشت شیشه‌های دوجداره، اتاقک کوچکی با تجهیزات دقیق و چراغ‌های ریز چشمک‌زن قرار داشت. هوا بوی الکل و کاغذ سوخته می‌داد. نورهای مهتابی همه‌چیز را سردتر از آنچه که بود نشان می‌داد.

وارد شدم. چشمم به دکتر صفری، متخصص اصلی تیم رمزگشایی افتاد. پشت میز خم شده بود روی مانیتور بزرگی. عینکش پایین افتاده بود و لب‌هایش جمع شده بودند، انگار با خودش در حال بحث بود.

تا منو دید، سریع صاف نشست. مکثی کوتاه کرد و گفت:
«صبح که دفترچه رو دادین، بلافاصله بردیمش زیر طیف‌نگار. کار سختیه... ولی چیزهایی دراومده.»

به سمتش رفتم و دست‌هایم را در جیب پالتوم فرو بردم. نگاهم به صفحه‌ مانیتور افتاد که روی تصویری محوشده از یک صفحه‌ی خالی فریز شده بود.

«جوهرش فعاله؟ چیزی خوندین؟»

صفری دستی به پیشانی‌اش کشید و آرام گفت:
«نه هنوز... نوشته‌ها با جوهری خاص نوشته شدن. به‌ظاهر بی‌رنگه، ولی با یه سری شرایط محیطی خاص، کم‌کم ظاهر می‌شن.»

«چه شرایطی؟»
دکتر صفری، هم‌زمان که با موس عکس را جابه‌جا می‌کرد، گفت:
«جوهر با آنزیمی فعال می‌شود که فقط در محیطی با ترشحات انسانی خاص بقا پیدا می‌کند. مشخص‌تر بگویم... در خانه‌ی کسی با گروه خونی B. انگار این آنزیم فقط در آنجا آزاد می‌شود.»

نفس‌هام آهسته‌تر شد.
«یعنی فقط آن خانه است که می‌تواند راز این دفترچه را باز کند؟»
صفری سری تکان داد.
«ظاهراً بله. اما ما توانستیم در شرایط مشابه آزمایشگاهی، یک واکنش اولیه بگیریم. کم‌رنگ است، ولی فعلاً کافی است برای استخراج داده‌ها.»
«پس می‌توانید کلش را بخوانید؟»
مکث کرد. نگاهی به صفحه انداخت.
«با احتیاط. چون جوهر خیلی حساس است. اگر زیاد نور بدهیم، می‌سوزد. اگر کم بدهیم، ظاهر نمی‌شود. باید طیف‌ها را با دقت کامل تنظیم کنیم. فعلاً فقط چند واژه‌ی پخش و ناپیوسته داریم.»

نزدیک‌تر شدم. نگاهش کردم.
«من یک چیز واضح می‌خواهم. نه حدس، نه فرضیه. یک نسخه‌ی خوانا. با رعایت کامل پروتکل‌ها. می‌توانید؟»
صفری جدی شد. چشمانش ریز شدند.
«می‌توانیم. اما باید تا صبح صبر کنید. ما باید صفحه به صفحه کار کنیم. هر خط ممکن است مثل گاز سمی واکنش نشان دهد. یک اشتباه... و کل اطلاعات می‌سوزد.»

چیزی نگفتم. فقط سرم را تکان دادم و عقب رفتم. از پشت شیشه، دفترچه‌ی لعنتی را نگاه کردم. خاموش، سرد، ولی پر از فریادهایی که کسی نمی‌شنید.
«تا صبح...»
زمزمه کردم، توی دل خودم.
«تا صبح، هرچی باشه، اون دفترچه باید حرف بزنه.»

همه‌چیز یه جور حالت آشفته به خودش گرفته بود. ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم، بدون هدف. خیابون‌ها شبانه و بی‌صدا بودن، مثل دنیایی که در سکوت فرو رفته. شیشه‌ها رو پایین کشیدم، باد خنک از بیرون به صورتم می‌خورد و ذهنم بی‌وقفه می‌دوید. هیچ جایی برای تسکین پیدا نمی‌کردم.

Aramesh

#پارت_چهل و دوم

چند خیابون دیگه پیچیدم. گاهی حتی خودم نمی‌دونستم چرا دارم توی این شب سرد ماشین می‌زنم. ساعت رو نگاه کردم. پنج صبح بود. این شب هیچ جایی برای پایان نداشت.

سرم سنگین شده بود.
باید می‌رفتم پارک. همون پارکی که مهران توش گم شده بود. پارکی که تمام روزها و شب‌های اخیر تو ذهنم می‌چرخید.

رسیدم به پارک. ماشین رو توی پارکینگ کنار ورودی پارک کردم. مثل همیشه، فضای پارک ساکت بود. خیابون‌های اطرافش خالی از رفت‌وآمد. یه سکوت عمیق، سنگین و تهدیدآمیز توی فضا پراکنده بود.

چندتا ماشین پلیس دور و بر پارک نشسته بودن، مامورهایی که معلوم بود مخفیانه و به صورت موقتی اینجا مستقر شدن. نگاه کردم، یکی از مامورها از گوشه‌ی چشم به من نگاه کرد، اما من به اون توجهی نکردم. فقط ادامه دادم و گام‌های مطمئن‌تر از قبل به سمت داخل پارک برداشتم.

حس کردم همون حس بد که چند وقت پیش توی ذهنم بود، اینجا هم وجود داره. مثل یه سایه که نمی‌تونه از کسی پنهان بشه.
زمزمه کردم با خودم:
«همه‌چیز تحت نظره...»

دلم یه چیزی می‌گفت که اینجا یه چیزی وجود داره که نمی‌خوای بفهمیش. نمی‌خواستم بهش فکر کنم، ولی نمی‌شد. فقط به خودم گفتم: «مهم نیست، باید برم.» هیچ‌چیز نمی‌تونست جلوی این تصمیم رو بگیره.

همینطور که ادامه می‌دادم، قدم‌هام به درخت‌های پارک نزدیک‌تر شد. صدای گام‌هام توی سکوت عجیب پارک خیلی زیاد به گوش می‌رسید. به خودم گفتم: «اگر چیزی اینجا باشه، باید پیداش کنم.»

یک لحظه به ساعت نگاه کردم. هنوز پنج صبح بود. دقیقاً لحظه‌ای که حس کردم باید با آرام تماس بگیرم، گوشی رو از جیبم درآوردم. دست لرزونم شماره‌ی آرام رو گرفتم، اما قبل از اینکه زنگ بزنم، چشمانم روی ساعت ثابت موند.

حس کردم یه چیزی بهم میگه که باید صبر کنم. آرام باید استراحت کنه. هنوز خوابیده، هنوز نیاز به استراحت داره.

دست از زنگ زدن کشیدم، ولی همچنان گوشی رو توی دستم نگه داشتم. دکمه‌های گوشی رو زدم. عکس آروم، همون عکسی که روزی روزگاری توی قلبم جا داشت، پس‌زمینه‌ی گوشیم بود. خیره به عکسش نگاه کردم، چشمای آروم و لبخند ملایمش... این تصویر یه جور تسکین بهم می‌داد، یه احساس امنیت توی دنیای به شدت تاریک و پیچیده‌ای که توش گرفتار شده بودم.

چند دقیقه‌ای همونطور نگاه کردم، بی‌توجه به همه‌چیز اطرافم. یه تسکین عمیق به وجودم چسبیده بود. احساس کردم باید مراقب باشم، نه فقط از خودم، بلکه از هر چیزی که ممکنه در این مسیر، نزدیک بشه.

اما با اینکه این فکرها توی ذهنم می‌چرخید، هنوز نمی‌تونستم از اون درد و نگرانی که توی سینه‌ام احساس می‌کردم، فرار کنم. همینطور که دوباره به عکس نگاه می‌کردم، گوشی زنگ خورد.

صدای رامین، خسته و گرفته از اون طرف خط بود. صداش هنوز کم‌خوابی و فشار شب‌های بی‌خوابیش رو تحمل می‌کرد.
— «ایمان... چهره‌ی مرد شناسایی شد.»

صدای رامین مثل یه ضربه توی مغزم نشست. ذهنم یه لحظه بی‌وقفه متوقف شد. اون لحظه‌ای که همیشه منتظرش بودم، اون لحظه‌ای که به دنبال آن بودم، بالاخره رسید.
— «چهره‌اش با تطبیق عکس‌های فیلم‌های دوربین پارک شبیه مردی بود که یک هفته پیش از فروشگاهی نزدیک پارک دیده شده.»

این اطلاعات، این تطابق، مثل روشن شدن چراغ توی ذهنم بود. حالا داشت همه‌چیز روشن می‌شد، با وجود اینکه هنوز پر از سوالات و نشانه‌های مبهم بود.

سکوت کردم، فقط اجازه دادم کلماتش توی ذهنم پیچیده بشه. این اطلاعات مثل تیکه‌های پازل بود. انگار یه چیزی توی من تغییر کرده بود.
«الان کجایی؟»
 «تو پارک..»

جوابم بدون فکر بود. این فرصت رو نمی‌خواستم از دست بدم. ذهنم پر بود از تمام اطلاعاتی که داشت به هم می‌پیچید. باید می‌رفتم. باید خیلی زودتر از این‌ها جواب‌ها رو پیدا می‌کردم.
«تا نیم ساعت دیگه من اونجام.»

گوشی رو قطع کردم و به سمت ماشین پرواز کردم. سرعت ماشین بیشتر از همیشه بود، جوری که انگار هیچ چیزی نمی‌تونست جلوی من رو بگیره. برای هیچ شک و تردیدی دیگه زمان باقی نبود. باید می‌رفتم، باید تا زمانی که هنوز فرصت دارم، پیش می‌رفتم.

Aramesh

#پارت_ چهل و سوم

فصل ۲۶ – پچ‌پچ زیر واژه‌ی بی‌صدا

سکوتی سنگین روی اتاقم افتاده بود. چراغ مطالعه هنوز روشن بود، ولی نوری که پخش می‌کرد، فقط وانمود می‌کرد این‌جا هنوز کسی بیدار است. نشسته بودم پشت میز، اما بیشتر خم شده بودم؛ انگار خودم را پنهان کرده باشم بین دست‌هایم. سرم را در کف دست‌هایم گرفته بودم و صدا توی سرم می‌پیچید.

صدای رامین.

_ «اسمش سهراب قباد بوده. پرونده نشون می‌ده هشت سال پیش خودکشی کرده.»

همین یک جمله کافی بود تا موج بزند توی مغزم. هشت سال؟ آن وقت چطور عکسش توی قاب کنار مهران افتاده؟ یعنی این مرد زنده است؟ یعنی مرگش صحنه‌سازی بوده؟ یا فقط بخشی از بازی؟

رامین توی تماس تلفنی گفته بود:

_ «مرگش مشکوک بود. جسدش پیدا شد، اما نه اثری از وصیت، نه نشونه‌ای از انگیزه. پرونده بسته شد، چون کسی پیگیر نبود. نه زن داشت، نه بچه. فقط یه مادر پیر که هنوز زنده‌ست. توی یه محله‌ی فرسوده‌ی جنوبی زندگی می‌کنه. زن فقیر و گوشه‌گیر...»

لب‌هایم بی‌صدا تکان خوردند. توی ذهنم تکرار کردم: «فقط یک مادر... فقط یک مادر...»

پرونده‌ی مردی که نه گذشته‌ای داشت، نه آینده‌ای. کسی که مرگش، مثل زندگی‌اش، بی‌صدا تمام شده بود. یا شاید... ما فقط فکر می‌کردیم تمام شده.

دست‌هایم را از روی سرم برداشتم. نفس عمیقی کشیدم اما گلویم هنوز سنگین بود. صدای درِ اتاق باعث شد نگاهم برگردد.

سه ضربه‌ی کوتاه، بعد در باز شد.

یکی از پرست‌ها بود؛ با چهره‌ای خنثی و کمی خواب‌آلود، برگه‌ای توی دستش. جلو آمد و آن را روی میز گذاشت.

_ «گزارش اولیه‌ی رمزگشایی دفترچه‌ست، سرگرد.»

چشمم به پوشه افتاد. پوست کاغذ نازک و خاکستری بود، انگار حتی جنس گزارش هم با بقیه فرق داشت.

سری تکان دادم.

_ «مرسی. برو استراحت کن.»

در دوباره بسته شد.

ماندم با خودم، با صداهای توی سرم، و حالا با گزارشی که شاید جواب‌هایی درونش بود... یا فقط سؤال‌های بیشتر.

انگار کسی داشت آرام توی گوشم زمزمه می‌کرد:
«یه مرد مرده نمی‌تونه عکس جدید بگیره، مگر اینکه... اصلاً هیچ‌وقت نمرده باشه.»

پوشه را آرام باز کردم. صفحه‌ی اول پرینت‌شده بود، اما فونت و شکل چاپش عجیب بود. انگار کسی عمداً خواسته باشد حال‌وهوای کهنه و رمزآلود بهش بدهد.

بالای صفحه با فونت درشت نوشته شده بود:
«ترجمه‌ی اولیه – صفحه‌ی اول دفترچه»

و زیرش، فقط یک متن. یک شعر. بدون امضا. بدون تاریخ.

چشمم دنبال معنا بود، اما چیزی که دیدم، بیشتر شبیه صدا بود. صدایی که روی کاغذ حک شده بود.

شروع کردم به خواندن، با صدایی آهسته:

در آن سوی پلکِ بی‌رویا
سایه‌ای می‌رقصد، خاموش و تنها
نه نور، نه شب، نه خفتنِ خاک
بلکه زمانِ گم‌شده در شکافِ باد
کتابی میانِ ریشه‌ی خون‌بار
پنهان است زیر واژه‌ی بی‌صدا
آن‌کس که نخستین را در شب بوسید
کلیدِ دروازه‌ی پنجم را دارد
و آن‌گاه که پنجمین نام فراموش شود،
راه، از لای خزه‌های نم‌زده، خواهد گشود

ماتم برده بود. نه فقط از خود شعر، که از حال‌وهوای عجیبی که داشت. چیزی توی این کلمات... بی‌قرارم کرد.
این فقط یک متن رمزنگاری‌شده نبود. یک نقشه بود. یا شاید یک راهنما، برای چیزی که هنوز نمی‌فهمیدم.

Aramesh

#پارت_چهل و چهارم

برگه را روی میز گذاشتم، ولی ذهنم هنوز توی همان مصرع‌ها گیر کرده بود.

کتابی میان ریشه‌ی خون‌بار... کلید دروازه‌ی پنجم... خزه‌های نم‌زده...

احساس کردم این شعر دارد حرف می‌زند. اما نه با منِ حالا. با منِ آینده. با منی که باید خیلی چیزها را از دست بدهد تا بفهمد دنبال چه چیزی می‌گردد.

پوشه‌ی گزارش هنوز باز بود، ولی چشم‌هایم از روی متن جدا شده بودند. خاری ریز، جایی بین فکر و تردیدم گیر کرده بود.
چرا شعر؟ چرا کسی باید رمز مهم‌ترین بخش پرونده را توی قالب شعر بنویسد؟
و چرا این شعر لعنتی این‌قدر با تصاویری که از صحنه‌های قتل توی ذهنم مانده، هماهنگ است؟
نقش‌هایی روی بدن‌ها... آن ترهای سوزان روی جلد دفترچه... همه‌شان داشتند زمزمه می‌کردند، منتها به زبانی که هنوز بلد نبودم.

درست وقتی که خواستم بلند شوم، گوشی‌ام زنگ خورد.

اسم آرام روی صفحه روشن شد.

جواب دادم:

_«الو؟»

صدای خواب‌آلود و گرفته‌اش از آن طرف خط آمد؛ همان لحن همیشگی که بین خستگی و دلگرمی، چیزی از جنس «من هنوز هستم» داشت:

_«سلام ایمان... بیداری؟ مزاحم نشدم؟»

_«نه، بیدارم. خوابیدی؟ حالت بهتره؟ دیروز اصلاً خوب نبودی.»

مکثی کرد. صدای نفسش آمد.

_«آره... بهترم. استراحت کردم. یه سری کابوس دیدم، ولی... گذشت. الان بهترم. تو خوبی؟ چه خبر؟»

نگاه خیره‌ام هنوز روی کلمات شعر بود. دلم می‌خواست بگویم. بگویم که چیزی هست. چیزی بزرگ، درست وسط این تاریکی. ولی نگفتم.

_«نه... فعلاً خبری نیست. اگه وقت کردی امروز، بیا اداره. با هم صحبت کنیم.»

سکوت کوتاهی کرد.

_«باشه... میام.»

تماس قطع شد.

نفس عمیقی کشیدم و بالاخره از پشت میز بلند شدم. شانه‌هایم سنگین بودند، مثل این‌که چیزی پشت‌شان نشسته باشد و آرام توی گوشم بگوید:
«در دل خاک... زیر واژه‌ی بی‌صدا...»

از اتاق زدم بیرون و راهروهای اداره را طی کردم تا بروم سراغ رامین. می‌خواستم آدرس مادر سهراب قباد را از او بگیرم؛ همان مردی که در عکس، کنار مهران ایستاده بود.
حتی اگر همه‌ی این ماجرا سراب بود، باید تا تهش می‌رفتم.
گاهی فقط یک جمله از یک مادر پیر، می‌تواند سال‌ها سکوت را بشکند.

Aramesh

#پارت_چهل و پنجم

فصل ۲۷: صندوقچه‌ی صداها

صدای تق‌تق عصاش هنوز نیومده بود که درو باز کرد. قدش کمی خمیده بود، شالش شل و ول روی شونه‌هاش افتاده بود، و چشم‌هاش... یه جور نگاه خسته، پر از چیزی که انگار سال‌ها نگفته.

خودمو معرفی کردم، کارت شناساییمو نشون دادم.
ـ ایمان فرهمندم، از بخش تحقیق و بررسی.
صدای آرومی داشت. فقط گفت:
ـ بیا تو.

خونه بوی موندگی و چای کهنه می‌داد. ساعت دیواری تق‌تق می‌زد و فضا، یه حس سنگینی داشت. نشستم روبه‌روش، کیفمو باز کردم و عکس پسرشو گذاشتم جلوش.

ـ این... سهراب، درسته؟
ـ آره. پسرم بود.

عکس دومو درآوردم. عکس مهران. گذاشتم جلوش.

ـ ایشونو می‌شناسید؟ اسمش مهرانه.
انگشتای لرزونش با دقت عکسو گرفت. یه لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:
ـ آره. می‌شناسمش. زیاد می‌اومد اینجا. خرید می‌کرد، کمکم می‌کرد... بعد از مرگ مهدی هم، چند باری اومد.
ـ بعد از مرگ پسرتون هم می‌اومد؟
ـ آره... ولی فرق کرده بود. ساکت بود، مستقیم می‌رفت زیرزمین. ساعت‌ها می‌موند. می‌گفت می‌ره اون‌جا، چون بوی مهدی می‌ده. بوی روزایی که با هم بودن.

ساکت شدم.
ـ یعنی قبل از مرگ سهراب هم می‌رفتن اون‌جا؟
ـ همیشه. انگار پناهگاهشون بود. از وقتی بچه بود، مهدی اون زیر یه دنیای دیگه داشت. مهران که پیدا شد، اونم شد مهمون همیشگیش.

ـ فقط دوست معمولی بودن؟
چشماش رفت تو مه.

ـ اولش آره. ولی بعد... حس کردم بیشتر از اون بود. با نگاهشون، سکوتاشون... من مادرشم. می‌فهمیدم.

ـ خانم قباد... می‌تونم یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ پسرتون چرا خودکشی کرد؟ چیزی بوده؟ بیماری؟ ناراحتی؟ افسردگی؟
ـ نه... نه... سهراب پر از زندگی بود. سرزنده، شوخ، کمک‌حال.
اون شب هم عادی بود. حتی خندید. گفت می‌ره پایین، یه کم مطالعه کنه. صبح که رفتم... دیگه کار از کار گذشته بود.

اشک تو چشماش جمع شد.
ـ هیچ‌وقت نفهمیدم چرا. هیچ نامه‌ای. هیچ علامتی. هیچی.
ـ شاید... چیزی دیده یا فهمیده که نمی‌خواسته کسی بدونه.
سرش رو انداخت پایین. گفت:
ـ گاهی حس می‌کنم اون زیر، چیزی هست... که نباید باشه.

Aramesh

#پارت_چهل و ششم

نفس عمیقی کشیدم.

ـ می‌تونم برم زیرزمین؟
ـ با من بیا. پله‌ها سُر هستن.

دنبالش راه افتادم. راهرو تاریک و باریک بود. به دری کوچیک رسیدیم. در که باز شد، یه بوی خاص بالا زد؛ ترکیبی از رطوبت، کاغذ کهنه و چیزی شبیه خاکستر. پله‌ها تنگ و سنگی بودن، دیوارا نم‌زده.

وارد که شدم، حس کردم فضا سنگین‌تر شد. کتابا، دفترچه‌ها، کاغذای پر از حاشیه‌نویسی، چند کمد زنگ‌زده، یه میز چوبی که خط‌خطی شده بود. انگار خاطرات پوسیده هنوزم اونجا پخش بودن.

پیرزن با انگشت یه کمد قدیمی رو نشون داد.

ـ همیشه می‌رفت سمت اون. یه بار ازش پرسیدم چرا اونجاست، گفت اونجا... جاییه که هنوز صداها خاموش نشده‌ن.

دستکشهامو از جیبم درآوردم. با احتیاط شروع کردم به بررسی. کشوها پر بودن از یادداشت‌هایی که خط‌هاش بیشتر شبیه رویا بود تا نوشتن. درِ کمد بزرگو باز کردم. همون لحظه دیدمش.

یه کتاب.

جلد چرمی، قدیمی، خشک‌شده از زمان. وسط کمد، انگار با دقت گذاشته شده بود. برداشتمش. جلدش ترک خورده بود. پارچه‌ای قرمز وسط صفحات گیر کرده بود. بازش کردم.

صفحه‌ی اول: یه دایره‌ی جوهری، پر از نماد. خطوط مارپیچ، نقاشی‌های شبیه طلسم، نوشته‌هایی با زبونی که نمی‌شناختم. یه جور زبان فراموش‌شده.

چند صفحه رو ورق زدم. تصاویر چهره‌هایی بی‌چشم، مسیرهایی از صدا، خطوطی که انگار نقشه‌ی ذهن بودن، نه زمین.

و یه جمله که هی تکرار می‌شد:

«صدا، اگر در سکوت دفن شود، بیدارش فقط سکوت است.»

گوشی‌مو سریع درآوردم. شماره‌ی رامینو گرفتم.

ـ یه تیم بفرست این آدرس. فوری. یه کتاب پیدا کردم که نباید همین‌جوری افتاده باشه ته این زیرزمین.

وقتی قطع کردم، نگاهم هنوز به خطوط کتاب بود.
احساس می‌کردم چیزی بیدار شده.
یا شاید، فقط من بودم که داشتم بیدار می‌شدم.

Aramesh

#پارت_چهل و هفتم

فصل ۲۸: سایه‌ای از خودم نیستم

او نمی‌خواست آن‌جا باشد.
نه واقعاً.
اما "خواستن" مدت‌ها بود که از اختیارش بیرون کشیده شده بود؛
مثل قلبی که از قفسه‌ی سینه بیرون می‌کشند:
آرام، دقیق، بدون خونریزی.
اما جراحتش تا ابد باقی می‌ماند.

تیغ در دستش می‌لرزید.
نه از ترس.
از چیزی عمیق‌تر.
از آگاهی به این‌که هنوز زنده‌ست، اما صاحب خودش نیست.

مردی که مقابلش برهنه روی میز افتاده بود، با چشمانی از حدقه بیرون‌زده زل زده بود به سقف؛
ولی شاید نه به سقف،
به او.
به چیزی پشت سر او.
انگار فهمیده بود قاتل واقعی کسی نیست که تیغ را نگه داشته...
بلکه کسی‌ست که نخ‌ها را از دل تاریکی می‌کشد.

پوست مرد سفید بود، سرد، نمناک؛
بدنی نیمه‌جان که هنوز جان می‌لرزاند.
تیغ روی استخوان سینه لغزید.
مثل خطی که مرز جنون را از عقل جدا می‌کند.
خطی که دیگر برگشتی در آن نبود.

اتاق غرق سکوت بود،
سکوتی که می‌لرزید.
نه به‌خاطر صدا،
بلکه به‌خاطر انتظارِ چیزی که قرار بود بیاید.

روی سینه‌ی مرد، با جوهری سیاه‌رنگ، نمناک و غلیظ،
نقشی کشیده شد:
ستاره‌ای پنج‌پر.
خطوطش ناموزون نبودند—
اتفاقاً بی‌نقص بودند.
با وسواسی دردناک، انگار هر پره‌ی ستاره زخمی‌ست بر پوست انسان و نذری‌ست برای سایه‌ای بی‌نام.

مرد هنوز زنده بود.
نفس‌هایش کوتاه، شکسته، بی‌رمق.
لب‌هایش نیمه‌باز، اما بی‌صدا.
و چشم‌هایش،
چشم‌هایی که چیزی می‌دیدند که گفتنی نبود.
نه این دنیا، نه آن دنیا...

او—کسی که تیغ را در دست داشت—
سایه‌ای بود از خودش.
بدنی پوشیده با ردایی تیره، چهره‌ای پنهان، و ذهنی که گویی سال‌هاست در اتاقی بی‌پنجره زنجیر شده.
صدایی توی سرش می‌چرخید.
زمزمه‌ای خفه، عمیق، که نه بیرون از او بود، نه درونش.

"تو انتخاب شدی."

او تکان نخورد.
نه به تأیید، نه به انکار.
مثل عروسکی که نخ‌هایش را کسی دیگر تکان می‌دهد.

قلب، بیرون کشیده شد.
سنگین. گرم. نمناک.
او آن را در کف دست گرفت.
دست‌هایی که دیگر نداشتند چیزی از انسان.

و بعد... خاکستر.
از درون شیشه‌ای کوچک.
دانه‌دانه، با انگشتانی لرزان،
روی پیشانی مرد پاشید.
حرکتی کند، تشریفاتی، آیینی.

مرد هنوز زنده بود.

اما مرگ، همان‌جا بود.
پشت هر نفس.

همان لحظه، در دل سکوت، فقط یک فکر در ذهن او چرخید:

"تا کی؟
تا کی باید گوش کنم، ببُرم، بکِشم؟
وقتی حتی اسم آن‌که صدایم می‌زند را نمی‌دانم؟"

اما جوابش فقط باد سردی بود که از درزهای دیوار گذشت؛
و صدایی آرام،
از جایی دورتر از جنون، زمزمه کرد:

"یکی دیگه تموم شد... حالا، وقت بعدیه."

Aramesh

#پارت_چهل و هشتم

بوی نا و گرد کهنه، مثل پتویی خفه‌کننده دور صورت و گلوم پیچیده بود.
با اینکه پنجره‌ی هال نیمه‌باز بود، هوا تکون نمی‌خورد؛
انگار نفس این خونه هم مدتی بود بند اومده.

پیرزن رو صندلی چوبی نشسته بود. دست‌هاش مثل ریشه‌های خشک‌‎شده‌ی درخت، به هم قفل شده بودن.
چشم‌هاش نه مات بود، نه هوشیار—یه‌جوری بین دو دنیا.
همین‌قدر کافی بود بفهمم که اون زن، خیلی چیزها رو دیده؛
اما دیگه نمی‌دونه باید کدوم‌ها رو تعریف کنه.

رامین اومد کنارم و آروم گفت:
- تیم اومده. بچه‌ها وسایل اسکن و نمونه‌برداری آوردن. بریم زیرزمین؟

سری تکون دادم.
رد نگاه پیرزن رفت سمت دیوار شمالی.
انگار اون‌جا بود.
انگار اون‌جا... همیشه یه در مخفی بوده، حتی اگه دیده نمی‌شده.

از راهرو رد شدیم، چراغ قوه‌ها توی تاریکی لرزیدن.
پشت یخچال قدیمی، یه دریچه‌ی چوبی بود. خاک‌گرفته، ولی باز.
بوی خاک، کهنه‌تر شد. مرطوب، فاسد، و چیزی فراتر از «کهنه».

پله‌های زیرزمین، صدا نمی‌دادن،
اما حس می‌کردی که دارن چیزی رو توی خودشون پنهون می‌کنن.

نور چراغ افتاد روی قفسه‌ای که کنارش خاک ریخته بود.
و اون‌جا بود:
کتاب.
قدیمی، ضخیم، جلد چرمی، با نمادی روی جلد که با ناخن هم می‌شد فهمید برجسته‌ست:
یه دایره، و درونش ستاره‌ای کج و درهم، چیزی شبیه پنتاگرام… ولی پیچیده‌تر.

رامین نفسش برید:
- ایمان... اینا خط معمولی نیستن. شبیه خطوط عبری، ولی نیست. ترکیبی از چند زبان‌انگاره.

- فوت کن روش. گرد و خاکشو بگیر. عکس بگیر، ولی دست نزن هنوز.

سمت چپ، روی میز کوچک چوبی، یه سری برگه‌ی پراکنده و دست‌نوشته بود. بعضی‌ها با جوهر قرمز، بعضی‌ها با مداد زغالی.
یه جمله بارها تکرار شده بود:

"آزادی از جسم، آغاز فرمان‌برداری."

و زیر یکی از برگه‌ها، با دست خطی لرزان و کج، نوشته شده بود:

"اون فقط انتخاب می‌کنه... ما فقط انجام می‌دیم."

قلبم فشرده شد.

همین موقع، یکی از مأمورها با صدایی نگران صدا زد:
- سرکار! اینو نگاه کنین!

رفتیم سمت گوشه‌ی زیرزمین.
زیر یه قالیچه‌ی کهنه‌ی گرد و تیره،
علامت ستاره‌ی پنج‌پر کشیده شده بود.
با ماده‌ای غلیظ، سیاه، چسبناک،
که بوی دود و چیزی شبیه گوگرد می‌داد.

- آزمایشگاه فوراً ازش نمونه بگیره. این ماده نباید طبیعی باشه.

و بعد...
توی شکاف دیوار، توی محفظه‌ی کوچکی که انگار سال‌ها پنهون مونده بود،
شیشه‌ای پیدا کردیم.

کوچک بود، با درِ فلزیِ مهر و موم‌شده.
و درونش...
خاکستر. سیاه، نرم، شبیه گرد استخوانِ سوخته.
یا شاید هم همان خاکسترِ معروفِ پرونده.

یه لرز از ستون فقراتم رد شد.

نگاهم روی دیوار چرخید.
بعضی از آجرها خراشیده شده بودن.
نه تصادفی—با الگو.

یه چیزی زیر این خونه خوابیده بود.
نه فقط یک قاتل.
یه آیین.

لب زدم، فقط برای خودم:

- پشت این همه تاریکی... حتماً یه نور هم هست.
فقط هنوز نمی‌دونم قراره من پیداش کنم
یا باهاش بسوزم.

Aramesh

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...