رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: اجداد خونین

نویسنده:yas_ys(یاسمن ناصری)

ژانر: تاریخی- تخیلی ، ترسناک، عاشقانه

خلاصه رمان:

 یاس از کودکی در مسیری قرار گرفته بود؛  که خوشایند نبود!  اما حق انتخابی هم وجود نداشت ! و همه چیز هرچند به تدریج،اما پیش می‌رفت؛  که ناگهان همه چیز فروپاشید.
کابوس های یک در میانش،هر شبه شد! و خواب را از شب و آرامش را از روزهایش گرفت.
ناچار شد؛ به چیزهایی باور پیدا کند؛  که تا آن زمان حتی حاضر به شنیدن درمورد آنها نبود! و ناگهان انگار خودش نیز به آنها پیوسته بود!  اوایل گمان میکرد؛ که این‌ها فقط خیال پردازی‌های ذهنش هستند؛ اما کم- کم به این باور رسید؛  که این موضع فراتر از دیوانگیست!

مقدمه : در لحظه ای حسی تمام وجودش را در برگرفته بود ؛ حسی که باعث بند امدن نفسش شده بود؛ حسی بی‌نام که برای داشتن درکی از آن او را ترس مینامیدند اما شاید جنس واقعی او تضاد بود و وجود او، بیش از هر انسان دیگری با چنین تضادهایی رو به رو میشد.


 

ناظر:

@sarahp

ویرایش شده توسط yas_ys
کامل کردن
  • مدیر ارشد

 v28890__.jpg

با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. 

★ ☆★ ☆


برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. 

آموزش نویسندگی «کلیک کنید»

لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. 

قوانین تایپ رمان «کلیک کنید»


نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد.

مدیر منتقد

@Gemma

مدیر راهنما

@زهرا آسبان

★ ☆★ ☆

رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. 

اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.


🌹قلمتون مانا

                   

                                فصل اول : کابوس


پارت: اول


قدم به تاریکی و سکوت کوچه گذاشت؛ و زمزمه وار گفت«ولی این منو به یه شیطان تبدیل نمی کنه!»
بدون این که جوابی دریافت کرده باشد ادامه داد«فقط خفه شو»
به نحوی صحبت می کرد؛ که مشخص نمی شد، مخاطبش چه کسی است!
وارد خانه شد و پس از عبور از حیاط، در نیمه باز ورودی را با فشاری کامل گشود. 
ـ مامان، خونه ای؟
می دانست تنهاست، اما باز هم پرسید و وقتی جوابی دریافت نکرد، خود را روی نزدیک ترین مبل رها کرد و تلفن همراهش را از جیبش بیرون کشید؛ تا چک کند.
در جهان رازها و نادیدنی های بسیاری وجود دارد! که اگر آرزو کنیم پنهان بمانند، هیجان درک حقیقت را از دست خواهیم داد، اما اگر فاش شوند همه چیز را نابود خواهند کرد.  شاید سرنوشت او نابودی بود! نابودی ای که توضیح می داد؛ چرا در این ساعت از شب تنها در خانه اش نشسته و به اتفاقاتی می اندیشد که از سر گذرانده  بود.
به یاد آورد زمانی را که وانیا با دیدن کوه قرصهای آرامبخشش باخنده گفته بود «کلکسیونر شدی؟»و یا وصیت نامه هایی که برای تک تک آشنایانش نوشته بود، لبخندهایی که نمی دانست کی به پایان رسیده اند! و کابوس هایی که آغازش دور به نظر می رسید، روزهایی که به سختی شب می شد و شب هایی که روز نمی شد.
از کودکی در مسیری قرار گرفته بود که خوشایند نبود، اما حق انتخابی هم وجود نداشت. 
همه چیز هرچند به تدریج، اما پیش می رفت تا مدتی بعد از تولد نوزده سالگی اش که ناگهان همه چیز فرو پاشید! کابوس های یک در میانش، هر شبه شد.  خواب را از شب و آرامش را از روزهایش گرفت. ناچار شد، به چیزهایی باور پیدا کند که تا آن زمان حتی حاضر به شنیدن درمورد آنها نبود و ناگهان انگار خودش نیز به آنها پیوسته بود!  اوایل گمان می کرد که این ها فقط خیال پردازی های ذهنش هستند، اما کم-کم به این باور رسید که این موضع فراتر از دیوانگیست!
سری به طرفین تکان داد و نگاهش به وسایل بیرون ریخته از کیفش افتاد، به یاد نمی آورد که خودش این کار را انجام داده یا نه! اما، اهمیتی هم نداشت. کمی خم شد و رول سیگار شکلی که از دوستش گرفته بود را برداشت و خیره اش شد. اهلش نبود ، تقریبا! پیشنهاد دوستش برای فاصله گرفتن، از این زندگی جهنمی وسوسه کننده بود. هرچند که احتمال تاثیرش پایین بنظر می رسید، اما اگر میشد،اگر فقط برای چندلحظه دردهایش تمام میشد، هم عالی بود. مگر نه؟!
از جا بلند شد و با برداشتن کبریت به جای قبلی اش بازگشت؛ رول را آتش زد و پک اول را زد.
دوم و سوم را هم، تنها به امید ذره ای آرامش

ناظر @sarahp

 

ویرایش شده توسط yas_ys

  پارت: دوم
با سرگیجه و بی رمقی از کف اتاقش برخواست.
چه مدت خوابیده بود؟! چرا کسی اورا بیدار نکرده بود! امیدوار بود درمقابل نشان دادن رفتاری غیر معمول از خود‌، در شرایطی که برای خودش با آن رول به وجود اورده بود فقط خوابیده باشد.
خواب آلود نبود؛ بیش تر گیج بنظر می رسید. حالات فردی را داشت که ساعات طولانی را درخواب بوده.
 خانه در سکوت بود. به سختی خود را به سالن پذیرایی رساند؛ هیچکس نبود، کیف و گوشی اش همچنان کنارش مبل افتاده بودند.
 خود را به گوشی اش رساند؛ تا از موقعیت مکانی خانواده اش اطلاع پیدا کند.
پیامی از سمت مادرش دریافت کرده بود: 
- عشقم، منو بابات فردا سرکار نیستیم برای همین امشب دیر میایم، یاساهم همراه ماست؛ مراقب خودت باش.
 ساعت، یک بامداد را نشان میداد 
با برداشتن حوله اش به سمت حمام حرکت کرد.
بنظر می رسید؛ فقط چند ساعت زمان برایش ناپدید شده بود.
 حرکت آب گرم روی پوستش آرامش دلچسبی را به بند-بند وجودش تزریق می کرد،آرامشی دلچسب اما کوتاه مدت
احساس کرد کسی صدایش میزند، برگشته بودند؟
 در حمام را به آرامی گشود:
- مامان، بابا، کسی نیست؟!
 کسی نبود! اما صدا را به وضوح شنیده بود
در را بست؛ و نگاهش ناخودآگاه به سمت سرامیک های کف حمام کشیده شد، جایی که آب از بین انگشتانش عبور میکرد.
شوکه از دیدن رنگ قرمز آب قدمی به عقب برداشت منشأ خون کجاست؟
نبض گردن و تپش قلبش را احساس می کرد.
جریان آب را به سمت منشا دنبال کرد و با دیدن جسد خونین خودش که از سقف حمام آویزان شده بود؛ نفس درسینه اش گره خورد! و قبل ازاینکه صورتش را به سمت دیگری بچرخاند؛ با ضرب و فشار دستی روی گلویش به درحمام کوبیده شد!
با بازشدن چشمانش توانست هوا را با ولع به درون ریه هایش بکشد، بدون توجه به سوزش گلویش چندین بار این کار را تکرار کرد. نگاهش روی سقف ثابت بود!
بالاخره بعد از دقایقی توانست بنشیند.
با چشمانی سرگردان! محیط اطرافش را مورد بررسی قرار داد.
بر روی تشکی بالای یک سکوی عریض سنگی دراز کشیده بود؛ بالای سرش با فاصله ی تقریبا زیادی کتابخانه ای وجود داشت! باکتاب‌هایی با جلدهای عجیب! دارای طرح های پیچیده! که با چوب و چرم و  مقدار کمی فلز برای طراحی آن ها ساخته شده بود.
 همان سمت پایین سکو، کمد، پوتین و چکمه‌هایی وجود داشت! 
نگاهش را در همان راستا به سمت مخالف سوق داد،
آیینه‌ای قدی و شمشیری که به آن تیکه داده بود، قرار داشتند.
چشم هایش را روی هم فشار داد، در سرش احساس سنگینی می کرد.
از روی سکو به زیر آمد؛ به پارچه ای که حین ایستادن، روی بدنش سر خورده بود؛ نگاهی انداخت! و دستی روی آن کشید! لطافت پارچه او را سر ذوق آورد.
لایه زیری، لباس نخی سفید رنگ بود؛‌ که لایه‌رویی آن از حریر‌آبی تشکیل شده بود؛ به لباس خواب های خودش بسیار شباهت داشت!
چند گام رو به جلو حرکت کرد، که روی سطح شیشه‌ای قرار گرفت؛ که روی آب بنا شده بود!
بارقه‌های رنگی که به سطح شیشه‌ای تابیده میشد باعث شد، نگاهش را کنجکاوانه به سمت منبع آن بچرخاند.
خوردشید تقریبا وسط آسمان قرار داشت.
اتاق، نیم سنگی و نیم شیشه ای بود، که شامل کف، سقف و دیوار میشد!
حفره ای پر شده از خاکستر و تیکه های کوچک چوب در کف سنگی اتاق وجود داشت؛ که از قرار معلوم برای برپایی آتش ساخته شده بود.
بودن در اتاقی که کاملا به دونیم سنگی و شیشه ای تقسیم میشد او را از قبل گیج تر می کرد! به حدی که سوال من چگونه به موقعیت مکانی دیگری منتقل شده ام به ذهنش خطور نکرد.
از در اتاق خارج شد. بعد از عبور از پل شیشه ای شفافی که روی گودال آب ساخته شده بود! خود را به سنگ ریزه های سفید اطراف گودال رساند؛ و همانطور که رو به ساختمان عقب- عقب می رفت، تلاش می کرد؛ ابعاد بیش تری از محیط را در محدوده ی دید خود جای دهد.
سه  اتاق بزرگ و مجزا در‌جهات مختلف که قسمت انتهایی آنها بهم متصل شده بود؛ هر سه از ساختاری یکسان بره‌‌مند بودند؛  قسمت شیشه ای اتاق ها بر‌روی گودال آب بنا شده بود! که برای رسیدن به هرکدام از آنها باید از پل های کوچک تعبیه شده عبور میکردند.
یاس احساس می کرد؛ با طراح دیوانه‌ی آن اتاق‌ها کار مهمی دارد.
برای بررسی قسمت های دیگر خانه وارد مسیر سنگ فرش شده ای شد.
گام های کوتاه و سستش خبر از تردید می داد.
او درلحظاتی که بوی دردسر به مشامش می رسید به هیچ وجه آدم کنجکاوی نبود!
دوطرف مسیر را باغچه ای با گل ها و درختچه‌های کوچک احاطه کرده بود؛ و در ردیف های عقبی سمت چپ عمارت، درختان به حدی تنومند بودند که تشخیص انتهای حیاط را تقریبا! غیر ممکن می ساختند.
 سمت راست، قبل از رسیدن به دیوار سنگی دور عمارت،ساختمانی دوطبقه با سقف شیروانی وجود داشت! که پله‌های آن از سکوی طبقه ی اول به بالکن طبقه ی دوم امتداد پیدا میکرد؛ طرح خانه های شمال کشوری بنام ایران را برای یاس تداعی می کرد؛ که هر طبقه ی آن، شامل چهار در چوبی بود! که در یک ردیف عرضی قرار داشتند؛ و مقابل خانه حوضی آبی رنگ با ماهی های کوچک رنگی به چشم می خورد.
یاس رو به روی ساختمان ایستاد.
سکوت محیط، باعث گسترش حس خفقان آورش نسبت به این مکان میشد.
 جستجو را به بعد موکول کرد، و به جای اولش بازگشت! شاید به این امید که ماجرا به شکلی پیش‌روی کند که نیازی به کشف حقیقت نباشد!
هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر گیج میشد؛ نمی دانست باید به دنبال چه چیزی بگردد! و یا اینکه چه کاری انجام دهد؟
با به یاد آوردن موضوعی چشمانش تا حد امکان درشت شد«فصلی که درآن قرار داشتند زمستان بود، زمستانی که سرمایش تا مغز استخوان را به آتش میکشید، اما اینجا با چنین هوایی و شکوفه های روی درختان به اوایل بهار شباهت داشت! او درخواب بود؟!

 

ناظر @sarahp

ویرایش شده توسط yas_ys

پارت : سوم 

 

با دیدن دوباره ی گودال آب به سمتش حرکت و با رسیدن به آن سر خم کرد تا انعکاس چهره ی خودش را در آب ببیند
حسی همچون آهن ربا اورا برای انجام چنین کاری وامیداشت ،بدون دلیل...بدون فکر… 
اما همه چیز خلاف توقع و ذهنیتش پیش رفت و همین دلیلی شد که با حالت شوک خود را عقب بکشد 
با شنیدن صدای حرف زدن کسی،به سرعت سرش را بلند کرد و بی توجه به درد حاصل از رگ به رگ شدن گردنش درجا ایستاد. شخص هر چه بیشتر به حرف زدن ادامه میداد ترس بیشتری یاس را احاطه میکرد.
یاس بالاخره صدایش را بازیافت و فریاد زد:جلو نیا،جلو نیا
ناگهان زیرپایش خالی شد و در آب فرو رفت 
حین فریاد زدن بدون توجه به مکان گودال ،  به عقب حرکت کرده و همین باعث سقوطش شده بود؛ خودش را بالا کشید و تلاش کرد آب وارد شده به ریه اش را با سرفه بیرون براند.
هنگامی که دوباره نگاهش را به فرد معطوف کرد؛ ترسی که برای چند لحظه ای فراموشش شده بود دوباره در جانش ریشه دواند فرد در فاصله کمی از او ایستاده بود و دستش را به سمت یاس دراز کرده و اصوات غیرمفهومی از دهانش خارج میشد
یاس شروع به فریاد زدن کرد و روی او آب پاشید با این کار باعث جیغ کشیدن شخص مقابل شد ؛ جیغی چنان گوش خراش که باعث شد یاس دست از فریاد زدن بکشد و مبهوت تماشایش کند.
شخص که سکوت و سکون یاس را دید چشمهایش را بست و سرش را با کلافگی تکان داد.
یاس با صدای ضعیفی گفت:نمیفهمم چی میگی
شخص، متعجب چیزی گفت که این بار قابل فهم بود اما تشخیص اینکه فرد به زبان مسلط نیست و یا اینکه این یاس بود که چنین حسی داشت سخت بود
-یعنی چی نمیفهمی چی میگم؟
یاس هیجان زده شد:آها الان فهمیدم
-چرا داری این کارو میکنی؟
-پس چیکار کنم؟
-باید آماده شی
_چرا؟
_تو کاخ منتظرتن
یاس گیج و شکه نگاهش کرد و با خود اندیشید: درهرحال من اصلا از خوابام خوشم نمیاد به جای خوبی ختم نمیشه 
در پایان بحث و نتیجه گیری شخصی اش،به خود سیلی محکمی زد
خیس بودن صورتش درد و سوزش بیشتری هم ایجاد کرد.
-میتونم بپرسم چیکار میکنی؟
-اره
_خب داری چیکار میکنی؟
_نمیدونم
_از آب بیابیرون
تازه  بخاطر آورد که در آب افتاده است؛خودش را بیرون کشید و ایستاد؛به دختر نگاه کرد بین سوال پرسیدن و نپرسیدن مردد بود دست اخر به این نتیجه رسید حال که نمیتواند از خواب بیدار شود بهتر است از اطلاعاتی که آنها میخواهند در اختیارش قرار دهند استفاده کند شاید متوجه شود به چه علت آنها به سراغش امده اند 
_اینجا کجاست؟
_یعنی......
_بدون اینکه ازم سوال بپرسی به سوالام جواب بده منم قول میدم بعدا برات چیزایی تعریف کنم که تورو متعجب کنه
از چهره ی دختر مشخص بود که حال و حوصله ی خود راهم ندارد چه برسد به داستان سرایی یاس و پرسیدن سوال از او ، پس یاس ازاین حالت دختر به نفع خود استفاده کرد
-اینجا خونته
_تو کی هستی؟
-خدمتکارت
سوالات یاس درنظر دختر مضحک بود و جوابش مضحک تر و مثال: چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است را تداعی میکرد
دخترک خدمتکار کلماتش را با حالتی کشیده و مطمئن بیان کرده بود به شکلی که نشان دهنده ی خواستارش برای به پایان رساندن مکالمه ی عجیب و غریبشان بود
دختر زیبایی بود ، نوع نگاه و لباس های فاخرش اورا از زمره ی خدمتکاران بسیار دور میساخت
_ ما کجاییم؟
_ خونمون
_نه منظورم اینه که...ما تو کدوم شهریم؟
_آتور
جاخورد اما یافتن پاسخ سوال هایش مهمتر بود پس ادامه داد: به چه زبانی صحبت میکردی که من متوجه نشدم؟
-آدیش
-الان داری به چه زبانی صحبت میکنی؟
-نیاد
یاس متوجه شده بود که خود نیز به زبان دیگری صحبت میکند اما نمیفهمید که چنین چیزی چگونه امکان دارد؟به زبان نیاد سخن می گفت،زبانی که حتی از وجود آن آگاهی نداشت ؛ معنای کلماتی را میدانست که پیش از‌ این حتی نشنیده بود
بی هدف زمزمه کرد:آدیش
پیش از این نه نام نیاد وآدیش را شنیده بود و نه شهری به نام آتور را می شناخت پس بسیار دور بنظر میرسید که تمام دیده ها و شنیده هایش زاییده ذهن و تخیلاتش باشد اما چرا تاکنون از آنها خبری نشده بود؟چه چیزی را میخواستند به او نشان دهند؟
برای یافتنش باید ماجرا را دنبال میکرد اما ترجیح میداد هرچه سریع تر این خواب به پایان رسد البته اگر خواب بود!
نگاهش را کنجکاوانه به دختر دوخت مطمئن بود که او جزوی از آنها نبود و اطمینانش از اطلاعاتش نشأت میگرفت چرا که میدانست انرژی وجود آنها با انرژی وجودی او درتضاد است و شناسایی آنها را حداقل برای او ممکن میساخت
اگر هر انسان دیگری بود با این تصور که در خواب آسیبی نمی بیند از همان ابتدا احساس امنیت میکرد اما یاس متفاوت بود و بنا بر اتفاقات گذشته میدانست که آنها میتوانند در خواب روح او را گیر بیندازند ، در آن صورت دیگر هرگز بیدار نمیشد؛ ولی دختر بی خطر و جان یاس در کنارش در امان بود
خطاب به خود گفت: شاید بالاخره علت تمام اتفاقات مشخص شه
این بار بلندتر و طوری که صدایش به گوش دختر برسد گفت:گفتی باید کجا برم؟
-کاخ آتش
-پس میشه لطفا کمکم کنی تا لباسام رو عوض کنم؟
به اتاقی که درآن بیدار شده بود بازگشت و با کمک دختر خود را خشک کرد.دختر آیینه را هل داد و لباسی را با احترام از کمد قدی خارج کرد و روی سکو قرار داد. یاس که با دقت کارهای دختر را تحت نظر داشت لباس را برانداز کرد و متعجب پرسید:چرا با یه لباس اینقدر با احتیاط برخورد میکنی؟
-لباس فرم درجه ی جدید شماست
-چه درجه ای؟
-فرمانده سوم و رده چهارم دربار
 یاس بعد از پوشیدن لباس  آن را ورانداز کرد
شلورقهوه ای که پایین آن تنگ و بالای ان به شکل حلالی مانند کمی گشاد بود 
دخترک زنجیر نقره ای نازک و بلندی را به قسمتی از جا کمری وصل کرد و زنجیر به صورت حلالی شکل روی شلوار قرار گرفت
چکمه ی مشکلی نظامی تا نزدیکی زانوانش و قسمت پایین پیراهن قهوه ای ، زیر شلوار قرار گرفته بود
در سرآستین ها و وسط پیراهن جایگاه دکمه وجود داشت با این تفاوت که جنس دکمه ها از سنگ های سبک بود
یاس دست درجیب های شلوار با غرور رو به روی دختر ایستاد
_ حتما باید از طراح لباس بابت این جیبای عالی تشکر کنم
لباس ترکیبی از مد و کلاسیک بود و چنان شیک که مطمئنن هرکسی درآن لباس ها اعتماد به نفس به سراغش می امد
_ حیف استعدادی که با مرگ زود هنگام از بین رفت
_ آره 
یاس آره را به شکلی بیان کرد که انگار از عمد از او بعنوان فردی در قیدحیات یاد کرده بود
_ یادمه موقع طراحی لباس های جدید نظامی تمام مدت بهش چسبیده بودی و دلیلت هم این بود که : لباس اونقدر با اهمیت که میتونه سرنوشت افراد رو تغییر بده 
ابروهای یاس از شگفتی چنین جمله ای بالارفت
_ اونوقت کسی ازم نپرسید چطوری؟
_چرا؟
_ خب؟
_ حوصله ندارم حرف بزنم
یاس تک خنده ای کرد
_ مشخصه
دخترک برخلاف حرفش شروع به حرف زدن کرد
_ گفتی لباس ها حس های متفاوتی رو به افراد انتقال میدن و مردم برای داشتن اعتماد به نفس به ارتش ملحق میشن و اگه قراره لباس حس انزجار رو به افراد منتقل کنه قطعا خیلی ها از چنین تصمیمی صرفه نظر میکنن یا جایگاهشون میشه خوره و میفته به جونشون
دختر با مکث کوتاهی گفت:حالا میتونید برید فرمانده
به یکباره لحنش به حالت رسمی تغییر یافته بود
یاس که علت پوشیدن این لباس را بلکل فراموش کرده بود پرسید:کجا؟
دخترک با حالت عاقل اندر سفیهی گفت:کاخ آتش
-تنها؟
نگاه دخترک رنگی از تمسخر گرفت:دوست دارید افراد گارد سلطنتی رو برای همراهی شما خبر کنم؟
چطور باید توضیح میداد که نه راه را بلد است و نه حتی میداند باید چه کند؟
چاره را در حق به جانب بودن دید و گفت:تو هم با من میای
-مسئولیت خونه با منه
-من جوابگوی اونها هستم
-اما من اجازه ورود به مکانهایی که شما میرید رو ندارم
-من جوابگوی اونها هم هستم
چهره ی دخترک نارضایتی اورا نشان میداد انگار موضوعی مربوط به همراهی یاس اورا نگران کرده بود
ووردی حیاط عمارت،در چوبی عریض و طویلی بود که استحکامات بالایش را به رخ میکشید
به محض خروج از خانه سوالی به ذهن یاس خطور و بلافاصله آن را بیان کرد
_ چرا ما دیوار کشیدیم؟
_ احتمالا چون اعضای خونه روی حریم خصوصیشون حساسن
منظره ی خارج از خانه دلیل ایجاد چنین سوالی برای یاس شده بود
خانه هایی با سقف شیروانی با فاصله ی زیاد در دو طرف جاده ی سنگ فرش شده ای در دشتی سرسبز قرار داشتند و تنها مرز موجود خانه هایش حصارهای چوبی کوتاه بود
یاس دیگر نمیتوانست چشمانش را بیش از این برای اینکه ابعاد بزرگ تری از محیط را ببیند گشاد کند او محو مناظر و مردم با لباس های خاصشان شده بود که دخترک دستش را در دست گرفت و او را همراه خود کشاند
_ کالسکه؟
دختر یاس را به درون کالسکه کشید
_ نمیخوای که پیاده بری
حرفش سوالی نبود انگار از جوابش اطمینان داشت
_ نه نه معلومه نه ، حله بریم
چه زمان، از تاریخ را به اون نشان میدادند؟
چه چیزی در گذشته پنهان شده بود؟
او برای فهمیدن هر چیزی سریعا به اینترنت متصل میشد و حال کمبودش بشدت حس میشد بخصوص که نمیتوانست درک کند در کدام موقعیت مکانی روی سطح زمین قرار دارد؟ 
چنین جایی در گذشته وجود داشت؟
گذشته پراز ابهام بود...گذشته ای نانوشته و ناگفته

آتور: آتش

آدیش: اتش

نیاد : طبیعت

 

پارت : چهارم
یاس سکوت را شکست : راه طولانیه؟
-نه
برخلاف جواب دخترک ، یاس حدس میزد که مسیر طولانی پیش رو داشته باشند
_ وستا
دخترک با صدای جیغ مانندی کلمه را ادا کرده و به لباس یاس چنگ انداخت که این کار باعث شد یاس به سرعت بازوی اورا گرفته و اورا به سمت خود بکشد
_ ببخشید فرمانده چرخ به مانعی برخورد کرد
درشکه چی با لحنی نگران دلیل اتفاق را بازگو کرده و از صدایش مشخص بود که ترسیده است
یاس نفس حبس شده اش را با فوت از ریه اش خارج کرد 
_ به مأمورین ساخت شهری اطلاع میدم که درستش کنن
مرد با اضافه کردن این توضیح سعی داشت به اوضاع  سروسامانی دهد
یاس درجواب سری تکان داده و با جمله ی « همین کارو بکن » حرف اورا تایید کرد
یاس با یاداوری اینکه دخترک اورا چه صدا زده بود به فکر فرو رفت
اودربین سوال و جواب هایش مهم ترین سوال را که مشخص کننده ی حیاتی ترین مسئله ی وجودی این ماجرا بود را جا انداخته بودو آن هویتش بود          
وستا؟ اورا وستا صدا زده بود، پس یاس کجابود؟ و مهم تراز آن وستا کیست؟ و چه ارتباطی با او دارد؟
تنها راه حل برای کشف حقیقت ادامه دادن این ماجرا بود
_ اسمتو هجی کن
_ چرا؟
_ بجنب...
_ س  آ  ی  آ 
یاس از تکنیک هیجان وعجله استفاده کرده بود تا دختر سوالش را از یاد برده و یاس بدون دادن جوابی بتواند به خواسته اش برسد
_سایا !
چهره ی رضایتمند دختر نشان دهنده ی صحت نامش بود 
_امروز عجیب رفتار میکنی 
 باید ضربه ی آخر را وارد میکرد
_ سایا و وستا....بهم میان اگه مردم بشنون احتمالا فکرمیکنن ما خواهریم
_ جایگاه ما خیلی باهم فرق داره
این جواب مهر تاییدی بر نام وستا بود
_ کی اهمیت میده
جمله ی تاکیدی یاس ، چهره ی سایا را از غمگینی خارج کرده و توانسته بود ذهن او را نسبت به رفتار عجیب وستا گمراه کند
به بازار رسیدند جایی که شلوغ تر از حالت عادی بنظر میرسید . تقریبا همه ی مردم مشغول خریدن و فروش اجناس خاکستری و طلایی رنگ بودند و تمام بازار به این دو رنگ درآمده بود
_  انگار مردم خیلی به خاکستری و طلایی علاقه دارن
سایا با لبخند شیطنت بار و تمسخرآمیز به یاس خیره شد
_انگار ذوق درجه ی فرماندهی باعث فراموشی شده
_چی رو؟
_جشن ققنوس رو
یاس در موقعیتی نبود که بدون اینکه سایا شک کند بتواند دراین باره سوالی بپرسد پس همه چیز را به بعد موکول کرد
از قسمتی از شهر که خانه های پراکنده وجود داشت به قسمت پر تراکم واردشدند و از خانه های بهم چسبیده  دو طبقه و کوچه های باریک گذرکردند و در ناحیه ای از شهر که دارای بناهای اشرافی و مجلل بود متوقف شدند
_پیاده شو
کالسه پایین پله هایی که انتهایش مشخص نبود ایستاد
دو سمت پله ها را درختان افرا ، فرا گرفته بود
با دیدن پله های بی شمار یاس با خود میپنداشت که اواسط راه نفس کم بیاورد و همانجا بنشیند اما درکمال تعجب حالش کاملا خوب بنظر میرسید
بارسیدن به محافظان دیوار، لرزش محسوس فک یاس، توجه سایا را به خود جلب کرد : خوبی؟
_چی؟
_مشکلی وجود داره؟
یاس دستپاچه و هراسان به سمت سایا چرخید و به ساعدش چنگ انداخت : مشکلی وجود داره؟چیشده؟
سایا متعجب دستش را از دست یاس بیرون کشید:من از تو پرسیدم
_خب من هم از تو پرسیدم
_رنگت پریده
_ باشه
درون دیوار حفره ای حلالی شکل وجود داشت که باید از آن عبور میکردند
نگهبانان با دیدن آنها دست چپشان را مشت و به پشت کمر و کف دست راستشان را روی قلبشان قرار دادند این حرکت نوعی احترام نظامی بنظر میرسید 
چنین واکنشی از سمت محافظان باعث شد نفسی از سرآسودگی بکشند
نگاه یاس به سمت سایا کشیده شد
تا آن لحظه فکر نمیکرد سایا نیز مضطرب باشد اما مردمک لرزانش براین موضوع صحه می‌گذاشت ؛ بنظر سایا نیز از گیج بودن یاس نگران شده بود
سایا سعی کرد افکارش را پشت لبخند نیم بندش مخفی نگه دارد
یاس که برای پاسخ دادن به محافظان اندکی تعلل کرده بود با یاداوری اینکه او یکی از درجه داران کاخ است دلگرمی به سراغش امد و با خم کردن سرش احترام آنها را پاسخ داد
_ وقت بخیر فرمانده
نگهبانان تا حد امکان از حفره فاصله گرفتند و احتمالا این نشان از بدرقه ی آنها بود
 یاس نیز  هنگام عبور از کنارشان به لبخندی نیم بند بسنده و قبل از ورود به سایا اشاره کرد
_ اون بامنه 
_ مشکلی نیست فرمانده
حسی خوشایند وجودشان را دربر گرفت ؛ حسی که ناشی از رفتار و نگاه محترمانه ی سربازان بود
با پیموندن چندین پله ی باقی مانده یاس به سرفه افتاد ؛ او توقع رو به روشدن با چنین معماری را در این تاریخ ناشناخته نداشت 
کاخی با شکوه که پس زمینه اش کوهستانی سبز، سنگ فرش هایی یک دست و فواره ای فاخر بود 
_ برو دیگه
یاس از شوک خارج شد
_کجا؟
سایا با بالافرستادن ابروهایش اظهار بی اطلاعی کرد
_گفتی برای چه کاری اومدم؟
_ نگفتم...
 هنگامی که نگاه سایا به چشمان گرد شده ی یاس تلاقی یافت ترجیح داد هرچه سریع تر حرفش را ادامه دهد 
_جلسه با پدر
_پدر؟
با پدر خود جلسه داشت؟یا پدر سایا؟
شانه ای بالا انداخت و چندین پله را به عقب بازگشت
 به سمت یکی از محافظان دیوار رفت : با پدرم جلسه دارم،من رو به محل جلسه ببر
سرباز متعجب ، تلاش کرد احساسش را پنهان نگه دارد :در این صورت من باید پستم رو ترک کنم
_ مسئولیتش با من؟
_شمارو همراهی میکنم
سرباز به سمت دیگر محافظان سری تکان داد و با این کار مسئولیتش را به آنها محول کرد
به سمت تعدادی کالسکه، در قسمتی از محوطه روانه شدند
درشکه چیان با نزدیک شدن آنها با خم کردن سرهایشان احترام خود را به جا اوردند و مردی که در میان جمع مسن تر بنظر میرسید دوان دوان خود را به یاس رساند و با لبخندی مهربانانه او را مورد خطاب قرار داد
_ وقت بخیر فرمانده ، امروز چه خبره؟
قبل از اینکه یاس به دنبال جوابی بگردد محافظ با لحنی سرزنشگر مرد را مخاطب قرار داد
_ فکر کنم دیگه وقتشه که یاد بگیری با چه کسی چطور حرف بزنی 
_ کی به تو اجازه داده بجای ایشون حرف بزنی؟
انگار جسارت محافظ به مزاج سایا خوش نیامده و لحن تیزش گویای این مسئله بود
سایا بیش تر به دختران ساده لوح شباهت داشت نه جسور و امروز همین خصلتش او را عصبی کرده بود
قبل از هرگونه واکنشی یاس درون کالسکه نشست و سکوتش نشان دهنده ی بی رغبتی اش نسبت به ادامه ی بحث بود
از کاخ اصلی عبور کردند و وارد محوطه ای با ساختمان های دیگری شدند که نسبت به کاخ اصلی دارای ابعاد کوچیک تری بود
افراد با دیدن کالسکه ی آنها با خم کردن سر و سربازان با حالتی نظامی احترام میگذاشتند
کالسکه مقابل ساختمانی سرخابی توقف کرد 
سرباز از آن خارج و با احترامی نظامی آنهارا ترک کرد
هیچکس مقصد را به درشکه چی نگفته بود اما پیاده شدن سرباز به آنها اطلاع میداد که به مکان مورد نظر رسیده اند و بنظر میرسید از این قرار مطلع بود
_من منتظرتون میمونم
لحن درشکه چی صمیمانه بود
یاس در این مدت متوجه وجود یک نوع سیستم حمل و نقل اعم از کالا و انسان با استفاده از درشکه در کاخ شده بود
به سمت ساختمان روانه شدند
بعد از گذر از دری ساده وارد تالاری شدند که مقابلشان دری مجلل به رنگ سرخ و دوطرف در، پله هایی در جهات مختلف که اتصال دهنده ی طبقات به یک دیگر بود وجود داشت
آنها به سمت در سرخ رنگ حرکت کردند و یاس قبل از اینکه در را هل دهد به سمت سایا چرخید
سایا به دیوار تیکه زده و معلوم نبود کی فرصت کرده به فکر فرو برود؟
یاس دلش نمیخواست به تنهایی وارد آن مکان ناآشنا شود حتی اگر چاره ایم بود بنظر نمیرسید که سایا تمایلی به ادامه ی همراهی او داشته باشد پس شجاعتش را جمع و فشاری به در وارد کرد

پارت : پنجم

یاس سعی داشت لرزش درونی اش را پنهان نگه دارد و بعد از باز شدن در ، قدمی به جلو گذاشت و اولین موضوعی که نظرش را جلب کرد میز طویل رو به رویش بود که در قسمت بالایی آن پسری جوان و خوش سیما جای گرفته و بقیه افراد در طرفین میز قرار داشتند
پدرش کدام بود؟
دیگر زمانی برای فکر کردن نداشت چون احتمالا افرادی که در این مکان حضور داشتند به خصوص شخصی که در قسمت بالای میز نشسته از مقام بالایی برخوردار بود و قطعا قرار نبود دلایلی چون دچار شدن به یک‌ بیماری روانی چون فراموشی یا توهم آنها را قانع کند که از تعظیم نکردن در برابرشان بگذرند
 یاس احساساتشان را درک نمیکرد اما بعنوان یکی از انسان ها ، به خوبی با نگاه های سرشار از غرورشان آشنایی داشت
غروری که اگر راحتش میگذاشتند ادعایی مبنی بر خدایی میکرد انگار تمام دنیا روی انگشتان ناچیز آنها میگردد
دست چپش را مشت و به کمرش چسباند و کف دست راستش را روی قلبش قرار داد و این اطلاعات را مدیون سربازانی بود که اورا مورد احترام قرار داده بودند
بعد از لحظاتی کوتاه که برای یاس بسیار طولانی بنظر میرسید او همچنان در همان حالت قرار داشت که صدای فردی برای تصمیم گیری سریع تر به کمکش شتافت : چرا ایستادی فرمانده؟
و همزمان با این جمله به صندلی کنار خودش اشاره کرد و با این کار خیال یاس را از بابت انتخاب صندلی راحت کرد 
 نفسی از سر آسودگی کشید و با چندین گام بلند خود را به صندلی رساند و بر آن جای گرفت 
فردی که او را مخاطب قرار داده بود همان پسر خوش سیمایی بود که یاس در لحظات اولیه ورودش اورا شناسایی کرده و احتمالا لباس متفاوتش دلیل چنین موضوعی بود 
نگاه یاس به سمت افراد کناری اش کشیده شد 
سه نفر دیگر درهمان ردیف نشسته بودند 
طلاقی پیدا کردن چشمان یاس به چشمان پسر دیگری که سمت دیگرش بود و لبخند زدن پسر به او، باعث معذب شدنش شد و بعد از لبخند زدن به آن پسر ، نگاهش را گرفته و فرد رو به رویش را نیز از نظر گذراند
تنها تفاوت در لباس های افراد جمع، بجز پسر صدرنشین که لباس قرمز مشکی به تن داشت؛ در رنگ کمربند شلوارشان بود 
صندلی روبرویی یاس را دختر جوانی اشغال کرده بود و دو نفر دیگر با یک صندلی فاصله در همان فاصله نشسته بودند
نگاهش را دوباره برگرداند و روی چهره ی فرد رو به رویش که قبلا نگاه گذرایی انداخته بود دقیق شد 
او پسری ریز نقش زیبا بود یا دختری جذاب؟
فردی که نگاه یاس را به خود جذب کرده بود دارای چشمانی درشت زیتونی و موهای پسرانه به رنگ چشمانش بود 
_ فرمانده فایدیم؟
چشمان یاس به سمت صدا کشیده شد و با گرفتن رد نگاه پسر صدرنشین، به همان شخصی که موهای زیتونی داشت رسید
فرد سرش را بالا گرفت و قبل از اینکه به پسر نگاه کند نگاه خیره اش را برای لحظاتی به یاس دوخت
نگاهی که قدرت را به رخ همگان میکشید و ترس را به افراد القا میکرد ؛ ابهت کافی را داشت ؛ شاید کمی بیش از کافی
 فرد نگاهش را به سمت پسر سوق داد و خطوطی را روی پوستی که روی میز قرار داشت به پسر نشان داد ؛ احتمالا برای ازبین نرفتن نقشه اورا روی پوشت حک کرده بودند وگرنه یاس درخانه اش با کتابان کاغذی رو به رو شده بود 
فرمانده فایدیم شروع به صحبت کردن کرد؛ صدایش کلف و مردانه نبود اما بدون ظرافت و دارای لحنی محکم بود و تن آن نه آنقدر بلند بود که همه متوجه شوند و نه آنقدر آرام بود که یاس متوجه نشود اما یاس به حدی درحال تجزیه و تحلیل بود که متوجه ی حرف هایش نشد
با باز شدن در نگاه یاس از فرمانده فایدیم به فرد تازه وارد کشیده شد و با چیزی که مشاهده کرد عملا خشکش زد
شخصی که وارد شده بود با غرور و بدون کوچکترین ادای احترامی صندلی خالی کنار فرمانده فایدیم را اشغال کرد و با دیدن نگاه پر از شماتت پسر صدر نشین با لودگی سرش را چرخاند : چرا اینطوری نگاهم میکنی پدر ؟انتظار تعظیم داشتی؟
پسر با لحنی سرزنشگر پاسخ داد : این کاری بود که باید انجام میدادی
شخص پوزخند زد : حتما
آرام گفته بود اما نه آنقدری که صدایش به گوش پسر نرسد؛ بحث ادامه پیدا نکرد چون پسر با صدای رسایی شروع به صحبت کردن درمورد موضوع دیگری کرد
پدر؟ به آن پسرجوان میگفتند پدر؟ 
پدر…همه پدر صدایش میکردند...پدر همه….پدرسرزمین
آن پسر جوان احتمالا پادشاه بود که پدر خوانده میشد
یاس بازهم متوجه حرفهایشان نبود و محو دختر تازه وارد شده بود؛ دختری که اینگونه به پادشاه بی احترامی کرده بود وانیا بود ؛ دوست صمیمی اش، با همان چهره ای که آخرین بار او را به یاد داشت
غرق در افکارش بود که توسط پادشاه موردخطاب قرار گرفت : فرمانده وستا نظر شما چیه؟
 یاس با گیجی به افراد حاضر در اتاق نگاهی انداخت چه چیزی میتوانست بگوید؟ آن هم زمانی که از صحبت  هایشان حتی کلمه ای را هم نشنیده بود؟هرچند که اگر میشنید هم نمیتوانست نظر خاصی داشته باشد
-اگه ممکنه من بعدا نظرم رو اعلام کنم ، بعد از.....
وانیا میان حرفش پرید : میخواد حالا که تازه حکم فرماندهی سوم رو گرفته سنجیده تر عمل کنه
و پس از گفتن این جمله نیشخندی رو به او زد
یاس نیشخندش را با لبخندی پاسخ گفت : بله همینطوره
و توجهش را به جلسه معطوف کرد شاید بفهمد که چه اتفاقی در حال وقوع است؟
پادشاه به سمت فایدیم برگشت : فرمانده نظر شما چیه؟
فایدیم با جدیت پاسخ داد : از اونجایی که جنگ داخلی سرزمین آشا به مرزهای سرزمین ما کشیده شده و یک دژ از خاک ما به تصرف اونها دراومده نظر من اینه که اول دژ از دست رفته رو پس بگیریم و بعد از بررسی موقعیت،درباره پیشروی یا توقف تصمیم گیری کنیم
صدای ریتم انگشتهایی که روی میز ضرب گرفته بود تمرکز همه را بهم ریخت و باعث شد پادشاه خطاب به عامل این اتفاق بگوید : یوهانا، حرفی برای گفتن داری؟
وانیا به حرف آمد : همون زمان که درگیر جنگ داخلی بودن باید بهشون حمله میکردیم ، قدرتش رو داشتیم
یاس فارغ از تنش و دغدغه دیگران با خود فکر کرد که هرچقدر نام یوهانا برازنده شخصش بود نام وانیا برایش بیش از حد ملوس و مهربان بود و سازگاری چندانی با شخصیت خشک و گستاخ او نداشت
پادشاه در پاسخ به یوهانا گفت : پدر من طرفدار صلح بود و می خواست بعد از سالها جنگ و وحشت مردم در آرامش باشند
یوهاناطعنه زد : چه آرامش دلچسبی
یاس دخالت کرد : علت جنگ داخلیشون چی بوده؟
یوهانا ابرویی بالا انداخت : روز تو هم بخیر فرمانده
به وضوح شمشیر را از رو بسته بود و قصد داشت شاهد حرص خوردن تک تک اعضای جمع حاضر باشد و این موضوع باعث تعجب یاس نبود،حتی اینجا هم ذره ای عوض نشده بود و همان خلق و خوی تند و زبان نیش دار را داشت
پادشاه ، یوهانا را ندید گرفت و خطاب به وستا گفت:مشخص نیست
_علت جنگشون با ما چطور؟
_این هم همینطور
_نباید سعی کنیم بفهمیم علت چیه؟
یوهانا به صندلی تکیه زد:منتظر فرمان شما بودیم
ظاهرا این ماجرا تکراری بود چرا که همه افراد بدون توجه کردن به طعنه های او به بحث ادامه میدادند و این موضوع حتی ذره ای باعث عقب نشینی اش نمیشد
اینبار فایدیم جواب سر راست تری داد:سعی کردیم اما نتیجه ای نگرفتیم
یوهانا با بیخیالی گفت : مگه مهمه؟جنگ جنگه
به پادشاه خیره شد
_و فقط ی احمق درمقابل شمشیر دست دوستی دراز میکنه
توهین آشکارش ظاهرا بدون مخاطب بود اما به وضوح دریافت شد
باز شدن در ، رشته کلام را برید  
خدمتکاری که وارد شده بود اعلام کرد : وزرا خیلی وقته منتظرتونن
_بسیار خب
پادشاه خطاب به جمع اضافه کرد : فعلا باید همینجا به جلسه خاتمه بدیم اما این مورد باید بررسی بشه پس تا برگذاری جلسه بعدی هر فرد در حیطه اختیاراتش به موضوع رسیدگی کنه ؛ فرمانده فایدیم شما هم هرچه زودتر به مرز برید و دژ تصرف شده رو دوباره پس بگیرید
فایدیم سرش راخم کرد:بله سرورم به محض سازماندهی نیروها حرکت میکنیم
افراد از جا بلند شدند و بعد از تعظیم به سمت خروجی حرکت کردند
یاس خوشحال بود از اینکه بالاخره از آن فضای خفقان آور خلاص شده است اما با شنیدن دستور پادشاه لبخندش خشکید
-فرمانده سوم تو بمون
چشمانش را بست و در دل زمزمه کرد"کارت تمومه" و سپس چشمانش را گشود و به سمت پادشاه برگشت
یوهانا که تمایلی به رفتن نداشت، با شنیدن این حرف تصمیم به رفتن گرفت و از جا بلند شد ؛ نگاهش کاملا گویای این مسئله بود که اصلا از این که برنامه اش را برای نشستن خراب کرده اند راضی نیست

پارت :ششم

یاس بعد از اینکه با نگاهش یوهانا را بدرقه کرد نگاهش را به سمت پادشاه چرخاند
صورت کشیده و خطوط چهره اش از او فرد نسبتا جذابی ساخته بود و ته ریشش سعی در مخفی نگه داشتن سن کمش داشت
نگاه با محبت و لبخند محوش استرس یاس را از قرار گرفتن در چنین موقعیتی کمرنگ کرد
ـ دخترعمه….اولین روزت به عنوان فرمانده سوم رو بهت تبریک میگم ؛ تو واقعا لیاقتش رو داری
یاس با نگاهی که برق شادی درونش جای گرفته بود لبخندش را پاسخ گفت : ممنونم پدر
_ ارمایل…
پادشاه دست یاس را در دست گرفت ؛ با این کار سرما از دور یکی از انگشتان یاس به دستش انتقال پیداکرده و در کسری از زمان تمام تنش را دربرگرفت
با کناررفتن دست ارمایل ، یاس یکه خورد ، گامی عقب گذاشت و اگر جلوی خود را نمیگرفت دستش را نیز همراه خود به عقب میکشید
_چطوره؟
_ خون؟
_ درمقابل کابوس هات ازت مراقبت میکنه
منبع سرما ، حلقه ای شفاف بود که مایع قرمز رنگی را درون خود حبس کرده بود
_وستا؟
با صدای ارمایل ، به یک باره از درون حلقه به بیرون کشیده شد و سعی کرد تمرکزش را به سمت ارمایل معطوف کند
_ ممنونم پدر
_ ارمایل...من و تو...فقط ما اینجاییم
کلمات را شمرده شمره بیان میکرد
یاس به چشمان خاکستری ارمایل خیره شد : ارمایل 
آری دراین مکان او وستا بود ؛ فرمانده ی سوم کشوری که نامش را نشنیده بود ؛ زمانی که ثبت نشده و چهره ای که متعلق به او نبود وحال چشمانش نظاره گر زندگی شخص دیگری بود ….. باید وجود و هویتش را بعنوان فرد دیگری قبول میکرد
ارمایل قدم بلندی به سمت وستا برداشت و به آرامی چند ضربه ای به شانه اش زد : من دیگه باید برم، بعد همو میبینیم
با تمام شدن جمله اش قدم برداشته را عقب گذاشت و کوتاه سری تکان داد و رفت
وستا پس از ترک اتاق با چشم دنبال سایا گشت که با چهره ی غمزده ی او که از پنجره به بیرون ساختمان خیره شده بود مواجه شد
_ مردم خوش حال بنظر میرسن
حرف سایا باعث شد وستا بفهمد که او متوجه حضورش شده است
پشت سایا ایستاد و همان منظره را بررسی کرد
_ تموم شد؟
وستا نفس آسوده ای کشید 
_ اره
_میخوام زودتر برگردم خونه
_ منم همینطور
و جلوتر از سایا به سمت در ساختمان حرکت کرد
هنوز چند قدمی بیشتر جلو نرفته بودند که شخصی او را مخاطب قرار داد
وستا با اخم ریزی به سمت صدا برگشت و به فردی نگاه کرد که در چند قدمی او ایستاده بود و با صورتی بی حالت تماشایش میکرد ؛ حال بیشتر به وانیا شباهت داشت
یوهانا فاصله بینشان را پر کرد : داری منو نادیده میگیری؟
-نه فقط متوجه حضورت نشدم
یوهانا جمله بعدی را به زبانی گفت که برای او بیگانه بود و همین اخم محوی روی پیشانی وستا نشاند ؛ احتمال داد که یوهانا به زبان آدیش صحبت کرده اما یاس متوجه نمیشد و سکوتش آنقدر طولانی شد که مطمئن بود یوهانا را ناراحت کرده است
_به زبان نیاد حرف بزن
-من نظامی نیستم ؛ به من دستور نده
-دستور نبود ؛ درخواست بود
-چی شده؟از وقتی ترفیع گرفتی اینقدر مقرراتی شدی که توی قصر همه باید باهات به زبان نیاد صحبت کنن؟
وستا حرف یوهانا را بی جواب گذاشت و به سمت سایا برگشت : ما با هم مشکل داریم؟
_دوستید
 وستا نفسش را با حرص بیرون داد و به سمت یوهانا برگشت : تو چته؟
_تو چته؟
_نکنه منم که دائم دارم بهت گیر میدم؟
_مشکل خودته اگه خوشت نمیاد
سری به تاسف تکان داد : یه وقتایی درکت سخت میشه
یوهانا تنه ای به وستا زد و حین گذشتن از کنار او زمزمه کرد : شاید چون به زبان آدمیزاد صحبت میکنم
کمی طول کشید تا وستا طعنه پنهان در جمله یوهانا را درک کرد و باعث خنده اش شد ؛ به هرحال ترجیح میداد اول با موقعیت و شخصیت یوهانا بیشتر آشنا شود ؛ برای صحبت کردن وقت بود
به سمت کالسکه حرکت کردند
کالسکه ای بنفش که مجلل تر از بقیه بنظر میرسید 
با پیشنهاد وستا قرار بر این شد بعد از خروج از کاخ ، در شهر کمی قدم بزنند
درحال قدم زدن وستا ، شهر و مردم را از نظر میگذراند خواب مهیجی بنظر میرسید
_ پس هدیت رو گرفتی
_چی؟
_ وقتی میومدیم چیزی تو دستت نبود
_ اها اره
و با این حرف گوشه ی لب وستا کمی بالا رفت
_ ارمایل؟تو چی بهش دادی؟
_اره...هیچی
سایا به حرف زدن ادامه نداد ؛ زمانی نگذشته بود که وستا باسرعت به پشت سر برگشت 
حرکات وستا ، باعث تعجب و حس ترس در سایا شد 
معلوم بود وستا نفسش را حبس کرده ، اخم هایش را درهم کشیده و اماده ی مبارزه بود و دستان لرزانش نقضی برای چشمان خشمگینش بشمار میرفت
لحظاتی طول نکشید که وستا با رها کردن نفسش روی زمین نشست
سایا با لحنی که ترسیده بنظر میرسید گفت : داری چیکار میکنی؟
_صبر کن، دیگه نمیتونم راه برم
در لحظه ای حسی تمام وجودش را در برگرفته بود ؛ حسی که باعث بند امدن نفسش شده بود ؛ حسی بی نام که برای داشتن درکی از آن او را ترس مینامیدند اما شاید جنس واقعی او تضاد بود و وجود یاس ، بیش از هر انسان دیگری با چنین تضادهایی رو به رو میشد 
وستا به دلیل استرسی که از سر گذرانده بود بدنش کرخت و بی حس بود
سایا به اطراف نگاهی انداخت : زشته ممکنه کسی ببینه
_مهم نیست
سایا دست بردار نبود ؛ دستش را زیر بازوی او برد و تلاش کرد از جا بلندش کند و وستا که چاره دیگری ندید با او همکاری کرد
مسیر برگشت از مسیر رفته کوتاه تر بنظر میرسید، شاید هوای خوب و آرامش خاطر فعلی باعث شده بود وستا گذر زمان را احساس نکند 
با رسیدن به خانه ، وستا کنار حوض آب نشست و دستش را درون آب فرو برد
پس از گذشت دقایقی صدا زد : سایا،بیا اینجا
_کار دارم، امروز نذاشتی هیچ کاری انجام بدم
_خونه به این بزرگی هیچکی جز من و تو نداره؟
_تو این خونه هیچکس جز من بی کس و کار نیست ؛ ولی نمیفهمم تو چرا الان اینجایی و مزاحم من
_من هیچی یادم نیست
او به کمک نیاز داشت پس لااقل یک نفر باید از وضعیت او با خبر میشد
_چی ؟
_ همه چیز برام عجیبه، خودم ، موقعیتم ، تو ، اینجا....
سایا با پاهای سست شده لبه ی حوض نشست
_واقعا هیچی یادت نیست؟
_یادمه اما نه زندگی اینجا رو ، نه وستا رو…..انگار یکی دیگم ، تو دنیای دیگه و زمان دیگه ای زندگی کردم
_بازم خواب دیدی؟
_من قبلا در این مورد حرف زدم
جمله اش تاکیدی بنظر میرسید
سایا به نشانه ی تایید سری تکان داد
_چی میدیدم؟
و اما خودش بهتر از هرکسی میدانست با چه چیزی رو به روست
_ نمیدونم ، هیچوقت درموردشون نگفتی ؛ فقط درمورد احساسات بعداز خواب هات میگفتی
پس تفاوتی بین اخلاق یاس و وستا وجود داشت؟یا شاید سایا نیز در این موضوع برایش غریبه بود؟
بعد از سکوتی طولانی ، سایا دوباره سر حرف را باز کرد
_ چرا اینقدر خونسردی؟حالا باید چیکارکنیم؟
_صبر….راستی بقیه کجان؟
_جشن ققنوس ، همه رفتن پیش خانواده و....همه رفتن
_  پس خانواده من...
_مادرتون کار داره
به سوال درمورد خانواده که رسید ؛ لحن سایا رسمی شده بود
_بقیه....
_شما با مادرتون زندگی میکنید
سایا فرصت تمام کردن جمله را به وستا نمیداد
_پدرم چی؟
_نمیدونم ....هیچکس نمیدونه... هیچکس حق نداره بدونه
وستا قصد داشت سوال های بیش تری بپرسید اما چهره ی غمزده و بی حوصله ی سایا ، اورا منصرف کرد و با تیر کشیدن معده اش به یاد آورد که مدت زیادی است که چیزی نخورده ؛ ناحیه درد را با دو انگشت فشار داد و از بین دندان های قفل شده اش خطاب به سایا گفت : سوراخ شد
-بله؟
-چیزی برای خوردن پیدا نمیشه؟
سایا دستپاچه گفت : چرا،چرا حاضر میکنم
وستا بی رمق، لبه ی حوض دراز کشید و زمزمه کرد : من دارم چیکار میکنم؟اگه همه این ها خوابه پس چرا تموم نمیشه؟
آدم هایی که شناخته بود ؛ نام هایی که شنیده بود و چیزهایی که دیده بود تا چه حد منطقی بودند؟
خاطره ای پیش چشمش پررنگ شد
"در باز شد و شخصی که در چهارچوب در ظاهر شده بود با وقار خاصی حرکت کرد ؛  به آرامی روی تخت نشست و نگاهش را به یاس دوخت"
یاس از روی صندلی بلند شد و بسته های قرص را روی تخت ریخت
شخص نگاهی سرسری به نام قرص ها انداخت و گفت : خوبه جدیدن
به جعبه روی میز که حاوی بسته های خالی قرص بود اشاره کرد و با خنده ادامه داد : میبینم که برای کلکسیونت چیزای جدید خریدی
یاس بی حوصله و کلافه سری تکان داد : قرار بود از این به بعد مثل آدم به حرفهام گوش بدی
شخص لبخندش را خورد ؛  حالتی جدی به خود گرفت و حین بررسی قرص ها شروع به حرف زدن کرد : اینجا کوهی از داروهای آرامبخش و خواب آور و اعصاب رو داریم ؛ اصلا چیزی مونده که توی این چهار سال امتحانش نکرده باشی؟؟
یاس کارد تیزی را از زیر تختش بیرون کشید : اگه باز هم کابوسهام تکرار بشه همون لحظه خودم رو خلاص میکنم ؛ دیگه نمیخوام ادامه بدم
لحن خاصش نشان از اعصاب متشنج و روحیه شکننده اش داشت
-چرت نگو خب؟
_اینطوری نگاهم نکن من نذاشتمش اینجا
_اعتقادشون به استفاده از کارد و چاقو برای دفع کابوسهات قبل از هرچیزی احتمالا تورو به کشتن میده
صدای یاس بخاطر وجود بغضی که سعی در فروخوردنش داشت لرزید : خستم ، وانیا من خستم میفهمی؟چهار سال گذشته و هنوز...
حرفش را نصفه رها کرد ؛ شاید بخاطر لرزش صدایش از بغض بود و یا بخاطر اینکه کلمه مناسبی برای پایان بخشیدن به جمله اش پیدا نمیکرد ؛ درهرحال ، ظاهرا دردی که می کشید غیرقابل توصیف بود
علیرغم تلاش برای پس زدن بغضش ، قطره اشکی روی گونه اش لغزید : از وقتی بچه بودم تا الان حسرت یه خواب راحت روی دلم مونده
تلخندی زد ؛ چشمان خیسش عمق درماندگی اش را منعکس میکرد
وانیا چشمانش را در حدقه چرخاند تا مانع شکستن سد اشکهایش شود ؛ گرچه گذشته اش از او فردی خودخواه و بیرحم ساخته بود اما نمیتوانست نسبت به اشک ها و درماندگی قدیمی ترین دوستش بی تفاوت باشد ؛ کسانی که در سخت ترین لحظات زندگی در کنار یکدیگر از ته دل خندیده بودند
این درست بود که در سال های اخیر بخاطر صدمه ای که به احساس یکدیگر زده بودند از هم فاصله گرفته بودند و دلخوری میانشان بود اما این هم درست بود که یاس یکی از نزدیک ترین افراد به او بود
تلاش کرد ظاهرش را حفظ کند چون چیزی که یاس اکنون به آن نیاز داشت کسی نبود که همراهش اشک بریزد بلکه کسی بود که تکیه گاهش باشد
_توی این چهارسال کابوس هام به قدری وخیم شده که دیگه نمیتونم ادامه بدم ؛ واقعا نمیتونم....
برای درک یاس باید جهنم را با چشمان او دید
وستا سرش را به طرفین تکان داد تا فکرهایش رهایش کنند
با چشم خورشید را دنبال کرد ؛ عصر شده بود
نگاهش را تا لباسش پایین کشید ؛ اگرچه سایا با احترام خاصی با آن برخورد کرده بود اما یاس با خاکی کردن آن حسابی از خجالتش درآمده و نیاز به تعویض داشت
وارد اتاق شد تا لباس دیگری برای پوشیدن بردارد
بعد از بازکردن کمد و بهم ریختن وسایل درون آن مکث طولانی کرد ، کدام هارا باید باهم میپوشید؟
تصمیم گرفت ابتدا پوتین هایش را از پا خارج کند پوتین را از پایش بیرون کشید و قصد داشت آن را به سمتی پرت کند که چیزی توجهش را جلب کرد ؛ تمام کفی کفش پر از سوراخ های ریز بود که او هنگام راه رفتن متوجهشان نشده بود
مانند کودکان با خودش صحبت کرد : اینا دیگه چیه؟
شانه ای بالا انداخت و این بار بدون مکث پوتینها را به گوشه اتاق انداخت
لباس هایش را درآورد تا با لباس های جدید جایگزین کند ؛ پس از دقایقی طولانی نتیجه تلاشش شد جوراب سفید پارچه ای که تا وسط ساق پایش میرسید و با بستن بند بالایش به پایش چفت کرد و لباس نخی ساده بادمجانی که تا بالای جوراب میرسید و یقه ی لباسش دارای چاکی بود که با دو دکمه ی سنگی  بسته میشد
 وستا قصد بستن آن را داشت که با دیدن انگشتر ، دور انگشت اشاره ی دست چپش ، حرف ارمایل را راجب اینکه نباید بگذارد کسی متوجه شود حلقه در اختیار وستا قرار دارد را بیاد آورد 
یکی از بندهای چرمی داخل کمد را برداشت ؛ از درون حلقه رد کرد ؛ به گردن انداخت و آن را به زیر لباسش فرستاد
در محوطه می گشت و بدون مکث و متوالی نام سایا را فریاد میکشید ؛ همین آلودگی صوتی سایا را ناچار کرده بود برای رفع مشکل دنبال منبع صدا بگردد اما به محض دیدن وستا سری به تاسف تکان داد
_هنوز هوا سرده چرا فقط با این لباس نازک میگردی؟
غر غرهای سایا را ، صدای غرشی گوش خراش ساکت کرد و وستا نیز شروع به دویدن کرد
سایا هم به دنبالش میدوید و صدایش میزد : وستا ، داری چیکار میکنی؟
_فرار
احتمال میداد که بالاخره پیدایشان شده است
_ولی داری به سمت صدا فرار میکنی
زمانی این جمله را هضم کرد که دیگر دیر شده بود و مقابلش موجودی عظیم الجثه قرار داشت که در فیلمهای تخیلی ققنوس نامیده میشد ؛ در ذهنش خطاب به خود نالید"یعنی این پرنده ی غول پیکر اینجا حیوون خونگیه؟"
به بازوی سایا چنگ زد : تورو خدا زهری ، مرگ موشی، قرص برنجی چیزی نداری؟
-چی؟
مرگ آخرین امیدش برای خلاص شدن از این شرایط به اصطلاح خواب بود ؛ دیگر حوصله ی هضم چنین مسائل دور از عقل را نداشت
 با شنیدن صدایی که سعی در آرام کردن پرنده داشت کمی نگاهش را چرخاند و فرمانده فایدیم را در کنار ققنوس دید
سایا که جوابی نگرفته بود دوباره پرسید : چی گفتی؟
وستا بهت زده به فرمانده فایدیم خیره بود اما در همان حال نام قدیمی تک تک چیزهایی را که نام برده بود به خاطر آورد و کوتاه گفت : سم
فایدیم مشغول نوازش پرنده بود
وستا با خود گفت"با این که خیلی خشگلی و ازت خوشم میاد ولی اگه بخوردت نجاتت نمیدم"
فایدیم نگاه پرخشمش را به سمت او برگرداند و وستا مانند کودکانی که کار خطایی انجام داده اند خود را پشت سایا پنهان کرد
فایدیم با لحنی عصبی و اخم هایی درهم گفت : چه خبره؟
اشاره اش به قیافه ی بهت زده و عجیب وستا بود 
نگاه وستا به دنبال کمک به سایا دوخته شد که باعث شد سایا به حرف بیاید : خانوم ما...
مکثی کرد شاید برای این که بتواند دروغی درخور تحویلش دهد ادامه داد : بدرقه ی شما اومدیم
با پایان یافتن جمله اش با آرنج ضربه ای به وستا زد و هردو نیشخند احمقانه ای را مهمان لبهایشان کردند
فایدیم کمی اخم هایش را باز کرد اما از خشونت لحنش کم نشد : هوا هنوزم سرده و تو با همچین لباسی بیرونی
سری به تاسف تکان داد و قصد داشت از کنارشان عبور کند که وستا پرسید : فرمانده شما اینجا چیکار میکنید؟
فایدیم نیم نگاهی به چهره اش انداخت و پوزخند زد : توقع داری توی خونه خودم چیکار کنم؟
وستا که فهمیده بود حرف بیجایی زده لبخند زورکی تحویل فایدیم داد : خوش اومدی
وقتی فایدیم از کنارش عبور کرد توانست نفس راحتی بکشد اما مغزش تازه توانایی تجزیه و تحلیلش را باز یافته و معنای حرف فایدیم را دریافته بود : اون گفت خونه خودش؟
سایا سری تکان داد: اره
_ولی تو گفتی غیر از خدمه فقط من و مادرم اینجا زندگی میکنیم
_اره
_پس اون اینجا چیکاره است؟
_مادرته
گمان کرد اشتباه شنیده و پرسید : کی؟
_مادرتون هستن
دیگر واقعا مطمئن نبود چه واکنشی درست است : تو گفتی سم داری؟
_احساس میکنم باید گزارش تمام اتفاقات امروزت رو به مادرتون بدم
به بازوی سایا چنگ زد : نه تو اینکارو نمیکنی ؛ اون منو میکشه
وقتی بخاطر نازک بودن لباسش اینگونه رفتار کرده بود با شنیدن اتفاقات امروز قرار بود چه کند؟
_برای کسی که چیزی یادش نمیاد حافظه خوبی داری
_داری اذیت میکنی؟
_چرا باید اینکارو بکنم؟
_من از کجا بدونم؟
سایا سرش را چرخاند : اصلا من میرم
_خب برو
_باشه، با ققنوس بهت خوش بگذره
وستا نگاهش را سمت ققنوس بی اعصاب  چرخاند ؛ لبخند مسخره ای زد و درحالی که دستهایش را به نشانه ایست جلو گرفته بود گفت : آروم باش خروس ،آروم باش 
قدمی به عقب برداشت و بلافاصله قبل ازینکه سایا آنقدر دور شود که نشود به او رسید با دویدن خود را به او رساند
تصورش از مادر ، مادری ساده و مهربان بود که در چنین وضعیتی به راحتی بتوان فریبش داد نه فایدیم که از بخت بد فرمانده ترسناکی بود
اصلا او با خود چه فکری کرده بود؟
خانواده ی دختری که در چنین سن کمی توانسته بود فرمانده ی سوم سرزمینی که نمیدانست چقدر وسعت دارد بشود ؛ قرار بود چگونه باشند؟

  • 1 ماه بعد...

پارت : هفتم

سایا علیرغم میل وستا ؛ او را به داخل یکی از اتاق هایی که روی گودال آب ساخته شده بود هل داد 
معماری اتاق ها یکسان بود اما چیدمانش تضاد شخصیتی وستا و فایدیم را به رخ میکشید
اتاق گچ کاری شده سفید ، شامل کف پوش چوبی، تخت تور کشی شده ، مبلمان ، میز کار و کتابخانه بود
 وستا خود را روی مبل رها کرد
به یوهانا فکر میکرد ؛  چطور میشود در جایی که همه چیز بیگانه است فرد آشنایی ببیند؟
فایدیم از پشت صفحه چوبی خارج و رو به روی وستا روی مبل نشست
_فکر میکردم برای جشن تو کاخ میمونیض
لبخند محو فایدیم ، قلب پرتلاطم وستا را کمی آرام ساخت
_نه….سایا تنهاست
فایدیم لحظاتی را در سکوت به وستا خیره ماند
_ هنوز وقت دارم ؛ بزن بریم
_کجا؟
_ آماده شو بدو

*****
با ورود به اتاق با نگاه خیره ی آن دو رو به رو شد
_ چه خبره؟
وستا با ذوق گفت : داریم میریم جشن
شب خیلی خوبی بود ، انگار در این دنیا عشق ، خریت تلقی نمیشد 
_برای مادر بودن زیادی جوونی
فایدیم تک خنده ای کرد
_ ناراحتی؟
_ نه ، انگار دارم کنار نامزدم راه میرم
به استایل فایدیم اشاره داشت
_ کاری نکن به جرم تیکه انداختن به فرماندهت تنبیهت کنم
_فقط خواستم بگم خیلی جذابی
فایدیم ابروانش را بالا فرستاد
_ اخرشب به سمت مرز حرکت میکنم
_ نقشه ای داری؟
_ فرمانده مسئول جون تک تک سربازانشه ، باید اون هارو سالم به خونه برگردونه پس باید تا آخرین لحظه اسرار جنگ رو مخفی نگه داره
مکث کرد : وستا اینو همیشه یادته بمونه 
لحنش ترس را القا میکرد
وستا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد
_ فکر میکنی وضع اونقدر وخیم بشه که نیاز به دخالت نیروهای ماهم بشه؟
 _ ما حتی نمیدونیم با کی طرفیم…
با نزدیک شدن سایا ، حرفش را قطع و صحبت درمورد جشن را شروع کرد
یاس دراین مدت متوجه شده بود که روز ققنوس یکی از روزهای مهم کشور اران ، به روز عشق سرزمین آتش معروف است منتها این روز فقط مخصوص عشاق نبود بلکه محبت خانواده نیز شامل این موضوع میشد
یوهانا نیز دختر مقام اول وزارت ، وزیر برسام است ؛ خودش درحال حاضر مقامی در دربار نداشت اما همه میدانستند قرار است جانشین پدرش ، مشاور فرمانروا باشد و پدرش تنها مزیتی نبود که از آن بهره بره مند بود،  بلکه دوستی نزدیک او به پادشاه و وستای درحال صعود دیگران را مجبور میساخت دربرابر گستاخی اش تحمل به خرج دهند اما نمیشد زیرکی او را نادیده گرفت
برخلاف اینکه به وستا نیز چنگ و دندان نشان میداد اما اینطور که از سایا شنیده بود وستا تنها دوست یوهانا محسوب میشد ؛ چگونه؟ همانطور که وانیا صمیمی ترین دوست یاس تلقی میشد
مدتی بعد از آن که در تاریکی شب فایدیم خانه را ترک کرده بود وستا مشغول پوشاندن سطح شیشه ای اتاقش شد
آب در این ساعت از شب اصلا زیبا بنظر نمیرسید
کدام دیووانه ای در این اتاق ناامن میخوابد؟
خداروشکر لااقل برای قسمت شیشه ای پرده نصب شده بود
از خیر پرده ی سقف گذشت و تشکش را کشان کشان به زیر نور ماه کشید 
امیدی به اینکه خوابش ببرد نداشت اما اگر میخوابید شایدصبح فردا در اتاق خودش چشم میگشود و بخاطر این خواب طولانی از دانشگاه رفتن شانه خالی میکرد
چنین ایده ی مسخره ای را از کدام استدلال غیر عقلی بدست اورده بود؟ هیچکدام ، فقط حسی بنام امید دراین ماجرا دخیل بود
 سکوت و آرامش و صدای ضعیف جیرجیرک ها که منبعش درختان انبوه حیاط خانه بود یاس را به گذشته برد ….گذشته یا آینده؟جایی که پیش از این در آن سکونت داشت
به مغازه ی ترشی فروشی رسیدند ؛ بوی خوشمزه اش طبق معمول باعث توقف آنها شد ؛ از پشت شیشه به آلوچه ها زل زدند یاس طبق معمول طاقتش را دربرابرشان از دست داد و وارد مغازه شد 
لبخند ذوق زده ای روی لبان آرا نقش بست
حال که این سال اخری ، مدرسشان از وانیا جدا شده بود آن دونیز هر از گاهی بعد از مدرسه خسته و کوفته خودشان را به خانه ی او میرساندند و در راه هر زمان که به مغازه ی ترشی فروشی میرسیدند حسابی از خجالت خود درمی امدند
زمانی که به زیرزمین ترسناک و قدیمی موردعلاقه ی خانه ی آرا رسیدند هوا تاریک شده بود و آن دونیز حین درآوردن لباساشان از لذت خوابیدن در چنین شرایطی صحبت میکردند
آرا بخاری را زیاد کرد
یاس چراغ ها را خاموش کرد
باهم پریدند روی تخت و لحاف را روی خودشان کشیدند 
ذوق زده بودند
خستگی زیاد ، مکانی تاریک و گرم و نرم ، وسط سرمای زمستان باعث شده بود یاس از یاد ببرد که نمیتواند همانند دیگران از ارامش خواب بهره ای ببرد
 خواب راحت ، جزو ارزوهای یاس بود چیزی که هیچوقت نداشت و به این امید هربار خود را بدست تلخی کابوس هایش میسپرد
به دنبال دست آرا گشت و آن را درمیان دستان خود نگه داشت
همزمان با نفس های آرا نفس هایش نظم یافت و به خواب رفت 
چشم هایش را گشود
 خانه بیش از حد معمول تاریک بنظر میرسید
 در زیر زمین باز بود 
به تخت دست کشید 
آرا نبود
سکوت ، آن مکان را احاطه کرده بود 
_ آرا؟….  کجایی؟ 
ازجایش برخواست و با احتیاط کف پاهایش را برروی زمین قرار داد و به سمت در حرکت کرد
 نور مهتابی که به داخل زیرزمین افتاده بود توجهش را به خود جلب کرد
 نگاهش را به سمت آسمان سوق داد ؛ این نشانه ی خوبی نبود هیچ نوری جز نور ماه وجود نداشت بنظر میرسید برق کل منطقه رفته است 
 حال ، ماه ،  درخشان تر بنظر میرسید
با گام هایی لرزان پله ها را به سمت بالا سپری کرد و وارد حیاط شد
به سمت پله های طبقه ی بالاحرکت کرد ؛ احتمال میداد آرا بخاطر نبودن برق به پیش خانواده اش در طبقه ی بالا رفته است
به نزدیکی در که رسید متوجه ی صدای خورد شدن ظرف ها شد
در باز بود
داخل خانه به هیچ وجهه قابل دید نبود
_ آرا؟ خاله؟ 
بعد از حرف زدن یاس ، صدای شکسته شدن ظرف ها قطع شد
صدای گام های فردی و کشیدن شدن جسمی همانند صندلی به گوش میرسید
سکوت چند لحظه ای حکم فرما شد
با کوبیده و خورد شدن جسمی روی دیوار نزدیکش ، به سرعت از در فاصله گرفت
خودش را به زیرزمین رساند
میدانست بی فایده است اما با درماندگی بازهم آرا را صدا زد
با شنیدن صدای قچ قچ بازشدن شیر حمام و صدای جاری شدن آب دستها و پاهایش کرخت شد
حمام زیرزمین هنوز دارای لوله کشی قدیمی بود
_ آرا تویی؟  آرا…. 
چیزی به زجه زدنش نمانده بود
نزدیک شدن چیزی از پشت سرش را حس میکرد
چیزی عاری از جسم
مخالف بودن انرژی وجودشان کاملا مشهود بود
لبانش را به گوش یاس نزدیک کرد
باصدای آرامی که لذت و لوندی ترسناکی درون آن حس میشد زمزمه کرد : من اینجام… 
بدنش لرزید
چشمانش گشوده شد 
فضای خانه همانند زمانی بود که بار اول چشمانش را باز کرده بود ؛ حتی نوع خوابیدنش ، هنوز هیچ صدایی شنیده نمیشد جز شرشر آب داخل حمام بااین تفاوت که در بسته  و آرا کنارش خوابیده بود
 سعی کرد به خودش دلداری بدهد و در برابر ترسش مقاومت کند پس اولین چیزی که به ذهنش برای حواس پرتی خطور کرد را عملی و به گوشی اش چنگ انداخت تا سریعا اینترنت آن را وصل کند او نباید تسلیم میشد ، نباید....
چشمانش به خط آنتن گوشی افتاد 
آنتن… آنتن نبود ؛ آن هم درمکانی که تا به حال پرش آنتن نداشته است
اولین استدلالی که ذهنش انجام داد باعث شد دستش شروع به لرزیدن کند و نگاهش از صفحه ی گوشی به محیط خانه که تمامی آن همانند خوابش بود کشیده شود 
دیگر حتی نمیتوانست  لحظه ای تحمل کند و بخاطر عجله ای که برای رسیدن به کلید چراغ ها داشت عملا از تخت پرت شد 
اولین اتفاقی که در چنین شرایطی رخ میداد قطع شدن ارتباط فرد با دنیای پیرامون خود بود که پریدن انتن و قطع شدن تلفن با قفل شدن در بارزترین آنها محسوب میشد
 این فکر همانند برق از ذهنش گذشته و او را بیش تر ازقبل وحشت زده کرده بود
خودش را به کلید رساند و لامپ هارا روشن کرد
با وصل شدن برق توانست نفس حبس شده اش را به بیرون از ریه هاش بفرستد
همزمان با روشن شدن خانه ، صدای آب قطع و صدای تلویزیون نیز از طبقه ی بالا وصل شد ؛ واضح بود که هنوز به اخرشب نرسیده اند چون صدای خانواده ی آرا به گوش میرسید 
بخاطر شدت برخورد یاس به زمین و میز و پرت شدن ناگهانی اش از تخت آرا از خواب پریده بود
_ یاس؟ یاس چی شده؟ 
یاس نگاه بی رمقش را به او دوخت 
یاس: بازم…. 
 وستا خود را از خاطرات یاس بیرون کشید
از کودکی با این ماجرا درگیر بود اما با افزایش سنش بر شدت آنها هم افزوده شد و به جایی رسید که در هجد سالگی اش نزدیک بود به دست آنها کشته شود و اگر آرا متوجه خس خس نفسهایش که از احساس خفگی در خواب نشأت میگرفت نمیشد احتمالا اکنون زنده نبود
نه...حرفش درست نبود ؛ اصلا معلوم نبود چرا تا به حال ازاین مهلکه جان سالم به در برده است
توضیحی برای هیچ کدام از چراهایش نداشت
چرا چنین سرنوشتی برایش رقم خورده؟
این دیگر چه سرنوشتی بود؟چه کرده بود که لایق تحمل این دردها بود؟
در نهایت اسم چیزهایی را که می دانست واقعی هستند کابوس گذاشت ؛ تنها به این دلیل که رنگ پریده و چشم های قرمز و حال نزارش را توجیح و برای دیگران قابل درک کند و مانع از کنجکاوی بیشتر آنها نشود البته که گاهی موفق نمیشد و نتیجه اش واکنشی بود که وانیا نشان داد : فکر کردی زندگی فیلم ترسناکه و تو هم بازیگرش؟
حرف هایی را میزد که یاس خودش میدانست و اگر تا حد تلاش برای از بین بردنش پیشروی نمیکردند صد البته که او هم باور نمیکرد ؛ نیازی نداشت باور کند
نتیجه این باور ، قدم به قدم نزدیکتر شدن به جنون بود
فکر کردن و خستگی ذهنی آن روز پردردسر کم کم خواب را به چشم های خسته اش مهمان کرد

*****
با حس بودن کسی درکنارش به سرعت سرجایش نشست و با اخم به فرد نگاه کرد
_ به هوران....
سایا درحالی ک با ترس قدمی به عقب برمیداشت این حرف را زده بود
وستا به ظرف آب درون دست سایا اشاره کرد: این چیه؟
_ظرف آب
_ اونو که دارم میبینم فقط نمیدونم برای چی با آب بالاسر من وایستادی؟
_ اوردم که اگه احتمالا بازم تو خواب گیر کردی کمکت کنم . دیرت شده فرمانده
_ گیر میکنم؟
_ اوهوم
قبل از اینکه وستا بتواند سوال دیگری بپرسد سایا آب سطل را روی سرش خالی کرد و از اتاق خارج شد
وستا به دنبال سایا به بیرون دوید و اورا متوقف کرد
_باید باهام بیای
سایا نگاه عمیقش را به وستا دوخت
_ اینجوری لو میری ، چه نیازی داری به خدمتکار شخصی توی مقر نظامی؟
_ منطقیه
_ کاخ ، مقر نظامی شکاری...بقیش با خودت

 

هواران : خدای آتش

                    فصل دوم : داستانی دیگر

پارت: هشتم
وستا دست هایش را به نرده های اخرین ردیف پله ها گرفته و نظارگر تمرین سربازان با لباس فرم سبزلجنی تیره بود
مقر شکاری ، محوطه ای نرده کشی شده درون محوطه کاخ بود با ساختمانی اداری ، خابگاه ها و سالن های تمرین  و آموزش که به رنگ هایی با تم قهوه ای و محوطه ای برای  سربازان  که دارای امکانات آموزشی_نظامی بود 
برای رسیدن به ساختمان اصلی دو راه پله ی نیم دایره ای وجود داشت و بعد از آن یک محوطه ی دیگر که تا ورودی ساختمان چندین متر فاصله داشت که وستا به نرده های آنجا تکیه داده بود
تمرین سربازان اورا گیج و عقل از سرش پرانده بود
_ جوری به زمین تمرین خیره شدین انگار که یک فاجعه جلوتون داره اتفاق میفته
با برگرداندن نگاه بهت زده اش به سمت فردی که اورا مخاطب قرار داده بود برگشت همان پسری بودکه درجلسه کنارش نشسته بود و  با توجه به لباس فرم شخص که همان لباس فرم قهوه ای بود با کمربند سبزلجنی تیره متوجه شد یکی از افسران در کنارش ایستاده البته که درجه اش را نمیدانست
وستا با اخم به پسر جوان خیره شد اما انگار در دنیای دیگری بود
_فرمانده؟
_ اینجا جایی وجود داره که بشه یک سری اطلاعات ازش بدست اورد؟
_ بله ، کتاب های نظامی…
وستا بی هوا شروع به دویدن کرد 
_راه رو نشونم بده
درحال دویدن ، چیزهایی که تا چند لحظه ی پیش مشاهده میکرد ؛ همانند فیلمی از جلوی چشمانش میگذشت
در چندین ردیف افرادی با یونیفرم های مختلف ایستاده بودند و برای تمرین سربازان موانعی را ایجاد و سربازهایی که باید از این موانع طبیعی عبور میکردند
در لحظه ای زمین صاف خاکی تبدیل به تپه یا دیواری محکم میشد ، آب به اشکالی چون شلاق و تیغه های تیز در می آمد و آتش از هر سمت به طرف سربازان شلیک میشد ، باد افراد را به سمت دیگری پرتاب میکرد و آتشی که آنها برای حمله استفاده میکردند را به سمت خودشان باز میگرداند
با نزدیک شدن به قسمت محل نگهداری کتاب ، فردی که بنظر محافظ آنجا بود با دیدن وستا ایستاد و احترام نظامی گذاشت و افسری که راه را نشان میداد ایستاد و به در اشاره کرد
_فرمانده بفر….
قبل از اینکه حرفش تمام شود وستا در را باز، خود را به داخل پرتاب کرد و در را روی افسر بست
بیچاره افسر که هاج و واج پشت در بسته خشکش زده بود
وستا با عجله چندین کتابی که نوشته ی روی جلدشان به سوالات ذهنی اش نزدیک تر بود بیرون کشید 

*****
با قرار گرفتن ظرفی رو به رویش چشمان حیرانش را از کتاب ها به فردی که کنارش ایستاده بود سوق داد
_ فکر کردم شاید به اینا نیاز داشته باشین
چیزی شبیه به کلوچه و نوشیدنی بود
_ممنونم
 صدای وستا به سختی در می آمد همانند بیماری که نایی برای حرف زدن ندارد
سرباز متوجه حال نزار او شده بود پس به سرعت اتاق را ترک کرد
وقتی دوباره به کتاب ها نگاه کرد تازه متوجه شد که این خط را نمیشناسد ، چگونه این مدت کتاب ها را خوانده بود؟
او واقعا وستا بود... نه یاس ، کسی که این خط ناشناخته را قبلا آموخته بود
به پشتی صندلی اش تکیه داد، دیده هایش در میدان تمرین شکاری از مقابل چشمانش کنارنمیرفت
افرادی که موانع طبیعی را ایجاد میکردند و به نوعی حریف تمرینی یا استاد نامیده میشدند ، افرادی با یونیفرم های مختلف که وجه متمایز آنها تنها لباس هایشان نبود  بلکه چهره های متفاوت خبر از نژادهای مختلف میداد
مردی درشت هیکل و ورزیده ، کچل، پوستی سبزه، شلواری گشاد نارنجی و لباس جلو بسته ی آستین حلقه ای به رنگ زرد کم حال بود : مردی از سرزمین آشا که به سرزمین خاک معروف است 
تم رنگ های نظامی این سرزمین شامل طلائی، زرد، نارنجی، سبز روشن، خاکی و…..، سرزمین آشا دارای مردان قوی و درشت هیکل است
دختری با دامن کوتاه ، لباسی که درون دامن زده شده و کتی که روی آن پوشیده و موهای کم پشتش را روی شانه هایش رها کرده بود : فردی از سرزمین  آبان معروف به سرزمین آب
تم رنگ های نظامی این سرزمین شامل رنگ مشکی، سرمه ای، آبی تیره، آبی نفتی و...است
پسری با لباسی بلند اسطوخودوسی - یاسی ، که دو طرف لباس را با شالی روی هم قرار داده و روپوشی مجلل پوشیده بود، موهای کنار شقیقه اش را بالا بسته و بقیه آنها را در پشت سر رها کرده بود و باد را در رقص همراهی میکرد : فردی از سرزمین وایو که به سرزمین باد معروف و تم رنگ های نظامی آن شامل سفید، آبی آسمانی، یاسی و...است
آخرین فرد با همان لباس فرم شبیه لباس وستا بود : فردی از سرزمین اران معروف به سرزمین آتش که پایتخت ییلاقی آن شهر آتور است
وستا در مورد این سرزمین بیش ترین مطالعه را انجام داده بود
سربازان دارای شلوار و لباس ساده ی سبز لجنی تیره و نظامیون درجه دار همه همان لباس فرم قهوه ای شبیه لباس وستا را استفاده میکردند منتها با کمربندها و زنجیرهای متفاوت که منسب و درجه ی آنهارا مشخص میکرد
سربازهای عادی : لباس سبز لجنی تیره با کمربندهمان رنگ
سرباز های ارشد شامل درجه دارها  یا افسرها
درجه ی اول : لباس قهوه ای با کمربند سبز لجنی تیره و زنجیر نقره ای 
از درجه ی پایین به بالا، سه زنجیر….دو زنجیر...یک زنجیر
هرچه تعداد زنجیرها کم تر، از ظرافت آنها کاسته میشد
فرمانده ها که شامل سه رتبه هستند
از درجه ی پایین به بالا
فرماندهی سوم : لباس قهوه ای با کمربند قهوه ای که دارای سه درجه زنجیر نقره ای هستند
فرمانده ی دوم : لباس قهوه ای با کمربند نقره ای دارای سه درجه زنجیر نقره ای هستند که این زنجیرها نسبت به لیاقت آنها کم و زیاد میشود
فرمانده ی اول : لباس قهوه ای با کمربند مشکی که دارای یک درجه زنجیر مشکی است
در سرزمین اران برای فرمانده ی اول فقط یک رده زنجیر وجود دارد به این معنا که فقط یک نفر میتواند چنین مقام نظامی را داشته باشد
سیاستمداران : پیراهن و شلواری نقره ای با کت بسیار بلند نقره ای که رده ی آنها از رنگ و تعداد خطوط روی آستین کت و پیراهن فهمیده میشد
از درجه پایین به بالا : سربی، زغالی، فیلی ، شنی ، مشکی ، قرمز و هر فرد برحسب مقامش یک تا سه خط از یکی از این رنگ ها را روی آستین خود دارد
خطوط کم تر نشان دهنده مقام بالاتر فرد بود و تنها فردی که در رده ی قرمز قرار داشت پادشاه سرزمین اران است
بعضی از افراد نظامی دارای رتبه ی سیاسی هم بودند و وستا نیز بعنوان یکی از این افراد در رده ی چهارم قرار داشت 
همه ی افراد، درلباس های فرم خود شنلی داشته که میتوانستند به انتخاب خود بپوشند یا نپوشند
وستا با دیدن میدان تمرین مقرشکاری دقیقا چیزی را مشاهده کرده بود که به هیچ وجه به آن فکر هم نکرده بود چه برسد به این که احتمال وجود چنین اتفاقاتی را بدهد وهیچ نمیفهمید رابطه ی چهار عنصر با کابوس هایش درچیست؟ خیلی بی ربط به نظر میرسیدند
دیگر از فکر کردن خسته بود دلش جای گرم و نرمی میخواست تا چند ساعتی به مغز و بدنی که روی صندلی خشک شده بود استراحت دهد
با خارج شدن از اتاق متوجه تاریکی هوا شد، با تعجب به سمت محافظ کتابخانه برگشت
_ شما نور اتاق رو روشن کردین؟
_ فرمانده شما تو اتاق به اون تاریکی چطوری کتاب میخوندید؟
وستا حتی متوجه نشده بود که چه موقع درتاریکی اتاق فرورفته؟ احتمالا درآن مدت او درافکار خود غرق بود
_ احتمالا داشتم فکر میکردم
شانس آورده بود که در آن حالت از افکارش بیرون کشیده نشده بود 
با گذشتن خاطره ای مشابه از ذهنش سری تکان داد که معنی اش چندان قابل فهم نبود، سری به تاسف برای خود؟یا ممنون گذارشانس خوبش بود؟
بازهم به درون خاطراتش بلعیده شد
پایین تخت نشسته و بی هدف به دیوار رو به رویش خیره شده بود، به سرنوشتی می اندیشید که دیگران او را شوم مینامیدند
اتفاقات را کنارهم قرار داده و به نتیجه گیری اش مطمئن شده بود
بعد از آن شب افکارش به باور بدل شده بود یعنی آخرین خوابی که در زیرزمین خانه ی آرا دیده بود و متوجه شده بود این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست و این خواب ها نمیتوانتست توهم ذهن خودش باشند آن هم با وجود اتفاقات افتاده ای که تا به حال پشت گوش انداخته بودشان 
خستگی و سنگینی پلک هایش باعث شد همانجا روی زمین دراز بکشد
بین خواب و بیداری قرار داشت که بازهم همان ترس نفرین شده به سراغش آمد
به سختی از جاش برخواست و خود را روی مبل پذیرایی رها کرد
هیچکس جز او در خانه حضور نداشت
خوابش می آمد و نمیتوانست بخوابد
فلش یاسا به تلویزیون متصل بود؛ تصمیم گرفت فیلم طنزی را پلی کند
وجود چنین فیلمی باعث میشد حواسش پرت شود و وجود دائمی صدا از اینکه با هر صدایی از خواب بپرد جلوگیری میکرد
با صدای جیغی که در گوشش پیچید با ضرب چشمانش را گشود
دختر روبه رویش به خاطر کشیده شدن ناگهانی پتو از رویش جیغ زده بود و بعد از آن به پایین تخت کشیده شد و نیرویی اورا به سمت در خروجی می کشید
ناگهان دختر در جای خود متوقف شد اما از نیرویی که به او وارد میشد کم نشد؛ دختر به طنابی که دست اورا به میله ی تختش متصل کرده بود چنگ انداخت
یاس تا قبل از اینکه مغزش فرمان فرار را صادر کند
با دیدن این صحنه درجایش خشکش زده بود 
سردی زمین حیاط کمک کرد سریع تر به خود بیاید
رو به روی ساختمان خانه،کف حیاط افتاده و به خانه خیره شده بود
با برگشتن هوش و حواسش متوجه موضوع شد
هوا تاریک بود
خانه تاریک بود
زمانی که به خواب رفته بود هوا روشن بود و یاس آنقدر خسته بود که یادش رفته بود احتمال بدهد ممکن است تا زمان تاریکی هوا خواب بماند و هیچکدام از اعضای خانواده تا آن لحظه به خانه نیامده باشند
 بعد از اتمام فیلم قبلی، به صورت خودکار فیلم بعدی که از قضا یکی از ترسناک ترین فیلمای معروف دنیا بود پلی شده بود
یاس ازهمه جا بی خبرهم اطلاعی از وجود این فیلم در فلش برادرش نداشت و یاسا نیز که میدانست بخاطر خواهرش نگه داشتن چنین فیلم هایی ممنوع است این موضوع را از اعضای خانواده مخفی نگه داشته بود.
با سوزش پایش به سرو وضعش نگاهی انداخت
طبق عادت ، زیر لباس بلندش شلوار نپوشیده و با پرت کردن خود به درون حیاط باعث زخم شدن و خونریزی پایش شده بود
_ خدا لعنتت کنه یاسا…. 
نمیدانست چگونه در آن شرایط خود را به حیاط رسانده بود
یاس در لحظات اولیه نتوانسته بود تفاوتی بین واقعیت و فضای فیلم قائل شود و تا درک حقیقت، شک بزرگی به او وارد شده بود
وستا افکارش را متوقف کرد
_ ممنونم برای اینکه حواست بود
_ خواهش میکنم ….اما فرمانده؟
سرباز بعد از جمله ی خواهش میکنم مکث کرد، وستا که فکر میکرد حرف او تمام شده به قصد رفتن چندین گام به جلو برداشته به همین علت سرباز بجای ادامه دادن به حرفش، هول زده و بلند اورا برای متوقف کردن صدا زده بود که باعث شد وستا سرجایش بایستد 
_ شب از نیمه گذشته
و خانه وستا انتهای شهر بود، باید شب را در کتابخانه میگذراند؟

ویرایش شده توسط yas_ys
فصل بندی نکردن
  • 3 هفته بعد...

پارت : نهم
وستا سری به نشانه ی تفهیم تکان داد و راهش را به سمت کتاب خانه عوض کرد اما قبل از اینکه وارد شود صدایی اورا متوقف کرد
_ هنوز اینجایی؟
به سمت صدا برگشت که ارمایل مقابلش پدیدار شد
_هنوز؟میدونستی اینجام؟
_ اگه نفهمم تو خونه ام چه خبر کلاهم پس معرکست
وستا خود را به ارمایل رساند و قبل از اینکه با او همراه شود با برگشتن به سمت محافظ ،با تکان دادن سر و لبخند زدن، بابت اینکه تمام مدت حواسش به او بود تشکر کرد
محوطه ی کاخ در شب بسیار زیبا ودل انگیز بنظر میرسید و هوا هنوز هم سرما را با خود حمل میکرد
_دلم هوای روزایی رو کرده که سه تایی میرفتیم تلما، قایم میشدیم از مشکلات
وستا منتظر ماند تا شاید ارمایل خودش منظورش را بیان کند و فرد سوم را نام ببرد
ارمایل نگاهش را به آسمان دوخت و کلمات را به شکلی ادا کرد که اگر وستا گوش هایش را برای شنیدن تیز نکرده بود متوجه نمیشد
_ کاش میشد برگشت…
جمله ای تکراری که یاس نیز همیشه با آن مواجه میشد اما او به هیچ وجه از این جمله خوشش نمی آمد
آن شب ارمایل تمام مدت خاطرات مشترکی از خود، وستا و یوهانا تعریف کرد انگار به او الهام شده بود که وستا خاطراتش را بیاد نمی آورد 
قرار براین شد که وستا شب را در یکی از اتاق های ساختمان اصلی به سرکند 
در تخت به خاطراتی که ارمایل برایش بازگو کرده بود فکر میکرد
_یوهانا….وانیا؟...وانیا! 
یاس به سقف اتاق خیره بود
_تو منگ یائویی 
وانیا لب به اعتراض گشود
_چرا اون؟ 
_ اون مرموزه 
_ از اون خوشم نمیاد
درمورد شخصیت های کتاب چینی استاد تعالیم شیطانی صحبت میکردند
به بحث کردن ادامه دادند تا جایی که به تحسین بازیگران نقش اصلی همان فیلم رسیدند 
_ خوش به حال کسی که قراره زن اینا بشه
یاس با رگه هایی از خواستن این کلمات را بیان کرده بود و بعد از آن به فکر فرو رفت
_ وانیا؟ فکر میکنی زن شیائوژان تو زندگی قبلیش بچه کدوم پیغمبر بوده که قراره همچین سرنوشتی داشته باشه؟؟ 
نگاهش را از سقف گرفت و به صورت وانیا چشم دوخت
فکری ناگهانی باعث شد برخیزد و روبه روی وانیا بنشیند
_ اونوقت من داشتم تو زندگی قبلیم چه غلطی میکردم که سرنوشتم این شکلیه؟ 
وانیا با خنده گفت: تو ژنرال ارواح بودی
 یاس نیز وانیا را در خندیدن همراهی کرد
_ اره انگار...خوبه، من ازش خوشم میاد
خندیده بود اما تمام مدت با خود می اندیشید کدام گناهی که به یاد نمی اورد آنقدر بزرگ بوده که او را مقابل چنین سرنوشتی قرار داده است؟

******
روز بعد وستا به زمین تمرین برگشت منتها این بار با اطلاعاتی نصفه نیمه ای درمورد موقعیت خود و اطرافیانش 
او گروهی از توانمندترین سربازان را شخصا انتخاب کرده و وظیفه ی تشکیل آموزش نظامی نوین را برعهده داشت ، روشی ابتکاری که خودش ابداع کننده ی آن و تاکنون در هیچ جایی به ثبت نرسیده بود
_ فرمانده؟
_فرمانده!
_سلام فرمانده
وستا تمام مدت از بالای محوطه به تمرین افرادش نگاه و در فکر فرو رفته بود، آیا او هنوزهم ذات آتش را دروجود خود داشت؟
با شنیدن نام فرمانده از افکار خود به بیرون و نگاهش به سمت صدا کشیده شد
یکی از سربازان اورا دیده بود و به این ترتیب بقیه افراد نیز متوجه حضور وستا شده و دست از تمرین کشیده بودند
وستا با دیدن افرادش که با شوق چشم به او دوخته اند لبخند دلگرم کننده ای تحویل انها داد و پله ها را برای رسیدن به آنها دو تا به یکی کرد
با رسیدن وستا به زمین تمرین، افرادش با لبخند به دورش حلقه زدند
_ چه عجب، بالاخره پیدات شد
_ من شماهارو میدیدم
به بالای محوطه اشاره کرد؛جایی که روز قبل هم به تماشای آنها پرداخته بود
نگاهش بین افراد گروه به دوران درآمد
همه افراد، پسرهای جوان و خوش چهره ای بودند؛ این درحالی بود که سرزمین اران ، تنها سرزمینی بود که  جایگاه بانوان هم رده با مردان بود و خانوم ها در بسیاری از مسئولیت های نظامی و سیاسی عهده دار مسئولیت بودند؛ اما با نگاه به افراد گروه دریافت میشد که وستا نیز همانند یاس در برقراری رابطه ی صمیمانه با دخترها مشکل دارد
افراد گروه های دیگر نیز، نگاهشان به سمت آنها بود؛ وستا سنگینی آن را حس میکرد و همانطور که بالبخند آنها را از نظر میگذراند با دیدن چیزی که بنظر آشنا می آمد بازهم همان حس آزار دهنده ی بی نام، به سراغش آمد و قبل از اینکه جاذبه او را به زانو در اورد دستش را دور دست نزدیک ترین فرد به خود حلقه کرد
_ فرمانده
با نگاه کردن به چشان فردی که رخ به رخ او ایستاده و دستش را دور دست او حلقه کرده بود؛ فضای سرد و بی رنگ اطرافش، دوباره گرمایش را بازیافت
_چی شده؟
این سوال را پسر ریزنقشی که صورت نمکینش او را کم سن ترین فرد گروه نشان میداد؛ پرسیده بود که وستا بعدها متوجه شد اسمش رایا است
چرا به یاد نمی اورد؟ درلحظه ای بعد خودش هم نمیدانست چه دیده که به این شکل ناگهانی حالش را دگرگون کرده است
_ فعلا باید خودمو برای کاری آماده کنم؛ نظرتون چیه بعدش به آموزشمون برسیم؟
به کتاب هایی که دردست دیگرش بود اشاره کرد
چهره ی گروه راضی به نظر نمیرسید 
وستا نیز با دیدن چهره های دمغ، مشتی روانه ی شکم و بازوهایشان کرد
_ هی هی جمع کنید خودتون رو...تا حالا ندیده بودم کسی از تعطیلی کلاس بدش بیاد؛ همتون یک مشت خودشیرینین
با این حرف همه به خنده افتادند
_به زودی تمرین رو شروع میکنیم
درنظر وستا، رایا در بین افرادش مهرخاصی داشت؛ به شکلی که لبخندش باعث میشد وستا نیز ناخوداگاه لبخند بزند و شیرینی لحظاتی که به او نگاه میکرد؛ تلخی داستان زندگی اش را برای لحظاتی ازبین میبرد
زندگی وستا دارای رنگ و لعاب زیادی بود
او همه چیز داشت...یاس نیز بنظر میرسید همه چیز برایش عالی پیش میرود...شاید مشکل کارهمینجا بود که بنظر میرسید همه چیز برای آن دو عالی پیش میرود ودر نظر بقیه سرنوشتان از اول مشخص و درخشان بود
_من میرم ، به هرکاری که میخواید انجام بدین
همراه با کتاب هایش به سمت خانه حرکت کرد
پسری که دیروز وستا را به سمت کتابخانه راهنمایی کرده بود امروز درجمع افراد گروهش بود و همان شخصی بود که با نگاه هایش در اتاق اجلاس وستا را معذب کرده بود
پسری بنام رومی
رفتارهای پسر نشان میداد که قبلا رابطه ی نزدیکی داشته اند و احتمالا رفتار این مدت وستا اورا گیج کرده بود.

وستا در دل ارزو میکرد که آنقدر به آن فرد نزدیک نبوده که باعث گیجی ماجراجویانه ی آن فرد شده باشد.

میداد که قبلا رابطه ی نزدیکی داشته اند و احتمالا رفتار این مدت وستا اورا گیج کرده بود

ژنرال ارواح :  لقب یکی از شخصیت های داستان استاد تعالیم شیطانی است

ویرایش شده توسط yas_ys
  • 3 هفته بعد...

نام رمان: اجداد خونین

نویسنده یاسمن ناصری(yas_ys)

فصل دوم: داستانی دیگر

ناظر: @sarahp

پارت: دهم

 

با ورود به خانه با افرادی مواجه شد که با دیدن او گل از گلشان شکفت، آنها خدمه خانه بودند.
_ هوران لعنتت کنه…
بقیه حرفش را خورد اما به خوبی منظورش برا القاع کرده بود.
_ کرده
سایا خود را به وستا رسانده بود.
_ دیشب نیومدی خونه
_ اولین بارم نبود
_ آخرین بارت باشه
_ جانم؟
چشمان وستا از تعجب گرد شد.
سایا ابرویی بالا انداخت و رفت.
وستا بعد از عوض کردن لباسش با لباسی راحت ، با کتابی به سمت پل شیشه ای حرکت کرد . مناسب ترین مکان برای تقلید حرکات کتاب نظامی آتش، نزدیک ترین مکان به آب بود.

****

نتیجه تلاش های نیم روزه ، سقوط  مکرر به درون آب بود.
در حالی که آب از لباس و موهایش چکه میکرد؛ به سمت ساختمان دو طبقه ،  برای پیدا کردن سایا به راه افتاد.
سایا که لب حوض نشسته و کتاب میخواند. با دیدن وستا با تاسف به او خیره شد.
_ این چه وضعیه؟
وستا با نگاهی مظلوم به او خیره شد؛  از همان نگاه ها که برای گرفتن خوراکی های وانیا به او می انداخت.
_ تو آب افتادم.
بعد از این حرف با حالتی ناامید روی سنگ ریزه ها نشست.
_ تو….
_ نه ، من کیاناد نیستم و تنها کمکی که میتونم بهت بکنم؛ اینه که زبان آدیش رو باهات مرور کنم؛ که به یاد بیاری.  
_ تو باور کردی ! که من چیزی یادم نمیاد؟
_ تاحالا دروغ نگفتی! 
لبخندی ناشی از قوت قلب روی لبان وستا نقش بست.
بعد از مدتی سکوت، سایا به وستا پیشنهاد داد؛ قبل از اینکه بخاطر خیس بودن لباس مریض شود؛ و او را نیز به دردسر بیندازد؛ لباسش را عوض کند.
_نمیدونم چرا هی باید از آب بگیریمت ؟!
_ میشه یوهانا رو بیاری؟
_ بیخیال اون شو وستا! اون بهت کمکی نمیکنه.
_ پس هنوز اونو نشناختی.

نام رمان: اجداد خونین

نویسنده:یاسمن ناصری(yas_ys)

ژانر : تاریخی ـ تخیلی ،ترسناک

ناظر : @sarahp

فصل دوم: داستانی دیگر

پارت : یازدهم
مدتی بود؛  که منتظر برگشت سایا بود.
با پدیدار شدن آنها لبخند نیم بندی صورتش را در بر گرفت .
با نزدیک شدن یوهانا ابروهایش را بالا داد و در دل برای خود و اعصابی که قرار بود حسابی مورد آزار قرار گیرد فاتحه ای فرستاد.
یوهانا در چند قدمی او ایستاد.
_ دیگه به جایی رسیدی که بقیه رو احضار میکنی؟
_ خودتم میدونی که داری چرت و پرت میگی، کار مهمیه بشین
_ برای تو یا من؟
_ من….
_پس من اینجا کاری ندارم
قبل از اینکه یوهانا راهش را برای رفتن کج کند سایا کلمات را پشت سرهم بیان کرد: 
_ اون فراموش کرده
این حرف باعث شد یوهانا به سمت سایا برگردد.
_‌ چه چیزی رو؟
_ تقریبا همه چی رو، به خصوص استفاده از آتش ،  
وانیا چشمانش را در حدقه چرخاند
_ به هوران ، شماها منو مسخره کردین!
_ من حوصله شوخی با تو رو ندارم
لحن سایا چیزی شبیه به اعلان جنگ بود.
_ چه جالب ! چون منم ندارم
یوهانا به سمت خروجی حرکت کرد
_ دیدی گفتم ...
وستا چهره ی منزجرانه ای به خود گرفته و نگاهش بین آن دو در رد و بدل بود.
_ حسی بهم میگه از جفتتون متنفرم
به محض گفتن این حرف به سمت یوهانا دوید و هنگامی که به نزدیکی او رسید برای اینکه سرعت اورا کم کند دستش را روی شانه ی یوهانا قرار داد؛ اما با حرکت ناگهانی یوهانا، وستا مجبورشد دستش را پس کشیده و سپر خود کند.
با این حرکت، یوهانا چشمانش را ریز کرد.
_ تو اون رو دفع کردی!
_ وقتی آتیش به سمتم پرت میکنی توقع داری چیکار کنم؟ صبرکنم تا جزغالم کنی؟
وستا نتوانسته بود تن صدایش را کنترل کند؛  و با داد جملاتش را بیان کرده بود ؛ که باعث شد ؛ یوهانا تمایل کم تری به شنیدن حرف هایش نشان دهد
_این یعنی تو هنوز قدرت هات رو داری
یوهانا، وستا را پس زده و به حرکتش ادامه داد
_من کی گفتم قدرتامو ندارم، گفتم کمکم کن یادم بیاد
قصد داشت بازهم مانع رفتن یوهانا بشود ؛ که با حمله ی آتشین از سمت او، وستا مجبور شد خود را روی زمین پرت کند تا از اصابت آتش به خود جلوگیری کند.
وستا درحالت نیم خیر به سمت یوهانا که در حال خارج شدن از در بود؛ فریاد زد:داری چه غلطی میکنی؟ خونمو آتیش زدی
هرچند قدرت آتش یوهانا به قدری نبود که باعث خسارت شود
_ رفت
_ پس هنوز منو نشناختی
وستا با حرص از جایش بلند و با گفتن:"اگه تو کله خری من از تو بدترم" به سمت اتاق فایدیم دوید.
_  چرا سپر رو برداشتی؟ 
_که ازخودم دفاع کنم
_درمقابل چی؟ وایستا ، کجامیری؟ 
_ندیدی اون دیوونه داشت آتیش پرت میکرد؟ معلومه دنبال اون
_ مگه راه رو بلدی؟ 
_نه ولی تو بلدی ، بجنب
سایا نیز مجبور به همراهی وستا شد

ویرایش شده توسط yas_ys
کامل کردن
  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

با سلام خدمت نویسنده‌ی عزیز @yas_ys

پارت‌های قبلی رو هر چه زودتر ویرایش کنید تا پارت‌های بعدی تایید بشن. 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...