رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

 

فصل. ۴۰ 

 

 

درحال حرف زدن بودیم که آریانا اومد تو و روبه جیمی گفت : 

اون موقع اومدی دوستم رو از تو بغلم کشیدی بیرون هیچی بهت نگفتم ، چون ام حال تو هم حال ایلی بد بود . ولی نمی زارم دوستم رو بر بزنی .

و در اتاق رو باز کرد و جیمی رو هل داد بیرون ، در رو قفل کرد و پرید رو تخت .

_ خب ، خب آیلی خانم ما . چه خبرا ؟ مهمون دعوت می کنی می زاری می ری ؟

_ با بنی خوش گذشت ؟

_ چی چی خوش گذشت حالش خیلی بد ، بد تر ام شد بعد از دیدن اخبار و حکم .

_ راهی نبود .جیمز چی ؟ 

_ هلنا پیشش بود بهتر از اون بپرسی . ولی فکر کنم خراب !

_ لعنت بهت کایل .

_ حالا تو چی ؟ اون چشم آبی چی کارت کرد ؟ 

 _ هیچی ....

_ به خدا اگه نگی خودم بفهمم هرچی باشه بهش می گم .

_ باشه بابا. 

من من چه جوری بگم ؟

 _ دوستش داری ؟

_ آره 

چشم های آریانا گرد شد و گفت : 

_ دوربین مخفی ؟

 

_ نه واقعی .

_ واقعا ؟

_ آره .

_ اون چی ؟ 

_ نمی دونم هیچی بهم نگفته تا الان.

_ از رفتار هاش ولی چیز های معلوم ، مثلا اونم وقتی رفتی فقط زنگ زد خونه و گفت چی شده . و کل شهر رو دنبالت گشت . اونم ۱۵ دقیقه قبل از اومدنت اومد. هیچی نگفت فقط گفت رفتی. می خواست زنگ بزنه پلیس بگه گم شدی . معلوم بود شدیدا گریه کرده . چشمام اش قرمز و اومد رفت ۱۰ دقیقه تو دست شوی ؛ معلوم گریه کرده . چشماش از آبی به قرمز تبدیل شده بود .....

حالا تو بگو چی شده بود ؟

_ کل قضیه رو بدون هیچ سانسوری گفتم .

به نظرت دوستم داره ؟

 _ آره . به احتمال زیاد . 

_ واقعا ؟ 

با سر تاید کرد . 

اون شب تا صبح باهام کلی خوش گذروندیم و در آخر هم با. کاسه ی پفیلا بدست خوابمون برد .

 

 

 

 

 

فصل۴۱

 

انتظار داشتم وقتی بیدار می شم ، آریانا کنارم خواب باشه و اتاقم انگار بمب خورده باشه وسطش ولی ، در عین تعجب آریانا پیشم نبود و هنوز ساعت نه و نیم بود و تعجب آور تر اتاقم مرتب بود .

آریانا اتاق خودش رو بزور مرتب می کرد چه. برسه به اتاق من . 

 

 

این فکر ها رو گذاشتم کنار و سریع اومدیم از توی تختم بیرون ، یک دوش سریع گرفتم لباس خوشگل پوشیدم ، زده آفتاب و کمی رژ صورت

ی و پایان .

 

 

رفتم تو سالن غذا خوری ؛ میز صبحانه آمده بود و همه داشتن صبحانه می خوردن ، حتی آریانا. جالب بود آریانی حداقل روزی ۱۲ ساعت می خوابید ولی الان به ۳ ساعت اکتفا کرده .

 

و از شانس شاید خوب شاید بد من تنها جای خالی کنار جیمی بود .

آروم آروم و باوغار سمت صندلی رفتم .

اصلا هم به روی خودم نیاوردم که دیشب زار زار گریه کرده بودیم به هم قول داده بودیم که دیگه هیچ وقت هم رو ترک نکنیم وایسیم و حرف بزنیم. 

 

نشتم و شروع به خوردن کردم میل نداشتم .

برای همین بایک تشکر کوتاه بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم ، اتاق جیمی ۲ تا در سمت راست اتاق من بود .

صدای قد هاش رو پشت سرم شنیدم ولی توجه نکردم به سمت اتاقم رفتم تو اومدم برم تو پشت سرم اومد تو و در رو بست : 

_ دیشب خوش گذشت ؟

_ آره انقدر غیبتت رو کردیم با آریانا .

_ خوب یا بد ؟

_ حالا ، حال جیمز چه طور ؟ 

_ خراب .

لبخند شیطانی زدم و گفتم : نظرت با یک تفریح چیه ؟!

_ من پایم .

در گوشش موضوع رو گفتم اون هم با سر تائید کرد .

رفتم سراغ بچه ها همه رو جمع کردم‌به جز جیمز و مهمات رو دادن دستشون .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ با شماره ی ۳ 

۱ ......۲....... ۳

با لگد وارد اتاق جیمز شدیم .

و تفنگ آب‌پاش ها و بادکنک های پر از آب رو به سمتش نشونه گرفتیم و جنگ رو شروع کردیم .

برای این که مبارزه عادلانه تر باشه ؛ من یک تفنگ آب پاش به همراه مهمات براش انداختم قرار بود من جیمی ، هلنا و جیمز و بنیامین و آریانا باهم گروه باشیم .

 

رفتیم تو باغ عمارت هر تیم یک جا سنگ گرفتن و بازی رو شروع کردیم .

 

من برادر هاش رو می زدم و جیمی دوست صمیمی و خواهرم رو بسیار عادلانه .

 

حدودی ۲ ساعت بازی کردیم که گروه آریانا و بنیامین آتش بس دادن .

_ خب ، خب حالا که یک گروه آتش بس داده ، برید وسایل های مثل .....

بردارید و بیاید.

 

همه از شدت خوشحالی داشتن بال در میاوردن

 

فصل ۴۲ 

هر زوج با یک ماشین اومدن . و البته ۳ ماشین بادیگارد .

وقتی جلو در اونجا رسیدی روبه بقیه گفتم : یک لحظه وایسید من الان میام .

و سریع وارد شدم و هماهنگی ها رو کردم .

_ خب ، خب وارد شید .

اگه تا الان حدس نزدید باید بگم که من یک استخر کامل رو برای ۳ ساعت رزرو کردم .

همه رفتن و لباس شنا. پوشیدن و شروع به آب بازی کردن .

من فقط شنا بلد نبودم و بنیامین که این رو نمی دونست به شوخی من رو از لبه ی استخر هول داد تو عمق ۲ متر .

پرت شدم تو آب ، و هی قوته می خوردم .

داشتم کمکم غرق می شدم .

توانید دیگه برای دست و پا زدن نداشتم .

داشتم آمده می شدم که فرشته ی مرگ رو ببینم ‌ ولی در جای گرمی فرو رفتم .

لبخند محو خودم رو احساس کردم چون می دونستم اینجای گرم و نرم کجاست و بیشتر خودم رو توی عاقوشش فرو کردم .

 

 

 

 

 

بعد از اون گرمای لذت بخش و زمین سفت و سرد خوردم و چشم هام رو باز کردم و هوا رو بلعیدم .

 

 

۲ دقیقه قبل : 

 

 

من از دور محو تماشای آیلی بودم که دیدم بنیامین با لبخند شیطنت آمیزی داره آروم آروم میره سمت آیلی می تونستم حدس بزنم می خواد چی کار کنه ، سعی کردم بهش بگم این کار رو نکنه ؛ چون می دونستم ایلی شنا بلد نیست و عمق اون تیکه خیلی زیاد و پاش و به کف استخر نمی خوره . 

برای همین اول سعی کردم توجه بنیامین رو به خودم جذب کنم ولی اون هیچ توجهی به من نداشت و داشت به آیلی نزدیک تر می شد ؛ برای همین سریع شنا کردم به سمتشان ولی خیلی از من دور تر بودن . 

برای همین ۱۰ و ۲۰ ثانیه باعث شد ، آیلی بره زیر آب ولی زود کشیدم اش بیرون . 

وقتی تو بغل من بود داشت خودش رو بیشتر تو اقوشم جا می کرد .

 گفتم شاید ترسیده برای همین آروم گذاشتمش روی زمین .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صاف نشستم و چند سرفه کردم و آب بالا آوردم. 

هلنا داشت می زد تو کمرم جیمز هم بغل دستم داشت نگاهم می کرد .

آریانا نمی دونم چرا اونور داشت سر بنیامین داد می زد ، جیمی هم رفته بود آب بیاره .

بنیامین در طول جر و بحث با آریانا فقط فقط یک بار سرش رو بالا آورد یک چیز زیر لب گفت و دوباره سرش رو انداخت پاین .

 

 

آریانا آروم به سمت من اومد گفت : از طرف بنیامین ازت عذر می خوام.

_ بگو خودش بیاد .

آریانا با سر بهش اشاره کرد و بعد اون هم اومد .

روبه اش گفتم : اشکالی نداره . مهم نیست . مهم اینه که من الان سالم روبروتونم .

_ فقط لطفا هیچ کدومتون چیزی به جیمی نگید .

ماهم همه تائید کردیم.

در همون لحظه جیمی رسید و لیوان آب رو آورد و داد دست من و نشست بغلم و گفت : من اگه امروز به تو شنا یاد ندادم جیمی نیستم .

کل آبی که توی دهنام بود رو تف کردم بیرون و گفتم : می خوای بهم شنا یاد بدی ؟

با سر تاید کرد و جیمز هم به شوخی گفت : سر اسمش قسم خورد ، باید یاد بگیری !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون روز کلی باهم تمرین شنا کردیم و البته من هم یاد گرفتم .

و جیمی شرط رو برد .

 

 مهمتر از همه اینکه حال هممون خوب شد بعد از اون داستان کزایی ....

 

مخصوصا جیمز

فصل ۴۳

 

داشتیم همونجوری خاطره ی خوب جمع می کردیم و هم با سرعت به روز عروسی نزدیک تر می شدیم .

من الان توی این مدت کالج رو به صورت خصوصی و فشرده یاد گرفتم و امروز اولین روز دانشگاه هم هست .

و ۳ روز مونده تا عروسی .

رشته ی پزشکی جراح قلب ، شغل مورد علاقم ؛ لقب مورد علاقه ام خانم دکتر ، ولی الان توی همه ی دنیا به هم یک لقب دیگه دادن ؛ 

*افسونگر چشم سبز * 

بهم می گن این لقب شایسته ات هست چون با اون چشم های سبزت می تونی هرکس رو افسون کنی ؛ و البته که کردی .

افسونگر چشم سبز هم لقب قشنگی و هم من باهاش مشکلی ندارم ، فقط برای این که اولین نفر جیمی توی یک مصاحبه گفت و بعد توی دنیا .

 

 

 

صبح پاشدم یک دوش سریع گرفتم ، اومدم بیرون یک فرم روی تخت خوابم بود و یک نامه با دست خط آشنا .

 

 

* نترس خوشگل می شی ، بپوش * 

 

 

 

 

 

یک دامن به رنگ چری و شومز مشکی و یک پلیور یقه هفتی به رنگ چری و یک کت چرم مشکی کوتاه و دوتا نیم بوت مشکی .

 

واقعا سلیقه ی خوبی داشت برای همین پوشیدمش .

و وقتی که رفتم جلوی میز آرایشم تو حاضر شم با یک رژ لب بسایر خوش رنگ رویه آینه یک قلب کشیده شده بود .

و کنارش آن رژ لب با چسب آینه چسبیده بود .

سریع برداشتم و زدمش به لبم و زیر لب گفتم : عوجوبه .

خیلی خوشگل شده بودم از در اتاقم اومدم بیرون که آریانا هم از اتاقش اومد بیرون و گفت : آیلی ببخش من باید برم ، حال مامانم زیاد خوب نیست . 

_ برو . یک لحظه وایسا .

سریع گوشیم رو برداشتم و به جیمی زنگ زدم .

_ الو سلام وقت توضیح ندارم ، فقط یک جت تا ۱۰ دقیقه دیگه بگیر برای آریانا به مقصد لس آنجلس .

_ یک نفر رو می فرستم ۵ دقیقه دیگه بیاد جلو عمارت دنبالش، و خودت هم که ی بادیگارد باید دنبالت باشه، افسونگر چشم سبز من . 

 و تلفن رو قطع کرد ، احساس می کردم از خجالت دارم آب می شم اما نمی دونم برای چی ، شاید برای اون مالکیت من آخر جمله . 

می دونستم برای لقبم نیست چون عادتت کرده بودم به هم بگه افسونگر چشم سبز ولی نه با پسوند مالکیت ، اونم من ! 

این حرف ها رو گذاشتم کنار و کل قضیه رو با سانسور برای آریانا گفتم و فرستادمش رفت و خودم هم رفتم سمت گاراژ عمارت .

 

 

 

 

می خواستم خودم پشت فرمون بشینم ؛ آخه خیلی وقت بود پشت رول نشسته بودم و نرونده بودم .

با ذوق و شوق وصف ناپذیری در تسلام رو باز کردم و پشت فرمون نشتم و ماشین رو استارت زدم .

 

 

عینک آفتابی گرون قیمتم رو که جزو هدیه های از طرف ناشناس بود رو زدم ، آها یادم رفت بهتون بگم هدیه ی ناشناس چیه ، جیمی هر جمعه با یک نام ناشناس برای من هدیه ی پست می کنه ؛ این هم هدیه این هفته بود .

 امروز ۳ شنبه بود . 

 

 وقتی مطمئا شدم عینک آفتابیم سر جاش در بزرگ عمارت رو زدم و با دو ماشین مادیگارد جلو و عقبم از در خارج شدم .

هیچ وقت نمی تونستم خودم رو حتی تو رویا اینجا تصور کنم ، تو عمارت ورد یک تسلا زیر پام دوتا ماشین بادیگارد پشت و جلوم برای محافظت ازم .

یک دانشگاه خب و مهم تر از مادیات یک ازواج خوب ، اوایلش فکر می کردم شاید دقیقا روز عروسی بزارم و برم ولی بعد از فهمیدن اتفاقی که برای این خانواده افتاد به کل پشیمون شدم .

من یکی از بازی های ساموئل ورد رو تموم کردم و حالا منتظر بازی دوم هستم . 

بازی که می دونم قراره آینده ام رو تائین کنه .

من انتخاب شدم برای این ازواج و از اولین بازی گذشتم و طبق چیز های که می دونستم قرار نبود این بازی آخر باشه .

هنوز هم بازی در پیش دارم .

 

 

 

 

جلوتر محوطه دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم ؛ و یک دفعه همه ی خبر نگار ها ریختن سرم اگه بار اولم بود حسابی استرس می گرفتم ولی الان کاملا آمده بودم.

که یک دفعه یاد اون روز افتادم ، روز اولی که وارد عمارت شدم. 

اون خبر گذاری لعنتی .

حالم بد شد .

اون دیالوگ ها همیشه حالم رو بد می کرد .

سریع از خبر نگار ها گذشتم و به سمت ساختمان دانشگاه رفتم .

 

 

یک لیوان آب دستم داد ، سریع خوردم .

و حالم یکم بهتر شد ولی. رنگم مثل گچ سفید شده بود و سردم بود .

 _ چته آیلی ؟ 

همونجور که سرم پاین بود و داشتم با انگشتام بازی می کردم به صورت خیلی آروم گفتم : چیزی نیست.

چونه ام رو با آرامش گرفت و سرم رو آورد بالا می ترسیدم ‌، دوباره اون چشم های سرد و یخی رو ببینم که برای اولین بار دیده بودمش و تا مغز استخوانم یخ زده بود .

می ترسیدم ، می ترسیدم از اینکه تمام این اتفاقات رویا باشه و با بالا آمدن ، صورتم همه محو شه و من بیدار شم .

 

 

 

 

 

ولی وقتی با دست هاش چونه ام رو بالا آورد و اون چشم های آبی گرمش رو دیدم خیالم راحت شد و به راحتی خودم رو تو آغوشش انداختم .

و حتی فکر این رو نکردم که وسط سالن دانشگاه وایستادیم و همه دارن نگامون می کنن و ممکن یک تیتر خبری شه . که مطمینانه تاحالا شده .

اون هم من رو از خودش جدا نرکرد و البته بیشتر به خودش فشورد . 

وقتی آروم تر شدم خودم آروم از بغلش در اومدم . 

که اون دستم رو گرفت و گفت : نظرت چیه تا زمان شروع کلاس هامون بریم تو محوطه ی دانشگاه یک قدمی بزنیم ؟ 

با سر تائد کردم و آروم دنبال اش رفتم .

_ آیلی چی شدی ؟ 

_ چیز خواستی نبود .

یک دفعه دست از راه رفتن کشید و روبه من با جدیت فراوان گفت : 

به من دروغ نگو ! 

لحنش جوری بود که نتونستم تحمل کنم و گفتم : ترسیدم .

_ کسی اذیتت کرده ؟

_ آره ، یک چشم آبی .

یک زره رفت تو فکر و بعد گفت : من می شناسمش ؟

_ بلهه ! 

یک زره دوباره فکر کرد و بعد با حالت خنده و گریه گفت : من اذیتت کردم ؟ افسونگر چشم سبز ؟ 

 _ بله .

و سریع دویدم سمت ساختمون دانشگاه. 

و وقتی مطمئا شدم ام کلاسی نیستیم وارد کلاس شدم و ردیف اول نشستم .

 

 

سریع یک دختر اومد و بغلم نشتست .

فکر کردم یکی از طرف دار هام هست برای همین با خوشروی گفتم : جانم عزیزم ؟

 دستش رو بالا آورد و سریع گفت : رزا هستم . رزا لایت . 

 من هم دست دادم و گفتم : آیلی هستم آیلی ( چند لحظه مکس کردم و بعد گفتم ) بل یا همون آیلی ورد معروف . با هر فامیلی که دوست داری صدام کن . 

 

که یک دفعه داد زد ورد ؟ 

_ عه آروم تر . می خوای همه رو خبر دار کنی ؟ 

 _ عه ! نه ببخشید. دست خودم نبود .

_ اشکال نداره .

_ از آشنایت خوش بختم .

_ منم . 

_ اگه دوست نیاز داشتی من اینجام . فعلا بای .

گفت و رفت .

عادت کرده بودم . 

دیگه برام اهمیتی نداشت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند دقیقه بعد استاد وارد شد و شروع کرد به درس دادن کرد .

 

 

 

۱ ساعت بعد .

 

 

با خسته نباشید گفتن های بچه ها استاد تدریس رو به پایان رسوند و کلاس رو تموم کرد .

 

 

وقتی از در کلاس اومدم بیرون آمده بودم با چهره ی خشمگین و عصبانی جیمی روبرو شم ولی فقط بایک قیافه ی پوکر فیس وایستاده بود و به نمی دونم کجا زل زده بود .

به ساعتم نگاه کردم .

۵ دقیقه بعد کلاس بعدیم شروع می شد .

برای. همین آروم رفتم و بوسه ای به گونه اش زدم ( توجه ! توجه ! اگه این ها ایران بودن نامزد حساب می شد و محرم بودن پس لطفا گیر الکی ندید ) و بعد فرار کردم به سمت کلاسم فکر کنم از پشت من رو دیده باشه .

چون لباسام خیلی ضایع بود . 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون روز همه اش پشت سر هم کلاس داشتم و اصلا جیمی رو ندیدم .

ولی کلاس آخرم که تموم شد جیمی رو زل زده به در کلاسم پیدا کردم آروم بهش نزدیک شدم که گفت : می زنی در میری ؟ افسونگر چشم سبز من ؟ 

این دومین بار که داره لقبم رو با پسوند* من* میگه .

_ من به این معصومی توی غول بیابونی رو بزنم در برم ؟  

_ خودت رو به اون راه نزن . 

_ گرسنه ام .

_ منم، بریم یک رستوران خفن ؟! 

_ بدو که دو دقیقه دیگه غش می کنم می افتم رو دستتا !! از صبح هیچی نخوردم .

 _ بدو بریم .

سریع من رو کشوند سمت پارک کنار دانشگاه .

رفت سمت موتور کنار پارک و نشست پشت فرمون .

به یاد آخرین موتور سواریمون لبخندی زدم و نشستم پشتش . و 

زمزمه کردم : خیلی تند برو ، خیلی، خیلی . 

یک دفعه با چشم های گرد شده چرخید سمتم و گفت : برم ؟ 

_ آره .

_ مگه تو از سرعت نمی ترسیدی ؟

_ چرا ، ولی دیگه عاشقشم .

راست گفتم عاشقش بودم . عاشق سرعت . و کسی که به زندگی من سرعت بخشید .

 

 

 

 

چند دقیقه بعد 

 

پیچید توی یک کوچه ی تنگ و تاریک پیاده شد و به من هم اشاره کرد و که پیاده شم .

رفت به سمت یک رستوران و دوتا غذا گرفت و اومد .

رفتیم سمت یک پارک خلوت . 

 

_ بشینیم رو چمنا ؟

 تا جمله از توی دهان من در اومد ، جیمی چهار زانو زده رو چمن ها بود .

من عین دختر بچه ها رفتم نشتستم کنارش .

نمی دونستم غذا چیه .

ولی وقتی درش رو باز کردم از شدت خوشحالی داشتم ذوق مرگ می شدم. 

برام پاستا گرفته بود غذای مورد علاقه ام .

_ وای جیمی ممنون !

واقعا همسر خارق و العاده خوبی می شد .

 _ در مقابل کار شما که چیزی نبود!  

یکم فکر کردم و بعد منظورش رو فهمیدم .

_ چی کار ؟ 

_ آفرین ! خودت رو بزن کوچه علی چپ . 

 _ عه بگو دیگه .

_ امروز کی تو دانشگاه تیپش مشکی قرمز بود ؟

_ من ، خب ؟

_ به همین دلیل . 

و بعد لپش رو نشون داد که روش رد کم رنگ رژلبم مونده بود .

اه لعنتی حواسم نبود به این موضوع. 

_ پاکش نکردی ؟

_ نچ . می خواستم چشم همه دختر های کلاس دراد .

_ استادت چیزی بهت نگفت ؟

_ چرا ، همه ی استاد های زنم با حرص نگاهم می کردن. و یکی از استاد های مردم تا آخر کلاس نگاهم نکرد ولی آخر کلاس نگاهم کرد زد زیر خنده و گفت : چه خبرته ! بابا یکی ، یکی .

یکی صبح ، یکی ظهر و غروب به سرف شام ؟

منم در جواب گفتم : نچ . فقط و فقط افسونگر چشم سبزم .

زدم زیر خنده و گفتم : کدوم استادت ؟

_ آقای فلان .

خنده رو لبم ماسید ، قرمز شدم و گفتم : بی‌تربیت ،اون استاد منم هست حالا من چی کار کنم سر کلاسش ؟ 

_ حالا انگار چی شده . 

_ آبروم رو بردی .

_ نه آخه شما نبودی صبح وسط سالن دانشگاه خودت رو انداختی تو بغل من .

دوباره سرخ شدم .

_ من امروز زیاد گند بالا آوردم.  

در همون لحظه یک پیام از طرف آریانا رو گوشیم اومد بالا :

 

 

عکس صبح تو دانشگاه من و جیمی بود .

که آریانا زیرش نوشته بود : 

راحتید ؟

 

 

منم در جواب نوشتم : 

بله تا چشم فضولامون دراد . 

و یک استیکر زبون دراز .

 

ولی وقتی دایرکت های اینستا م میومد بالا ماتم برد .

یکی اون عکس رو تو کل اینستا گرام پخش کرده بود و زیرش نوشته بود : # افسونگر چشم سبز _ مرد یخی _ را _ آب می کند .

آره منم بهش می گفتم مرد یخی . 

چون همیشه جنسش از یخ بوده ، شکننده ، ظریف ولی محافظ ؛ همیشه ازم محافظت کرده .

 

 

خاطره : 

 

داشتم توی مغازه ها ی بغل خیابون خرید می کردم ، که یک دفعه کشیده شدم توی ی کوچه بن بست و خوردم به دیوار بن‌بست . 

سریع خواستم بدو و فرار کنم ولی چند نفر دورم رو گرفتن .

حالشون زیاد خوب نبود و این احتمال برد من رو بیشتر می کرد . 

خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام ولی تا اومدم دهن باز کنم یکی شون دست گذاشت رو دهنم و به اون یکی اشاره کرد که بره ماشین رو بیارن .

من هم زدم زیر دست اون که دهنم رو گرفته بود که اون ۱ نفر فهمید و اومد سمتم تا کتکم ببزنه ؛ تا دست اش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم دستسش تو هوا گرفته شده دست هاش رو شناختم و دویدم سمتش و رفتم پشتش .

 

 

 

یکی از اون ها گفت: پسش بده .

نفر ۲ : ما زود تر پیداش کردیم .

نفر ۳ : صبح بیا همینجا دنبالش، البته اگه زنده بود .

جیمی من رو بیشتر برد پشت خودش و زیر لب گفت : ۱ نمی یای بیروت از پشتم . ( هیکلش جوری بود که کل بدن من رو پوشش بده وقتی پشتش وایستاده ام ) 

۲ جیمز و بنی تو ماشین تو کوچه ی بغلی هستن ، زنگ بزن بیان .

سریع گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم جیمز و فقط گفتم : بن بست ..... زود بیاین .

نفر ۳ : نه مثل اینکه این دادچمون دلش دعوا می خواد .

نفر ۲: اگه تو ۳ دادیش که هیچ، ولی اگه ندیدیش خودت می دونی. 

نفر ۱ : ۱.......۲........

تا اومد ۳ رو بگه جیمز و بنیامین از پشتش در اومدن و ریختن سر اون سه تا پسر و تا می خوردن زدنشون و البته منم یک چک خوابوندم تو صورت یکی یکی شون و در آخر گفتم : 

هیچ وقت وارد بازی ورد ها نشو .

البته اگه جونت رو دوست داری ! 

 

 

 

 

 

_ آیلی اینحرف ها رو از کجا یاد گرفتی ؟ 

_ با شما ها گشتم !

همه زدیم زیر خنده و ......

 

 

 

 

حال :

 

سریع عکس رو یه جیمی نشون دادم .

_ مهم نیست بالاخره که یکی این عکس رو پخش می کرد .

حالا این ، اون .

خودت رو ناراحت نکن !

_ باشه ، ولی اول .

شروع کردم به پا کردن رژ لب . 

_ چرا پاک کردی ؟! 

 _ بالاخره که باید پاک می کردی .

_ نه من نمی خواستم اصلا پاک کنم .

از حرفش خنده ام گرفت و زیر لب گفتم : ندید بدید .

صداش رو نازک و زنونه کردد و فصل ۴۳

 

داشتیم همونجوری خاطره ی خوب جمع می کردیم و هم با سرعت به روز عروسی نزدیک تر می شدیم .

من الان توی این مدت کالج رو به صورت خصوصی و فشرده یاد گرفتم و امروز اولین روز دانشگاه هم هست .

و ۳ روز مونده تا عروسی .

رشته ی پزشکی جراح قلب ، شغل مورد علاقم ؛ لقب مورد علاقه ام خانم دکتر ، ولی الان توی همه ی دنیا به هم یک لقب دیگه دادن ؛ 

*افسونگر چشم سبز * 

بهم می گن این لقب شایسته ات هست چون با اون چشم های سبزت می تونی هرکس رو افسون کنی ؛ و البته که کردی .

افسونگر چشم سبز هم لقب قشنگی و هم من باهاش مشکلی ندارم ، فقط برای این که اولین نفر جیمی توی یک مصاحبه گفت و بعد توی دنیا .

 

 

 

صبح پاشدم یک دوش سریع گرفتم ، اومدم بیرون یک فرم روی تخت خوابم بود و یک نامه با دست خط آشنا .

 

 

* نترس خوشگل می شی ، بپوش * 

 

 

 

 

 

یک دامن به رنگ چری و شومز مشکی و یک پلیور یقه هفتی به رنگ چری و یک کت چرم مشکی کوتاه و دوتا نیم بوت مشکی .

 

واقعا سلیقه ی خوبی داشت برای همین پوشیدمش .

و وقتی که رفتم جلوی میز آرایشم تو حاضر شم با یک رژ لب بسایر خوش رنگ رویه آینه یک قلب کشیده شده بود .

و کنارش آن رژ لب با چسب آینه چسبیده بود .

سریع برداشتم و زدمش به لبم و زیر لب گفتم : عوجوبه .

خیلی خوشگل شده بودم از در اتاقم اومدم بیرون که آریانا هم از اتاقش اومد بیرون و گفت : آیلی ببخش من باید برم ، حال مامانم زیاد خوب نیست . 

_ برو . یک لحظه وایسا .

سریع گوشیم رو برداشتم و به جیمی زنگ زدم .

_ الو سلام وقت توضیح ندارم ، فقط یک جت تا ۱۰ دقیقه دیگه بگیر برای آریانا به مقصد لس آنجلس .

_ یک نفر رو می فرستم ۵ دقیقه دیگه بیاد جلو عمارت دنبالش، و خودت هم که ی بادیگارد باید دنبالت باشه، افسونگر چشم سبز من . 

 و تلفن رو قطع کرد ، احساس می کردم از خجالت دارم آب می شم اما نمی دونم برای چی ، شاید برای اون مالکیت من آخر جمله . 

می دونستم برای لقبم نیست چون عادتت کرده بودم به هم بگه افسونگر چشم سبز ولی نه با پسوند مالکیت ، اونم من ! 

این حرف ها رو گذاشتم کنار و کل قضیه رو با سانسور برای آریانا گفتم و فرستادمش رفت و خودم هم رفتم سمت گاراژ عمارت .

 

 

 

 

می خواستم خودم پشت فرمون بشینم ؛ آخه خیلی وقت بود پشت رول نشسته بودم و نرونده بودم .

با ذوق و شوق وصف ناپذیری در تسلام رو باز کردم و پشت فرمون نشتم و ماشین رو استارت زدم .

 

 

عینک آفتابی گرون قیمتم رو که جزو هدیه های از طرف ناشناس بود رو زدم ، آها یادم رفت بهتون بگم هدیه ی ناشناس چیه ، جیمی هر جمعه با یک نام ناشناس برای من هدیه ی پست می کنه ؛ این هم هدیه این هفته بود .

 امروز ۳ شنبه بود . 

 

 وقتی مطمئا شدم عینک آفتابیم سر جاش در بزرگ عمارت رو زدم و با دو ماشین مادیگارد جلو و عقبم از در خارج شدم .

هیچ وقت نمی تونستم خودم رو حتی تو رویا اینجا تصور کنم ، تو عمارت ورد یک تسلا زیر پام دوتا ماشین بادیگارد پشت و جلوم برای محافظت ازم .

یک دانشگاه خب و مهم تر از مادیات یک ازواج خوب ، اوایلش فکر می کردم شاید دقیقا روز عروسی بزارم و برم ولی بعد از فهمیدن اتفاقی که برای این خانواده افتاد به کل پشیمون شدم .

من یکی از بازی های ساموئل ورد رو تموم کردم و حالا منتظر بازی دوم هستم . 

بازی که می دونم قراره آینده ام رو تائین کنه .

من انتخاب شدم برای این ازواج و از اولین بازی گذشتم و طبق چیز های که می دونستم قرار نبود این بازی آخر باشه .

هنوز هم بازی در پیش دارم .

 

 

 

 

جلوتر محوطه دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم ؛ و یک دفعه همه ی خبر نگار ها ریختن سرم اگه بار اولم بود حسابی استرس می گرفتم ولی الان کاملا آمده بودم.

که یک دفعه یاد اون روز افتادم ، روز اولی که وارد عمارت شدم. 

اون خبر گذاری لعنتی .

حالم بد شد .

اون دیالوگ ها همیشه حالم رو بد می کرد .

سریع از خبر نگار ها گذشتم و به سمت ساختمان دانشگاه رفتم .

 

 

یک لیوان آب دستم داد ، سریع خوردم .

و حالم یکم بهتر شد ولی. رنگم مثل گچ سفید شده بود و سردم بود .

 _ چته آیلی ؟ 

همونجور که سرم پاین بود و داشتم با انگشتام بازی می کردم به صورت خیلی آروم گفتم : چیزی نیست.

چونه ام رو با آرامش گرفت و سرم رو آورد بالا می ترسیدم ‌، دوباره اون چشم های سرد و یخی رو ببینم که برای اولین بار دیده بودمش و تا مغز استخوانم یخ زده بود .

می ترسیدم ، می ترسیدم از اینکه تمام این اتفاقات رویا باشه و با بالا آمدن ، صورتم همه محو شه و من بیدار شم .

 

 

 

 

 

ولی وقتی با دست هاش چونه ام رو بالا آورد و اون چشم های آبی گرمش رو دیدم خیالم راحت شد و به راحتی خودم رو تو آغوشش انداختم .

و حتی فکر این رو نکردم که وسط سالن دانشگاه وایستادیم و همه دارن نگامون می کنن و ممکن یک تیتر خبری شه . که مطمینانه تاحالا شده .

اون هم من رو از خودش جدا نرکرد و البته بیشتر به خودش فشورد . 

وقتی آروم تر شدم خودم آروم از بغلش در اومدم . 

که اون دستم رو گرفت و گفت : نظرت چیه تا زمان شروع کلاس هامون بریم تو محوطه ی دانشگاه یک قدمی بزنیم ؟ 

با سر تائد کردم و آروم دنبال اش رفتم .

_ آیلی چی شدی ؟ 

_ چیز خواستی نبود .

یک دفعه دست از راه رفتن کشید و روبه من با جدیت فراوان گفت : 

به من دروغ نگو ! 

لحنش جوری بود که نتونستم تحمل کنم و گفتم : ترسیدم .

_ کسی اذیتت کرده ؟

_ آره ، یک چشم آبی .

یک زره رفت تو فکر و بعد گفت : من می شناسمش ؟

_ بلهه ! 

یک زره دوباره فکر کرد و بعد با حالت خنده و گریه گفت : من اذیتت کردم ؟ افسونگر چشم سبز ؟ 

 _ بله .

و سریع دویدم سمت ساختمون دانشگاه. 

و وقتی مطمئا شدم ام کلاسی نیستیم وارد کلاس شدم و ردیف اول نشستم .

 

 

سریع یک دختر اومد و بغلم نشتست .

فکر کردم یکی از طرف دار هام هست برای همین با خوشروی گفتم : جانم عزیزم ؟

 دستش رو بالا آورد و سریع گفت : رزا هستم . رزا لایت . 

 من هم دست دادم و گفتم : آیلی هستم آیلی ( چند لحظه مکس کردم و بعد گفتم ) بل یا همون آیلی ورد معروف . با هر فامیلی که دوست داری صدام کن . 

 

که یک دفعه داد زد ورد ؟ 

_ عه آروم تر . می خوای همه رو خبر دار کنی ؟ 

 _ عه ! نه ببخشید. دست خودم نبود .

_ اشکال نداره .

_ از آشنایت خوش بختم .

_ منم . 

_ اگه دوست نیاز داشتی من اینجام . فعلا بای .

گفت و رفت .

عادت کرده بودم . 

دیگه برام اهمیتی نداشت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند دقیقه بعد استاد وارد شد و شروع کرد به درس دادن کرد .

 

 

 

۱ ساعت بعد .

 

 

با خسته نباشید گفتن های بچه ها استاد تدریس رو به پایان رسوند و کلاس رو تموم کرد .

 

 

وقتی از در کلاس اومدم بیرون آمده بودم با چهره ی خشمگین و عصبانی جیمی روبرو شم ولی فقط بایک قیافه ی پوکر فیس وایستاده بود و به نمی دونم کجا زل زده بود .

به ساعتم نگاه کردم .

۵ دقیقه بعد کلاس بعدیم شروع می شد .

برای. همین آروم رفتم و بوسه ای به گونه اش زدم ( توجه ! توجه ! اگه این ها ایران بودن نامزد حساب می شد و محرم بودن پس لطفا گیر الکی ندید ) و بعد فرار کردم به سمت کلاسم فکر کنم از پشت من رو دیده باشه .

چون لباسام خیلی ضایع بود . 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون روز همه اش پشت سر هم کلاس داشتم و اصلا جیمی رو ندیدم .

ولی کلاس آخرم که تموم شد جیمی رو زل زده به در کلاسم پیدا کردم آروم بهش نزدیک شدم که گفت : می زنی در میری ؟ افسونگر چشم سبز من ؟ 

این دومین بار که داره لقبم رو با پسوند* من* میگه .

_ من به این معصومی توی غول بیابونی رو بزنم در برم ؟  

_ خودت رو به اون راه نزن . 

_ گرسنه ام .

_ منم، بریم یک رستوران خفن ؟! 

_ بدو که دو دقیقه دیگه غش می کنم می افتم رو دستتا !! از صبح هیچی نخوردم .

 _ بدو بریم .

سریع من رو کشوند سمت پارک کنار دانشگاه .

رفت سمت موتور کنار پارک و نشست پشت فرمون .

به یاد آخرین موتور سواریمون لبخندی زدم و نشستم پشتش . و 

زمزمه کردم : خیلی تند برو ، خیلی، خیلی . 

یک دفعه با چشم های گرد شده چرخید سمتم و گفت : برم ؟ 

_ آره .

_ مگه تو از سرعت نمی ترسیدی ؟

_ چرا ، ولی دیگه عاشقشم .

راست گفتم عاشقش بودم . عاشق سرعت . و کسی که به زندگی من سرعت بخشید .

 

 

 

 

چند دقیقه بعد 

 

پیچید توی یک کوچه ی تنگ و تاریک پیاده شد و به من هم اشاره کرد و که پیاده شم .

رفت به سمت یک رستوران و دوتا غذا گرفت و اومد .

رفتیم سمت یک پارک خلوت . 

 

_ بشینیم رو چمنا ؟

 تا جمله از توی دهان من در اومد ، جیمی چهار زانو زده رو چمن ها بود .

من عین دختر بچه ها رفتم نشتستم کنارش .

نمی دونستم غذا چیه .

ولی وقتی درش رو باز کردم از شدت خوشحالی داشتم ذوق مرگ می شدم. 

برام پاستا گرفته بود غذای مورد علاقه ام .

_ وای جیمی ممنون !

واقعا همسر خارق و العاده خوبی می شد .

 _ در مقابل کار شما که چیزی نبود!  

یکم فکر کردم و بعد منظورش رو فهمیدم .

_ چی کار ؟ 

_ آفرین ! خودت رو بزن کوچه علی چپ . 

 _ عه بگو دیگه .

_ امروز کی تو دانشگاه تیپش مشکی قرمز بود ؟

_ من ، خب ؟

_ به همین دلیل . 

و بعد لپش رو نشون داد که روش رد کم رنگ رژلبم مونده بود .

اه لعنتی حواسم نبود به این موضوع. 

_ پاکش نکردی ؟

_ نچ . می خواستم چشم همه دختر های کلاس دراد .

_ استادت چیزی بهت نگفت ؟

_ چرا ، همه ی استاد های زنم با حرص نگاهم می کردن. و یکی از استاد های مردم تا آخر کلاس نگاهم نکرد ولی آخر کلاس نگاهم کرد زد زیر خنده و گفت : چه خبرته ! بابا یکی ، یکی .

یکی صبح ، یکی ظهر و غروب به سرف شام ؟

منم در جواب گفتم : نچ . فقط و فقط افسونگر چشم سبزم .

زدم زیر خنده و گفتم : کدوم استادت ؟

_ آقای فلان .

خنده رو لبم ماسید ، قرمز شدم و گفتم : بی‌تربیت ،اون استاد منم هست حالا من چی کار کنم سر کلاسش ؟ 

_ حالا انگار چی شده . 

_ آبروم رو بردی .

_ نه آخه شما نبودی صبح وسط سالن دانشگاه خودت رو انداختی تو بغل من .

دوباره سرخ شدم .

_ من امروز زیاد گند بالا آوردم.  

در همون لحظه یک پیام از طرف آریانا رو گوشیم اومد بالا :

 

 

عکس صبح تو دانشگاه من و جیمی بود .

که آریانا زیرش نوشته بود : 

راحتید ؟

 

 

منم در جواب نوشتم : 

بله تا چشم فضولامون دراد . 

و یک استیکر زبون دراز .

 

ولی وقتی دایرکت های اینستا م میومد بالا ماتم برد .

یکی اون عکس رو تو کل اینستا گرام پخش کرده بود و زیرش نوشته بود : # افسونگر چشم سبز _ مرد یخی _ را _ آب می کند .

آره منم بهش می گفتم مرد یخی . 

چون همیشه جنسش از یخ بوده ، شکننده ، ظریف ولی محافظ ؛ همیشه ازم محافظت کرده .

 

 

خاطره : 

 

داشتم توی مغازه ها ی بغل خیابون خرید می کردم ، که یک دفعه کشیده شدم توی ی کوچه بن بست و خوردم به دیوار بن‌بست . 

سریع خواستم بدو و فرار کنم ولی چند نفر دورم رو گرفتن .

حالشون زیاد خوب نبود و این احتمال برد من رو بیشتر می کرد . 

خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام ولی تا اومدم دهن باز کنم یکی شون دست گذاشت رو دهنم و به اون یکی اشاره کرد که بره ماشین رو بیارن .

من هم زدم زیر دست اون که دهنم رو گرفته بود که اون ۱ نفر فهمید و اومد سمتم تا کتکم ببزنه ؛ تا دست اش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم دستسش تو هوا گرفته شده دست هاش رو شناختم و دویدم سمتش و رفتم پشتش .

 

 

 

یکی از اون ها گفت: پسش بده .

نفر ۲ : ما زود تر پیداش کردیم .

نفر ۳ : صبح بیا همینجا دنبالش، البته اگه زنده بود .

جیمی من رو بیشتر برد پشت خودش و زیر لب گفت : ۱ نمی یای بیروت از پشتم . ( هیکلش جوری بود که کل بدن من رو پوشش بده وقتی پشتش وایستاده ام ) 

۲ جیمز و بنی تو ماشین تو کوچه ی بغلی هستن ، زنگ بزن بیان .

سریع گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم جیمز و فقط گفتم : بن بست ..... زود بیاین .

نفر ۳ : نه مثل اینکه این دادچمون دلش دعوا می خواد .

نفر ۲: اگه تو ۳ دادیش که هیچ، ولی اگه ندیدیش خودت می دونی. 

نفر ۱ : ۱.......۲........

تا اومد ۳ رو بگه جیمز و بنیامین از پشتش در اومدن و ریختن سر اون سه تا پسر و تا می خوردن زدنشون و البته منم یک چک خوابوندم تو صورت یکی یکی شون و در آخر گفتم : 

هیچ وقت وارد بازی ورد ها نشو .

البته اگه جونت رو دوست داری ! 

 

 

 

 

 

_ آیلی اینحرف ها رو از کجا یاد گرفتی ؟ 

_ با شما ها گشتم !

همه زدیم زیر خنده و ......

 

 

 

 

حال :

 

سریع عکس رو یه جیمی نشون دادم .

_ مهم نیست بالاخره که یکی این عکس رو پخش می کرد .

حالا این ، اون .

خودت رو ناراحت نکن !

_ باشه ، ولی اول .

شروع کردم به پا کردن رژ لب . 

_ چرا پاک کردی ؟! 

 _ بالاخره که باید پاک می کردی .

_ نه من نمی خواستم اصلا پاک کنم .

از حرفش خنده ام گرفت و زیر لب گفتم : ندید بدید .

صداش رو نازک و زنونه کردد و گفت : من آفتاب ، مهتاب ندیده ام .

همون یک بوس هم غنیمت. تو این گیری وری .

_ ما مگه ۳ روز دیگه عروسیمون نیست ؟

_ آره .

_ خب ، از اون روز همون یک دونه بوس هم بهت نمی دم .

از این ۳ روز لذت ببر.

ویرایش شده توسط A.F

 

 

فصل۴۴

روز ۲ : 

 

 

 

من و جیمی رزیدنت بیمارستان شده بودیم و قرار بود یک روز سرکار باشیم یک روز دانشگاه .

و ۵ شنبه هم عروسیمون بود .

و امروز ۴ شنبه بود ، همه چی آمده و حاضر بود . 

 

 

صبح : 

 

ساعت هنوز ۵ صبح بود ، و من هم می خواستم کار دیروز جیمی رو جبران کنم .

پس بلند شدم آروم و آهسته رفتم ، سمت اتاقش و وارد شدم .

 

وقتی وارد شدم چشمام اندازه ی دوتا نعلبکی شد .

آخه کف اتاقش پر از انواع و اقسام لباس های زنونه بود .

و همه سایز هاش می شد s , m یعنی سایزی که من لباس می پوشیدم 

 و روی میز آرایش ، که نمی دونم چرا یک پسر باید تو اتاقش میز آرایش داشته باشه !

پر از انواع رژ لب ای رنگ و وارنگ از برند های مختلف بود .

 

 

 

به زور خودم رو رسوندم به کمد لباس هاش ولی وقتی در کمد رو باز کردم ، باز کلی لباس زنونه ریخت رو سرم .

بالاخره ، یک شلوار جین مشکی پیدا کردم با یک تیشرت سفید .

و یک جفت کتونی مشکی .

برداشتم و از اتاقش‌ فرار کردم و اومدم تو اتاق خودم .

لباس ها رو اتو کردم و کفش رو واکس زدم .

بعد همه ی لباس ها رو به همراه یک رژ لب صورتی برداشتم و رفتم تو اتاقش .

آروم لباس ها رو گذاشتم روی درایوراش و رژ و زدم به لبم و یک بوسه زدم روی آینه اتاق خوابش و اومدم بیرون .

 

سریع رفتم تو اتاق خودم و با سرعت زیاد شروع کردم به حاضر شدن شلوار بگ سفید با تیشرت مشکی و کتونی سفید .

یک رژلب قهوه ای روشن هم زدم .

 

آروم آروم به سمت در عمارت داشتم می رفتم ، که یک دفعه صدای گفت : خانم ورد .

 

خانومی توی عمارت به جز من و هلنا نبود که هلنا رو با در خواست خودش با اسمش صدا می کردن .

پس فقط من می موندم پس برگشتم و گفتم. : بله ؟

_ خانم ، خانم ها کجا می ری ؟

_ سرکار ، برای اولین روز کاریم و اولین جراحیم .

_ جراح قلب ، خانم دکتر ورد .

_ می دونی که سر کار خانم ها رو با فامیلی خودشون صداشون می کنن ؟

_ بله ، ولی این بار دیگه نه .

و دوتا قدم اومد جلو .

_ دیرم میشه ها 

_ بدو بریم .

_ تو کجا ؟

_ خب منم. رزیدنتم تو همون بیمارستان فقط مغزو عصاب .

_ بدو دیر شد .

 تاحالا دقت نکرده بوده بودم چی پوشیده همون های بود که من انتخاب کرده بودم . 

آروم آروم به سمت گاراژ رفتیم .

 انتظار داشتم انتخابش یک موتور باشه ولی جاش سوئچ یک بنز رو برداشت .

  و خودش سمت راننده نشست .

منم رفتم و نشستم .

 

چند دقیقه بعد : 

 

رسیدیم جلوی در بیمارستان ، جیمی کل راه رو ساکت و تو خودش بود .

وقتی هم رسیدیم ، سرش رو گذاشت رو فرمون ماشین و یک دستش رو قلبش ، یک چیز های داشت زمزمه می کرد .

خیلی آروم بود متوجه نمی شدم .

برای همین آروم در گوشش زمزمه کردم : خوبی ؟ 

_ قلبم درد میکنه ، خیلی زیاد . 

_ نکنه چیزی باشه؟ پاشو بیرم پیش دکتر ... یک ماینه ات کنه !

_ نه نمی خواد خوب میشه .

 داشتم کم کم عصبانی می شدم .

_ یعنی چی ؟ خودم خوب می شم ؟ مرد گنده پاشو خودت رو جمع کن .

سرش رو آورد بالا ، یک غم عجیبی توی چشماش بود ، برای همین آروم صورتش رو نوازش کردم و گفتم: آخه ، این چه کاری تو با خودت می کنی ؟

_ پاشو بریم خانم دکتر ، که باید زود تر مردکت رو بگیری که قلب من دیگه تاقطت نداره .

آروم از ماشین پیاده شدیمو به سمت بخش های خودمون توی بیمارستان رفتیم .

 

اون روز کلی عمل داشتیم دوتامون و وقت نشد هم رو ببینین تا ساعت ۶ عصر .

من بدبخت که برای عروسی رژیم گرفته بودم و مجبور بودم هیچی نخورم .

 

آخرین عمل راس ۷ تموم شد و من سریع از بیمارستان زدم بیرون .

بیشتر نگران جیمی بودم .

وقتی به ماشین رسیدم ، جیمی رو تکیه داده به ماشین پیدا کردم که حسابی تو فکر بود .

از صبح نمی دونم چش بود . برای همین آروم نزدیکش شدم و منم به ماشین تکیه دادم .

و خودم رو بالا کشیدم تو به گونه اش. برسم و بوسه ای مهمونش کردم .

و کل رد رژ لبم رو گونه اش موند .

_ به خدا ، اگه این یکی رو پاک کنی ؛ عواقبش رو می بینی .

_ باشه . قبول .

 

 و در سمت راننده رو باز کردم و بهش محلت ندادم و نشستم پشت رول .

منی که قبلا هیچ علاقه ای به رانندگی نداشتم ، الان تا فرصت پیدا می کردم دوست داشتم بشینم پشت رول .

_ خانم ، خانما کجا چنین شتابان ؟

_ خونه ، دارم از خستگی می میرم ، بدو بشین مگه خودم میرم .

جیمی سریع نشست و کمربندش و بست ، منم پام رو با گذاشتم رو گاز و ماشین کنده شده از زمین .

انقدر تند رفتم ، که راه ۳۰ ساعته رو تو ده دقیقه رفتم .

 

بدون هیچ کاری فقط رفتم تو اتاقم و خوابیدم

فصل ۴۵

 

 

صبح عروسی : 

 

 

 واقعا باورم نمی شد ۶ ماه بود داشتم توی عمارت ورد با ۳ نوه ی ورد زندگی می کردم .

و امروز بالاخره روز عروسیم هستش .

 

خوشحال صبح بلند شدم ، رفتم یک حموم ۲ ساعته و حسابی تمیز شدم و اومدم بیرون.

 ساعت ۹ بود و من فقط ۳۰ دقیقه وقت داشتم همه چیز هام رو جمع کنم و بعد برم آرایشگاه.

تند تند داشتم کار می کردم که در اتاقم باز شد و هلنا اومد تو .

قرار بود اون هم بیاد آرایشگاه. 

_ آیلی ، داری از پیشم میری ؟ 

_ نه ، آبجی ما همینجا زندگی می کنیم باهم .

 دیدم هل بغض کرده برای همین دستام رو باز کردم و تو آغوشش کشیدم و گریه کردیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت : ۹:۳۰

 

 پیش به سوی آرایشگاه. 

 

 

وسایل هام جمع بود و با هلنا تو ماشین من با یک آهنگ شاد ، داشتیم خوشحالی می کردیم که رسیدیم دم درآرایشگاه ،تا پیاده شدیم کلی خبر نگار ریختن سرمون .

 

یکی از آرایشگر ها از سالن اومد بیرون و دست من و هل رو کشید و از بین خبر نگار ها رد کرد و برد داخل .

 

_ جینا هستم . جین صدام می کنن .

آرایشگر آیلی بل. 

_ از آشنایت خوش بختم. 

_ خب عزیزم ، چه مدل آرایشی می خوای ؟

_ سبز و آبی پاستلی رنگ باغ ، حلقه و لباسم . 

برای همین یک آرایش توی این تم رنگ و بسیار لایت و کم رنگ .

_ چه رنگ رژی ؟

_ صورتی خیلی کم رنگ .

 

شروع کرد به آرایش کردن من . 

 

یکم که گذشت آرایشگر با ذوق انگار که چیز خیلی جدیدی رو کشف کرده باشه ، گفت : عکس از چشم شوهرت داری ؟

_ بله ، الان نشونت می دم .

ما دیشب با جیمی عکس از نزدیکترین حالت چشم هم گرفتیم و نگه داشتیم.

 

عکس رو که نشونش دادم گفت : سبز رنگ چشم تو ، آبی رنگ چشم اون 

ترکیب خیلی قشنگ . پیشنهاد کی بود ؟

 _ اون .

_ خوش به حالت .

 

 

دیگه جوابش رو ندادم و گذاشتم کارش رو بکنه .

_ عزیزم کارت تموم شد .

و پارچه ی روی آینه رو برداشت ؛ چشم های سبزم رو با ترکیب سایه ی سبز و آبی بیسار زیبا کرده بود و با خط چشم مشکی چشم هام رو گربه جلوه داده بود ، گونه هایم رو گلگون کرده بود و کار رو با رژ لب صورتی کم رنگی به اتمام رسونده بود .

 

 

 رفتم و لباسم رو پوشیدم و یک شنل کم سفید هم انداختم روی شانه هایم .

 

در همین لحظه که آرایشگر اتو موی خودش رو خاموش کرد و گفت کارم تمومه ، زنگ در رو زدن و جیمی با کت و شلوار ‌سفید رنگی وارد شد .

و دست گل تو دستس که پر از رز سبز ، سفید آبی بود رو دستم داد .

تشکر زیر لب کردم و دستش رو گرفتم و باهم رفتیم به سمت ماشین .

 

 

 

 

ماشین عروسیمون، یک مرسدنس سفید با گل های سبز و سفید ترکیبی بود . 

این هم از خوبی های شوهر پولدار داشتن هست ؛ کادو تولد تسلا، هر هفته کادوی ناشناس ، عروسی خفن .

بالاخره زندگی روی خوب خودش رو به من نشون داد .

 

نمی خواستم روز عروسیم رو خراب کنم برای همین این فکر هارو گذاشتم کنار .

_ خیلی خوشگل شدی . قشنگم .

_ سلیقه ی همسرم هست .

_ اوه ! چه همسر خوش سلیقه ای .

_ خود شیفته .

_ دست پرورده ی شما هستیم . 

و یک دونه زد رو بینیم .

_ پروووو ! 

_ حرص نخور ، آرایشت خراب میشه .

_ اگه شما بزاری !

_ خانم خوشگل خودمی .

_ ممنون!  

_ خواهش می کنم . قابلی نداشت .

یک بوس براش فرستادم و یک آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به هم خوانی .

 

فصل ۴۶ 

 

 

 

رسیدیم جلو در باغ ، جیمی پیدا شد و در رو برام باز کرد و کمکم کرد که پیدا شم .

دست در دست هم آروم به سمت در باغ وارد شدیم .

من نمی دونستم مهمونا کیا هستن ولی حالا فهمیدم جیمی بهم گفته بود سوپرایز. 

مهمون هامون خیلی کم بودن : هلنا ، جیمز ، بنیامین ، آریانا و مادر پدرم و برادرش ، پدربزرگ جیمی و همین .

ما دوتامون بی کس و کار بودیم، مادر پدر جیمی انقدر آدم حساب اش نکرد عروسی بچشون نیومدن و من هم اصلا پدر مادر نداشتم .

ولی حداقل اون ۳ تا دادش و پدربزرگ داشت ، من بدبخت یک دوست و خواهرم . 

همه عروسی می گیرین ۳۰۰ ، ۴۰۰ نفر مهمون دارن ما تو ۱۰ نفر خلاصه شدیم .

یک لبخند تلخ زدم و به راه رفتن و دست تکون دادان ادامه دادم چون کل دنیا داشت عروسی ما رو می دید . 

انگار تاج گذاری بود .

 

 

 

 

 

 

 

بر صندلی عروس و داماد نشستیم تا پدر( اون آقا که مسحی ها رو زن و شوهر می کنه ) بیاد .

 

جیمی گفت : خوبی ؟

_ دلم برای خودمون می سوزه .

_ منم ،هرچی فکر کردم نتونستم کسی رو پیدا کنم که دعوتش کنم .

_ خودت چی ؟ 

_ منم هیچ کس رو ندارم جز همین ۲ تا دادش .

_ برای من وجود تو کافی .

هم زمان باهم گفتیم .

خندیدم ، زوج خوبی می شیم .

_ افسونگر چشم سبزم باهم می سازیم ، دنیا رو از اول .

_ می سازیم ، مرد یخی . 

خندید ، خندیدم که شاید دنیا به رومون بخنده .

 

 

با وارد شدن پدر همه ی همهمه هاخاموش شد ، پدر به ما نزدیک شد و ما بلند شدیم .

 

گفت : به به ! زوج معروف دنیا . 

به یک لبخند من اکتفا کردم ، و دست دادم .

 

 

 

 

 

 

پدر شروع کرد به خواندن و وقت اون شد که من بله رو بگم ، تموم خاطراتم جلو چشمم داشت صفحه می خورد از روز اول تا امروز. 

اومدم دهان باز کنم که بگم..... 

که صدای تیر اندازی بلند شد و بعد پاین دامن من خونی شد و افتادم.

و یک چیز سنگین هم افتاد روم .

چند شلیک دیگه بعد سکوت و هم همه جیغ ، شیون ، داد .

 

فصل ۴۷ 

 

 

هنوز تو شک بودم و صدا های دور اطرافتم برام گنگ بود تا اینکه یک ضربه خورد تو صورتم و. من رو به خودم آورد. 

_ آیلی ، آیلی خوبی ؟ تیر نخوردی .

هنوز زنده بودم .

_ خوبم ، خوبم . چی شد ؟

_ نمی دونم بیا بریم ببینیم .

حالا فهمیدم چی شد ، یکی جلو من تیر خورد و خونش پاشید به دامن من و بعد من افتادم ؛ در اصل جیمی من رو انداخت و خودش افتاد روم .

 

رفتیم پاین و با یک صحنه ی وحشتناک روبرو شدیم .

دنیا نمی خواد روی خوش به این خانواده نشون بده .

دوباره می شکنه .

همه دور یک آدم جمع شده بودن و گریه و شیون می کردن .

می تونستم حدس بزنم کی اونجا خوابیده ، برای همین سریع دست جیمی رو گرفتم .

دستاش سرد بود سرد ، سرد .

اون هم تونسته بود حدس بزنه کی خوابیده .

 

 

 

 

 

نمی خواستم هم من هم اون این صحنه رو ببینیم ، برای همین دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش ، دامن هی می رفت زیر کفش و پاره می شد .

چند بار هم نزدیک بود ، هم خودم و هم جیمی رو بزنم زمین .

نه من تعادل درست حسابی داشتم و نه اون.

 

 

خودمون رو به‌زور رسوندم به ماشین و در رو. باز کردم و جیمی رو نشوندم روی صندلی عقب و ماشین ر روشن کردم . 

و هرچه سریع تر رفتم بیمارستان .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی رسیدم دم در بیمارستان ماشین رو همونجا ول کردم و رفتم داخل . 

برام مهم نبود مردم چی می گن ، یا این یک انفجار توی دنیا میشه .

کفش پام نبود ، دامن لباسم خونی ، گلی و پاره بود ، آرایشم بهم ریخته بود و موهام خراب شده بود .

و مهم تر جیمی حالش تو ماشین بد بود .

همون وسط نشستم و داد زدم : بنز سفید ، بنز سفید گل‌زده شده ی وسط خیابون ، شوهرم حالش توش بده نجاتش بدید ، لطفا ! لطفا ! 

تا یک آقا اومد گفت : کلید ماشین رو بده .

_ درش بازه .

اون آقا سریع رفت .

و پرستار ها اومدن من رو بلند کردن و روی صندلی نشوندن و شروع کردن به یک سری کار ها که متوجه نمی شدم

 

فصل ۴۸ 

 

 

برگشتم به عروسی .

صدای تیر میاد ، همه چی گنگ و مبهمه همه دارن بالا سرم گریه می کنن دورم پر از خون ، بهم تسلیت می گن .

هنوز لباس عروسم تنم ؛ میرم لباس سیاه می پوشم ولی هنوز نمی دونم چی شده. 

از هل می پرسم : چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟ چرا همه بهم تسلیت می گن ؟

_ اون ..... جیمی رو با تیر زدن ، جیمی مرد . 

 باورم نمی شد ، نمی تونستم باور کنم .

شروع کردم به زدن خودم ، حالم خوب نبود . 

 

_ خانم ، خانم . بلند شید . همسرتون کارتون داره .

بیدار شدم و خدا رو شکر کردم که همه ی این ها خواب بود .

آروم ، آروم به سمت اتاق جیمی رفتم .

وارد شدم و در رو پشت سرم بستم .

جیمی د از کشده رو تخت بود و داشت اشک می ریخت .

دوباره شکست ، دوباره .

 

نشستم روی صندلی‌های کنار تختش و دستش رو گرفتم تو دستم ؛ تنها کسش رو از دست داده بود .

دست هاش دیگه سرد نبود بلکه بسیار داغ بود .

شروع کردم به زمزمه کردن : 

افسونگر چشم سبز، مرد یخی رو آب می کنه . 

مرد یخی ، مرد یخی من . بلند شو ببین افسونگر چشم سبزت اومده .

اون که توی دنیا می گن، می تونه با چشم هاش همه رو افسون کنه . 

بلند شو تو چشماش نگاه کن ، که شاید بتونه تو هم افسون کنه .

افسونگرات ؛ افسون شده . افسون ....

افسون تو . 

_ تو خیلی وقت ؛ مرد یخی ات رو افسون کردی . 

 _ یادت اون روز تو دانشگاه ، سرم رو نمی آوردم بالا ؟ چون ، چون می ترسیدم دوباره اون جفت چشم یخی رو ببینم که بار اول دیدم و تا مغز استخون هام یخ زد .

ولی جاش یک جفت چشم گرم رو دیدم و ترسم ریخت .

حالا چشمات رو باز کن .

جیمی آروم، آروم چشماش رو باز کرد و گفت : واقعا ؟

 _ آره ، واقعا ، واقعا .

من فکر کردم منظورش اون روز تو دانشگاه ، ولی نه . اشتباه فهمیدم . 

_ کی مرخص می شم ؟

در همون لحظه دکتر وارد شد و برای بهتر شدن حال جیمی گفت : متاسفم ، شما باردار هستید .

یک لحظه مغزم ارور داد که بعد منظورش رو فهمیدم و یک لبخند کوچیک زدم . 

حتی حوصله ی خندیدن هم نداشتم .

جیمی : از دست این دکتر های این دوره زمونه. 

دکتر کی مرخص می شم ؟ 

_ بده ، دکتر به این خوبی دارم بهت روحیه می دم . 

و بعد جدی شد و ادامه داد : همسر بسیار خوبی داری !

حالا کمی به چهره‌ی دکتر دقت کردم ، همون دکتری بود که وقتی رسیدیم رفت سراغ جیمی .

_ شما رفتید تو ماشین جیمی رو آوردید ؟ 

 _ بله . نگران ماشین هم نباشید پارک اش کردم و بعد قفل .

_ ممنون 

_ قابلی نداشت . و دیگه می تونی مرخص شی .

_ ممنون آقای دکتر .

_ آیلی تو چت شده بود ؟ مگه مگه .....

_ هیش ! آروم ، آروم باش . 

_ دیگه باهام ازواج نمی کنی ؟

سکوت کردم الان موقعیت خوبی نبود .

اون هم سکوت کرد .

و من کمک اش کردم بلند شد و آروم رفتیم سمت ماشین. 

سوارش کردم و بعد خودم نشستم .

وضعیت مون خیلی بد بود . 

من لباس سفیدم خونی و پاره بود و کفش هام رو درآورده بودم ؛ رژ لبم رفته بود ، ریمل هام ریخته بود و رنگ سایه هام با هم قاطی شده بود رنگ این ور صورتم با اون ورش فرق می کرد آخه کرم ها رفته بود .

جیمی هم کتش نمی دونم چی شد کروات اش شل شده بود و دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود . 

قیافه هامون شبیه جنگ زده ها بودیم .

در همین لحظه زدم زیر خنده .

حواسم به گزر زمان نبودم ساعت ۱۲ شب بود .

هرکی توی ماشین رو نگاه می کرد با خودش می گفت : یا دیوونه هستن ، یا از پارتی برگشتن .

هیشکی نمی گفت : توی روز عروسیشون، تیر اندازی شده تو تالرشون .

یکی مرده . بهشون شوک عصبی وارد شده .

اگه این رو به یکی بگی می خنده می گه چیزی مصرف کردی ؟

ولی ما یکی نیستیم .

 ما ورد هستیم .

ورد و بل ، ترکیب سمی .

بد بخت ترین آدم های روی زمین .

کل فشاری که دنیا بهم آورده بود رو سر گاز ماشین پیاده کردم ؛ هون طور که گاز می دادم اشک هم می ریختم ؛ دیگه نمی دیدم .

و حال جیمی هم جوری نبود که بتونه بشینه پشت رول .

برای همین بغل خیابون زدم کنار تا یکم آروم شم .

_ چرا این طوری می کنی ؟ از جونت سیر شدی ؟

 سکوت ....

_ پاشو ! پاشو ، تو ما رو نکشی دست بردار نیستی . 

_ نه ، بهترم .

_ به خدا اگه از ۵۰ تا بیشتر بری ، خودم می شینم .

_ چشم .

و آروم شروع کردم به رانندگی و به زندگیم فکر کردن .

حالا چی ؟ 

من با جیمی ازدواج می کنم ؟

اگه دوستم داشته باشه ، چرا که نه ؟

ولی اگه دوستم نداشته باشه ، میرم .

بر می گردم دنبال زندگیم و اون هم بره پی زندگیش .

ولی ...

ولی ...

نمی دونم چرا پرسیدم : عاشق شدی ؟

_ یک چیزی بگم بهم نمی خندی ؟

_ دیگه حتی حوصله ی خندیدن ام ندارم . پس بگو .

_ آره شدم؛ ولی نه الیزابت کایل. 

_ شاید الان این طوری فکر می کنی .

_ نه من اون موقع ۱۸ سالم بیشتر نبود ، بچه بودم . 

شاید اگه اون خیانتکار نبود ، و من باهاش ازواج می کردم خوش بخت نمی شدم .

از زمان مرگش با خودم احد بستم که دیگه هرگز عاشق نشم .

یخ باشم .

ولی نتونستم ، و شدم . دوباره . 

و دیگه برام مهم نیست چه احدی بستم .

حس حسادت و کنجکاوی زنونم فعال شده بود پس پرسیدم : کی ؟!

_ تو چی ؟ 

 _ پیچوندی ولی می گم ، آره ؛ نمی دونم چی شد . ولی شد .

_ دیگه آزادی برو ، باهاش ازدواج کن . من مشکلی ندارم ؛ اگه هم مشکل مالی داشتی رو من و دادش هام حساب کن .

انتظار داشت ازش دفاع کنم ، منم کردم ولی به روش خودم : 

باشه ، ممنون ولی شوهرم خیلی پولدار .

جیمی اخمی کرد و گفت : مبارک ! حالا اون فرد خوش بخت کیه ؟

_ شاید به زودی بفهمی . 

_ یعنی دیگه

فصل ۴۸ 

 

 

برگشتم به عروسی .

صدای تیر میاد ، همه چی گنگ و مبهمه همه دارن بالا سرم گریه می کنن دورم پر از خون ، بهم تسلیت می گن .

هنوز لباس عروسم تنم ؛ میرم لباس سیاه می پوشم ولی هنوز نمی دونم چی شده. 

از هل می پرسم : چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟ چرا همه بهم تسلیت می گن ؟

_ اون ..... جیمی رو با تیر زدن ، جیمی مرد . 

 باورم نمی شد ، نمی تونستم باور کنم .

شروع کردم به زدن خودم ، حالم خوب نبود . 

 

_ خانم ، خانم . بلند شید . همسرتون کارتون داره .

بیدار شدم و خدا رو شکر کردم که همه ی این ها خواب بود .

آروم ، آروم به سمت اتاق جیمی رفتم .

وارد شدم و در رو پشت سرم بستم .

جیمی د از کشده رو تخت بود و داشت اشک می ریخت .

دوباره شکست ، دوباره .

 

نشستم روی صندلی‌های کنار تختش و دستش رو گرفتم تو دستم ؛ تنها کسش رو از دست داده بود .

دست هاش دیگه سرد نبود بلکه بسیار داغ بود .

شروع کردم به زمزمه کردن : 

افسونگر چشم سبز، مرد یخی رو آب می کنه . 

مرد یخی ، مرد یخی من . بلند شو ببین افسونگر چشم سبزت اومده .

اون که توی دنیا می گن، می تونه با چشم هاش همه رو افسون کنه . 

بلند شو تو چشماش نگاه کن ، که شاید بتونه تو هم افسون کنه .

افسونگرات ؛ افسون شده . افسون ....

افسون تو . 

_ تو خیلی وقت ؛ مرد یخی ات رو افسون کردی . 

 _ یادت اون روز تو دانشگاه ، سرم رو نمی آوردم بالا ؟ چون ، چون می ترسیدم دوباره اون جفت چشم یخی رو ببینم که بار اول دیدم و تا مغز استخون هام یخ زد .

ولی جاش یک جفت چشم گرم رو دیدم و ترسم ریخت .

حالا چشمات رو باز کن .

جیمی آروم، آروم چشماش رو باز کرد و گفت : واقعا ؟

 _ آره ، واقعا ، واقعا .

من فکر کردم منظورش اون روز تو دانشگاه ، ولی نه . اشتباه فهمیدم . 

_ کی مرخص می شم ؟

در همون لحظه دکتر وارد شد و برای بهتر شدن حال جیمی گفت : متاسفم ، شما باردار هستید .

یک لحظه مغزم ارور داد که بعد منظورش رو فهمیدم و یک لبخند کوچیک زدم . 

حتی حوصله ی خندیدن هم نداشتم .

جیمی : از دست این دکتر های این دوره زمونه. 

دکتر کی مرخص می شم ؟ 

_ بده ، دکتر به این خوبی دارم بهت روحیه می دم . 

و بعد جدی شد و ادامه داد : همسر بسیار خوبی داری !

حالا کمی به چهره‌ی دکتر دقت کردم ، همون دکتری بود که وقتی رسیدیم رفت سراغ جیمی .

_ شما رفتید تو ماشین جیمی رو آوردید ؟ 

 _ بله . نگران ماشین هم نباشید پارک اش کردم و بعد قفل .

_ ممنون 

_ قابلی نداشت . و دیگه می تونی مرخص شی .

_ ممنون آقای دکتر .

_ آیلی تو چت شده بود ؟ مگه مگه .....

_ هیش ! آروم ، آروم باش . 

_ دیگه باهام ازواج نمی کنی ؟

سکوت کردم الان موقعیت خوبی نبود .

اون هم سکوت کرد .

و من کمک اش کردم بلند شد و آروم رفتیم سمت ماشین. 

سوارش کردم و بعد خودم نشستم .

وضعیت مون خیلی بد بود . 

من لباس سفیدم خونی و پاره بود و کفش هام رو درآورده بودم ؛ رژ لبم رفته بود ، ریمل هام ریخته بود و رنگ سایه هام با هم قاطی شده بود رنگ این ور صورتم با اون ورش فرق می کرد آخه کرم ها رفته بود .

جیمی هم کتش نمی دونم چی شد کروات اش شل شده بود و دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود . 

قیافه هامون شبیه جنگ زده ها بودیم .

در همین لحظه زدم زیر خنده .

حواسم به گزر زمان نبودم ساعت ۱۲ شب بود .

هرکی توی ماشین رو نگاه می کرد با خودش می گفت : یا دیوونه هستن ، یا از پارتی برگشتن .

هیشکی نمی گفت : توی روز عروسیشون، تیر اندازی شده تو تالرشون .

یکی مرده . بهشون شوک عصبی وارد شده .

اگه این رو به یکی بگی می خنده می گه چیزی مصرف کردی ؟

ولی ما یکی نیستیم .

 ما ورد هستیم .

ورد و بل ، ترکیب سمی .

بد بخت ترین آدم های روی زمین .

کل فشاری که دنیا بهم آورده بود رو سر گاز ماشین پیاده کردم ؛ هون طور که گاز می دادم اشک هم می ریختم ؛ دیگه نمی دیدم .

و حال جیمی هم جوری نبود که بتونه بشینه پشت رول .

برای همین بغل خیابون زدم کنار تا یکم آروم شم .

_ چرا این طوری می کنی ؟ از جونت سیر شدی ؟

 سکوت ....

_ پاشو ! پاشو ، تو ما رو نکشی دست بردار نیستی . 

_ نه ، بهترم .

_ به خدا اگه از ۵۰ تا بیشتر بری ، خودم می شینم .

_ چشم .

و آروم شروع کردم به رانندگی و به زندگیم فکر کردن .

حالا چی ؟ 

من با جیمی ازدواج می کنم ؟

اگه دوستم داشته باشه ، چرا که نه ؟

ولی اگه دوستم نداشته باشه ، میرم .

بر می گردم دنبال زندگیم و اون هم بره پی زندگیش .

ولی ...

ولی ...

نمی دونم چرا پرسیدم : عاشق شدی ؟

_ یک چیزی بگم بهم نمی خندی ؟

_ دیگه حتی حوصله ی خندیدن ام ندارم . پس بگو .

_ آره شدم؛ ولی نه الیزابت کایل. 

_ شاید الان این طوری فکر می کنی .

_ نه من اون موقع ۱۸ سالم بیشتر نبود ، بچه بودم . 

شاید اگه اون خیانتکار نبود ، و من باهاش ازواج می کردم خوش بخت نمی شدم .

از زمان مرگش با خودم احد بستم که دیگه هرگز عاشق نشم .

یخ باشم .

ولی نتونستم ، و شدم . دوباره . 

و دیگه برام مهم نیست چه احدی بستم .

حس حسادت و کنجکاوی زنونم فعال شده بود پس پرسیدم : کی ؟!

_ تو چی ؟ 

 _ پیچوندی ولی می گم ، آره ؛ نمی دونم چی شد . ولی شد .

_ دیگه آزادی برو ، باهاش ازدواج کن . من مشکلی ندارم ؛ اگه هم مشکل مالی داشتی رو من و دادش هام حساب کن .

انتظار داشت ازش دفاع کنم ، منم کردم ولی به روش خودم : 

باشه ، ممنون ولی شوهرم خیلی پولدار .

جیمی اخمی کرد و گفت : مبارک ! حالا اون فرد خوش بخت کیه ؟

_ شاید به زودی بفهمی . 

_ یعنی دیگه بهت نگم خانم ورد ؟ 

جواب ندادم چون نمی خواستم لو برم . 

ولی بالاخره چی ؟ بهت نگم خانم ورد ؟ 

جواب ندادم چون نمی خواستم لو برم . 

ولی بالاخره چی ؟

 

 

 فصل ۴۹ 

 

رسیدیم جلو در عمارت . 

همه چی سیاه بود . 

یکی از بزرگترین و پولدار ترین افراد جهان مرده بود ؛ ساموئل ورد .

وارد عمارت شدم ، رفتم تو اتاقم و یک دوش حسابی گرفتم و لباس سیاه پوشیدم .

 

رفتم پاین ، همه تو سالن بودن به جز جیمی ؛ نفسی از روی آرامش کشیدم .

ام شب تو اوج خستگی ها می خوام بهش بگم چند وقت ، عاشق مرد یخی شدم . 

* مرد یخیم * 

 

همه بودن ، بنیامین زل زده بود به افق ، جیمز ساعد هاش رو گذاشته بود روی پیشونیش و دراز کشیده بود .

هلنا هم نشسته بود کنارش و نگران نگاهش می کرد آخه ساعت ۳ صبح بود . 

 

آریانا تو شک بود .

 

 و هیچ کس فکر کنم اصلا نفهمید ما اومدیم، تا اینکه هل سرش رو آورد بالا و من رو دید .

 

 

 

 

_ آبجی ! آبجی قشنگم ، خوشگلم ، یک روز خوش به تو نیومده . 

کجا بودی ؟

_ بیمارستان .

جیمز با شنیدن بیمارستان سریع پاشد و گفت : سالمید ؟ 

_ جسمی آره ، ولی روحی تعریفی نداریم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آروم بلند شدم و رفتم سمت در اتاقم وارد شدم.  

نشستم پشت میز آرایشم ؛ دستم نرفت حتی یک آب رسان بزنم .

همونطوری پاشدم رفتم طرف اتاق جیمی در زدم ، و با بیا تو وارد شدم .

اتاق تاریک بود و فقط آباژور روشن بود .

جیمی حتی لباس هاش رو در نیومده بود ، و دراز کشده بود رو تخت .

آرام نشستم رو تخت .

 _ بلند شو .

_ می تونی ، فردا بری . ممنون که کنارم بودی . 

_ پاشو ، کارت دارم .

آروم بلند شد ، توی چشم هاش غم بدی بود .

_ می خوای شوهرم رو ببینی ؟

_ آره ......

_ پس بلند شو . 

بردمش جلو آینه قدی اتاقش و بهش گفتم چشم هات رو ببند . 

رفتم یک لامپ روشن کردم .

_ چشم هات رو باز کن . اون فردی که توی آینه می بینی ؛ من عاشق اون شدم .

اون من رو اذیت کرد . 

مرد یخی من شد .

محافظم شد .

نیمه ی دیگه ام شد .

تا ابد و قیامت بهم بگو خانم ورد .

شده همین الان باهات ازواج می کنم .

 داشت با حیرت نگاهم می کرد ، اگه قبولم نمی کرد ؛ مهم نبود چون با خودم می گفتم سعی خودم رو کردم .

_ افسونگر چشم سبز من ؛ تو من رو با اون چشمات افسون کردی . 

از روز اول .

با خودم گفتم : تو آدم نیستی ، حوری .

فرشته ای نازل شده از آسمان برای منی .

و واقعا نقشت رو خوب بازی کردی . 

افسونگر چشم سبز من ......

افسونت شدم .

_ جیمی ورد ، دوست دارم . تا ابد .......

فقط و فقط مرد یخی خودم هستی .......

و از اتاق اومدم بیرون. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعجب کرده بودم .

واقعا ؟

تاحالا انقدر احساسات رو باهم تجربه نکرده بودم : خوشحالی ، ناراحتی ، استرس ، هیجان .

آدرنالین خونم بسیار رفته بود بالا ........

باور پذیر نبود برام .

پس ترجیح دادم بخوابم .

 

 

فصل ۵۰ 

 

 

صبح با ذوق و شوق وصف ناپذیری بلند شدم ؛ ولی تا فهمیدم امروز چه روزی لبخند روی لبم ماسید .

سریع بلند شدم ، حموم کوتاه و لباس مشکی . 

دیروز همین موقع ها تو سالن آرایشگاه بودم ، الان دارم میرم برای خوندن وصیعت نامه ی ساموئل .

 

 

همه پاین بودن و اشک می ریختن ، نوه ها برای پدربزرگشون و هل و آریانا برای همسر هاشون .

صحنه ی دل خراشی بود ؛ منم آروم به جمع آن ها اضافه شدم .

من خوشحال بودم .

به خاطر دیشب ؛ همه لحظات دوباره برام تداعی می شد .

تا وکلا اومدن داخل. 

 و همه ی ما بلند شدیم و وکیل ها باهمه دست دادن و تسلیت گفتن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یکی از ویکل ها شروع کرد : امروز همه ی ما جمع شدیم ؛ تا وصیت نامه ی ساموئل ورد رو بخونیم. 

 

و شروع به خواندن کرد : 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 سلام بر ؛ 

۳ نوه ی عزیزم ، جیمز ، جیمی و بنیامین . 

و سه خانم محترم جمع آیلی ، هلنا و آریانا.  

به خانواده ی کوچیک ما خوش اومدید. 

اول از همه من رو ببخشید و حلالم کنید ، مخصوصا تو آیلی بل .

و بعد تو جیمی .

ببخشید که مراسم عروسی رو خراب کردم . 

ممنونم ازت آیلی .

که حال خوانواده ی من رو دوباره خوب کردی.  

واقعا، لقبت بهت میاد .

من که دیگه دستم از این دنیا کوتاه ، پس از الان شما ۳ نوه ی من آزادید که هر کاری دوست دارید بکنید. 

و حالا بحث ارث و میراث من ؛ عمارت و همه ی موتور ها و ماشین ها و خدمه ها رو نگه داشتم و چند تا خونه و ویلا ها ی بلا استفاده رو بخشیدم .

شرکت رو هر نوه ۲ دنگ برمی داره و ۱ دنگ رو به نام همسرش می زنه ، یعنی جیمز ، هلنا ، جیمی ، آیلی و بنیامین و آریانا .

۶ رئیس .

۶ رئیس قدرتمند . 

و بقیه ی مال و اموال رو خودتون با صلح تقسیم کنید .

با هم مهربون باشید .

و ابهت فامیلیون رو نگه دارید 

ساموئل ورد 

 

 

 

 

وصیت نامه تموم شد و همه پراکنده شدن .

و فقط من تو سالن بودم که یکی از وکیل ها اومد سمت و دوتا پاکت داد دستم و گفت : دومی رو در تنهای بخون و به هیچ کس چیزی درموردش نگو . اولی هم مهم نیست .

 

زندگیم وارو داستان های جالبی شده بود ، سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق خوابم شدم .

نشتستم رو. تخت و پاکت اول رو باز کردم و شروع به خوندن کردم : 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام بر ایلی عزیز  

 

من رو ببخش برای اینکه ۶ ماه پیش به زور به عمارت خودم اوردمت و مجبورت کردم با بد نام ترین نوه ی من ازواج کنی .

اوایل واقعا عذاب وجدان داشتم ولی بعدش که دیدم شما چقدر باهم خوبید و اخلاق های هم رو درک می کنید ؛ خوش حال شدم و به انتخابم مطمئا .

ممنونم که همچین کاری کردی و هیچ پاداشی نخواستی ! 

من تا قبل از اومدن تو به کل داشتم الیزابت کایل رو از یاد می بردم .

همه ، حتی تو فکر می کنین من تو رو وارد بازی های خودم کردم ؛ ولی در اصل من وارد بازی تو شدم . 

آره تا پات رو گذاشتی تو عمارت ؛ جیمی عصبانی شو و همه چی رو بهم ریخت . 

ولی بعدا کم کم آروم شد و اومد ازم معذرت خواهی کرد .

اگه اون نوه ی من تا حالا بهت گفته که دوست داره نگفته هم الان دیگه می دونی .

اگه تو هم علاقه ای داری بهش بگو ؛ نترس قبولت می کنه .

در کل تمام این چیز ها رو برات نوشتم که در آخر بگم ، من رو ببخش و حلالم کن .

امضاء 

با احترام ،

ساموئل ورد .

 

 

 

 

 

در اتاقم رو زد ؛ حتی در زدنش هم رمز داشت ، یکی بالا یکی راست و یکی چپ .

سریع نامه ها رو گذاشتم توی کشوی پاتختیم و اجازه ی ورود دادم .

_ سلام .

_ سلام .

 دوباره اون ترس مسخره اومد سراغم ، ولی این بار دیگه سرم رو پاین نگه نداشتم و اوردمش بالا . 

من چه طوری دیگه بدون این چشم ها زندگی کنم ؟

_ آیلی ؟ خوبی ؟

_ نه جیمی خوب نیستم ؛ می ترسم ، می ترسم از اینکه از دستت بدم .

_ نترس . تو با اون چشم هات تمام روغبا رو از میدون به در کردی .

_ نه منظورم اون نبود ، منظورم اینکه نتونیم باهم ازواج کنیم .

_ می خوای همین الان بریم یک کلیسا ازواج کنیم ؟!

_ نه ، برای حرمت ۲ تا برادر دیگه ات تا سال پدربزرگت صبر می کنیم .

_ باشه ، قبول .

واقعا کوتاه اومد ؟ 

باورم نمیشه .

_ جیمی ؟! دیشب راست گفتی ؟

_ آره با تموم وجودم ، تو چی ؟ یا فقط برای دل خوشی من بوده ؟ 

_ نه . راست ، راست بود .

نمی دونم داشتیم به روی خوش زندگی نزدیک می شدیم یا نه ؟

 

 

فصل ۵۱ 

 

شاید براتون سئوال باشه که من چرا هی از خودم می پرسم آیا داریم به روی خوش زندگی نزدیک می شم یا نه ؟ 

می دونید چون ؛ من هیچ وقت یک زندگی آروم نداشتم ، همیشه یا داشتم درس می خوندم یا کار می کردم .

تو زندگیم وقتی برای تفریح نداشتم . 

هیچ وقت خدا ، ولی حالا. 

نمی دونم ؛ شاید دارم نزدیک می شم . بالاخره نتیجه ی زحمت هام رو دارم می بینم .

ساموئل گفته بود تو وصیت نامه ؛ با هم مهربون باشید و ابهت فامیلیون رو نگه دارید. 

 به جز مادر بردر ها و خود نوه ها ساموئل وارث دیگه ای نداشت. 

و یک شرکت ۶ دنگ . 

اون حتی نامی از دخترش نبرد و جاش به هر نوه ۱ دنگ داد و به قول ساموئل به همسر هاشون ۱ دنگ .

یعنی در جمع ۶ نفر سحام دار .

۶ رئیس .

۶ رئیس قدرتمند .

اون وارث کلی انتخاب نکرد ، اون کل مال و اموالش رو به همون داد .

یعنی ما تا هر وقت بخوایم می تونیم اینجا زندگی کنیم .

در اصل اینکار رو کرد که از من تشکر کنه ، تشکر از چی ؟

 

 

 

 

از اتاقم اومدم بیرون اگه چند ساعت دیگه داخل اتاقم می موندم مطمئنا یا جنون می گرفتم یا دیوونه می شدم .

داشتم از پله ها می آمدم پاین که صدام کرد .

_ جانم ؟

_ کجا میری ؟

_ قدم بزنم . 

_ وایسا ، منم بیام .

همونجایی که بودم‌ وایستادم ، منتظر و در همین لحظات چیزی رو که فکر کنم فراموش شده بود به خاطر آوردم.

_ آیلی‌؟! ایلی ؟ کجایی ؟

_ رفتم تو فکر .‌

_ چه فکری ؟

_ اگه من رو گرفتی بهت می گم .

 و شروع کردم پله ها رو دویدن و از عمارت خارج شدم .

و حالا سرعتم رو بیشتر کردم ، جرئت نداشتم بچرخم و پشتم رو ببینم.

تا که دوتا دست کمرم رو گرفت و مانع دویدم شد .

_ خب ، حالا خانم کوچولو می گی ؟

_ نه ، قبول نیست . سرعت تو بیشتر از من .

_ عه . پس نظرت با قِلقِلک چیه ؟

و شروع کرد به قلقلک دادنم ؛ من به شدت قلقلکی بودم و اصلا هم مهم نبود دیگه برام وسط خیابان هستیم . و همونجا ، از شدت خنده نشستم وسط خیابون .

_ عه آیلی پاشو .

_ نمی خوام ! 

دو ثانیه بعد رو هوا بودم .

  _ آها پس نمی خوای ؟

_ بزارم زمین ! بهت می گم .

و بالاخره پاهام به زمین خورد .

_ حالا فکرت رو بگو .

_ قول میدی ناراحت نشی ؟

_ قول ، قول .

_ توی روز عروسیمون ؛ یعنی دیروز صدای تیر اندازی اومد ، پاین دامن من خونی شد و بعد یک نفر مرد .

اونم یعنی ساموئل ورد بزرگ .

توی وصیت نامه هم گفت که ببخشید که مراسم عروسی رو خراب کردم یعنی از قبل می دونسته و صدای یک شلیک نبود که بگیم خودکشی .

چند شلیک پشت سر هم . 

معذرت خواهی ‌در وصیت نامه ، یعنی از قبل تاریخ مرگش رو می دونسته .

و وقتی تاریخ مرگت رو می دونی ؛ می دونی یعنی چی ؟ 

_ یعنی ، معامله .

_ و می دونی معامله یعنی چی ؟

_ جون ما هم در خطر .

_ دشمن های پدربزرگت ، قتل .

_ وقت بازی افسونگر چشم سبز من. 

  _ بازی دوم ساموئل ورد ، جیمی باید بریم سر صحنه ی قتل .

_ الان هماهنگ می کنم .

و یک تلفن زد .

_ بریم ؟ آیلی .

_ بازی دوم پدر بزرگت شروع میشه از وقتی که ما بریم سر صحنه ی قتل .

 

 

فصل ۵۲ 

 

 

جیمی صبح بلندم کرد و گفت : یک لباس خوشگل بپوش که می خوایم بریم یک جای خفن.

 

منم سریع بلند شدم ، یک دوش گرفتم و حاضر شدم ؛ پیراهن تا زانو به رنگ مشکی و یک آرایش خیلی کم رنگ که میشه خط چشم ،ریمل و یک برق لب خیلی کم رنگ .

_ به به ! چقدر قشنگ شدی .

 سرم رو انداختم پاین و خجالت زده گفتم: ممنون.

 

 

رفتیم و سوار ماشین شدیم ؛ آروم داشت از یک جاده ی جنگلی رد می شدیم که بسیار هم زیبا بود تا اینکه یک جا زد رو ترمز و گفت : پیاده شو .

آروم پیاده شدیم باهم از توی جنگل نمی دونم داشتیم به کجا می رفتیم .

تا اینکه رسیدیم به یک جایی که یک زمین رقص تانگو وسطش بود و دور و برش پر از گلبرگ های گل رز ، قرمز و مشکی بود و یک آهنگ رقص تانگو .

_ افتخار می دید ؟

_ با کمال میل .

آروم رفتیم وسط و شروع کردیم به رقصیدن. 

داشتم خاطراتم رو مرور می کردم ؛ آیا حاضرم با جیمی ورد ازواج کنم ؟

چرا که نه . 

ولی هر وقت که بهم پیشنهاد ازواج داد .

یک دفعه که به خودم اومدم دیدم آهنگ قطع شده ؛ خواهرم ، آریانا ، بنیامین و جیمز استادن و جیمی جلوی پام زانو زده و حلقه ای دستش : 

آیلی ؛ افسونگر چشم سبز من، آیا حاضری این بار با میل خودت دوباره با من ازواج کنی؟

 دستام رو ار ذوق روی صورتم گذشتم و جیغ زدم .

 همه منتظر جواب من بودن .

_ بله ، بله ! 

و انگشتر رفت توی دستم .

 

پایان 

 

جمعه 

۱۴۰۴/ ۲/۲۶ 

  ساعت : ۲۵ : ۱۳

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...