sanli ارسال شده در 5 اردیبهشت، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت، 2025 پارت24 هر دو نفس عمیقی کشیدند و به صدای دلنشین شرشر آب که تمام فضا را به آغوش کشیده بود گوش سپردند. همه جای اطراف پر بود از چمنهای بلند و درختان کهنسال که لابهلاهایشان شینمهای یخ زده خودنمایی میکرد. بو و عطر گلها با کمترین فاصله آدم را مدهوش میکرد. و از همه سرمست تر نسیمهایی بودند که بوی شکوفهها را در خود جای داده به هر طرفی که میوزیدن،چه مشرق و چه مغرب پخش میکردند. میروتاش عاشق آن منطقه بود. آن دو کوه درست پشت قبیلهی کونلون قرار داشت، که معدود آدمهایی از آنجا خبر داشت. چرا که او برای نوشیدن و خوشگذرانی به آن مکان میرفت. جان و میروتاش هردو جزوه آن دسته آدمهایی بودن که زیادی به این مکان میرفتن و گاهی اوقات داخل دریاچه میافتادن و آبتنی میکردن حتی دنیل هم با آن روحیهی سرخستش با آنها همراه میشد. جان بدون اینکه منتظر او باشد خودش را نزدیک آبشار رساند و در بالای سنگ بزرگ ایستاد و داد زد: - بلدی شنا کنی ؟ میروتاش لبخند گندهای زد و همین باعث شد، زخم لبش از هم فاصله بگیرد و نالهی ریزی کند. سریع لبخندش را جمع کرد و دست رویش گذاشت. - قرار نیست شنا کنیم. من یه جای مخفی رو میشناسم که درست ما رو به داخل آکادمی قبیله میرسونه! اخم های جان درهم شد. جای مخفی دیگر چه بود؟ اگر وجود داشت چرا او خبر نداشت؟چشمانش را ریز وکرد و به میروتاشی که سعی داشت چوب بزرگی بین سنگها و چمنهای ساقه بلند پیدا کند نگاه کرد. - جای مخفی اگر وجود داشت چرا من و دنیل نمیدونیم، یا دنیل میدونه و فقط من نمیدونم. چشمانش را محکم بست و لبش را گزید. اصلا به این ماجرا فکر نکرده بود که ممکن است این جای مخفی را به جان با دنیل نگفته باشد. خودش را گم و کرد و راست ایستاد و با خندهی مضحکش سرش را خاراند و با لودگی گفت: - خب… راستش… منم تازه فهمیدم نمیدونستم همچین جایی هم وجود داره! درواقع دوماه پیش موقع دیدن آن مکان دربارهی جای مخفی فهمیده بود، از آنجایی که بیشتر در کارها کنجکاو میشد و به همه جا سرک میکشید؛ باعث میشد اطلاعاتش از بقیهی همدورانهایش بیشتر باشد. جان تک خندهای عصبی کرد و چندباری نفس عمیقی کشید و غرید: - دلم میخواد اینجا خفت کنم، ما چیز مخفی بینمون نداریم ولی تو این رو از ما مخفی کردی؟ - الان بحث مخفی کردن من نیست، باشه عذرمیخوام دیگه تکرار نمیشه حالا بیا یه چوپ بزرگ با ضخامت پیدا کن تا دیر نشده. جان آدمی نبود که زود کوتاه بیاید ولی با آن شرایطی که گیرکرده بودند مجبور شد بعداً پی موضوع را بگیرد. 1 1 لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/4837-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-22678 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
sanli ارسال شده در 5 اردیبهشت، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت، 2025 پارت 25 بالاخره بعد از کلی گشتن، یک چوپ بزرگ ضمختی را پیدا کردند. میروتاش نزدیک سنگ بزرگی که در سمت راست کوه قرار داشت شد و فشار زیادی به تنهی سنگ داد. سنگ شدت بیشتری داخل دریاچه افتاد و ثانیهای طول نکشید که سنگهای مستطیلی شکل که رویشان جلبکهای دریای پوشانده شده بود در مقابلشان تا ته آبشار نمایان شد. میروتاش لبخندی زد و جان با تعجب به آن سنگها خیره شد. - دنبالم بیا! به خودش آمد و بدون کوچکترین حرفی همراهش راه افتاد. بعد از اینکه از میان آب رد شدند، به در بزرگ چوبی که داخل آبشار قرار داشت رسیدند. درواقع داخل آبشار یک غار بزرگ نموری بود که هیچکس جز میروتاش از آن خبردار نداشت. البته به جز دو نفر که از وجودشان بیخبر بود! - اینجا به کجا میرسه؟! - درست داخل آکادمی، جایی که من میخوام برم پشت همینجا هست. همین که میخواست در بزرگ چوبی که بنظر میرسید به خاطر نمدار بودن آنجا کمی مرطوب شده است را باز کند، بازویش توسط جان کشیده. با چشمان گشاد شده نگاهش کرد. جان با متعجب آب دهانش را قورت داد و گفت: - نگو که میخوای بری به کتابخونهی ممنوعه؟! کمی مکث کرد در جوابش فقط سر تکان داد. - مگه اونجا چی داره که بخاطرش خودت رو به آب و آتیش میزنی. گفتنش نه در آن مکان مناسب بود نه راحت میتوانست به زبان بیاورد. خودش هم از انجام کاری که در ذهنش همانند کرم میلولید تردید داشت ولی بازهم امده بود. - بعدا میفهمی، دنبالم میای یا اینجا منتظرم میمونی! چشمان جان رنگ نگرانی گرفت. تصمیمی که آن لحظه میخواست بگیرد سختتر از آزمون ورودی بود که برای داخل شدن به آکادمی قبیلهی کونلون ازش گرفته بودند! لبش را به دندان کشید و لعنتی به خودش فرستاد و پشت و پا زد به تمام ترسش و گفت: - گور بابای همه چیز، از اینکه کنارت بمونم خیالم راحت میشه. میروتاش با خندهای که حرص جان را درمیاورد و مشتی به بازوی کلفتش زد و گفت: - جبران میکنم. در با صدای وحشتناکی که باعث میشد تمام استخوانهایشان بهم سابیده شود و موی تنتشان سیخ شود، باز شد. راه میانبری بود که به اتاق اصلی آکادمی میرسید. جایی که تمام جادوگران و شورای مجلس برای صحبت موضوعات مهم، در آنجا جمع میشدند و تصمیمهای اساسی در مورد کشور میگرفتند، بود. 1 1 لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/4837-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-22679 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده