رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

پارت هفتاد و چهار

صبا کنجکاو از تماس او:

- کار داری؟ مزاحم کارت که نشدیم؟

معذب از فهم دقیق صبا روی رفتار او لبخندی می‌زند و تعارف را کنار گذاشته و شعف درونی خود را دنبال می‌کند:

- راستش یه تماس کاری بود، باید امروز بهش رسیدگی کنم.

صبا با درکی قابل توجه از معذبی او می‌گوید:

- باشه عزیزم به کارت برس، سرت خلوت شد زود- زود بیا پیشمون.

آتنا به‌همراهی صبا درمی‌آید و ادامه صحبت صبا را دست می‌گیرد:

- آره گیسو کمند کارات رو زودتر برس که سرت خلوت‌تر بشه، به یاد گذشته بریم رامسر یه آب‌وهوایی عوض کنیم، الان مدت‌هاست همش برنامه می‌چینیم بریم اما قسمت این بود تو باشی باهم بریم.

با نگاهی مهربان به آتنا:

- چشم حتما، هر وقت شما بگید من در خدمت هستم.
آتنا لبخند عمیقی از ادب او می‌زند و در دل او را می‌ستاید:

- قربونت برم من عزیزم.
- سلامت باشید انشالله، اگر اجازه بدید من رفع زحمت کنم.

روبه سمت حسین خان جهت کسب اجازه از بزرگ‌تر جمع می‌کند و با لبخند منتظر پاسخ او می‌ماند، حسین خان با تکان سر تایید را می‌دهد:

- راحت باش، برنامه‌هات رو چک کن ببین کی وقت داری برای سفر یک هفته‌ایی.

معذب در جوابش با مکث کوتاهی:

- چشم شما برنامه رو بچینید من این دو، سه روز کارهام رو جمع می‌کنم.

- خوبه.

از جایش گوشی به‌دست بلند می‌شود و با برداشتن گوشی و اسکارفش با تک- تک افراد جمع خداحافظی می‌کند و با بوسه‌ایی بر گونه‌ی آرسین به سمت سالن قدم بر‌می‌دارد، صبا برای همراهی‌اش کنار در می‌ایستد تا زمانی‌ که او بوت کوتاهش را می‌پوشد، سری بالا می‌آورد و به نگاه بی‌قرار صبا چشم می‌دوزد، لبخند آرامی می‌زند و برای دل‌گرمی او:

- هر وقت خواستی تماس بگیر بیام پیشت، نگران نباش سریع خودم رو می‌رسونم.

نگاه صبا با همین جمله او آرام گرفته و او را در آغوش می‌گیرد:

- خودت هر وقت تونستی بیا، نمی‌خوام مزاحم کارت بشم.

- مراحمی، باشه اما تماس بگیر.

صبا او را از آغوش خود جدا می‌کند:

- برو دیرت میشه، بعدا صبحت می‌کنیم باهم.
- باشه پس فعلا خداحافظ.
- خداحافظ عزیزم.

از در سالن خارج و همان‌طور که با قدم‌های سریع از میان محوطه‌سازی حیاط گذر می‌کند اسکارفش را روی سر گذاشته و گره می‌زند، برمی‌گردد و نگاهی به صبا که هم‌چنان روی تراس منتظر خروج او مانده، می‌کند و با لبخندی در را باز و پا در پیاده‌روی خیابان می‌گذارد، به‌دنبال ماشین راما نگاه می‌چرخاند، با زدن سه نور بالا پشت هم او را از حضور خود در خیابان مقابل درب عمارت مطلع می‌سازد، گوشی در دستش می‌لرزد و با دیدن شماره راما تماس را پاسخ می‌دهد:

- تابش ماشینت رو بیار یه خیابون پایین‌تر پارک کن، اون‌جا سوارت می‌کنم.

با شنیدن نامش توسط او لبخندی روی لب‌هایش می‌نشیند، سعی بر مهار لبخندش می‌کند و با گفتن باشه تماس را قطع می‌کند.
ریموت را می‌زند و سوار ماشینش می‌شود، با سرعت آرام حرکت کرده و یک خیابان پایین‌تر پارک می‌کند، با مکثی در آینه به رژ پاک شده‌اش خیره می‌شود، آهی از حسرت می‌کشد و دست به سمت کیفش می‌برد که راما با تک بوقی اعلام حضور کرده، با حرص چنگی بر دسته کیفش می‌زند و بعد از برداشتن کیف تبلتش از صندلی عقب ماشین، در را باز کرده و پیاده می‌شود، رژ پاک شده‌اش واقعا روی اعصابش رفته و حرصی پلک روی هم می‌فشارد و با زدن ریموت ماشین را قفل می‌کند، با قدم کوتاهی خود را به جی کلاس مشکی راما رسانده، در را باز می‌کند و آرام سوار می‌شود، با صدای بوق ممتد و ویراژ ماشینی سریع در را می‌بندد و متحیر روبه راما می‌گوید:

- وای ترسیدم.

راما به سمتش می‌چرخد و مردمک طوسی‌اش امتداد خط چشم او را دنبال می‌کند، محوه حرکت چشم‌های او می‌شود و با حواس‌پرتی می‌پرسد:

- باز ریملم پخش شده؟

راما ریلکس نگاه از او برمی‌دارد و خون‌سرد با سوال دیگری جواب می‌دهد:

- جنسش خوب نبود!؟

چشم‌غره‌ایی به او می‌تاباند و سرتقانه:

- سوالم این نبود!

ابرویی بالا می‌اندازد و با زدن راهنما حرکت می‌کند، نیم‌نگاهی به نیم‌رخ او که سرتقانه به مقابل زل زده می‌اندازد:

- برخورد؟
- خیر.
 

  • 3 ماه بعد...
  • پاسخ 76
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • مدیر ارشد

پارت هفتاد و پنج 

روبه سمت راما می‌چرخاند و با نگاه به نیم‌رخ او می‌پرسد:

- خب بریم سر اصل مطلب، ایده‌هات چیه که این‌قدر عجله داری؟

راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمی‌گرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ می‌دهد:

- می‌خوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار به‌صورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن.

همان‌طور که خیره به او مانده مُروری بر ایده‌های فعلی ذهنش می‌کند:

- اوم، ایده‌ی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟

- آره همه‌چیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنل‌ها بدون راهنمایی هم راحت باشه.

- حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ...

مکث می‌کند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه می‌دهد:

- طبق معمول مشکی و سفید!

لبخند روی لب‌های راما کِش می‌آید:

- خوبه که سلیقمو می‌دونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر می‌داد مشکی ببینده رو فراری میده!

- فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمی‌شی!

راما با حفظ لبخند روی لب‌هایش به‌ سمت او می‌چرخد:

- مشکل داری با سلیقه‌ام؟

از سوالش چشمی باریک می‌کند:

- همیشه حق با مشتریه!

اَبرویی از جواب او بالا می‌اندازد و خنده‌ایی با صدا می‌کند:

- یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش!

با چشم غره‌های معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس می‌گوید:

- تمام پروژه‌هاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! 

تا به او پاسخ بدهد گوشی‌ روی هولدر داشبورد می‌لرزد و نام شیوا نمایان می‌شود، نیم‌نگاه کوتاهی به چهره‌ خنثی شده‌‌ی از خنده تابش می‌اندازد و بلافاصله تماس را رد می‌کند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی می‌لرزد، عصبی از جو به‌وجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش می‌کند و بین دو صندلی پرت می‌کند، تابش معذب کمی جابه‌جا می‌شود و نگاه به خیابان می‌دوزد؛ دقایق بعد راما هم‌چنان کلافه پلک روی هم می‌فشارد و سعی بر آغاز بحث می‌کند، به سمت تابش که از پنجره‌ی به بیرون زل زده رو برمی‌گرداند:

-‌ ببخشید می‌دونم تماس بی‌موقع‌ بود.

ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش می‌کند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره می‌خورد:

- نه جواب می‌دادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه می‌دادیم.

خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او می‌گردد و به‌دنبال آثاری از حس او می‌گردد، تابش تلاش بی‌فایده‌ایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لب‌هایش می‌نشیند و خرسند از حالت او پاسخ می‌دهد:

- چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده.

پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق می‌کند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلول‌های بدنش حس ‌می‌کند، نگاهی که از قبل مسلط‌تر شده به او می‌اندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه می‌دهد:

- کد‌های اولیه سایت رو طبق ایده‌ایی که دادی می‌زنم، چیزِ دیگه‌ایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟

- لطف می‌کنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟

- خواهش می‌کنم، آره وقت دارم.

راما چشمکی به او می‌زند و پا روی گاز می‌فشارد:

- پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اون‌جا داشته باشیم.

لبخندی از شیطنت او می‌زند:

- بریم.

با تایید او وارد لاین سرعت می‌شود، مسیر را با صحبت‌های کوتاه و معمول طی می‌کنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن می‌شود، بعد از پارک به سمت تابش می‌چرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطه‌ای متحیر مانده می‌پرسد:

- حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟

متعجب از حواس‌پرتی او کمربند خودش را باز می‌کند، به سمت او کمی خم می‌شود و قصد باز کردن کمربند او را می‌کند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد می‌پرسد:

- تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین!

تابش با حواس‌پرتی نگاه از بیرون گرفته و به او می‌دوزد لب‌هایش هنوز  به صحبت باز نشده که تقه‌ایی به شیشه ماشین می‌خورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه می‌چرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم می‌رود.

ویرایش شده توسط sarahp

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...