مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 3 آذر، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آذر، 2025 پارت هفتاد و چهار صبا کنجکاو از تماس او: - کار داری؟ مزاحم کارت که نشدیم؟ معذب از فهم دقیق صبا روی رفتار او لبخندی میزند و تعارف را کنار گذاشته و شعف درونی خود را دنبال میکند: - راستش یه تماس کاری بود، باید امروز بهش رسیدگی کنم. صبا با درکی قابل توجه از معذبی او میگوید: - باشه عزیزم به کارت برس، سرت خلوت شد زود- زود بیا پیشمون. آتنا بههمراهی صبا درمیآید و ادامه صحبت صبا را دست میگیرد: - آره گیسو کمند کارات رو زودتر برس که سرت خلوتتر بشه، به یاد گذشته بریم رامسر یه آبوهوایی عوض کنیم، الان مدتهاست همش برنامه میچینیم بریم اما قسمت این بود تو باشی باهم بریم. با نگاهی مهربان به آتنا: - چشم حتما، هر وقت شما بگید من در خدمت هستم. آتنا لبخند عمیقی از ادب او میزند و در دل او را میستاید: - قربونت برم من عزیزم. - سلامت باشید انشالله، اگر اجازه بدید من رفع زحمت کنم. روبه سمت حسین خان جهت کسب اجازه از بزرگتر جمع میکند و با لبخند منتظر پاسخ او میماند، حسین خان با تکان سر تایید را میدهد: - راحت باش، برنامههات رو چک کن ببین کی وقت داری برای سفر یک هفتهایی. معذب در جوابش با مکث کوتاهی: - چشم شما برنامه رو بچینید من این دو، سه روز کارهام رو جمع میکنم. - خوبه. از جایش گوشی بهدست بلند میشود و با برداشتن گوشی و اسکارفش با تک- تک افراد جمع خداحافظی میکند و با بوسهایی بر گونهی آرسین به سمت سالن قدم برمیدارد، صبا برای همراهیاش کنار در میایستد تا زمانی که او بوت کوتاهش را میپوشد، سری بالا میآورد و به نگاه بیقرار صبا چشم میدوزد، لبخند آرامی میزند و برای دلگرمی او: - هر وقت خواستی تماس بگیر بیام پیشت، نگران نباش سریع خودم رو میرسونم. نگاه صبا با همین جمله او آرام گرفته و او را در آغوش میگیرد: - خودت هر وقت تونستی بیا، نمیخوام مزاحم کارت بشم. - مراحمی، باشه اما تماس بگیر. صبا او را از آغوش خود جدا میکند: - برو دیرت میشه، بعدا صبحت میکنیم باهم. - باشه پس فعلا خداحافظ. - خداحافظ عزیزم. از در سالن خارج و همانطور که با قدمهای سریع از میان محوطهسازی حیاط گذر میکند اسکارفش را روی سر گذاشته و گره میزند، برمیگردد و نگاهی به صبا که همچنان روی تراس منتظر خروج او مانده، میکند و با لبخندی در را باز و پا در پیادهروی خیابان میگذارد، بهدنبال ماشین راما نگاه میچرخاند، با زدن سه نور بالا پشت هم او را از حضور خود در خیابان مقابل درب عمارت مطلع میسازد، گوشی در دستش میلرزد و با دیدن شماره راما تماس را پاسخ میدهد: - تابش ماشینت رو بیار یه خیابون پایینتر پارک کن، اونجا سوارت میکنم. با شنیدن نامش توسط او لبخندی روی لبهایش مینشیند، سعی بر مهار لبخندش میکند و با گفتن باشه تماس را قطع میکند. ریموت را میزند و سوار ماشینش میشود، با سرعت آرام حرکت کرده و یک خیابان پایینتر پارک میکند، با مکثی در آینه به رژ پاک شدهاش خیره میشود، آهی از حسرت میکشد و دست به سمت کیفش میبرد که راما با تک بوقی اعلام حضور کرده، با حرص چنگی بر دسته کیفش میزند و بعد از برداشتن کیف تبلتش از صندلی عقب ماشین، در را باز کرده و پیاده میشود، رژ پاک شدهاش واقعا روی اعصابش رفته و حرصی پلک روی هم میفشارد و با زدن ریموت ماشین را قفل میکند، با قدم کوتاهی خود را به جی کلاس مشکی راما رسانده، در را باز میکند و آرام سوار میشود، با صدای بوق ممتد و ویراژ ماشینی سریع در را میبندد و متحیر روبه راما میگوید: - وای ترسیدم. راما به سمتش میچرخد و مردمک طوسیاش امتداد خط چشم او را دنبال میکند، محوه حرکت چشمهای او میشود و با حواسپرتی میپرسد: - باز ریملم پخش شده؟ راما ریلکس نگاه از او برمیدارد و خونسرد با سوال دیگری جواب میدهد: - جنسش خوب نبود!؟ چشمغرهایی به او میتاباند و سرتقانه: - سوالم این نبود! ابرویی بالا میاندازد و با زدن راهنما حرکت میکند، نیمنگاهی به نیمرخ او که سرتقانه به مقابل زل زده میاندازد: - برخورد؟ - خیر. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 1 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 فروردین (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنج روبه سمت راما میچرخاند و با نگاه به نیمرخ او میپرسد: - خب بریم سر اصل مطلب، ایدههات چیه که اینقدر عجله داری؟ راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمیگرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ میدهد: - میخوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار بهصورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن. همانطور که خیره به او مانده مُروری بر ایدههای فعلی ذهنش میکند: - اوم، ایدهی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟ - آره همهچیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنلها بدون راهنمایی هم راحت باشه. - حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ... مکث میکند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه میدهد: - طبق معمول مشکی و سفید! لبخند روی لبهای راما کِش میآید: - خوبه که سلیقمو میدونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر میداد مشکی ببینده رو فراری میده! - فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمیشی! راما با حفظ لبخند روی لبهایش به سمت او میچرخد: - مشکل داری با سلیقهام؟ از سوالش چشمی باریک میکند: - همیشه حق با مشتریه! اَبرویی از جواب او بالا میاندازد و خندهایی با صدا میکند: - یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش! با چشم غرههای معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس میگوید: - تمام پروژههاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! تا به او پاسخ بدهد گوشی روی هولدر داشبورد میلرزد و نام شیوا نمایان میشود، نیمنگاه کوتاهی به چهره خنثی شدهی از خنده تابش میاندازد و بلافاصله تماس را رد میکند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی میلرزد، عصبی از جو بهوجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش میکند و بین دو صندلی پرت میکند، تابش معذب کمی جابهجا میشود و نگاه به خیابان میدوزد؛ دقایق بعد راما همچنان کلافه پلک روی هم میفشارد و سعی بر آغاز بحث میکند، به سمت تابش که از پنجرهی به بیرون زل زده رو برمیگرداند: - ببخشید میدونم تماس بیموقع بود. ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش میکند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره میخورد: - نه جواب میدادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه میدادیم. خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او میگردد و بهدنبال آثاری از حس او میگردد، تابش تلاش بیفایدهایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لبهایش مینشیند و خرسند از حالت او پاسخ میدهد: - چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده. پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق میکند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلولهای بدنش حس میکند، نگاهی که از قبل مسلطتر شده به او میاندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه میدهد: - کدهای اولیه سایت رو طبق ایدهایی که دادی میزنم، چیزِ دیگهایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟ - لطف میکنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟ - خواهش میکنم، آره وقت دارم. راما چشمکی به او میزند و پا روی گاز میفشارد: - پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اونجا داشته باشیم. لبخندی از شیطنت او میزند: - بریم. با تایید او وارد لاین سرعت میشود، مسیر را با صحبتهای کوتاه و معمول طی میکنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن میشود، بعد از پارک به سمت تابش میچرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطهای متحیر مانده میپرسد: - حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟ متعجب از حواسپرتی او کمربند خودش را باز میکند، به سمت او کمی خم میشود و قصد باز کردن کمربند او را میکند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد میپرسد: - تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین! تابش با حواسپرتی نگاه از بیرون گرفته و به او میدوزد لبهایش هنوز به صحبت باز نشده که تقهایی به شیشه ماشین میخورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه میچرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم میرود. ویرایش شده 1 فروردین توسط sarahp 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 10 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 فروردین (ویرایش شده) پارت هفتاد و شش با اعصبانیت از او رو گرفته و پلکهایش را روی هم فشار میدهد، کمی بهخود مسلط میشود و زیر لب غرلندکنان: - ول کن نیست! تابش که تا آن لحظه سکوت کرده آرام بهحرف میآید: - میخوای یه زمان دیگه راجب کلیپ به نتیجه برسیم؟ کلافه از حضور شیوا میغرد: - نه! معلومه که نه، الان دکش میکنم. تابش مغموم بین حسهای متفاوت مانده و سکوت را ترجیح میدهد، مجدد برخورد انگشتر شیوا به شیشه خدشه به اعصاب راما وارد کرده: - تابش لطفا پیادهشو برو تو دفتر، من زود میام. آنقدر آرام جواب داده که با خود میگوید آیا راما شنیده: -باشه. راما از ماشین پیاده میشود و با لحن بدی بدون سلام وارد بحث با شیوا میشود، بدون حرفی از ماشین پیاده میشود و زیر نگاه سنگین شیوا به سمت دفتر شرکت گامهای آرام برمیدارد، در همین حین که شاهد صدای بحث آنهاست، حرف شیوا را میشنود: - چرا جوابمو نمیدی؟ مجبورم میکنی بیام دم شرکتت! راما با خشمی که هیچگاه شاهدش نبود بین حرف او میپرد: - خفهشو صدات رو بیار پایین، دوست ندارم جواب بدم! همهچیز تموم شده، صیغه رو هم که باطل کردم، برو پی زندگیت، دیگه دورو اطرافم نبینمت سلیطه! شیوا با پاسخ او بهجوش میآید و با جیغ میگوید: - مگه رابطه رو یکطرفه شروع کردی که خودتم تمومش کنی! من قصد جدا شدن نداشتم، من واقعا عاشقت شدم، لعنتی تو بهخاطر منافع خودت و خانوادت حاضر به نامزدی شدی، تو نامردی کردی! سه ساله داری به بهانههای مختلف ازم فاصله میگیری، تهش هم رفتی برای باطل کردن صیغه، الان باید پاش بمونی! تابش وارد شرکت شده اما همان ابتدا کنار ورودی میایستد، کنجکاوی مانع ورود او به داخل میشود، نگهبان شرکت با دیدن او از جایش بلند شده و به سمتش میآید، جهت راهنمایی به او مؤدبانه تعارف میزند تا وارد لابی شود، در جوابش ممنون کوتاهی میگوید و تماس را بهانه ایستادن در جایش میکند، با رفتن نگهبان به ادامه بحث آنها گوش میدهد؛ راما که کلافه از سمج بودن شیوا سکوت کرده با مکثی ادامه میدهد: - ببین خودتم میدونی از اول دوست نداشتم! قصدم سوءاستفاده نبود، فقط چون حسین خان میگفت بهدرد هم میخوردیم یه فرصت دادم به خودمون، دیدی نزدیک چهار سال پای رابطمون موندم، اما نتونستم! نتونستم عاشقت بشم. شیوا که اشکش از بیاحساسی راما جاری شده، با تهمایه بغض در صدایش: - بس کن، دیگه ادامه نده، خیلی نامردی بیاحساس! بعد اونهمه سال چطور میتونی اینا رو بهم بگی، لعنت بهت، لعنت به همهچیزت، توی لعنتیه مغرور یه روز به درد من گرفتار میشی، دوست دارم ببینم واسه کسی که عاشقشی له- له بزنی و اون پست بزنه. متوجه رفتن شیوا میشود و سریع خودش را با قدمهای بلند به لابی شرکت میرساند و روی مبل تکنفره مینشیند و خود را مشغول گوشی میکند؛ دقایقی گذشته و راما با چهرهایی که آرام شده وارد میشود، به سمت او میآید: - چرا اینجایی؟ میرفتی تو دفتر مینشستی! لبخند مصنوعی میزند و آرام پاسخ میدهد: - منتظر بودم باهم بریم. - پاشو بریم تو دفتر. باشهایی میگوید و از جا بلند میشود و همراه راما وارد آسانسور میشود، ثانیهایی مقابل یکدیگر به چشمهای هم زُل زده، مردمک طوسی راما گردشی بین دو گوی مشکی او میکند و با لبخندی: - بگو! تابش متعجب چشمی گرد میکند و درشتی چشمهایش را به رُخ او میکشد: - چی بگم؟ لبخند راما عمیقتر میشود: - سوالات توی مغزت رو. سری به طرفین تکان میدهد و مظلوم علاوه بر میلش میگوید: - سوالی ندارم. ههایی در جواب او از دهانش خارج شده: - بگو خجالت نکش، جوابت رو میدم! از حالت مظلوم خود خارج شده و تُخس پاسخ میدهد: - پویان تاکید کرده وارد جزئیات زندگی مشتری نشیم! از پاسخ او پوقی زیر خنده میزند، آسانسور میایستد و حین باز شدن در میگوید: - چه وزهایی هستی تو! در باز شده و تابش با لبخندی عمیق که چشمهایش را حِلال کرده بدون حرف از آسانسور خارج میشود و او بهدنبال او حرکت میکند و بههمراه هم وارد دفتر راما میشوند؛ تابش بین دو حس متضاد مانده، خشنود از اتمام رابطهی آنها اما ناراحت برای احساسات صادقانهی یک دختر که زیر پای راما له شده بود، بهخوبی میدانست راما با کسی زندگی خواهد ساخت که دلش بخواهد نه اطرافیانش، حتی آن شخص حسین خان باشد! دقایقی پس از صرف قهوه، گپوگفتشان شروع و تا ساعاتی ادامهدار شده، خسته از بحث کاری به مبل تکیه زده و تا زمان اتمام تماس راما برای آرامش روانش دقایقی پلک روی هم میگذارد، راما حین صحبت متوجه خستگی او شده و به او که چشمهایش را بسته خیره میشود، لبخندی از لطافت چهرهاش که مثال همیشگی آتنا بود بر لبهایش مینشیند و به تماسش با ارسلان پایان میدهد. ویرایش شده 10 فروردین توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 10 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 فروردین پارت هفتاد و هفت لحظات به دقایق کشیده و به سرعت یک ساعت از آن سبقت میگیرد؛ با احساس گرفتگی گردنش آنرا کمی به چپ خم میکند و با پیچیدن دردی در ناحیه گردنش آخی از بین لبهایش خارج میشود، چشمهای جمع شده از دردش را کمی باز میکند، با دیدن راما که مقابلش روی مبل با لبخند به چهرهاش خیره شده، دردش را فراموش و صاف در جایش مینشیند، کمی بر خود مسلط شده و برای جمع کردن اوضاع: - خوابم برد ببخشید! صدای قه- قه خندهی راما از حرکت او بلند شده و همانطور که سعی بر کنترلش دارد: - یعنی تصورشم برام سخته! چطور خوابت برد؟ اونم تو این شرایط، صبح ساعت چند بیدار شدی؟ معذب نگاهی به ساعت درون دفتر میاندازد و با نگاه گرد شده لبهایش را برای گفتن او جمع میکند، قبل خارج شدن کلمهایی از دهانش روبه راما کرده و با نگاه مظلوم: - راستش دیشب نخوابیدم! اصلا خوابم نمیبرد. راما با حفظ لبخند آرامی نگاه با محبتش را به او میدوزد: - ایرادی نداره، احتمالا برای استرس دیدار خانوادگی بود، طبیعیه نگران نباش. فهمیم از درک او دستی به چشمهایش میکشد و مجدد: - بخشید واقعا یهو خوابیدم از کار انداختمت. - راحت باش، قبل اومدنمون شرکت تعطیل شده بود، در واقع اضافه کاری اومدیم، خب برنامه امشبت چیه؟ کنجکاو از پرسش او مکثی میکند و با تعلل پاسخ میدهد: - هیچی! با توجه به دادههای امروز یکسری کد میزنم و باقی کارهاش برای هفتهی آینده، چون قول دادم کارامو سبک کنم تا به سفر رامسر برسم! راما کلافه از کج بودن دوهزاری او: - یعنی بعد کار باز کار! غذا تو برنامهات نیست؟ رامسرو کی برنامه چیدین؟! تابش که تازه دوهزاریاش افتاده خرسند از بودن شام با او: - اوم غذا که برنامه ندارم براش! کار همیشه هست دیگه، امروز آتنا جون گفت بریم رامسر من هم قبول کردم. راما خرسند از وقت خالی او لبخندی میزند: - اوکی پس شام رو اگه موافقی بریم رستوران نزدیک شرکت، بعد راجب رامسر صحبت کنیم، اوکیه؟ خیلی خانومانه پاسخ دعوتش را میدهد: - اوکیه، قصد داری بیای رامسر؟ آقای ساعد میگفتن خیلی سرتون شلوغه باید تا چهار ماه آینده پروژتون رو افتتاح کنید! با آوردن اسم ساعد دچار کلافگی خاصی میشود و با اکراه از جانب ساعد میگوید: - ساعد ماست زیاد میخوره، سردی زده به مغزش! پروژه تجاری کارش تمومه فقط دیزاین لابیش مونده. برای کنترل خندهاش دست چپ را جلوی دهانش قرار میدهد و با صدای ظریفی میخندد، راما محو ظرافت او میشود و بار دیگر جملهی آتنا در ذهنش تکرار میشود: (- صابر دلم برای تابش لطیف با صدای ظریفش تنگ شده، کاش بری دنبالش بگی برگرده) با تکرار سوال تابش بهخود میآید و سوالی میپرسد: - چی گفتی؟ حواسم نبود! تابش اخم مصنوعی میکند و با کج کردن سرش، سوالش را برای بار سوم تکرار میکند: - حواست نیستا! میگم نمایه داخلی هم کار کردید کامل شده؟ فقط لابی مونده؟ با تکان کوتاه سرش جملهی تابش را تایید میکند: - آره ببخشید حواسم پرت شد، تمومه فقط لوس باید خریداری بشه و دیزاینر بره برای فیکس کارهای امدیاف همین. - اوه پس تمومه دیگه، فکر نمیکردم اینقدر زود پروژ رو تموم کنید، همه راجبش کنجکاون! - خودم شخصاً پیگیر پروژه بودم که زودتر تموم بشه، حاشیه زیاد داشت، میبینی که خیلیها چشمشون روی این ساختمون تجاریه! چشمی باریک میکند و با تکان سرش به طرفین به جهت حرفهای بودن او در کارش: - حرف نداری تو این زمینه! خندهایی از تایید تابش میکند: - دیگه تو چی؟ بدون درنگی برای درآوردن صدای او جواب میدهد: - دلشکستن! یکهایی از پاسخ او میخورد و خیلی سریع بر خود مسلط شده: - داری سر بحث رو باز میکنی! من آدم رکی هستم، احتمالا میدونی من به خواست خودم نامزدی رو تایید نکردم، اصرار حسین خان و خود حدادی بود، الان هیچ عذاب وجدانی ندارم! پشت چشمی از اعتماد بنفس او باریک میکند و حرص او را بیش از این درمیآورد: - خب تو چرا تایید کردی در نهایت؟ میدونم که آدمی نیستی که بشه بهت زور گفت! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 10 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 فروردین پارت هفتاد و هشت یکدستی او خوب دو دستی را پس گرفته، آچمز شده از پاسخ او: - قبول دارم اشتباه کردم! پشیمونم، اون زمان فقط به پل ارتباطی کاری اهمیت دادم، اما گذشته دیگه، ببینم مگه پویان نگفت تو زندگی خصوصی مشتریهات دخالت نکنی؟! چشمغرهی کوتاهی به او میتاباند و با اعتماد بهنفس از جو صمیمی بینشان: - اون برای تایم کاری بود، الان که تموم شده تو پسرداییم محسوب میشی و من میتونم سوال بپرسم! خندهایی از پاسخ قانع کنندهی آن بهقول خودش وزه میکند: - هیچکس این طوری قانعم نکرده بود! پاشو بریم برای شام. به تایید از او تبلتش را از روی میز برمیدارد و در کیف مخصوصش قرار میدهد و فلش خودش را از لپتاپ راما جدا میکند و در کیفش قرار میدهد، خرسند از کپی ویدیوهای مورد پسند خودش از پروژهها بلند میشود، مینی اسکارفش را از دور گردنش باز میکند و مجدد روی سر قرار داده و با گرهایی فیکس میکند، نگاهش قفل نگاه طوسی راما که با لبخند کجی حرکاتش را زیرنظر گرفته، میشود، سوالی لبهایش را با اخم کوچکی به سمت پایین هِلال میکند: - چی شده؟ - الان چه فایدهایی داره اینی که رو سرته؟ لبخندی از درگیری او بر سر شال و روسریهایش میزند، طبق عادت دست چپش را روی لبهایش قرار میدهد و با خنده میگوید: - نگو غیرتیت میکنه! - کم نه! با تعجب ابرویی بالا میاندازد: - یعنی چی آخه! مگه چشه هربار گیر میدی؟ - موهات زیادی بلنده خیلی تو چشمه، نمیدونم چرا اصرار داری یهچی سرت کنی که ثابت نمیمونه! - خب اینا الان مده! پوف کلافهایی از پاسخهای پیدرپی او میکشد، با تکان سری بدون حرف از جا بلند شده و کتش را که از صبح در شرکت جا گذاشته از روی صندلیاش برمیدارد، با اشاره به او که همچنان منتظر پاسخ او مانده میفهماند از دفتر خارج شوند، تابش کنجکاو از سکوت او از در دفتر خارج شده و بهطرف آسانسور گام برمیدارد، نیمهراه با قیافهی همچنان کنجکاو برمیگردد و نگاه شیطنتباری به راما میاندازد که باعث شلیک خندهاش میشود، با پرویی چند قدمی دنده عقب گام برمیدارد که راما با قدم بلندی خود را به او رسانده و مانع زمین خوردنش میشود! خندهاش در نگاه عصبی راما محو میشود: - جلوت رو نگاه کن. مظلوم کنار آسانسور میایستد و به راما که دکمه آسانسور را فشورده خیره میشود، راما بدون نگاهی به او: - بس کن میدونی از یه چیز خوشم نیاد کل- کل نمیکنم سرش! مغموم از بیتوجهایی او مینالد: - خب باشه. در آسانسور باز شده و راما از او میخواهد سوار شود، کمی معطل میکند تا نگاهش را روی خود ثابت کند و خیلی سریع موفق میشود نگاه راما را به سمت خود بکشاند: - چرا سوار نمیشی؟ بریم بخدا گشنهام شده نمیتونم تحمل کنم. مغموم سوار آسانسور میشود و گوشی در دستش میلرزد، نگاهش قفل صفحه گوشی میشود با دیدن شماره ساعد آن را بیپاسخ میگذارد، معذب به سمت راما برمیگردد و نگاه خیرهاش را قفل صفحهی گوشیاش میبیند، راما نگاه از صفحه گوشی گرفته و به او که معذب خیرهاش شده میدوزد: - چندوقته قفلی زده؟ سوال راما باعث اضطرابش میشود و با شک از خبر داشتن او به لکنت میافتد: - چ... چطور؟ آسانسور در همکف میایستد و در باز میشود، راما جدی ادامه میدهد: - میگم چندوقته داره الکی تماس میگیره به بهانهی کار؟ به دنبال راما از آسانسور خارج و با معطلی سعی بر طفره رفتن دارد، با هم از لابی شرکت خارج شده، راما ریموت را میزند و سوار ماشین میشوند، چند ثانیهایی میگذرد اما راما خیره به او قصد استارت زدن ندارد، خودش را به آن راه میزند با نگاه کوتاهی به راما: - حرکت نمیکنی؟ خیلی جدی بدون نرمشی سوال دقایق پیش را مجدد میپرسد: - چندوقته؟ راه فراری نمیبیند و تسلیم سوال او آرام پاسخ میدهد: - از وقتی برگشتم! - وقتی گفتی نه اصرارش چیه؟ نگاه متحیرش محو نگاه طوسی او میشود و با حواسپرتی: - از کجا میدونی؟ راما نگاه خیرهاش را برمیدارد و به مقابل سوق میدهد، دکمهی استارت را میزند و حرکت میکند؛ با تعللی که حرص تابش را درآورده: - چقدر دیگه از قرارداد پروژهاش مونده؟ کلافه از فضای سنگین بینشان چشمی در کاسه میچرخاند و مجدد گوشی در دستش میلرزد، با دیدن شماره ساعد گوشی را میچرخاند که از دستش قاپیده میشود، یکآن بهخود میآید با چشمهای گرد شده به سمت راما برمیگردد، راما همانطور که به مقابل نگاه دوخته بلافاصله دکمه اتصال تماس را میزند و روی بلندگو تنظیم میکند، بدون حرفی از جانب راما، ساعد شروع به صحبت میکند: - سلام، وقت بخیر تابش خانوم احوال شما؟ راما با قیافه جدی که تابش را ترسانده، با اولین جمله بُرجک ساعد را نشانه میگیرد: - ساعد اینقدر بیکار شدی افتادی دنبال خانوادهی من؟ ساعد یکهایی میخورد و با صدایی که تَحیر در آن موج میزد پاسخ میدهد: - چطوری راما؟ نمیفهمم گوشی تابش دست تو چیکار میکنه! لبخندی از تمسخر روی لبهای راما مینشیند و با فرمان سریعی گوشه خیابان پارک میکند، از ماشین پیاده میشود و در را میکوبد، تابش پر از حسهای متفاوت به پشتی صندلی لم داده و با استرس شدید سعی بر شنیدن حرفهای راما دارد: - فکر کردی بیصاحب گیر آوردی؟ واسه چی اینقدر پیگیری؟ مگه جواب رد نداده، بهخاطر ارسلان چیزی بهت نمیگم، از این به بعد پروژه رو خود ارسلان پیگیری میکنه، خودت رو بکش کنار نذار تابش معذب بشه! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 10 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 فروردین پارت هفتاد و نه مانع صحبت ساعد شده و ادامه میدهد: - ادامه نده! پای حسین خان رو به این ماجرا باز نکن، میدونم که اونم مخالفه، با یه خداحافظی خوشحالم کن. گوشی را با حرص بدون فرصت حرف زدن به ساعد قطع میکند و خیلی اتفاقی نگاهش روی تصویر زمینهی گوشی تابش ثابت میماند، عدد هشتصد و هفتاد و شش! عدد مورد علاقهی راما! بهطوری که برای این عدد حتی پلاک ماشین و شماره خطش را هم سفارشی کرده بود! به معنی: تلاشهای تو در زمینههای مالی و خانوادگی مورد حمایت نیروهای بالاتر هست، نگران آینده نباش؛ مسیر تو درسته، به درونت اعتماد کن و اجازه بده تعادل وارد زندگیت بشه. نگاه گُنگش روی پلاک ماشین ثابت میشود، گیج با انگشت شصت ضربهایی به صفحهی گوشی میزند مجدد نگاهی به عدد پسزمینه میاندازد و به تابش که بیقرار بهنظر میرسید خیره میشود، بهخود میآید و با نگاه کوتاهی به پلاک به طرف ماشین میرود و سوار میشود، گوشی را روی پای تابش میگذارد و بیحرف با زدن راهنما وارد لاین اصلی میشود، تابش بیقرار سکوت را میشکند: - چیزی گفت که ناراحتت کرده؟ بدون توجه به سوال او، سوالهایش را برای فهمی از احساس او میپرسد: - چرا جواب رد دادی؟ تابش نگاه متعجب را از او گرفته، معذب با صدای آرام پاسخ میدهد: - خب، طبیعتاً علاقه نداشتم. - به ازدواج یا ساعد؟ اخمی از سوالهای عجیب او درهَم میکند: -آقای ساعد! به سمت او برمیگردد و قاطعانه میپرسد: - به شخص خاصی علاقه داری؟ نگاههایشان در هم گره خورده، تابش بدون ذرهایی معطلی قاطعانه پاسخ میدهد: - آره. راما نگاه کوتاهی به مقابل میاندازد و مجدد میپرسد: - از کی؟ تابش نگاه از او میگیرد و به بیرون سوق میدهد و آرام لب میزند: - خیلی وقته! راما متحیر از پاسخ او لبخند ناباوری میزند و دستی به پیشانی میکشد، سعی بر تحلیل رفتارهای گذشته و حال او دارد، هرچی بیشتر فکر میکند، لبخند ناباور روی لبهایش وسعت بیشتری پیدا میکند! هنوز از حس خود مطمئن نشده اما کشش بیش از حدی نسبت به او دارد و میداند او آدمی نیست که الکی به شخصی کشش داشته باشد، خرسند و گیج از وضعیت بهوجود آماده آرنجش را روی لبه پنجره قرار داده و سرش را به کف دستش تکیه میدهد، تابش به سمتش برمیگردد و در سکوت نگاه کوتاهی به او که در خود فرو رفته میاندازد، در دل بر خود لعنتی میفرستد که نتوانسته بود جلوی دهانش را بگیرد، اگر راما از حرفش اشتباه برداشت میکرد چه! سکوت سنگینی فضای ماشین را دربرگرفته بود، راما بعد مدتی متوجه رد کردن رستوران مورد نظر شده و قرار شامشان را در جای دیگری درنظر میگیرد، نزدیک رستوران پارک میکند، تابش با حواسپرتی میپرسد: - چرا اینجاییم؟ چیزی شده؟ راما لبخند آرامی به چهرهی سردرگم او میزند: - چیزی نشده، پیادهشو بریم شام بخوریم. ذوقش برای شام کور شده بود اما بهروی خود نیاورد و آرام از ماشین پیاده و بهدنبال راما وارد رستوران شیکی شده؛ دومین باری بود که باهم تنهایی برای صرف غذا به رستوران میرفتند، راما با اشاره به میزی در یک جای دنج او را دعوت به نشستن میکند، لبخندی از انتخاب خوب او میزند و روی همان میز مینشینند، راما منوی روی میز را به سمت او میگیرد: - انتخاب کن. لبخندی در جوابش میزند و بدون دیدن منو سفارشش را میگوید: - یه سالاد سزار فقط. - همین؟ سری تکان میدهد: - آره. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 11 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 فروردین پارت هشتاد متعجب مجدد میپرسد: - خداییش شب گرسنهات نمیشه؟ با نگاه کوتاهی به او لبخندی میزند: - نه، همین کافیه. سری از تفهیم میزند و با اشارهایی به سالندار سفارش پیتزا و سالاد سزار بههمراه سیبزمینی، قارچ سوخاری میدهد؛ مدتی در سکوت نگاههای کوتاهی بههم انداخته و در نهایت تابش طاقت نمیآورد و با سوالی، سکوت بینشان را درهم میشکند: - الان خیلی بد نشد؟ سر از گوشی برداشته با اخمی سوالی پاسخ میدهد: - چی بد شد؟ معذب از بیان جملهی خود لحظهایی درنگ میکند: - اینکه خیلی تند جوابش رو دادی، فکر کنم ناراحت شد، میدونی خوب آخه فامیل هستیم درست ... میان حرفش میپرد و مانع کامل کردن صحبتش میشود: - نه! داشت پرو بازی درمیآورد. از پاسخ جدی او کمی جا میخورد: - اوم! -درگیر این موضوع نباش، خودم حلش میکنم، نیاز نیست باهاش روبه رو بشی، از این به بعد با ارسلان کارها رو پیش ببر. - باشه. با ورود سالندار از سوال بعدیاش خودداری میکند و خیره به چیدمان غذای روی میز میشود، ظرف سالاد را مقابل او قرار میدهد و با برداشتن تکهایی نان تُست از طرف سالاد او: - چیشو دوست داری! مقداری از نان را میجود: - مزه خیلی خاصی هم نداره! لبخندی از درگیری او روی نان تُست میزند: - دوست نداری مزهاشو؟ -بد نیست، دلیل اینکه تو همش میخوری برام عجیبه! - کلا به غذاهای رژیمی علاقه دارم. پوزخندی میزند و با نگاه خاصی به تابش: - قبلاً که نگاهت رو از سیخ کباب نمیگرفتی! پشت چشمی برایش نازک میکند و او را غرق نگاه خود میکند، راما بهسختی نگاه از دو گوی مشکی او گرفته و برشی از پیتزا برمیدارد و مشغول خوردن میشود؛ شام را درکنار هم صرف کرده و با قصد رساندن تابش به محل پارک ماشینش رستوران را ترک میکنند؛ تابش نزدیک ماشین معذب تشکری از راما میکند، به سمت او برمیگردد و با لبخند کوتاهی پاسخش را میدهد، کنار ماشین تابش پارک کرده و منتظر سوار شدن او میماند، بعد از حرکت ماشین او همچنان ذهنش درگیر اتفاقات مانده، عدد هشتصد و هفتاد و شش از ذهنش خارج نمیشد! مدتی میگذرد، سامانی به ذهنش میدهد و با زدن راهنما حرکت میکند؛ بعد از پارک کردن ماشین در محوطه ویلای شخصی خودش، آشفته پیاده شده و وارد ویلا میشود، بدون روشن کردن لوستر در تاریکی به سمت وسط سالن میرود و روی کاناپهی استخوانی رنگ چیده شده در سالن هفتاد متری لم میدهد و با بستن چشمهایش چهرهی تابش پشت پلکش ظاهر میشود و لبخند عجیبی روی لبهایش مینشیند، یکآن بهخود آمده و متعجب از افکارش پلک باز کرده و صاف سر جایش مینشیند، به عقل خود شک میکند، برایش آن حس و حال جدیدی که دچارش شده عجیب بود! ساعت از نیمهشب گذر کرده و او همچنان با لباس بیرون خیره به تلویزیون خاموش، روی مبل نشسته بدون حرکتی، خسته از افکار درهم تنیدهاش، خود را روی کاناپه سُر میدهد و چشمهایش را میبندد، همان حین که چُرتش میگیرد گوشی شروع به لرزیدن میکند، کلافه دست در جیب کرده و با درآوردن آن بدون نگاهی به صفحه پاسخ میدهد: - جانم آتنا؟ آتنا نگران از برنگشتن او به خانه با حفظ خونسردی میپرسد: - برنگشتی نگران شدم، کجایی؟ همانطور که چشمهایش بسته مانده: - اومدم ویلا خسته بودم نیاز داشتم یکم تنها باشم. آتنا کمی خیالش راحت میشود: - باشه عزیزم، شام خوردی؟ - آره. -پس مزاحمت نمیشم برو استراحت کن. - قربونت، شبتبخیر با شببخیر آتنا گوشی را قطع کرده و روی کاناپه پرت میکند، لحظاتی بعد به خواب عمیقی فرو میرود. با احساس درد در قسمت دور کمر، صاف دراز میکشد و کلافه دست به کمربند برده و با حرص آنرا باز میکند، مجدد به خواب میرود که با تماس ارسلان چشمهای قرمز شده از خواب نچندان کافی شب قبل باز کرده و سر جایش نیمخیز میشود. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 11 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 فروردین پارت هشتاد و یک گوشی را پاسخ میدهد: - امیدوارم کارت واجب باشه! ارسلان خیلی جدی بدون شوخی، متعجب از صدای دورگه شدهی او: - تا الان خواب بودی؟ دستی از پیشانی تا گونههایش میکشد: - هوم. متعجب ادامه میدهد: - فکر کردم بیداری، کارمون درومده پاشو بیا شرکت صحبت کنیم. بیحوصله دستی به گردن میکشد: - حلش کردم، من یه دو ساعت بخوابم بعد میام. ارسلان کلافه از بیخیالی او با صدای بلندتری ادامه میدهد: - بابا میگم مشکل پیش اومده، تو نیومده از کجا میدونستی که حلش کردی؟! چشمان خمار از خواب خود را باز کرده و با چهره پوکر فیس به در یخچال زُل میزند و ریلکس پاسخ میدهد: - نگران پیشنهاد حدادی هستی دیگه! ارسلان با صدای آرام شده از تعجب میپرسد: - کی خبردار شدی؟ - حالا دیگه! قطع کن بخوابم. خندهایی از زیرکی راما میکند: - خدایی حلش کردی؟ - حیوان بذار بخوابم! میگم حل کردم. خندهی با صدایی میکند: - دمت گرم خوب بخوابی، فعلا. بدون حرفی تماس را قطع میکند، کلافه از پریدن خوابش از جا بلند شده و قدم زنان وارد اتاقش میشود و با برداشتن حوله تنپوش وارد حمام میشود؛ بعد از دوش کوتاهی کمی سرحال شده، روی مبل درون اتاقش مینشیند و گوشی در دست گرفته، متوجه پیامک تابش میشود: - بابت دیشب ممنون. لبخند کجی میزند و در جوابش مینویسد: - با طراحی خوبت جبرانش کن! ارسال را میزند و در عرض دو دقیقه تابش جواب میدهد: - پُرتوقع! با صدا میخندد و پیامکش را بیپاسخ میگذارد، از جا بلند شده و برای رفتن به شرکت حاضر میشود؛ با وسواس خاصی موهایش را سشوار میکند و با پوشیدن کت و شلوار صدری و پیراهن سفید، ریموت ماشین را از جا سوئیچی برمیدارد و از ویلا خارج و سوار ماشین میشود؛ درها را با ریموت باز کرده و دنده عقب میگیرد، نیمه راه ترمز میکند، با دیدن ماشین پارک شده مقابل در حرصی پیاده شده و به سمت ماشین گام برمیداد، نزدیک در متوجه حضور شیوا میشود، کلافه دستی بر چشمهایش کشیده و سر جایش میایستد، با برداشتن دست از روی چشمهایش، چهره پر از خشم او را مقابلش میبیند، صامت بدون حرکتی سر جایش مانده، شیوا با صدای بلند میتوپد: - پروژه رو واسه چی از پدرم قاپیدی؟ فکر کردی کی هستی! نفسی آرام بیرون میدهد و همچنان سکوت میکند، شیوا اعصبانیتر ادامه میدهد: - جوابمو بده، اون زمان که بهدردت میخوردیم خوب بازیمون میدادی، الان دیگه خرت از پُل گذشت تنهایی میخوای پیش بری! انگشت اشارهاش را به نشانهی آرام کردن صدایش روی بینی قرار میدهد که شیوا حرصی با پشت دست به مُچ دست او میکوبد، از حرکت او بلند فریاد میکشد: - چه غلطی کردی! شیوا از فریاد او کوتاه نیامده و مانند او فریاد میزند: - غلطو که تو کردی رفتی با یه دختر دیگه اصلا هم برات مهم نیست من چه عذابی دارم میکشم. - موضوعات رو باهم قاطی نکن! چرا برام مهم باشه؟ اگه میخواستم عذابت بدم همون زمان که صیغه رو فسخ نکرده بودم میرفتم سراغش نه بعد از جدایی! - تو خواستی جداشی من که نخواستم بعدشم کمر بستی به بیاعتبار کردن پدرم، فکر کردی راحتت میذارم، حساب اون دخترهی بیخانواده رو هم میرسم. با اتمام جمله او خشم تمام وجودش را میگیرد و به طرفش هجوم میبرد، شیوا قدمی از ترس عقبگرد کرده و ادامه میدهد: - جرعت داری روم دست بلند کن! خشمش را فرو میبرد و با جدیت میگوید: - جرعتش رو که دارم، اما هنوز اینقدر پست نشدم دست رو دختر مردم بلند کنم، دفعه آخرت باشه راجب دخترعمم چرت میگی، جمع کن برو بیرون از ویلام! شُکه از پاسخ او در خود فرو میرود و آرام لب میزند: - همون دخترعمهات که اسمش خاص بود؟! اینهمه دختر چرا اون... وسط حرفش میپرد و با اشاره به در: - برو بیرون حوصلهی چرتوپرتات رو ندارم، زود! سرجایش مانده و با پرویی در چشمهای راما زل میزند: - نمیرم! بیخیال از پاسخ او به طرف ماشینش میرود و ریموت در را میزند، شیوا از حرکت او با لحنی که سعی بر درآوردن حرص راما دارد میگوید: - هر کاری از دستت برمیآید انجام بده. در بسته شده، راما ریموت ماشین را میزند و وارد سالن ویلا میشود، شیوا به دنبال او قصد وارد شدن به ویلا را میکند اما با قفل شدن در ویلا کلافه لحظاتی پشت در میایستد؛ خسته از تلاش نافرجامش بدون تلاشی از محوطه ویلا خارج میشود و با سوار شدن ماشینش آنجا را ترک میکند؛ دقایقی گذشت و راما با تماسی به ارسلان از او خواست بهدنبالش بیاید؛ بعد از گذشت یک ساعت معطلی با تماس ارسلان از روی کاناپه بلند میشود و دستی بر کتش میکشد و به سمت خروجی ویلا گام برمیدارد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 24 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین پارت هشتاد دو پاسخ تماس را مکثی طولانی میدهد: - دارم میام دم در. - باشه بیا. در حیاط را باز میکند و وارد پیادهرو میشود، ارسلان از داخل در را برایش باز میکند و او سوار ماشین میشود، پوفی کلافه از حرص میکشد و ارسلان بدون سلام با نیشخندی موزیانه شروع به صحبت میکند: -چی به روزشون آوردی که بدجور آتیشی شدن پدر و دختر! گوشی را از جیبش خارج کرده و بیاعصاب پاسخ ارسلان میدهد: - یه مشت کنه دور خودم جمع کرده بودم بهخدا، ول کن نیست این دختره! اومده دمِ در چرتوپرت میگه. ارسلان نیشخندش کش میآید و همانطور که با فرمانی وارد لاین حرکت میشود: - باز چی میگه؟ دیروز اومد رو مخت کافی نبود براش؟ - نه دیروز تابش تو ماشینم دیده جری شده، دخترهی مسخره بد رفته رو اعصابم. ارسلان متعجب از شنید نام تابش آن هم از دهان راما، کنجکاو سر برمیگرداند: - تابش همراهت اومده بود شرکت؟ - آره برای آرشیو عکسهای سایت که درنظر داشتیم آپدیت بشه. - آهان، چیزی به تابش گفت؟ تابش ناراحت نشده که؟! - دیروز جلوی تابش نه اما امروز یهچیز گفت، رفت رو مخم حالش رو میگیرم. - خب ولش کن حالا از سرش میوفتی، داغه الان نمیفهمه داره چیکار میکنه. - سه ساله همه میگن میوفته از سرش، اما دیگه صبرمو لبریز کرده. - آروم باش، الان سر هر چیزی حساس شدی، چرا به ساعد پریدی؟! نگاه غضبناکش را حوالهی ارسلان میکند و با غیض میگوید: - داداش پیرت افتاده دنبال دخترعمه بیست و پنج ساله من، دیشب تماس پشت تماس ول کن نبود، غیرقابل تحمل بود باید آدمش میکردم! ارسلان از سبک صحبت او خندهاش میگیرد: - وای راما خیلی داری واکنش نشون میدی، تابش که جواب منفی داد، حسین خان هم بهخاطر اختلاف سنیشون مخالفه، الان چرا دیگه جوش میاری! - خب الان توجیح کن تماسهاشو برام؟! - تماس کاری بود بابا! روشن فکر بودی که! - ببند دهنتو! حوصله ندارم همینجا پیادهات میکنم. ارسلان نگاه پوکر فیسی به راما میاندازد: - داداش من اومدم دنبالتا! ماشینِ منِ نه تو! نیمنگاهی بیخیال به ارسلان میاندازد و با لحن تحقیرآمیز: - به نام آوینِ، اوکی؟ دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا میبرد: - اوکی فقط دخترعمهات رو به جونم ننداز، من ساکت میشم. - به اون ساعد بگو قرارداد رو نمیخوام تکمیل کنم، باقیش با خودم، برای قرارداد طراحی سایتشون هم تو مسائل رو با تابش پیش ببر. - چشم هر چی راما خان دستور بدن! - متوجه شدی؟ - بله- بله کاملا. - خوبه! با لرزش گوشی در دستش نگاه از ارسلان گرفته و محو شماره تابش میشود، خیلی سریع دکمه پاسخ را میزند: - سلام. تابش با تُن آرام مثل همیشه شروع به صحبت میکند: - سلام، حالت چطوره؟ لحن قشنگ صدایش او را آرام کرده و با لبی کج شد از خنده پاسخ میدهد: - خوبم، خودت چطوری؟ خندهی ملیح و آرامش در گوش راما میپیچد: - منم خوبم، داشتم میرفتم شرکت پویان، گفتم قبلش بیام دفترت باهم کلیپی که با آرشیو عکسها زدم رو ببینیم، وقت داری؟ بدون هیچ معطلی بدون درنظر گرفتن جلسه یک ساعت پیش رو: - حتما چرا که نه منتظرتم، ماشینت رو ببر تو پارکینگ شرکت، هماهنگ میکنم با نگهبان. - نیازی نیست خیلی زمان نمیبره، فقط میخوام قبلش تایید کنی. - بیار تو نمیخوام کسی سد راهت بشه. - باشه هرطور صلاح میدونی. - میبینمت. - پس فعلا. تماس را قطع میکند، به سمت نگاه خیرهی ارسلان میچرخد و با لحن حقبهجانب: - چیه؟ چشمهای متعجب ارسلان گویای سوال ناگفتهاش: - هیچی، خیلی تاثیرگذار بود. - مرسی، تماس بگیر با نگهبان، بگو جنسیس مشکی رو جلوش رو نگیره. - بازم چشم، نزدیک شرکتیم، تو پیاده شو برو بالا من یه کاری دارم انجام بدم بعد میام برای جلسه. - زود بیا من تو جلسه شرکت نمیکنم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 5 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و سه متعجب از تغییر حالات او با تاکید میپرسد: - مطمئنی؟ - آره تابش داره میاد شرکت، زودتر بیا جمع کن جلسه رو. ابرویی از تحیر بالا میاندازد و باشهایی میگوید؛ مقابل شرکت پارک میکند، راما بلافاصله از ماشین پیاده شده و بدون خداحافظی در را میبندد و مقابل چهره مبهوت ارسلان وارد لابی شرکت میشود، مدیر لابی از جایش بلند شده عرض ادبی میکند و برایش دکمه آسانسور را میزند، برایش سری تکان میدهد، در آسانسور باز میشود، گوشی در دستش را به بازی گرفته و وارد کابین آسانسور میشود و دکمه را میزند، با توقف آسانسور در طبقهی مورد نظر مستقیم به سمت دفترش میرود. منشی با دیدن او جهت احترام از جایش بلند شده که با سری کوتاه پاسخش را میدهد، قبل ورود به دفتر روبه سمت منشی کرده: - لطف کنید خانم واعظی تشریف آوردن سریع بفرستیدش داخل نیاز به هماهنگی نیست. - چشم مهندس. وارد دفتر میشود و بدون رسیدگی به پروندههای چیده شده روی میز، کتش را روی میز پرت میکند و منتظر تابش روی مبل مینشیند؛ پردههای دفتر کنار زده شده و او بیست دقیقه معطلی برای تابش را بهجان میخرد؛ ابرهای پراکنده در آسمان با حرکتشان اتاق را پرنور و کمنور میکردند و او عمیقأ در فکر فرو رفته. تقهایی به در خورده به خود میآید، تابش با لبخند ملایمش وارد دفتر شده سلامی به همان ملایمی میدهد، در جوابش لبخند به لب از جا بلند شده، دست دراز شده به سمتش را میگیرد و با تکان آرامی پاسخش را میدهد: - سلام، خوش اومدی، بشین. - ممنونم، خیلی معطلت نکردم که؟ - نه، خودمم خیلی وقت نیست که رسیدم. - خب خداروشکر. روی مبل مینشیند و تبلتش را با معطلی از کیف درمیآورد، راما خیره تیپ امروز او را برانداز میکند؛ مانتو کتی چهار دکمه و شلوار ست مشکی راسته بههمراه نیمبوت پاشنه بلند، و مجدد اسکارف ترکیب رنگ سفید، مشکی، قرمز! اینبار موهایش را زیرش جمع کرده و فقط چند دسته کمی از موهایش روی شانههایش آویز شده که مشخصا نتوانسته آن حجم را محار کند! لبخند بر لبهایش کش میآید، از اهمیتی که به نظرش داده خوشحال و خرسند از جا بلند شده و با برداشتن تلفن سفارش قهوه و کیک میدهد، تابش از جایش بلند شده و با عذری کنار او روی مبل دونفره مینشیند و تبلت را مقابل راما میگیرد، راما به سمت او متمایل شده دستش را پشت تابش روی مبل میگذارد، تابش نیمنگاه معذبی به او میاندازد: - پلی کنم؟ یا اول میخوای منتظر بمونی قهوه بخوری؟ خیره به چشمهای او که اینبار بدون خطچشم، فقط کمی سایه اکلیلی صورتی پشت پلکهایش کشیده شده و گویی با رژ صورتی کمرنگ براقش ست کرده! برانداز کوتاه اما دقیق او باعث قرمز شدن گونههای تابش میشود، برای تسلط مجدد سوالش را تکرار میکند، راما لبخند کجی میزند: - پلی کن، کنجکاوم چه کردی! با مکثی کلیپ را پخش میکند، راما با دقت به جزئیات کلیپ نگاه میکند و در پایان کلیپ لبخند رضایتمندی روی لبهایش مینشیند، تابش روبه سمت چهرهاش میکند و سوالی میپرسد: - خب نظرت چیه؟ تغییری نیاز هست؟ با نگاه تحسینآمیزی به او خیره میشود، تابش محوه نگاه او مجدد میپرسد: - نظرت رو نمیگی؟ به تابش نزدیکتر شده سرش را کمی کج میکند و با لحن خاصی: - عالی شده، هیچ تغییری نیاز نداره، کی وقت کردی کلیپ بزنی؟! - دیشب که بیهوش شدم اما صبح طبق معمول قبل شش بیدار شدم سه ساعت پاش بودم. جهت تشکر شانهی سمت چپ او را کمی میفشارد، این صمیمت تابش را شوکه کرده، معذب کمی در جایش جابهجا میشود و با نیمنگاهی به راما: - خب پس تایید شد، من یه جلسه دارم تو شرکت الان باید برم، در رابطه با عکسهای ساختمان جدید بعدا صحبت میکنیم، فعلا روی چیدمان مهم سایت کار میکنم. به قصد جمع کردن تبلتش از جا بلند شده، راما سری از تفهیم تکان میدهد: - خیلی هم عالی، زحمت کشیدی، ممنون. - خواهش میکنم، پس فعلا من برم، خدانگهدار. برای همراهی او از جا بلند شده و تا دم آسانسور او را همراهی میکند، با بهخاطر آوردن قهوهی سرو نشده رو به تابش: - قهوه نخوردی! تابش وارد کابین شده همانطور با حفظ لبخند پاسخ میدهد: - سری بعد! چشمکی به روی راما زده، بلافاصله در آسانسور به رویش بسته میشود، بعد از خروج تابش وارد دفتر میشود و با خیال راحت شروع به چک کردن پروندههای روی میز میشود؛ دقایقی نچندان طولانی غرق در خواندن متن قرارداد مهمی بوده که گوشی کنار دستش شروع به لرزیدن میکند، با دیدن شماره ارسلان خونسرد پاسخ میدهد: - ارسلان جلسه چی شد؟ رسیدگی کردی بهش؟ هنوز کلام بعدی از دهانش خارج نشده که صدای نفس- نفس زدن ارسلان او را وارد شوک کرده: - راما- راما ببین راما... تابش... لکنت مانع ادامه صحبت ارسلان میشد، راما با شنیدن نام تابش بیطاقت فریاد میکشد: - بنال آخه چته! چی میگی؟ ارسلان به خود مسلط میشود: - ببین راما آروم باش خب... حرف ارسلان را قطع میکند و با کلافگی میغرد: - حرف بزن داری روانیم میکنی! ویرایش شده 20 تیر توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 20 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهار ارسلان از ترس قطع شدن تماس سریع شروع به صحبت کرده: - راما یهچیز میگم فقط خونسردیت رو حفظ کن، من تازه رسیده بودم شرکت، تابش داشت سوار ماشینش میشد، همزمان شیوا هم جلو شرکت بود، نمیدونم چی دستش بود سمت تابش پرتاب کرد، فقط دیدم تابش افتاده روی زمین، کمکش کردم تو ماشین بشینه، الان گردنش دچار خونریزی شده! هرچی میگم بریم بیمارستان نمیاد داره بیهوش میشه، بیا راضیش کن ببریمش بیمارستان، خطرناکه! من پایین شرکتم. تماس را قطع میکند، مات و مبهوت مانده، بهخود میآید و خون جلوی چشمهایش را میگیرد، از جا بلند شده به سرعت از اتاق خارج و بدون توجه به آسانسور تمام هفت طبقه را با سرعت پایین میرود، نفس زنان سمت لابی میرود، نگهبان که دم در ایستاده به سمتش میآید: - مهندس اومدید، لطف کنید خانم رو راضی کنید ببرید بیمارستان حالشون اصلا خوب نیست. بدون پاسخ به او به سرعت وارد پیادهرو میشود، نگاهی به ماشینهای پارک شده میاندازد و با دیدن ماشین تابش به سمتش قدمهای بلند برمیدارد، با دیدن او که چشمهایش بسته و به صندلی تکیه زده نگران نزدیک ماشین میشود و در را باز میکند، با صدای در تابش بیحال گوشه چشمی باز کرده، با تکان دادن دست از رفتن به بیمارستان امتناع میکند، راما بدون توجه به حرکت او، با قرار دادن دستی زیر سرش و زیر زانوهایش او را آرام بلند کرده و روی صندلی شاگرد میگذارد، تابش از همین حرکت آرام او بیتاب، اشک از چشمانش جاری شده و در سکوت مینالد، راما کلافه شده پر از حسهای متفاوت، دکمه استارت ماشین را میزند، ارسلان همزمان با سرعت خلاف جهت مقابل ماشین تابش پارک میکند و با نگرانی پاکت آبمیوه بهدست پیاده میشود، راما با اشارهایی به او سریع ماشین را به حرکت در میآورد، از شدت عصبانیت تا رسیدن به بیمارستان سکوت کرده و نزدیک نگهبانی بیمارستان با اشاره به حال بد تابش با ماشین وارد حیاط بیمارستان میشود، بعد از پارک نامرتب از ماشین پیاده شده و تابش را در آغوش میگیرد، وارد اورژانس میشود، او را روی تختی میگذارد و بلافاصله پزشک با گرفتن اطلاعات او را برای معاینات وارد اتاقی دیگر میکنند، بیطاقت و عصبی گوشی در حال تماسش را پاسخ میدهد: - کجایی راما؟ رسیدی بیمارستان؟ - اره بیا بیمارستان نزدیک شرکت. - باشه اومدم الان. تماس را قطع میکند و روی صندلی مینشیند، گیج و گُنگ عرق پیشانیاش را با سرشانهی پیراهنش پاک میکند، متوجه خون روی آستین لباسش شده، از حرص و غصه پلک روی هم میفشارد با مشت ضرباتی محکم به پیشانیاش میکوبد و در دل فاتحه شیوا را میخواند، طی ده دقیقا ارسلان میرسد و کنار او مینشیند، با توجه به شرایط سکوت را پیشه میکند، راما حرصی بهحرف میآید: - مگه من بهش نگفتم ماشینو بیاره تو پارکینگ؟ چرا کار خودش رو میکنه! من میدونستم امروز این آشغال زهرشو میریزه. عصبی سرش را بین دستهایش میگیرد، ارسلان گیج از شرایط پیش آمده: - مگه تهدید کرده بود؟ - آره زنیکهی آشغال، اما فکر نمیکردم جرعتش رو داشته باشه، ببین چه بلایی سرش بیارم. ارسلان جهت آرام کردن او دستی روی شانهاش میگذارد: - الان آروم باش انشالله چیزی نشده، حساب اون رو خودم میرسم، تو غمت نباشه، تو راه تماس گرفتم وکیل پیگیری کنه امشب بازداشتگاه باشه. کلافه چنگی در موهایش میکشد و مینالد: - جواب صبا رو چی بدم دخترش بعد هشت سال برگشته با هزار جور التماس و داستان! این شد وضعش اونم من مقصرشم! - تقصیر تو چیه، تو که جدا شدی، اصلا فکر کن الان ازدواج کرده بودی باید با همسرت این رفتارو میکرد؟ چرا چون نمیخواد از دستت بده! - شانس بیخوده منه! چقدر به حسینخان گفتم ما بهدرد هم نمیخوریم، همش به آینده فکر میکرد! آخرشم این وضع پیش اومد. ارسلان جهت عوض کردن حال او با لحن ملایمی سر شوخی را باز میکند: - ببین اون زمان که نمیدونست پدرِ آتناجون قراره وزیر بشه، تو هم بیوفتی سر زبونا! با چشمهای قرمز شده از خشم روبه او که لبخند کمرنگی بر لب داشت میکند: - میبندی یا برات ببندم؟ - نه میبندم! یک ساعتی پشت در اتاق منتظر مینشینند. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 25 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر پارت هشتاد و پنج دکتر پس از اتمام بخیه از اتاق خارج میشود و راما بلافاصله مقابلش قرار میگیرد، نگران از وضعیت تابش میپرسد: - دکتر ضربه به سرش جدیه؟ حالش چطوره؟ دکتر لبخند مهربانی میزند و با صبوری توضیحات کاملی میدهد: خوشبختانه ضربه باعث شکستگی سر و گردن نشده، اما خب پارگی در قسمت گردن ایشون باعث شده پانزده بخیه برای بستن زخم عمیقی که ایجاد شده بود بزنیم، در حال حاضر بیهوش هستند و حالشون روبه بهبودی خواهد بود، فقط نیاز به یک هفته کامل استراحت دارند. راما نفسی از آسودگی میکشد و با شنیدن بخیه نگران سوال میپرسد: - خیلی ممنونم دکتر، جای بخیه ممکنه بعدها خیلی مشخص باشه؟ دکتر مجدد لبخندی میزند و با اطمینان خاطر: - بخیهی زیبایی زدیم با توجه به بانو بودن ایشون، خب قطعا اثری باقی میمونه، اما چون گردن و قسمت پشت گوش هست و موها اونها رو میپوشونن، خیلی جای نگرانی نیست. لبخند آرامی میزند و مجدد با تشکری دکتر را بدرقه میکند: - خیلی متشکرم دکتر، لطف کردید. - خواهش میکنم، با آرزوی بهبودی ایشون. دکتر میرود و او سرجایش مینشیند و به صندلی تکیه میزند، ارسلان که تا بهحال ساکت گوش به حرف دکتر سپرده بود، سوالی روبه راما: - برم یه چیز بگیرم بخوری؟ حس میکنم فشارت افتاده. - نه چیزی نمیخوام، فقط لطف کن برای تابش چندتا کمپوت و آبمیوه بگیر، ماشین رو هم جابهجا کن. سوئیچ ماشین تابش را در دست ارسلان میگذارد: - باشه الان میرم. ارسلان بلند شد و از بیمارستان خارج شد، گوشی در جیبش لرزید با دیدن شماره صابر، کلافهتر پلک روی هم فشرده، مطمئنن از موضوع با خبر شده، با مکثی پاسخ میدهد: - جانم؟ - راما کجایی؟ چه اتفاقی برای تابش افتاد؟ صدای صابر پر از نگرانی، بیطاقت از سکوت راما تکرار میکند: - راما بگو کجایی؟ راما دستی به پیشانی میکشد و بیرمق جواب میدهد: - بیمارستان نزدیک شرکت، گردنش نیاز به بخیه داشت، به گفته دکتر جای نگرانی نیست، الان حالش بهتره. صابر پوفی از غم میکشد: - این بچه یه روز خوش ندید، لعنت به این حدادی لعنت، جواب خواهرمو چی بدم! مکثی از غم میکند و ادامه میدهد: - ارسلان هماهنگیهای لازم رو برای شکایت انجام داد، پدرشو در میارم. -صابر بهخدا حوصله صحبت ندارم، فعلا به کسی چیزی نگو، خودم این مسئله رو حل میکنم. - باشه، کمکی لازم داشتید بگو بیام، مراقبش باش، صبا بدجور عذاب میکشه بفهمه یکییدونش بعد این همه سال برگشته و این بلا سرش اومده، لعنت به بیفکری من. بیحوصله از ادامه بحث: - صابر فعلا. گوشی را سریع قطع میکند و منتظر به در اتاق خیره میماند. سر کج کرده به سمت ساعت آویز شده در سالن و مردمک چشمهایش به دنبال تیک- تاک ساعت، با خروج پرستار مجدد از صندلی بلند میشود، با گفتن ببخشید او را از ادامهی حرکت وا میدارد: - بفرمایید. - خانم واعظی رو میتونم ببینم؟ - بله بانداژ تمام شده، میتونید تشریف ببرید داخل، البته تا دقایق دیگه به بخش منتقل میشن. - ممنونم، خسته نباشید. - خواهش میکنم. بعد از رفتن پرستار وارد اتاق میشود، سلام کوتاهی به پرستار درون اتاق که مشغول جمعآوری وسایل بوده، میدهد، پرستار جوابش را داده و نسبت او را میپرسد: - دخترعمه بنده هستند. - بفرمایید، فعلا بههوش نیومدند کامل، در حال حاضر یکسری نکات هست خدمتتون عرض کنم. با نیمنگاهی نگران به تابش که به پهلوی راست دراز کشیده میاندازد و سعی میکند توجهاش را روی توضیحات پرستار بگذارد: - در خدمتم. پرستار دستکش و ماسک روی صورتش را در میآورد و نزدیک او با کاغذ خودکاری در دست شروع به سفارشات لازم میکند: - ببیند لازم هست طی این مدت که زخم خوب نشده به پهلوی راست دراز بکشند، به پشت یا طاق باز نخوابند، کرم ترمیم کننده رو تهیه کنید و طی تجویز دکتر مصرف کنند، بعد کشیدن بخیه و خوب شدن کامل زخم میشه برای رفع جای زخم از لیزر استفاده کرد، اگر سوالی داشتید بفرمایید. - متشکرم، خیلی کامل بود، میتونم تا بههوش بیاد پیشش بمونم؟ - الان منتقلشون میکنیم بخش، اونجا میتونید کنارش باشید. - بسیار خوب پس من بیشتر از این مزاحمتون نمیشم، ممنونم از توضحیاتتون. - خواهش میکنم، انشالله بهزودی سلامتی کاملشون. - ممنونم، فعلا. - فعلا. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 25 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و شش با قدم بلندی از اتاق خارج شده و منتظر خروج تابش میماند، ارسلان مجدد وارد سالن میشود و نایلونهای خوراکیهای مغذی را روی صندلی کناری قرار میدهد، با نگرانی جویای احوال تابش میشود: - حالش چطوره؟ تونستی ببینیش؟ - آره، اما هنوز کامل بههوش نیومده، الان قراره ببرنش بخش. - خوب خداروشکر. کیف دستی تابش را روی پای راما قرار میدهد و میگوید: - صباخانم خیلی تماس گرفت، نمیخواستم دست تو کیفش کنم، اما گفتم فعلا کسی نفهمه، برای همین کیفش رو آوردم تو یهجوری جمعش کنی. راما کلافه چنگی به کیف دستی کوچک روی پایش میزند، نگاهی به گرهی روی دسته کیف میاندازد و در دل خوش سلیقه بودنش را تحسین میکند، مکثی میکند و با ذهنی آشفته: - الان من جواب گوشی رو بدم نمیگه تابش کجاست چرا تو جواب دادی! ارسلان سرش را به دستش تکیه میدهد، با کلافگی پاسخ میدهد: - واقعا نمیدونم، یهجوری جمعش کن مغزم کار نمیکنه! - چشم، حتما! انگار مغز من کار میکنه! همین حین گوشی در جیبش میلرزد، دست در جیب کرده و آن را در میآورد و نام صبا مقابل چشمهایش قرار میگیرد، گویی از تماس با تابش نااُمید و دست به دامن او شده، نگاه خنثی از حرصی به ارسلان میاندازد و پاسخ میدهد: - جانم صبا جون؟ - سلام راما چطوری؟ - خوبم، خودت چطوری؟ - واقعیتش دلواپس بودم با تو تماس گرفتم، چند ساعتی هست با تابش تماس میگیرم جواب نمیده، صابر میگفت امروز پیش تو بود، میدونی الان کجاست؟ لحظاتی مکث میکند و نفسی میگیرد: - آره، سر ساختمون رفته، میخواست خودش عکسها رو برای سایت ما بگیره، احتمالا اونجا مشکل آنتن هست که متوجه تماس نشده. -تو قراره بری پیشش؟ نگران نباشم؟ -آره، خیالت راحت، حالش خوبه. -باشه عزیزم مزاحمت شدم، دیدیش بهش بگو با من تماس بگیره صداشو بشنوم. - چشم جانم چشم. -خداحافظت. -خداحافظ صبا جون. تماس را قطع میکند و با بستن پلکهایش نفسی بیرون میدهد، ارسلان دست روی شانهاش میگذارد: - بهجا ساخت و ساز برو پی بازیگری! استایل و قیافشو که داری، فقط همین فیلم بازی کردنت کم بود که اونم حل شده. حوصله بحث مسخره با ارسلانِ همیشه شوخطبع را نداشت، سرش را به دیوار پشت صندلی تکیه داده و سکوت میکند، ارسلان با دیدن وضعیت او بحث را ادامه نمیدهد، با صدای باز شدن در اتاق هر دو روبه سمت درِ اتاق کرده، دو پرستار زحمت انتقال تخت تابش که همچنان بیهوش بهنظر میرسید را بر عهده داشتند، هر دو از جا بلند شده و بهدنبال تخت وارد یکی از اتاقهای بخش میشوند، پرستار مجدد صحبتهای قبل را تاکید کرد و بعد نصب سرمی جدید از اتاق خارج شدند، راما روی صندلی کنار تخت مینشیند، گوشی ارسلان با پیج اسم آوین شروع به زنگ خوردن کرده، با معطلی دست در جیب کرده و پاسخ میدهد: - جانم عزیزم؟ -آره یکم دیگه میام خونه. -باشه قربونت برم، خداحافظ. روبه راما در سکوت نگاه خیره میاندازد، راما با کلافگی نگاهش را پاسخ میدهد: - برو خونه خسته شدی، من منتظر میمونم تابش بههوش بیاد. - مطمئنی؟ - آره، به آتنا میگم شب میرم ویلا که نگران نشه. -باشه، کاری بود تماس بگیر، بیام. - حله برو خدانگهدارت. - فعلا خداحافظ. ارسلان از اتاق خارج میشود، سرش را به پشتی صندلی تکیه میدهد و کیف دستی را روی پاهایش قرار میدهد، چشمهایش را برای مدتی میبندد. ساعاتی گذشته و او همانطور خیره به چهره غرق خواب تابش مانده و گوشی او مدام در کیف میلرزید، کلافه گوشی را از کیف دستی خارج کرده و با فشردن دکمه، قفل صفحه مانع دسترسی او شده، بدون هیچ پیش فکری عدد هشتصد و هفتاد و شش را زده و در کمال تعجب قفل باز شد! ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی sarahp 385 ارسال شده در 25 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و هفت چند ثانیه مبهوت به صفحهی روشن گوشی زُل زده که با دیدن پیامهای باز نشدهی ساعد کفری مشغول خواندن پیامها میشود، تمامی پیامهای اخیر از طرف تابش بیپاسخ مانده بود، لبخند کجی روی لبانش مینشیند و نگاه کوتاهی به چهرهی تابش میاندازد و بدون هیچ عذاب وجدانی از باز کردن بیاجازه گوشی او ادامهی پیامها را میخواند، با دیدن پیامی از سمت ساعد که از زمانش مشخصاً برای بعد از جر و بحثی که شخصا با او پشت تلفن داشته برای تابش ارسال کرده، پیام بهصورت سوالی بوده و از همان زمان تمامی پیامهای ساعد از جانب تابش بیپاسخ مانده بود! - (تابش تو هنوز بهش علاقه داری؟) بارها و بارها این جمله را خواند، مبهوت پیامهای بعدی را خواند! - (اگر فکر میکنی میتونی بهش برسی من مانع نمیشم، اما حاضرم تا اون زمان صبر کنم، حتی اگر یک درصد شانس برام مونده باشه) پیامهای ساعد او را درون بُهت فرو برد، نامی از او برده نشده بود اما کاملا حس میکرد منظور ساعد کیست! تمام رفتارهای گذشتهی تابش در ذهنش تکبهتک مرور شده و کنترلی بر افکارش نداشت، هرچه بیشتر بهخاطر میآورد بیشتر در بهت فرو میرفت! لبخند ناباوری روی لبهایش شکل گرفت، چرا هیچوقت فکر نکرده بود تابشی که بسیار درونگرا بود سعی میکرد با او ارتباط برقرار کند، دلیلش چه بوده! کنترلی بر رفتارش نداشت فقط قصد کند و کاو واقعیت را داشت، با سرعت از پیامها خارج و وارد گالری او شد گشتی زد و چیزی نظرش را جلب نکرد، داده گوشی را روشن کرده و وارد اکانت اینستا او شد قسمت سرچ آیدیهای او خلاصه به پیج صبا و اکانت تبلیغاتی شرکت و پیج خصوصی خود او که برای عموم باز نبود! ههایی از بین لبهایش خارج و در همین حین از طرف سها نوتیفیکیشنی بالای صفحه گوشی ظاهر میشود و بدون مکثی روی آن ضربه زده و پیام برایش باز میشود، چشمهایش بین متن چتهایشان میگردد و مردمک او ناباور روی جملاتی که بین آن دو رد و بدل شده در گردش مانده، از تمام مکالمات بین آنها یکچیز قلبش را برای اولینبار در زندگیاش لرزاند؛ چند دور با نگاه مرور کرده و زیر لب برای خودش میخواند: - (مهندس جان خبر مجرد شدن شخص مورد پَسند کُل خاندان رو خدمتت تبریک عرض میکنم! من که نامزد کردم، این کیس گرانقدر مونده واسه تو! تقریبا صفر در حد یه صیغه کلامی بدون خطوخش بسیار خوشتیپ و زیبا!) با لبخند فحشی در دل نثار سها کرده، حال با خیال راحت به صندلی تکیه میزند و جواب تابش را میخواند: - (امیدوارم براش بهترینها رقم بخوره) اخمی از پاسخ او میان ابروهایش مینشیند و چشمهایش پیِ خطوط بعدی میرود: - (تابش چرا داری از این موقعیت خوب دست میکشی! خاله اصرار داره برگردی کنارش و این بهترین موقعیته برای تو! با شخصیت قوی و رزومهی کاری که طی این سالها ساختی قطعا نظرش رو جلب میکنی!) ویرایش شده 25 تیر توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری