رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت بیست و پنج

نوروز امسال اصلا براش لذت‌بخش نبود. چند روز اول تعطیلات عید رو یه گوشه از خونه کز کرد. یاسر بعد جریان مقبره به کل دیوونه شده بود و نذاشت تا آخر سال به مدرسه بره. عجیب بود با وجود اینکه علی به شیراز برگشته و دیگه مرخصی نیومد، ولی بیرون رفتن از خونه رو واسش غدغن کرد. یاسر با مامان به مدرسه رفته و علت غیبتاش رو اسباب کشی از محله اعلام کرده بودن. وقتی پرونده‌ی درسیش رو توی دستای یاسر دید، دوست داشت بمیره. نمی‌فهمید چرا یاسر تا اینجا پیش رفته؟! حتی مامانش نه سوالی ازش پرسید و نه واسش توضیحی داد که چطور در برابر کارای یاسر کوتاه اومدن. باباش هم کلا سکوت کرده بود و بعد از تعطیلات عید حکم بازنشستگی از کارش صادر میشد.

هیچ‌کدوم از دوستای یلدا اجازه‌ی اومدن به خونه‌شون رو نداشتن و حتی امسال رفت و آمد عیدانه به خونه‌ی همسایه‌ها ممنوع شد. قطعا این وسط دلیل محکم و ترسناکی وجود داشت که خونواده اینطوری پا پس کشیده بودن.

 روز چهارم عید بود و توی اتاقش کتاب می‌خوند. بوی قرمه سبزی مامانش کل خونه رو پر کرده بود. باباش از صبح بیرون رفته و از یاسر هم خبری نبود. مامان خیلی باهاش کم حرف میزد، انگار از دستش دلخور بود ولی به روی خودش هم نمیاورد. این‌قدر توی این مدت کلافه بود که خودش هم تلاشی واسه ارتباط با مامان نمی‌گرفت.

صدای باز شدن در حیاط با کلید باعث شد، سرش رو از توی کتاب به سمت پنجره بالا بیاره. پرده‌ها رو کنار زده و کنج پنجره نشسته بود و آفتابی که به اتاق شبیخون میزد، تن کوفته‌ش رو گرم می‌کرد. یاسر رو با سه تا مرد میانسال دید که وارد حیاط شدن و یاسر از همونجا شروع به حرف زدن کرد. داشت سال ساخت خونه و شرایطش رو واسشون توضیح می‌داد و آقایون هم با نگاهی خریدارانه به اطراف خونه نگاه می‌کردن. مامان در اتاقش رو باز کرد و داخل سرک کشید. چادر رنگی سرش بود و از قیافه‌ی آرومش معلوم بود توی جریان کارای یاسر هست.

- پاشو یه چی بنداز سرت، مشتری اومده.

از جا بلند شد و کتاب رو توی دستش بست.

- مشتری واسه چی؟!

مامان چشم ازش گرفت و دور اتاق چرخوند. انگار که خیالش رو از جمع و جور بودن اونجا راحت کنه. همزمان ابروهاش توی هم رفت.

- واسه خرید خونه دیگه!

بغض گلوش رو با چنگاش گرفت، چشماش پر شد.

- پس راستکی میخوایم اسباب ببریم!

مامان بازم نگاهش نکرد. معلوم بود ته دلش ناراضی هست، ولی یاسر یه جورایی مجبورشون کرده. همونطور که برمی‌گشت، آروم لب زد.

- رفتن از اینجا، بهترین کاره! 

اشکاش چکید. لبش رو بدون مراعات محکم با دندون گزید. نباید اینطوری می‌رفتن، وقتی علی دلیل حرفاش رو نمی‌دونه، وقتی ازش دل چرکین مونده، وقتی خودش هنوز دلش گیره علی و این محل هست. انگار توی مغزش یکهو روشن شد. صحنه‌های توی مقبره دوباره جلوی نظرش اومد و بهش یادآوری کرد که نه، تصمیم یاسر درسته و بهترین کار رفتن که نه، فرار از این محله‌ست.

صورت محمود رو درست جلوی چشماش می‌دید که واسش دندون تیز کرده. باورش نمیشد که بتونه تا این حد عوضی باشه. حق نداشت اینطور بغلش کنه، ولی توی اون لحظه جونی هم واسش نمونده بود که بخواد از زیر چنگالای اون خودش رو نجات بده. داد و هوار و کمک گرفتن هم بی‌معنی بود، چون به غیر این قبرهایی که دیگه از صاحباشون انتظار حرکت نداشت، آدم زنده هم اون اطراف پیدا نمیشد که نجاتش بده. تازه کسی هم پیدا بشه و اون دو تا رو به این شکل اینجا ببینه، بدتر واسش آبروریزی میشد. همون لحظه توی مغزش خطور کرد که اگه حتی لب محمود جایی از صورتش رو لمس کوچیک کنه، همینجا خودش رو بکشه، وای به حال عملی بدتر از اون. 

- وقتی با زبون خوش می‌تونستی من رو راضی نگه داری، چرا مجبورم کردی؟!

 کل بدنش به لرز افتاده بود و افت دما رو به خوبی احساس می‌کرد. لبای خشکش رو تکون داد تا شاید بتونه با حرف اون رو منصرف کنه.

- آدم که نمی‌تونه به زور از کسی خوشش بیاد... بذار برم محمود!

مکث کرد و با چشمای خیس، لحنش رو به التماس کشوند تا شاید دلش به رحم بیاد.

- قول میدم... قول میدم به کسی نگم چی بینمون افتاده.

حالا نوبت محمود بود که پقی بخنده و با نیشخند تحقیرش کنه.

- فکر می‌کنی اسکولم که سه ساعت نقشه بکشم، تا اینجا بکشونمت و خفتت کنم!

سر محمود تو همون فاصله‌ی نزدیک به معنی رد حرف خودش چپ و راست شد. دندونای زردش مثل دندونای مار به نظر میومد.

- نه دختر جون! چند ساعت مخ داریوش رو زدم تا شبیه دست خط علی واست نامه بنویسه... می‌دونی که، داریوش چند سال توی مدرسه کنار دست علی نشسته و دست خطش رو از بهره!

از اینهمه حماقت و بی‌فکری قلبش تیر کشید. پلک زد و اشکاش درشت‌تر از چشماش خالی شدن. نباید اینطور ابلهانه به یه نامه اعتماد می‌کرد.

- حالا از جون من چی می‌خوای؟!

فشار دستای محمود با این حرفش کمتر شد و صورتش رنگ رضایت گرفت. یه کم صورت محمود ازش فاصله گرفت که تونست نفس تنگش رو خالی کنه. 

- الان شدی دختر خوب! اگه کارایی که میگم رو انجام بدی نه تنها از اینجا سالم میری بیرون، بعدا هم توی محله ترس از صدمه دیدن، پیدا نمی‌کنی.

به شدت بیشتر از قبل، توی دلش خالی شد. محمود علنا تهدیدش می‌کرد. آخه چرا؟! دوست داشتن علی و دوست نداشتن اون باید باعث اینهمه توطئه‌چینی و نفرت بشه؟ صداش مثل ناقوس مرگ توی سرش کوبیده شد.

- علی رو که دیدی، بهش میگی من رو دوست داری. قانعش کن که باهام دوست شدی تا نخواد واست توی کله‌ش نقشه بکشه، در ضمن وقتی یاسر هم اومد باید علی رو پیشش خراب کنی. از چشم یاسر می‌ندازیش و حرفای من رو تایید می‌کنی.

دست خودش نبود که صداش روی سر محمود فریاد کشید.

- چه چرتی میگی، من بگم هم اونا باور نمی‌کنن!

محمود دندون قروچه کرد، داشت کفرش بالا میومد. این واسه‌ش عاقبت خوبی در برنداشت. لال شد و لباش رو گزید.

- باید باور کنن دختر خوب! تو که دوست نداری واسه داداشت یا همون علی کوچولو که سنگش رو به سینه میزنی، اتفاقی بیفته.

تموم بدنش پر از وحشت شد. دیگه یه سلول هم توی تنش نموند که از ترس پر نشده باشه. لرزش اندامش زیر دستای محمود به خوبی واضح شد که ریشخند محمود به جونش زخم انداخت.

- یلدا کوچولو خوبه که می‌ترسی، از منی که پس زدی باید بترسی! از اون بدتر دوست نداری که صورت خوشگل خودت مثلا با اسید، زشت و وحشتناک بشه!

چشمای تنگ شده‌ی محمود که با دقت زیر نظرش گرفته و مثل یه شکارچی بی‌رحم واسه سلاخی براندازش می‌کرد، امیدی واسه‌ی اون باقی نذاشت. تیر آخر رو هم به سمتش شلیک کرد با تهدید به اسید پاشی! مثل یه آهوی گرفتار توی بند تنها به حال خودش اشک ریخت و از اینهمه بی‌رحمی و عقده تنها به خود خدا پناه برد. کاش اون هم مثل آدمای توی این مقبره مرده بود و این روزا رو با چشماش نمی‌دید.

***

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و شش

با باز شدن در خونه، مامانش رو پشت اون دید که با چشمایی دلتنگ به آغوشش کشید. ساکش رو روی زمین انداخت و بازوهاش رو دور شونه‌ی منیر خانومش حلقه کرد. لبخند رضایت به کنج لبش نشست، وقتی مامان رو صحیح و سلامت دید. تقریبا دو ماه از وقتی که به مرخصی اومده بود، گذشته و دل خودش هم واسه خونه و خونواده تنگ شده بود. هر چند مامان و باباش چند روزی رو توی ایام تعطیلات عید به شیراز اومده و اونجا دیدارش کردن، ولی ساعت ملاقات اونقدر کم بود که به رسیدن حرفای جانبی نرسید. با قربون صدقه‌‌ی مامان که از بدو ورودش شروع کرده بود، وارد خونه شد. باباش سر کار بود و بهترین کار تا قبل اومدنش گرفتن یه دوش حسابی بود تا خستگی راه از تن و بدنش کنده بشه.

اواسط اردیبهشت ماه بود، ولی هوا بخصوص توی شیراز به شدت گرم شده بود. وقتی بعد پوشیدن لباساش وارد آشپزخونه شد، مامان این رو به روش آورد.

- چه آفتاب سوخته شده صورتت، مثل پسر شیرازیا سبزه‌رو شدی!

دستی به سرش کشید و پیرهنش رو صاف کرد. مامان لباسای سربازیش رو توی لباسشویی مینداخت.

- دیگه همش توی آفتاب پست بدی، پوستتم می‌سوزه دیگه منیر خانوم!

مامان به سمتش اومد و لیوان شربت آبلیمو‌ رو روی میز گذاشت.

- بشین بخور تا جیگرت خنک بشه! به روش چشمک زد و ادامه‌ی حرفش رو با لبخند زد.

- در عوض مرد میشی.

و بعد زودتر از اون روی صندلی مقابلش جا گرفت.

سر تکون داد و صندلی رو کشید؛ تا نشست مردمک چشمش به سمت لباسشویی تغییر مسیر داد.

- میذاشتی خودم لباسام رو با دست می‌شستم.

مامانش وسواس داشت و همین باعث دردای استخونی بخصوص توی دستاش شده بود و باباش واسه همین لباسشویی کوچیکی براش خریده بود.

- نمی‌خواد مامان، بعد لباسای تو یه بارم خالی می‌ذارم بچرخه!

از اینهمه وسواس بیجای اون خنده‌ش گرفت و بعد لیوان رو به سمت خودش کشید. هیچ‌وقت نه اون و نه باباش این اخلاق مامان رو به روش نمیاوردن، ولی می‌دونست چقدر بابتش اذیت هست.

- خب از محله چه خبر منیر خانوم؟!

زیرزیرکی مامان رو پایید که با این حرف صورتش سرخ شد و چشم ازش دزدید.

- هیچ خبر، سلامتی!

قاشق رو که توی لیوان چرخ داد، انگار توی دل خودش هم یه چیزی بهم خورد.

- عید هم اومده بودین پیشم، هیچ حرفی از محل و همسایه‌ی ویژه‌مون نزدی.

چشمای مامانش پر شد و سرش رو پایین انداخت. دستای گره کرده‌ش روی میز محکم توی هم فشرده میشد. از اینهمه اضطراب مامانش سر درنیاورد و اخماش توی هم رفت.

- یه چیزی شده مامان، نه؟!

سکوت مامانش و صدای زیاد لباسشویی توی اعصابش خط انداخت. داشت صبرش لبریز میشد که با تشدید مامان رو صدا زد.

- مامان! با شمام!

مامان با آه نفسش رو خالی کرد و چشمای اشکیش رو به نگاه مضطرب اون وصل کرد.

- بدون اینکه به کسی بگن از این محله اسباب کشیدن، توی همون زمونی که ما واسه ملاقاتت اومدیم شیراز!

طوری از جا پرید که صدای جیغ صندلی که کف زمین به عقب کشیده شد، دراومد.

- یعنی چی، چطور اینهمه بی‌خبر؟! یعنی به هیچ‌کی نگفتن چرا و کجا میرن؟

مامانش با نگرانی از جا بلند شد و سعی کرد آرومش کنه.

- نمی‌دونم چرا اینطوری رفتن، ولی حتما یه خبری ازشون میشه.

دور خودش چرخ خورد. با دستش دور دهنش رو با حرص فشار می‌داد.

- مگه میشه کسی چیزی ندونه، حتما موقع اسباب بردن کسی اونا رو دیده.

بغض مامانش بلاخره شکست و با غصه، صدای دلگیرش رو به گوش اون رسوند.

- اصلا نفهمیدم چرا یاسر اینطوری شد؟! نه می‌ذاشت پری و یلدا بیان خونه‌ی ما و نه به من روی خوش نشون می‌داد پا بذارم خونه‌شون.

مکث کرد و با دستمالی که از جا دستمالی روی میز کشید، اشکاش رو پاک کرد.

- شب چهارشنبه سوری رفتم دم درشون، ببینم چرا نیومدن بیرون، یاسر در و باز کرد و الکی گفت خونه نیستن و جایی رفتن. انگار من جن بودم و اونا بسم الله. الکی الکی روابط ما رو بهم زد و پاشون رو از همه جا برید.

با چشمایی گرد به مامانش نگاه می‌کرد که با چه دلخوری از رفتار یاسر گله‌مند بود.

- نمی‌دونم پسر به این خوبی چرا یهو دیوونه شد؟! عید هم نذاشت ما هم رو ببینیم. به بابات هم که گفتم ازم خواست فعلا اصرار نکنم تا خودش با آقا پاشا حرف بزنه که اونم، قسمت نشد.

باورش نمیشد یاسر باهاش اینکار رو کرده باشه. مامانش با غمی که از سر و صورتش می‌بارید، دوباره روی صندلی ولو شد.

- از قصد تو ایام عید اسباب کشیدن که محله خلوت بوده و بیشتر اهالی توی دید و بازدید و مسافرت بودن. زهرا خانم که می‌گفت فکر کنم شبونه رفتن که با وجودی که ما خونه بودیم هم متوجه نشدیم. نمی‌دونم واسه چی اینطور رفتن، بدون خداحافظی از کسی یا دادن آدرس خونه‌ی جدیدشون.

راه حلی توی سرش روشن شد و سریع به زبونش آورد.

- یعنی دوستای یلدا هم خبری ازش ندارن، چیزی پرسیدی؟!

لحن مطمئن مامان دلسردش کرد.

- از تک تکشون پرسیدم، هیچ کدوم خبر نداشتن. از مهشید که چند بار پرسیدم ولی گفت این آخرا یاسر نمی‌ذاشت بره خونشون و حتی مدرسه رفتن یلدا رو هم غدغن کرده بوده. انگار پرونده‌ش رو زودتر از فروختن خونه از مدرسه گرفته بود.

دوباره یه نور امید توی دلش تابیده شد.

- شاید خریدار خونه آدرسی ازشون داشته باشه، میرم که بپرسم.

هنوز چند قدم به سمت خروجی برنداشته بود که مامان باز مایوسش کرد.

- علی، خونه رو خریدن که بکوبن و بسازن، ولی بابات چند وقت پیش صابخونه جدید رو دیده و پرسیده بود. گفته هیچ آدرسی غیر محل کار آقا پاشا بهش ندادن.

خوشحال از این موضوع به سمت مامانش قدمای رفته رو برگشت.

- خب بابا رفت محل کارش یا من برم؟

مامان سر پایین انداخت. تا حالا منیر خانومش رو اینهمه ناامید ندیده بود.

- آقا پاشا بازنشست شده، از خیلی قبل پری بهم گفته بود.

مامان دوباره بهش نگاه کرد. این بی‌روحی چشماش بدجور توی ذوقش میزد.

- ولی بازم سر زد، چیزی دستگیرش نشد. بعد بازنشستگی ازش آدرسی نداشتن.

دستاش مشت شد، درست مثل قلبش که هی فشرده‌ میشد. هنوز یه روزنه‌ی امید واسش باقی مونده بود.

- میرم محل کار یاسر، اونجا میشه پيداش کرد.

***

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و هفت

آخرین کتاب رو توی کتابخونه‌ی کوچیک اتاق جا داد. دور و اطرافش رو دید زد که تقریبا سر و سامون گرفته و مرتب شده بود. از جا بلند شد و به سمت پنجره‌ی کوچیک اتاق رفت. مامان هنوز واسش پرده ندوخته بود و با روزنامه‌ی باطله سطح شیشه‌ش رو پوشونده بودن. درش رو باز کرد و هوای دم کرده‌ی اتاق با یه نسیم نه خیلی خنک عوض شد. سرش رو بیرون آورد و نگاهش رو به پایین دوخت. توی طبقه‌ی آخر یه ساختمون سه طبقه بودن و چقدر واسش سخت بود که از یه خونه‌ی ویلایی حیاط‌دار توی یه آپارتمون کوچیک هشتاد متری بیای و خودت رو توش مثل زندونیا ببینی. این هم از فرمایشات آقا یاسر بود که از اون محله‌ی دنج توی یه شهر کوچیک به پایتخت کوچ کنن. خوب می‌دونست که این موضوع قبل اتفاقات افتاده توی مقبره، توی ذهن یاسر بوده و حالا از این قضیه استفاده کرد و حرفش رو به کرسی نشوند؛ و گرنه بعید می‌دونست مامان و باباش توی شرایط عادی از اون محله دل بکنن و بیان توی این شهر شلوغ و بی در و پیکر.

تنها دلخوشیش توی این خونه درخت چنار تنومندی بود که توی باغچه‌ی کنار ساختمون ریشه داشت. هر بار با باز کردن پنجره چشماش به شاخه و برگای اون میفتاد، ازش یه انرژی خوبی می‌گرفت. انگار درخت چنار با صبوری غم و غصه‌ی توی دل اون رو می‌شنید و وقتی باهاش دردودل می‌کرد، کلی حال بد ازش کنده میشد. به درخت دوست داشتنیش روز بخیر گفت و با کشیدن نفسی عمیق، آرامش رو به جونش تزریق کرد. هر چند می‌دونست که شب موقع خواب، دوباره اون افکار مسموم و مزاحم بهش حمله‌ور شده و این آرامش کوچیک رو به تاراج می‌برن.

چند هفته از اسباب کشی مخفیانه‌شون گذشته بود و به این زودی دلش واسه دوستاش و محله بی‌تابی می‌کرد. دست خودش نبود که اونجا واسش اینهمه خاص و بکر بود. برای اون که اونجا به دنیا اومده و توی کوچه و پس کوچه‌هاش قد کشیده، حکم وطن داشت. دریغ که خودخواهی بعضیا تموم اون حس و حال خوبش رو به تاراج بردن و کلی حسرت واسش باقی گذاشتن.

پنجره رو بست و عقب کشید. روی تخت نشست و با چشمش گلای صورتی روی شلوار نخیش رو از نظر گذروند. یاد گلای درختای کوچه پشتی افتاد که توی این فصل کل فضا رو پر از عطر خودشون می‌کردن. عمرا که بتونه اونجا و آدماش رو فراموش کنه، حتی حالا که اینهمه ازشون دور شده بود.

توی یه دبیرستان دخترونه هم ثبت نامش کرده بودن و یک هفته بود که به اون مدرسه می‌رفت. هفته‌های آخر فروردین رو با خونواده به روستا رفته بودن و هفته‌ی اول اردیبهشت رو هم واسه جابه‌جایی وسایل خونه، تمیزکاری و کمک به مامانش به مدرسه نرفت. یه جورایی مدرسه‌ی جدید رو دوست نداشت و نتونسته بود هنوز با اونجا اخت بگیره. اون دلش دوستای خودش و همون مدرسه‌ی باصفای محل خودشون رو می‌خواست. کاش می‌دونست قرار این بلا سرش بیاد تا حداقل طوری با دوستاش وداع می‌کرد که برای آخرین بار مدرسه رو با تموم وجود توی قاب نگاهش ثبت کنه.

بالاخره مامان هم قفل دهنش رو باز کرده و بهش گفته بود اگه به حرف یاسر گوش نمی‌دادن و توی محل می‌موندن ممکن بود یا علی یا محمود رو بکشه و واسشون دردسر درست بشه‌. محمود عوضی چند باری یاسر رو تهدید کرده بود که با خواستگاریش موافقت کنه و خونواده‌ رو هم متقاعد کنه و گرنه ماجرای مقبره رو توی شیپور گذاشته و کل محل رو خبردار می‌کنه. ازش بعید هم نبود که این آبروریزی رو انجام بده، مخصوصا که داریوش هم شاهد ماجرا بود و گفته‌هاش رو تایید می‌کرد. چقدر از محمود متنفر بود ولی کاری هم از دستش بر نمیومد، چون برگ برنده دست اون بود و تنها از ته دل محمود رو به خدا واگذار کرد.

مامان و باباش هم حق داشتن که به خاطر حفظ آبرو احتیاط کنن و بدون مخالفت، تصمیم یاسر رو عملی کنن، ولی دیگه توی چشم اونا یلدای قبل نبود. انگار با توضیحات یاسر توی ماجرای مقبره، اون هم با علی و خونواده‌ش از چشمشون افتاد و اون اعتماد گذشته‌ی بینشون خدشه‌دار شد. یه درصد هم نخواست خونواده‌ش رو توجیه کنه و خودش رو تبرئه؛ انگار باید مجازات میشد، چون علی رو این وسط مقصر جلوه داده بود، حالا باید خودش هم تاوان می‌داد.

درسته که علی توی چشم خونواده‌ش به یه پسر موذی و آب‌زیرکاه تغییر پیدا کرده بود، ولی اینکه اون دوستش داشت و با پای خودش تا مقبره واسه دیدنش رفته بود، واقعیتی بود که قصد مخفی کردنش نداشت. 

به دیوار پشت سرش تکیه داد و پاهاش رو جمع کرد. با دستاش زانوهاش رو بغل گرفت. چشماش به روی دستبند اهدایی علی افتاد که از همون روز مقبره از خودش جدا نکرده بود. به چشمای ناباور علی توی اون روز کذایی فکر کرد. اینکه کار نکرده رو بهش نسبت داد، سخت‌ترین تصمیمی بود که توی کل عمرش گرفت. اون لحظه تنها به فکر آسیب ندیدن علی و برادرش بود و قول و قرار عاشقونه واسش رنگ باخته بود. 

یه قطره اشک از چشمش چکید. کاش بتونه یه روز از علی حلالیت بطلبه و بابت قولی که داد و عملی نکرد، ازش معذرت بخواد. با فکری که توی لحظه به سرش نشست، بینیش رو بالا کشید و با حرص زیر چشمش رو از اشک پاک کرد.

با خودش عهد بست که دیگه نه عاشق بشه و نه کسی رو دوست داشته باشه. تا آخر عمرش ازدواج نکنه و فقط درس بخونه تا واسه خودش کسی بشه.

اینطوری می‌تونه با موفقیت‌هاش نظر منفی خونواده رو از خودش دور کنه؛ وقتی بدونن تموم فکر و ذکرش درس خوندن و تلاش واسه داشتن یه شغل مناسب توی آینده‌‌‌ست، شاید دوباره اعتماد از دست رفته رو به‌دست بیاره.

***

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و هشت

با مشتی گره کرده، در حالیکه زیر پلکش از شدت حرص و خشم می‌پرید، واسه تاکسی عبوری دست تکون داد. با توقف ماشین و سوار شدن از راننده تشکر کرد. خون خونش رو می‌خورد، وقتی به هر جا سر میزد به در بسته می‌رسید. این حقش نبود که بدون رفع اتهام از اون، شاکی خودش رو از دسترس خارج کرده و متهم اصلی راست راست توی محله واسه‌ی خودش چرخ میزد. وقتی نگهبون کارخونه به اون اطمینان داد که یاسر پاشایی یک ماهی هست که از کارش استعفا داده و دیگه اینجا کار نمی‌کنه، از مرز آرامش و صبوری گذر کرد. در حال حاضر خیلی دلش می‌خواست به محله برسه و چک و چونه‌ی مسبب این بدبختی رو پایین بیاره. تا به مقصد رسید و کرایه رو پرداخت کرد، به سمت خونه‌ی محمود دوید. لب‌های خشکش از بی‌آبی و شدت گرما می‌سوخت و سوزش رو به سمت چشمای دردناکش روونه کرده بود. تا به در بسته‌ی خونه‌ی محمود رسید، بی‌معطلی انگشتش رو روی زنگ گذاشت. صدای شاکی مامان محمود چند ثانیه بعد از پشت آیفون به گوشش رسید.

- کیه؟! مگه سر آوردی؟!

به نفس‌نفس افتاده و عرق از شقیقه‌ش به پایین شره می‌کرد. توی دلش جواب مامان محمود رو داد.

- نه، ولی خیلی دلم میخواد سر پسر نامردت رو روی سینه‌ش بذارم!

به جای این حرف دلش، چیز دیگه‌ به زبون آورد.

- سلام علی رمضانی هستم، با محمود کار دارم.

هیچ ملایمتی به تن صدای مامان محمود برنگشت و همونطور لجوج جوابش رو داد.

- خونه نیست، رفته پیش مهدی!

صدای کوبیده شدن گوشی آیفون از جا پروندش. اگه توی همچین خونواده‌ی بی‌اعصابی، آدمی بااخلاق تربیت بشه، بایست خیلی تعجب کرد.

کلاه سیاه رنگش رو از سر پایین کشید و دستی لای موهای کوتاهش برد. این تنش بی‌موقع، حرارت طاقت فرسایی رو به جونش انداخته بود. اگه دیگه یاسر و یلدا رو پیدا نکنه، چطور باقی عمرش رو مثل یه آدم طبیعی زندگی کنه.

بعد گذاشتن مجدد کلاه به سرش به سمت خونه‌ی مهدی به راه افتاد. خانم‌های همسایه چند تا خونه نرسیده به خونه‌ی اونا بساط باقالی پاک کردن راه انداخته بودن و همزمان با سر و صدا حرف می‌زدن. چند تا دختر کوچولو هم روی یه زیرانداز کوچیک نشسته بودن و بساط خاله‌بازیشون به راه بود. بی‌اختیار مقابل اونا کنار دیوار توقف کرد. چشماش روی معصومیتشون فوکوس کرد و یاد بچگیای یلدا افتاد که با همون سادگی با دوستاش بازی می‌کرد. آه بلند نشده توی گلوش خفه شد، وقتی لیلا رو چند قدم با فاصله از خودش دید. اول متوجه نشده بود، ولی انگار لیلا هم توی جمع خانمای باقالی پاک کن بوده و با دیدنش اون رو شناخته بود.

- از این ورا علی آقا!

چشمای ریز عسلی لیلا از همون بچگی یه بی‌پروایی خاصی توی خودش داشت و باعث میشد حتی اون زمون هم ازش خوشش نیاد. از اونجور دخترایی بود که به راحتی می‌تونست با زبون و جیغ جیغاش یه پسر هیکلی رو از پا دربیاره. شاید هم به خاطر سالها دعوا و کشمکشی بود که با داداشش مهدی توی خونه و کوچه داشت.

- سلام، با مهدی کار داشتم!

لیلا دست به سینه شد و با چشمایی گرد از تعجب زیر و روش کرد.

- شما با مهدی ما؟! خیلی بعیده!

داشت کلافه میشد و از طرفی ایستادن اینجوری وسط کوچه و زیر نظر خاله خانمایی که حالا نظرشون جلب شده و با پچ‌پچ ادامه‌ی پاک کردن باقالی رو به دست گرفته بودن، از نظرش به صلاح نیومد. اخم کرد و بدون روی خوش نشون دادن سوالش رو پرسید.

- میشه بگید کجاست؟! مامان محمود گفت که پیش هم هستن!

لیلا تازه حساب کار دستش اومد که صاف ایستاد و قیافه‌‌ی ناراحتی به خودش گرفت.

- اگه دنبال آدرسی از یاسر می‌گردین باید بگم نه اونا و نه هیچ‌کسی از همسایه‌ها خبری ندارن. شبونه اسباب کشیدن، اون هم بدون خداحافظی که به کسی آدرس ندن؛ اون‌ هم چرا خدا میدونه!

انگار لیلا هم از این بابت زیادی کفری بود که دیگه نمی‌تونست واسه یاسر دون بپاشونه، ولی این تغییر بحثش به این سمت بدون اینکه اون حرفی زده باشه، بدتر مشکوکش کرد که ممکنه اون دو تا خبرایی داشته باشن.

- میگین مهدی کجاست یا نه؟!

لیلا به قیافه‌ی ناراضی و کلافه‌ی اون با چشم غره نظر انداخت و لباش رو با لج کج کرد.

- مهدی تعمیرگاهه، حتما محمود هم اونجا رفته واسه دیدنش.

توی دلش گفت:

- خب می‌مردی این رو زودتر می‌گفتی!

ولی بدون حرفی سرش رو یه تکون ریز داد، برگشت و تا انتهای کوچه قدمای بزرگ برداشت. صدای حرصی لیلا پشت سرش به گوش رسید.

- یه تشکر خشک و خالیم نمی‌کنه!

باید قبل از تعطیلی تعمیرگاه خودش رو به اونجا برسونه. مهدی که از پس درس و مدرسه برنیومد و حتی نتونست دیپلمش رو بگیره، با اصرار باباش توی تعمیرگاه ماشین بلبلی به عنوان کارگر استخدام شد تا حداقل یه حرفه یاد بگیره. الان هم چند سالی میشد که کار می‌کرد، ولی چون در کل آدم بی‌استعداد و بزن‌دررویی بود، هنوز همون کارگر ساده باقی مونده بود. دوباره به سر خیابون اصلی رفت تا با سوار شدن تاکسی به وسط شهر بره و خودش رو به تعمیرگاه برسونه.

وقتی کنار تعمیرگاه از ماشین پیاده شد، محمود رو همراه مهدی دید که جلوی یه ماشین تعمیری ایستاده و صحبت می‌کردن. لباسا و دستای مهدی سیاه و روغنی بود و در نبود اوستا بلبلی داشت با آب و تاب چیزی رو واسه محمود تعریف می‌کرد. همیشه آدم از زیر کار دربرویی بود.

نتونست جلوی خودش رو بگیره و با دیدن محمود به سمتش پرید و از یقه‌ی لباسش گرفت. حرص توی وجودش طوفان به پا کرده بود. چشمای محمود وق زده به روش خیره موند. اصلا انتظار دیدنش رو این موقع نداشت.

- آدم نامرد نالوتی فکر کردی می‌تونی قسر در بری و تاوان گناهتم ندی!

دستای سیاه مهدی دور بازوش نشست که با لحنی ناباور سعی داشت از محمود جداش کنه. صدای رفت و آمد ماشینای عبوری نمی‌ذاشت بفهمه که چی بلغور می‌کنه.

- چکار می‌کنی عمو! ولش کن.

اما خشم نهفته‌ی توی وجودش که این چند وقته دوری از محله و دسترسی نداشتن به محمود باعث تشدید شدنش شده بود، راه صلح‌آمیز رو به روشون بسته بود. محمود هنوز هم نتونسته بود از شوک دربیاد و زار و زار فقط نگاهش می‌کرد.

- به خدا می‌زنم می‌کشمت محمود، بعدش هم میرم خودم رو معرفی می‌کنم پاسگاه!

از محمود بعید بود، ولی ته نگاهش یه وحشت ریزی نشست، هر چند گذرا بود و با دست بالا گرفتن سعی کرد خودش رو از تک و تا نیندازه.

 

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و نه

- چی چرت و پرت میگی دوزاری؟! دماغت رو بکشن که جونت درمیاد.

نه انگار پرروتر از این حرفا بود. آمار نفساش از ریتم خارج شد و تند و تند از حفره‌های بینیش به بیرون پرت میشد. بازوش هنوز توی دستای مهدی بود که فشار دستاش رو روی یقه‌ی محمود بیشتر کرد. کمر محمود از پشت با کاپوت ماشین مماس شد و سر اون توی صورت محمود پایین‌تر اومد. محمود شدت استیصال و خشمی که از چشمای اون به سمتش حمله‌ور بود رو با تموم وجود چشید که ماستش رو کیسه کرد و خفه‌خون گرفت. دیگه این علی، اون علی کوچولوی زمون بچگیشون نبود.

- مثل آدم جواب من رو بده حیوون، یاسر اینا کجا رفتن؟!

محمود قشنگ حس می‌کرد اگه شلنگ تخته بندازه، این قدرت رو داره که با دندوناش گلوش رو بدره؛ پس از در کتمان دراومد و کلا منکر شد.

- والا من خبر ندارم، نه که من، هیچ‌کس نمی‌دونه!

تاثیری روش نذاشت؛ چون هنوز با همون قدرت روی گلوش فشار میاورد. مهدی سعی کرد آرومش کنه.

- راست میگه علی، یه شب توی سوت و کوری رفتن تا کسی نفهمه!

به غیر صدای نکره‌‌ی مهدی و بوی روغن سوخته‌ی تنش، این فشاری که با دستاش واسه آزادی محمود اعمال می‌کرد، کفرش رو درآورد که با ضرب، دستش رو کنار کشید. مهدی که انتظار این حرکت شتابی رو ازش نداشت، به یه گوشه پرت شد. مفنگی از بس بی‌جون بود، طاقت یه ضرب دست هم نداشت و الکی فقط شکرخوری می‌کرد.

- اگه اینطوری رفتن به خاطر نقشه‌های شیطونی توی بی‌ناموسه! خونت رو هم بریزم به خدا حروم نیست.

عرق دیگه از کل وجودش سرازیر بود و فشار خونش به بالاترین حد خودش رسیده بود. کاش قلبش طاقت نیاره و همین‌جا خلاصش کنه. مِن و مِن محمود حالش رو از بد هم بدتر کرد.

- صبر کن بگم بهت... انگار تو خیلی بی‌خبری؟!

داشت بی‌راه می‌گفت که جون سالم ببره، ولی دیگه به ته خط رسیده و کشوندن محمود هم به درک واسش کاری نداشت.

- اراجیف ببافی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

محمود با چشمایی دودو زده نگاش کرد و آب دهنش رو قورت داد. با دستش دور دستای گره‌ زده‌ی دور یقه‌ش، فشار میاورد که کمتر به حالت خفگی برسونتش.

- شل کن تا بهت بگم موضوع چی بوده!

صدای مهدی از پشت سر، متقاعدش کرد که بهشون فرصت بده.

- تو از یه چیزایی بی‌خبری علی، مهلت بده تا بگه.

با همون ضرب اولیه یقه‌‌ی محمود رو ول کرد که اون هم با یه جهش به کنار ماشین افتاد. بعد سریع از جا پا شد و دستش آینه‌ی بغل ماشین رو به چنگ کشید.

- دوسش داشتم گناه که نکردم، من از بچگی عاشق یلدا بودم.

با حرص پلک بست و یه قدم به سمتش برداشت. قبل اینکه مشت دستاش بالا بیاد، این صدای محمود بود که بلند شد.

- درست که من رو نخواست ولی تو رو هم نمی‌خواست.

چشماش رو با بی‌حوصلگی باز کرد. داشت دیگه طاقت از دست می‌داد و این اراجیف توی آتیش وجودش، هیزم می‌ریخت.

- یه خواستگار توی فامیلشون داشت که دانشجوی پزشکی بود، من نمی‌دونستم ولی مامان خودت قطعا می‌دونه، برو بپرس!

توی اون گرما یکهو احساس لرز کرد. انگار یه پارچ آب یخ توی سرش خالی کردن که از یه گرمای آتیشی به یه سرمای در حال انجماد رسید. لباش بدون آوا تنها باز و بسته شد. محمود که دید اون خشم دیوونه‌وار و تهاجمی جاش رو به ناباوری داده، نفس راحتی کشید و ادامه داد.

- درسته که می‌خواستم تو رو از چشم یاسر بندازم، ولی نمی‌دونستم که اصلا مشکل تو نیستی. اون جوجه دکتر قاپ آبجی یاسر رو دزدیده بود. 

صدای قدمای مهدی از پشت سرش اومد. بوی روغن سوخته‌ دوباره پیچید توی دماغش. مهدی با فاصله ازش ایستاد و بر و بر نگاش کرد.

محمود با آب و تاب ادامه‌ی حرفاش رو زد.

- وقتی بعد مقبره به یاسر گفتم که یلدا رو میخوام و خونواده‌ش رو راضی کنه تا برم خواستگاری، گفت من جنازه‌ی خواهرمم دست تو نمی‌سپرم. گفت خواهرم یه خواستگار دکتر داره که بعد دیپلمش به اون بله میگه.

انگار کلمه‌ها یکی‌یکی می‌خوردن توی سرش و جاشون رو باز می‌کردن. نتونست دیگه تحمل حرفای محمود رو بیاره. روی زمین کنار ماشین ولو شد و کمرش به بدنه‌ی ماشین تکیه خورد. پای راستش خم موند ولی پای چپش روی آسفالت کش اومد. هوا رو به تاریکی رفته بود و چشمای اون ظلمات رو به خوردش می‌داد. قطعا چراغای تیربرق روشن شده بودن، ولی دیگه نوری توی چشماش باقی نمونده بود.

- من حتی با ماجرای مقبره تهدیدش کردم، ولی یاسر از خجالتم دراومد. دستم رو تازه از گچ درآوردم؛ بعدشم که شبونه فرار کردن.

سرش گیج می‌خورد. کاش یکی محمود رو خفه کنه که دیگه نطقی ازش نشنوه. خودش که دیگه نایی واسه انجام کاری نداشت. یاد چند ماه پیش افتاد که از مامانش راجب خواستگاری فامیل محمود از یلدا شنیده بود.

- یلدا الان قصد ازدواج نداره که از پری شنیدم نوه عموی آقا پاشا چند ساله خاطرش رو می‌خواد. پری می‌گفت دانشجوی پزشکیه، بخوان بدن قطعا اون سر لیستشونه!

چشماش رو بست. نفس‌هاش آروم شده بود؛ اون‌قدر آروم که انگار هر لحظه ممکن بود قطع بشه‌. چقدر دلش مردن می‌خواست. چطور قلبش مرده بود ولی هنوز مغزش کار می‌کرد؟! چرا مدام چهره‌ی یلدا جلوی چشمای بسته‌ش رژه می‌رفت و با طنازی می‌گفت صبر می‌کنه تا سربازیش تموم بشه. شاید هم نگفته و اون فقط توهم شنیدنش رو داشته. یلدا هیچ‌وقت بهش نگفت که دوستش داره و می‌خواد که آینده با اون ازدواج کنه. آره توهم زده بود و حالا باید از این توهم بمیره و نابود بشه.

***

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی

ده سال بعد...

- خانم پاشایی! مریض تخت بیست سرمش تموم شده.

سرش رو بالا آورد. دستش زیر مقنعه رفت و پشت گردنش رو ماساژ داد. موهایی که روزی تا کمرش می‌رسید، حالا زیر مقنعه جمع شده بود و خستگی شیفت‌های پرستاری گاهی خودش رو توی نگاه درشتش نشون می‌داد. به چهره‌ی لطیف معصومه نگاه انداخت. دو سال ازش کوچک‌تر بود و به همین خاطر همیشه با نام فامیل صداش میزد. از روی صندلی کنار استیشن بلند شد و همزمان چارت بیمار زیر دستش رو بست.

- باشه معصوم! ممنون.

معصومه سری تکون داد و به سمت انتهای سالن قدم برداشت. امشب از اون شب‌هایی بود که اوضاع آرومی داشت و اکثر بیمارها به خواب رفته بودن. تنها بیمار تخت بیست بود که به خاطر عمل فردا باید سرم تراپی میشد. یه خانوم میانسال که مدام اون رو با زبون نرمش ناز و نوازش می‌کرد. وارد اتاقش شد و چشمش روی هم تختی‌های مارال خانم چرخی خورد. سه تا بیمار به قول مارال خانم، خانمای همسایه توی خواب عمیقی بودن. مارال خانم با دیدنش دوباره لبخند زد.

- خسته نباشی دخترم!

خودش رو کنار تخت رسوند و سرم رو چک کرد.

- ممنون مامان جون، دیگه سرمت هم تمومه، با آرامش بخوابین!

تا سوزن رو از رگش خارج کرد، چشمش به حلقه‌های اشک مارال خانم که روی گونه سر می‌خوردن افتاد. 

- واسه آروم خوابیدن فرصت زیاده دخترم، الان باید از مهلتی که خدا داده، نهایت استفاده رو ببرم.

قلبش فشرده شد، ولی خودش رو کنترل کرد. وسایل توی دستش رو روی میز کوچیک کنار تخت گذاشت و دستای خشک مارال خانوم رو به نرمی فشرد.

- این چه حرفیه عزیزم، عمرتون دراز باشه. یه عمل ساده‌ست، حتما خوب میشین.

توی دلش می‌دونست حتمنی در کار نیست، مگر اینکه خدا نظر لطفش رو به این بیمار مبتلا به سرطان داشته باشه. توی این دو سال کاری خوب یاد گرفته بود که گاهی امید دادن به مریض از هر دارویی واجب‌تره.

صدایی نجوا گونه از سالن به داخل اتاق میومد. چند ثانیه پشت در ایستاد؛ هنوز نگاه خیس مارال خانم از ذهنش بیرون نرفته بود.

تا از اتاق بیرون اومد، ژابیز رو کنار استیشن و گوشی به دست دید. همونطور که با تلفن صحبت می‌کرد به اون خیره شده بود. یکی از چراغای ته سالن به حالت چشمک زن افتاده بود و صدای یکنواخت تهویه توی سکوت سالن می‌پیچید. هنوز هم با وجود این سالا بوی محیط بیمارستان واسش عادت نشده بود و شامه‌ش با نهایت قدرت اون رو استشمام می‌کرد.

- یلدا مامانت پشت خطه!

ابروش بالا پرید و به سمت گوشی پا تند کرد. دستش رو از توی جیب مانتو درآورد و گوشی رو از ژابیز گرفت.

- موبایلم توی کیفم جا مونده، حتما چند بار زنگ زده!

ژابیز بهش با لبخند چشمک زد و اون هم داخل دهنی گوشی به آرومی لب زد.

- جانم مامان!

- یلدا چند بار به گوشیت زنگ زدم.

صدای مامان کامل به بیرون سرایت می‌کرد که از روی خنده‌ی پت و پهن ژابیز معلوم بود که می‌شنوه. بی‌اختیار خودش هم لبخند زد و با چشماش به ژابیز اشاره زد.

- ببخش، جامونده توی کیفم!

صدای مامانش با دلخوری توی گوشش نشست. هنوز هم با وجود گذشت این سالا همون نرمی و جوونی تن صدا رو داشت.

- خواستم یادت بندازم پمادای یاسر رو فراموش نکنی!

- نه خیالت راحت، گرفتم و میارمشون.

- آژانس بگیری حتما!

هنوز هم بعد این سالا این دستور مامان از زبونش نمیفته.

- اونم به چشم!

تا گوشی تلفن رو سر جاش گذاشت، همزمان با ژابیز خندیدن.

- زن عمو آپدیت نمیشه، نه!

برای رفتن به اتاق پرستاری چرخید و توی هوا دستی واسش تکون داد.

- اگه عوض بشه که دیگه مامان نیست!

صدای تاکیدی ژابیز اون رو از حرکت متوقف کرد.

- یلدا!

به سمتش برگشت که با چهره‌ی پر از ابهامش روبه‌رو شد‌. حدس زد که چی می‌خواد بگه، ولی به سکوتش ادامه داد.

- ژاکان گفت می‌رسونت!

از اون روزایی بود که احتمالا ژاکان جلسه داشت و دیرتر از روزای دیگه به خونه برمی‌گشت.

- مزاحمش نمیشم، با آژانس میرم.

ژابیز خودکار توی دستش رو روی دفتر گزارش شیفت گذاشت و از پشت استیشن دراومد. به سمتش فاصله رو کم کرد و درست مقابلش ایستاد.

- گفت بهت بگم کارت داره!

پلک زد و دستش توی جیب مانتوی سفیدش مشت شد. نفسش رو آروم بیرون داد و چیزی نگفت. اونقدر واسه دکتر احترام قائل بود که نمیشد نه بیاره. استخدامش رو توی این بیمارستان نزدیک به خونه‌، مدیون اون بود.

- لباس عوض کنم، میرم اتاقش!

ژابیز با شک به روش لبخند زد. چشمای درشت رنگیش همیشه می‌درخشید و تشخیص رنگ چشماش بین سبز و طوسی مشکل بود. هر بار که وارد بخش می‌شد، حتی نگاه همراهان بیمار هم یه لحظه‌ روی چهره‌ی زیبا و چشم‌های روشنش مکث می‌کرد. هر چند ژاکان سبزه‌رو از نظر قیافه اصلا به خواهرش نرفته، ولی توی قد و قامت اصالت خودش رو حفظ کرده بود. ژابیز بازوش رو به دست گرفت و به سرعت روی گونه‌ش بوسه کاشت. انگار از اینکه نه نیاورده، هیجان‌زده شده بود. دلش نیومد به دلخوشی این خواهر ضربه بزنه و فقط لبخندش رو پررنگ‌تر کرد.

بعد از خداحافظی از ژابیز با سری پر از فکر و خیال وارد اتاق استراحت شد تا واسه رفتن به خونه آماده بشه. امشب هم کار شیفت پرستاری به اتمام رسیده بود؛ فقط امیدوار بود مثل دفعات قبل، ژاکان موضوعی غیر از گذشته رو برای حرف زدن انتخاب کنه.

 

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و یک

تیربرقای توی خیابون یکی پشت هم از مسیر چشماش گذر می‌کردن. سکوت شبونه‌ی خیابون با محیط در آرامش ماشین به چشمای خسته‌ش سنگینی هدیه می‌کرد. اگه ژاکان هم به همین سکوتش ادامه می‌داد، بعید نبود که توی ثانیه‌های پیش رو به چرت زدن بیفته.

- یاسر چطوره؟!

خوبه از ذهنش این موضوع گذشت و ژاکان توی این خلوتی شب به حرف افتاد. جالب بود که همون چند باری که توی دووی نقره‌یش نشسته بود، هیچ موزیکی از داخل ضبطش نشنیده؛ انگار این آدم سکوت رو به شنیدن موسیقی آروم هم ترجیح میده. دستش رو از زیر چونه‌ش برداشت و دست از شمردن تیربرقای خیابون برداشت. سرش رو کمی به سمت ژاکان کج کرد.

- مثل همیشه‌ست!

ژاکان با همون استایل همیشگی که شق و رق توی صندلیش می‌نشست و فرمون ماشین رو سفت می‌چسبید، زیر چشمی نگاش می‌کرد. ته‌ریش کم‌رنگ روی صورتش بهش میومد و اون رو مردونه نشون می‌داد.

- اگه کمکی از من برمیاد می‌دونی که نباید دریغ کنی!

یه کم مغرور بود. از اول آدمی جسور و پرابهت بود که زیر بار حرفی نمی‌موند؛ حتی همون موقع که به پیشنهاد خواستگاریش جواب منفی داد، طوری نگاش کرد که احساس کنه اونیکه این وسط سرش بی‌کلاه می‌مونه یلدا خانومه!

- لطف شما به ما زیاد رسیده دکتر!

به این حرف اعتقاد زیاد داشت. ژاکان توی تموم این سالا با وجود جواب ردش همچنان به خونواده‌ش ارادت داشت و خیرش رسیده بود.

- ژاکان! لطفا اسمم رو صدا بزن تا این لقب دهن پرکن!

سرش رو به سمت شیشه‌ی جلویی ماشین چرخوند تا دیگه چهره‌ی ژاکان توی دایره‌ی دیدش قرار نگیره. به آرومی پلکش رو فشرد و نامحسوس نفسش رو خالی کرد. هیچ‌وقت دوست نداشت این احترام بینشون، جاش رو به صمیمیت بده، ولی در حال حاضر هم نخواست این موضوع رو باز کنه.

- من هنوزم همون آدم هفت سال پیشم که بهم گفتی نه!

گونه‌ش داغ شد. فضای ماشین داشت براش غیر قابل تحمل میشد. چرا فراموش نمی‌کنه این گذشته‌ی لعنتی رو؟! تنها عکس العملش کنترل نفسای تند شده‌ش با گزیدن لبهاش بود.

- هنوزم می‌خوامت یلدا! می‌دونم که می‌دونی.

چرا بس نمی‌کنه، دلش نمی‌خواد رو ترش کنه یا حرفی بزنه که ژاکان دلخور شه؛ اما این سکوت هم خودش یه نوع بی‌احترامیه. باید چیزی بگه. با حفظ همون استایل معذب بودنش جواب داد.

- اگه هفت سال پیش دلیل پیش پا افتاده واسه نه گفتن داشتم، الان که دلایلم خیلی روشنه و شما خودت بهتر آگاهی!

چند ثانیه سکوت بینشون حاکم شد و باعث شد زیر چشمی نگاش کنه. فک ژاکان منقبض شده بود و چشماش از روی جاده برداشته نمی‌شد؛ انگار با حرفی که شنیده بود، درگیر جنگی درونی شده باشه. این حرص کاملا از روی فشار دستاش روی فرمون مشخص بود.

انتظار نداشت ترمز ناگهونی و کشیدن ماشین به کنار خیابون، اینجوری اون رو از جاش بپرونه. مخصوصا که سرعت ماشین، زیاد هم نبود. وای آرومی کشید و با دستش جلوی داشبورد رو چنگ زد. وقتی به سمت ژاکان چرخید، از دیدن صورت سرخ و رگ به نبض افتاده‌ی پیشونیش، چشماش گرد شد.

- اگه بعد دو سال از جواب منفیت با اون دختر نامزد کردم، فقط به خاطر اصرارای مادرم بود که فکر می‌کرد با ازدواج می‌تونه تو رو از توی سرم بندازه!

کیفش رو با دستاش محکم فشرد و کمرش رو به شیشه‌ی کنار در تکیه داد. اصلا منظورش از دلیل، این فکری که به زبون ژاکان گفته شد، نبود.

- منظورم عقد کردن تو نبود، اشتباه متوجه شدی!

سینه‌ی ژاکان به تلاطم افتاده بود و از زیر جلیقه و کتش هم معلوم بود. از اون دسته آدمایی بود که همیشه کت و شلوار می‌پوشید، چه توی گرما و چه سرما!

- یه بار واسه همیشه واضح صحبت کن تا من هم بفهمم چی میگی!

این طلبکار بودن ژاکان، داشت اذیتش می‌کرد. مگه دوست نداشتن دست خود آدمه که در موردش واضح حرف بزنی.

- زندگی من وقف یاسر و مامانمه، این مورد که گفتن نداره!

ژاکان تند و تند سرش رو تکون داد. انگشتای دست راستش دور فرمون زیاد از حد فشار میاورد. دلش نمی‌خواست این موقع شب با وجود خستگی هر دوتاشون اینجوری به اون آزار برسونه. کاش درکش می‌کرد!

- باور نمی‌کنم فقط به همین خاطر بازم جواب رد بدی؛ چون من نمی‌ذارم آینده‌ت رو با این حرفا بسوزونی.

لبهاش رو با زبون تر کرد. سال‌ها بود هر وقت کسی از آینده حرف می‌زد، یه تصویر مبهم از پسری که روزی تموم رویاهای نوجوانیش رو پر کرده بود، از ذهنش می‌گذشت.

داشت در برابرش مستاصل میشد. کاش باباش هنوزم زنده بود تا باز پشت نخواستنش وامیستاد و خودش جواب این فامیل سمجش رو می‌داد.

- ژاکان من آدم مناسب تو نیستم، باور کن!

ابروهای پرپشت ژاکان دیگه جایی واسه اخم کردن بیشتر نداشت. با دلخوری چشمای سیاه اون رو کنکاش می‌کرد. کم نیاورد و چشم ازش نگرفت. بذار حداقل اونقدری نگاهش کنه که بدونه جایی توی این چشما نداره، ولی برعکس چیز دیگه از دهن ژاکان شنید.

- من اینطور فکر نمی‌کنم، اونقدرم توی تصمیمم مصمم هستم که تو رو قانع کنم؛ فقط بهم فرصتش رو بده!

با وجودی که کل وجود ژاکان از عصبانیت توام با کلافگی فریاد میزد، این کلام آخرش با نهایت لطافت و چاشنی خواهش گفته شد که اجازه‌ی مخالفت بیشتر رو ازش گرفت. سکوت کرد و تنها به نگاه دو به شکش به اون ادامه داد.

دقایقی بعد دووی نقره‌رنگ ژاکان با سرعت متوسط جاده رو طی می‌کرد و انگار کسی توی دل اون رخت می‌شست. با دلی پرآشوب و چهره‌ی به ظاهر آروم به مسیر منتهی به خونه نگاه می‌کرد.

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و دو

با کلید قفل در آپارتمان رو باز کرد و وارد شد. چراغ دیوارکوب سالن فضای خونه رو توی یه حالت عارفانه فرو برده بود. با کمترین تولید صدا روی پارکت قدم برداشت، ولی مامانش همون لحظه از توی آشپزخونه وارد سالن شد. گذر زمون روی چهره‌ی زیباش، اون رو دوست داشتنی‌تر کرده بود.

- سلام، نخوابیدی هنوز؟!

تن صدای مامان به آرومی ولی همراه با نگرونی تمومی این سالا به گوشش نشست.

- منتظر بودم تا بیای.

به سمتش پا تند کرد و با گرفتن بازوش گونه‌ی فرورفته‌ش رو بوسید. بعد رفتن بابا، دیگه مامان هم طراوتش رو از دست داده بود.

- قربونت بشم، تو باید زود بخوابی شبا، فشارت نوسان پیدا می‌کنه جونم!

مامان با چشمانی پر حرف دست روی گونه‌ش کشید و نوازشش کرد.

- تا از اومدنت مطمئن نشم، خوابم نمی‌بره. 

این بار چشم مامان به روی دست پرش که حاوی داروهای یاسر بود، نشست، ولی چیز دیگه به زبون آورد.

- چیزی نمی‌خوری برات بیارم؟

مقنعه‌ش رو یه ضرب از سرش کشید تا سر و گردنش هوایی بخورن.

- شام خوردم مامان، برو دیگه بخواب!

داروهای یاسر رو بالا آورد و بعد به سمت اتاق اون چرخید.

- تا منم اینا رو واسه یاسر ببرم.

صدای مامان از پشت سرش مثل یه نجوا به گوشش رسید.

- سماور روشنه، خواستی چای بخور!

بدون برگشت سر تکون داد و به در اتاق یاسر رسید. چند ضربه با انگشت به در زد و دستگیره رو کشید. چراغ خواب کنار تخت یاسر، پر قدرت اتاق رو روشن کرده بود. یاسر توی تخت زیر لحاف درازکش بود، ولی چشمای بازش نشون می‌داد هنوز نخوابیده. با وجود خستگی لبخند پررنگی رو به لبهاش چسبوند و وارد اتاق شد. تا در رو پشت سرش بست با انرژی سلام داد.

- حال داداشی گل من چطوره؟!

چشمای یاسر متلاطم بود، این آشوب چشماش از همون سالای پر تنش هرگز نخوابید.

- مثل همیشه!

به روی خودش نیاورد که با نهایت بی‌حسی جوابش رو داد. به سمتش رفت و روی ویلچر خالی کنار تختش نشست. کیفش رو که روی میز کامپیوتر یاسر گذاشت، نایلون داروها رو به موازات چشماش بالا آورد.

- پمادات رو گرفتم.

یاسر سرش رو تکون داد و دستش رو از زیر پتو بیرون آورد. قبل اینکه بیشتر به سمت یاسر، خودش رو کش بده از دادن نایلون به اون خودداری کرد.

- بذار خودم واست بزنم.

یاسر پوف کشید و چشماش رو بست. دوست نداشت درموندگی داداشش رو ببینه، ولی زدن پماد به پشت و کمرش واسه اون ممکن نبود. بدون اینکه حرف دیگه‌ بینشون رد و بدل بشه از روی ویلچر بلند شد و کنار تخت نشست. به آرومی پتو رو کنار زد و بدن نحیف یاسر رو چرخوند. صدای نفساش در نهایت بی‌صدایی فضای ساکت اتاق رو پر کرد. لباسش رو بالا زد و ملایم کمر و پشتش رو با پماد ماساژ داد. سکوت کشدار بینشون واسه یاسر آزاردهنده شد که به حرف اومد.

- با ژاکان اومدی؟!

حرکت کف دستش روی کمر یاسر متوقف شد و نگاهش پشت سر اون رو هدف گرفت. چند تار سفید بین سیاهی موهاش سوزش رو به چشماش هدیه داد. چه خوب که الان با هم چشم توی چشم نیستن.

- بله، اصرار کرد برسونم، منم نشد نه بگم!

خالی شدن نفس یاسر رو که به صورت آهی عمیق بود شنید و باز به مالیدن کمرش ادامه داد.

- تو از کجا فهمیدی؟!

- صدای ماشینش رو می‌شناسم، از پنجره دیدم.

آهان کوتاهی گفت و بعد اتمام کارش، یاسر رو دوباره به حالت اول چرخوند. پتو رو روش مرتب کرد، ولی قبل برخاستنش از روی تخت، دستش اسیر دست یاسر شد.

- ژاکان آدم خوبیه، چرا بهش جواب مثبت نمیدی؟

همون هفت سال پیش هم یاسر بیشتر از بقیه موافق این ازدواج بود و چند بار هم بابت قبول نکردنش با هم دعواشون شده بود. اگه حمایت اون روزای بابا نبود، شاید زیر فشار یاسر، بالاخره تسلیم می‌شد.

- خودت خوب می‌دونی اگه می‌خواستمش زودتر از این سالا قبولش کرده بودم.

چشمای یاسر بر خلاف قلدری اون وقتا، الان تنها پر از نگرونی و استیصال بود.

- نمی‌خوام خودت رو پاسوز ما کنی یلدا!

لباش به لبخند کش اومد، ولی به تلخی قهوه‌ی اسپرسو!

- چو دانی و گویی خطاست! به شماها ربط نداره این نخواستن.

خواست دستش رو بکشه، ولی یاسر همچنان به دستش چسبید.

- گذشته تموم شده یلدا! علی رو دیگه فراموش کن.

گلوش متورم شد و با تموم ته مونده‌ی قواش لبهاش رو روی هم فشرد. چقدر یاسر امشب بی‌رحم شده بود. از چه چیز محالی صحبت می‌کرد، فراموشی!

- اصلا ممکنه تا الان بچه‌دار هم شده باشه!

یاسر داشت تموم تلاشش رو می‌کرد تا یه ذره امید ته دلش رو هم نابود کنه. کاش دیگه از خیالات توی سرش واسه اون رمزگشایی نکنه. این‌بار با چاشنی زور همراه با حرص انگشتاش رو از حصار دست اون خارج کرد. بدون توضیحی اضافه کیفش رو برداشت و به سمت در اتاق قدم برداشت.

- مهم نیست دیگه، بخواب داداشی!

در رو بست و صدای نفسای پر اندوه یاسر رو دیگه نشنید. صدای ساعتِ دیواری سالن حکم پتکی رو داشت که روی اعصابش فرود می‌اومد. پشتش رو به در تکیه داد و با بغض پلک بست. اشکا راه خودشون رو پیدا کردن و گونه‌هاش رو سیراب کردن. هق‌هق خارج شده از دهانش رو سریع  با بستن لباش خفه کرد و آروم با مشت روی قلب شکسته‌ش زد. شکستن هر لحظه واسش کم بود، کاش زودتر از این درد بی‌درمون می‌مرد. دیگه طاقت این عذاب تموم نشدنی رو نداشت.

***

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و سه

کارتابل تخم‌ریزی ماهی قزل‌آلا رو توی قفسه‌ی مخصوص قرار داد و به سمت میزش اومد. ذهنش مشغول بود؛ باید به مدیر رضایی می‌گفت واسه کانالای بچه‌ماهی‌ها از آنتی‌بیوتیک استفاده کنن. مسئله قارچ‌هایی که توی پوست بعضیاشون زده بود، می‌تونست مسئله‌ی جدی باشه. این رو الویت کارش واسه هفته‌ی پیش رو در نظر گرفت.

 از پشت پنجره‌ی اتاق کارش، ردیف استخرهای پرورش ماهی زیر نور نارنجی عصر کشیده شده بودن. صدای یکنواخت پمپ‌های آب با فریاد گاه‌به‌گاه کارگرها قاطی شده و نامفهوم به گوش می‌رسید. بوی رطوبت و خوراک ماهی، مثل همیشه توی اتاق پیچیده بود. بویی که سال‌ها پیش آزارش می‌داد و حالا اونقدر بهش عادت کرده بود که فقط وقتی بقیه ازش گله می‌کردن، متوجه‌ی حضورش می‌شد.

کنترل کولر گازی رو از روی میز برداشت و درجه‌ی خنکیش رو کم کرد. به پشت میز رفت و روی صندلیش نشست. با دست تقویم رو ورق زد. فردا جمعه بود و از این روز تعطیلی واسه استراحت این هفته‌ی شلوغ کاری می‌تونست بهره‌ی لازم رو ببره. به پشتی صندلی تکیه داد و چشمش روی ساعت دیواری اتاق کارش فوکوس کرد. یک ساعتی به پایان کار امروز مونده بود. دست لای موهای پرپشت سیاهش کشید. صورتش دیگه شباهتی به پسر لاغر و خاموش سال‌های نوجوونی نداشت. آفتاب و کار مداوم کنار استخرها، پوستش رو تیره‌تر و خط فک مردونه‌ش رو برجسته‌تر کرده بود. کیف پولش رو که روی میز بود، برداشت. صدای زنگ گوشی مثل یه ترقه توی سکوت اتاق ترکید. با پریدن شونه‌هاش کیف از لای انگشتاش رها شد و با افتادنش روی کفپوش صدای مبهمی تولید کرد. قبل اینکه به زمین نگاه کنه، گوشی رو از توی جیبش بیرون کشید. اسم منیر خانوم روی صفحه‌ی گوشی به روش چشمک میزد. چشماش رو واسه یه لحظه بست و قبل از پاسخ دادن، نفسی عمیق گرفت تا لرزش دستش پنهون بمونه و خستگی رو از تن صداش دور کنه.

- جانم منیر خانوم!

صدای مهربون مامانش با قربون صدقه گوشش رو نوازش داد.

- جونت سلامت پسرم!

منیر خانومش یه مکث کوتاه کرد و بعد با آب و تاب ادامه‌ی حرفش رو به زبون آورد.

- علی جان اگه زحمتی نیست موقع برگشتت از فروشگاه ماست و نوشابه بخر. واسه شام خاله زری و دختراش دارن میان.

طبق عادت دست آزادش دور لبش مشت شد، ولی واسه رعایت حال مامانش یه نفس عمیق دیگه کشید.

- روی چشمم خانوم!

 منیر خانوم با ذوق ازش تشکر کرد و با انرژی خداحافظی گفت.

بعد قطع تماس دندون به هم سابید و گوشی رو روی میز پرت کرد. کمرش رو این بار محکم به پشتی صندلی کوبید و نفسای بلند کشید. چرا مامانش نمی‌خواد بفهمه که اون دلش دیگه پی هیچ دختری نمیره، مخصوصا دخترای خاله زری که فوق العاده لوس و از خود راضی بودن. نمی‌تونست به مامانش خرده بگیره، چون هر مادری آرزوی دوماد کردن پسرش رو داشت؛ بخصوص منیر خانوم که همین تک پسر رو از تموم زندگیش داشت. نمی‌تونست واسه رضای دل مامانش خودش رو به اینجور ازدواجا وفق بده. بعدش هم در قبال بدبخت کردن دختر مردم خودش رو مسئول می‌دونست، چون مطمئن بود که از اون همسر خوبی واسه هیچ دختری در نمیاد. خیلی از همسن و سالاش حداقل الان یه بچه‌‌ رو داشتن، اما زندگی اون انگار جایی میون همون کوچه‌های خاکی کودکی جا مونده بود.

رد نگاهش به کیف پولش که روی زمین ولو شده بود افتاد. خم شد تا کیف رو برداره که متوجه‌ی افتادن کاغذ تا شده از داخلش شد. کاغذ رو برداشت و سر جاش مستقر شد. لای کاغذ عکس بچگیش کنار یلدا توی حیاط خونه‌شون بود. عکس رو بالا آورد و به چشماش نزدیک‌تر کرد. اولین و آخرین عکسی که از یلدا داشت. موقعی که باباش به تازگی دوربین عکاسی خریده بود و اون روز هم یلدا با مامانش خونه‌ی اونا بودن. بابا از اون و یلدا خواست کنار باغچه بایستن تا ازشون عکس بندازه. انگشتش رو روی تصویر یلدا کشید. دندون‌های ریز و سفیدش که به خاطر خنده‌ی از ته دل معلوم شده بود، مثل یه خنجر توی قلبش فرو رفت. اون روز یلدا چقدر رنگ داشت و پر از زندگی بود. خودش رو توی عکس دید که با همون نگاه نیمرخ و پر از تحسین به یلدا خیره مونده بود. تضاد عجیبی بود؛ یلدای توی عکس هنوز داشت با همون معصومیت بچه‌گونه می‌خندید، در حالیکه اون زیر بار سال‌ها تنهایی و فکر و خیال از درون پیر شده بود. یلدای توی عکس یه دنیا فاصله داشت با یلدایی که حالا فقط ازش یه خاطره‌ی زخمی توی گوشه‌ی ذهنش باقی مونده بود. اون دختر آخرین نشونه‌ی آدم عاشقی بود که سال‌هایی پیش، میون همون کوچه‌های خاکی جا گذاشته و حالا فقط غباری از اون روزا روی کاغذ عکس به جا مونده بود. یه چیزی مثل سنگ جلوی گلوش رو فشار داد و آب دهنش به سختی پایین رفت. کاش از بچگی بهشون یاد نمی‌دادن که مردا گریه نمی‌کنن تا یه دل سیر واسه این ده سال گذشته به حال خودش گریه کنه. عکس از روی دستش به سمت میز سر خورد و چشمش همون کاغذ رو هدف گرفت. آدم ادبی و اهل نامه نوشتن نبود، ولی یه شب که خاطره‌ها بهش حمله‌ور شده بودن، این متن رو به روی کاغذ آورد. حقیقتی که تموم این سالا اون رو از بیرون و درون سوزوند و نذاشت که مثل یه آدم عادی زندگی کنه. عشق یلدا نه فراموش شد و نه کهنه، بالعکس هر چه از عمرش می‌گذشت، داغ این عشق بدتر گر می‌گرفت.

《 آن‌گاه که تنها با دیدن رنگ چشمانت در دریای سیاه آن غرق شدم، دیگر نتوانستم خود را نجات دهم؛ با وجودی‌که من یک غریق نجات خیلی ماهر بودم، اما نمی‌دانستم که تو دریای آبی نیستی که بتوان با آن مقابله کرد. تو دریای سیاه بی‌کرانی بودی که هیچ‌گاه طعمه‌ی خود را بعد مرگ به دست ساحل نمی‌سپردی. در دریای سیاه عشقت غرق شدم و با تو یلداهای بسیار را پاییزانه گذراندم.》

یعنی میشد یه روزی این نوشته رو به دست صاحبش برسونه و واسه تمامی این سالای از دست رفته اون رو بازخواست کنه؟!

***

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و چهار

باورش نمیشد که توی بازه‌ی زمانی این چنین کوتاه دوباره سوار ماشین ژاکان شده و مسیر غیر از بیمارستان تا خونه‌ش رو با اون طی می‌کنه. وقتی صبح زود روز جمعه اول صدای زنگ موبایلش و شنیدن صدای ژاکان که خبر از حضورش پشت در خونه رو می‌داد و بعد وارد شدن به داخل و پیشنهاد رفتن به کوه رو جلوی چشمای متعجب مامان و یاسر داد، کلی آچمز شد و در برابر نگاه تایید مامان چاره‌ای جز سکوت واسش نموند. هنوز از اینکه نتونسته در برابر پیشنهاد کوه‌نوردی ژاکان مخالفت نشون بده، از دست خودش شاکی بود و حرصش رو با انگشتاش روی دسته‌ی کوله‌پشتی خالی می‌کرد.

- هر چی بیشتر فشار بیاری از کیفت صدای اعتراضی نمی‌شنوی!

با نگاهی متزلزل سرش رو به سمت ژاکان چرخوند. انتظار نداشت اینهمه خوب آنالیزش کرده باشه. با لبایی به هم چفت شده، خیره‌ی چهره‌ی پیروزمندش شد. چه تیپی هم به هم زده بود. برعکس اون خودش رو واسه یه راه‌پیمایی توپ آماده کرده بود. از شخصیت دکتر بودنش این استایل سویشرت و شلوار اسلش کمی دور به نظر می‌رسید؛ مخصوصا که بیشتر اوقات اون رو با کت و شلوار رسمی دیده بود.

ژاکان فرمون رو چرخوند و با قرار دادن دستش به گوشه‌ی لب از کش اومدنش جلوگیری کرد. انگار از دست انداختن اون زیادی خوشش اومده که ناپرهیزی کرده و یواشکی می‌خندید.

- در هر صورت بهتر بود فکر می‌کردین که شب قبل بنده رو هم از این دعوت مطلع کنین!

به خودش حق داد که نوع کلامش با دلخوری و توپ پر ادا بشه و هیچ تلاشی واسه کم کردن شدت لحنش از خود نشون نداد.

ژاکان دیگه زیادی امروز خودش رو رها کرده بود که به لبخندش عمق داد و با صدا خندید. چشمای اون هم دیگه بیشتر از این گردتر نمیشد از اینهمه پررویی جناب دکتر!

- اگه خبرت می‌کردم که خیلی رسمی عذرم رو می‌خواستی و دستم می‌موند توی پوست گردو!

سرش رو به سمت جلو چرخوند و نامحسوس دندون قروچه کرد. هر چی بیشتر نگاش می‌کرد، بیشتر ازش متعجب میشد و حرصش می‌گرفت.

- استفاده از آپشن مادرت و یاسر روش جوونمردونه که نیست، ولی تنها راه موفقیته!

روشش واقعا بی‌شرمانه ولی به گفته‌ی ژاکان تنها راه‌حل موجود بود. انگار توی این سالا ژاکان خیلی خوب از نقطه ضعفاش باخبر شده که اینجوری بهش پاتک میزنه.

تنها راهی که می‌تونست دلش رو خنک کنه، زدن این حرف با بی‌تفاوتی کامل در کنارش بود.

- واقعا یه چند ساعت رو به خاطر اونا می‌تونم تحمل کنم!

انتظار داشت دوباره صدای ترمز و نفسای تند شده‌ی ژاکان رو بشنوه، ولی این دفعه دکتر از دنده‌ی درستش بلند شده بود که جواب متلک بی‌ادبانه‌ش رو نداد. هر چند تا رسیدن به پای کوه هم نه حرفی زد و نه دیگه لبخند ژکوند بهش تحویل داد.

- کاش یه لباس راحت‌تر می‌پوشیدی، کافه که نیاوردمت.

نفسش رو بی‌صدا خالی کرد و واسه گذشتن عابری که از بالا به سمت پایین کوه قدم برمی‌داشت، ایستاد و بدنش رو متمایل کرد. ژاکان دو قدم جلو رفته رو عقب گرد کرد تا خودش رو با گام‌های اون هماهنگ کنه. کوله‌پشتی رو به سمت دیگه‌ی شونه‌ش هدایت کرد. کت و شلوار راسته‌ی مشکیش واقعا واسه کوه‌پیمایی پوشش راحتی نبود، ولی از قصد پوشید که تمایلش واسه راحت نبودن با این آدم رو نشون بده.

- من باهاش مشکلی ندارم.

ژاکان چند ثانیه توی سکوت اون رو از نظر گذروند و بعد سرش رو آروم به تایید تکون داد؛ اما توی نگاهش یه دلخوری پررنگ موج میزد.

دوباره به ادامه‌ی مسیر پرداختن و صدای آب در حال جریان رودخونه که با رد شدن صدای عابران خودی نشون می‌داد بهش یه آرامش دلچسبی بخشید. از اینکه ژاکان حرفی نمیزد و اجازه می‌داد اون از منظره و هوای خوب مسیر بهره ببره، توی دلش ازش ممنون بود.

یه مقدار که به سمت بالا حرکت کردن، دمای بدنش هم بیشتر شد و خودش رو بابت این لجبازی در مورد لباس شماتت کرد. اگه از شدت تعرق هلاکم میشد، هرگز در مقابل دکتر نکته سنجی چون ژاکان شکایتی به زبون نمیاورد.

- یه کم روی اون تخته‌سنگا بشینیم، نفس تازه کنیم.

عجیب بود که امروز این‌قدر حواس ژاکان به حال و روزش بود و زودی عکس‌العمل نشون می‌داد. طوری این حرف رو به زبون آورد که جوابش رو قطعی می‌دونست و قصد شنیدن پاسخی هم از جانبش نداشت. به هر حال اونقدری لجباز نبود که از خیر این پیشنهاد عالی بگذره.

وقتی روی تخته‌سنگا جا گرفتن، متوجه‌ی مسیری که پیموده بودن شد. جاده‌ی باریک که از کنار رودخونه‌ی کم آب می‌گذشت از این بالا دیدن داشت. هوای خنک و مطبوع رو به کام کشید و با لذت چشماش بسته شد. خیلی سال بود که از خودش این نعمت کوه‌نوردی رو دریغ کرده بود. صدای یک زوج جوون که توی پیچ پایین جاده می‌خندیدن باعث باز شدن پلکاش شد. دست توی گردن هم انداخته و با شوخی و خنده عکس سلفی می‌نداختن. بی‌اختیار لبهای اون هم از دیدن این صحنه به لبخند کش اومد که متوجه‌ی نگاه خیره‌ی ژاکان به خودش شد. زیرچشمی داشت اون رو می‌پایید. تا رد نگاهشون به هم متصل شد، مردمکای ژاکان هم به سمت همون جوونا منحرف شد. نباید ولی گونه‌هاش داغ شد وقتی نگاه پرحسرت دکتر رو به روی اونا تماشا کرد.

- بعضی جاها آدم رو ناخواسته پرت می‌کنن به گذشته.

ژاکان روی تخته‌سنگ کمی جابه‌جا شد و کوله‌ش رو کنار پاش گذاشت ولی نگاهش هنوز روی اون دو تا کبوتر عاشق مونده بود.

- شیما هم مثل من عاشق کوه‌نوردی بود، ولی من اون تایم نامزدیمون بابت درسا خیلی سرم شلوغ بود و نمیشد زیاد بیایم.

وقتی ژاکان دوباره اون رو مستقیم نگاه کرد، دیگه حسرتی توی چشماش ندید. دوست نداشت از رابطه‌ی گذشته‌ش با نامزدش بشنوه، ولی قصد اینم نداشت که اون رو از بازگو کردنش منصرف کنه.

- من وقتی با شیما عقد کردم، واقعا سعی کردم تو رو فراموش کنم و بچسبم به آینده‌م.

ژاکان مکث کرد و از کوله‌پشتیش قمقمه‌ی آب رو بیرون آورد. یه نفس سر کشید، تشنگی زیاد اون واسش سوال برانگیز شد. لبش رو از داخل دهن جوید ولی نتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره.

- اگه اینطور بوده، چرا تهش به جدایی رسیدین؟!

نگاه دقیق و صریح ژاکان به چشمای اون اجازه‌ی تغییر مسیر رو نداد. میخکوب شده، تماشاش کرد.

- چون اونم عاشق نبود. باید بین دو نفر حداقل یکیشون واقعا عاشق باشه تا رابطه پایدار بمونه.

ابروش بالا پرید و زیر پلکش نبض زد. خواست بگه خیلی از اونایی که عاشقم بودن کارشون به جدایی رسیده که ژاکان اجازه‌ی ایراد کلام رو بهش نداد.

- در رابطه با تو می‌دونم اگه موافقت کنی، نمی‌ذارم دوباره راهم به اون سمت بره، چون...

کاش مکث نمی‌کرد، اون هم اینقدر غلیظ وقتی که چشماش رو با نگاه پر حرارتش این چنین به زنجیر کشیده.

- از دست دادن این چشما واسم از محالاته!

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت سی و پنج

 - اوی اوی افتادم دیوونه!

فریاد شاکی پسر جوونی که کنار پیچ جاده توسط دوست دیگه‌ش به شوخی به پایین کوه آویزون شده بود، باعث قطع شدن این نقطه‌ی اتصال عذاب‌آور البته از نظر اون شد. ژاکان رد نگاهش رو به سمت داد و فریاد جوونا تغییر داد که در انتها با خنده و سر و کله زدن با هم از مسیر گذشتن. از این فرصت استفاده کرد و اون هم از داخل کوله‌پشتیش کولمن کوچیک آب رو درآورد و یه جرعه نوشید. احساس کرد مسیر خشک و سوزان گلوش با قطرات آب از گرگرفتگی نجات پیدا کرد.

ژاکان انگار از روی صورت و واکنشش فهمید که از شنیدن این حرف حس خوبی پیدا نکرده که مسیر صحبتش رو سمت دیگه کشوند.

- نمی‌خوام بدون اینکه بدونی چه بلایی سرم اومده، گذشته‌م روی تصمیمی که برای آینده می‌گیری تأثیر بذاره. 

کلافه پلک بست. از اینهمه اصرار ژاکان به این موضوع سر در نمیاورد؛ در صورتی که در ذهن اون این مسئله کوچک‌ترین اهمیتی نداشت.

- قبلا هم بهت گفتم که اینطور نیست، اشتباه می‌کنی!

چشماش این بار به روی چهره‌ی عبوس ژاکان باز شد که با طلبکاری نگاش می‌کرد.

- یعنی اینقدر سختته که بشنوی چی شده؟!

نه، حداقل به پاس تموم لطفایی که بهش داشته باید این اجازه رو می‌داد.

کمی به جلو خم شد. دستش رو زیر گونه‌ش گذاشت و ساعد تا شده‌ش روی رون پاش قرار گرفت. با نگاهی دقیق روی ژاکان تمرکز کرد.

- اگه دوست دارین بگین، می‌شنوم دکتر!

ژاکان از لحن دوباره رسمی شده‌ش و شنیدن واژه‌ی دکتر از زبونش مردمکای چشماش رو با غیض چرخوند، ولی گلایه نکرد. نفسش رو خالی کرد و با چهره‌ی متفکر و درهم که نشون از یادآوری خاطرات تلخش می‌داد، شروع به تعریف کرد.

- شیما دختر عموی پدریم بود. چون مادر من با خونواده‌ی پدری شما فامیل می‌شدن، از سمت پدری شناخت زیادی از ما ندارید. خونواده‌ی پدریم از طایفه‌ی قدیمی کرد به نام مرادی هستن که توی کرمانشاه جزو خونواده‌های معروف محسوب میشن. خونواده‌ی شیما هم مثل ما از دوران بچگیش به تهرون مهاجرت کرده بودن و همین باعث رفت و آمد بیشتر دو خونواده توی این سالا شد. وقتی از تو جواب منفی شنیدم، بیشتر به درس و دانشگام رسیدگی کردم تا اینطوری رنج نخواستنت رو از یاد ببرم.

بغض با شرمندگی از گلوم مثل زهر پایین رفت و چشمام به لرزش افتادن. نگاه مواج ژاکان مثل یه سونامی من رو توی خودش غرق کرد.

- از خیلی جهات با هم فرق داشتیم. شیما دختر سرزنده و آزادی بود که سبک زندگیش با روحیات خشک من فاصله داشت. یه دختر سر به هوا که دوست داشت توی زندگیش عشق و حال کنه و از پول باباش بهترین استفاده رو ببره. نمی‌دونم چطور شد که از من خوشش اومد و با اصرارای مامان که مثلا می‌خواست دست من رو بند زندگی کنه به خواستگاریش رفتم. گمون نمی‌کردم این دختر به آدم غیرمنعطف و عصا قورت داده چون من جواب مثبت بده، ولی شاید همین آشنایی، رفت و آمد زیاد دو خونواده و موقعیت درسی و شغلی من باعث شد که خونواده‌ی شیما هم این ازدواج رو مناسب اون بدونن و ترغیبش کنن. یکماه اول نامزدی با روحیه‌ی شادابی که از خودش نشون داد و اون همه دلبری و شیطنت وجودش تونست من رو به سمتش بکشونه و در آخر راضی به عقد شدم.

ژاکان تعریف می‌کرد و نگاه غرق در خاطراتش باعث شد ناخودآگاه خودش رو میون روزهای گذشته‌‌ی اون تصور کنه.

***

- ژاکان اجازه بده دیگه!

فرمون ماشین رو به سمت خروجی بزرگراه چرخوندم و به قیافه‌ی بانمکش که با بدجنسی خودش رو به موش مردگی زده بود، چشم غره رفتم.

- شیما جان، قشنگ من! شما چه احتیاجی به سر کار رفتن داری آخه؟!

با لج ازم رو برگردوند و کمرش رو محکم به پشتی صندلی کوبوند. دست به سینه شد و با ابروهایی خم به جلوش زل زد. از اینکه دلخورش کردم، ته دلم عذاب وجدان ناخنک کشید ولی واقعا دلیلی واسه اینهمه اصرارش نمی‌دیدم. اونی که حتی توی خونه‌ی پدریش همیشه همه چیز واسش مهیا بوده و هیچ وقت مشکل مالی نداشتن، چرا باید واسه رفتن به این شغل اینجوری پافشاری کنه؟! سعی کردم با خونسردی متقاعدش کنم.

- ببین عزیز دلم حتی خونواده‌ی خودت هم راضی نشدن که تو بری سمت آرایشگری، چه برسه به من.

بدون اینکه تغییری توی استایلش بده با لحنی غمبار که رگه‌های حرص رو هم میشد توش دید، جوابم رو داد.

- بله همیشه همین بوده ولی من فکر می‌کردم وقتی همسر جناب دکتری مثل تو میشم، دیدت با بقیه فرق می‌کنه و اونقدر آدم منطقی هستی که به زنت آزادی عمل بدی.

انگار از دریچه‌ی دیگه وارد شد و با جواب نگرفتن از دلبری و شیطنت حالا با گفتمان منطقی و سیاست، شخصیت دموکراسی پسند من رو هدف قرار داد.

سرعت ماشین رو کمتر کردم تا لاین حرکت رو تغییر بدم. همزمان به آرومی استدلال خودم رو به زبون آوردم.

- من الان همه فکر و ذکرم تا قبل عروسی گرفتن تخصصم هست، نمی‌تونم درگیر این باشم که از این و اون متلک بشنوم، چرا به زنم اجازه دادم بره سر همچین کاری؟!

شیما با شتاب تغییر موقعیت داد و به سمت من خودش رو چرخوند. صدای کوبیده شدن بدنش روی صندلی دوباره بلند شد. از دست این دختر که اینهمه انرژی رو معلوم نبود از کجا میاره؟!

- من عاشق آرایشگریم ژاکان! چرا نباید توی کاری که اینهمه دوسش دارم فعالیت کنم؟!

یه نگاه زیرچشمی به صورت زیباش که زیر اون شال صورتی می‌درخشید، انداختم. واقعا اینهمه به این حرفه علاقه داشته و توی این سالا به خاطر مخالفت خونواده نتونسته به سمتش بره! ممکنه با پذیرفتن من یه جنگ جهانی توی فامیل راه بیفته که نباید همسر دکتر شغلی مثل بزک کردن زنا رو داشته باشه، ولی من اونقدر آدم با درکی هستم که نخوام جلوی اینهمه علاقه‌ی شیما رو به این کار بگیرم. از طرفی هم نخواستم زود جواب مثبت بدم که خیالش راحت شده و موضوع رو پیش همه لو بده. اخلاقش رو خوب می‌دونستم که واسه اینکه دهن بقیه رو ببنده از من مایه گذاشته و با جسارت میگه که شوهرم اجازه داده و به بقیه ربط نداره. بارها این مورد رو ازش شنیده بودم که در برابر نصیحت‌های بزرگترا به نفع خودش استفاده می‌کرد .

- باشه، اخمات رو وا کن، حالا در موردش بیشتر فکر می‌کنم.

امان از این دختر که بدون مراعات و ناگهونی به سمتم هجوم آورد و من رو توی آغوشش کشید.

- وایی مرسی عشقم، می‌دونستم نه نمیگی!

کنترل فرمون داشت از دستم در میومد که با خنده بهش تذکر دادم.

- شیطونی نکن دختر، ممکنه تصادف کنیم!

به گونه‌م بوسه‌ی تندی زد و خوشحال از به ثمر نشستن هدفش روی صندلی کنارم آروم گرفت. من با لبخند نگاش کردم؛ غافل از اینکه خیلی وقتا محبت برای دو نفر، معنی یکسانی نداره.

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و شش

تا وارد خونه شدم، مامان غافلگیرم کرد.

- ژاکان همین الان افسانه گوشی رو قطع کرد، یعنی دو ساعته مخ من رو خورد.

به چهره‌ی کلافه‌ی مامان نگاه سرسری انداختم و کیف و کلاسور دستم رو روی میز سالن گذاشتم. امون از دست این زنا که حداقل قبل شروع گلایه یه لیوان آب دست آدم نمیدن. بدون درآوردن کتم روی مبل ولو شدم و در برابر چهره‌ی گرگرفته‌ی مامان از در دیگه‌ وارد شدم.

- ژابیز کجاست؟!

صورتش بیشتر قرمز شد از اینهمه بی‌خیالی ظاهری من و با هوفی که کشید روی مبل مقابلم نشست.

- کلاس کنکور داشت.

دلم نیومد توی همین حالت سردرگم باقی بمونه، پس خودم سر بحث‌ رو به‌دست گرفتم.

- این موضوع واسه من تموم شده‌ست مامان، بهتره افسانه و عمو جهان هم قبولش کنن.

مردمکای مامان با نارضایتی توی حدقه چرخ خورد و با حرص دستی به گونه‌هاش کشید.

- والا پیش فامیل افت داره عروسمون بره شاگرد بزک کن زنا بشه!

امون از این فامیل که هیچ‌وقت دست از فضولی و حرف درآوردن برنمی‌دارن. چشمای مامان طوری اطراف رو از نظر گذروند که انگار ترسید حرفش به گوش یکی از این فامیل رسیده باشه.

کمرم رو به جلو خم کردم و  دستای کشیده‌م رو توی هم گره زدم. 

- حرف مردم واسم مهم نیست، مهم شیماست که دوست داره این هنر رو یاد بگیره.

ابروهای مامان با تعجب بالا پرید و نتونست متلک گذشته رو نندازه.

- خوبه والا، تا دیروز راضی به این ازدواج نبودی، حالا واسه شیما سنت‌شکنی می‌کنی!

نه انگار با مراعات نمیشه این بحث رو جمع کرد. کفری از جا پا شدم و کیف و کلاسورم رو با شتاب از روی میز برداشتم.

- آره بده که می‌خوام با شرایط خودم رو وفق بدم. نباید سمت دختری می‌رفتم که پیشنهاد خودتون بوده!

طبق معمول مامان در برابر جوش و خروش من کوتاه اومد و سراسیمه از جاش پا شد.

- والا ژاکان تقصیر من نیست، افسانه کلی ازت گله کرد که چرا به این دختر چراغ سبز نشون دادی؟! می‌گفت تو روی جهان واستاده که دیگه شوهر دارم و اختیارم دستشه.

می‌دونستم به اینجا می‌رسیم و شیمای زرنگ با این ترفند دهن خونواده‌ی سختگیرش رو می‌بنده. در هر صورت آبی بود که ریخته شده و من هم از اون دست آدمایی نبودم که بعد زدن حرفی زیرش بزنم. به سمت اتاقم قدم برداشتم و طوری که مامان شیر فهم بشه، جوابش رو دادم.

- خب راست گفته، حرف حق جواب نداره!

اما اون هم لحظه‌ی آخر طاقت نیاورد و طوری با اطمینان زمزمه کرد که شک درست نبودن کارم رو توی دلم بندازه.

- فقط خدا کنه که پشیمون نشی!

تا وارد اتاق شدم و در رو بستم، چشمام رو با دو انگشت فشار دادم. سرم به حد انفجار رسیده بود از این جر و بحث خاله زنکی. کتم رو از تن درآوردم و همراه با وسایل دستم روی تخت پرت کردم. بوی پلوی زعفرونی مامان حتی توی اتاق من هم پیچیده بود، ولی چه حیف که این حرفا واسه آدم اشتها نمی‌ذاشتن.

تا روی تخت نشستم، گوشیم زنگ خورد. معلوم بود کی پشتش بی‌قراری می‌کنه. 

- جونم شیما!

تن صداش پر از حس‌های مختلف بود، از ذوق و شوق بگیر تا نگرونی و دلواپسی!

- ژاکان، عزیزم تازه رسیدی خونه!

سعی کردم حرفای مامان روی کلامم تاثیر بد نذاره.

- یه چند دقیقه میشه!

با حالتی از شک و تردید منظورش رو به گوشم رسوند.

- می‌دونم خسته‌ای ولی واسه فردا باید یه چند تا وسیله بخرم، قراره آموزش رنگ مو بهم بدن.

کمرم رو به دیوار چسبوندم و پاهام رو درازکش کردم.

- یه ساعتی استراحت کنم میام دنبالت، خوبه؟!

این بار خیالش راحت‌تر شد که صداش رنگ هیجان و خوشی به خودش گرفت.

- خیلی هم خوبه عزیزم، فقط...

مکثش زیاد طول نکشید و با شرمندگی که ازش بعید بود ادامه داد.

- اگه بابا اینا چیزی گفتن یه وقت، به دل نگیریا!

چند ثانیه سکوت کردم. هنوز حرف آخر مامان ته ذهنم چرخ می‌خورد؛ «فقط خدا کنه که پشیمون نشی!»

- شیما... یه چیزی بگم ناراحت نمی‌شی؟

سریع و مطمئن جوابم رو داد.

- نه عزیزم، بگو!

نفسی کشیدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.

- می‌دونی، من که از این کار پشیمون نیستم، ولی بعضی وقتا حس می‌کنم همه فکر می‌کنن این تصمیم فقط تصمیم منه. دوست داشتم یه جاهایی خودت هم جلوتر وایستی که همه بدونن این راهیه که خودت انتخابش کردی.

صدای شیما آروم شد.

- می‌دونم ژاکان... حق داری. فقط بابا رو که می‌شناسی، اگه مستقیم جلوش واستم، همه چی رو خراب می‌کنه. واسه همین پشت تو قایم شدم، ولی فکر نکن بارش رو انداختم روی دوشت. اگه لازم باشه، منم وامیستم!

دلم نیومد بیش از این اون رو توی منگنه قرار بدم، حالا که از این راهی که انتخاب کرده، اینقدر ذوق‌زده‌ست. 

- مهم اینه تو الان خوشحالی واسه هدفی که در نظر گرفتی، منم سعی می‌کنم تا جایی که راه داشته باشه، حمایتت کنم.

 کلام همراه با دلبری همیشگیش ته دلم رو گرم کرد که تونسته بودم این چنین حمایتش کنم.

- چقده عشقی شما، زودی بشه جبران کنم واست!

با این چند جمله‌ی ساده خستگی تمام روز رو از تنم بیرون کشید. امون از این زنا که با طنازیشون خوب نخ ما مردا رو به‌دست می‌گیرن و بلدن چطوری ما رو سر پا نگه‌ دارن.

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و هفت

- دکتر مرادی، بیمار تصادفی واسه عمل حاضره!

چارت بیمار رو از دست سرپرستار بخش، خانم فاطمی گرفتم و با از نظر گذروندن شرایط بیمار، سر تکون دادم.

- دکتر ناظمی رو هم پیج کنید!

چارت رو بهش برگردوندم و همون‌طور که صدای چشم گفتنش رو می‌شنیدم، به سمت اتاق عمل راه افتادم. با وجود همهمه‌ی داخل اورژانس، صدای زنگ گوشیم رو که داخل جیب روپوش سفیدم بود، شنیدم. با یه نگاه به صفحه‌ش طرف پشت خط رو هم شناختم.

- جونم ژابیز!

تن صداش با یه دلهره‌ی عجیب همراه بود که از ژابیز همیشه آروم، بعید به نظرم رسید.

- داداش، بیمارستانی؟!

خودم رو به گوشه‌ی دنجی، کنار درختچه‌ی مصنوعی رسوندم و ایستادم.

- بله، چطور مگه؟!

- هیچی، فکر کنم اشتباهی دیدم. چیز مهمی نیست!

نمی‌دونم چرا ولی دلهره‌ی صداش توی دل من هم نشست؛ بی‌اختیار اخمام رفت توی هم!

- میشه بگی چی دیدی تا خودم به درست و غلطش پی ببرم؟

هول ورش داشت، از من و منی که پشت گوشی با صدای لرزونش می‌کرد، به خوبی معلوم میشد که دستپاچه شده.

- دا... داداش چرا زود جبهه می‌گیری؟ گفتم که احتمالا با کس دیگه اشتباه گرفتم!

صدای جیغ دختربچه‌ی کوچیکی که توی آغوش باباش گریه‌ می‌کرد، یه لحظه تمرکزم رو از هم پاشید. صورت گر گرفته‌ش نشون دهنده‌ی تب بالاش بود و با التماس از بابا و مامانش می‌خواست راضی به آمپول زدنش نشند. گریه‌ی یه ریز مامانش هم جو رو بیشتر متشنج کرده بود. پشت به سالن چرخیدم، انگار که خودم رو توی گوشه‌ی سالن استتار کرده باشم، گوشی رو بیشتر به دهنم چسبوندم و دستم رو هم حائل لبم کردم. حالا که شکم بیشتر به سمت شیما رفته بود، ول کن ژابیز نبودم.

- مثل بچه‌ی آدم بگو کی رو کجا دیدی؟!

اولتیماتوم لحنم جواب داد. نفسی رو که از سر شکست پشت گوشی خالی کرد رو شنیدم و صدایی که از روی استیصال پکر شده بود.

- با دوستام رفته بودیم پاساژ آرام واسه خرید کتابای کنکور، طبقه‌ی سوم هم لوازم آرایش می‌فروشن، فکر کنم شیما رو اونجا دیدم.

چشمام روی دیوار سفید روبه‌روم قفل شد و دودو زد. درست چند روز پیش با هم واسه خرید کلی رفته بودیم و بعید می‌دونستم دوباره خرید جدیدی داشته باشه؛ اگر هم داشت، حتما قبلش به من می‌گفت، ولی سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم.

- خب ممکنه، چیش عجیبه؟!

باز به لکنت افتاد و شک توی دل من رو زیادتر کرد.

- آخه... آخه اون رو با یه آقا دیدم.

یه لحظه خشکم زد، ولی ژابیز سعی کرد با حدسیاتش، روی برداشت من تاثیر بذاره.

- چون از پشت دیدم گفتم شاید تو باشی، ولی...

امان از این ولی‌ها که میتونه یه احساس و یه زندگی رو نابود کنه.

- اصلا شاید داداش، شیما رو هم اشتباهی دیده باشم، اون موقع هم حدس زدم بیمارستان باشی!

دقیقا بهم فهموند که اون‌قدر از چیزی که دیده، جا خورده که با وجود اطلاع از حضورم توی بیمارستان، باز هم زنگ زده تا مطمئن بشه‌. پس دیگه نمیشه حضور شیما رو انکار کرد، ولی اون مرد به گفته ی ژابیز، کنار دست شیما چه کسی می‌تونه باشه؟! تنها راهش پرسش از خود شیماست که متاسفانه باید واسه یه وقت دیگه بذارم.

بدون اینکه خودم رو ببازم، با لحنی مطمئن حرف آخر رو توی گوشی به ژابیز زدم.

- ممکنه هم درست دیده باشی، خودش حتما بهم میگه. من باید برم اتاق عمل، فعلا ژابیز.

ساعت از دوازده شب گذشته و من روی تخت درازکش بودم. گوشی توی دست عرق کرده‌م مچاله میشد و از اینکه کل امروز هیچ تماسی از جانب شیما نداشتم، کفری بودم. تموم مدتی که توی اتاق عمل بودم، سعی کردم فقط روی بیمار تمرکز کنم؛ اما به محض اینکه عمل تموم شد، دوباره فکر شیما برگشت سراغم.

تا این ساعت تلاش کردم به خودم بقبولونم که موضوع مهمی نبوده، ولی دیگه نتونستم خوددار باشم و در آخر شماره‌ی شیما رو گرفتم. اصولا شب‌ها دیر می‌خوابید، ولی صدای خواب‌آلودش نشون می‌داد که از خواب بیدارش کردم.

- ژاکان، عزیزم!

نخواستم همون اول دلخوریم رو نشون بدم و با یه تک سرفه صدام رو از گرفتگی نجات دادم.

- خواب بودی نازار خانوم؟!

وقتی نازش می‌کردم کلی ذوق می‌کرد؛ اینبار به یه تک لبخند پشت گوشی رضایت داد.

- دیگه بیدارم عشقم!

واقعا با یه عشقم گفتن، آدم عاشق طرف میشه؟ یا این کلمه داره خیلی راحت و الکی روی زبون ما ازش سوء‌استفاده میشه؟

- فکر کنم امروز اصلا با هم حرف نزدیم، نه؟!

تنها حرفی بود که میشد بزنم و سریع به اصل مطلب نرسم.

- واقعا؟! سرم شلوغ بود امروز، متوجه نشدم.

ساعدم زیر سرم قرار گرفت و با دست آزادم گوشی رو محکم‌تر گرفتم. چرا باید اینقدر سرش شلوغ باشه که وجود من از اولویت فکریش کنار بره؟! شاید اگه تماس ژابیز نبود، اینهمه در برابر هر حرفش، ذهن من به سمت تحلیل نمی‌رفت.

- میشه بگی چرا اینهمه شلوغ بودی؟!

دل‌دل می‌کردم که چیزی نشنوم که بیشتر از این آشفته شم و شیما با خونسردی کلامش هم نتونست این حس رو ازم دور کنه.

- مثل همیشه دیگه، توی آموزشگاه مشغول بودم!

و حالا دقیقا توی همین نقطه می‌رسیدیم به اصل درگیری فکری من!

- کل تایمت آموزشگاه بودی یا جایی هم رفتی؟!

مکثش نشون از فکر می‌داد، انگار که نمی‌خواست بی‌محابا جواب بده!

- مگه قرار بود جای دیگه برم؟

توپ رو زمین من انداخت و نخواست مستقیم جواب بده. سکوت اتاق وقتی با سکوت هر دو نفرمون همراه میشد، زیر اون تاریکی، حس وهم و دلهره‌ رو توی وجودم بیشتر می‌کرد. خودم رو از تک‌و‌تو ننداختم و همون طور مصمم جواب دادم.

- گفتم شاید خریدی، چیزی داشتی و رفته باشی بازار!

این دفعه سریع و با لحنی هوشیار پاسخ داد که فرصتی واسه تحلیل برام نذاره.

- نه! کل خریدا رو اون روز با تو انجام دادم. تموم روز کاری رو آموزشگاه بودم.

پلکام روی هم افتاد. نمی‌دونم از خیالی راحت یا آشفتگی درونی، فقط اون لحظه به خودم قبولوندم که شیما به من دروغ نمیگه و ممکنه ژابیز اشتباه گرفته باشه؛ اما اگه بیشتر به مغزم فشار میاوردم به این نکته می رسیدم که ژابیز دختری نیست که واسه یه دیدار نامطمئن اون ساعت با اون عجله باهام تماس بگیره. در واقع اون شب خودم رو به راحتی گول زدم، فقط واسه اینکه ذهنم رو درگیر اون تردید لعنتی نکنم.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و هشت

جلوی در آموزشگاه داخل ماشین، منتظر خروج شیما بودم. به ساعت بسته شده روی مچم نگاه انداختم، تقریبا پنج دقیقه‌ی دیگه تایم کاریش تموم میشد. صبح که با هم تلفنی حرف زدیم، از آموزش جدید امروزشون با شوق و انرژی کامل صحبت کرد. هیچ وقت رنگ موی ترکیبی یا مدل کوتاهی واسم اهمیت یا هیجانی نداشت، ولی به خاطر شیما خودم رو مشتاق شنیدنشون نشون می‌دادم، تا مبادا ذوقش کور بشه. دو روز دیگه تولدش بود و من مطمئن بودم که امسال به دلیل مشغله از یادش رفته. تموم تلاشم رو کردم تا کارام رو زودتر به اتمام برسونم، بتونم بیام و غافلگیرش کنم. سری به عقب ماشین چرخوندم و جعبه‌ی کادوپیچ شده رو که روی صندلی عقب بود، از نظر گذروندم. زیاد توی خریدای زنونه سلیقه نداشتم، ولی وقتی دفعه‌ی قبلی به پاساژ رفته بودیم، از این پیرهن آبی رنگ پشت ویترین، خیلی خوشش اومده بود. بر عکس خیلی از خانوما، شیما زیاد اهل طلا و جواهرات نبود و بیشتر به لباس و وسایل آرایشی علاقه نشون می‌داد.

تا مسیر نگاهم دوباره به سمت در خروجی آموزشگاه برگشت، شیما رو حین خروج از اونجا دیدم. قبل اینکه با زدن بوق، اون رو متوجه‌ی خودم کنم، به سمت پژوی کرم رنگی که کمی پایین‌تر از آموزشگاه پارک شده بود، رفت. در ماشین باز شد و پسر جوون و خوش‌تیپی ازش بیرون اومد. شیما درست مقابلش ایستاد و با هم شروع کردن به گپ زدن. ماتم برده بود. نه توان پیاده شدن از ماشین رو داشتم، نه جرئت اینکه برم و ببینم این پسر جوون کیه و چه کاری می‌تونه با زن من داشته باشه؟!

زار و زار به صحنه‌ی مقابل صورتم نگاه می‌کردم و بدترین احتمالا پشت سر هم از سرم به قلبم هجوم میاوردن. چند دقیقه بعد پسر جوون با شیما دست داد و با تکون سر، انگار ازش خداحافظی کرد. تا ماشین طرف دنده عقب گرفت و از پارک خارج شد، سریع از ماشین بیرون پریدم و از همون‌جا اسمش رو صدا زدم.

- شیما!

تردد ماشینا و آدما توی این خیابون فرعی، کم بود و صدام رو به وضوح شنید که به سمتم برگشت. از همین فاصله، چشمای گردش و لبی که زیر دندون کشید، توی ذوقم زد. اضطراب پاشیده روی صورتش چیزی نبود که به خورد چشمام نرسه. به سمتش قدم تند کردم و از وسط خیابون رد شدم. ناباور چند گام عقب‌گرد کرد، ولی زود خودش رو کنترل کرد. یه لحظه هم چشمایی که با درهم شدن ابروهام سپر کرده بودم رو از روی صورتش برنداشتم. سریع واسه سلام دادن، پیش‌دستی کرد.

- سلام، ژاکان! نگفته بودی میای!

نتونستم لحن دلخور و مشکوکم رو حتی یه ذره منعطف کنم.

- نباید میومدم؟!

نفسش رو به تندی خالی کرد و نگاهش رو از من دزدید. مردمک چشمای لرزونش به اطراف چرخی خورد. صداش به پایین‌ترین سطح ولوم رسیده بود.

- نه، این چه حرفیه!

و من بدون اهمیت از حضور کسی با بالاترین تن صدا، شروع به بازجوییش کردم.

- این پسره کی بود که باهاش همکلوم شدی؟! چکارت داشت؟

بدون جواب به این سوالم به خانم جوونی که از در آموزشگاه خارج شد و با ترید ما رو زیر نظر گرفت، تک نگاهی انداخت.

- برم کیفم رو بیارم، بریم!

منتظر شنیدن حرفی از جانبم نشد و سمت ورودی چرخید. پوفی کشیدم و محکم لای موهام دست بردم. از خودم خواهش کردم، چند دقیقه به هردومون بیشتر مهلت بدم و شخصیت خودم رو با از کوره در رفتن توی این مکان زیر سوال نبرم. در نهایت به سمت ماشینم برگشتم و تا بازگشت شیما از آموزشگاه، صبر پیشه کردم.

کل مسیر رو توی سکوت طی کردیم. از اینکه ممکن بود از این خاموشی من سوء‌برداشت کنه و به فکرش برسه که آروم شدم، باکی نداشتم. در هر صورت باید همین امروز این مسئله کاملا حل میشد و من از اصل ماجرا آگاه میشدم؛ تنها خواستم به خودم مهلت بدم تا آرامش به جونم برگرده و الکی غیرتی بازی درنیارم. به تصمیمی که قبل این ماجرا داشتم، پایبند موندم و اون رو به سفره‌خونه که چندین بار قبل هم رفته بودیم، بردم. از اینکه کنار اون مکان پارک کردم، اصلا تعجب نکرد و با همون سکوت از ماشین خارج شد. تا روی یکی از تخت‌های اونجا نشستیم، بنا به سفارشی که دیشب داده بودم، ظرف کیک تولدی که به شکل قلب بود، توسط گارسون جلوی شیما قرار داده شد. با ابروانی بالا پریده به نگاه جدی من که بدون کوچک‌ترین لبخندی زیر نظر داشتمش، چشم انداخت.

- وای، غافلگیر شدم واقعا!

- منم!

سختی صدام ته دل خودم رو هم لرزوند، چه برسه دختر دل نازکی چون اون رو!

انگشتاش توی هم قفل شد، تند و تند پلک زد و توی حدقه‌ی چشماش، دریای مواجی شکل گرفت. 

- فکر کردم بعدش میگی، تولدت مبارک!

به شمع روشن روی کیک نگاه انداختم و بعد، جدی به سمت چشمای مرطوبش خیره شدم.

- منتظرم بشنوم، همین الان!

فهمید دیگه طاقت از دست دادم که آب دهانش رو با بغض فرو داد و لب باز کرد.

- فامیلمونه، از اقوام دور مامانم.

- ربطش به تو چیه؟!

مکث کرد و همون لحظه صدای خنده‌ی دختری که با مرد جوونی روی تخت روبه‌روی ما نشسته بودن، بلند شد. معمولاً به آدمای اطراف کاری نداشتم، اما این حرکتشون درست وسط اون آشوبی که توی سرم بود، اعصابم رو خرد کرد. وقتی چشمای دختر که ریسه رفته بود، با چشمای شاکی من تلاقی کرد، تا جایی‌که ابروهام جا داشت به روش اخم کردم. عجیب که اون هم زود ماستش رو کیسه کرد و سنگین سر جاش نشست.

- خواهرش هم توی آموزشگاه ماست!

چرا نباید این موضوع رو تا الان به من بگه و یه جوری مخفی کنه؟! همون علتی که توی سرم وول میخورد رو بدون تعلل به زبون آوردم.

- نکنه قبلا خواستگارت بوده؟!

کپ کرد، چهره‌ی سکته‌‌ییش فقط همین رو به من گوشزد می‌کرد و اینکه حدسم درست از آب دراومده. دوباره چشمام روی شمعی که در حال آب شدن بود، رفت و برگشت.

- چرا همون آموزشگاهی باید بری که خواهر اونم اونجاست؟ جا قحطه!

ترس هم به شوک نگاهش اضافه شد، وقتی به دستای مشت شده‌م چشم انداخت. دیگه قدرتی روی کنترل خشم کلامم نداشتم.

- نه اینطور نیست، مهسا بعد من اومد آموزشگاه!

نمی‌تونستم خودم رو قانع کنم و باز خروشیدم.

- واسه چی باید با این آدم روبه‌رو بشی؟!

فاصله‌ش رو با کش دادن به سمتم کمتر کرد و تندی مشت فشرده‌م رو به دست گرفت.

- اومده بود دنبال مهسا، ولی اون زودتر رفته بود. من فقط گوشیش رو که جا مونده بود، رسوندم دست برادرش!

چشمام رو ریز کردم و به سمت صورت پریشونش، دقتم رو بالا بردم. کم مونده بود تا اشکاش سرازیر بشه، ولی چطور باید بهش می‌فهموندم که می‌تونست این کار رو به یه نفر دیگه بسپره؟! وقتی که طرف خواستگار سابقش از کار دراومده.

هنوز با بحث و جدلی که دل و عقلم با هم از سر می‌گذروندن به نتیجه نرسیده بودم، که گرمای لب‌‌هاش روی گونه‌م نشست، اما برخلاف همیشه نتونست آتیشی رو که درونم شعله کشیده بود، خاموش کنه. بدون کم کردن فاصله‌ی صفر شده بینمون به روم لب زد.

- بار آخرم بود، ببخش! 

مردمک چشماش به روی لبای فشرده شده‌م چرخ خورد و با ناز و عشوه ذاتیش ادامه داد.

- واسه سوپرایز تولدم کلی مرسی، زودی بشه واست جبران کنم!

در برابر چهره‌ی درهم من، لبای خوشرنگش رو زیر هجوم دند‌ونای سفیدش برد و با طنازی چشمک زد.

دیگه حتی غریزه‌م هم با این ناز و قمیش به تقلا نیفتاد و اون حرارت گذشته، جونم رو تسخیر نکرد. به خاطر نوع تربیت و شخصیتم نتونستم عکس‌العمل ناجورتری نشون بدم و در برابر حیلت زنانه‌ش چشم از خشم و تردید فرو بستم. سراسر اون شب توی گوشام از عشق و دوست داشتن نغمه‌سرایی کرد، ولی قلبم گواه می‌داد چیزی این وسط اشتباهه و یه جای کار بد می‌لنگه!

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی و نه

ژابیز با قیافه‌ی خوابالو و موهایی آشفته وارد آشپزخونه شد. هنوز یه چشمش بسته بود و بی‌امون خمیازه می‌کشید. نتونستم در برابر چهره‌ی بامزه‌ش لبخند نزنم.

صندلی روبه‌روی من رو کشید و روش نشست. با دیدن لبخند گل و گشادم، اون یکی چشمش رو هم باز کرد.

- چه عجب، ما خنده‌ی جناب دکتر رو هم دیدیم!

مامان لیوان چای رو مقابل دست ژابیز، روی میز گذاشت و خودش هم کنارش نشست. فنجون قهوه‌م رو یه نفس، سر کشیدم.

- حتما چشم بصیرت نداشتی، خانوم!

شروع به خوردن صبحونه‌ش کرد. با ولعی که نون و مربا می‌خورد، اشتهای من هم قلقلک داده شد، ولی با تیکه کلامی که از دهن مامان خارج شد، زودی حسم پرید.

- شیما خیلی سرسنگین شده!

چشمای روشن ژابیز نامحسوس دور میز چرخ خورد و لقمه‌‌ش رو آروم‌تر جوید. آروم پلک زدم تا مهلت بخرم.

- الکی نمیگن نباید دوران عقد طولانی بشه، هر چه زودتر باید مراسم عروسی رو بگیریم!

نه مثل اینکه مامان بی‌خیال نمیشد. نفسم رو با شدت خالی کردم و دستم روی موهام چنگ شد.

- شرایطش جور نبوده که تا الان کش اومده، مامان!

واقعا تلاشم رو کردم که لحنم باعث آزارش نشه، ولی زود واکنش نشون داد.

- حرف باباتم هست ژاکان! بهتره الویتت این باشه!

نمی‌دونم چرا مدام بهم اولتیماتوم میداد. می‌دونستم پدر و مادر شیما هم مدام این موضوع رو بهش گوشزد می‌کنن و از این نامزدی طولانی رضایت ندارن؛ اما هر بار که حرف عروسی پیش می‌اومد، هیچ اشتیاقی برای جلو انداختن مراسم از خودش نشون نمی‌داد. بارها حس کرده بودم مامان بیراه نمی‌گه؛ شیما دیگه اون دختر پرشور سابق نبود.

خواستم بحث‌ رو فعلا توی همین نقطه به انتها برسونم که رو به ژابیز حرف دیگه زدم.

- حالا صبح به این زودی چرا پا شدی؟!

انتظار نداشت وسط این بحث، سر صحبتم به سمتش باشه که لقمه پرید تو گلوش. چند بار سرفه کرد و با مشتی که مامان به پشتش کوبید، نفسش باز شد.

به صندلی تکیه دادم و با صدا خندیدم.

- چته؟! نترس همش مال خودته!

به روم نگاهی با غیض حواله کرد و نق زد.

- به کنکور دیگه چیزی نمونده، قراره از صبح با بچه‌ها بریم کتابخونه و تست بزنیم.

همونطور که صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم، به روش چشمک زدم.

- اگه تند حاضر شی، خودم می‌رسونمت!

مسیر کتابخونه از خیابون اصلی می‌گذشت که به خیابون آموزشگاه آرایشگری شیما هم راه داشت. اصولا به این زودی نباید شیما اون سمتا دیده میشد، ولی دقیقا ابتدای همون خیابون فرعی آموزشگاه ایستاده بود و با گوشیش ور می‌رفت. ژابیز هم اون رو دید، ولی چیزی نگفت و فقط نگاهش رو از سمت اون دزدید. سرعت ماشین رو کم کردم و نرسیده به شیما، کنار خیابون توقف کردم. ژابیز با حالتی سوالی نگاهم کرد.

- میشه باقی مسیر رو خودت بری؟!

ازش ممنون شدم؛ چون بدون کنجکاوی و سوال پیچ کردن من از ماشین پیاده شد و تشکر کرد. همون لحظه ماشینی که به نظر می‌رسید آژانس باشه، کنار پای شیما ترمز کرد و اون هم بی‌معطلی سوار شد. تردید توی دلم فقط چند ثانیه دووم آورد؛ بعد با حفظ فاصله از ماشین آژانس به راه افتادم، همزمان شماره‌ش رو هم گرفتم. بعد چند تا بوق جوابم رو داد.

- الو شیما، بیداری؟!

- بله، چیزی شده؟!

نباید هیچ جوره مشکوکش می‌کردم. تموم سعیم رو کردم که لحن صدام عادی باشه.

- الان خونه‌تونی؟

اما صداش بی‌جون‌تر از همیشه بود؛ انگار از اون دختر پرشور قبلی، چیزی باقی نمونده بود.

- نه دارم میرم آموزشگاه.

- صبح به این زودی؟!

خیلی عادی جوابم رو داد، در واقع دروغ گفت.

- امروز عروس داریم، واسه خاطر اون.

تموم تمرکزم روی حفظ فاصله با ماشینی بود که شیما توش نشسته بود و به راحتی سر من رو شیره می‌مالید. هیچ جوره نباید گمش کرده و یا اون رو متوجه‌ی این تعقیب و گریز می‌کردم.

- یعنی تا غروب هم کارت تموم نمیشه؟ چون می‌خواستم بیام دنبالت بریم خرید.

به آرومی نفسش رو خالی کرد و با همون انرژی پایین حرفش رو زد.

- تا غروب احتمالا تموم میشه، خودم تماس می‌گیرم.

تا تماس رو قطع کرد، تموم حرصم رو سر گوشیم خالی کردم و محکم به صندلی کناریم کوبیدمش. ماشین چند خیابون رو به سمت شمال شهر طی کرد و بعد وارد کوچه‌ی خلوت و پهنی شد. ابتدای کوچه کنار درخت سرو بزرگی پارک کردم. کوچه بن‌بست بود و معلوم شد که هدفش یکی از خونه‌های همین نقطه هست. اتفاقا نرسیده به انتهای کوچه کنار یه دروازه‌ی بزرگ فلزی، ماشین توقف کرد و بعد چند لحظه شیما خارج شد. تا ماشین دور زد و ازش فاصله گرفت، زنگ کنار در رو زد. در تقریباً بلافاصله باز شد؛ انگار منتظرش بودن. شیما بدون مکث داخل ویلای بزرگ ناپدید شد. هاج و واج به در بسته شده نگاه می‌کردم و مغزم هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. انگار نمی‌خواست باور کنه که اون دختری که داخل اون خونه رفت، زن من بوده. دستام دور فرمون ماشین رو سفت چسبیده و چشمام بدون حرکت اون خونه رو هدف گرفته بود.

بعد گذشت ده دقیقه وقتی مغزم هیچ فرمان عقلانی صادر نکرد، کاملا بدون کنترل از ماشین بیرون پریدم و به سمت اون خونه دویدم. انگشتم رو بدون ملاحظه روی زنگش فشار دادم و با دست دیگه روی در کوبیدم. صدای ضربان قلبم توی سرم شنیده میشد و نفسام بوی خون گرفته بود. قطره‌های عرق از پیشونیم شره می‌کرد و زیر پلکام نبض میزد.

صدای شخص پشت گوشی با طلبکاری بلند شد.

- کیه؟! زنگ رو سوزوندی!

فریادم گلوی دردناکم رو به آتیش کشوند.

- باز کن تا نشکوندمش!

صدای پسر شاکیتر شد.

- غلط بیجا، کی هستی مگه؟!

- شوهر شیمام عوضی!

اون لحظه دوست نداشتم هیچ نسبتی با شیما داشته باشم، چه برسه که شوهرش! ممکن بود با باز شدن در، قاتل هم میشدم ولی اگه باز نمیشد قاتل خودم میشدم. قفل در بدون حرف اضافه‌ی دیگه به روم باز شد و من باغچه‌ی بزرگی رو روبه‌روم دیدم که در انتهاش ویلای یک طبقه‌ی بزرگی قرار داشت. بدون بستن در به سمت ویلا دویدم که زودتر از من، شیما سراسیمه از خونه خارج شد. حتی فرصت نکرده بود مانتوش رو بپوشه و یا روسریش رو سر کنه. چنان نگاهش پر از بهت بود که تا به من رسید از دیدن جوش و خروشم، رنگ صورتش به زردی زد. بدون اینکه حرفی بزنم، سیلی محکمی به گونه‌ش کوبیدم. نمی‌دونم ضربه‌م اون‌قدر محکم بود یا خودش انتظارش رو نداشت که با پشت روی سنگفرش حیاط افتاد. سریع دستش رو حائل صورتش کرد.

- وای، ژاکان!

یه قدم به سمتش خیز برداشتم که همون لحظه در ویلا دوباره باز شد و همون پسر جوونی که اون روز کنار آموزشگاه دیده بودم ازش خارج شد. با دیدن دکمه‌های باز پیراهنش که سینه‌ی عضلانیش رو به نمایش گذاشته بود، همون نیمچه عقلم رو هم از کفم برد. بدون اینکه کوچک‌ترین فرصتی بهش بدم، به سمت اون پسر پریدم و با تموم حرصم مشتام رو توی صورت و بدنش خالی کردم. چند ضربه‌ی اول رو غافلگیر شد و فقط عقب رفت، اما طولی نکشید که به خودش اومد. گارد گرفت، ضربه‌هام رو دفع کرد و با مشت محکمی که به فکم کوبید، صدای تقی در سرم پیچید و طعم گرم خون زیر زبونم پخش شد.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل

نفهمیدم خواهر اون پسره کی از راه رسید و کی به پلیس زنگ زد، فقط تا زمانی‌که نیروهای انتظامی بریزن توی ویلا به کتک‌کاری ادامه دادم. دلم می‌خواست یا بزنم اون پسره رو ناکار کنم یا خودم اونقدر بخورم که جونم دربیاد. با دخالت پلیس از هم جدا شدیم و واسه توضیحات، همگی رو به پاسگاه انتقال دادن. با صورتی ترکیده و لباسایی پاره دیگه اصلا به یک دکتر باشخصیت نمی‌خوردم و مثل لاتای توی خیابون شده بودم. اون پسر هم که خودش رو مهیار معرفی کرد هم وضع بهتری از من نداشت، ولی امان از شیما که با صورتی که سمت گونه‌‌ی چپش به کبودی میزد با چشمایی ناباور من رو زیر نظر گرفته بود. تموم نفرتم رو توی نگاهم ریخته و با دندون قروچه بهش خیره موندم. خیلی دلم می‌خواست دستم به اون گردن ظریفش می‌رسید و خفه‌ش می‌کردم.

- جناب دکتر، دلایل شما واسه ارتباط نامشروع بین خانمتون و این آقا کافی نیست، وقتی خواهر ایشون شهادت میده که خودش هم اونجا حضور داشته.

چشمای وحشیم از جانب شیما به سمت مهسا تغییر مسیر داد که کنار برادرش با لبایی لرزون و چهره‌ی کپ کرده‌ش من رو دید میزد. شکایتم بیشتر از جنسِ پنهون‌کاری و دروغی بود که شیما باهاش سرم رو شیره مالیده بود. حضورش توی اون ویلا، اون ساعت و کنار یه مرد غریبه، واسم کافی بود که اعتمادم رو تموم‌شده بدونم؛ اما واسه پلیس، این فقط یک ادعا بود. شهادت مهسا هم اوضاع رو پیچیده‌تر کرد. می‌گفت خودش اونجا بوده و شیما فقط واسه دیدار با اون اومده بوده. این حرفا شاید واسه بستن پرونده کافی نبود، اما برای از بین بردن ادعای من، چرا.

- حالا که چی؟ میخواین بیاین من رو جای ایشون بندازین زندون!

سروان روی برگه‌ی زیر دستش نکاتی رو یادداشت کرد و با آرامش نفسش رو خالی کرد. کاش منم می‌تونستم مثل اون اینهمه ریلکس باشم.

- دکتر مرادی بهتره با دادن رضایت این غائله رو تموم کنید و واسه خودتون دردسر درست نکنید.

فضای اتاق سروان هر لحظه برام تنگ‌تر میشد، وقتی اینطوری ازم می‌خواست پا روی غیرتم بذارم و واسه آبروریزی درست نکردن چشمم رو روی حقیقت ببندم. قبل اینکه حرفی از دهن من خارج بشه، در اتاق باز شد و کنار سرباز، پدر شیما رو دیدم.

- جناب سروان حیاتی، پدر خانم شیما مرادی تشریف آوردن.

با اجازه‌ی سروان، پدر شیما وارد اتاق شد و با چشمایی خجالت‌زده به صورت داغون من نگاه کرد. چند ثانیه بیشتر تحمل نکرد و سرش رو پایین انداخت. با تعارف سروان، ایشون هم کنار شیما روی صندلی مقابل من نشست. شیما با لرز خودش رو جمع‌تر کرد و تا جایی‌که راه داشت، سرش رو پایین گرفت.

- خب آقای مرادی، دامادتون از دست دختر و این آقا شکایت دارن که به صورت نامعقول توی ویلا بودن، ولی چون خواهر این آقا هم اونجا حضور داشته و شهادت میده که تنها یه دیدار معمولی بوده، بهتره با هم به یه تفاهم معقولی برسید.

 در نهایت، خودم هم نفهمیدم چطور زیر برگه‌ی رضایت رو امضا کردم. نه اینکه توی گناهکار بودن شیما شکی پیدا کرده باشم؛ فقط التماس‌های پدرش باعث شد نذارم این ماجرا به دادگاه کشیده بشه. در ضمن نمی‌تونستم شیما رو پزشکی قانونی بفرستم، وقتی‌که از قبل با خودم در ارتباط بود و چیزی ثابت نمیشد. این موضوع در هر صورت به ضرر من تموم میشد و بهتر بود به قول سروان با آبروریزی کمتر، خاتمه پیدا می‌کرد.

با دادن رضایت بین طرفین دعوا، موضوع منتفی شد و من با وضعی اسفناک و روحی مچاله از در پاسگاه خارج شدم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که بازوم دور دست پدر شیما احاطه شد و از رفتن باز موندم.

- ژاکان در حقمون مردونگی کردی، ولی یادت نره که تو خودت به این دختر اینهمه آزادی دادی!

رو به صورتش، سینه سپر کردم. ابروهام دیگه جایی واسه توی هم رفتن نداشت.

- الان مقصر منم، جناب! گیرم هم بنا به شخصیتم به همسر آینده‌م اعتماد کردم، باید اینطوری دستمزدم رو پس بده؟!

- اون موقع که من مخالف رفتنش به اون خراب شده بودم، شما خودت اصرار کردی که بهش آزادی عمل بدیم.

چقدر حرفاش غیر منطقی و طلبکارانه بود. اینهمه خانم توی محیط بیرون سر کار میرن، باید همه شون از این قضیه سوء‌استفاده کنن. نمی‌خواستم بهش بی‌احترامی کنم، ولی نتونستم خوددار باشم. بازوم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و انگشت اشاره‌م رو جلوی چشماش به نشونه‌ی تهدید تکون دادم.

- ببین جناب مرادی فکر نکن دست پیش بگیری، پس نمی‌افتی. واسمم مهم نیست دخترت توی اون خراب شده چرا بود و چیکار می‌کرد، ولی کور خوندی که فکر کنی من و دخترت چند وقت بعد میریم زیر یه سقف. بین من و شیما دیگه هیچی نمونده.

هاج و واج فقط نگام کرد. همون لحظه دیدم چطور قامت یه پدر، زیر سنگینی حرفام شکست. حق نداشتم؛ اما دیگه چیزی از خشمم باقی نمونده بود که مهارش کنم. اون لحظه مطمئن بودم دیگه هیچ چیزی نمی‌تونه شیشه‌ی شکسته‌ی اعتماد بین من و شیما رو ترمیم کنه. تا آخر عمرم صحنه‌ای که شیما با اون وضع از داخل ویلا بیرون اومد رو فراموش نمی‌کردم و می‌دونستم که ذهنم با دیدن دوباره‌ی شیما به جاهایی کشیده میشد که از تحمل یک مرد به دوره.

شیما هیچ توضیحی نداد و تلاشی واسه تبرئه‌ی خودش هم نکرد. وقتی هر دو حرف از جدایی زدیم، ماجرا به خونواده‌ها کشیده شد. چند ماه با خونواده‌ی خودم در حال جنگ بودم و در آخر مجبور شدم ماجرا رو تا حدودی واسشون توضیح بدم. جالب اینکه به خاطر رفتارای اخیر شیما هیچ کدومشون تعجب آنچنانی نکردن و در نهایت رضایت دادن. به صورت توافقی از هم جدا شدیم و من هم مهریه‌‌ش رو نقدی پرداخت کردم. تموم ماحصل زحماتم که توی این سالای کاری پس‌انداز کرده و واسه شروع زندگی تازه‌م کنار گذاشته بودم رو دودستی تقدیمش کردم، تا دیگه چشمم به روی صورتش نیفته. 

 بعد این جریان ارتباط فامیلی ما با اون خونواده هم قطع شد. انتظار داشتم بعد چند وقت خبر ازدواجش با اون پسره مهیار رو بشنوم، ولی با خبری که ژابیز به گوشم رسوند، حیرت‌زده شدم.

- مامان می‌گفت از خاله شنیده که بابای شیما از خونه انداختتش بیرون، انگار بعد جدایی از تو، شیما تو روشون دراومده!

توی اتاقم به صفحه روشن کامپیوتر خیره بودم و نگاهم به مقاله‌ی پزشکی روی مانیتور بود، اما ذهنم هنوز توی اون ویلا جا مونده بود و صحنه‌ی خیانت شیما جلوی چشمام نمایش داده میشد.

- خاله گفته هنوز توی آرایشگاه کار می‌کنه و با پول مهریه که تو دادی واسه خودش خونه خریده، واسم عجیبه چرا با اون پسره، مهیار ازدواج نکرده؟!

صدای ژابیز داشت توی اعصابم خط می‌کشید. تحمل حدس و گمان‌های اون رو دیگه نداشتم. این مدت زود عصبانی می‌شدم و واکنش نشون می‌دادم. با حرص خودکارم رو روی برگه‌ی کاغذ کوبیدم و به سمتش نیم‌چرخ زدم. هنوز انگشتش کنار لبش بود و با چشمایی ریز شده که به کف اتاق زل زده بود، فکر می‌کرد.

- هیچ مردی زن خیانت‌کار رو قبول نمی‌کنه، سخته واست این رو باور کنی!

از جاش پرید و دستاش رو پشت بدنش غلاف کرد.

- باشه، حالا چرا عصبانی میشی؟!

دستم روی پشتی صندلی رو می‌فشرد. حرصم رو اینطوری خالی می‌کردم. از اینکه خونواده‌م واسم دلسوزی بیجا می‌کردن، دیگه کلافه شده بودم.

- شیما دیگه واسه من وجود خارجی نداره، بهتره تو و مامانم پیش من در مورد اون حرفی نزنین که به ضررتون تموم میشه. 

- داداش به خدا نمی‌خواستم ناراحتت کنم.

چه می‌دونست که ضربه‌یی که من خوردم، حالا حالاها فراموش شدنی نبود و دردش تا مدت‌ها ادامه‌دار بود.

شیما غرور، مردونگی و غیرتم رو لگدمال و دیدم رو به زندگی سیاه و منفی کرده بود. بعد از اون، دیگه به هیچ نگاهی باور نداشتم، به هیچ لبخندی، به هیچ قسمی. قلبم انگار به سنگ تبدیل شده بود، اما با تمام این بی‌اعتمادی‌ها، تهِ دلم هنوز فکر می‌کنم فقط یه فرشته می‌تونه اون چیزی رو که توی وجودم مرده بود، دوباره زنده کنه.

***

 

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل و یک

تا دستش رو از زیر چونه‌ش کشید، بدنش چند اینچ به جلو کش اومد. چشمای گرد شده‌ش رو با ابروهایی بالا رفته به نگاه منظوردار ژاکان دوخت‌. نسیم بی‌جونی که لابه‌لایِ شاخه‌های درختای اطرافشون پیچید، انگار سردی پیامِ ژاکان رو با خودش آورد. یعنی به همین راحتی یه زندگی نوپا گرفته رو برهم زده و دنبال علت این ماجرا نرفته. 

- به نظرم نباید اینهمه سریع پیش می‌رفتی، ژاکان! همین سکوت شیما توش کلی سواله.

ژاکان کلافه از جاش بلند شد. صدایِ خش‌خشِ خفیفِ سنگریزه‌ها زیرِ پوتینش، سکوتِ چند ثانیه‌یی کوه رو شکست. انگار نتیجه‌یی که از حرفاش شنید، به مذاقش خوش نیومد. فاصله‌ش رو با اون کم کرد و درست مقابلش ایستاد. نگاهش مثل یه آهن‌ربای قوی کشش داشت که بدون اختیار از جا بلند شد، ولی قدرت گرفتن چشماش رو از اون منبع انرژی پیدا نکرد.

- اینا رو واست تعریف نکردم که تهش بخوای نصیحتم کنی یا راه‌حل واسم ارائه بدی، یلدا! منظورم تیکه‌ی آخر حرفم بود.

توی اون هوای مطبوع که بوی خاک استشمام میشد و صدای آب با هیاهوی گه‌گاهی مردم آمیخته شده بود، نفس تنگ شده‌ش بالا نمیومد. مردمک چشماش میان کشش نگاه ژاکان بی‌قرار می‌لغزید و گلوی خشکش حتی رمقی برای قورت دادن آب دهنش نداشت. 

ژاکان دقیقا به اون قسمت اشاره کرد، فرشته‌یی که می‌تونه راه‌گشای زندگیش باشه تنها اونه؛ اما مشکل اینجا بود که نمی‌خواست، نه اینکه ژاکان آدم معقول و مناسبی نباشه، دل اون به اینکار راه نمی‌‌اومد. با خودش که رودرواسی نداشت.

- همینطور که شیطون می‌تونه تبدیل به فرشته بشه، برعکسش هم ممکنه.

مضحک بود، ولی تنها جوابی که از دهنش خارج شد این بود. انگار می‌خواست بهش بقبولونه که در مورد فرشته بودنش اشتباه فکر می‌کنه. گوشه‌ی لب ژاکان کمی از خنده یا شایدم تمسخر به بالا کشیده شد. 

- این رو دیگه من باید تاییدش کنم که بعد گذشت چند سال از جواب ردت، دوباره اومدم سراغت...

ژاکان مکث کرد و اون داشت زیر بار این نگاه پرحرارت ذوب میشد. چطور می‌تونست خودش رو از نفوذ این چشما بیرون بکشه؟

- یعنی از نظرم اون فرشته فقط خودتی و...

مسیر چشمای ژاکان روی لب‌های چفت شده‌ش، قفل شد.

- واسه بدست آوردنت همه کاری می‌کنم، حتی اگه بخوای دیگه فرشته نباشی!

دستای ژاکان به سمت سرش بالا اومد و اون از ترس کوچک‌ترین تماس، چشماش رو محکم بست و نفسش حبس شد. حس کرد که شالش از روی شونه‌ها بالا اومد و روی موهاش نشست. دوباره که چشم باز کرد، دستان ژاکان دو طرف گونه‌هاش روی پره‌های شال بود و با نهایت مهربونی به صورتش خیره بود. کی شال از سرش افتاده بود که متوجه نشده بود؟! چرا با این همه عشق و روراستی تماشاش می‌کرد؟!

- می‌دونی معنی اسم من چیه یلدا؟!

سکوت تنها جوابش به این نگاه مطمئن بود.

- ژاکان یعنی صبور و خونسرد، در برابر تو بیش از اون که فکر کنی صبورم، دختر!

دلش نمی‌خواست این قلب پر از محبت رو بشکونه، ولی مگه چاره هم داشت. صدایِ باد که این بار شدیدتر شده بود، انگار زمزمه‌یِ نگرانیاش رو با خودش می‌آورد. بغض مثل سنگ توی گلوش گیر کرد، ولی قبل اینکه زبونش به نامهری سخن بگه، این بار لب‌های ژاکان شروع به نغمه سرایی کرد.

- ئاوارگی، بیچارگی، بی‌خانمانم ارمنی...

دردت و گیانم ارمنی...

ترسم و گردم تا نکی،

بویشی بچو، در وا نکی...

تو بو مسلمانی بکه،

لی گوره میوانی بکه...

هرچی که خود زانی بکه،

خوم ناتوانم ارمنی...

پشتم له بار درد و خم شکیا،

نیه‌زانم چو بکه‌م...

دردم یه‌سه‌، له مال خوم،

بی‌خانمانم، ارمنی...

هرچند واژه‌های کردی رو کامل نمی‌فهمید، اما اندوهی که لابه‌لای نت‌ها و صدای ژاکان جان گرفته بود، ترجمه نمی‌خواست؛ حکایت مردی بود که با دلی شکسته پشت درِ معشوق، از آوارگی و درماندگیش می‌گفت؛ التماس می‌کرد اون رو از خودش نرونه و پناهش بده؛ چرا که دیگه توانِ جنگیدن با عشق رو نداره.

ژاکان از درد و عشق می‌خوند و با نگاهش، اون رو به این مسیر هم‌دردی دعوت می‌کرد؛ اما احساس می‌کرد قلبش در برابر این ابرازِ پرشور، تنها سکوت می‌کنه. هرچند احترامِ عمیقی واسه ژاکان قائل بود و تحت تأثیرِ صداقتش قرار گرفته بود، ولی می‌دونست که این حس شورانگیزِ ژاکان، از جانبش پاسخ داده نمیشه. در همون حال که مجذوب عواطفش شده بود، ذهنش انگار توی نقطه‌یی دورتر سیر می‌کرد. این موسیقیِ عاشقونه، با اون غم پنهون ترانه، چقدر با معمایِ تلخِ تصورش توی تضاد بود. چطور می‌تونست غرقِ این همه امیال ناخواسته بشه، وقتی قلبی واسه دل سپردن نداره؟! در ضمن حقیقت ماجرای شیما هم باید روشن میشد. تموم این عظمتِ کوهستان و خلوتش، نمی‌تونست صدایِ ذهنِ پر از هیاهوش رو خاموش کنه. اون باید رازِ این اتفاق رو حداقل واسه خودش، باز کنه و به قطعیت برسه که خیانتی در کار بوده، یا شاید مثل قضیه‌ی خودش و علی، یه سوءتفاهم بیشتر نبوده که از یه اشتباه و ترسِ بچه‌گونه نشئت گرفته. اون به هیچ وجه از باز کردن این گره‌ی ذهنی دست نمی‌کشید. 

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهل و دو

از دور ژابیز رو شناخت که کنار استیشن پرستاری ایستاده و با معصومه حرف میزد. به سمتش پا تند کرد و همزمان جواب سلام آقای بخشی از بچه‌های بهیار بیمارستان رو داد. قبل از رسیدن به اونا معصومه از ژابیز جدا شد و اون هم با برداشتن چارت از روی سکو با سری پایین به پشت چرخید.

هنوز چند قدم بهش فاصله داشت که بلند صداش زد.

- خانم مرادی؟!

ژابیز ایستاد و به سمت اون برگشت. همون لحظه چند قدم باقی‌مونده رو برداشت و دستش رو به سمتش دراز کرد.

- خوبی ژابیز؟

چشمای ژابیز درخشید و با لبخند دستش رو فشرد.

- سلام عزیزم، مرسی!

- خیلی از کارت مونده؟!

و با چشماش به چارت درون دستش اشاره کرد.

- نه زیاد، تو چرا اومدی؟ امروز شیفتت که نیست!

به چشمای سوالی ژابیز خیره شد و با خونسردی نفسش رو خالی کرد.

- یه کار واجب باهات دارم.

ژابیز سرش رو تکون داد و بدون کنجکاوی بیشتر با دست آزادش به اتاق استراحت پرستارا اشاره کرد.

- پس برو رست روم تا من بیام.

به تایید حرفش پلک زد و به سمت اتاق راه افتاد.

بعد از دقایقی در اتاق باز شد و ژابیز با یه سینی کوچیک که دو تا ماگ توش بود، وارد شد.

- اِ تنهایی؟!

پای چپش رو روی پای دیگش گذاشت و کمی به سمت ژابیز خم شد. سینی رو از دستش گرفت و روی میز مقابلش قرار داد. ژابیز روبه‌روش روی صندلی جا گرفت. به نسکافه‌ی درون ماگ نگاه سرسری انداخت و بعد به سمت ژابیز چشمک زد.

- بچه‌ها امروز حسابی مشغولن.

- آره، هم اورژانس و هم بخش شلوغه.

ژابیز نفس خسته‌ش رو آزاد کرد، پشتش رو به صندلی فشرد و ادامه داد.

- زن‌عمو و یاسر چطورن؟!

دستاش رو روی میز دراز کرد و توی هم گره زد.

- خوبن، مثل همیشه!

چشمای رنگی ژابیز پر از سوال شد.

- چه کار واجبی بوده که روز تعطیلی اومدی بیمارستان؟ با تماس حل نمیشد؟!

سعی کرد با آروم‌ترین لحن ممکن بحث رو شروع کنه تا حساسیت ژابیز به این موضوع برانگیخته نشه.

- می‌خوام بدون قضاوت و فکر نابجایی، آدرس خونه‌ی یکی رو برام پیدا کنی.

برعکس اونچه که می‌‌خواست، نگرانی هم به چشمای کنجکاو ژابیز اضافه شد.

- به ژاکان مربوط میشه؟!

پوف کشید و با دو انگشت پشت پلکاش رو فشار داد.

- آدرس خونه‌ی شیما رو می‌خوام، ولی نباید داداشت چیزی بفهمه.

ابروهای ژابیز به حالت بامزه‌یی توی هم رفت و مشکوک اون رو زیر نظر گرفت.

- موضوع شیما رو حتما خودش بهت گفته، ولی چرا باید بری سراغ اون؟!

حدس زد ژابیز حرفاش رو جور دیگه‌یی تعبیر کرده و خیال می‌کنه میخواد از شیما در مورد گذشته‌ی ژاکان تحقیق کنه؛ به این تصور نیشخند محوی زد و با لحنی جدی منظورش رو روشن کرد.

- ببین ژابیز، اینکه قصدم صحبت با شیماست اصلا ربطی به ارتباط خودم با ژاکان نداره. باید یه چیزایی برام روشن بشه؛ مواردی که شاید از چشم همه‌ی شما پنهون مونده.

ژابیز با نارضایتی ازش چشم گرفت و به کف زمین دوخت.

- برای فهمیدن خیانت شیما لازم نبود که چیزی رو از نزدیک ببینم. حداقل من چند بار با اون پسره مهیار دیده بودمش، ولی نخواسته بودم داداشم رو مشکوک کنم که تهش هم خودش فهمید.

بعد گذشت چهار سال هنوز این خونواده از شیما دل‌چرکین بودن و میشد بهشون حق داد؛ اما موضوع واسه‌ی اون یه اهمیت حیاتی داشت که شاید از نظر اینا فضولی حساب میشد.

- ببین ژابیز عزیزم، من به دنبال قضاوت کردن ژاکان نیستم یا اینکه منظور بدی داشته باشم، فقط باید واسم یه چیزایی معلوم شه، همین!

از برق نگاه ژابیز مشخص بود باز هم از حرفاش برداشت دیگه‌یی کرده که این بار با صورتی بشاش دستای اون رو از روی میز توی دستاش فشرد.

- یعنی میخوای فکرت رو راحت کنی که واسه ازدواج با ژاکان تصمیم بگیری؟!

دقیقا می‌دونست به این قسمت میرسه، در حالی که اون هیچ وقت تصمیم نداشت به خواستگاری ژاکان جواب مثبت بده. حیف که ملاحظات خونوادگی دست و بالش رو بسته بود که نمی‌ذاشت راست و حسینی نظرش رو به همه اعلام کنه. نگاهش رو از چشمای ذوقی ژابیز نگرفت.

- به جواب من ربطی نداره ولی میتونه روی زندگی ژاکان تاثیر بذاره.

هیچ تغییری توی چشمای شاد ژابیز ایجاد نشد و انگار دوست داشت در هر صورت همون برداشت اولیه رو داشته باشه که با تکون سر صدای هیجان زده‌ش رو به گوش رسوند.

- چون تو میخوای، می‌تونم پیداش کنم یلدا!

توی دلش نفس راحتی کشید. خوب بود که حداقل این مکالمه به نتیجه مناسبی رسید و کمی اون رو به هدفش نزدیک کرد.

- پس هر وقت پیدا کردی، آدرس رو واسم پیامک کن، در ضمن...

امیدوار بود وقتی با این قطعیت ازش می‌خواد، به قولش پایبند بمونه.

- ژاکان چیزی نفهمه!

***

به آدرس توی گوشیش نگاه دوباره انداخت و بعد به مسیری که حالا خلوت‌تر از خیابون اصلی از ماشین و جمعیت شده بود. ماشین آژانس بعد از گذشتن از یک خیابون فرعی، سر یه کوچه‌‌ی پهن متوقف شد.

- خانم همینجاست، توی همین کوچه!

کرایه رو پرداخت کرد و بعد از تشکر کردن از ماشین پیاده شد. ژابیز تنها آدرس خونه رو براش فرستاده و هیچ تلفن یا شماره‌یی از شیما نداشت. امیدوار بود این ساعت از غروب دیگه توی خونه‌ش باشه. باید دنبال ساختمان امید و پلاک صد و هفت می‌گشت. بعد از گذشتن از چند تا ساختمون کنار یه آپارتمان دوازده واحدی ایستاد. کوچه بدون حضور عابری خلوت بود و تنها صدای بچه گربه‌یی که زیر درخت چنار ساختمون به دنبال غذا بود، هرازگاهی این سکوت رو می شکست. دستی به سمت شالش برد و موهای فراری از گله‌سرش رو به زیر کشید. لبهاش رو با زبون تر کرد و نزدیک زنگ ساختمون شد. کاش که ناامید و دست خالی از در این خونه برنگرده و احساس مثبتی که حتی پیش از دیدن شیما و فقط با تکیه بر حس ششمش توی دلش شکل گرفته بود، رنگ نبازه.

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...