Shahrokh 996 ارسال شده در 11 اسفند، 2024 اشتراک گذاری ارسال شده در 11 اسفند، 2024 (ویرایش شده) نام رمان: دختر یلدا نویسنده: شاهرخ (م.م.ر) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: در دل یک محله قدیمی و پر از خاطره، در دههی هفتاد داستانی از دوستی، عشق و سوءتفاهم بین علی و یلدا شکل میگیرد. شخصیتهایی که از کودکی کنار هم بزرگ شدهاند، در مسیر زندگی با چالشها و رقابتهایی روبهرو میشوند که رابطهشان را تحت تأثیر قرار میدهد... در این میان، رازها و حسادتها پیچیدگیهایی به داستان اضافه میکند و آنها را به تصمیمهایی مهم وادار میکند. رمان «دختر یلدا» روایتگر گذر زمان، دلبستگیهای دیرینه، بازگشت به خاطراتی که هنوز در سایهی کوچههای قدیمی نفس میکشند و تلاش برای جبران اشتباهات گذشته است که در نهایت فرصت تازهای برای شروعی دوباره فراهم میآورد. مقدمه: آنگاه که تنها با دیدن رنگ چشمانت در دریای سیاه آن غرق شدم، دیگر نتوانستم خود را نجات دهم؛ با وجودیکه من یک غریق نجات خیلی ماهر بودم، اما نمیدانستم که تو دریای آبی نیستی که بتوان با آن مقابله کرد. تو دریای سیاه بیکرانی بودی که هیچگاه طعمهی خود را بعد مرگ به دست ساحل نمیسپردی. در دریای سیاه عشقت غرق شدم و با تو یلداهای بسیار را پاییزانه گذراندم. ویرایش شده 2 شهریور توسط Shahrokh 7 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 11 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 اسفند، 2024 (ویرایش شده) #پارت اول چهارشنبهسوری برای بچههای محله فقط یه جشن نبود؛ یه رقابت بزرگ بود که از چند روز قبل شروع میشد. هر گروهی که هیزم و بوتهی بیشتری جمع میکرد، شب آتیش بلندتری به پا میکرد و کلی پز میداد. از صبح چند بار تپهی پشت محله رو بالا و پایین کرده بود. کف دستهاش از بس شاخه کشیده و بوته جمع کرده بود، خراش برداشته بود؛ اما اصلاً براش مهم نبود. امسال باید یه نفری رو حتما شکست میداد. از بالای تپهی کوچک محله جستی پرید. یلدا هینکشون چند گام به جلو پرت شد. با شیطنت به قیافهی ترسیده و بامزهش نگاه کرد و نیشخند زد. - وایوای! چه دخترک لوس ترسویی! کمکم گارد یلدا کوچولو از هراس به حرص تغییر کرد. - خودت ترسویی، تازهشم به یاسرمون میگم همش کرم میریزی و من رو اذیت میکنی. خب این رو نمیخواست که با دوست قدیمیش رو در رو بشه و سر شیطنت با خواهر کوچولوی یاسر، دلخوری بینشون پیش بیاد. درسته که سربهسر گذاشتن با این دختر بامزه رو دوست داشت و کیفور میشد؛ اما به خشم رفیق شفیقش نمیارزید. - خب حالا! قضیه رو جنایی نکن. کاریت نداشتم که، فقط یه هوی اضافی برات اومدم. یلدا چشم نازک کرد و دست به سینه شد. - پس هیزمایی که قرار بود جمع کنی، چی شد؟ اگه تیم محمود اینا از مال ما بیشتر داشته باشن من میدونم و تو! ناخوداگاه حرصش گرفت و دندون قروچه کرد. - چیه دوست داشتی تو هم توی تیم محمود بودی؟ یلدا با همون زبون فسقلیش حاضر جوابی کرد. - نهخیر. من همونجاییم که یاسر هست، ولی یادت نره شب چهارشنبهسوری پارسال، اونا برنده شدن، چون هم هیزم و چوباشون زیاد بود هم آتیش اونا بیشتر گر گرفت. قبول داشت؛ اما محمود همیشه توی مسابقههای محلی زرنگی و بدجنسی میکرد. خودش با چشمهاش دیده بود که یواشکی توی چوبها بنزین میریخت تا شعلهها برسه به آسمون، با وجودیکه جزو ممنوعات مسابقه بود. زیر لب زمزمه کرد ولی به گوشهای یلدا هم رسید. - با جرزنی برنده بشی که مزه نداره! - من میخوام برنده بشم، حتی شده با جرزنی. چشماش از نوک کفشای یلدا بالا اومد و رسید به چشمای سیاهش. به نظرش چشمش از اون مدل چشمایی بود که توی یاد آدم میموند و ولکن هم نبود، یه جورایی چشم آهویی بود. همون آهویی که عکسش توی قاب روی دیوار خونهی یاسر و یلدا قرار داشت. - این سری ما میبریم، بهت قول میدم! اون هم بدون کلک. خواست برگرده تا به پشت تپه بره که با یادآوری موضوعی دوباره به سمت یلدا چرخید. - یک عالمه چوب و شاخه جمع کردم، پشت تپهست. برو دنبال یاسر برگردیم پایین. محلهشون از اون جاهایی بود که تا یه عطسه میکردی، تا ته کوچه همه خبردار میشدن. عصرها صدای گلکوچیک بچهها از کوچهها قطع نمیشد و جلوی بقالی مشرحیم همیشه چند تا بچه دور جعبهی آدامس خرسی و جعبهی شانسی جمع میشدن تا ببینن چی نصیبشون میشه. فقط شش سالش بود که با خانوادهش به این محله اومدن؛ وقتی باباش توی ماهیسرای محل مشغول کار شد. حالا که یازده سالش بود، محله براش از هر جای دیگه آشناتر و دوستداشتنیتر شده بود؛ مخصوصاً روزهایی مثل امروز. روزهایی که بوی هیزم خشک، صدای خندهی بچهها و هیجان مسابقه توی کوچهها میپیچید. اهالی محله هم برای رسم و رسوم خیلی اهمیت قائل بودن؛ عیدها، شبای چله، چهارشنبهسوری و هر جشن کوچیکی رو با شور و حال برگزار میکردن و کلی به اونها خوش میگذشت، مخصوصا شب چهارشنبهسوری که با کلی شیطنت و بازی، توی مسابقات مختلفش هم شرکت میکردن. برای اون اما امشب یه چیز دیگه بود. یه مسابقهی واقعی. یه رقابت جدی بین بچههای محله و امسال بیشتر از هر سال دلش میخواست برنده بشن. صدای ترقه دستسازهای بچههای محل، کل فضا رو پر کرده بود. محله هر از گاهی با نور فشفشهها نوربارون میشد. یه پشته از چوب، شاخهی درخت و بوتههایی که جمعآوری کرده بودن، وسط میدون محله روی هم تلمبار کردن. این قسمت براش مهمترین بخش جشن چهارشنبهسوری بود. اینکه امسال بتونه آتیش شعلهورتری نسبت به بچههای دیگهی محله درست کنه و وقتی به یلدا نگاه میکنه، برق خوشحالی رو توی چشماش ببینه. - علی! دمت گرم، این بوتههایی که جمع کردی خیلی زیادن. با وجود هیاهوی پیچیده، صدای تشویق رفیقش به جون و دلش نشست. - چاکریم داداش! ما اینیم دیگه. یلدا خودش رو به یاسر نزدیک کرد و مردد زبون باز کرد. - یاسر! ایندفعه ما میبریم دیگه. آخه لیلا همش واسم چشم غره میره. یاسر از بازوش گرفت و اون رو به کنار خودش کشوند. - ولش کن دخترهی یخ رو! معلومه ما میبریم با این بوتههایی که علی جمع کرده. از تلفظ یخ که به لیلا نسبت داد، لبهای هر دو نفرشون به خندهی پت و پهنتری باز شد. لقب کاملا درستی که به این دختر لوس و پرافاده میومد. - یلدا از پیش من جایی نرو، اون ور دارن کاربیت میندازن خطرناکه! چشماش که به تایید بسته و باز شد با صدای بلند ترکیدن بمب دستساز همزمان شد. هر سه نفرشون هیجانزده تکون خوردن. - اوه... اوه... ببینید علی کوچولو چی کرده؟! صدای محمود بود که با چند نفر از بچهها نزدیک میشدن. - محل رو بوته بارون کرده؟! از شنیدن حرفهای بیمزهی محمود که قصد متلک و مسخره کردن داشت، صورتش درهم شد. - مهم اینه هر سال بدون کلک مسابقه میدیم، حتی اگه به جرزنها بازم ببازیم! - اگه اینجور واسه خودتون دلیل نیارین که از باخت هر سالهتون دق میکنین، علی کوچولو! قبل از اینکه جوابی دندونشکن بارش کنه، یاسر بود که به حرف آمد. - محمود معرکه نگیر! جوجه رو آخر پاییز میشمرن. خب یاسر از همگیشون دو سالی بزرگتر بود و همین باعث میشد که ازش حساب ببرن. مهدی مثل قاشقنشستهها خودش رو بین بحث اونا انداخت. - ولی بازم ماییم که امسال هم میبریم. ویرایش شده 15 شهریور توسط Shahrokh 6 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 12 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اسفند، 2024 (ویرایش شده) #پارت دوم جواب این رو که اصلا دلش نمیخواست بده. مهدی روان درست و حسابی نداشت و تا یکی به دو میرسید، هر نوع فحش آبداری رو ردیف آدم میکرد. الکی بهش لقب مهدی خلی توی محل نداده بودن، البته لقب خودش هم شاید مسخره بود و دست کم میگرفتنش؛ اما هر چی بود از بعضی لقبها بهتر به نظر میرسید. تنها کسی که توی محله لقب مسخره نداشت، همین یاسر بود که کل بچهها ازش حساب میبردن. نه تنها از لحاظ سنی، چون پسر خیلی مودبی بود که کسی به خودش اجازهی بیاحترامی نمیداد. بوتهها به کمک کاغذهای آتش گرفته شعلهور شدن. حجم بالای چوب و بوتهی امسال اونقدر زیاد بود که محمود با ریختن بنزین یواشکی هم نتونه پیشروی کنه. همگی بچههای محل، ذوقزده شاهد این برپایی آتیش بودن؛ اما چشمای علی تنها چشمای هیجانی و پرشوق یلدا رو میدید که با لذت به آتیش گرگرفته نگاه میکرد، با هیجان دست میزد و بالا و پایین میپرید. داور محله، آقای اشرفی ناظم خوش اخلاق مدرسهشون با لبخند جلو اومد و سکوتِ کوتاهی میون هیاهوی جمعیت حاکم شد. با آرامش نگاهی به بچهها انداخت. قلبِ علی توی سینهش میکوبید؛ این فقط نتیجهی یه مسابقه نبود، نتیجهی تمامِ زخمای کفِ دستش بود. بالاخره نتیجه توسط آقای اشرفی اعلام شد. اسم برندهها رو که گفت، کل محله از خوشحالی منفجر شد. چهرهی محمود درهم رفت و با دار و دستهش از کنارشون دور شدن. جایزهی امسال، نفری یه توپ والیبال به تیم اونا رسید. برای علی این پیروزی و چشمای خوشحال یلدا از هر هدیهای با ارزشتر بود. *** توی حیاط بزرگ خاله رقیه، بساط دورهمی دخترونه مثل همیشه گرم بود. هوای بهاری طوری دلچسب شده بود که انگار آدم را هل میداد سمت حرف زدن، خندیدن و رو کردن رازهای ریز و درشت. دخترها دایرهوار دور هم نشسته بودن؛ وسط جمع هم ظرفی پر از گوجهسبزهای درشت که هر چند دقیقه یکی ازش کم میشد و کسی هم خودش رو لو نمیداد. مهشید از همشون چند سالی کوچیکتر بود ولی از همه هم ازدواجیتر و عاشقِ عاشق شدن! هر روز هم عشقِ زندگیش تغییر میکرد و ناگهونی از پسر سربهزیر محل میرسید به پسر شر و شیطون. - آقا من تصمیمم همینه، آخرش با سعید ازدواج میکنم و دوتایی میریم خارج! دخترها همگی به قهقهه رسیدن از دست شیطنتهاش و فانتزیهای باحالی که توی سرش میپروروند. زهره که روی صندلی چرخدارش مثل همیشه خانومانه نشسته بود، با لبخند رو به مهشید گفت: - بدبخت سعید پس، که مو توی کلهش نمیمونه اگه تو زنش بشی! توی بچگی به بیماری فلج اطفال مبتلا شده بود ولی دلیل به افسردگی و گوشهنشینیش نشد و از همون بچگی رابطهی خوبی با دخترای محل برقرار کرد و دخترا هم خیلی دوستش داشتن. آزاده با همان صورت بشاش در ادامهی کلامِ زهره با خندهای کشدار، نظرش رو ایراد کرد. - همین الانشم کم مو هست بیچاره، وای به حالِ روزی که شوورت بشه! مهشید با لج دخترونه دست به سینه شد. - تو حرفی نداری یلدا خانوم که ریزریز فقط میخندی؟! فاطی از گوجهسبزای درشت توی ظرف نامحسوس یه دونه کش رفت و با چشمک گفت: - تنها دختری که تکلیفش توی جمع ما از بچگی معلومه، یلدا بوده و بس! یلدا دست از خنده کشید و انکار کرد. - نه کی گفته؟! مژگان که پیش درخشان نشسته بود، کامل به سمت درخشان متمایل شد و با خنده گفت: - یلدا بر عکس تو کاملا قصد ادامه تحصیل داره! صورت درخشان از برملا کردن رازی که تنها مژگان در جریان بود، گلگون شد و تندی کتمان کرد. - من غلط بکنم، منم قصدِ تحصیل دارم! مهری دختر صبور گروهشون که خیلی درسخون و واسه معلم شدن از همون بچگی مشتاق بود، با تعجب گفت: - توی پونزده سالگی فقط باید به درس فکر کرد! - پس چرا مهشید هنوز دوازده سالشه قصد عروس شدن داره؟! فاطی با خنده این حرف رو زد و با ملچ و ملوچی که از خوردن گوجهسبز راه انداخته بود، آب دهن بقیه رو هم راه انداخت. مهشید با لج ضربه دستی به بازوی فاطی کوبید و او با اینکه با صورتی جمع شده بازوش رو مالید ولی از حرف زدن پشیمون نشد. - من که مطمئنم علی کوچولو نمیذاره یلدا دیپلمش رو هم بگیره. توی جمع همیشه خودش رو بیتفاوت نسبت به علی نشون میداد، ولی میدونست که این محبت، بیش از اونچه که نشان داده میشد، ریشهدار شده. مریم با حسرت لب زد. - فعلا که علی کوچولو سربازه و از محله و یلدا دوره! بسوزه پدر عاشقی! اعصابش متشنج شد، هم از ندیدن علی و دوریش از محله و هم از گیری که دخترها به او داده بودن. سعی کرد ادامهی سوتی که مژگان از درخشان گرفته رو بهدست بگیره و ذهن دخترای جمع رو از خودشون دور کنه. - واستا بینم، نکنه درخشان خواستگار داره؟! چشمای دخترها با تعجب روی درخشان گرد شد و طفلک معصوم رو توی منگنه گذاشتن که بدون زیرآبی رفتن جواب بده. - من چه بدونم، فقط توی عروسی که هفتهی پیش رفتیم، پسر داییم انگاری ازم خوشش اومده و یه چیزایی به گوش مامانم رسیده و گرنه من تا الان این پسر دایی رو ندیده بودم. مژگان با لبخند و خیالی آسوده چشم بههم زد. - این فامیلایی که با آدم رفت و آمد ندارن، همیشه موردای خوبی واسه ازدواج در میان، از من گفتن بود! ویرایش شده 11 شهریور توسط Shahrokh 5 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 2 آذر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 آذر، 2025 (ویرایش شده) #پارت سوم مژگان بمب انرژی گروهشون بود و بسیار خوش مشرب که شاید به خاطر اصالت آبادانیش بود که همیشه با همه میجوشید. درخشان با حرص پا شد ولی مژگان از اون هم زرنگتر بود و ضد حمله رو سریعتر آغاز کرد. دخترها با خنده به دنبالبازی درخشان و مژگان دور تا دور تک درخت درون حیاط نگاه کردن و زهره با بامزگی با صندلی چرخدارش به دنبال اونها افتاده بود. صدای در زدن باعث استاپ شدن هر سه نفر در سر جاشون شد. مهری از جا بلند شد و خودش رو به در حیاط رسوند. در رو که باز کرد، قامت علی که توی لباس سربازی کاملا مردونه شده بود، توی تیررس چشم همگی قرار گرفت. - سلام، ببخشید زنگ زدم جواب ندادین! مهری با خوشرویی با علی احوالپرسی کرد. - برقا رفته علی آقا! رسیدنتون به خیر. علی سرش رو بالا گرفت و همون لحظه چشمش به روی یلدا نشست که در حالی دستاش رو دور زانوهاش گره زده، درست مقابلش روی قالی نشسته بود. دخترای دیگه به دایرهی نگاهش نرسید، چون وجود یلدا نگاه اون رو از هر چیزی توی عالم منحرف میکرد. نگاهش روی چشمای آهویی ثابت موند و هر چی خون توی بدنش داشت، جستی زد توی صورتش. انتظار دیدنش رو اینجا نمیکشید و گرنه خودش رو بعد اینهمه وقت به دیدن بدون هولزدگی آماده میکرد، هر چند به این مورد هم اطمینان نداشت. آب دهنش رو قورت داد و به سختی منظورش رو رسوند. - مامان خونه نیست، گفتم شاید اینجا باشه! اتفاقا همین دورهمی به صورت زنونه داخل خونه نیز برقرار بود و منیر خانوم هم توی این جمع حضور داشت. - بله اینجان، الان خبرشون میکنم! مهری بدون بستن در به داخل خونه قدم برداشت و چشمای علی بدون اجازه، روی یلدا تمرکز کرد که باعث توجهی یلدا و فرار مردمک چشماش از سمت اون شد. واسه یلدا هم نگاه گرفتن از چشمای علی سخت بود ولی در حال حاضر دوست نداشت با این اتصال، دوستاش رو بیش از گذشته کنجکاو کنه یا سوتی با تغییر رنگ چهرهش دست اونا بده، ولی دخترها با سوءاستفاده از این موقعیت، دو به دو شروع به درگوشی حرف زدن کردن و استدلالهاشون رو واسه همدیگه درگوشی گفتن که باعث هیجان بیموقع و استرس بیشتر روی یلدا شد. زیر نگاه دلتنگ علی به حال ذوب شدن افتاد و توی دلش دعا کرد، منیر خانوم هر چه زودتر واسه دیدار پسرش شتاب کنه. *** وقتی قشنگ روی شاخهی درخت جاگیر شد، کمرش رو تا جای ممکن خم کرد و دستش رو به سمت دستهای دراز شدهی یلدا کشوند. - از دستم بگیر و بیا بالا! وقتی چشمهای درشتِ ترسیدهش رو دید با اطمینان لب زد. - نترس، حواسم بهت هست! انگار این کلام مطمئنش دل یلدا رو قرص کرد که دست به دستش داد و با یک جهش از درخت بالا رفت. تا کنارش روی شاخه نشست با دیدن محله از اون بالا چشماش ستاره بارون شد. - وای، چقدر قشنگه اینجا! از اینکه باعث حال خوش و شگفتزدگیش شده به خودش افتخار کرد و بادی به غبغب انداخت. - تازه میتونی با دستای خودت از رو درخت توت بچینی و بخوری. کمی خم شد و چند تا دونه توت چید و گذاشت توی دستهای یلدا. اون هم به توتهای درشت سفید توی دستش نگاه انداخت و گفت: - حالا میفهمم چرا شماها اینهمه عاشق بالا رفتن از درختین. میخواست از اکتشافاتش برای یلدا سخنرانی کنه که صدای هراسون یاسر که کنار درخت ایستاده و سر به بالا گرفته بود، مانعش شد. - یلدا چطوری رفتی اون بالا؟! قبل اینکه به توجیه یاسر لب باز کنه، خود یلدا با شعف پاسخ داد. - علی کمکم کرد داداش! این بالا خیلی باحاله، تو هیچوقت راضی نشدی من رو هم بیاری. یاسر با حرص دندونهاش رو به روش نشون داد. - علی اگه یلدا بیفته من میدونم و تو! سریع به دفاع از خودش پرداخت. - نه داداش، حواسم جمعه! زیادم نبردمش بالا همین اولین شاخهایم خب! وقتی توی حموم به این خاطرهی نه چندان دورش فکر میکرد، گل از گلش شکفت. اینکه یلدا خیلی از اولینهاش رو با وجود اون تجربه کرده بود، براش هم خوشحال کننده و هم پیروزمندانه بود. قطرههای آب روی تن و بدن خستهش مینشست و چشمای سیاه پر حرف یلدا که امروز توی حیاطِ خاله رقیه شاهدش بود، قلب دلتنگش رو دلتنگتر میکرد. ریزش آب به روش، اون رو به یاد تابستونهای محل و تفریح دستهجمعی بچهها کنار رودخونه مینداخت. یلدا کوچولو از اومدن توی آب هم هراس داشت و هر وقت با یاسر میومد، بیرون از آب روی تختهسنگ بزرگ مینشست و آب بازی بچهها رو تماشا میکرد. توی آب تموم حواسش جمع یلدا بود که با نگاهی حسرت زده به تکاپوی بچهها چشم دوخته بود. فاطی و مژگان به سمتش اومدن و طبق روزای قبل بهش اصرار کردن. - بیا بریم توی آب، نترس یلدا! دست دراز شدهی فاطی رو با هراس پس زد. - نه من از اینجا نگاتون میکنم. مژگان با خنده گفت: - نگاه خشک و خالی به اندازه آب بازی کیف نمیده ها! از پسش بر نیومدن و رفتن دنبال بازی خودشون. یه شیرجهی دیگه توی آب زد و وقتی سرش رو بیرون از آب درآورد، محمود و مهدی رو دید که کنار یلدا ایستاده بودن. سر چرخوند و یاسر رو ندید. شاید باز رفته بود توی کانال شنا کنه که عمق بیشتر داشت و شنا توش یه مزهی بهتری میداد. - نمیخوام! من از آبتنی خوشم نمیاد. ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 29 دی، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دی، 2025 (ویرایش شده) #پارت چهارم حواسش جمع یلدا و جر و بحثش با اون دو عضو پلشت محله شد. - دختر نباید ترسو باشه، الان کل بچهها داخل آبن. مهدی خلی هم با اون هیجانی حرف زدنش که باعث میشد کلی آب دهانش بپاشه بیرون، ادامهی حرف محمود رو گرفت. - رودخونه عمقی نداره که بترسی، نترس غرق نمیشی! و با قیافه مسخرهش شروع کرد به قاهقاه خندیدن! به سمتشون شروع به شنا کرد تا این مگسهای مزاحم رو از گل زندگیش دور کنه که هنوز به اونا نرسیده، با نگاه مشکوکی که بهم انداختن از دست و پای یلدا گرفتن و اون رو انداختن توی آب. درست که رودخونه زیاد عمیق نبود ولی با این طرز انداختن و شوکی که به یلدا وارد شد رفت زیر آب. نفهمید چطوری به سمتش پرید و از زیر آب کشیدش بالا! هنوز هم اون نگاه ماتش توی نظرش تازهست. تا یلدا رو به تختهسنگ نزدیک به خودشون رسوند و روش نشوند، با خشم به سمت اون دو نفر مردم آزار دوید. - مگه مرض دارین عوضیا! مشت رها شدهش به گونهی محمود نرسیده، بچهها جداشون کردن و نذاشتن دق دلیش رو سر اون دو تا خالی کنه. اون دو تا هم احتمالا قبل از فهمیدن و دخالت یاسر، صحنه رو ترک کردن ولی هنوز خندههای مورددار محمود که به سمت یلدا حواله میشد، توی سر و گوشش پیچ میخورد. دوباره به سمت یلدا برگشت و نفس زنون به چهرهی خیس وحشت زدهش نگاه کرد. - چیزیت که نشد! یلدا پلک زد و یه قطره اشک از چشمش پایین افتاد، ولی اون سریع دستش رو گرفت و با تاکید گفت: - اگه پیششون بترسی بیشتر اذیتت میکنن. الانم اگه به من اطمینان داری، بذار بیارمت توی آب تا بفهمی بیخودی میترسیدی. فکر نمیکرد این دو تا کلوم حرفش، اینجوری روی دختر کوچولو تاثیر بذاره که اون یکی دستش رو هم خودش بذاره توی دستش و اجازه بده که با هم وارد آب رودخونه بشن. جالب بود که بعد چند دقیقه کلا ترسش ریخت و کمکم با آب آشتی کرد. از اون روز به بعد یلدا با دخترای محل توی آب بازی هم شرکت کرد و دیگه یادش نموند که یه زمونی از رفتن توی آب واهمه داشت. دستی به روی صورتش کشید که بر اثر برنامههای صبحگاهی پادگان، آفتاب سوخته شده بود. بعد تموم کردن سربازیش قصد داشت واسه دانشگاه خوب درس بخونه و شیلات قبول شه تا بتونه توی ماهیسرا کنار باباش به کار مشغول شه، اما خیلی دوست داشت اول از یلدا خیالش راحت بشه که این مدت رو براش صبر میکنه. اون یلدا رو از همون بچگی فقط برای خودش میخواست و میدونست که یلدا هم کاملا از نیت قلبیش باخبره. کاش این چند سال زود بگذره و اون هم به آرزوی دلش برسه و یلدا سهمش تا دیگه شبها بدون کابوس از دست دادنش سر به بالین بذاره. قبل رفتن به سربازی وقتی با کلی کشیک دادن تونست اون رو توی کوچه پشتی خونشون غافلگیر کنه تا بهش نزدیک شه، دختر کوچولو که دیگه داشت واسه خودش خانومی میشد، کلی سرخ و سفید شد و سرش رو انداخت پایین. خودش رو به سمت یلدا کشوند و در حالی که به چهرهی زیبای خجالت زدهش نگاه میکرد با کلی حسرت و دلتنگی لب باز کرد. - یلدا هفتهی بعد باید برم شیراز چون سربازیم اونجا افتاده. یلدا بدون اینکه سرش رو بالا بگیره، جوابش رو داد. - آره خبر دارم، خاله منیر به مامانم گفته بود. لبخند زد، با وجود استرسی که از پیدا شدن کسی توی خلوتشون داشت. - دلم برات تنگ میشه، فقط میخوام این مدت که نیستم، خیالم جمع باشه تو هم منتظرم میمونی. اینبار سرش رو بالا گرفت و شرارههای آتیشی سیاهش رو به چشمای غم گرفتهی پسرِ دلتنگ، هدف گرفت. - به سلامتی بری و برگردی. جوابش این نبود، پس با اصرار تکرار کرد. - هستی تا بیام مگه نه؟! کمی لبهای یلدا کش اومد ولی از پهن شدن بیشترش خودداری کرد. - من هنوز کلاس اول دبیرستانم، کلی باید درس بخونم. بیربط جواب داد ولی هم دلش گرم شد و هم لبخند راحتی روی لبهاش نقش بست. خوبه که دختر کوچولو فقط به فکر درس خوندنه و به چیز بیشتری دل مشغولی نداره؛ همین خیالش رو جمع کرد که با فراغِ خیال به سربازیش برسه. وقتی از حموم اومد بیرون به تدارکات مامانش روی میز نگاه کرد که انواع و اقسام خوراکی رو واسه تک پسرش مهیا کرده، یه لحظه یاد دستبند چرمی که از مرتضی توی پادگان بافتش رو یاد گرفته بود، افتاد که چطوری باید به دست صاحبش برسونه؟! کاش که خوشش بیاد و بتونه خودش اون رو به دور مچ قشنگش بندازه. ویرایش شده 2 شهریور توسط Shahrokh 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت پنجم روبهروی آینهی قدی اتاقش واستاده بود و موهای بلندش رو شونه میکشید. نگاهش توی آینه به چشماش بود و حواسش پی دیروز توی خونهی خاله رقیه که علی همین چشما رو با افسون نگاش به تسخیر درآورد. عشق قدیمی و از بچگی به علی، توی رگ و خونش دویده و جون گرفته بود و حالا اونقدری توی کل وجودش جریان داشت که نه از خدا پنهون بود و نه از بندههاش؛ تنها به خاطر رسوا نشدن خودش بود که سعی داشت قایمش کنه. گونههاش داغ شد، وقتی به نگاه تحسین برانگیز یار غارش فکر کرد. علی توی تموم روزهای زندگیش مراقبش بود. یاد سیزدهبهدر چند سال پیش افتاد. با چند تا از همسایهها توی چنارستون محل، بساط این روز رو چیده بودن و حسابی با بچهها توی چنارستون آتیش سوزوندن. یادشه تقریبا هشت سالش بود و اون سال یاسر همراه با بابابزرگ و ممانبزرگشون واسه تعطیلات عید به روستا رفته بودن. باباش که توی فروشگاه کفش ملی وسط میدون شهر به عنوان کارمند فروش کار میکرد، نمیتونست بیشتر از پنج روز مرخصی بگیره و مجبور بود بقیهی عید سر کار باشه؛ واسه همین نتونسته بودن باهاشون برن و توی محله مونده بودن. شاید روزای اول کمی نق و نوق کرد که با یاسر به روستا نرفته، ولی بعدش توی دید و بازدید و بازی با بچهها سنگ تموم گذاشت. در نبود یاسر، علی بیشتر حواسش رو جمع اون کرده بود و مثل سایه دنبالش میکرد که مبادا شیطون بازیاش کار دستشون بده. بعد صرف نهار بابای علی ازشون خواست اگه پایهن، برن یه سر به ماهیسرای محل بزنن که چند متر اونورتر از چنارستون بود. اون روز ماهیسرا خلوتتر بود و رییس و مدیر شرکت هم نبودن، میشد یه بازدید درستوحسابی انجام داد. چند تا از همسایهها و از جمله خونوادهی خودشون استقبال کردن و این مسیر رو تا ماهیسرا پیاده رفتن تا هم غذاشون هضم بشه و هم توی راه از حرفهای بابای علی که آدمی کاربلد توی این حرفه بود، استفاده کنن. البته که اون به حدی هیجانزده بود که گوشش بدهکار این توضیحات نبود و تنها منتظر اینکه وارد محیط پرورش ماهی بشن. بعد از گذشتن از چنارستون وارد خیابون باریک و سنگ فرش شدن که آخرش میخورد به دروازهی بزرگ ماهیسرا. با وارد شدن به داخل اون مکان، چشمش به محوطهی بزرگی افتاد که پر از کانالهایی بود که ماهیهای قزلآلا توش جست و خیز میکردن. بابای علی از توی سطلی بزرگ، کنار کانال، غذای ماهی رو که شبیه دونههای خاکشیر و قهوهای رنگ بودن، پاشید توی آب که باعث تحرک بیشتر ماهیها برای جلو زدن از بقیه واسه جستن غذا شد. قطرههای آب به اطراف پاشیده میشد که باعث شدت گرفتن هیجان بچهها شد و همه توی شادی ماهیها شرکت کردن. بابای علی چند تا از کانالها رو هم نشون داد که خالی بودن و قرار بود توشون از ماهیهای ماده تخمکشی بشه و ازشون خواست به آرومی از مسیر بین دو تا کانال به راه بیفتن تا قسمتی که بچهماهیهای کوچولو هستن رو هم بهشون نشون بده. علی میخواست از دستاش بگیره ولی اون با جسارت و سریعتر به دنبال بابای اون دوید و به نصیحتهای مامانش که اون رو از اینکار منع میکرد هم گوش نداد. هوای خنک و خوش محیط با صدای آب و ذوقی که به خاطر دیدن بچهماهیها پیدا کرده بود، اون رو جسورتر از همیشه کرد که یه آن صداها توی گوشش خفه شد و توی یه لحظه نفهمید چطور شد که پاش سر خورد و افتاد توی یکی از کانالهای آب. هنوز کامل توی آب فرو نرفته بود که صدای شیرجه شنید و دستی که دور کمرش نشست و اون رو از آب کشید به سمت بالا. با ترس هین کشید و نفس رفتهش برگشت. با چشماش اطراف رو میپایید که مبادا ماهیها گازش بگیرن، ولی از شانسش توی کانالی افتاده بود که خالی از ماهی بود. صدای همهمه بلند شده بود، ولی اون به علی نگاه کرد که همونطور که بغلش گرفته به سمت ابتدای کانال شنا میکرد. دستای باباش اون رو از آب و بغل علی همزمان کند و نگاه اون هنوز در تمام این سالها به نگاه نگران ولی محکم علی قفل موند که چطور جلوتر از حتی بابا و مامانش واسه امنیت اون پیشقدم شد. میتونست همچین آدمی رو دوست نداشته باشه؟! ویرایش شده 24 مرداد توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت ششم _ یلدا کجایی؟! پیرهن من اتو لازمه ها! صدای بلند یاسر، اون رو از خاطرات بچگی به حال کشوند و تندی موهاش رو با کلیبس پشت سرش جمع کرد و از اتاقش زد بیرون. یاسر پیرهن به دست کنار در اتاق خودش واستاده بود که با دیدن اون، جفت ابروهاش رو بالا برد و همون دستی که پیرهن مچاله شده توش بود رو به سمتش دراز کرد. - دست شما رو میبوسه خانوم خانوما! همونطور که پیرهن رو از دستش میقاپید، چشم غره به روش زد. - باز یاسر از ما کاری خواست و عزت و احترامش به ما زیاد شد! یاسر به داخل اتاقش برگشت، ولی صداش به گوش یلدا رسید. _ تو که همیشه رو جفت چشای داداشیت جا داری آبجی! توی پذیرایی میز اتو رو باز کرد و پیرهن رو روش صاف کرد. الحق نگذریم راست میگفت و این محبت یاسر به خواهرش توی محل هم زبانزد بود. برعکس مهدی خُلی و لیلای لوس که از بچگی مثل سگ و گربه به هم میپریدن و حتی حالا که بزرگتر شده بودن، باز رابطهی درست و درمون با هم نداشتن و بارها توی کوچه و خیابون هم کارشون به کتککاری رسیده بود. کلا یکی از خونوادههای درب و داغون محل بودن که دعوا و معرکه توی خونشون همیشه بیداد میکرد. مامان از داخل آشپزخونه کفگیر به دست بیرون اومد و با خنده رو به اون که اتوی داغ رو روی پیرهن میکشید، گفت: _ باز معلوم نی آقا یاسر با کی قرار داره که به فراست اتو کردن حتی جورابای پاش افتاده؟! به چهرهی بشاش مامانش لبخند پاشید ولی قبل به زبون اومدنش، یاسر از اتاق بیرون پرید و کولیبازیش گرفت. _ دِ نگو مادر من! تو که واس پسرت حرف در بیاری، امون از این خاله خانباجیهای محل پس! مامان صندلی پذیرایی رو کشید عقب و روش نشست و با همون خندهی روی لب ادامه داد: _ من که نمیگم کار خلاف شرعه پسرم، فقط چشات رو باز کن چیز خوب انتخاب کن! اتو رو روی سرآستین لباس گذاشت و متلک انداخت. _ مثلا یکی مثل لیلا سلیقهت نباشه داداش! خب یاسر به شدت روی لیلا آلرژی داشت و کل محل هم میدونستن، برعکس لیلا روی اون یه نظر عشقی خاصی داشت که همین یادآوری این موضوع باعث حرصی شدن یاسر شد و با همون خشم صندلی کنار دست مادرش رو کشید و روش با صدا نشست. _ دیگه خار مادر ما اینجوری ضدحال بزنن بهمون، وای به بقیه! صدای پیس اتو که روی یقهی لباس گذاشت، دراومد و صدای لجوج یاسر رو هم بلندتر کرد. _نسوزونی لباس رو! باز به سمتش نگاهی با تشر روونه کرد و به ادامه اتو زدنش پرداخت. _ حالا مهدی با کی دعواش گرفته بود امروز؟! پرسش مامانش باعث شد حواسش جمع یاسر بشه که دو تا دستاش روی میز قفل هم شده بودن. _ خل و چل با سعید دعواش شده بود، ولی من میدونم زیر سر این محمود ترهست. پقی زد زیر خنده، دست خودش نبود که هر وقت یاسر، محمود رو با این لقب بچگیش یاد میکرد، به قهقهه میافتاد. چون این طفلک وسواس دست شستن داشت و همیشه دستاش خیس بود. یاسر طبق معمول از توجهی اون به محمود خوشش نیومد و چشای برزخیش رو به سمتش حواله کرد. سریع لباش رو غلاف کرد و بیتفاوت به ادامهی کارش پرداخت. چرا نمیخواست بفهمه که محمود واسه اون اصلا اهمیتی نداره و فقط به حالت مسخره کردنه که بهش میخنده؟! _ چرا میگی تقصیر محموده؟! _ آخه از سعید خوشش نمیاد واس خاطر این همیشه یه چی جور میکنه که بچههای محل رو بندازه به جونش. توی دلش گفت که محمود از کی خوشش میاد که سعید دومیش باشه؟! کلا با نوچههاش هم حال نمیکنه و فقط اونا رو واسه خاطر حمالی کشیدن دور خودش نگه داشته. اتو رو از برق کشید و پیرهن به دست به سمت یاسر رفت. لباس اتو شده رو کنار دستش گذاشت و گفت: _ بفرما اینم از لباس شما عالیجناب! مامان مشکوک به یاسری که با اخم روی میز تمرکز کرده بود، نگاه انداخت. _سگرمههات چرا رفت توی هم؟! یاسر سرش رو بالا گرفت و با همون سردرگمی رو به مامان جواب داد. _بعضی وقتا میزنه به سرم چرا قبول نکردم برم دانشگاه اهواز! موضوع واسهش جالب شد که به نرمی روی صندلی کنار دست یاسر نشست و دقتش رو بالا برد. سه سال قبل که کنکور داده بود و اهواز مترجمی زبان انگلیسی قبول شد، خود یاسر از رفتن امتناع کرد و خواست بجاش بره سربازی. مامان و باباش هم از خدا خواسته که تک پسرشون راهی غربت نشه با تصمیمش موافقت کردن. یک سالی هم هست که توی شرکت خصوصی تولید قطعات ماشین مشغول به کاره ولی معلوم میشه که خودش یا طرفش از این شغل راضی نیستن. _ چطور بعد اینهمه وقت یادت افتاده مادر؟! مگه کارت چه ایرادی داره؟ یاسر با کلافگی دستی دور موهاش کشید. _ این کارا علافیه مامان. با حقوق کارگری که آدم به جایی نمیرسه! چشای مادرش رو غصهدار دید ولی به یاسر هم حق میداد که واسه آیندهش نگران باشه و از اینجور کارا رضایت نداشته باشه. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت هفتم حوله رو دور گردنش انداخت و روی صندلی روبهروی میز رختکن استخر نشست. فضای مطبوع آبی رنگ این محیط همیشه بهش حس رخوت میداد، ولی شنای امروز خیلی بیشتر از دفعات قبل به تنش چسبید و خستگی چند شب و روز پستی که توی پادگان گذرونده بود، از بدنش کند و انداخت دور. واسه اینکه بتونه از مرخصی آخر هفته استفاده کنه، اون نگهبانی چند روزه رو با هر سختی که بود، دندون روی جگر گذاشته و تحمل کرده بود. برعکس دوران آموزشیش که همون شهر خودش بود، دوران اصلی سربازیش رو افتاده بود شیراز و باید حدود دو سال دور از خونه و محله میموند. _ حالا آشهای پادگان شیراز خوردن داره یا نه کاکو؟! به نیشخند کج و کولهی مصطفی چشمکی حواله کرد. _ انشالله به زودی قسمتت میشه و خودت هم نوش جون میکنی! مصطفی دستاش رو روی میز بهم قلاب کرد و با همون لبخند جمع و جور شده، صورتش رو درهم کشید. _ خدایی داداش این یه مورد رو پایه نیستم. ترجیحم به سرباز فراری بودنه! دستی روی سری که مقداری از موهاش دراومده بود کشید و خندید. _ اول و آخر باید این راه رو بری، شنیدی که آش کشک خالته! مصطفی با همون ژست سری به چپ و راست تکون داد. _ جات توی استخر خیلی خالیه، حداقل بمونم تا تو خدمتت تموم شه و برگردی. علی ابرو بالا انداخت. _ یعنی الان به خاطر نبود من و ترست از غرق شدن بچههای مردمه که تن به لباس مقدس نمیدی؟! مصطفی هرهر خندید و به پشتی صندلی تکیه داد. _ من که عمرا توی غریق نجاتی به پای اوستا علی برسم. بیربط به بحثشون سوالش رو پرسید. _شنیدم محمود سربازیش رو خریده، نه؟! مصطفی از جا بلند شد و در دفتر سالن رو بست که سروصدای نظافتچی که توی تایم آخر و خلوتی استخر در حال شستشو بود، به داخل کم بشه. همزمان با این کار صدای آب و بوی کلر هم قطع شد. به سمت علی رفت و دستش رو روی شونهش گذاشت. _ خریده و علاف میچرخه. باباش پیش بابام مینالید که محمود گفته بخر واسم که کاسبی راه بندازم بعدش بهت برمیگردونم، منم به بابام گفتم زهی خیال باطل! مصطفی همونطور که به نیشخند منظورداری که کنار لب علی شکل گرفته بود، نگاه میکرد، یه صندلی پلاستیکی دیگه رو روبهروش گذاشت و نشست. مطمئن رو به چشمای مشتاق علی ادامه داد. _ عرضه کاسبی رو نداره که! دو روز سر یه کاره، فرداش کار دیگه. علی دست به سینه شد و با یادآوری موضوع اصلی که حین شنا هم مدام به مغزش ناخنک میزد، بحث جدید رو کرد. _ حال آقای اشرفی چطوره؟! هنوز بیمارستانه؟! صورت مصطفی توی یه لحظه جمع شد، پوفی ناراحت کشید و نگاهش افتاد زمین. - آره بنده خدا! از من نشنیده بگیر، دکترا جوابش کردن. دستش رو دور لبش کشید که جلوی غم پیشرونده رو بگیره. _ ماه قبل که اومدم مرخصی و رفتم ملاقاتش توی خونهش، حالش زیاد بد نبود. مصطفی هم پلک زد و با حسرت نفسش رو خالی کرد. _ داداش سرطان داره، یه روز میبینی خوبه، فرداش افتاده ولی ایندفعه بدجوری پیشرفت کرده، از پا انداختش. چشماش رو بست و آه کوتاهی کشید. یکی از بهترین آدمایی که توی عمرش باهاش معاشرت داشت که متاسفانه سرطان ریه سلامتی و شادابی همیشگی رو از دستش ربوده بود. حالا با این خبر، تموم حال خوبِ بعد از شنا و بوی آشنای استخر محله، یههو به باد فنا رفته بود. به این فکر کرد که فردا حتما واسه ملاقاتش یه سر به بیمارستان بزنه. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت هشتم بوی خاک با فضای سنگین گورستون محل مخلوط شده و حس ماتم و عزا رو بیش از حد تحمل به وجود آدم تحمیل میکرد. اکثر آدمایی که توی محل میشناخت توی این مراسم شرکت کرده بودن. خانمِ آقای اشرفی با سه تا بچههاش مزاری که توی چند دقیقهی قبل، جسد بیجان سرپرست خونواده رو دربرگرفت، توی بغل گرفته و خاک بر سر و روشون میپاشیدن. اشکها با آهی تلخ از چشمای سیاهش به روی گونه چکه میکرد و قلبش مدام فشرده و سنگین میشد. آقای اشرفی نه تنها ناظم سابق مدرسهی محل، بلکه یکی از معتمدترین آدماش بود که از مرد و زن و کوچیک و بزرگ به ایشون احترام میذاشتن. به قول مامانش خدا گلچین روزگاره و انگار آدمای خوب و مثبت عمر دنیایی کوتاهی دارن. یاسر رو دید که به سمت جواد، پسر بزرگ خونواده خم شد و اصرار به بلند کردنش از روی خاک پدر رو داشت. دلش برای دو تا دختر آقای اشرفی بیشتر درد گرفت که توی سن نوجوونی بابای مهربونشون رو از دست داده بودن. - یلدا اونجا رو باش، یکی نگاش همهش روته! با تلنگر آزاده که زیر گوشش نجوا کرد، حواسش رو جمع کرد به مسیری که چشمای میشی رنگ آزاده اون سمت رو هدفوار نشونش میداد. صورت آشفتهی علی با غمی که میدونست از فوت آقای اشرفی اینطور پریشونش کرده، مقابل چشماش خودنمایی کرد. با وجودی که آزاده درست گفت و چشمای علی درست روی اون تنظیم شده بود و حتی حس گرمیش رو از این فاصلهی نه چندان نزدیک احساس میکرد، از زیر چادر مشکی با آرنج به پهلوی اون کوبید. - چی میگی تو؟! الان توی این موقعیت وقت این حرفاست؟ با اینکه فشارش تا این حد نبود، ولی آزاده طبق معمول اغراق کرد و صورتش رو طوری جمع کرد که انگار چه ضربه دستی خورده. - چته وحشی؟! اصلا به من چه که هر جا میچرخی علی مثل دوربین تو رو رصد میکنه! از پس زبونش که برنمیاومد، پس ترجیح داد کشش نده و با یه چشم غره بحثرو تموم کنه. درخشان و مژگان هم خودشون رو به جمع اون دو تا رسوندن و مژگان نرسیده ناله کرد. - وای خدا چه روز نحسی بود امروز! بیاید بریم مسجد محل که قراره نهار رو اونجا بدن. درخشان که با چادر سر کردن مشکل داشت و مدام باهاش درگیر بود، ادامهی حرف مژگان رو به دست گرفت. - چند تا از دخترا زودتر رفتن وسایل قسمت زنونه رو آماده کنن. ما هم بریم کمک! به متلاشی شدن جمعیت زیادی که واسه خاک سپاری توی گورستون قدیمی محله جمع شده بودن، نگاهی چرخوند و بعد صاف کردن سینهش از گرد و خاکی که توش نشسته بود، گفت: - شماها برید من برم مقبره خونوادگیه، خیلی وقته سر نزدم... اونجا یه فاتحه بدم. آزاده باز بیموقع بهش متلک پروند. - فقط یاد خاطرات بچگیت نیفتی زیاد بمونی توش، که مشکل سازه! نه حوصلهی کلکل داشت و نه حس خنده و شوخی، ولی دو دوست دیگهش یواشکی زیر چادر نیشخند به روش زدن. به سمت مقبره به آهستگی قدم برداشت و انگار تلنگر آزاده بر عکس روش جواب داد که یاد اون خاطرهی بچگیشون افتاد. نه سالش بود که مثل بقیهی روزای تابستون بعد از تپه نوردی که با دخترا انجام داده بودن، به سمت مقبره روونه شدن. چند متری که از مقبره به سمت بالای گورستون میرفتی، به یه تپهی کوچیک میرسیدی که واسه دختربچههای اون زمون یه تفریح درست و درمون توی روزای بلند تابستون حساب میشد. یاسر بارها دعواش کرده بود که سر ظهری با دخترا قبرستون نیاد، ولی گوشش بدهکار نبود. توی اولین فرصت که مامانش به خواب نیمروزی میرفت، به جمع دوستاش ملحق میشد و کوهپیمایی به قول خودشون رو از سر میگرفتن و چقدر هم بهشون مزه میداد. تا نزدیک مقبره رسیدن، زهره رو دیدن که کلی اسباب بازی پلاستیکی، ظرف و ظروف توی دستش جمع کرده و روی صندلی چرخدارش نشسته بود. مهری هم پشتش واستاده بود و معلوم که اون کمک زهره کرده تا قبرستون آورده بودش. مریم با دیدنشون جستی پرید بالا و پایین. - آخجون یه خالهبازی توپ افتادیم! دخترا با ذوق به هم رسیدن و با کمک هم زهره رو وارد مقبرهی خونوادگی کردن. درش رو بستن و زیرانداز کوچیکی که دست مهری بود رو یه گوشه پهن کردن و بازی رو شروع کردن. چقدر مزه میداد وقتی توی اون ظرفا به عنوان غذا برگای درخت رو خرد میکردن و الکی میخوردن. اصلا فضای اون مقبره واسشون دلگیر و ترسناک نبود، مثل یه خونهی دوستانه که کلی توش بهشون خوش میگذشت. هنوز یکربعی نگذشته بود که صدای کشیده شدن در، توی فضا پیچید. در مقبره با ضرب چارطاق باز شد. قلبش ریخت. محمود و دار و دستهش ریختن تو. گرد و خاک با خندههای نیشدارشون قاطی شد. داریوش با پرروگری داد زد. - کی اجازه داده مقر ما رو تصاحب کنین دختر زرزروها؟! بچهها هراسون از جا پریدن. بعضیا مِنمِن کردن، بعضیا عقب کشیدن ولی اون به محمود نگاه میکرد که با چشمای مسخرهش روش زوم شده بود. زهره و مهری که از اون بزرگتر بودن بایستی جسارت جواب دادن به پسرا رو داشته باشن، اما بیاختیار پاهاش جلو رفت، جلوی داریوش ایستاد و سینه سپر کرد. خواهر یاسر بودن بعضی وقتا بهش جسارتی میداد که اصلاً اندازهی سن و هیکلش نبود و بیش از حدِ واقعیش نشون میداد. ویرایش شده 24 مرداد توسط Shahrokh 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت نهم - کی گفته مال شماست؟! مگه خریدینش! قبل اینکه داریوش چیزی بگه، محمود دو قدم بهش نزدیک شد. لبخند کجی زد و گفت: - اگه ما رو هم بازی بدی مشکلی نداریم، مثلا من توی خالهبازیتون بشم شوهرِ تو، یلدا! مهدی خُلی با شنیدن این حرف مسخرهی محمود غشغش خندید و خندهش مثل جرقه افتاد به جون بقیهی پسرا. صدای خندهها توی فضای بستهی مقبره پیچید. دخترا که ترسیده بودن، یکی یکی وسایلشون رو رها کردن و از مقبره زدن بیرون. آزاده آخرین نفر بود که قبل بیرون رفتن از در برگشت به سمتش و گفت: - ولشون کن یلدا، بیا بریم. با همون جسارت مردمک چشماش رو حتی یه اینچ از چشای محمود دور نکرد و تنها سرش رو به علامت نفی بالا انداخت. زورش میومد که محمود با این حرفای زشت، دوستاش رو میترسوند و با قلدری به چیزی که میخواست، میرسید. حتی دوستاش فرصت این رو پیدا نکردن که وسایلشون رو جمع کنن و ببرن و این آتیشش رو تندتر کرد. - زر زیادی نزن محمود تره، من که واست تره هم خرد نمیکنم. این جمله رو دیشب از دهن باباش شنیده بود؛ وقتی داشت برای مامانش از دعوایی که توی فروشگاه شده بود تعریف میکرد. ازش خوشش اومده بود مخصوصا که لقب محمود رو توش داشت و وقتی از مامان معنیش رو پرسید، گفت یعنی به طرف و حرفش هیچ اهمیتی ندی. پسرا با شنیدن حرفش به «اوه» و «اوف» افتادن و دوباره خندهها بلند شد، ولی محمود نخندید و با یه حرص عجیبی نگاش کرد و گفت: - حالا که به من محل نمیدی منم اینجا زندونیت میکنم، تا این روحه بیاد به خدمتت برسه! با یه بیشکنی که زد، کل پسرا مقبره رو خالی کردن و قبل بیرون رفتن خودش، سرش رو یه کم به سمت اون خم کرد و آروم گفت: - بگو غلط کردم محمود خان که آقات ببخشتت! نتونست جلوی باز شدن بیموقع زبونش رو بگیره. - غلطم کردی! محمود یه ابروش رو بالا انداخت و معلوم بود دیگه حرصش لبریز شده. - یعنی منو دوست نداری تو! چه خوش خیال بود این الدنگ که خلاف این رو انتظار داشت. صورتش درهم شد و با لحن بد جوابش رو داد. - بدمم میاد ازت! محمود بیهوا، زرتی پرید بیرون و در رو بست. هول کرد، به سمت در دوید و از پشت دستگیرهش رو کشید، اما تکون نخورد. صدای ساییده شدن فلز اومد؛ محمود داشت با یه سیم، دو لنگهی در رو از بیرون به هم کیپ میکرد. اصولا از اینجا نمیترسید ولی خب هیچ وقت هم تنها توش گیر نکرده بود که چند تا پسر شیطون هم از پشت در صداهای ترسناک دربیارن و بخوان اون رو به اومدن روح، قبض روح کنن. ترس مثل آب یخ ریخت توی تنش. تنفسش تند شده بود. صدا میزد ولی صداش توی گلوش میمرد. اشکش سرازیر شد و با دو دست، دستگیره رو کشید تا شاید راه نجات پیدا کنه که پیدا شد. صدای داد علی که نزدیک و نزدیکتر شد و بعد صداها با هم قاطی شد و کمکم به کتککاری کشید. چند قدم از در عقب رفت، خشکش زد؛ دلش میخواست ببینه بیرون چه خبره که همون موقع در باز شد. آزاده رو تو چارچوب در دید که با صورت رنگ پریده نگاش میکنه. - بیا بیرون یلدا! تا از اونجا پرید بیرون، پسرا رو در حال فرار دید و علی که روی زمین افتاده بود و لباساش خاکی شده بود. آزاده نفسنفسزنان گفت: - تا گفتم یاسر داره میاد... بدبختا ترسیدن و در رفتن. به صورتش نگاه کرد و با وحشت لبش رو گاز گرفت: - به داداشم گفتی؟ آزاده دستی به چشای خیسش کشید و گفت: - الکی گفتم در برن. فقط رفتم دنبال علی و به اون گفتم. به سمت علی چرخید که واستاده لباساش رو میتکوند. - عوضیای ترسو، زورشون به چند تا دختر میرسه. علی همیشه شگفتزدهش میکرد، چون بعضی وقتا شجاعتی از خودش نشون میداد که به جثهش نمیخورد. به سمتش پرید و از بازوش گرفت. - علی تو رو خدا به یاسرمون نگو، اگه بفهمه من رو دعوا میکنه. نگاه علی یکهو مهربون شد و سرش رو به تایید تکون داد. به آرومی جوابش رو داد که انگار قصدش این بود، دل اون رو قرص کنه و خیالش رو راحت. - باشه فقط دیگه تنهایی اینجا نیا یا قبلش به من بگو. میشد این آدم رو از همون بچگی دوست نداشت؟! *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 31 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 اسفند، 2025 (ویرایش شده) #پارت دهم جمعیت داخل قبرستون کمکم متفرق شدن. بعد از دادن فاتحه، از کنار مزار آقای اشرفی بلند شد. یاسر با کمک رضا، جواد رو به سمت بیرون از قبرستون میبردن. دستی روی موی کوتاهش کشید و آهش رو توی سینه خفه کرد. چند روز پیش که توی آیسییو بیمارستان از پشت شیشه بدن نحیفش رو دید، حدس زد که مهمون امروز و فرداست؛ با این حال الکی به جواد امید میداد که اگه خدا بخواد، باباش دوباره روپا میشه. تقدیر ناظم مهربون محل هم این بود که توی میانسالی از دنیا بره و به پیری نرسه. سرش رو که بالا گرفت، یلدا رو دید که تک و تنها به سمت مقبرهی خونوادگی میره. چشم به اطراف چرخوند. هنوز افرادی، تک و توک سر مزارهای اقوامشون بودن ولی الان بهترین وقت بود که یلدا رو تنهایی ببینه. پیرهن مشکیش رو روی تن صاف کرد و چراغ خاموش به سمت مقبره قدم برداشت. تا به کنار در نیمهباز مقبره رسید، سریع اطراف رو با چشماش رصد کرد و با ندیدن مورد مشکوکی داخل مقبره شد و در رو بست. یلدا که کنار یکی از سه مزار درون مقبره نشسته و انگشتش روی سنگ قبر بود و احتمالا در حال فاتحه دادن با شنیدن صدای در، سرش رو به ضرب بلند کرد و اون رو دید. از کنار در بسته شده، گذشت و فاصلهاش با یلدا رو کم کرد. یلدا به آنی از جا بلند شد و چادر مشکیش رو که روی شونههاش افتاده بود، روی سرش کشید. چشماش روی سه مزار داخل مقبره چرخی خورد. پدر، مادر و قبری که یلدا بالا سرش واستاده بود، دختر این خونوادهی قدیمی و اصیل محله بودن که هر سه در یکروز به علت آتیش سوزی خونهشون به علت نشتی اجاق، جونشون رو از دست داده بودن. این مقبره هم توسط عموی خونواده قبل بازگشتش به خارج کشور واسه این خونواده ساخته شده بود که توی دوران کودکی محل بازی شد واسه بچههای شیطون محل. به یلدا نگاه کرد که از شدت خجالت، گونههاش گل انداخته بود و گوشهی چادرش رو توی دست میچروند. - چقدر چادر بهت میاد یلدا! دوست داشت نگاش کنه تا چشمای درشت زیباش رو ببینه. یلدا نمیدونست چقدر دلتنگشونه که نامردی کرد و همون جور سر به زیر باقی موند؛ فقط اندازهی یه ذره گوشهی لبش کج شد و یه لبخند ریز زد که همونم بیشتر دل واموندهش رو برد. - یادمه بعد اینکه توی بچگی اینجا زندونی شدی، دیگه تنهایی نمیومدی. نگاش کرد؛ اما نه به چشماش، به روی سینهش. - دیگه بزرگ شدم، خودت گفتی! لبخند زد به حرفش، آره بزرگ و خانوم شده، اونقدری که دل بیتاب اون رو بیتابتر کنه. دو قدم فاصلهی باقیمونده رو هم طی کرد. بدن یلدا تکون ریزی خورد و بازم سرش رو پایین انداخت. دستش رو توی جیبش کرد و دستبند چرمی رو بیرون آورد. چشمهای یلدا روی دستبند ثابت موند. - توی پادگان واست درستش کردم، همش منتظر بودم یه فرصتی شه بدم بهت که خدا جورش کرد. اینبار دیگه به چشماش نگاه کرد و آرزوش برآورده شد. واسه داشتن این چشما جون میداد. توی سیاهیش غرق شد و آبی که توی گلو فرستاد پایین، انگار همون موجی بود که به صدا دراومده. - مرسی... زحمت کشیدی! - میشه خودم ببندم دستت؟! بدون گرفتن نگاش گفت و توی دلش خواهش کرد که یلدا هم نگاهش رو ندزده. میخواست واسه مدتی که باز از محل دوره این چشما رو توی ذهنش ذخیره کنه که واسه روزای دلتنگی بهترین درمونشه. یلدا فقط یه کم سرش رو تکون داد به معنای موافقت، که همون باعث جسارت بیشترش شد و دستش رو دراز کرد. یلدا مچش رو به سمتش گرفت، دستبند رو دورش انداخت و بست. دوباره که سر بلند کرد، سر پایین افتادهی یلدا رو دید که به دستبند خیره شده بود. - قشنگه! ممنونم. انگار این فاصلهی کم داشت از خود بیخودش میکرد و نفسش رو ذرهذره تنگتر، عین وقتایی که توی پادگان، دستور ایست میدادن و باید بیحرکت میایستاد که باز یلدا به دادش رسید. چادرش رو روی سر مرتب کرد و در حالی که به سمت خروج قدم برمیداشت، آروم زمزمه کرد. - فعلا خدانگهدار! با خروج یلدا از مقبره نفسش رو خالی کرد و دستش رو محکم دور دهنش کشید. یلدا هیچوقت زبونی ابراز نکرد که دوستش داره ولی همین توجهها و محبتای ریز، دلش رو گرم میکرد. اینکه دستبند رو ازش پذیرفت یه حال خوشی توی این وضعیت و شرایط ناخوشی بهش داد که حاضر بود تا خود شیراز پیاده بره. از در مقبره که بیرون اومد، محمود و مهدی رو دید که کنار درخت سرو قدیمی که بالای مزار مسجدبان سابق محل کاشته بودن، واستاده و این سمت رو میپاییدن. چند متری باهاش فاصله داشتن اما ته دلش یه جوری فشرده شد که سینهش هم سوخت. نکنه یلدا رو دیده باشن و حالا خروج خودش رو از مقبره؟! نگاههای عصبی و مشکوک محمود که احتمال بالای این قضیه رو نشون میداد. یه بخشکی شانس، توی دلش گفت و با انداختن سرش به زیر، مسیر خروج از قبرستون رو به پیش گرفت. ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 1 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 فروردین (ویرایش شده) # پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکیهایی که دور خودش چیده بود، پر میکرد. کنارش روی زانو نشست و به چهرهی گرفتهش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچهننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچوقت تنها نمیموندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو میکرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشهی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دلنگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلکهاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم، اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد، ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیلها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچهدار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچههای محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم اینهمه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافهی غصهدار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط میانداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار میخوردن. مامان براش قرمهسبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو میرسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمهسبزیهات میریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزهی حنا میگیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمهسبزی؟! با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و با تاکید گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزهی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقاب نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم میگفت، قرمهسبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن یه لیوان آب، لقمههای پشتهم از غذا رو که بیفاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دستپخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفتهی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمهسبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمهسبزیهای خاله منیر خیلی خاص و خوشمزهست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقهایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یکهو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکسالعمل هیجانی اون متعجب شده بود، تندتند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی میگفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونهی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونهشون رو بزنه. مامان اینبار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپچپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خندهی مامان پر رنگتر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که میگفت خانم آشتیانی از خونوادهی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایهن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دستدست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونوادهش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا میشناسن؟! مامان لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و یه جرعه ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دلآشوبه از این به بعد دست از سرش برنمیداشت و هر بار با شنیدن این اخبار، اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیقتر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمیخواد اخمات رو توی هم کنی، پری میگفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونهشون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شدهش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غشغش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو! *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 4 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 فروردین (ویرایش شده) #پارت دوازدهم به رضا که آخرین کارتن وسایل رو با کمک مصطفی توی ماشین باری گذاشتن، سینی چای رو تعارف کرد. زضا با لبخند لیوان چای رو با یه حبه قند برداشت و تشکر کرد ولی مصطفی از برداشتن خودداری کرد. - دستت درد نکنه یلدا خانم، من باید زودی برگردم، سالن استخر کسی نیست! فرزان خانم، مادر زهره پرسروصدا ازش تشکر کرد. یکی از خانمهای سن و سالدار و با تجربهی محلهی باصفامون بود. - ننه انشالله عروسیت بیام با آبکش آب بیارم! به اصطلاح بامزهش لبخند زد، مگه با آبکش هم میشه آب آورد؟! - ننه فرزان تو که داری میری شیراز، دیگه کی بشه تا بیای؟! فرزان خانم به روی رضا پسر خوشرو و خوش زبون محله چشمک زد. - ننه قول میدم هر کدوم عروسیتون دعوتم کردید، جلدی بیام! کوچه از تعداد همسایههای مشایعت کنندهی یکی از قدیمیهای محل رفتهرفته پر میشد. دیگه کمکم وسایل خونه جابجا شده و برادر بزرگتر زهره که خودش شش سال پیش به شیراز مهاجرت کرده بود، رو به مادرش گفت: - جستی خدافظیهاتون رو بکنید تا روشنه هوا راه بیفتیم. اسبابکشی با کمک همسایهها و بچههای محل زودتر از چیزی که فکر میکردن، تموم شد و لحظهی خداحافظی رسیده بود. بابا حیدر، پدر زهره توسط مردایی که اینساعت توی محل حضور داشتن، به ترتیب به آغوش کشیده شده و گرم وداع میشد. دخترا هم دور زهره که چند وقتی به کمک واکر به راه افتاده بود، محاصره شده و چشماش هنوز نرفته پر از اشک و دلتنگی بود. چادر رنگیش رو به دورش مرتب کرد و توی هیاهوی دخترا به صدا دراومد. - اینجور که شماها آب غوره راه انداختین، دل آبجیمون رو خون کردید هنو نرفته! مهشید که هر ثانیه یه بار آب دماغش رو بالا میکشید، نق زد. - اگه این زهرای ورپریده به همین عباس خودمون رفته بود و شوهر شیرازی دلش نمیخواست، الان ننه فرزان هم مجبور نمیشد برگرده شیراز. البته که ازدواج بچههای ننه فرزان به اقوام شیرازیشون توی این تصمیم مهاجرت تاثیر داشت ولی بهشون حق میداد که بخوان توی شهر آبا و اجدادیشون باقی زندگی رو پشت سر بگذرونن. به روی مهشید با چشم انداختن به زهرهی ماتم زده توبیخگر گفت: - ببخشید که از شما اجازه نگرفت مهشید بانو، بعدشم دارن برمیگردن به شهر و دیار خودشون، خب! مژگان پس حرف اون رو گرفت و با اینکه نگاش اشکی بود رو به زهره گفت: - میان بهمون سر میزنین زهره، تازه ما هم توی تعطیلات مدرسه میایم شیراز دیدنتون. دونهدونه زهره رو به آغوش کشیدند و با وجودیکه دوریش بعد اینهمه سال دوستی خیلی سخت و دردناک بود ولی با لبخند آنها رو مشایعت کردند. کوچه از تعداد آدمها کاسته شد و دخترا هم بعد کلی دردودل به خونههاشون برگشتن و اون موند و مهشید. - مامانت رفت خونه خاله منیر انگار! رو به مهشید سرش رو تکون داد. - آره رفته نقشهی جدید قلاببافیش رو یاد بگیره! مهشید دستش رو گرفت و کشید. - بیا تو هم بریم خونهی ما! ابروهاش رو بالا انداخت و اون رو به سمت خودش کشید. - نه، خونهی ما کسی نیست. مامانم گفت بعد راه انداختن زهره برگردم. مهشید حرصی شد. - مگه قرار نبود باهام ریاضی کار کنی؟! گوشهی لبش از حرصی که الکی میخورد ، کش اومد. - برو به مامانت بگو، تو بیا بریم خونهی ما. از کوچهی پشتی به سمت خونهشون راه افتادند. مهشید با صدایی نازک کرده گفت: - هی از این پشت مشتا میای که علی ببینتت، خفتت کنه؟! بازوش رو ویشگون گرفت که خیلی لوس خودش رو جمع کرد. - پیشی کوچولو مودب باش، بعدشم این حرفا هنو واسه دهن تو زوده. هنوز به وسطای کوچهی همیشه خلوتشون نرسیده بودن که صدای پای کسی از پیچ قبلی اومد که روی برگای خشک کشیده میشد و باعث شد که اون و مهشید از حرکت بایستند. چشماش به چشمای برق افتادهی محمود نشست که بر عکس همیشه، تک و تنها بود. لبخند کجی که زد، تیر شد و به چشم اون زخم زد. - سلامت رو خوردی مهشید کوچولو؟! نوع سوالش رو به مهشید بود ولی چشماش خیره، اون رو میپایید. مهشید در لحظه اخماش توی هم رفت. - مگه بهت سلام بدهکارم؟ وا؟! ویرایش شده 4 فروردین توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 4 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 فروردین (ویرایش شده) #پارت سیزدهم چادر رو روی سرش مرتب کرد و دست مهشید رو کشید تا پشت سرش از کنار محمود رد بشن، که قدمی جلو اومد و مقابلشون ایستاد. - تو بمون باهات کار دارم. توی صورتش چشم درشت کرد. - من با شما کاری ندارم. محمود پوف کوتاهی کشید و پلک زد. آرومتر از قبل جوابش رو داد که مثلا مهشید نشنوه. - به نفعته گوش بدی، یلدا! از اینکه با پررویی اسمش رو بدون پسوند و پیشوند صدا میزد و راحت رفتار میکرد، کفری شد ولی لحن تهدیدگونهش اون رو از رفتن باز داشت. - تنها باشیم بهتره! دست مهشید رو محکمتر فشرد. این رو دیگه تاب نمیآورد و قصد داشت از کنارش رد بشه ولی محمود با پررویی به صورت مهشید سر کج کرد. - تو برو خونهی یلدا اونم زود میاد. هنوز داشت باتعجب و طلبکار نگاش میکرد که محمود کلید توی دستش رو کشید و از دستش درآورد. دسته کلید رو به طرف مهشید گرفت. مهشید زلزل به شاخ و شونهای که این دو نفر با چشم به هم میکشیدن، خشک شده نگاه میکرد. تصمیم گرفت لجبازی رو تموم کنه؛ پس به سمت مهشید سر رو به تایید تکون داد. - برو خونمون، منم پشتت اومدم. نگاه مهشید بین اون و محمود چرخید. آخرش کوتاه اومد و زیر لب گفت: - زودی بیاها… و بعد دسته کلید رو از دست محمود قاپید و ادامهی کوچهی خلوت رو دوید. نفسش رو با حرص خالی کرد و از پایین نگاهی سربالا به محمود رفت. - تا کسی نیومده زودی بگو حرفت رو! محمود صاف ایستاد و موهای آب و جارو کشیدهش رو دست کشید که به مدد ژل و تافتی که زده بود، یه اینچ هم تکون نخورد. - نگو که حرف دل من رو نمیدونی یلدا خانووم! این یلدا خانومی که گفت از لحاظ ادای احترام و اینا نبود، انگار پشتش کوهی از حرص و عقده خوابیده بود. - حرف دل شما به من مربوط نمیشه آقا محمود! خوبش شد، موشک جواب موشک تا اون اینطوری صداش نزنه. - مربوطه، خودت هم میدونی مربوطه، از بچگیمون مربوط شده! لبش رو از داخل جوید، یه کم تپش قلب گرفته بود، چرا لحنش اینطوریه؟! تن و بدنش رو داره به لرز درمیاره. - من و شما هیچ وقتی به هم ربط نداشتیم و نخواهیم داشت! لرزش صداش رو خودش هم شنید و از خودش کلافه شد. محمود دو قدمی که دقایقی قبل عقب رفته بود رو پر کرد و مستقیم به صورتش نگاه کرد. چشماش پرمدعا بودنش رو فریاد میزد. - من از وقتی خودم رو شناختم، تو رو دوست داشتم، حالا ندیدی و نذاشتن که ببینی تقصیر من نیست. صورتش داغ کرد، انتظار این اعتراف رو اونم اینجا نداشت. کاش به حرف مهشید گوش داده بود و از کوچه اصلی برمیگشتن. برعکس مهشید که از این کوچه پشتی میترسید، اون همیشه عاشق خلوتی اینجا بود، البته از این به بعد نه! - منظورت چیه؟! اصلا از من چی میخوای؟ محمود یه قدم دیگه جلو اومد که چشماش روی فاصلهای که داشت اینچی میشد رفت و برگشت. - میخوام باهام دوست بشی، اونم نه دوست ساده، دوست دخترم! از اینهمه وقاحتش در لحظه، هم قلبش فرو ریخت و هم گرمایِ سوزانی رو زیر پوست گونههاش حس کرد. چشمای سیاهش رو به روش تنگ کرد. - خجالت بکش، دوست دختر چیه؟! نمیترسی به یاسرمون بگم، قیمه قیمهت کنه؟ انتظار داشت یادآوری اسم یاسر، محمود رو از تک و تا بندازه ولی اون توپ رو جای دیگه انداخت. - اگه الان جای من اون پسر نچسب، علی کوچولو هم بود، همین رو میگفتی؟! اینکه اسم علی رو با سخیفترین لحن به زبون آورد به کنار ولی از اینکه مبادا چند باری که با علی از این کوچه رد شدن رو دیده باشه قلبش به درد اومد. - اینکه من ازت خوشم نمیاد به هیچ آدمی ربط نداره محمود خان، که اگه یه پسر فقط روی زمین باشه و اونم تو باشی، بازم باهات دوست نمیشم! حرفش کاری بود که محمود تکونی خورد و صدای حرصی دندونای چفت شدهش به گوش رسید. - حرف آخرت یعنی اینه؟! مصمم گفت، چون مطمئن بود هیچوقت دلش نمیخواد با محمود کوچکترین ارتباطی داشته باشه چه برسه به دوستی و در نهایت عشق و عاشقی! - حرف اول و آخرم اینه. صورت محمود در لحظه سرخ شد و با غضب سرش رو تکونتکون داد. - برو... امیدوارم رو حرفت بمونی! تهدیدش ته دلش رو لرزوند ولی سعی کرد خودش رو محکم نشون بده. از گوشهی چادرش گرفت و با قدمهایی محکم از کنار محمود گذشت. باقی کوچه رو بدون برگشتن به عقب با قدمهایی تندتر ولی نه به حالت دو به انتها رسوند، با دلی که تا خود خونه، آروم نگرفت. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) #پارت چهاردهم توی اتاقک نگهبونی بالای دکل، اسلحه به دست ایستاده بود. بارون بیرحم پاییز، شلاقوار روی سقف فلزی اتاقک میکوبید؛ صدایی که برای اون حکم یه موسیقی خوش ریتم عاشقونه رو داشت. چشم دوخته بود به قطرات بارونی که مثل اشک از دل آسمون سر میخوردن و توی فضا گم میشدن. با نفسای عمیق سعی داشت، هوای سرد و مرطوب رو وارد ریهش کنه. واسش عجیب بود که حتی یه ذره لرزش توی تنش نبود، برعکس انگار آتیشی زیر پوستش شعلهور بود که از مرکز قلبش نشات میگرفت. امشب شب یلدا بود؛ بلندترین شب سال که واسه اون فقط یه معنی داشت: دوری و دلتنگی! دوری و دلتنگی از خونه و همهمهی محلهی پرماجراش. محوطهی پادگان به خاطر بارش شدید بارون، توی سکوت و خلوت فرو رفته و همین تنهایی غریب، ذهن اون رو مثل باز شدن یه کلاف سردرگم، پرتاب کرد به شب یلدای سال قبل. خودش اینجا توی پادگان نگهبونی میداد و روحش جای دیگهای سیر میکرد. دمدمای غروب بود. از زیر زمین خونه کلافه و ناراضی به داخل حیاط قدم برداشت. طبق گفتههای مامان، بایستی مجلههای قدیمی ورزشیش رو توی کارتنهای کف زیرزمین پیدا میکرد؛ کاری که همیشه مثل یه چالش بیسرانجام بود و تهش مامان خودش باید دست به کار میشد. چند قدمی از دهنهی زیرزمین دور نشده بود که صدای بلند زنگ در، توی گوشش پیچید. هوا گرگ و میش بود و هنوز وقت اومدن باباش به خونه نشده بود. حدس زد که یکی از همسایهها ممکنه باشه. همونطور که به سمت در قدم برداشت، صدا بلند کرد. - من باز میکنم مامان! دستش روی قفل در نشست و بازش کرد که همون لحظه، زمان واسش واستاد. صورت مهتابی یلدا زیر چادر سفید نخی که پر از گلای ریز اناری بود، مثل یه تابلوی نقاشی زنده جلوی چشماش درخشید. یه بشقاب گلسرخی قدیمی که پر از انارهای درشت و یاقوتی شده، توی دستش جاخوش کرده بود. با دیدنش فکر کرد که اگه خورشید هم غروب کرده بود، حضور این دختر با اون چادر و چهره میتونست، کل تاریکیهای دنیا رو واسش پس بزنه و نور بپاشه. - سلام، شب یلداتون مبارک! انگار که زبونش بند اومده باشه، تنها نگاش کرد، بعد یه قدم جلوتر اومد و دستش رو روی چارچوب در گذاشت؛ انگار با این کار خودش رو کنترل کرد تا فاصلهش با یلدا رو از این کمتر نکنه. با چشمای خیرهش آب گلوش رو قورت داد و واسه دادن جواب به سختی لب باز کرد. - سلام از منه... سلامت باشی. شب یلدای شمام مبارک! یلدا لبخند کمرنگی زد که گوشهی چشمای سیاهش رو به بازی گرفت. گونههاش یه کم پرتر و گلگونتر از همیشه به نظرش اومد. قند توی دلش آب شد. بشقاب گلسرخی به سمتش جلو اومد. - بابابزرگم از باغش واسمون آورده. مامانم گفت اینا رو هم واسه خاله منیر بیارم، انارهای امسال باغ خیلی شیرین و خوشمزهن. تنش داغ شد از فکری که توی سرش نشست. انارها حتما خوشمزه بودن ولی نه به اندازهی شیرینی نگاه یلدا که تا مغز استخونش پیش رفته بود. حس کرد نفس کشیدن واسش سخت شده؛ با دست آزادش پیرهن کرمرنگش رو از بدن فاصله داد تا شاید جریان هوا کمی از حرارت تن و بدنش کم کنه. ظرف رو از دستش گرفت و نوک انگشتاش یه لحظه با انگشتای یلدا تماس پیدا کرد؛ تماسی کوتاه و گذرا که جرقهش تا ساعتها توی وجودش باقی موند. - دست بابابزرگ و خاله درد نکنه... همیشه سهم ما رو جدا میذارن و شرمنده میکنن. یلدا با همون نگاه زیرزیرکی پلک زد و چادرش رو روی سر جابهجا کرد، طوری که گلهای اناری روی لبهی چادر، قاب صورتش رو زیباتر کرد. - من دیگه باید برم، امشب خونهمون مهمون داریم. بعد گفتن این حرف چرخید تا بره که باعجله صداش کرد. میدونست که امشب شب تولد یلدا هم هست؛ شبی که واسه اون یه شب خاص و مقدس بود. صاف ایستاد و بشقاب رو با هر دو دستش گرفت تا لرزش دستاش لو نره. - راستی... یلدا! تولدت هم مبارک. یلدا سرش رو به نشونهی تشکر تکون داد. قبل اینکه قدمی برداره، نیمرخش رو به سمت اون چرخوند و زمزمه کرد. - مرسی... به خاله منیر سلام من رو برسون. رفت؛ با همون رقص موزون چادر سفید و گل اناری توی کوچهباغ ذهنش. خشکش زده بود و دقایقی طولانی همونجا کنار در نیمهباز خونه ایستاد و رفتنش رو تا انتهای مسیر با چشم طواف کرد. چقدر تقدیر قشنگ بود که شب یلدایی وجود داره که دختر یلدا توش به دنیا اومده که شده تموم عشق و آرامش واسه اون. عشقی که از بچگی غنچه کرده و حالا توی جوونیش شکوفا شده. رسیدن به این دختر شد تموم هدف و آرزوی اون توی آینده. بارون کی قطع شد؟ نفهمید. هوا چطور تاریک شد؟ مگه چقدر غرقِ اون خاطره شده که زمان هم از دستش در رفته بود؟ خندهش گرفت؛ خندهی از سرِ دلتنگی. از اتاقک زد بیرون و کنار نردههای فلزی دکل، به وسعتِ تاریکی آسمون زل زد. آسمون وسیع و سیاه بالای سرش دهن باز کرده بود. اسلحه رو توی دستش جابهجا کرد؛ قبضهاش از حرارتِ دستش خیسِ عرق شده بود. کلاهش رو داد عقب و به صدای متهمانندِ دارکوبی گوش داد که معلوم نبود روی کدوم درخت، داشت نقش و نگارِ تنهاییش رو حک میکرد. امشب از محله و از یلدا دور بود، اما به خودش قول داد؛ قولی محکمتر از تموم دیوارهای پادگان. یلداهای دیگه، کنارش باشه؛ تا بتونه چشم توی چشم، نه فقط شب یلدا رو تبریک بگه، بلکه بابتِ تولدش، قدردانِ حضورش باشه، هم از خودش و هم از خداش. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) #پارت پانزدهم گلدون شمعدونی رو از توی تراس حیاط برداشت. سوزی که باد به صورت اون و گل توی گلدون زد، باعث تکون جفتشون شد. هوای سرد زمستون که خشک و بدون برف بود، ته دلش رو منجمد کرد ولی به قول باباش این امید به بهار و زندگی دوبارهست که موجودات روی زمین رو از آزمون زمستون سربلند بیرون میاره. با دست آزادش دستگیرهی ورودی خونه رو لمس کرد و پا به درون محفل گرم داخل گذاشت. چشماش روی خاله منیر و مامانش چرخید که زیر کرسی نشسته و همزمان که حرف میزدن، سبزی پاک میکردن. - یلدا دخترم بیا یه سری دیگه چای بریز بخوریم. به صورت مامانش با لبخند نگاه کرد و سر تکون داد. گلدون رو روی تاقچهی کنار پنجره گذاشت که چون پرده رو عقب کشیده بودن نور به داخل نفوذ میکرد. پلیور یشمی رنگش رو روی تن صاف کرد و زیر نگاه تحسینگر خاله منیر آروم به سمت آشپزخونه رفت. خاله منیر توی تموم این سالها با اون مثل دختر نداشتهش رفتار کرده، ولی جلوی همسایهها هیچوقت محبتش رو لو نمیداد که برای یلدا حرف و حدیث درست کنن. کلا این دو خانواده با وجود رفاقت و دوستی، پا از یه حدی فراتر نمیذاشتن که بخواد سوءتفاهم ایجاد کنه؛ اما خود یلدا ته دلش میدونست خاله منیر از اینکه یه روزی عروسش بشه، بدش نمیاد. حین چای ریختن توی استکانهای دور طلایی مامانش به این افکار بد موقع توی ذهنش پوزخند زد و با پلک زدن محکم اونها رو از کلهش به بیرون پرتاب کرد. - خلاصه که زری گفت فردا قرار خواستگاری گذاشتن. سینی چای توی دستاش فشرده شد. برای یه لحظه حس کرد کف دستهاش عرق کرده، ولی نمیتونست سینی رو زمین بذاره. با این حرف خاله منیر که نصفه و نیمه به گوشش رسیده بود، وسط پذیرایی متوقف شد. خاله با یه دستهی جدا کرده از جعفری توی دستش، به روی یلدای میخکوب شده ابرو بالا انداخت. - انگار یلدا خبر نداشته که درخشان خواستگار داره، چطور تعجب کرد! مامان با ابروهایی درهم شویدهای پاک شده رو توی سبد ریخت. - آخه دختر رو توی این سن شوهر میدن؟! دیگه زمونه عوض شده. سرش رو کج کرد و با زدن پلک به مسیرش ادامه داد. با رسیدن به کرسی، سینی چای روش قرار گرفت و سعی کرد با لحنی عادی حرفی زده باشه. - نه اتفاقا از درخشان شنیده بودم که پسرداییش اون رو توی مراسم عروسی دیده و پسندیده، از خاله زری انتظار نداشتم قبول کنه. کنار خاله منیر روی فرش نشست و زیر چشمای دقیق اون، لبش رو با زبون خیس کرد. نمیدونست چرا امروز خاله منیر اینهمه اون رو زیر ذرهبین نگاش قرار داده. - کردها زود واسه بچههاشون عروسی میگیرن، ماشالله همشونم رشیدن و از سنشون بیشتر میخورن. مامان ناراضی پوف کشید. هر کی ندونه انگار دختر اون رو قرار بود ببرن. - سن و سال که به قد و قامت نیست. طفلی درخشان هنوز با دخترا خالهبازی میکنه. با خاله منیر به این غلو مامان خندیدن. هر چند این سن واسه تشکیل زندگی و گرفتاریاش زود بود، ولی دیگه سن خالهبازی اونها هم گذشته بود. - میگم پری، تو واسه یاسر آستین بالا نمیزنی؟! مامان خودش رو به سمت کرسی کش داد و بعد گذاشتن استکان چای مقابل خاله منیر، یه حبه قند توی دهنش انداخت. حرف از ازدواج یاسر شد، کلا فاز مامانش تغییر کرد و چشاش برق زد. - من از خدامه منیر ولی خودش بند رو به آب نمیده. استکان رو که بعد یه نفس سر کشیدن روی کرسی گذاشت، چشمای اون هم از اینهمه هیجان مامانش گردتر شد. لباش رو به هم سفت چسبوند که نیشخندش کش پیدا نکنه. - شاید کسی رو زیر نظر داره و میخواد سبک، سنگین کنه فعلا! امان از این هوش مضاعف خانمها که توی این موارد سریع به خال میزنن. دیگه بیشتر نتونست خودداری کنه و گوشهی لبش به لبخند کش اومد. - اون که آره ولی بیشتر به خاطر کار و بارش راضی نیست. خاله منیر جفت دستاش رو روی کرسی گذاشت. دستای سفید حنا زدهش روی لحاف کرسی زرشکی مامان چه جلب توجهی کرد. همیشه از دستای خاله منیر خوشش میومد، چون نه تنها قشنگ بودن و بهشون میرسید؛ بلکه مثل خودش گرم و مهربون بودن. - بچههای الان سختگیر شدن، قرار نیست اول کاری همهچی داشته باشی که، باید خیلی چیزا رو آسته آسته بهدست بیاری کیفش بچسبه توی تنت! استدلال خاله منیر جالب و درست بود ولی قطعا واسه شروع زندگی هر کسی یه ایدهآلایی واسه خودش داشت و یاسر هم از اون دسته آدمایی هست که بلندپرواز و شیک پسنده و به کم قانع نمیشه. خاله چاییش رو که نوشید رو بهش لبخند زد، ولی منظور حرفش به مامان بود. - چاییهای یلدا هم جون میده واسه مجلس خواستگاری، ولی میدونم پری این دختر رو به کس کسونش نمیده! لپاش گل انداخت و چشماش رو پایین انداخت. به دستهی ترهی توی دستش دقت کرد و از اینکه توی این لحظه ذهنش به محمود و کوچه پشتی گریز داد، حرصی شد. - نه بابا! آقاش گفته یلدا بایست درس بخونه، یه چی واسه خودش بشه. دیگه دور و زمون خونهداری زنا گذشته، باید بتونن گلیم خودشون رو آینده از آب بکشن. کاش دست از سرش بردارن و حرف رو بکشونن جای دیگه، چون گونههاش از این بیشتر قرمز نمیشد. درخشان رو دارن شوهر میدن، اون وقت اون باید این وسط توی سرمای زمستون گُر و گُر عرق بریزه. - صد البته که لیاقت یلدا جون بیش از ایناست، راستی آقا پاشا بازنشسته شد یا نه؟! مامان به پشتی تکیه داد و نفسش رو به آرومی خالی کرد. - دنبال کارای بازنشستگیشه اتفاقا، ولی من غمم شده بعد این حوصلهش سر نره توی خونه. خاله منیر آخرین دستهی پاک شدهی جعفری رو هم توی سبد ریخت و همونطور که روسری گلدارش رو روی سر میزون میکرد، گفت: - به سلامتی، تو هم نترس خواهر، مردها خوب بلدن خودشون رو سرگرم کنن. از جا بلند شد و سبد پر از سبزی پاک شده رو برداشت. - دستت درد نکنه خاله منیر. خاله منیر به روش چشمک زد و با لبخند مهربونش جواب داد. - کاری نکردم که، همراه با غیبت با پری، دو کیلو سبزی هم پاک کردیم که غیبته بیشتر بچسبه. همزمان مامان و خاله به خنده افتادن و اون هم واسه خیس کردن سبزیها به سمت آشپزخونه چرخید. ادامهی حرفای اونها توی آشپزخونه دل بیتاب یلدا رو زیر و رو کرد. - از علی جان چه خبر؟! هیچ تونسته بهتون زنگ بزنه؟! صدای خاله پر از حس دلتنگی همراه با عشق، توی گوشاش نشست. - آره دیروز زنگ زد پسرم، میگفت شیراز این روزا خیلی سرد شده و هنوز نمیتونه مرخصی بیاد. پری خیلی سخته یه بچه داشته باشی و ازت دور باشه. هر لحظه دلم واسش نگرونه. آهی که از ته دلش کشید، دل اون رو هم به لرزه انداخت. - در پناه خدا باشه خواهر، بسپار دست خودش. تا چشم به هم بزنی سربازیش تموم شده و برگشته پیشت. دستش رو زیر شیر آب سرد گرفت و سبزیهای توی سبد رو بههم زد. با آرامش چشم فشرد و توی دلش واسه به سلامت گذشتن این روزگار جدایی و دوری دعا کرد. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) #پارت شانزدهم توی محوطهی بزرگ محله، مردان کرد با لباس محلی دست در دست هم با نوای موسیقی خاصشون که توسط گروه نوازنده نواخته میشد با شور و اشتیاق میرقصیدن. رقص زیبای کردی با اون ضربآهنگ رقص پا و دستمالی که نفر اول دسته، با مهارت به چپ و راست میچرخوند، لبخند و هیجان رو به تماشاچیها اعم از همسایهها و مهمونهای عروسی میبخشید. شور و حالِ پایکوبیشون سرمای اسفند ماه رو فراری داده و فضای مطبوعی رو توی این شب خاص رقم زده بود. واسش جالب بود که با اومدن به مرخصی بعد چند ماه، شاهد برپایی چنین عروسی باشکوهی توی محل شده. کوچهی مشرف به خونهی درخشان که عروس امشب شده بود، با چراغای رنگی آذینبندی شده و پرنور میدرخشید. اون هم با یه لبخند محو به این تکاپو نگاه میکرد و لذت میبرد که دستی روی شونهش نشست و باعث شد به سمتش برگرده. - تا چند روز مرخصی داری آشخور؟! یاسر موهای تیرهش رو به بالا شونه کرده و چهرهش باز شده بود. با دیدن اون، لبخند روی لبهاش پررنگتر شد. - زیاد نیست، سهشنبه هفتهی بعد باید برگردم. با هلهلهی زنان، سر هر دو به سمت درب ورودی خونهی عروس چرخید. شاید صد قدم فاصله داشتن و کنار دیوار، روبهروی خونهی عروس ایستاده بودن. عروس، همراه با دوماد از خونه خارج شدن و کنار در ایستادن. سر عروس با یه شال قرمز رنگ که جایجایش با سنجاق، اسکناس گره زده بودن، پوشونده شده و بازوش، محکم توی دستای دوماد قرار گرفته بود. کنار عروس، یلدا با تعدادی دیگه از دوستاش ایستاده و با هیجان دست میزدن. چشماش بدون اجازه روی یلدا قفل شد و چهرهی دخترونش که با اون آرایش ملیح زیباتر شده بود، به جون و دلش نشست. از زیر مانتوی مشکی، پیراهن فیروزهای رنگش مشخص بود که با تکون دستاش پایین دامنش موج میخورد. اصلا حواسش نبود که کنار یاسر واستاده و با اون چشمای دلتنگ به خواهرش زل زده. نه یلدا متوجهی اون نگاه مشتاق شد و نه یاسر زیاد شک کرد، برعکس چشمای کینهتوز محمود که کمی با فاصله از اونها با مهدی و رضا واستاده بودن، نظارهگر این تبادل حس عمیقش بود. وقتی مسیر نگاهش به چشمای مشکوک محمود تغییر مسیر داد، از این حجم عقده و کینه که به سمتش پرتاب میشد، توی لحظه بدنش یخ کرد. انگار این چشمها بهش نهیب میزد، بالاخره یه روز نتیجهی دشمنی و رقابت توی این سالا رو میبینی. یه حس بد وجودش رو در برگرفت و آب گلوش مثل زهر پایین رفت. واسه اینکه از تمرکز به روی یلدا و حس بد گرفته شده از محمود ذهنش رو منحرف کنه، سرش رو به سمت گوش یاسر کج کرد و گفت: - کار و بارت چطوره داداش؟ رواله؟! یاسر نگاهش رو از سمت عروس و دوماد به طرف چشمای براق اون چرخوند. به آنی نارضایتی نگاه یاسر توی چشماش نشست. - کی از کارگری راضیه که من باشم؟! هنوز ابروهاش از تعجب بالا نپریده بود که یاسر چشمک زد و لبش کش پیدا کرد. - ولی تو فکرشم خودم رو بالا بکشم سرباز! از منظور حرفش سر درنیاورد، ولی با دیدن چهره و حالتش خندهش گرفت. مسری بود که لبخند یاسر هم پهنتر شد. پدر و مادر عروس با اشک دخترشون رو بدرقه کردن. از مامان شنیده بود که درخشان رو واسه زندگی به کرمانشاه میبرن و قطعا این دوری از خونواده واسه دختر کم سنی چون اون سخت میشد. چشمای یلدا و دوستاش توی این لحظه که عروس توی ماشین عروسی جا گرفته و بوق زنون آمادهی رفتن میشد، از اشک و دلتنگی پر شده بود. شاید دلشون هم واسه درخشان میسوخت که به این زودی وارد گرفتاریهای زندگی مشترک شده. دل خودش که درد اومد، ولی از اون طرف خوشحال بود که خونوادهی یلدا به اینجور ازدواجهای فامیلی و زودهنگام تمایل نشون نمیدادن. وقتی ماشین عروس راه افتاد، نگاهِ خیرهی محمود به یلدا میخکوبش کرد. محمود بدون هیچ ملاحظه داشت با چشمای هیزش یلدا رو طواف میکرد. اخم غلیظی توی صورتش نشست. از اینکه اینطور یلدای زیباش رو زیر نظر گرفته، خونش به جوش اومد. یلدا با دوستاش پچپچ میکردن و هرازگاهی صدای خندهشون بلند میشد و اصلا حواسش نه به اون و نه به نگاههای محمود نبود. حرصش گرفت و دستش با فشار دور چونهش حلقه شد. یاسر کنارش گرمِ صحبت با مصطفی بود. نفسهایش تند شد؛ وقتی دید نمیتونه کاری کنه، کلاهش را با لج روی سرش جابهجا کرد و صداش بیاختیار بلند شد. - داداش کاری نداری من برم بخوابم؟ توی اتوبوس نتونستم حتی یه چشم روی هم بذارم. سر و صدای نواختن موزیک جشن قطع شده و به جاش همهمهی مردم کل کوچه رو پر کرده بود. بعضیا هم با شور به پدر و مادر درخشان تبریک گفته و شب به خیر میگفتن. یاسر حواسش رو جمع اون کرد و دستی که دراز کرده بود رو فشرد. - آره برو بخواب پسر، ایشالاه عروسی خودت یه روزی! - اول شما بزرگترا داداش! یاسر لبخند کمرنگی زد و همون لحظه چشمش به یلدا افتاد و صداش کرد. یلدا به سمت اونها اومد و با فاصله ایستاد. - جانم داداش! یاسر واسش چشم و ابرو اومد، انگار تازه رگ غیرتش بالا اومده بود. - برو مامان رو صدا کن ما هم بریم خونه! یلدا پلک زد و چشم گفت و قبل اینکه دوباره برگرده، یه نگاه گذرا به سمتش انداخت که ای کاش نمینداخت و دل بیقرار این سرباز بیچاره رو از این بیتابتر نمیکرد. قبل اینکه یلدا وارد حیاط خونهی درخشان بشه، سرش رو پایین انداخت و به سمت خونشون راه کج کرد. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) #پارت هفدهم پیرهن ارغوانی رنگش رو که روی تخت پهن کرده بود، برداشت و روی چوبلباسی آویزون کرد. قبل گذاشتنش توی کمد، دستی به پارچهی لطیفش کشید. عطر شیرینی که به پیرهنش زده بود، هنوز هم به مشام میرسید. از توی پذیرایی خونه صدای گفتگوی مامان و باباش میومد که مامان از داخل مراسم زنونه رفتار بعضی از فامیلای دوماد رو به چالش کشونده و پیش بابا نقد میکرد. خوشش میومد که بابا مثل همیشه با حوصله به برداشتهای شخصی همسرش گوش میداد. کنار سکوی پنجرهی اتاقش نشست و چشمش به گلدون شمعدونی برخورد کرد که تونسته بود زمستون سرد امسال رو هم با مراقبتهای اون و سرسختی خودش به انتها نزدیک کنه. فقط چند هفته به پایان سال مونده بود و دلش بهاری شدن میخواست. حیاط خونه توی تاریکی و سکوت فرو رفته بود و با وجود تکاپوی امروزش خیلی خسته نبود. لباس خونگی راحتی که بعد لباس مجلسی پوشیده، حس مطبوعی رو به جونش برگردونده بود. یادآوری طرح چشمای علی یه لرزهی خفیف توی تنش انداخت که ناشیانه سعی داشت، هوای خنک اتاق رو علتش بگنجونه. دستاش به دور بازوهاش حلقه شد و خودش رو بغل گرفت. پیراهن و شلوار مشکی که تن علی بود، اون رو از وقتای دیگه لاغرتر و کشیدهتر به نظرش رسوند. چشمای براقش زیر کلاه مشکی، دلتنگیش رو فریاد میزد ولی در حضور یاسر حتی جرئت نکرد پاسخگوی نگاهش باشه یا حداقل یه سلام خشک و خالی نثارش کنه. هیچوقت دلش نمیخواست تا زمانیکه وقتش نرسیده، یاسر از احساس بین اون دو تا مطلع بشه. به گمونش برادرش زیادی حساس و غیرتی بود و امکان داشت فکر کنه اونها دست از پا خطا میکنن. اصلا دوست نداشت به اعتمادی که بین علی و یاسر توی این سالا شکل گرفته بود، یه خدشهی کوچیک هم وارد بشه. از جا بلند شد و با خاموش کردن چراغ به زیر پتوی تختش خزید. نفسش رو خالی کرد و چهرهی درخشان با اون آرایش ملایم و لباس کردی قرمز رنگ توی افکارش روشن شد. بازوش رو زیر سرش قرار داد و یاد شیطنتهای مهشید، وسط مراسم افتاد. وقتی خواهرشوهرهای درخشان دست توی دست هم وسط مجلس پایکوبی میکردن، زیر گوشش نجوا کرد. - خدا به درخش رحم کنه با این خواهرای سیندرلای دوماد. توی جاش جابهجا شد و به روش اخم کرد. دستش کنار لب قرار گرفت تا صداش فقط به گوش مهشید برسه. - خجالت بکش دختر، خوشت میاد روز عروسیت ما هم فامیلای شوهر تو رو مسخره کنیم؟! مهشید بازم کم نیاورد و زیر گوشش پچپچ کرد. - آخه نگاه کن از اول مراسم افتادن وسط مجلس به بقیه فضا نمیدن. انگار به مهشید واسه نرقصیدن و فقط تماشا کردن، زیادی فشار اومده بود. غشغش خندید و از گونهش نیشگون ریزی گرفت. - خب قر توی کمرت خشک شده پاشو برو وسط، به خواهرای دوماد چکار داری؟! مهشید انگار منتظر اجازهی اون بود که دست فاطی رو هم که کنارش نشسته بود به ضرب گرفت و با خودش وسط کشید. فاطی اولش شوکه شد، ولی با تکونهای مهشید مجبور به همراهی باهاش شد. هنوز بهشون میخندید که مهری کنارش جای مهشید رو گرفت. - میگم خانوم خانوما شما امشب چقده خوشگل کردین، فهمیدین یه نفری اومده مرخصی نه؟! کمرش رو به پشتی مخملی پذیرایی چسبوند و به صورت آروم مهری نگاه کرد که توی پیرهن شیری رنگی که تن زده، روشنتر دیده میشد. - از دست تو خانوم معلم آینده که حواست شیش دانگه! بازوی مهری روی پشتی دراز شد و پشت سرش قرار گرفت. لبخند از لباش دور نمیشد. - همه امشب یه کلوم میگفتن یلدا چه قشنگ شده! با انگشت گونهی مهری رو که نزدیک صورتش شده بود، نوازش کرد. - همه زیادی به من لطف دارن. مسیر چشمای مهری به سمت درخشان رفت و دوباره به چشمای اون برگشت. - الکی الکی درخش رو شوهر دادن و حلقهی دوستی ما رو کوچیک کردن. غم توی دلش نشست. راست میگفت؛ با مهاجرت زهره و عروس شدن درخشان دو تا از دوستای بچگی ازشون جدا شده بودن. - به قول مامانم یاد دوستیها باید همیشه محکم بمونه و نذاره فاصلهها باعث فراموشیش بشه. - خانم خانما تو فعلا قصد ازدواج نکن و نذار از تو هم دور شیم؛ هر چند زن علی خودمون بشی، همین محل موندگاری! مهری بعد زدن این حرف، خودش با ذوق خندید و دست دیگهش رو مثل همیشه جلوی لبش گذاشت. - من که فعلا شوهر بکن نیستم، ولی تو خودت سال دیگه دانشگاه قبول میشی و کلاست از ما میزنه بالاتر. مهری سرش رو تکون داد و از ته دل آرزوش رو به زبون آورد. - دختر دعا کن شهر خودمون قبول شم، قول میدم واستون کلاس نذارم. هنوز انشالله از دهنش بیرون نیومده بود که دستش توسط مژگان کشیده شد و به جمع وسط مجلس ملحق شد. حواسش گرم صحبت با مهری شده و نفهمیده بود کی مژگان، آزاده و مریم هم واسه رقصیدن به مهشید و فاطی اضافه شده بودن. مهری دست درخشان رو گرفت و حلقهی دوستانشون شکل گرفت و با شور به پایکوبی پرداختن. از حس و حال خوب امشب لبهاش به لبخند رنگی شد و با یادآوری قد و قامت رشید دوماد که درخشان کنارش مثل خاله ریزه بود، از همین حالا دلتنگ دوستش شد. کاش باهاش خوب تا کنن و درخشان بتونه غم غربت رو آسونتر تحمل کنه. دست خودش نبود که چهرهی علی رو با دوماد امشب مقایسه کرد. مهربونی همیشگی علی حتی توی صورتش هم مشخص بود و چشمای تیرهش از محبت، همیشه میدرخشید. بینی کشیدهش به صورتش میومد و ته ریشی که از وقتی که به سربازی رفته گذاشته، مردونهش کرده بود. این قضیهی سرباز شدن و دوری از محله باعث شده بود که اون بیشتر بهش فکر کنه و مدام به خودش نهیب بزنه چقدر دوسش داره و آینده رو تنها با آدمی مثل اون بخواد. نفهمید که چطور به خواب رفت و توی رویا خودش رو عروس علی و کنار اون مشاهده کرد. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر (ویرایش شده) #پارت هجدهم داخل کوچهی مشرف به استخر محله شد. هنوز مسافتی رو تا رسیدن به اونجا فاصله داشت. فردا مرخصیش تموم میشد و تصمیم داشت، صبح زود راهی ترمینال بشه و به شیراز برگرده. یه شنای کامل و دوش بعدش، هم خستگی و رخوت رو از تن و بدنش دور میکرد و هم با بچههای محل خداحافظی میکرد. عدهای از پسرای نوجوون در حال گل کوچیک زدن بودن و اون رو به یاد بازیهای بچگی خودش انداختن. پر سروصدا دنبال توپ افتاده بودن و محل رو همهمه و داد و فریادشون برداشته بود. چند قدم نزدیکشون شده بود که توپ قل خورد زیر پاش. بچهها در جا استپ کرده و بهش خیره شدن. کلاهش رو با دست کج کرد و به روشون نیشخند زد. امیرعباس، برادر کوچیک مصطفی با دیدنش خندید و صداش زد. - داش علی، بفرما فوتبال! نتونست شدت هیجانی که با یادآوری گذشته، درونش صد برابر شده بود رو کنترل کنه و بعد فشردن دستهی ساکش که حوله و مایوش رو توش گذاشته بود، کف کتونیش رو روی توپ گذاشت. - نمیگید ممکنه همه تون رو دریبل کنم! با این حرفش بچهها به سمتش هجوم آوردن و اون هم اول ساک رو گوشهی دیوار پرتاب کرد؛ بعد خیلی ماهرانه و فرز توپ رو دور چرخوند و اولین نفری که به سمتش اومد رو جا گذاشت. صدای فریاد هیجانی بچهها شدت گرفت و اون هم با لبخند، دونه دونهشون رو دریبل زد تا رسید به دروازهبان بانمکی که توی دروازه ایستاده بود. دروازه رو با چند تا سنگ درست کرده بودن و پسرک، مضطرب توی جاش جابهجا میشد و دستاش رو بهم میمالید. یه لحظه دلش به حال استرس بچه سوخت، ولی همون حس برنده شدن که از بچگی توی وجودش همیشه در حال وول خوردن بود، چیره شد و قبل اینکه پای دراز شدهی امیرعباس واسه زدن توپ بهش برسه، ضربه رو زد و توپ رو گل کرد. طفلکی دروازهبان، فرصت عکسالعمل رو هم پیدا نکرد. - ای ول داش علی! داداشم همیشه میگفت توی گل کوچیک، رودست نداری. صاف ایستاد و به چهرههای خندون و راضی بچهها با حفظ همون لبخند اولیهش نگاه کرد که متوجهی داریوش شد که از ته کوچه به سمتش در حال دویدن بود. دست خودش نبود که یکهو یه دلشورهی ریز ته دلش نشست. قبل رسیدن داریوش، دستی به سر امیرعباس کشید و به سمت اون پیشقدم شد. طرز نگاه داریوش تابلو بود که با اون کار داره. وقتی چند قدم بلند برداشت و از مسیر بازی بچهها دور شد، داریوش هم بهش رسید. پسرک دیلاق به نفس نفس افتاده بود. توی این سن اینقدر سیگار کشیده بود که از همین حالا نفس نداشت. - خیر باشه داریوش! داریوش همونطور نفس زنون، کمر خم کرد و دو دستاش رو روی رونهاش گذاشت. چشماش از اینهمه عجله و هیجان داریوش ریز شد و ابروهاش توی هم رفت. - استخر میرفتی؟! جفت دستاش رو توی جیبای شلوار جینش قرار داد که باعث عقب رفتن گوشههای سویشرت سورمهای رنگش شد. با شک صورت اون رو که حالا صاف ایستاده و با دلهره براندازش میکرد، کنکاش کرد. - مشکلی داره؟! نتونست لحن شاکیش رو کنترل کنه، چون هیچوقت نتونست با محمود و نوچههاش رفاقت کنه. مردمک چشمای داریوش به اطراف چرخی خورد و بعد دستی به دور لبش کشید. - بهتره نری و با من بیای جایی! دلشورهش الکی نبود و همین حرف نشون میداد، اومدن این یارو تا اینجا به دنبالش، اصلا خیریتی نداره. - اونوقت چرا و کی گفته باشه؟! داریوش قبل اینکه لحن اون از شاکی بودن به سمت مرافعه و خشونت کشیده بشه، سریع توضیح داد. - محمود گفت بگم بیای تا مقبره خونوادگیه. انگار با کسی اون تو هست که به تو مربوط میشه. عرق سرد روی پیشونیش نشست. توی صدم ثانیه وجودش یخ بست. تنها کسی که به اون ربط داره و ممکنه توی مقبره باشه، فقط یه نفره. دیگه تعلل رو جایز ندونست و فقط سر به عقب برگردوند. داد زد تا بین هیاهوی بچهها، صداش به امیرعباس برسه. - امیرعباس! ساکم رو ببر استخر، پیش مصطفی. امیرعباس در جا ایستاد. صدای لرزون و فریادگونهش حواس امیرعباس رو پرت کرد که توپ از زیر پاش دزدیده شد. هنوز جوابی نداده بود که دویدنش رو به سمت انتهای کوچه دید. با هر قدم بلندی که برمیداشت، دعا میکرد کسی رو که فکر میکنه، توی مقبره کنار محمود نبینه. صدای پاهای داریوش هم از پشت سرش شنیده میشد. چند تا خانمی که کنار درب باز یه خونه ایستاده بودن، با تعجب به طرز دویدنش نگاه کردن. کوچه رو به انتها رسوند و وارد خیابون اصلی شد. بدون توقف و توجه به کسی به سمت بیرون از محله و قبرستون به دویدن ادامه داد. هنوز هوا روشن و وسط هفته بود و همین قبرستون رو خالی از آدما نشون میداد. درب گورستون محل همیشه باز بود و سرعتش رو واسه رسیدن به مقبره یه ذره هم کم نکرد. نور ساعتهای پایانی خورشید که از قبرها بازتاب میشد، خوف رو توی دلش بیشتر میکرد. سوز سرمای آخر سال به بدنش نیشخون میزد و همین دویدن باعث شدتش میشد که تا مغز استخونش برسه؛ البته خودش خوب میدونست، ترسی که توی دلش وول میخورد، بیشتر باعث این سردی بود. عجیب بود که اطراف مقبره کسی از دارودستهی محمود نبود و انگار داریوش هم از یه جایی به بعد مسیر کج کرده و یا شاید هنوز به اون نرسیده بود. به در بستهی مقبره که رسید، ایستاد. قلبش داشت از توی دهنش بیرون میزد. درنگ نکرد، دستگیره رو کشید و دید چیزی که نباید میدید. محمود و یلدا تنها داخل مقبره بودن و چادر مشکی یلدا روی قبر فرزند اون خونواده ولو شده بود. چهرهی یلدا پر از ترس و ناباوری بود و گونههاش خیس از اشک. خوردن دندوناش به روی هم سکوت داخل اون فضای سرد و سنگین رو میشکست و امون از اون چشمای سیاهش که مثل چشمای آهوی در بندافتاده پر از دلهره و نگرونی بود. هر دو بازوش رو خم و انگشتای دستاش رو کنار لب مشت کرده بود. روسری آبی رنگش عقب رفته و یه دسته از جلوی موهاش روی پیشونی ریخته شده بود. با همون خیرگی به یلدا وارد مقبره شد و در رو از پشت سرش بست. چشمای شاکی و محقش روی محمود که با پررویی و حق به جانب نگاشون میکرد، بالا و پایین شد. ته دلش گفت: - اشهدت رو بخون محمود! *** ویرایش شده 11 شهریور توسط Shahrokh 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 3 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) #پارت نوزدهم به آفتاب کم قدرت این روزای آخر سالی نگاه انداخت، با همون دستی که سایهبون چشماش کرده و گردنی که کج کرده بود. نور پر نفوذی نبود، ولی وقتی با باد ملایم همراه میشد، چشم رو میسوزوند. با بچهها هماهنگ کرده بودن این چهارشنبه رو مدرسه نرن تا مثلا توی کارای خونهتکونی به مامانشون کمک کنن. اغلب کارای مامان تموم شده بود، چون امسال خودش زودتر از سالای پیش، آسته آسته اونا رو پیش برده بود. واسه اینکه عذاب وجدان نرفتن به مدرسه رو نگیره، جارو به دست گرفت تا حداقل صفایی به حیاط خونه بده. حیاط از جمله جاهایی بود که همیشه قابل تمیز کردن بود، چون درخت توی باغچه با هر وزش باد یه تعداد برگ خشک ریزون داشت که به حیاط هدیه بده. مامان برای نهار، آبگوشت درست کرده و بوش کل حیاط رو هم گرفته بود؛ الان هم واسه گرفتن نون بربری تازه به نونوایی محل رفته بود. صدای قرچقرچ جارو روی موزاییکا رو دوست داشت؛ چون بهش آرامش میداد. انگار یه جور نواختن موسیقی توی نظرش میومد. از این وجه تشابه توی مغزش، خندهش گرفت. نزدیک به در حیاط شده بود که چشمش به یه برگه کاغذ کف زمین افتاد. از جارو کشیدن، دست کشید و کمر راست کرد. چشمای کنجکاوش روی کاغذ نشست که چند سانتی با در فاصله داشت. جارو رو کنار پاش انداخت و به سمتش رفت. کاغذ رو که از زمین برداشت و لای تا شدهش رو باز کرد، چشماش گرد شد. انتظار نداشت براش نامه بندازن، اون هم توی حیاط خونشون. پایین نامه که اسم علی رو خوند، نفسش تندتر شد و مردمک چشمش حریص روی باقی کلمهها نشست. - سلام، ببخشید که اینطوری خبرت میکنم، ولی باید قبل رفتن به پادگان ببینمت؛ باهات کار واجب دارم. لطفا امروز حوالی ساعت سه بعد از ظهر بیا مقبرهی خونوادگی. علی! در رو باز کرد و سرکی بیرون کشید. صدای چند تا پسر بچه از ته کوچه میومد که در حال توپ بازی بودن. این پسرا هیچوقت از دنبال توپ دویدن خسته نمیشدن. دیگه چیزی یا کسی رو ندید؛ حتی واسش عجیب بود که خانمای همسایه مثل باقی روزا این ساعت توی کوچه نیستن، شاید همه سرشون به کارای عید گرم شده. به هر حال واسش بهتر شد که احتمالا کسی علی رو موقع انداختن نامه ندیده. دوباره داخل برگشت و بعد بستن در، نامه رو با دستاش بالا و پایین کرد. تا به حال علی واسش نامه نداده بود، اصلا از شخصیتش این کار بعید بود. دست خودش نبود که به دلش شور افتاد، چون حتما کار مهمی داشته که مجبور شده واسه خبر کردن اون به این روش که مورد علاقهی هیچکدوم نبوده، متوسل بشه. نفهمید مزهی آبگوشت امروز مامان چطوری بود. جون به لب شد تا ساعتای اولیهی ظهر گذشت و به ساعت سه رسید. چادر مشکی به سر انداخت و رو به مامان که در حال شستن ظرفا بود، تند و تند علت بیرون رفتنش رو توضیح داد. - مامان! چند تا سوال ریاضی دارم. برم از مهری بپرسم، زودی میام. مامان بدون اینکه دست از ظرف شستن برداره، سرش رو به سمتش کمی کج کرد و چشماش رو ریز. - برو ولی زیاد نمونی هوا تاریک بشه، تا قبل اومدن بابات برگرد. با یه لبخند پر استرس جواب داد. - تا قبل اومدن یاسر برگشتم. یاسر همیشه چهار بعد از ظهر به خونه میرسید و قصدی هم نداشت که تا اون ساعت بیرون باشه؛ هر چند مامان همیشه احتمال میداد وقتی اون پیش یکی از دوستاش میره، دیگه برگشتش دست خودش نمیشد و با حرف زدن با هم، گذشت زمون و ساعت رو از دست میدادن. وقتی راهش رو به سمت قبرستون کج کرد، بیشتر رو گرفت و خودش رو زیر چادر استتار کرد. ته دلش از اینکه به مامان دروغ گفته، عذاب وجدان گرفت ولی اون دلشورهی از دم ظهرش، همون یه ذره عذاب وجدان رو هم شست و برد. قبرستون توی یه سکوت عجیب غریبی به سر میبرد که توی این ساعت روز خلوت بودنش بعید نبود، ولی فضاش یه حس وهمآور به آدم منتقل میکرد که حتی توی بچگیش هم تجربه نکرده بود. سعی کرد با برداشتن قدمای بلند، زودتر به مقبره برسه و به وحشت اجازهی هجوم به ذهنش رو نده. در مقبره رو کشید و داخل رفت. کسی توش نبود. چادر رو آزادتر به دست گرفت و از روی صورتش کنار زد. به اطراف چشم چرخوند و تصمیم گرفت تا اومدن علی، واسه آرامش روح اون خونواده چند تا فاتحه بخونه. هنوز فاتحهی سومی تموم نشده بود که صدای کشیده شدن در مقبره اومد. از کنار قبر مادر خونواده بلند شد و چادر افتادهی روی دوشش رو به سر انداخت. با وارد شدن طرف و دیدنش، چشماش از تعجب گرد شد و با دلهره دندون به روی لبش کشید. *** ویرایش شده 11 شهریور توسط Shahrokh 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 3 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) #پارت بیستم قبل اینکه به سمت محمود خیز برداره، محمود یه قدم فاصلهی خودش با یلدا رو پر کرد و زودتر از اون صداش رو بلند کرد. - بیخودی واسه کسی که به تو ربط نداره غیرتی نشو، چون از این لحظه به بعد یلدا فقط به من مربوطه. توی گلوش از شدت سوزشی که گازهای معدهش راه انداخته بودن، بلوایی درست شده بود. حتی به سفیدی چشماش هم رسید و اونا رو پر خون کرد؛ وقتی دید محمود به یلدا چسبیده و یلدا با چشمای قرمز، پر بغض نگاش میکنه. پاهاش به زمین چسبیده بود و نمیتونست از جاش تکون بخوره. این قیافهی پر مدعای محمود با اون پوزخند کنار لب، فریاد تلخی رو از لابهلای گازهای توی گلوش بیرون فرستاد. - بدن کثیفت رو از اون دختر دور کن، پسرک بیشرف نامرد! محمود نه تنها حرکتی نکرد؛ بلکه رو به یلدا چشمای هیزش رو چرخوند. - بهش بگو قبول کردی با من دوست بشی، بگو اون رو هیچوقت دوست نداشتی! احساس میکرد یلدا واسه تنفس هوا کم آورده، وقتی اونطور هقهق میکرد. چشماش پر از ترس و بهت بود و با پایینترین ولوم جواب داد. - راست میگه علی! من با اون دوست شدم. خندهش گرفت. محمود فکر میکرد اون اینقدر احمقه که الان این اعتراف یلدا رو باور کنه! این بار از جا کنده شد و به سمت محمود هجوم آورد. با کف دست به سینهی محمود زد که واسش سپر کرده بود و چند سانتی اون رو مجبور کرد به عقب بره. - گمشو بابا! فکر کردی من این چرندیات رو باور میکنم. دستای محمود مشت شد و دندون قروچه کرد، انگار که واسه مبارزه آماده میشد. قبل اینکه محمود بخواد به طرفش حمله کنه، از شونههای یلدا گرفت و با خودش چند قدم به عقب کشید. دستاش دور شونههای یلدا بود که چشماش میخ چشمای سیاه گریونش شد. یه لحظه مسخ شد از این نزدیکی و لبهاش بدون آوایی باز و بسته شد. - اینجا چه غلطی میکنین؟! فریاد یاسر که با سروصدا به داخل مقبره پرید، سر هر سه نفرشون رو به سمت اون چرخوند. بعد یاسر، داریوش وارد مقبره شد و با ابروهایی بالا رفته، اونا رو زیر نظر گرفت. چشمای یاسر روی دستاش قفل شد که دور شونههای یلدا گره خورده بود. اولین کاری که انجام داد، جدا کردن دستاش از شونههای یلدا بود و به سمت یاسر صاف ایستاد. - فکر کنم خودت با چشمات دیدی و لازم نیست کسی توضیحی بده! سر در نیاورد، داره چه اتفاقی میفته؛ فقط صدای گریهی یلدا قطع شد و مشتای دست یاسر لحظه به لحظه بیشتر فشرده میشد. - یعنی همهی این سالا من اشتباه شناختمت، پسر! رنگش پرید. یاسر داشت اشتباه برداشت میکرد. نباید توی این اشتباه میموند. سریع از خودش دفاع کرد. - من هیچ کار بدی نکردم یاسر! محمود یه قدم جلو اومد. در نظرش محمود حکم همون آدمی رو داشت که توی دعوا آتیش بیار معرکهست و مدام ناخون به هم میزنه که جنجال بالا بگیره. - همهی ما میدونیم تو این سالا چشم تو دنبال یلدا بوده، الکی کتمانش نکن! چشمای خونین یاسر بین اونا دائم میچرخید و نفسش تندتر میشد. فشار دندوناش به هم رو از همین فاصله هم میدید. نباید منکر احساس علاقهش میشد، با وجودی که باید یاسر رو هم از این سوءتفاهم در میاورد. - درسته که یلدا رو دوست دارم ولی من، آدم بیناموسی نیستم. محمود دوباره قاشق نشسته پرید وسط بحث و همونطور که از شدت هیجان، آب دهنش به بیرون پرت میشد، نشخوار کرد. - بیناموس نیستی که از علاقهی خواهر یاسر به خودت سوءاستفاده کردی و کشوندیش توی مقبره! تازه بار اولت هم نبوده، من و بچهها چند بار دیدیمتون. الانم اگه من دخالت نکرده بودم، معلوم نبود چه بلایی سر یلدا میاوردی. وای سرش چه گیجی خورد، از اینهمه تصورات آشغالی که محمود نامرد به خورد بقیه و مخصوصا یاسر میداد. کاش زمین دهن باز میکرد و همهشون رو میبلعید. اینکه یاسر هنوز هم به همون حالت تهاجمی ایستاده و به سمتش حمله نکرده، نشون میداد، کورسویی از رفاقت گذشته باقی مونده. ته دلش از این برداشت خودش گرم شد. - خودت میدونی داره چرت میگه یاسر! من همچین آدمی نیستم. باز هم قبل عکسالعمل یاسر، این محمود بود که به حرف اومد. - چرا از خواهرت نمیپرسی که چی شده؟! درسته که با پای خودش اومده اینجا، ولی از دست درازی علی شاکی بود، کلی هم گریه کرد. سر جفتشون به سمت یلدا چرخید که گوشهی دیوار کز کرده ایستاده بود. چادرش رو از روی زمین برداشته و گوشهش رو با دندوناش میجوید. طوری تن و بدنش میلرزید که دل اون رو هم بیشتر لرزوند. طاقت این حجم از غصه و ترس یلدا رو نداشت. - یلدای عوضی چرا اومدی اینجا؟! تو بگو، علی بهت دست درازی کرد؟ یلدا با فریاد یاسر، اول یه نگاه به محمود کرد و بعد چشماش رو بست؛ ولی به سرعت لباش رو از چادر جدا کرد و به حرف اومد. - آره، کار علی بود! چشماش دودو میزد. انگار یه پارچ آب یخ توی سرمای زمستون توی سرش خالی کرده باشن. یه نگاه به اطرافش انداخت و هر چهار نفر توی مقبره رو از زیر نظر گذروند. دور سرش چرخ میخوردن و به ریش نداشتهش میخندیدن. توی یه لحظه پرش یاسر به سمتش رو دید و مشتی که بلاخره توی صورتش فرود اومد. پرتاب شدنش به گوشهی دیوار مقبره با صدای جیغ یلدا توام شد. خرد و خاکشیر روی زمین پهن شد و دماغش ترکید. بوی زخم خون توی سرش پیچید و چشاش از اینهمه نامردی بسته شد. کاش میمرد. ضربات بعدی یاسر که به سر و صورت و بدنش وارد میشد، سرّش کرد. دیگه دردشون رو احساس نمیکرد. از خودش هیچ دفاعی نکرد؛ چون تموم باوراش به خاک نشسته بودن و زنده موندن توی این لحظه ملاک واسش محسوب نمیشد. چشم باز نکرد، ولی متوجه شد که داریوش و محمود خائن، یاسر رو ازش دور کردن. صداشون توی گوشاش میپیچید. - ولش کن یاسر، میکشیش خونش گردنت میفته. - این آدم لیاقت نداره که دستت آلودهش بشه، خدا میزنتش. معلوم بود که محمود با این حرف داره گند بالا اومده رو جمع میکنه. صدای گرفته و گریون یلدا بازم به دلش زخم زد. - داداش کشتیش، بسه! غلط کردم، بیا بریم. نفهمید کی رفتن و چقدر گذشت که تاریکی، مقبره رو توی خودش فرو برد؛ ولی میدونست دیگه این دل واسش دل نمیشه! *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد (ویرایش شده) # پارت بیست و یک فشار انگشتای یاسر روی بازوش، از زمان خارج شدن از مقبره تا رسیدن به در اتاقش، هر لحظه بیشتر میشد؛ به طوریکه دیگه دست چپش رو به علت سری احساس نمیکرد. بعد باز کردن در، با ضربی که انگار خشم کل دنیا رو با خودش داشت، اون رو داخل اتاق پرتاب کرد. تلوتلو خورد و بیرمق، کنار پنجره روی فرش افتاد. - اوا مامان، کی اومدی؟! چیزی شده؟! جفت دستاش رو روی زمین تکیهگاه کرد و سرش رو کمی کج به بالا گرفت. زیر چشمی مامان رو پایید که با دیدن حرکت یاسر شوکه شده، چشماش بین اون دو تا چرخ میخورد. صدای مامان لرزون بود، ولی بنده خدا سعی داشت کنترل لحنش رو حفظ کنه. امان از یاسر که از شدت خشم دیگه جای سفیدی توی صورتش نمونده بود و عرق نشسته روی پیشونیش رو از همین فاصله هم میدید. یاسر وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست، بدون اینکه نگاهی به مامان بیندازه. در برابر چشمهای مات مامان، در رو به روش بست. - شما بیرون باش، بعد توضیح میدم. قلبش تیر میکشید. دوباره جوی اشکاش راه افتاده بود. عجیب که قطرههای بزرگ اشک روی دستش، مثل قطرات بارون میبارید. سر به پایین انداخت تا بازم نگاش به یاسر درمونده نیفته. - نمیدونستم تا این حد وقیح شدی، یلدا! لحن یاسر در عین عصبانیت پر از ناباوری و ناامیدی بود. - مگه تو چند سالته که فکر پسر بازی افتادی، ما همچین خونوادهای هستیم؟! چه بد که حس عاشقونهی اون رو به همچین احساسات سخیفی نسبت میداد. قدمهاش رو دید که به سمتش نزدیک میشدن. پاهای خمیدهی خودش رو جمع کرد و بدون تغییر توی جهت سر، خودش رو به سمت دیوار روبهروش کشید. - حقته همین الان بزنم نصفت کنم، هر چی نظر خوب توی این سالا در موردت داشتم، همه رو به باد دادی. تن صداش کمکم اوج میگرفت و دل رنجور اون رو هم بیشتر فشرده میکرد؛ طوریکه هر کلمه تیر خلاصی بود به قلبش. از داخل پوست دهنش رو به دندون گرفت تا هقش درنیاد. جا داشت نفس هم نمیکشید. - چرا هیچی نمیگی دخترهی احمق؟! فریاد بلندش کل خونه رو لرزوند و صدای در زدن بیامون مامان از پشت اتاق اومد. - یاسر، در رو باز کن مامان! زهرهم ترکید! انگار دل نگرونی مامان روی اعصاب یاسر بیشتر خط کشید که با حرص به گلدون شمعدونی کنار پنجره زد. گلدون پرت شد کنار پاش و با خرد شدن ظرف، مقداری از خاکش روی فرش چپه شد. بوی خاک گلدون شکسته و عطر خفیف ادکلن یاسر، فضایی خفقانآور ساخت. با وحشت گوشهاش رو با دست گرفت و کمرش رو به پشت دیوار چسبوند. تا جاییکه قدرت داشت، پلکاش رو فشرد تا دیوونهبازیهای داداشش رو نببینه؛ هر چند بهش حق میداد با دیدن اتفاقات امروز دست به هر کار ناجوری بزنه. اصلا از اینکه تا اینجا خودداری کرده و با فحش و کتک توی کوچه و خیابون آبروریزی نکرده، خیلی مردونگی از خودش نشون داده بود. اونجا توی مقبره انتظار داشت، یاسر کلهش رو بکنه؛ مخصوصا با اعتراف چرندی که کرد. - یاسر، یلدا کاری کرده؟! تو رو خدا بیا بگو چیشده؟! آره، یلدا بدبخت شده، هم خودش رو بدبخت کرد و هم اون پسر بینوای از همه جا بیخبر که بیگناه بهش تهمت ناروا زد. معلوم نبود الان توی اون مقبره با اون سر و شکل داغون چه احوالاتی داره؟! یاسر هم بعدها اون رو ببخشه، محاله که علی از تقصیرش بگذره. - نمیخوای حرف بزنی، نه؟! خودت خواستی. بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن. چند قدم ازش دور شد ولی دوباره صدای زخمیش رو شنید. دلش به حال یاسر هم میسوخت که هر چه سعی داشت، انگار نمیتونست این ماجراها رو کنار هم بچینه. - حق نداری دیگه بری مدرسه، حق نداری تا وقتی من گفتم پات رو از خونه بیرون بذاری. به حق این همه سال همسایگی بود که رو غیرتم پا گذاشتم و اون پسره رو زنده... و گرنه از صد فرسخی هم دیگه حق ندارین رد شین. چشماش هنوز بسته بود، ولی راحت تکون انگشت تهدید یاسر رو میدید. انگار با سکوت مرگباری که توی وجودش نشسته بود، جریان هوای اطراف انگشت اون رو هم احساس میکرد. با باز شدن و بسته شدن بیوقفهی در، دیگه طاقتش تموم شد. همونطور نشسته و پشت به دیوار خم شد و سرش روی فرش قرار گرفت. از لای پلک نیمهبازش گل شمعدونی رو دید که مچاله شده توی گلدون به حال و روز خودش افتاده بود. شمعدونی هم مثل اون داشت میمرد. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) #پارت بیست و دو سعی کرد در اتاق رو آروم ببنده، همونطور که در ورودی خونه رو بسته بود. وقتی از قبرستون به استخر برگشت، مصطفی با وجود اتمام تایم کاری، منتظرش مونده بود. با دیدن سر و کلهی خونی و پیرهن و شلوار خاکآلودش جا خورده بود ولی هر چی تلاش کرد تا چیزی از زیر زبونش دربیاره، موفق نشد. با تلفن دفتر استخر به خونه زنگ زد و به مامانش خبر داد که دیرتر برمیگرده و با مصطفی شام میخوره. لباساش رو کند و زیر دوش رفت تا خونای سر و بدنش رو بشوره و ببره؛ هر چند میدونست خون دلش پاک بشو نیست. بعد حموم مختصر، چند دقیقه رو با مصطفی گپ زد و با گرفتن ساک لوازمش، بعد خداحافظی به خونه برگشت. چه خوب که هوا کاملا تاریک شده و محله هم خلوت بود. واسه بار اول بود که دوست نداشت تو کوچه و خیابون با کسی روبهرو بشه. احتمالا مامان و باباش هم خوابیده بودن، چون باباش عادت داشت سرشب بخوابه و این خوب بود که متوجهی زد و خورد صورت گرفته نمیشدن. چراغ شبتابی که توی پذیرایی روشن بود هم نشون میداد، درست فکر کرده ولی با بستن در اتاق، هنوز چند قدم از در فاصله نگرفته بود که صدای تقه روی در رو شنید. - علی مامان، برگشتی؟! صاف ایستاد. نفسش رو حبس کرد، پلک بهم فشرد و با کف دست روی صورتش کشید. حداقل تا فردا مادرش اون رو با این قیافه نبینه. توضیحی واسش نداشت، چون اصولا آدم دعوایی نبود. بدون حرکت اضافه صدای خشدارش رو یه کم بلند کرد. - بله، شما برو بخواب. صدای قیژ در که اومد، فهمید مادرش بیخیال نشده. نفس حبس شده رو به آرومی خالی کرد تا بتونه خودش رو کنترل کنه. قدمای پای مادر تا نزدیکیش اومد و باعث شد به سمت اون برگرده؛ ولی از شانسش چراغ اتاق خاموش بود و نور کمِ تیر چراغ برق کوچه که از پنجره میریخت تو، اونقدر زیاد نبود که مامان بتونه صورتش رو درست ببینه. - شام خوردی پسرم؟! این مادرا همیشه دغدغهی خورد و خوراک بچههاشون رو دارن، حتی اگه یه مرد گنده شده باشن. سرش رو تکون داد و فقط واسه راحت کردن خیال مامانش دروغ گفت. - بله خوردم، خیالت راحت! تعلل مامانش نشون میداد که به خاطر حس مادریش یه کم مشکوک شده، ولی در آخر بدون کنجکاوی و روشن کردن لامپ عقبگرد کرد و قبل خارج شدن از اتاق به آهستگی گفت: - پس تو هم زودی بخواب که فردا صبح باید راهی بشی. در اتاق که بسته شد، خودش رو روی تخت انداخت. کلاه روی سرش روی زمین پرت شد و نفسش رو آه مانند بیرون داد. قطعا تا فردا زیر چشم و گونهش کبودتر میشد و قیافهش داغونتر. توی ذهنش سناریوهای مختلف چید که بهترینش رو واسه مامان و باباش پیاده کنه. از یه تصادف کوچیک شروع کرد تا رسید به دعوایی که توی استخر بین بچهها افتاده، اون مثلا پادرمیونی کرده و این وسط کتک هم خورده. این توجیه خوبی واسه والدینش میشد که بعد دیدن سر و صورتش کمی مجاب بشن. خوبه که فردا برمیگرده پادگان تا با دوری از محله، بشینه خوب فکر کنه که چرا و چطور این بلا سرش اومد؟ هنوز گیج و منگ بود. فکر نمیکرد یاسر همچین ضرب دستی داشته باشه. تموم سر و صورتش از درد نبض میزد و توی کلهش غوغایی به پا بود. سر کم پشتش رو به بالش فشار داد و توی تاریکی به سقف اتاق زل زد. صدای دعوای دو تا گربه از توی حیاط که مثل آدمیزاد جیغ میکشیدن، سکوت خونه رو میشکوند و توی اعصابش خط مینداخت. نفس پر دردی کشید که قفسه سینهش رو هم به سوزش انداخت. چطور بین اون چشمای معصوم یلدا با اعتراف ناجوونمردونهش ارتباط پیدا کنه؟! مگه میشد از چنین دختری این حرکت بربیاد؟! چرا باید اون وقت روز تنهایی با محمود توی مقبره باشه و در آخر به یاسر این حرفا رو بزنه؟! باید سر از کار اونا درمیاورد و هر جور شده یاسر رو از این سوءتفاهم دربیاره. نباید رفاقت چند سالهشون به این مفتی خراب بشه و به خاطر حسادتای محمود، نظر یاسر به اون منفی شه. حالش منقلب بود و چشماش میسوخت. قلبش از نارفیقی بچه محلاش به سنگینی میزد. باید میخوابید تا کابوس امروز تموم شه، ولی فردا و فرداها از نو شیشهی شکستهی اعتماد بینشون رو درست میکرد. این رو از خودش مطمئن بود که نباید بذاره یاسر توی این بدبینی باقی بمونه. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) #پارت بیست و سه کنار پنجرهی اتاقش ایستاده بود. با یه دستش گوشهی پرده رو کنار زده و دست دیگهش رو روی چارچوب چوبی پنجره قرار داده بود. با چشمایی غمبار توی حیاط رو نگاه میکرد. یاسر با مامانش بحث میکرد، چون چند دقیقه قبل، وقتی آزاده واسه رفتن به مدرسه دنبالش اومده بود، یاسر اون رو از دم در خونه برگردونده بود. نفهمید با چه بهونهای آزاده رو رد کرده ولی با عصبانیتی که از دیروز هنوز فروکش نکرده، داشت مامانشون رو متقاعد میکرد که اون حق بیرون رفتن از خونه رو نداره. شب گذشته تا صبح خوابش نبرده بود ولی وقتی چند بار مامانش اومد بالا سرش که احتمالا از اون حرف بکشه، خودش رو به خواب زد. هنوز از کابوس دیروز بیرون نیومده و مغزش هنگ بود. باورش نمیشد این اتفاقای وحشتناک افتاده و حالا کارشون به اینجا رسیده که یاسر حتی حق مدرسه رفتن رو هم ازش گرفته. باباش صبح زود از خونه بیرون رفته بود و شاهد این جدل بین مامان و یاسر نبود ولی میدونست دیر یا زود اون هم مطلع میشه. با چه رویی باید به صورتشون نگاه کنه. اصلا چطوری بگه با اون نقشهی پلید پاش به مقبره باز شده. حتی اعتراف به اینکه فکر میکرده نامه از طرف علی بوده هم خونوادهش رو متقاعد نمیکرد که بخواد تنهایی با علی خلوت کنه. یاسر بعد اینکه اولتیماتومهاش رو داد و حسابی سر مامانش داد کشید، از خونه بیرون رفت. واسه رفتن به سرکار باید سوار سرویس میشد و بیشتر از این نمیتونست معطل کنه. در حیاط رو هم محکم بهم کوبید که شونههای مامانش از ترس بالا پرید. دلش به حال مامان هم سوخت که این وسط گیر افتاده و هیچکس توضیحی درستی بهش نمیداد؛ تازه یاسر خیلی از حرصای دلش رو هم که نتونسته بود سر اون خالی کنه روی مامانشون پیاده میکرد. مردد از کنار پنجره عقب رفت و نزدیک به پشتی شد. پشتش رو تکیه داد، آه کشید و پاهاش رو تا کرد و دستها رو به دورش حلقه کرد. چقدر سردرگم و گیج بود. حالا چی میشه و یاسر چه مجازاتی رو واسش در نظر میگیره؟ دوباره چهرهی بهت زدهی علی جلوی چشماش واضح شد و با یادآوری روز گذشته یه قطره اشک از پلکش پایین ریخت. یه درصد هم فکر نمیکرد که محمود همچین نقشهی کثیفی واسش کشیده باشه. ذهنش دوباره به دیروز و اتفاقات افتاده فلش بک زد. وقتی در مقبره باز شد و به جای علی، محمود وارد شد، هول کرد. از کنار قبر بلند شد و چادرش رو دورش مرتب کرد. سعی کرد خودش رو نبازه. - بهبه یلدا خانووم! انگار خیلی اینجا رو دوست داری که زیاد بهش سر میزنی! با لب و دهن آويزون و چهرهی منفعل داشت اون رو مسخره میکرد. سبیل کم پشتی که پشت لبش گذاشته بود، قیافهش رو مسخرهترم کرده بود. چطور همیشه رد اون رو میزد و جایی که نباید غافلگیرش میکرد؟! صداش توی فضای سرد و گرفتهی مقبره پیچید، اما سعی داشت لرزشش معلوم نباشه. - واسه قبرستون اومدنم باید به تو توضیح بدم؟! چشماش روی کفشای محمود نشست که به حرکت افتاده و به سمتش میومد. چقدر همه جا خلوت بود و انگار توی این قبرستون غیر اون و محمود از کس دیگهای خبری نبود. - واسه من که نه ولی ممکنه لازم بشه واسه کسایی توضیح بدی. توی دو قدمیش ایستاد و توی چشماش زل زد. این دشمنی و کینه که به چشمای اون تزریق میکرد با وجودی که دلش نمیخواست، وحشت رو هم توی دلش میریخت. سعی کرد با قورت دادن آب دهنش خشکی گلوش رو کم کنه و خودش رو از تب و تاب نندازه. - متوجهی منظورت نمیشم، حالت خوبه؟! محمود جفت دستاش رو توی شلوار جینش فرو کرد. ژستش طوری بود که انگار به بزرگترین پیروزی عمرش رسیده، درست مثل بچگیهاشون که توی مسابقات، اول میشد و اینطور باد به غبغبش مینداخت. - من که خیلی خوبم ولی فکر نکنم تو خوب بمونی، وقتی بفهمی اون قرار عاشقونه رو علی کوچولو باهات نذاشته! لبش رو گزید و یه قدم عقب رفت. ترس مثل یخ از ستون فقراتش پایین دوید. چادرش رو با دستش مچاله کرد و چقدر دلش میخواست جای اون، چونهی محمود زیر انگشتاش بود. - باز چت کردی محمود تره! نفهمید چطور این حرف از دهنش پرید؛ فقط میدونست میخواد یه طوری ذهن محمود رو از اون نامه دور کنه. از اینکه اینطوری رودست خورده، حسابی کفرش گرفته بود. محمود همون قدمی که اون فاصله گرفت رو پر کرد، بدون اینکه دستاش رو از توی جیباش دربیاره، مثلا نمیخواست استایل پیروزی رو از خودش دور کنه. - حالت رو الان خریدارم یلدا کوچولو! بوی موندهی سیگار محمود با عطر بدبوی تنش قاطی شده و حال به هم زن شده بود. صورتش بیاختیار درهم شد و سریع با زبون تلخش واکنش نشون داد. - حالا که چی؟! به تو ربطی نداره که من علی رو دوست دارم یا نه؟! پوزخند محمود با حرص روی لبش نشست، از اعترافی که ناخواسته ولی به زبون آورده. دیگه براش این لحظه مهم نبود که به محمود نشون بده علی از اول هم جایگاه خاصی توی قلبش داشته. نمیخواست محمود، دوست داشتن علی رو آتوی دستش کنه. - دِ نه دِ دختر جون! تو فقط باید یه نفر رو دوست داشته باشی و اونم منم! پقی با حرص خندید. چه توهماتی پیدا کرده و خودش رو دست بالا گرفته. مگه اینکه بمیره تا بخواد محمود رو دوست داشته باشه. - خواب دیدی خیر باشه محمود تره! با گفتن لقب بچگیش میخواست اون رو تحقیر کنه ولی محمود بیشتر عصبانی میشد. دو تا قدم آخری رو هم پر کرد و فاصلهش رو با اون به صفر رسوند. دستای محمود که به دور بازوهاش حلقه شد، شروع به تقلا زدن کرد تا خودش رو از لای دستای کثیفش بیرون بیاره. - ولم کن عوضی، حق نداری به من دست بزنی! محمود محکمتر اون رو در برگرفت و توی صورتش فریاد زد. - توی این خراب شده کسی نیست نجاتت بده، بیخود هوار نکش! بوی بد دهنش مخلوط با اون سیگار کوفتی توی صورتش پخش میشد و بیشتر حالش رو بد میکرد. راست میگفت، اگه بلایی سرش بیاره، هیچکس نیست به دادش برسه. ترسید و قلدری کلامش رو کم کرد. - یاسر بفهمه سر روی تنت نمیذاره، ولم کن برم. محمود محکم اون رو به سمت دیوار چرخوند و چادر از سرش همون لحظه روی زمین ولو شد. کمرش که با دیوار مماس شد، چشمای خیس هراسونش روی چشمای حریص محمود نشست. یعنی تا این حد نامرد بود که پا روی اینهمه سال همسایگی بذاره و آبروی بچه محلشون رو بریزه. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Shahrokh 996 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) #پارت بیست و چهار توی محوطهی بیرونی کارخونه که یه زمین وسیع خشک و بدون درخت بود، یه لنگ پا ایستاده بود. تک و توک چند تا ماشین هم کنار دیوار خروجی پارک شده بودن ولی هنوز سرویس کارگرا نرسیده بود. از شش صبح که از خونه زد بیرون، راهش رو به جای مسیر ترمینال به قصد کارخونهی محل کار یاسر کج کرده بود. واسش مهم نبود که ممکنه چند ساعت دیرتر به پادگانش برسه و اضافه خدمت بخوره؛ حتی اگه مجبور باشه کل تعطیلات عید رو هم به خاطر تنبیه دیر اومدن توی پادگان سپری کنه. در حال حاضر دیدن یاسر از هر چیزی توی دنیا واسش مهمتر بود؛ هر چند که باز طعم مشتاش رو روی دهنش مزه کنه. سناریویی که شب گذشته چید، واسه مامان و باباش زیاد قانع کننده نبود، ولی تایم صبح زودی که باید از خونه میزد بیرون، کمک کننده شد که خیلی در موردش کنکاش نکنن. باد خنک صبح توی اون محوطه خالی بدجور به صورتش سیلی میزد و جای کبودیها رو درد میاورد. کلاهش رو روی سرش جابهجا کرد و ساکش رو دست به دست کرد. ته دلش از رویارویی با یاسر پر و خالی میشد، ولی نمیذاشت رفیق قدیمیش ازش دل چرکین بمونه. چشماش از دور اتوبوس در حال اومدن رو دید و به پاهاش اجازه داد چند قدم به جلو برداره. اتوبوس به نزدیکی کارخونه رسید و کنار دیوار پارک کرد. با باز شدن در، مردا و زنای داخلش به ترتیب خارج شدن تا چشمش به قامت یاسر برخورد کرد و اون رو حین پایین اومدن از پلههای اتوبوس تعقیب کرد. یاسر خیلی درگیر خودش بود و متوجهش نشد. با سری پایین داشت به سمت در کارخونه میرفت که مجبور شد صداش بزنه. - یاسر، داداش! یاسر بدون اینکه برگرده سر جاش استپ کرد. یکی دو نفر از مردا رو دید که با تعجب از کنارشون رد شدن و هر دو رو زیر نظر گرفتن. از پشت سر یاسر، دستاش رو دید که مشت شدن. دقیق نمیدونست چه بلایی سر دوستیشون اومده، ولی به رفیقش حق داد که ازش عصبانی باشه. - یه چند لحظه وقتت رو بگیرم، زود میرم. صداش تن التماس رو با خودش یدک میکشید و ته دلش دعا میکرد که یاسر این فرصت رو بهش بده. یاسر با حرص به سمتش چرخید، ولی همون هم باعث یه لبخند کوچیک کنار لبش شد. هنوزم واسه داداشش مهم بود. - من باهات دیگه حرفی ندارم، شرت رو کم کن! با چشمایی نگرون رفت و آمد کارگرا رو دید زد و رو به یاسر گفت: - میشه بیای بریم یه طرف خلوتتر؟! گرهی ابروهای یاسر بیشتر تو هم رفت و با قدمایی محکم به سمتش اومد. با قدرت از بازوش گرفت و اون رو به سمت دیوارای پشتی کارخونه کشید. خشم یاسر کم که نه، زیادترم شده بود و این رو از خرد شدن استخونای بازوش زیر چنگش میفهمید. سکوت کرد تا به محل خلوتی که یاسر در نظر گرفته بود برسن. تا پشت دیوار رسیدن یاسر به یه سمت هولش داد و سرش داد کشید. - با چه رویی اومدی تا اینجا؟! پیرهن سربازیش که از یقه کج شده بود رو روی تن با دست آزادش صاف کرد و به چشمای آتیشی یاسر خیره شد. - نگو که حرفای محمود رو باور کردی؟! یاسر بدون اینکه جواب این سوالش رو بده، مشت دستش رو توی دست دیگهش خالی کرد. - از هر کسی انتظار نامردی رو داشتم جز تو، ولی شنیدم که آدما از همون جا ضربه میخورن. چی داشت واسه خودش توجیه میکرد؟ کفرش دراومد و صداش رو بلند کرد. - تو من رو اینجوری شناختی، چند ساله رفیقتم، داداشتم؟! یاسر به سمتش پرید و از یقهش گرفت. قد یاسر ازش بلندتر بود و چشمای درندهش رو قفل نگاه ناباور اون کرد. - اگه نمیزنم و نمیکشمت علی، فقط به خاطر نون و نمکی هست که با خونوادهت خوردیم. ساک این بار از دستش روی زمین خاکآلود افتاد؛ نه از تکونای دست یاسر بلکه از بیحسی که انگشتاش از حرفای یاسر پیدا کرد. صداش هم مثل تن و بدنش بیجون شد. - کاش بزنی و بکشی تا اینکه باور کنی من به خواهرت نظر بد داشتم. یاسر با دو دستش یقهی لباس اون رو بیشتر توی چنگش کشید و صورت سرخش رو به صورت رنگ پریدهی اون نزدیکتر کرد. دندونای یاسر که با حرص روی هم میلغزیدن رو با چشماش تعقیب کرد. میتونست حدس بزنه که یاسر چقدر دوست داره با همون دندونا به خدمت گلوش برسه. - دیگه از یه فرسخی یلدا که هیچ از کنار خونهی ما هم رد نمیشی بیشرف! نباید به اون بیشرف بگه، درست که عصبانیه ولی نباید بهش فحش نامربوط بده. - به خاطر حرفای محمود بیشرف من رو هم بیشرف میدونی؟! داد یاسر بلندتر شد و آب دهنش به صورت اون پاشید. - به خاطر حرفای خود یلدا میگم، خواهرم به من دروغ نمیگه که! جون از بدنش رفت و چشماش از ضعف تار شد. نتونست صبحونه بخوره و حالا جای غذا چه حرفایی به خوردش میرسید. یعنی یلدا هنوزم رو همون اعترافایی که توی مقبره گفت، باقی مونده؟ یعنی با وجود از شوک دراومدن هنوزم پیش یاسر اون رو مقصر دونسته؟ مگه میشه یلدا راضی به خراب کردنش باشه، وقتی اینهمه توی اون ماجرا بیتقصیر بوده؟ اصلا مگه میشه آدم به عشقش بتونه دست درازی کنه و یا نظر هوسآلود بندازه، مگه ممکنه یلدا اون رو اینطوری پیش داداشش نشون داده باشه؟! با نگاهی دلسرد به یاسر خروشان زل زد و دیگه دلیلی واسه اصرار به بیگناهی پیش رفیقش نداشت. یاسر از این سکوتش تعبیر دیگه کرد و به شدت اون رو به عقب پرت کرد. با رها شدن از چنگال یاسر به ضرب روی زمین خورد. قلبش توی یه آن مچاله شد. - دیگه ریختت رو نبینم علی، از این به بعد تو واسه من مُردی! چشماش روی زمین رو میدید و کفشای یاسر رو که چرخ خورد و راه برگشت به سمت کارخونه رو در پیش گرفت. نور کم جون خورشید دم صبح نتونسته بود، زمین سرد رو گرم کنه. خنکی کف زمین که از شلوارش گذشت تا ته استخوناش حس شد. با انگشتاش خاک زمین رو چنگ کشید و پلکاش رو با رنج بهم فشرد. دوست نداشت که دیگه روی این دنیا و نامردیهاش چشم باز کنه. *** ویرایش شده 3 شهریور توسط Shahrokh 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری