رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۴۸

 

 

رنگ سوگل سرخ شد و هر دو به سرعت از جایشان بلند شدند، کایان به سرعت به سمت بالکن دوید، آن‌قدر سرعتش زیاد بود که به بالکن نرسیده زمین‌خورد.

ولی خنده از روی صورتش محو نمی‌شد سوگل نتوانست به کمکش برود و با استرس به سمت در اتاق رفت، کایان به هر سختی بود سریع در بالکن را باز کرده و خارج شد همان‌موقع سوگل نفس عمیقی کشید و نفسش را با صدا بیرون فرستاد و رو به در گفت:

- بله بابا بفرمایید.

 همان‌طور که بکتاش در را باز می‌کرد سوگل به سمت میز برگشت و تازه یاد لیوان‌ها افتاد که هر دو روی میز بودند سریع جلوی آنها قرار گرفت تا پدرش لیوان‌ها را نبیند چرا که متوجه می‌شد شخص دیگری داخل اتاق بوده بکتاش وارد اتاق شده و در را بست و روی تخت سوگل نشست تمام حواس سوگل به لیوان‌ها بود که پدرش آنها را نبیند، پس خود نیز روی میز جلوی لیوان‌ها نشست.

 کایان در حالی که وارد اتاقش می‌شد خنده‌اش پررنگ‌تر شد، همان‌طور که خم می‌شد دستش را روی زانویش گذاشت در اثر فرار از اتاق و خوردنش به زمین، زانویش به شدت درد گرفته بود.

 وارد اتاق شده و همان‌طور که ایستاده بود خم شده و روی تخت افتاد تخت کمی بالا و پایین رفته و بعد به حالت ثابت بازگشت، کایان با یادآوری قیافه سرخ شده سوگل دوباره خندید اما این‌بار درحین خنده با درد شدید گردنش رو به رو شد، دستی به گردنش کشیده و گفت:

- Lanet olsun sana fatih

<<لعنت به تو فاتح.>>

همان‌طور که چشمان سوگل جلوی رویش بود با خود گفت:

- bu kız ne kadar güzel

<<این دختر چقدر قشنگه.>>

 و سرخوش غلتی زده و دوباره گفت:

- Bektaş beni görse ne olur?

<<اگه بکتاش منو می‌دید چه بلوایی می‌شد.>>

این را گفته و درحالی که با مسخره‌بازی لبش را گاز می‌گرفت دوباره خندید.

 بسیار گرسنه شده بود پس از جایش بلند شده و از اتاق خارج شد پله‌ها را یکی- یکی پایین رفته و مادرش را داخل آشپزخانه دید که کنار افرا ایستاده و مشغول ریختن آبمیوه برای خود بود از پشت به سمت مادر رفته و او را بغل گرفت و موهایش را بوسید، آسیه در حالی که به سمتش برمی‌گشت گفت:

- Kendi oğlun! Çiçek çocuğun nesi var?

<<پسر خودمی تو! باز چه خبره گل پسر؟>>

 کایان رو به مادرش کرده و در حالی که آبمیوه را از دست او می‌گرفت گفت:

- Susadığımı nasıl anladın?

<< به- به از کجا می‌دونستی من تشنمه.>>

 آسیه با لبخند نگاهش کرد و گفت:

- İyi iç, öğle yemeği yememiş olmalısın

<<نوش جونت خوب معلومه دیگه ناهار هم که حتماً نخوردی.>>

 کایان سری تکان داده و گفت:

- Doğru tahmin ettin, açım, bana bir ısırık verir misin?

<<درست حدس زدی یکم گشنمه، میشه یک لقمه به من بدی؟>>

 آسیه سریع رو به افرا با مهربانی گفت:

- Afra John, lütfen oğluma bir lokma hazırla

<< افرا جان لطفاً یه لقمه حاضر کن برای پسرم.>>

 کایان همان‌طور که آبمیوه را سر می‌کشید پرسید:

- Ben gittikten sonra teyzem başka bir şey söyledi mi?

<<بعد از این‌که من رفتم عمه خانوم چیز دیگه هم گفت؟>>

آسیه از سر عصبانیت نفسی بلند سر داد و در حالی که دستانش را داخل ظرفشویی می‌شست رو به کایان گفت:

- Boşver onları! Ne derse desinler bizim karakterimizi bozamazlar, sen dünyanın en iyi çocuğusun canım!

<<اونا رو بی‌خیال! هرچی هم که بگن نمی‌تونن شخصیت ما رو خورد کنن، تو بهترین پسر دنیایی عزیزم!>>

 کایان که از تعریف مادرش خیلی خوشش آمده بود لبخند بلند بالایی زده و لپ مادرش را با شیطنت کشید، همان‌طور که آسیه دستانش را خشک می‌کرد رو به کایان گفت:

- Sadece yaramazlıklarını azaltman gerekiyor, burası bizim evimiz değil ve kendine has saçma kuralları var

<<فقط باید کمی از شیطنتت رو کم کنی اینجا خونه خودمون نیست و قانون‌های مسخره خودش رو داره.>>

 کایان دهنی کج کرده و گفت:

- Zamanında uyuyun, zamanında kalkın, akşam yemeğini zamanında yiyin, ne dersek onu söyleyin

<<سر وقت بخواب، سر وقت بیدارشو، سر وقت شام بخور، هرچی هم گفتیم بگو چشم !>>

سپس به گفته خود خندید و صدای خنده‌اش باعث شد که افرا به سمتش برگردد.

 افرا دختر جوان و زیبای ۲۵ ساله‌ای بود که از مدت‌ها پیش در این خانه به کار مشغول شده بود سوگل همیشه می‌گفت از اخلاق خوشت هرچه بگویم باز هم کم گفتم افرا لقمه‌ای بزرگ گرفته و داخل بشقاب قرار داد و به سمت کایان گرفت و گفت:

- بفرمایید آقا نوش جونتون.

  • پاسخ 168
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

پارت ۴۹

 

 

کایان لقمه را گرفته و با ولع مشغول خوردنش شد، آسیه با دیدن پسرش و ثمره عشقش با قدیر همیشه لذت می‌برد، به یاد سال‌های گذشته افتاده بود که چگونه عمه هاریکا با ازدواجشان مخالفت کرده بود، چرا که قدیر خود با آسیه آشنا شده بود و بدون اجازه عمه می‌خواست ازدواج کند، اما عمه به هیچ وجه راضی به این ازدواج نبود. به خاطر همین هم بود که از کایان زیاد خوشش نمی‌آمد.

آسیه در حالی که نگاهش به لپ‌های گرد شده کایان در اثر لقمه بزرگ بود با خنده گفت:

- Transfer işini yaptınız mı?

<<کارهای انتقالی رو انجام دادی؟>>

کایان همان‌طور که در حال جویدن لقمه بود با دهان پر گفت:

- Hayır, henüz zamanım olmadı

<<نه هنوز وقت نکردم.>>

 آسیه نگاهی به میز غذاخوری ۴ نفری کوچک داخل آشپزخانه کرد و یکی از صندلی‌هایش را کشید و رویش نشست همان‌طور که روی صندلی می‌نشست گفت:

- Geride kalmamak için işinizi erken yapın

<<زود کارهاتو انجام بده تا از کارت عقب نمونی.>>

 کایان به سمت اپن برگشت و خود را با یک حرکت روی اپن نشاند درحالی که گاز بزرگی از لقمه می‌زد گفت:

- Yarın kesinlikle her şeyi yapacağım

<<فردا حتماً همه رو انجام میدم.>>

 آسیه موهایش را پشت گوشش انداخته و پرسید:

- Fatih'le neden kavga ettiğini hâlâ söylemek istemiyor musun?

<<هنوز هم نمی‌خوای بگی چرا با فاتح دعوا کردی؟>>

 کایان دستش را بالا برده و درحالی که هنوز هم دهانش پر بود جواب داد:

- Anne lütfen dur, o salağı hatırlamak istemiyorum

<<مامان لطفاً بس کنید نمی‌خوام یاد اون احمق بیفتم.>>

همان حین امل وارد آشپزخانه شد و با دیدن کایان گفت:

- Kardeşim, neden bizi artık teslim etmiyorsun?

<<داداش چرا دیگه ما رو تحویل نمی‌گیری.>>

درست هم می‌گفت از آن‌جایی که کایان خیلی خوش مشرب بود با خواهرانش هر روز خنده و شوخی را از سر می‌گرفت اما در این چند روز فرصت نشده بود!

 کایان لبخند بلند بالایی کرده و دستش را از هم باز کرد و گفت:

- gel sarıl bana

<< بیا بغلم.>>

درحالی که امل را بغل می‌کرد صدای عمه خانوم باعث شد که همه به سمت پذیرایی برگردند، امل با استرس گفت:

- Aman Tanrım, yine başladı

<<وای خدایا باز هم شروع شد.>>

صدای عمه آن‌قدر بلند بود که به طبقه بالا نیز رسید بکتاش با شنیدن صدای عمه رو به سوگل گفت:

- Aşağı inelim ve neler olduğuna bakalım

<<بیا بریم پایین ببینیم چه خبره.>>

 هر دو از اتاق خارج شدند فکر سوگل هنوز هم پیش حرف‌های پدرش بود، بکتاش از او خواهش کرده بود که زیاد دور و بر کایان نگردد چرا که عمه هاریکا زیاد از کایان خوشش نمی‌آمد با اینکه سوگل سعی داشت به حرف‌های پدر گوش سپرده و به آنها عمل کند اما این خواسته پدرش خیلی خواسته نامعقولی بود چرا که کایان از نظرش پسر شوخ طبع و مهربان و خونگرمی بود با اینکه گفته‌های پدرش درست بود و کایان کمی سر به هوا و به قول خودمان پر از شیطنت بود اما از نظرش رفتار و اخلاق کایان را تا به حال در هیچ یک از اعضای خانواده‌شان ندیده بود رفتاری که گاهی بسیار مهربان و گاهی بسیار خشمگین می‌شد، کلاً از هر نظر برایش جذابیت داشت با این حال حرف‌های پدر را به گوش سپرده و به او گفت:

- خواسته‌های شما رو حتماً انجام میدم.

پارت۵۰

 

به طبقه پایین که رسیدند عمه خانم را روی مبل مخصوصش دیدند که نشسته و منتظر بود کایان نیز لقمه بزرگی در دست داشته و روی یکی از مبل‌های سلطنتی لم داده بود پایش را روی پای دیگر انداخته و تکان می‌داد بکتاش نگاهی خونسرد به جمع انداخت با چند قدم به سمت عمه رفته و کنارش نشست از آن‌جایی که صحبت‌های عمه ناتمام مانده بود فکر می‌کرد که شاید عمه می‌خواهد به ادامه صحبت‌ها بپردازد اما بیوک و خانواده‌اش اینجا نبودند پس احتمال داشت عمه از چیز دیگری صحبت کند آسیه در حالی که کنار قدیر می‌نشست دست قدیر را گرفته و با لبخند به او خیره شد راحله نیز کنار بکتاش نشست و بقیه هر کدام جایی را برای نشستن انتخاب کردند همه که جمع شدند عمه هاریکا عصایش را محکم در دست گرفته و به آرامی روی زمین کوبید با اینکه دیشب رشته کلام از دستش در رفته بود و حال روحی و جسمانی‌اش زیاد خوب نبود اما شروع به صحبت کرد و در حالی که روی صحبتش با جوان‌ها بود گفت:

- از همتون خواسته بودم که اینجا جمع بشید تا درباره ارث و میراث صحبت کنیم اما مثل این‌که خودتون نمی‌خواین این اتفاق بیفته، من به خاطر این‌که وضعیت جسمانیم خوب نبود می‌خواستم به سریع‌ترین شکل ممکن این کار را انجام بدیم تا خدایی نکرده بعد از مردنم دینی به گردن کسی نداشته باشم اما از اونجایی که بعضی‌ها جمع رو به هم می‌ریزن تصمیم گرفتم که صحبت‌های اصلی رو بزارم برای یک وقت دیگه! تا زمانی که همه طبق خواسته من رفتار نکنند، این کار انجام نمی‌شه.

درحین گفتن این جملات نگاهش به کایان بود، کایان که با شنیدن حرف‌های عمه لقمه در دهانش مانده بود و نمی‌توانست آن را قورت دهد ناراحت شده و چشمانش را روی زمین دوخت، این چند روزی که وارد این خانه شده بودند کاملاً می‌توانست احساس کند که عمه از او بسیار متنفر است اصلاً چرا باید این خانه را تحمل می‌کرد دستش را روی دسته مبل گذاشت تا از جایش بلند شود که سوزان به سرعت دستش را گرفت و نزد گوشش زمزمه کرد:

- Sana yalvarıyorum

(کایان خواهش می‌کنم.)

 کایان لقمه را قورت داده و لبش را با زبان تر کرد خواست جواب عمه را بدهد اما دوباره سکوت کرد نباید رویش در روی عمه باز می‌شد دستش را به صورتش کشیده و به نقطه دیگر خیره شد و با خود گفت:

- Teyzemin bağırışlarını duymamak için dikkatimi başka bir yere dağıtsam daha iyi olur!

(بهتره حواسم رو جای دیگه پرت کنم تا قد-قدهای عمه رو نشنوم!)

عمه هاریکا هنوز هم با خشم در حال غرش بود اما کایان چشم‌هایش را بسته و سعی می‌کرد به حرف‌های عمه گوش ندهد همین بستن چشم‌هایش عمه را بیشتر عصبانی می‌کرد سوگل نیز دیگر از این زورگویی‌های عمه خسته شده بود نفسش را فوت کرده و با خود گفت:

- چرا این عمه آن‌قدر به کایان گیر داده بسه دیگه!

 سپس در حالی که بکتاش به سمت سوگل برمی‌گشت به آرامی نزدیکش شده و دم گوشش گفت:

- به خاطر همینه که میگم به حرف‌های من گوش کن، یه کاری نکن که از چشم عمه بیفتی.

 این را گفته و به سمت دیگر برگشت سوگل می‌دانست که حرف‌های پدرش درباره کایان به صلاح اوست اما این همه حرف‌های نامربوط نیز انصاف نبود صحبت‌های عمه که تمام شد اولین نفری که از جایش بلند شد کایان بود که با اخم و صدای بلند گفت:

- izninizle

(با اجازتون.)

 و با قدم‌های بلند به طبقه بالا و سمت اتاقش رفت در حالی که وارد اتاق می‌شد با خود گفت:

Burada hala beni gülümseten bir şey va

<< اینجا هنوز یه چیزی هست که بتونم با دیدنش لبخند بزنم>>

نگاهی به اتاق سوگل انداخته و گفت:

&lt;Kim benden nefret ediyorsa gitsin, Seogil'in benim için hiçbir sorunu yok

<<هر کی هم ازم بدش بیاد رفتار سئوگیل باهام خوبه!>>

ویرایش شده توسط الهه پورعلی

پارت ۵۱

کایان درحالی که همان‌طور به اتاق سوگل چشم دوخته بود وارد اتاقش شد اعصابش خیلی خورد شده بود همان‌طور که لباس‌هایش را لگد می‌کرد گفت:
- Ben ne yaptım da Harika Teyzem bana böyle davrandı?
<<مگه چه کار کردم که عمه هاریکا رفتارش با من به این شکله؟>>
با خشم ادامه داد:
- Mücadele gününden itibaren Fatih'in arkasında geldi ve bu da bugünden itibaren
<<اون از روز دعوا که پشت فاتح دراومد اینم از امروز.>>
لپ تاپش را باز کرده و کمی با آن ور رفت، حوصله‌اش سر رفته بود از جایش بلند شده و از در بالکن بیرون رفت همان جا داخل بالکن کمی قدم زد اما حواسش کاملا به اتاق سوگل بود با لبخند زیر لب گفت:
- Odada mı demek istiyor? O ne yapıyor?
<<یعنی توی اتاقشه؟ داره چی‌کار می‌کنه؟>>
کمی به در بالکن سوگل نزدیک شده و خواست در بزند که صدایی شنیده شد گویا بکتاش دوباره با سوگل داخل اتاقش بوده و در حال صحبت بودند دوست نداشت فال گوش بایستد اما با شنیدن اسمش از زبان بکتاش سرش را به در نزدیک کرد تا ببیند چه خبر شده از آن‌جایی که در شیشه‌ای بود اما پرده‌ای ضخیم جلویش را گرفته بود، از داخل به بیرون یا از بیرون به داخل دید نداشت صدای ضعیف بکتاش به گوشش رسید که گفت:
- سوگل بهت گفتم که عمه خانوم از آدم‌های بی‌مسئولیت اصلا خوشش نمیاد، توی این چند روز هم نمونه‌های بارزش رو دیدی ازت خواهش می‌کنم زیاد با کایان هم صحبت نشو، کاری نکن تو هم با عمه درگیر بشی.
کایان بهت زده دستانش را از داخل جیبش بیرون کشید و همان‌طور که چشمانش لحظه به لحظه ریزتر می‌شد با خود گفت؛
- Bu gerçekten tüm bunlara ihtiyacım olmadığı anlamına mı geliyor? Herkesin benden nefret ettiğini mi?
<<یعنی واقعا من این همه به درد نخورم؟ که همه ازم بدشون میاد؟>>
اخمانش در هم رفت تا به حال نشده بود که کسی با او چنین رفتاری بکند همیشه از سوی مادر و پدرش مورد مهربانی و تحسین قرار می‌گرفت، صدای سوگل شنیده شد که گفت:
- بابا...
کایان برای این‌که بیشتر از این خورد نشود سریع به سمت اتاقش برگشته و وارد اتاق خود شد هوا گرم بود پس در بالکن را نبست.
هیچ دوست نداشت از اتاق خارج شود پس در اتاق را قفل کرده و روی تختش دراز کشید اخمانش هنوز هم درهم بود ابروان پرپشتش در هم گره خورده و چین کوچکی مابین ابروهایش افتاده بود ناراحت از رفتار بقیه پتو را کامل رویش کشیده و سرش را داخل پتو فرو برد و سعی کرد بخوابد.
مدتی بود که خوابش گرفته بود اما با صدای در لای چشمانش را باز کرده و در حالی که گوشه چشمش را می‌مالید دوباره به سمتی دیگر برگشته و جواب نداد صدای سوزان شنیده می‌شد که می‌گفت:
- Kayan akşam yemeği vakti hadi kardeşim kapıyı neden kilitledin?
<<کایان وقت شامه زود باش بیا داداش برای چی درو قفل کردی؟>>
بی توجه به صدای سوزان، پتو را کامل روی سرش کشیده و دوباره به خواب رفت سوزان که جوابی نشنید با خود گفت:
- Muhtemelen tuvalete gitmiştir
<<احتمالاً رفته حموم.>>
همان موقع سوگل از اتاقش خارج شده و برای حاضر شدن سر میز شام آماده شد با دیدن سوزان گفت:
- اینجا چی‌کار می‌کنید دختر عمو؟
سوزان که به سختی متوجه صحبتش شده بود گفت:
-Kayan'ı aramaya gelmiştim ama cevap vermedi, muhtemelen banyodaydı

<<اومده بودم کایان رو صدا کنم ولی جواب نداد احتمالاً توی حمومه.>>
سوگل نگاهی به اتاقش انداخته و وقتی در را بسته دید درحالی که متوجه حرف‌های سوزان نشده بود سر تکان داد و با هم به طبقه پایین رفتند.
میزشام کاملاً چیده شده و همگی سر میز نشسته بودند تنها جای خالی جایی بود که کایان می‌نشست سوگل با دیدن جای خالیش با خود گفت:
- کایان چرا یه کاری می‌کنی که خشم عمه خانم و بابام رو برانگیخته کنی؟
بی‌توجه به بقیه قبل از شروع شام از جایش برخاست و چند قدم به سمت پله‌ها برداشت که با صدای خشمگین راحله به خود آمد:
- سوگل کجا میری؟
سوگل درحالی که به دنبال جواب می‌گشت جمله‌ای که به ذهنش آمد را گفت:
- گوشیم بالا جا مونده میرم اونو بیارم.
درحالی که موهایش در اثر بالا رفتن از پله تکان می‌خوردند، سریع پله‌ها را بالا رفته و جلوی در اتاق کایان ایستاد، تقه‌ای وارد کرده و دستگیره را فشرد در همچنان قفل بود، وارد اتاق خود شد این پا و آن پا می‌کرد تا از داخل بالکن کایان را صدا بزند اما بعد از این‌که حرف‌های پدر را به یاد آورد با خود گفت:
- بهتره که من کاریم نباشه.
با این حال از در بالکن بیرون رفته و نگاهی به در بالکن اتاق کایان انداخت در کامل باز بود و پرده‌ها کنار بودند قدمی برداشت تا نگاهی به داخل اتاق بیندازد و وقتی چراغ‌ها را کاملاً خاموش دید به آرامی نزدیک شده و به سمت اتاق خم شد موهایش روی صورتش ریخته شدند، آن‌ها را پس زده، کل اتاق را دید زد و کایان را روی تخت در حال خروپف دید!

پارت ۵۲


سوگل درحالی که به حرف پدرش رسیده بود سری تکان داده و دوباره وارد اتاقش شد نگاهی به آینه انداخت و از اتاق خارج شد و دوباره سر میز رفت درحالی که راحله سراغ کایان را از آسیه می‌گرفت نگاه‌های عمه خانوم دیدن داشت!
راحله با اخم زل زده و منتظر جواب بود که آسیه گفت:
- مثل این‌که داره دوش می‌گیره، میاد شما نگران نباشید، بفرمایید.
راحله ابرویش را بالا فرستاده و درحالی که دلش می‌خواست عمه خانم حرف‌های امروز صبح را دوباره بار کایان کند به سویش برگشته و نگاهی سرسری به او انداخت اما عمه هاریکا چیزی نگفته و با اخم مشغول خوردن غذایش شد شام که تمام شد سوگل به بهانه خواندن کتاب به اتاقش رفته و همان‌طور که نفسش را بیرون می‌فرستاد با خود گفت:
- این‌طوری نمی‌شه.
از در بالکن خارج شده و وارد اتاق کایان شد هنوز اتاق کاملاً تاریک بود و کایان همان مدل خوابیده بود تنها چیزی که تغییر کرده بود این بود که صدای خروپفش قطع شده و صدای نفس‌هایش به آرامی شنیده می‌شد.
واقعا نمی‌دانست که آمدنش به اتاق کایان کار درستی است یا نه اما از این‌که کایان در جمعشان مورد قضاوت‌های غیرمنصفانه قرار می‌گرفت ناراحت شده بود چرا که اخلاق‌های کایان را دوست داشت.
به آرامی گفت:
- کایان.
کایان که در خواب عمیق فرو رفته بود هیچ عکس العملی از خود نشان نداد سوگل دوباره و این‌بار کمی بلند‌تر گفت:
- کایان لطفاً بیدار شو!
وقتی تلاشش را بی‌نتیجه دید لحاف روی کایان را تکان داد و دوباره به آرامی گفت:
- کایان!
با این کارش، تکانی خورده و به آرامی لای چشمانش را باز کرد هنوز غرق خواب بود احساس می‌کرد خواب می‌بیند به حالت خنده‌داری ابرویش را بالا فرستاده و پرسید:
- Uyuyor muyum, uyanık mıyım?
<<خوابم یا بیدار؟>>
سپس درحالی که آب جزئی دهانش را که درحال خشک شدن بود قورت می‌داد گیج خواب گفت:
- Sen kimsin
<< تو کی هستی.>>
سوگل که متوجه جمله‌اش شده بود از حالت جدی بودنش بیرون آمده و پقی زد زیر خنده درحالی که چشمان نیمه باز کایان را می‌نگریست گفت:
- من دختر همسایه‌ام !
کایان غرق خواب دوباره چشمانش را بست. سوگل درحال خنده تکانش داده و گفت:
- یه دقیقه بیدارشو کایان! کارت دارم.
صدایی شبیه اوهوم از گلوی کایان بیرون آمد که باعث خنده سوگل شد.
کایان درحالی که در تاریکی اتاق تنها دو گوی آبی می‌دید گفت:
- ne oldu?
<<چی شده؟>>
سوگل جواب داد:
- پاشو بگم!
کایان از جایش برخاسته همان‌طور که خمیازه می‌کشید کش و قوسی به بدنش داد نگاه سوگل روی بازوهای مردانه کایان بود که داخل آن رکابی مشکی کاملاً خودنمایی می‌کردند با این‌که اتاق کاملا تاریک بود اما سوگل با خجالت نگاهش را دزدید، درحالی که هنوز چشمان کایان نیمه باز بود با انگشت سرش را خارانده و با دستش چشم‌هایش را مالش داد و گفت:
- Kız da komşu mu?
<<که دختر هم همسایه‌ای؟>>
سوگل گفت:
- چی؟
کایان به سختی کلمات فارسی را کنار هم چیده و با خنده گفت:
- که دختر همسایه‌ای؟
دوباره صدای خنده سوگل بلند شد دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت:
- انقدر منو نخندون برای چی سر شام حاضر نشدی؟
کایان تکانی به بدن هیکلی‌اش داد و سرش را به پشتی تخت تکیه داده و در حالی که نفس عمیق می‌کشید گفت:
-Bu evin kurallarını kimse bana dayatamaz, aç olsam bile akşam yemeğine gelmek istemem

<<هیچکس نمی‌تونه قانون‌های این خونه رو به من تحمیل کنه حتی اگه گشنه بمونم هم نمی‌خواستم برای شام بیام.>>
وقتی که کمی خواب از سرش پرید به یاد چند ساعت قبل افتاد که عمو بکتاش با سوگل درباره او صحبت می‌کرد ناراحت بود و خیلی دلش می‌خواست به سوگل بگوید که تو هم به حرف بابات گوش بده اما سری تکان داده و چیزی نگفت.

پارت ۵۳


کایان دوباره با خستگی روی تخت دراز کشیده و درحالی که صدای قار و قور شکمش را می‌شنید گفت:
-sevgil Akşam yemeği neydi?
<<سئوگیل شام چی بود؟>>
سوگل لبخندی زده و در حالی که لبش را با زبان‌تر می‌کرد جواب داد:
- فکرت پیش شامه‌ها ! می‌دونم که گشنته انقدر خودتو اذیت نکن به حرف‌های بقیه‌ام فکر نکن یه چیزی میگن دیگه !
کایان مظلومانه نگاهش را به سوگل دوخته بود این دختر برخلاف اعضای خانواده‌اش چه‌قدر با محبت بود دقیقاً برعکس پدر و عمه و...
آب دهانش را قورت داده پرسید:
- Teyzemin yemeğinde Seogil başka bir şey söylemedi mi?
<<سئوگیل سر شام عمه چیز دیگه‌ای نگفت؟>>
سوگل که متوجه حرفش نشده بود ابروهایش را جمع کرده و چشمانش را ریز کرد و پرسید:
- چی ؟
کایان با تاکید گفت :
- Teyze Teyze!
<<عمه عمه!>>
خودش را نشان داده و ادامه داد:
- Benim hakkımda hiçbir şey söylemedi mi?
<<درباره من چیزی نگفت؟>>
سوگل درحالی که گیج شده بود شانه‌ای بالا انداخته و گفت:
- متوجه حرفت نمی‌شم! کاش فارسی بلد بودی!
کایان لبخند کجی زده و گفت:
- Ben öğrenirim!
<<یاد می‌گیرم!>>
سوگل درحالی که لبخند به لب داشت و همان‌طور که با تکه‌ای از موهایش بازی می‌کرد گفت:
- برای شام نمیری؟
کایان نوچی کرد که سوگل ادامه داد:
- شاید الان مامانت بیاد اتاقت چون سر شام همش حواسش به صندلی خالی تو بود.
کایان سرش را تکان داد، سوگل درحالی که از روی تخت بلند می‌شد گفت:
- من برم اتاقم.
همان موقع صدای در بلند شد، کایان به سختی از جایش بلند شده و در حالی که کش و قوسی به بدنش می‌داد با دست با سوگل خداحافظی کرد و سوگل از در بالکن بیرون رفت، همان‌طور تلو- تلو خوران در اتاقش را باز کرده و آسیه را پشت در دید، آسیه درحالی که لب‌هایش را جمع کرده و چشمانش را ریز کرده بود گفت:
- Ne kadar dinliyorsun oğlum?
<<چه‌قدر تو حرف گوش کنی پسر.>>
و سپس سینی پر از غذا را به سمت او گرفت کایان با دیدن سینی پر از غذا لبخند پت و پهنی زده و درحالی که به طرف آسیه خم می‌شد صورتش را با شیطنت بوسید آسیه گفت:
- Eğer sana akşam yemeğine hazır olmanı söylemediysem, kendini tatlı gösterme!
<< خیلی خوب خود شیرینی نکن مگه نگفتم سر شام حاضر شو!>>
کایان سرش را تکان داده و تکه‌ای از گوشت را از داخل بشقاب برداشت و درحالی که داخل دهان می‌گذاشت گفت:
- Yorgundum ve uykuya daldım
<<خسته بودم یکم خوابیدم.>>
آسیه که می‌دانست به‌خاطر حرف‌های عمه ناراحت بود گفت:
- Dediğim gibi başkalarının sözlerine aldırış etmeyin, burayı kendi evimiz gibi bilmeli ve şimdilik rahat yaşamalıyız
<<بهت که گفتم به حرف‌های بقیه اعتنایی نکن این‌جا رو مثل خونه خودمون باید بدونیم و فعلاً به راحتی توش زندگی بکنیم.>>
کایان سری تکان داده و سینی را از دست مادرش گرفته و داخل شد، شام را خورده و مشغول استراحت شد.
***

از سر صبح که بیدار شده بود مشغول جمع آوری مدارکش بود باید امروز حتماً به بیمارستان رفته و کارهای انتقالی‌اش را انجام می‌داد لباس‌هایش را تعویض کرده و درحالی که موهایش را با دست شانه می‌کرد هندزفری را داخل گوشش قرار داد و همان حین از اتاقش خارج شد ساعت ۶:۳۰ صبح بود در حال تکان دادن کمر و دست‌هایش با ریتم آهنگی که در حال پخش بود پله‌ها را یکی- یکی پایین رفته و همان لحظه با بکتاش روبرو شد بکتاش با دیدنش در آن وضعیت سری تکان داد و گفت:
- Sabah nasılsın oğlum? Oruçluyken dans ediyor musun?
<<سر صبحی چه خبرته پسر! ناشتا داری می‌رقصی؟>>
کایان لبخندی زده و گفت:
- Sana da günaydın
<<صبح شما هم بخیر>>
بکتاش با این جوابش صبح بخیر گفته و بدون حرف دیگری از او گذشت و به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
کایان که بی‌توجهی بکتاش را به خود دید ابرویی بالا برده و در حالی که چشمانش را ریز می‌کرد دهنش را کج کرده و ادای او را درآورد و به رقص خود ادامه داد تا این‌که وارد حیاط شده و پس از انتخاب یکی از ماشین‌ها سوارش شد از خانه که خارج شد در مسیرش جلوی یکی از فروشگاه‌ها ایستاد، یک عدد کیک با شیر کاکائو گرفته و داخل ماشین نشست در حالی که کیک را باز می‌کرد با خود گفت:
- Keşke transfer işini hiç yapmayıp İstanbul'a dönsem, burası gerçekten bunaltıcı!
<<کاشکی اصلاً کارهای انتقالی رو انجام ندم و کلا برگردیم استانبول، این‌جا واقعاً خفگان آوره!>>
محتویات پاکت را کاملاً خورده و به سطل زباله انداخت و درحالی که دنده را عوض می‌کرد گازش را گرفته و با سرعت هرچه تمام‌تر به سمت بیمارستان مورد نظر حرکت کرد.

پارت ۵۴


از زمانی که وارد بیمارستان شده بود با رئیس بیمارستان خوب گرم گرفته بود رئیس بیمارستان که فهمیده بود او ترک است از او خیلی خوشش آمده بود کمی با او صحبت کرده و او را مطمئن کرد که در این چند روز کارهای انتقالی‌اش را کاملاً انجام می‌دهد و به او گفت که از شنبه هفته آینده می‌توانی برای کار کردن در این بیمارستان حاضر شوی کایان که خوشحال شده بود تشکر کرده و در حالی که خنده‌اش از روی مهربانی‌اش بود گفت:
- Gerçekten minnettarım
<<واقعاً ممنونم.>>
نزدیک‌های ظهر بود که کارش تمام شده و تصمیم گرفت به خانه بازگردد درحالی که سوار ماشین می‌شد با دیدن دختری که یک کاکائو در دست داشت، لحظه‌ای یاد خوردن چای با سوگل افتاد که سوگل گفته بود من عاشق کاکائو هستم در راه بازگشت جلوی همان فروشگاه که صبح از آن خرید کرده بود ایستاده و وارد شد دو کیسه‌ بزرگ خوراکی‌های جورواجور پر کرده و دوباره سوار ماشین شد و راه خانه را در پیش گرفت در حالی که دربان در را باز می‌کرد کایان با لبخند دستی برایش تکان داده و وارد پارکینگ نسبتا تاریک شد ماشین را گوشه‌ای نگه داشت و از پارکینگ بیرون زده و همان‌طور که سنگ‌های ریز و درشت کف عمارت را زیر پایش لگدمال می‌کرد با خنده وارد عمارت شد عجیب بود که داخل سالن پذیرایی کسی نبود به جز قدیر و بکتاش، با دیدن آن‌ها سلام بلند بالایی کرده و با دست سلام نظامی داد بکتاش وقتی آن دو کیسه بزرگ خوراکی را در دست کایان دید پرسید:
- Oğlum, bunlar başka ne?
<<پسر اینا دیگه چی هستن؟>>
کایان بی‌توجه به بهت و تعجب بکتاش با خنده جواب داد:
- Onları yemek istiyorum!
<<می‌خوام بخورمشون!>>
و با خنده از آنها رد شده و پله‌ها را بالا رفت تصمیم داشت وارد اتاق سوگل شود از آنجایی که سوگل تنها کسی بود که با او خوش رفتاری می‌کرد یکی از نایلون‌های خوراکی را به آسلی و دنیز داده و دیگری را با خود به اتاقش برد در اتاق را بست و پس از اینکه خود را در آینه نگریست و ابروهایش را با انگشتش مرتب کرد از در بالکن خارج شده و روبروی در بالکن اتاق سوگل ایستاد.
سوگل درحالی که از حمام خارج شده بود حوله تن‌پوش را تنش کرده و جلوی آینه‌ ایستاده بود در حال خشک کردن موهایش بود که در بالکن به صدا درآمد، یک‌آن شوکه شد اما می‌دانست که کسی به جز کایان نمی‌تواند باشد، کایان پس از این که ضربه‌ای به در زد دستگیره را فشرده و وارد شد و ورودش همزمان شد با صدای سوگل که جیغ مانند گفت:
- چشم‌هات رو ببند.
کایان که از وضعیت سوگل بهت زده شده بود به سرعت رویش را برگردانده و سریع گفت:
- Pardon pardon!
<<ببخشید، ببخشید!>>
با این‌که حوله تن‌پوش تمام تن سوگل را پوشانده بود اما پاهای سفید و صافش کامل مشخص بودند برای همین با استرس گفت:
- لطفاً برو بیرون!
کایان درحالی هنوز هم در شوک بود اما خنده از لبانش محو نمی‌شد، همان‌طور از اتاق خارج شده و وارد بالکن شد.

پارت۵۵

هنوز هم خنده از لبانش محو نمی‌شد نایلون خوراکی‌ها را روی زمین گذاشته و با خنده به سمت اتاقش رفت، روتختی سفید را از روی تخت برداشته و دوباره به بالکن بازگشت صندلی‌های بالکن را به یک سمت کشیده و روتختی را مثل زیرانداز روی زمین انداخت درحالی که رویش می‌نشست خوراکی‌ها را از داخل نایلون خارج کرد تعدادی کاکائو و تعدادی پفک و چیپس به همراه چند عدد لواشک را کنار هم چید و منتظر شد، می‌دانست که اگر سوگل الان بیاید به خاطر بدون اجازه رفتن به اتاقش عصبانی می‌شود اما مطمئن بود که سوگل کسی نیست که او را سرزنش کند همان‌طور که نشسته بود با احساس درد در گردنش، گردنش را خم کرد و کمی مالش داد، سعی کرد حواسش را از درد پرت کند.

درحالی که به طبقه پایین نگاه می‌کرد متوجه فاتح و خانواد بیوک شد با دیدن آنها اخم‌هایش درهم گره خورده و گفت:
- Burada ne yapıyorlar?
<<اون‌ها این‌جا چی‌کار می‌کنند؟>>
سرفه کوتاهی کرده و بی‌خیال به در بالکن سوگل خیره شد سوگل همان‌طور که حوله را از تنش در می‌آورد نگاهش به در بود که کایان دوباره وارد نشود با این‌که کایان سریع از اتاق خارج شده بود اما سوگل کلی خجالت کشیده و هنوز هم در بدنش احساس لرز می‌کرد، خنده کایان که در آن لحظه به لبش آمده بود به هیچ وجه از جلوی چشمش دور نمی‌شد به سرعت لباس‌هایش را اعم از یک تیشرت سفید بلند با یک شلوار جین مشکی تنش کرده و مشغول خشک کردن موهایش با حوله سفید و کوچک شد.
سپس حوله را دور سرش پیچیده و به سمت بالکن رفت دستش به دستگیره بود اما نمی‌دانست کایان بیرون است یا نه نفس عمیقی کشید و پس از اینکه تکه‌ای از موهای خیسش که بیرون از حوله افتاده بود را پشت گوشش انداخت در را باز کرد.
از اتاقش خارج شده و همان‌طور که لبش را به دندان گرفته بود با تعجب کایان را روی زمین دید که نشسته و انواع و اقسام خوراکی‌ها را دورش چیده است.
کایان با دیدنش خندیده و درحالی که به موهای خیسش خیره شده بود گفت:
- çok yaşa
<<عافیت باشه.>>
به روبه‌رویش اشاره کرده و ادامه داد:
-
gel ve otur!
<<بیا بشین!>>
سوگل خجالت زده آب دهانش را قورت داده و قدم کوچکی به سمت کایان برداشت هنوز هم نتوانسته بود چیزی بگوید که کایان دوباره گفت:
- Ne kadar utanıyorsun kızım, hiçbir şey görmedim!
<<دختر تو چه‌قدر خجالتی هستی من چیزی ندیدم!>>
و بعد خنده سر داد سوگل که متوجه حرفش شده بود بیشتر خجالت کشیده و سرش را پایین انداخت و همچنان قدم کوچک دیگری به سمتش برداشت کایان دستش را به سمت او دراز کرده و با لبخند گفت:
- Gelin oturun Bayan Seogil
<<بیا بشین دیگه سئوگیل خانم.>>
سوگل به آرامی روی روتختی نشسته و در حالی که با تعجب به روتختی نگاه می‌کرد سرش را بالا برده و بی‌توجه به حال چند دقیقه قبلش گفت:
- دیوونه روتختیت کثیف میشه!
کایان با شیطنت لبخندی زده و جواب داد:
- İyileşmek! Bugün dünyanın böyle olduğunu söylemedim mi sana?
<<خب بشه! مگه بهت نگفتم دنیا یه روزه اونم امروزه.>>
کایان در حالی که بسته چیپس را باز می‌کرد گوشی را در دست دیگرش گرفته و بی‌هدف آهنگی را پلی کرد.

پارت ۵۶

در حالی که کایان تکه‌ای چیپس داخل دهانش می‌گذاشت صدای رعد و برگ خفیفی به گوش رسید و سپس باران نم- نم شروع به باریدن گرفت، هوای این فصل بسیار زیبا بود با این‌که هوا گرم بود اما باران با بارشش از گرمای طاقت‌فرسا جلوگیری می‌کرد.
باران گاهی با وزش نسیم قطره‌ای به روی‌شان پرتاب می‌کرد اما خوشبختانه بالکن سایه‌بان داشت و امکان خیس شدنشان خیلی کم بود.
کایان که داشت صدای آهنگ را زیاد می‌کرد گفت:
- neden yemiyorsun
<<چرا نمی‌خوری؟>>
سوگل وقتی متوجه شد که کایان از اتفاق چند دقیقه قبل چیزی نمی‌گوید کمی از خجالتش کاسته شده و درحالی که حوله کوچکش روی شانه‌هایش افتاده بود رو به او با تعجب گفت:
این همه خوراکی گرفتی؟
کایان دانه‌ای چیپس از داخل بسته برداشت و به سمت سوگل گرفته و با یادآوری چای و کاکائوی دیروز گفت:
- Dün kakao ve çay çok yapışkandı, o yüzden bugün bir araya gelelim dedim
<<دیروز کاکائو با چای خیلی چسبید گفتم امروز هم یکم به خودمون برسیم.>>
نگاه سوگل به نم- نم باران و گوشش به صدای رعد و برق بود، دستش را جلوتر برده و چیپس را از دست کایان گرفت.
با صدای ضعیف تشکر کرد و به کایان که دولپی چیپس می‌خورد چشم دوخت.
صدای آهنگ با شر- شر باران یکی شده و لبخند را روی لب کایان نشانده بود درحالی که آب‌میوه‌اش را باز می‌کرد سرش را بالا گرفته و با دیدن سوگل که خیره‌اش بود لبخندش پررنگ‌تر شد آب‌میوه را باز کرده و به سمتش گرفت، خندید و گفت:
- Bu şarkıyı duydun mu?
<<این آهنگ رو شنیده بودی؟>>

İstersen dağlar dağlar
Yerinden oynar oynar…
Sabırsız kalbim…
Bir tek aşkına isyankar!
Korkma yaklaş
Hislerinle…
Sanki bir adım attığını!
Bilmez mi gönül…
Geçer mi ömür…
İstersen dağlar dağlar
Yerinden oynar oynar!
Sabırsız kalbim…
<<اگه بخوای و اراده کنی کوه ها…
از جای خودشون تکون میخورن!
قلب کم تحملم…
برای عشقت سرکش میشه
نترس و نزدیک شو!
با احساساتت…
مثل اینکه یه قدم جلو بیاد
قلبت نمیفهمه…
اینطوری عمر سپری میشه!
اگه بخوای و اراده کنی کوه ها…
از جای خودشون تکون میخورن
قلب کم تحملم…
برای عشقت سرکش میشه!>>

سوگل نه‌تنها متوجه جمله کایان نشد بلکه متن آهنگ را نیز نتوانست ترجمه کند، با این‌که ریتم آهنگ عالی بود و او را به حس و حال عجیب و زیبایی وا می‌داشت اما معنی‌اش را کلا نمی‌دانست.

پارت ۵۷


پس از این‌که آهنگ تمام شد سوگل یک قلوپ از آب‌پرتقالش را سرکشید و برای پاک کردن لبش دستی رویش کشیده و پرسید:
- می‌تونی به من ترکی یاد بدی؟
کایان که از این جمله سوگل خوشش آمده بود با ابرویی بالا رفته گفت:
- Elbette
<<حتما!>>
کایان لبش را با زبان تر کرد و گاز بزرگی از کیک زده و پرسید:
- Türkçe hakkında bir şey biliyor musun?
<<هیچی از ترکی بلد نیستی؟>>
سوگل شانه‌ای بالا انداخت و ابروهایش را به هم نزدیک کرده و گفت:
- خیلی نه! فقط بعضی کلمه‌ها رو متوجه می‌شم.
کایان درحالی که یک به یک خوراکی‌ها را باز می‌کرد به هر سختی بود از سوگل خواست تا کلمه‌ها را یکی- یکی بگوید تا او معنی و مفهوم‌شان را برایش توضیح دهد، حدود نیم ساعتی می‌شد که کنار هم نشسته و در حال یادگیری زبان ترکی بودند بماند که کایان با خنده و شوخی و گاهی با مسخره‌بازی کلمات را به او یاد می‌داد و مابین هر یادگیری یکی از خوراکی‌ها را باز کرده و برای جفتشان نصف می‌کرد.
آخرین خوراکی یک لواشک بزرگ بود که کایان آن را از داخل نایلون بیرون آورد با خنده آشغال‌های خوراکی‌ها را جمع می‌کرد گفت:
- İlk oturum bitti
<<جلسه اول تموم شد.>>
سپس خندید و لواشک را باز کرد همان‌طور که لواشک را نصف می‌کرد پرسید:
- Artık sana öğrettiğim kelimelere göre sözlerimin anlamını anlayabilirsin!
<<حالا با توجه به کلمه‌هایی که بهت یاد دادم می‌تونی معنی حرف‌هام رو بفهمی!>>
سوگل که چند کلمه از سوال کایان را متوجه شده بود سری تکان داده و گفت:
- اوهوم یکم.
کایان که لبخند رضایت و دندان‌نمایی روی لبش نقش بسته بود لواشک را به سمتش گرفته و گفت:
- çok zeki
<<خیلی زرنگی.>>
لبخند سوگل با این جمله پررنگ‌تر شده و با و ولع مشغول خوردن لواشک شد کایان درحالی که تمام تمرکزش روی لواشک خوردن سوگل بود لیسی به لواشکش زد، سوگل انگشتش را داخل دهان برده و تمیز کرد و با بالا آوردن سرش چهره خندان کایان را دید که به او خیره شده.
ناخودآگاه لبخندی روی لبش جای گرفت و سپس سرش را برگرداند تا بیشتر از این خیره چشم‌ابروی مشکی کایان نماند.
نگاهش را به باران درحال بارش دوخته و از این‌همه احساس نزدیکی به کایان و نگاه خیره سرزنش‌وار با خود گفت:
- یکم جنبه داشته باش دختر.
کایان که از خجالتی بودن سوگل مطلع بود خواست بحثی بینشان باز کند که پرسید:
- Boyok amcanın ailesinin geldiğini gördün mü?
<<راستی دیدی که خانواده عمو بویوک اومدن؟>>
سوگل جدی شد و با تعجب پرسید:
- جدی میگی؟ کی اومدن؟
کایان لبش را با زبانش ترک کرد و موهایش را با دستش به سمتی شانه کرد درحالی که از زور حرص نفسی می‌کشید گفت:
- Yarım saat oldu! Ben de buradan gördüm
<<نیم ساعت میشه! من هم از اینجا دیدمشون.>>
سوگل سری تکان داد و گازی به باقی‌مانده لواشکش زد و درحالی که به خاطر طعم ترش لواشک چشمانش را ریز کرده بود گفت:
- وای کایان خواهش می‌کنم با هم درگیر نشین!
دوباره کایان شانه‌ای بالا انداخته و درحالی که ریز- ریز با صدا می‌خندید گفت:
- ok Seogil'e ama garanti vermiyorum
<<باشه سئوگیل ولی تضمین نمی‌کنم >>
سوگل چشمانش گرد شد لبش را به دندان گرفته و درحالی که می‌خواست متقاعدش کند گفت:
- می‌دونم که به حرفم گوش می‌کنی .
لبخند محوی روی لب کایان نقش بست و همراه با آهنگ زمزمه کنان بدنش را تکان داد با این کارش سوگل به خنده افتاد و گفت:
- خوشم میاد که خودتو با هر لحظه وفق میدی! اصلاً با بقیه کاری نداری فقط تو کار خودتی.
کایان تکانی به دستان مردانه‌اش داده و با دست اشاره کرد که برقص!
سوگل که تعجب کرده بود سری تکان داده و گفت:
- بی‌خیال!
اما کایان مصرانه درحالی که خود نیز دستانش را بالا برده بود گفت:
- Hadi baba, bir tur dans edelim
<<بیا بابا بیا یه دور برقصیم.>>
ریتم آهنگ طوری بود که سوگل تنها به تکان دادن شانه‌اش اکتفا کرد اما خنده از لبانش محو نمی‌شد همان‌طور که داشت به مسخره بازی‌های کایان می‌خندید صدای راحله در گوشش پیچید که گفت:
- سوگل کجایی نگاه راحله به در باز بالکن بود اما جایی که سوگل و کایان نشسته بودند مشخص نبود سوگل به سرعت از جایش بلند شده و با عجله وارد اتاق شد و همان لحظه که مادرش را دید در بالکن را بسته و پرده را کشید.

پارت ۵۸


سوگل که کمی هول شده بود گفت:
- بله مامان!
راحله بدون آنکه جواب سوگل را بدهد خم شده و خواست بالکن را ببیند که سوگل برای اینکه حواس مادرش را پرت کند گفت:
- چه بارونی می‌باره دیدم که عمو بویوک‌اینا هم اومدن.
سپس گفت:
- بیا بریم پایین.
راحله سری تکان داده باشه‌ای گفت و درحالی که مثل ملکه‌ها قدم برمی‌داشت گفت:
- من میرم! تو هم لباست رو عوض کن و یک لباس مجلسی زیبا بپوش و سر میز ناهار حاضر شو.
پس از اینکه راحله از اتاق خارج شد در را بست.
سوگل نفس عمیق و راحتی کشید و در حالی که به آینه چشم دوخته بود لبش را کج کرده و با خود گفت:
- لباس مجلسی بپوش مگه عروسیه!
نمی‌توانست از حرف مادرش به این راحتی عبور کند چرا که با گوش ندادن به حرفش راحله با او سرد رفتار می‌کرد.
سری به نشانه تاسف تکان داد و یک‌آن به یاد کایان افتاد که هنوز هم داخل بالکن بود به سرعت به سمت بالکن رفته و با باز کردن در کایان را دید که روتختی را از روی زمین برداشته و زباله‌های خوراکیی‌ها را جمع می‌کرد با خنده رو به او گفت:
- وای کایان یه لحظه از استرس مردم.
کایان همان‌طور که خم شده بود سرش را بالا گرفت و پرسید:
- Hangi kartın vardı?
<<چیکارت داشت؟>>
سوگل پرده را کنار کشیده و دستش را به در شیشه‌ای تکیه داد همان‌طور که ابرویش را بالا می‌فرستاد گفت:
- میگه بیا پایین برای خوردن ناهار ولی من انقدر اینجا خوراکی خوردم که اصلاً نای تکون خوردن ندارم.
این را گفته و خنده‌اش گرفت کایان نیز دستی به شکمش کشیده و درحالی که به علت خنده چینی گوشه چشمش افتاده بود گفت:
- Ben de
<<من هم.>>
هنوز صدای ملایم آهنگ به گوش می‌رسید کایان گوشی را داخل جیبش گذاشت و به سمت نرده‌های بالکن رفت کمی خود را به سمت حیاط عمارت خم کرده و درحالی که دستانش را از هم باز می‌کرد گفت:
-Seogil gel! Vay, yağmur yağıyor

<<سئوگیل بیا! عجب بارونی داره میاد.>>
سوگل نگاهی به داخل اتاق انداخت از رفتن مادرش مطمئن بود پس قدمی به سمت کایان برداشته و کنارش ایستاد.
باران دانه- دانه روی دستان مردانه کایان می‌نشست و با خیس کردن دست‌ها و آستین‌هایش خودنمایی می‌کرد، آستین‌هایش که کامل خیس شده بودند گفت:
- O kadar hoşuma gidiyor ki yağmurda ıslanıyorum
<<انقدر دوست دارم که زیر بارون خیس بشم.>>
سوگل که فاصله چند وجبی با کایان داشت به سمتش برگشت و به نیم‌رخ کایان چشم دوخت.
این چند روز کافی بود تا با احساسات و اخلاقیات درونی کایان آشنا شود.
همان‌طور که فهمیده بود، کایان پسری شوخ‌طبع و بسیار احساساتی بود و در عین حال خشن.
دلش می‌خواست چیزهای بیشتری از او بداندنفسی کشیده و گفت:
- یه چیز دوستانه ازت بپرسم؟
- کایان دستانش را از اسارت باران گرفته و به سمت سوگل برگشت به چشم‌های آبی و براق سوگل چشم دوخت نگاهش در تمام اجزای صورت سوگل در حرکت بود مخصوصا لبانش!

دست از کنکاش برداشت و گفت:
- sormak
<<بپرس.>>
سوگل خیلی دوست داشت بداند که کایان دوست دختر دارد یا نه نفس عمیقی کشید و نفسش را بیرون فوت کرد از آنجایی که در این چند روز کایان را دوست خوبی برای خود می‌دید سعی کرد با او راحت بوده و به راحتی سوالش را بپرسد از این رو لب باز کرد تا سوالش را مطرح کند که دوباره صدای راحله بلند شد که گفت:
- باز کجا رفتی سوگل!!

پارت ۵۹

این بار سوگل به جای پرسیدن سوالش سریع به کایان گفت:
- بدو اتاقت زود باش.
کایان در حالی که به سرعت به سمت اتاق می‌رفت به در برخورد کرده و در حالی که پهلویش را گرفته بود با خنده وارد اتاقش شد سوگل زیر لب خندید و زمزمه کرد:
- دست و پا چلفتی!
همان‌طور که خنده بر روی لبانش بود راحله وارد بالکن شده و وقتی سوگل را درحال خنده دید با تعجب پرسید:
- دختر تو چت شده؟
و رد نگاه سوگل را گرفته و به در بالکن کایان چشم دوخت، سوگل برای ردگم کنی دستش را روی شکمش گذاشته و گفت:
- یکم گشنم شده شکمم قار و قور می‌کنه برای همین خندم گرفت.
راحله دستش را به کمرش زده و گفت:
- مگه نگفتم لباست رو عوض کن برای چی دوباره اومدی بالکن؟
سوگل نمی‌دانست چه بهانه‌ای بیاورد قدمی به سمت مادرش برداشته و تنها چیزی که به ذهنش رسید را به زبانش آورد:
- یه لحظه اومدم هوا بخورم.
هر دو وارد اتاق شدند راحله درحالی که در کمد سوگل را باز می‌کرد به او گفت:
- موهات رو سشوار بزن من برات یک دست لباس قشنگ انتخاب می‌کنم.
همان‌طور که لباس‌ها را این طرف آن طرف می‌کرد یک سرهمی سفید رنگ که دور کمرش زنجیر طلایی کار شده بود از روی آویز برداشته و روی تخت گذاشت دستی به موهای بابلس خورده طلایی رنگش کشید سپس با دست کت و دامن مشکی رنگش را صاف کرده و نگاهی به آینه انداخت.
در حالی که چهره زیبای خود را از زیر نظر می‌گذراند نفسی سر داده و رو به سوگل گفت:
- اینو بپوش و سریع بیا پایین برگشتم تا بهت بگم یکم جلوی خانواده عمو بویوک خوددار و متین باش می‌دونی که فاتح خاطرخواهته.
با گفتن این جمله گویی سطل آب داغ روی سر سوگل ریختند، دستش را مشت کرده و چشمانش را بست نمی‌دانست با چه زبانی به خانواده‌اش بفهماند که از فاتح خوشش نمی‌آید چند سال بود این حرف مطرح می‌شد و سوگل آن را پس می‌زد.
آب دهانش را قورت داد و خواست حرفی بزند که راحله گفت:
- خیلی خوب از حرف‌های صد من یه غاز تو خسته شدم می‌دونم که می‌خوای چی بگی سریع آماده شو بیا پایین.
این را گفته و از اتاق خارج شد و در را بست سوگل با فکر کردن به حرف‌های مادرش خود را روی تخت انداخته و غلتی روی تخت زد همان‌طور که سرش را داخل بالش فرو می‌کرد با صدای ضعیفی گفت:
- حاضر بودم توی یک خانواده فقیر به دنیا بیام اما این همه زور بالای سرم نباشه.
کایان صدای آهنگ را کم کرد.
زمان‌های بی‌کاری با صدای آهنگ رقص را ترجیح می‌داد جلوی آینه قدی ایستاده و پاهایش را به حالت رقص پا تکان داد همان‌طور که زیر لب آهنگ را زمزمه می‌کرد کمد را باز کرده و به لباس‌هایی که سوزان در نبودش داخل کمد آویزان کرده بود چشم دوخت نگاهش به تیشرت آستین کوتاه قرمز رنگ بود که نوشته مشکی رنگی جلوی آن خودنمایی می‌کرد افتاد.
درحالی که تیشرت را از روی آویز برمی‌داشت شلوار ۶ جیب مشکی را نیز از داخل کمد برداشت و با یک حرکت لباس‌هایش را با لباس‌های تمیز و جدید تعویض کرد.
همان‌طور که آینه را می‌نگریست دستش را با ریتم آهنگ تکان داده و گفت:
- Bugün kimse sinirlerinizi kıramaz, kimseyle aranızı bozmamalısınız, kimse sizinle aranızı bozmaya cesaret edemez
<<امروز دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه اعصابت رو خرد کنه تو نباید با هیچ‌کس در بیفتی هیچ‌کی جرات در افتادن با تو رو نداره.>>
سپس با انگشت سبابه، خود را در آینه نشان داده و دستش را به حالت تفنگ درآورده و در خیالات خود شلیکی به چهره خود کرده و صدایی از زیر لبانش شنیده شد که گفت:
- کیووو

پارت ۶۰


نگاه امل به چهره مردانه فاتح بود.
ریش‌هایی تراشیده و موهایی ژل زده که جذابیتش را چند برابر کرده بودند و یک تیشرت سفید و رویه لی تنش بود درحالی که با جذبه اطراف را می‌نگریست نگاهش به سوگل افتاد که در حال پایین آمدن از پله‌ها بود لبخند محوی روی لبانش نشست درحالی که به موهای فر خورده سوگل خیره شده بود زیر لب گفت:
- چه جیگری هستی کی میشه که مال من بشی! هنوز هم نگاهش به چشمان فریبنده سوگل بود سوگل با تق تقی که با کفش‌های پاشنه ۵ سانتی خود راه انداخته بود وارد جمع شد، عمه خانم با تحسین نگاهی به سرتاپای او انداخته و درحالی که پا روی پا می‌انداخت دستش را روی عصا گذاشته و گفت:
- به- به دختر قشنگم.
و سپس نگاهی به فاتح که خیره او بود انداخت عمه خانم از علاقه فاتح به سوگل باخبر بود چرا که فاتح چندین بار غیر مستقیم این را گفته و هر بار با اخم‌های سوگل روبرو شده بود سوگل نزدیکتر شده و پس از سلام و احوال‌پرسی کنار امل نشست.
امل به هیچ عنوان نمی‌توانست حواسش را جمع کند هنوز هم شیفته تیپ زیبا و جذاب فاتح بود که با صدای کایان به خودش آمد:
- Merhaba
<<سلام.>>
همه به سمت کایان برگشتند، کایان موهای خود را کاملاً مرتب به سمت بالا شانه کرده و یک تیشرت قرمز با نوشته‌های مشکی تنش کرده بود در جذابیت کاملاً می‌توانست با فاتح برابری کند از آنجایی که عمه خانم برای اولین بار بود که کایان را با تیپ زیبا و از نظر خودش جذاب می‌دید لبخندی زده و جواب داد:
- سلام به تو!
کایان از قصد به سمت فاتح رفته و کنار او نشست هیچ خوش نداشت که با او هم صحبت شود اما کاملاً دلش می‌خواست که حرص او را در بیاورد درحالی که فاتح زیر چشمی کایان را می‌پایید رفتار و کارهایش را آنالیز می‌کرد، اما کایان اصلا حواسش به او نبود و نگاهش تماما به کارها و رفتارهای سوگل بود.
با این‌که کایان و فاتح از عموها خجالت می‌کشیدند اما سعی می‌کردند به روی خود نیاورند که قبلاً دعوایی اتفاق افتاده، مادر فاتح تکه‌ای از موهای خود را پشت گوشش زده و درحالی که کنار فاتح نشسته بود دستش را پشت فاتح گذاشته و رو به سوگل گفت:
- حالت چطوره دخترم ؟
سوگل با یادآوری اینکه می‌تواند ترکی صحبت کند رو بزن عمویش گفت:
- İyiyim
<<خوبم.>>
با کلمه ترکی‌اش لبخند روی لب کایان نشسته و تعجب بقیه برانگیخته شد.
بکتاش با ابرویی بالا پریده با تعجب سوگل را می‌نگریست که لبخند بر لب نگاهش به کایان بود عمه خانم نیز از طرز صحبت کردن سوگل متعجب شده بود کایان درحالی که با لبخند جمع را می‌نگریست دستانش را به هم کوبیده و رو به سوگل گفت:
- Kötü Seogil! İyi öğrendin
<<ایول سئوگیل! خوب یاد گرفتی.>>
و سپس خنده‌ای بلند سر داد، فاتح با اخم به سمت کایان برگشته و زیر چشمی براندازش کرد و سپس نگاهش را از او گرفت و با حرص به زمین دوخت خنده کایان همزمان شد با ورود قدیر و آسیه به جمع، قدیر با تیپی زیبا متشکل از یک پیراهن سفید و یک شلوار پارچه‌ای مشکی اتو کشیده و موهایی که به سمت بالا شانه کرده بود دست داخل جیب به جمع سلام کرد.

پارت ۶۱


آسیه نیز لباسی یاسی رنگ به تن داشته و موهای لختش را یک‌طرف شانه‌اش ریخته بود، با ابروهای کمانی و چشمان طوسی رنگش جمع را از زیر نظر گذرانده و کنار قدیر نشست.
همگی در کنار هم نشسته و مشغول صحبت شدند نیم ساعت رد شده بود که افرا از همه خواهش کرد تا به سمت میزغذاخوری رفته و برای خوردن ناهار آماده شوند همه دور میز غذاخوری نشسته و مشغول شدند.
اما این میان کایان و سوگل بودند که هیچ اشتهایی به خوردن غذا نداشتند چرا که آن‌قدر خوراکی خورده بودند که به قول سوگل درحال ترکیدن بودند.
عمه خانوم وقتی سوگل را دید که بشقابش خالیست با تحکم گفت:
- سوگل جان چرا غذا نمی‌کشی.
با این‌که سوگل دلش می‌خواست جواب ترکی بدهد اما نتوانست جمله‌اش را تکمیل کند پس گفت:
- میل ندارم ممنون.
چشم بکتاش نیز به بشقاب کایان بود که تنها چند قاشق برنج کشیده و با آن بازی می‌کند نفس بلندی سر داده و سعی کرد آرام باشد می‌دانست که این پسر اصلاً در شأن خانواده‌شان نیست اما در این چند روز سوگل را می‌دید که با کایان هم صحبت شده و رفتار خوشی با او دارد، از همین‌رو احساس می‌کرد که کایان خشمش را برمی‌انگیزد.
سری تکان داده و با خود گفت:
- حتماً من اشتباه می‌کنم.
در حالی که بیوک با جذبه قاشق را داخل دهانش می‌گذاشت نگاهی به کایان و سوگل انداخت که نگاهشان به هم بود نگاهی به فاتح کرد و وقتی فاتح را اخم کرده دید با صدای بلندی گفت:
- مثل این‌که بعضی‌ها قبل از خوردن ناهار خودشون رو سیر کردند.
کایان با این جمله به آرامی به سمت بویوک برگشت و وقتی فهمید که روی صحبتش با اوست به طرفش برگشت که سمت راستش در انتهای میز غذاخوری نشسته بود به او چشم دوخته و پس از تر کردن لب‌هایش با زبان با تمسخر گفت:
- Yemek yemediğim için üzülüyorsan, senin için yerim
<<اگه از غذا نخوردن من ناراحتید به خاطر شما غذا می‌کشم.>>
بیوک قاشق را داخل بشقاب گذاشته و یک لیوان آب خواست کایان اصلاً متوجه نمی‌شد که چرا تمامی اهالی این خانه با او رفتار نادرستی دارند از آنجایی که زبان تندی داشت دلش نمی‌خواست با او بد صحبت کنند درحالی که به او چشم نازک می‌کرد به سمتی دیگر برگشت.
روبرویش که سوگل نشسته بود سعی داشت به او بفهماند که با حرف‌های بقیه ناراحت نشود.
کایان نگاهی به سوگل انداخت درحالی که پوست لبش را با دندان می‌کند ضربه‌ای آرام از طرف سوگل از زیر میز به پایش برخورد کرد سپس لبخندی روی لب سوگل نشست با این کار ناخودآگاه کایان لبخند زده دستش را روی دهانش گذاشت و رویش را برگرداند این لبخندها از چشم عمه خانوم دور نماند اما نتوانست چیزی بگوید چرا که چیز خاصی برای گفتن نبود پس سرش را پایین انداخته و مشغول خوردن غذایش شد در حالی که راحله به آرامی مشغول خوردن غذا بود به سمت سوگل برگشته و زیر لب زمزمه کرد:
- مگه تو نگفتی گرسنم پس چی شد؟
سوگل که هنوز ته‌مانده خنده روی لبش بود سری تکان داده و جواب داد:
- اشتهام کور شده لطفاً گیر ندین.

پارت ۶۲


خوشبختانه آن روز بدون دعوا و مرافعه گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد اما در طول روز تمام حواس فاتح به رفتارهای سوگل بود، فاتح از زمانی که به یاد داشت به سوگل علاقمند بوده و همیشه می‌گفت که برای به دست آوردنش همه تلاشم را می‌کنم اما این را خوب می‌دانست که سوگل حرف زور را قبول نکرده و زیاد از او خوشش نمی‌آید حتی زمان‌هایی که به مسافرت می‌رفتند سوگل هیچ‌گاه با او همکلام نمی‌شد و محبت‌های او را پای پسر عمو بودن می‌گذاشت اما این برایش خیلی سنگین بود که کایان از راه نرسیده بخواهد با سوگل بگوید و بخندد.
آن شب پس از رفتن همه کایان و سوگل تا ۱۲ شب داخل بالکن مشغول تمرین زبان ترکی شدند و کایان با شیرین زبانی مشغول یاد دادن جمله‌های معروف شد.
چند روز از آن شب می‌گذشت کایان هر صبح به بیمارستان رفته و مشغول کار شده بود سوگل نیز طبق برنامه هر روزش به کتاب‌خانه رفته و سعی می‌کرد کتاب‌های پزشکی را کامل مطالعه کند تا برای دانشگاه آماده شود آخر هفته روز پنجشنبه تولد عمه خانم بود و بکتاش سعی داشت مثل هر سال برای عمه هاریکا جشن تولد گرفته و از زحمات او بابت چندین سال تشکر کند به این منظور یک مهمانی بزرگ راه انداخته و فامیل‌های دور و نزدیک را به جشن دعوت کرده بود کایان که به شدت اهل مهمانی بود سعی داشت در این مهمانی کاملا خوش‌گذرانی کرده و به قول خود قشنگ خوش بگذراند.
صبح روز چهارشنبه از آنجایی که سوگل حال رانندگی نداشت به همراه کایان به کتاب‌خانه رفت!
کایان پس از رساندن او به کتاب‌خانه به بیمارستان رفته و مشغول کار شد به دستور مادرش آسیه قرار بود عصر به بازار رفته و هدیه‌ای درخور شخصیت عمه هاریکا برایش تهیه کند یاد حرف سوزان افتاد که گفته بود:
- Kayan, lütfen kendine bir takım elbise al ve gömlek giy çünkü parti çok büyük ve bütün aile bizi ilk kez görecek
<<کایان لطفاً یک دست کت و شلوار برای خودت بخر و یک پیراهن مجلسی تنت کن چون که مهمانی بسیار بزرگه و تموم فامیل برای اولین باره که ما رو می‌بینند.>>
ساعت ۶ عصر بود که کارش در بیمارستان تمام شد، وارد اتاقک کوچک شده و لباس‌های پزشکی اش را با لباس‌های بیرون تعویض کرد درحالی که از سالن رد می‌شد با خنده از تمامی پرسنل خداحافظی کرده و به آخرین نفر در بخش پذیرش رسید.
پسری جوان روی صندلی نشسته بود کایان سرش را پایین آورده و از زیر شیشه‌ای که تنها یک نیم دایره از آن خالی بود رو به پسر گفت:
- yorulma dostum
<<خسته نباشی دوست من‌.>>
به جرات می‌توان گفت که در این یک هفته‌ای که داخل بیمارستان مشغول به کار شده بود همه پرسنل را با رفتارهای شیطنت وار و خواستنی‌اش مجذوب خود کرده بود حتی پزشکان حاذق و سن‌داری که از او خیلی بزرگ‌تر بودند نیز شیفته رفتار و اخلاق خاصش شده بودند رفتاری که همه‌ و همه‌اش در خندیدن‌های مکرر خلاصه می‌شد.

پارت ۶۳

کایان از بیمارستان خارج شده و سوار ماشینش شد درحالی که شماره سوگل را می‌گرفت ماشین را به حرکت درآورده و به سمت کتاب‌خانه حرکت کرد فرمان را با یک دست نگه داشته بود با دست دیگر گوشی را کنار گوشش گرفته و منتظر شد.
سوگل یکی- یکی ورق‌های کتاب را برگردانده و سعی می‌کرد محتویاتی که می‌خواند را به مغزش منتقل کند.
با صدای زنگ گوشی و دیدن عکسی که روی صفحه تماس افتاده بود لبخند روی لبش نشست، عکس مربوط به دو روز پیش بود، با کایان درحال تمرین زبان ترکی داخل بالکن نشسته بودند، سوگل دو عدد کیک خامه‌ای از داخل آشپزخانه آورده و روی زمین گذاشته بود که هر چند دقیقه یک‌بار یک تکه از کیک را به چنگال زده و داخل دهانش می‌گذاشت همان‌طور که در حال یادداشت معنی کلمات ترکی بود کایان چنگال را برداشته و یک تکه کیک داخل دهان خود گذاشت سپس چنگال را به سمت کیک برده و تکه‌ای دیگر از کیک را برش زده و به سمت سوگل گرفت سوگل چنگال را از دستش گرفته و کیک را داخل دهانش گذاشت همان موقع لبخند عمیقی روی لب کایان نشست، سوگل با دهان پر اشاره کرد که چی شده، کایان گفت:
- sevgil
<<سئوگیل!>>
کایان دستش را به سمت صورت سوگل آورد، دور تا دور لب‌هایش خامه‌ای شده بود، اما سوگل به عقب رفته و دست کایان در هوا ماند.
با خنده کایان، سوگل متوجه صورتش شده و خود نیز به خنده افتاد و پشت‌بندش صدای خنده کایان دوباره بلند شد، درحالی که هر دو روبه‌روی هم نشسته و دفتر و خودکار مابینشان بود کایان گوشی را برداشته و گفت:
-Senin bir fotoğrafını çekmeliyim
<<باید ازت عکس بگیرم. >>
سوگل نوچی کرده و سعی کرد تا صورتش را پاک کند اما دیگر دیر شده بود کایان عکسی به یاد ماندنی از او گرفت و با خنده نشانش داد پس از کمی خنده سوگل دستش را داخل جیبش فرو برده و گوشی را از داخل جیب بیرون کشید و رو به کایان گفت:
- الان نوبت توئه که عکست بره توی گوشیم.
کایان سرش پایین بود با شنیدن این جمله سرش را بالا گرفته و به طور اتفاقی ابروهایش کمی بالا رفتند که این حرکت همزمان شد با گرفتن عکسی به یادماندنی!

پارت ۶۴


سوگل همان‌طور که یاد آن روز افتاده بود گوشی را برداشته و دکمه وصل تماس را فشار داد و گوشی را دم گوشش گذاشت، صدای شاد و پر از شیطنت کایان در گوشی پیچید که گفت:
- Merhaba kuzenim Seogil, nasılsın?
<<سلام دخترعمو سئوگیل چطوری؟>>
سوگل که این همه انرژی را دید از روی صندلی بلند شده و جواب داد:
- سلام خوبم تو چطوری؟
کایان تشکر کرد و سپس پرسید:
- Kart bitti, seni takip etmeye mi geleceğim?
<<کارت تموم شده دارم میام دنبالت؟>>
سوگل سری تکان داده و گفت:
- آره کتاب‌هام رو جمع می‌کنم، رسیدی پیام بزن.
پس از این‌که گوشی را قطع کرد وسایلش را جمع کرده و منتظر شد تا کایان برسد.
حدود یک ربع رد شده بود که پیامکی حاوی این متن روی گوشی‌اش نمایان شد:
- Bayan Seogil, aşağıya gelin!
<<سئوگیل خانوم بیا پایین!>>
سریع کیفش را روی شانه انداخته و از کتاب‌خانه خارج شد، کایان داخل ماشین نشسته و منتظرش بود همان‌طور که به ماشین نزدیک می‌شد دستی برای کایان تکان داده و هم‌زمان خنده کایان باعث شد که او نیز بخندد پس از سوار شدنش به ماشین، کایان ماشین را به حرکت درآورده و درحالی که با سرعت زیادی لایی می‌کشید رو به سوگل گفت:
- Yorulmayın hanımefendi
<<خسته نباشی خانوم.>>
سوگل خمیازه‌ای سر داده و جواب داد:
- مرسی تو هم خسته نباشی کارت توی بیمارستان تموم شد؟
کایان سری تکان داده و گفت:
- Evet, bugün zor bir ameliyat geçirdim, gerçekten yorgunum ama anneme göre alışverişe çıkmam gerekiyor
<<آره امروز یک عمل سخت داشتم واقعاً که خسته شدم اما به گفته مامان باید برم خرید.>>
سوگل که تعجب کرده بود پرسید:
- خرید برای چی؟
کایان دستی به صورتش که کمی عرق کرده بود کشید و درحالی که ماشین را جلوی یک مرکز خرید بزرگ نگه می‌داشت جواب داد:
- Annem teyzeme bir hediye almamı emretti
<<مامان دستور دادن که برای عمه کادو بگیرم.>>
همان‌طور که دستش را روی دنده قرار می‌داد پرسید:
- Harika Teyze'ye ne almalıyız sence?
<<به نظرت چی برای عمه هاریکا بگیریم؟>>
سوگل سری تکان داده و گفت:
- عمه خیلی به وسایل زینتی علاقه داره عاشق طلا و جواهره!

پارت ۶۵

کایان با تعجب ابرویی بالا انداخته و گفت:
- Vay, bu Harika teyze de bazı şeyleri seviyor! Bu onun için altın almamız gerektiği anlamına mı geliyor?
<<عجب چیزایی هم دوست داره این عمه هاریکا! یعنی باید براش طلا بگیریم؟>>
سوگل شانه بالا انداخت چراکه دقیق متوجه نشده بود کایان چه می‌گوید پس جواب داد:
- بابا اینا که براش انگشتر گرفتن!
کایان دستش را روی دنده گذاشته و درحالی که ادای عمه خانم را در می‌آورد گفت:
- Bu yüzden bu kendinden memnun teyzeye bilezikler alıyoruz!
<<پس ما هم برای این عمه از خود راضی دستبند می‌گیریم!>>
سپس دنده را مثل عصای عمه خانم گرفته و درحالی که چشمانش را عین عمه هاریکا ریز می‌کرد دهانش را کج کرده و گفت:
- Ne dersem yapılmalı!
<<هرچی من میگم همون باید بشه!>>
سوگل درحال خنده مشتی آرام به بازوی کایان کوبیده و گفت:
- اگه می‌تونی جلوی خودش اداش رو دربیار! صدای خنده کایان بلند شد و درحالی که دستانش را به حالت تسلیم بالا برده بود گفت:
- Hayatıma doyamıyorum!
<<من از جونم سیر نشدم!>>
سوگل که داشت با صدا می‌خندید یک آن متوجه چهره متعجب کایان شد که به پشت سرش نگاه می‌کرد، ترسید و خنده‌اش را قطع کرد، همان لحظه صدای کایان بلند شد که گفت:
- Kıpırdama, arkanda böcek var!
<<تکون نخور پشت سرت حشره هست!>>
در یک‌آن صدای جیغ بنفش سوگل بلند شد و این هم‌زمان شد با قهقهه کایان که گفت:
- Merak etme, şaka yapıyordum
<<نترس بابا شوخی کردم.>>
سوگل درحالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود نفسی بلند سر داده و گفت:
- این مسخره بازی‌های تو تمومی نداره! زهرم ترکید.
کایان که از زور خنده اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:
- چه‌قدر تو ترسویی!
همان حین مشتی دیگر از سوی سوگل حواله بازوی کایان شد و او بدون حرف ماشین را جلوی مرکز خرید پارک کرد، دستش را روی بازویش گذاشته و گفت:
- Ne kadar kötü!
<<چه بد می‌زنی!>>
سپس به حالت دستوری ادامه داد:
-  alish verishe gidelim

<<پیاده‌شو بریم خرید!>>
سوگل درحالی که چشمش را ریز کرده بود با لبخند اما حرص گفت:
- یکی طلبت!
دوباره صدای خنده کایان فضای ماشین را پر کرد بی‌حرف از ماشین پیاده شده و وارد مرکز خرید اطلس که بزرگترین مرکز خرید در آن ناحیه بود شدند مرکز خریدی که طبقه اولش مخصوص لباس‌های مردانه، طبقه دومش لباس‌های زنانه و طبقه سومش مختص طلا و جواهرهای خاص و گرانبها بود.
کایان درحالی که دستانش را داخل جیب‌هایش فرو برده بود با شیطنت از جلوی مغازه‌ای رد شد یکی- یکی از جلوی مغازه‌ها رد شده و گه‌گاه چرخی می‌زد.
سوگل نیز پشت سرش درحال حرکت بود و با خنده به حرکات و مسخره‌بازی‌های کایان نگاه می‌کرد و در دل می‌گفت:
- واقعا که توی همه عمرم همچین پسری ندیدم پسرهایی که می‌شناسم مغرور و از خود‌راضی و خشن هستند این پسر با همه کسایی که می‌شناسم فرق می‌کنه.
کایان درحالی که به پشت سرش برگشته و سوگل را می‌نگریست همان‌طور عقب- عقب راه می‌رفت!
درحال برداشتن قدمی دیگر به پشت سر بود که با ستون برخورد کرده و آخش درآمد.
دستش را به پشتش گرفته و گفت:
- آخ.
سوگل که ریز ریز می‌خندید گفت:
- خب درست راه برو !
چهره کبود کایان نشان می‌داد که خیلی دردش آمده سوگل که چهره جدی‌اش را دید به سمتش رفته و پرسید:
- خیلی درد داشت؟
کایان دستش را روی صورت گذاشته و خم شد سوگل که کمی نگران شده بود عین خودش به سمت او خم شده و دوباره پرسید:
- چی شدی تو؟
که دوباره با خنده کایان روبه‌رو شد، این پسر واقعاً کرم داشت.

پارت ۶۶


این بار سوگل به شوخی اخم کرده و به سمت دیگری برگشت، کایان با دیدنش با چهره عبوس لبخند دندان نمایی زده و محو چهره سوگل شد شال زرد رنگی با حاشیه‌ای قهوه‌ای کمرنگ روی سرش بود موهای رنگ شده خوش‌حالتش را فرق وسط کرده و نصفش را پشت گوشش زده بود درحالی که نگاه کایان به چشمان براق و آبی رنگ سوگل بود نفسی عمیق کشیده و دستانش را بلند کرد، همان‌طور که دو طرف شال را می‌گرفت شال را به سمت جلو کشیده و با لبخند محوی که گوشه لبش جای گرفته بود بی‌اراده گفت:
- Seogil çok güzel!
<<سئوگیل خیلی خوشگلی!>>
سوگل که متوجه جمله‌اش نشده بود درحالی که ابروهایش را جمع می‌کرد گفت:
- چی؟
کایان به خودش آمده و دستانش را از روی شال سوگل برداشته و بی‌صدا به خنده افتاد، سرش را برگردانده و گفت:
- Hiç bir şey
<<هیچی!>>

خدا را شکر کرد که سوگل متوجه حرفش نشده، این جمله یکهو بر زبانش آمده بود برای همین نمی‌خواست دوباره تکرار کند.
سوگل دوباره پرسید:
- خوب بگو!
کایان که مثل همیشه شیطنتش عود کرده بود یک دستش داخل جیب و دست دیگرش را داخل موهایش فرو برده و پس از کمی فکر کردن چشمکی زده و گفت؛
- Ben daha sonra size anlatacağım
<<بعداً میگم.>>
همان‌طور که با چشم غره سوگل روبرو می‌شد با لبخند از کنارش عبور کرده و به سمت مغازه‌ها حرکت کرد سوگل پشت سرش به راه افتاد و به سرعت گوشی را از داخل جیبش بیرون کشید باید معنی جمله‌اش را می‌فهمید سرچ کرده و وقتی متوجه شد که معنی جمله چیست ثانیه‌ای ایستاد و از پشت سر به قامت هیکلی کایان چشم دوخت.
کایان درحالی که پیراهن آستین کوتاه مشکی با شلوار مشکی به تن داشت از پشت سر بسیار زیبل به نظر می‌رسید و اما موهای همیشه به هم ریخته‌اش که گویی با شانه غریبه بودند جذاب‌ترش می‌کرد.
سوگل کمی به فکر فرو رفت و چند ثانیه بعد سرش را تکان داد.

چند مغازه را رد کرده بودند که کایان جلوی یکی از مغازه‌ها ایستاد نگاهش به کت و شلوار مردانه بود.
چند دست کت و شلوار شیک و مجلسی داخل ویترین دیده می‌شد که بسیار خوش دوخت بوده و مطمئنن در تن کایان نیز خوب جلوه می‌کردند. نگاهی به آنها کرده و سری تکان داد و گفت:
- Baba, takım elbise giyemem
<<ای بابا من که نمی‌تونم کت و شلوار بپوشم.>>
سوگل که برخی کلمات را متوجه نمی‌شد سعی کرد دقیق گوش دهد تا معنی جمله‌اش را بفهمد با دست اشاره کرد که چی؟
کایان دوباره به سمت سوگل برگشته و درحالی که نفس عمیقی می‌کشید شمرده- شمرده گفت:
- BEN. Gelemem. Bu kıyafetlerden. onu giy!
<<من... نمی‌تونم... از این لباس‌ها... بپوشم!>>

پارت ۶۷


سوگل اشاره به داخل مغازه کرده و درحالی که یکی از کت و شلوارهای مشکی رنگ چشمش را گرفته بود گفت:
- بیا ببینیم داخل مغازه چی دارند!
اول سوگل وارد مغازه شده سپس کایان داخل شد فروشنده که مرد جوان و خوش برخوردی بود پس سلام و خوش آمد گویی گفت:
- بفرمایید چه نوع لباسی می‌خواهید تا راهنمایتون کنم.
کایان درحالی که هیچ خوش نداشت کت و شلوار بخرد سری تکان داده و چشمش را اطراف مغازه چرخاند اما سوگل به سمت کت و شلوار مشکی رنگ براق که روی آویز بود رفته و به آن‌ها اشاره کرده و گفت:
- از این کت و شلوار سایز آقا رو می‌خواستیم!
فروشنده درحالی که به سمت کت و شلوار می‌رفت نگاهی به سرتاپای کایان انداخته و گفت:
- ماشالله همسرتون هم، هم خیلی خوش تیپ و هم خوش هیکل هستند.
سوگل متعجب به کایان چشم دوخته و با لبخند ریز و موذیانه کایان روبرو شد، ابروهایش را بالا فرستاد و بدون این‌که چیزی بگوید به سمت کایان رفت.
فروشنده کت و شلوار را جلوی کایان گرفت و گفت:
- بفرمایید.
کایان با بی‌میلی کت و شلوار را گرفت و برانداز کرد همان لحظه سوگل از پشت سر به آرامی او را به سمت اتاق پرو هول داد و گفت:
- برو دیگه.
کایان وارد اتاق پرو شده و پس از چند دقیقه در را باز کرد و بیرون آمد و رو به سوگل گفت:
- İyiydiler, biz de satın aldık
<<خوب بودند خوب شد بخریم.>>
سوگل با تعجب نگاهش کرده و گفت:
- چرا نگفتی بیام ببینم.
کایان بی‌توجه به سوال سوگل لباس‌ها را به سمت مرد گرفته و گفت:
- Lütfen sayın
<<لطفاً حساب کنید.>>
و سپس به سمت سوگل برگشت و جواب داد:
-asla bo giafatlari sevmiorom

<<اصلاً از کت و شلوار خوشم نمیاد.>>
لباس‌ها را تحویل گرفته و دوباره از مغازه بیرون رفتند درحالی که سوار آسانسور می‌شدند سوگل پرسید:
- اندازت بود؟
کایان خندیده و جواب داد :
- Evet, gidip sana da güzel bir elbise alalım
<<آره بریم برای تو هم یک دست لباس خوشگل بخریم.>>

پارت ۶۸


سوگل دستی به موهایش کشیده سپس درحالی که با نگاه آبیش به چشمان مشکی کایان چشم دوخته بود جمله معازه دار را مرور کرد

- همسرتون خوشگل و خوش هیکل هستن.

یک لحظه دلش صعف رفت اما سریع خود را جمع و جور کرده و گفت:
-نمی‌خواد بابا من لباس دارم.
اما کایان دست بردار نبوده و او را به طبقه دوم برد تا برای مهمانی برایش پیراهن بخرد همه مغازه‌ها را زیر و رو کردند و هیچ یک از لباس‌ها مورد پسند کایان نشد درحال گشتن آخرین مغازه‌ها بودند که سوگل رو به کایان گفت:
- میشه بگی تو چطور لباسی رو می‌پسندی آخه؟ من باید بپسندم یا تو؟
کایان دستانش را از داخل جیبش بیرون آورد و درحالی که با دست به یقه خود اشاره می‌کرد گفت:
- Yakası çok açık olmamalı, uzun ve kolu az olmalı!
<<یقه‌اش زیاد باز نباشه، بلند هم باشه یه کوچولو آستین هم داشته باشه!>>
سوگل تنها از حرکات دستش متوجه حرفش شد و وقتی که متوجه شد لبخند پهنی روی صورتش نشست و گفت:
- این چیزهایی که تو میگی میشه مانتو! فکر نمی‌کنم اینجا موجود باشه، این‌طور لباس‌ها مال قرن حجره! الان کلاً لباس کوتاه با یقه باز و بدون آستین مده .
کایان درحالی که عقب- عقب راه می‌رفت گفت:
- Ama buldum
<<ولی من پیدا می‌کنم.>>
که همان موقع چشمش به پیراهن بلندی که به رنگ زرشکی بوده و یقه نسبتاً بسته‌ای داشت افتاد آستین حلقه‌ای بود اما کاملاً زیبا به نظر می‌رسید با ذوق به سمت مغازه رفته و گفت:
- işte burada
<<ایناهاش.>>
سوگل درحالی که به لباس چشم دوخته بود با دیدن دنباله بلندش لبخندی زد و گفت:
- من تا حالا از اینجور لباس‌ها نپوشیدم ولی واقعاً خوشگله.
کایان همان‌طور که به سینه منجوق دوزی شده لباس چشم دوخته بود گفت:
- Kolları olmamasına rağmen yakası onaylanmıştır
<<با اینکه آستین نداره اما یقه‌اش مورد تاییده بیا یه پرو بزن.>>
هر دو وارد مغازه شده و سوگل به سمت اتاق پرو رفت تا لباس را بپوشد پس از پوشیدن متوجه شد که لباس برای او گشاد بوده و کاملاً در تنش زار می‌زند کایان را صدا زده و گفت:
- این خیلی بزرگه ببین سایز کوچیکش هست؟
که متاسفانه سایز کوچک تمام شده بود هر دو با پشیمانی از مغازه خارج شده و چند مغازه آخر را نیز گشتند در آخر به انتخاب کایان یک پیراهن سفید رنگ با توری مشکی و طرح‌های گلی که رویش کار شده بود پیدا کردند خیلی زیبا به نظر می‌رسید، از کمر به پایین گشادتر بوده اما قد نسبتاً کوتاهی داشت.
هنوز هم کاملاً مورد تایید کایان نبود چون آستین‌هایش نیز حلقه‌ای بوده و خیلی تو چشم بود به هر حال پس از خریدن لباس به طبقه سوم رفته و دستبندی زیبا در خور شخصیت عمه خانم گرفته و با هم آنجا را ترک کردند سوگل درحالی که لباس را داخل کیسه در دست گرفته بود گفت:
- خیلی قشنگه مرسی.
کایان لبخند کج مخصوصش را روی لب نشانده و با خودشیرینی جواب داد:
- Lütfen, elbette, vücudunuzda güzeldi
<<خواهش می‌کنم البته که توی تن تو قشنگ شد.>>
خوب می‌توانست با جملاتی که به کار می‌برد دل یک نفر را به دست آورد.
لبخند عمیق لبخند زد و سپس هر دو سوار ماشین شده و به سمت عمارت حرکت کردند از زمانی که وارد عمارت شده بودند سر و صدای خدمتکارها و خدمه به گوش می‌رسید همه در حال تدارک دیدن مهمانی فردا بودند.
آشپزهای ایتالیایی و فرانسوی از امروز برای آشپزی به عمارت آمده و مشغول شده بودند به دستور بکتاش چندین مدل غذا دسر و کیک‌های مخصوص در حال آماده شدن بود.

پارت ۶۹

سوگل سعی کرد قبل از ورود به خانه و رودررویی با خانواده از کایان جدا شود اما دیگر دیر شده بود بکتاش از در عمارت خارج شده و آن دو را با هم دید درحالی که کایان هنوز متوجه بکتاش نشده بود درحال شوخی با سوگل بوده و همان‌طور که در کنار هم قدم برمی‌داشتند پس از گفتن جمله‌ای صدای خنده‌اش بلند شد، سوگل بدون خنده به قیافه درهم پدرش چشم دوخته بود.
به یاد حرف‌هایش افتاد که چندین بار گوشزد کرده بود که با کایان زیاد هم صحبت نشو!
سرش را پایین انداخت و سریع از کنار کایان رد شده و به سمت عمارت رفت.
سریع بدون اینکه بابکتاش صحبت کند وارد خانه شد.
کایان با دیدنش دستی بلند کرد و بلند گفت:
- Merhaba Bektaş Amca
<<سلام عمو بکتاش.>>
این پسر با وجود این‌که می‌دانست هیچ‌کس در این خانه کاخ مانند، از او خوشش نمی‌آید اما سعی می‌کرد خود واقعی‌اش را حفظ کند.
بکتاش تنها به تکان سر اکتفا کرده و به سمت پارکینگ حرکت کرد، قصد خروج از خانه را داشت.
کایان هنوز در فکر رفتار سوگل بود که بدون حرف وارد عمارت شده بود با این افکار خود نیز وارد شد.
همه داخل سالن به سمتی رفته و هر کس مشغول کاری بود راحله با دیدن سوگل به سمتش آمد، درحال دستور دادن به خدمه رو به سوگل گفت:
- خسته نباشی عزیزم، این چیه دستت؟
سوگل لبخندی زده و تشکر کرد و درحالی که لباس را بالا می‌گرفت گفت:
- نزدیک مرکز خرید بودم برای خودم لباس خریدم.
این را گفته و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت قبل از ورودش به اتاق با امل روبه‌رو شد و از او خواست تا وارد اتاقش شود، می‌خواست لباسش را بپوشد تا امل نیز نظر دهد.
کایان که تازه وارد عمارت شده بود اولین نفری که دید عمه خانم بود رو به او برگشته و سلامی نظامی داد عمه خانم درحالی که اخم روی صورتش بود با دیدن حرکت کایان لبخند محوی روی لبش نشسته و سری تکان داد کایان پس از احوال‌پرسی با عمه یکی- یکی با بقیه اعضای خانواده سلام و احوال‌پرسی کرده و به سرعت وارد اتاق مادرش شد.
کادو را به سمتش گرفته و گفت:
- Hadi Asya hanım, bu da teyzeme hediyeniz
<<بیا آسیه بانو اینم هدیه شما برای عمه خانوم>>

آسیه با دیدن دستبند اول تعجب کرده و سپس به سلیقه کایان احسنت گفت درحالی که زیر و روی دستبند را برانداز می‌کرد گفت:
- Neden şimdi altın aldın?
<<حالا چرا طلا گرفتی؟>>
کایان بدون فکر جواب داد:
- Seogil altın kazandığımızı söyledi, bu yüzden altın kazandım
<<خب سئوگیل گفت که ما طلا گرفتیم به خاطر همین منم طلا گرفتم.>>
آسیه بدون این‌که به جواب او فکر کند پرسید:
- Bu aralar Sogol'la çok eğleniyor musun?
<<تو این روزا خیلی با سوگل خوش و بش می‌کنی ها خبریه؟>>
کایان لبخند کجی روی لبش نشانده و گفت:
- Ne haber annem! Başka bir sıradan kız!
<<چه خبری مادر من! دختر عمومه دیگه!>>

پارت۷۰


شب را سپری کردند، بماند که سوگل هر دقیقه با چشم ابروی اخم کرده بکتاش روبرو می‌شد اما به هرحال شب بدون اتفاق خاصی سپری شده و روز بعد با تمام شور و شوقش آغاز شد از سر صبح خانم‌های آرایشگری با تشریفات بسیار هر کدام برای آرایش یکی از بانوان عمارت آمده و مشغول شده بودند.
کایان در حالی که شیطنت درونش موج می‌زد به سمت اتاق مادرش رفت، آسیه روی صندلی مخصوص نشسته و دو آرایشگر یکی در حال آرایش چهره و دیگری در حال آرایش موهایش بودند.
کایان به سمت مادرش رفته و شیطنت‌وار بوسه‌ای روی بازویش زد و رو به آرایشگرها گفت:
- Bu güzel bayanı neden uyduruyorsunuz çünkü kendisi güzel
<<برای چی این خوشگل خانم رو آرایش می‌کنید این‌که خودش به خودی خود خوشگله!>>
آسیه که به کایان چشم دوخته بود لبخند دندان نمایی زده و گفت:
- Kendinizi daha az tatlı yapın!
<<کم خود شیرینی کن!>>
کایان درحال خنده گفت:
- Çakratim
<<چاکرتیم.>>
در حال قدم زدن از اتاق خارج شده و یکی- یکی به اتاق‌ها سر می‌زد، سوزان و امل در یک اتاق هر یک زیر دست آرایشگری در حال آرایش بودند سوزان با دیدن کایان سریع گفت:
- Hey Kayan neden bu kadar pervasızsın, git hazırlan!
<<وای کایان چرا انقدر بی‌خیالی برو آماده شو!>>
کایان چشمانش را گرد کرده و درحالی که شانه‌هایش را بالا می‌انداخت جواب داد:
- Gece partisi, ne olacağını görmeye hazır olacağım!
<<مهمونی شبه از الان آماده بشم که چی بشه!>>
سوزان سری تکان داده و هیچ چیز نگفت یک‌آن سوالی به ذهنش رسید که پرسید:
- Takım elbise aldın mı?
<<راستی کت و شلوار گرفتی؟>>
کایان آدامسش را باد کرده و گفت:
- Evet merak etmeyin, gece teyzeme ayakkabı alması için çadır yapacağım
<<آره نگران نباش، شب یه تیپی می‌زنم که عمه خانوم کفش ببره.>>
با صدای امل که گفت:
- Artık duyabiliyorlar
<<هیس الان می‌شنون.>>
هر سه به خنده افتادند، کایان از اتاق خارج شده و با بی‌خیالی مشغول قدم زدن داخل عمارت شد همه مشغول کاری بودند اما او به هر اتاق سر زده کمی با صاحب اتاق صحبت می‌کرد.
پشت آشپزخانه مجلل و سلطنتی یک مکان بزرگ‌تر برای پخت و پز بود درحالی که وارد آشپزخانه پشتی می‌شد خمیازه‌ای سر داده و نگاهی به اطراف انداخت، چندین آشپز مرد درحال پخت و پز غذاهای مختلف بودند، خانوم‌های زیادی نیز هر کدام به کاری مشغول بوده و برای مهمانی امشب در تلاش بودند.
کایان درحالی که یکی- یکی از کنار آشپزها عبور می‌کرد دست دراز کرده و چیزی برمی‌داشت و داغ- داغ در دهان می‌گذاشت، سرآشپزخانوم‌ها که از همان اول از کایان خوشش آمده بود لبخندی زده و گفت:
- پسرم تو به این خونه روح دوباره بخشیدی، اینجا خیلی بی‌روح شده بود.
کایان یک سوشی از ظرف مخصوص و بزرگ برداشته و در دهان گذاشت و به حرف تکمیل شده سرآشپز تک خنده‌ای کرده و با همان قیافه خنده‌رویش با دهانی پر جواب داد:
- Sen dünyanın en iyi ve en iyi şefisin!
<<شما هم بهترین و تپل‌ترین سرآشپز دنیایین!>>
با این که سرآشپز مسن، معنی جملاتش را نفهمید اما لبخندی زد و یک عدد سوشی دیگر به چنگال زده و دست او داد و مثل مادربزرگ‌ها گفت:
- پسرم بخور گوشت بشه به تنت.
کایان با خنده سوشی را بلعیده و به سمت کیک‌پز که درحال خامه‌زنی به کیک ۵ طبقه بود رفت، انگشتش را به خامه زده و لیسید که با صدای بلند کیک‌پز به قهقهه افتاده و از آشپزخانه خارج شد.
هنوز هم خنده روی لبانش بود درحالی که چند قدم مانده بود به اتاقش برسد درحال رد شدن ازکنار اتاق سوگل، نگاهی به داخل انداخت اما سوگل پشت به او نشسته و دو آرایشگر طبق معمول درحال آرایش او بودند.

پارت ۷۱

این‌طور که معلوم بود امروز خبری از ناهار نبوده و سر همه گرم کار بود، پس با خیال راحت وارد اتاقش شده و روی تخت دراز کشید.
نگاهش به دور تا دور اتاق در دوران بود با این‌که چند روز پیش سوزان اتاق را مرتب کرده بود اما وضعیت اتاق دوباره به هم ریخته و نامرتب بود.
بلند شده و دستی به سر و روی اتاق کشید.
یکی از روتختی‌ها را که مخصوص بالکن بود کنار در گذاشت تا مثل شب‌های گذشته که با سوگل وقت می‌گذراند امشب نیز در کنار او باشد.
خوشحال بود از این که حداقل سوگل در این خانه با او گرم و مهربان است.
در بالکن را باز کرده، پرده نازک و حریر مانند را کشید و به سمت تخت بازگشت.
روتختی تخت را نیز درست کرده و دراز کشید تا بخوابد، از آن‌جایی که تا شب وقت بسیار بود، با خیالی راحت به خواب رفت.
ساعت پنج عصر بوده و عمه خانوم با ظاهری همچون عروس با کت و دامنی سفید و صدفی روی مبل مخصوصش نشسته و منتظر مهمانان بود.
موهای جو گندمی‌اش به حالت شنیون پشت سر جمع شده و آرایشی ملایم درخور چهره با ابهتش روی صورتش کار شده بود.
با این که چهره‌اش چین و چروک فراوان داشت اما این از ابهت و زیبایی‌اش هیچ کم نمی‌کرد.
مثل همیشه عصا در دستش بوده و با استواری عصا را محکم گرفته و اطراف را نظارت می‌کرد.
راحله با پیراهنی بلند به رنگ طلایی و موهایی بابلیس کشیده با کفش‌های پاشنه بلندش به عنوان خانم این شب، داخل سالن قدم برمی‌داشت، آسیه و مهناز نیز با ظاهری زیبا و آراسته هر کدام روی مبل‌ها کنار عمه هاریکا نشسته بودند.
خانه کاملا با میزهای گرد و اطرافش صندلی‌های سلطنتی پر شده بود و بیشتر به تالار می‌ماند.
فاتح شلواری جین به رنگ مشکی به تن کرده و روی پیراهن مشکی‌اش تک کتی براق پوشیده بود.
موهای پرپشت و خوش‌حالتش کاملا تافت زده شده بود و ته‌ریشش جلوه زیبایی به او داده بود.
هر کس با تیپ زیبا و خاصش در جمع می‌درخشید و تنها جای کایان و سوگل خالی بود.
سوگل دستی روی لباس جدیدش کشید و خم شد تا بند کفش‌های پاشنه بلندش را ببندد، با آرایش غلیظ و زیبایی که به چهره داشت قیافه‌اش به کل تغییر کرده بود.
نگاهی کلی به خود داخل آینه انداخت و پس از یک دور چرخ زدن لبخند زده و آرام به سمت بالکن رفت.
یواشکی اتاق کایان را دید زد اما چراغ خاموش بوده و تاریکی هوا باعث شده بود داخل اتاق مشخص نباشد.
پس کایان در اتاق نبود!
می‌خواست برگردد که با صدای سرفه کایان ایستاده و با تعجب دوباره به سمت اتاق بازگشت.
کمی که دقت کرد کایان را روی تخت درحال خواب دید.
با صدای بلندی گفت:
- اوووف!
سری تکان داده و در دل زمزمه کرد:
- آخه تو چه‌قدر سر به هوایی پسر!
وارد اتاق شده و به سمت کلید برق رفت، چراغ را روشن کرد و با چهره جمع شده کایان روبه‌رو شد، کایان درحالی که دستش را روی چشمانش می‌گذاشت تا نور اذیت نکند به سمتی دیگر برگشته و دوباره به خواب رفت.
سوگل این‌بار کمی بلندتر گفت:
- آقا پسر تو امشب مهمونی دعوت نیستی؟
صدای سوگل باعث شد کایان تکانی بخورد، با این‌که صدای ملایم آهنگ از طبقه پایین به گوش می‌رسید اما کایان متوجه گذر زمان نشده بود.

پارت ۷۲

با اهمی که سوگل کرد، این‌بار لای چشمانش را باز کرده و زیر چشمی به سوگل نگاه کرد با دیدنش با بهت برگشته و خواب آلود به سرعت روی تخت نشست محو چهره آرایش شده و موهای فر خورده‌اش شده بود لباسی که دیروز با هم خریده بودند نیز تنش کرده بود از حق نگذریم سوگل چهره بسیار زیبا و اندامی فوق‌العاده داشت و این خصوصیات او کایان را به شدت تحت تاثیر قرار می‌داد، درحالی که لبخند روی لبش می‌نشست با چشمانی براقاز سرتا مای سوگل را برانداز کرد و گفت:
- Seogil, elbise sana ne kadar yakışmış!
<<سئوگیل لباس چه‌قدر بهت میاد!>>
سوگل درحالی که به چهره خواب‌آلود کایان نگاه می‌کرد لبخندی زده و گفت:
- پاشو! پاشو باید آماده بشیم.
کایان با نوک انگشت چشمش را مالش داده و پرسید:
- Misafirler geldi mi?
<<مهمون‌ها اومدن؟>>
سوگل نوچی کرد و مثل چند دقیقه قبل یک دور چرخیده و با خنده گفت:
- آرایش و موهام چطوره؟
لبخند کایان پررنگ‌تر شده و درحالی که داغی شدیدی در لپ‌هایش احساس می‌کرد دو دستش را تکیه‌گاه هیکل عضلانیش کرده و پس از این که کمی به عقب خم شد آب دهانش را قورت داده و در دل گفت:

-Şu ana kadar gördüğüm en güzel kız olduğunu hissediyorum

<<احساس می‌کنم تو زیباترین دختری هستی که به عمرم دیدم.>>

سپس صدایش را صاف کرده و  رو به سوگل گفت:
-Harika! Bundan daha iyisi olamaz!

<<عالی! بهتر از این نمی‌شه!>>
کمی از خوابش پریده بود اما دوباره روی تخت دراز کشید و این بار با حمله سوگل به سویش مواجه شد سوگل ملافه را از زیرش کشیده و مجبورش کرد تا بلند شود درحالی که به موهای شلخته کایان نگاه می‌کرد گفت:
- نزار آتو دست عمه خانوم بدیم.
کایان همان لحظه از روی تخت بلند شده و سوگل به سمت در بالکن رفت درحالی که از در بالکن خارج می‌شد گفت:
- من برم تو هم بیا.
کایان سری تکان داد و پس از رفتن سوگل مشغول پوشیدن لباس‌هایش شد هنوز هم ذهنش درگیر چهره بی‌نظیر و آرایش شده سوگل بود همچنین لباسی که دیروز گرفته بودند او را مثل پرنسس‌ها کرده بود.

احساس متفاوتی داشت، با دیدن سوگل با وصعیت آراسته ضربان قلبش شدت گرفته بود.
سعی کرد زیاد فکر نکند.

سریع لباس‌هایش را تعویض کرده و پیراهن جدید با کت و شلوار را به تن کرد حتی خود نیز تا به حال خودش را با این تیپ ندیده بود با اینکه از پوشیدن کت و شلوار زیاد خوشش نمی‌آمد اما با خود اعتراف کرد که کت و شلوار خیلی به او می‌آید.

به سرعت لباس‌هایش را پوشید و و به سمت بالکن رفته و اتاق سوگل را دید زد سوگل در حال خروج از اتاق بود که با صدای او برگشت و با دیدنش سوتی زد.
درحالی که ابرویش را بالا می‌برد لبخندی روی لبش نشانده و گفت:
- به- به دوماد شدی.
خنده کایان هم‌زمان شد با تعجب سوگل که به سرعت پرسید:
- نمی‌خوای موهات رو شونه بزنی مثل این که به این مدل عادت کردی.
کایان دستی به موهایش کشید و درحالی که محو چهره بی‌نظیر سوگل شده بود لبخند بی‌پروایی زد.
سوگل برسش را از روی میز توالت برداشته و به سمت کایان آمد در یک قدمی او ایستاده و نزدیکش شد، همان‌طور که برس را روی موهای کایان می‌کشید گفت:
- آهان حالا شد، عالی شدی.
سپس رو به او گفت:
- می‌دونستی کت و شلوار چه‌قدر بهت میاد؟
کایان نفس بلندی سر داده و نفسش را با صدا بیرون فرستاد.

نگاهش را از روی چشمان آرایش شده سوگل به سمت لبانش سر داد ، کمی خیره شد اما سریع سرش را پایین انداخته و پرسید:
- garchekdan iiyim?

<<جدی خوبم؟>>
سوگل با دستش علامت آفرین نشان داده و گفت:
- وری گود!
سپس به سمت در اتاق رفته و گفت:
- من میرم اگه کسی نبود خبرت می‌کنم که از همین جا بیای.
همان‌طور که در را باز می‌کرد نگاهی به سمت راست و چپ انداخته و وقتی سالن را خالی دید با دست اشاره کرد که بیا.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...