رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و سه منیم گوزل سِئوگیلیم


کایان وارد مغازه شده و دو عدد بستنی سنتی کاکائویی گرفت مغازه‌دار بستنی‌ها را داخل یک سینی گذاشته و به او داد، کایان درحالی که از مغازه خارج می‌شد نگاهی به سوگل انداخت که او را می‌نگریست، به سمتش رفته، یکی از بستنی‌ها را به او داد و گفت:
- Kakao seversin diye düşündüm!
<<فکر کردم شاید کاکائویی دوست داشته باشی!>>
سوگل با توجه به اینکه اسم کاکائو آمد متوجه شد که درباره بستنی حرف می‌زند پس گفت:
- خیلی ممنون!
اتفاقا عاشق بستنی کاکائویی بوده و با اشتها به جان بستنی افتاد، کایان نیز حین سوار شدن به ماشین گازی به بستنی زده و نشست.
آهنگ فارسی تمام شد و یک آهنگ دیگر با ریتم تند‌تر با زبان ازبکی شروع به پخش شد.
از اول آهنگ کایان با لبخند رقصش گرفته بود، تکان‌های آرامی به شانه‌هایش وارد می‌کرد و سوگل را درحال خوردن بستنی به خنده وا می‌داشت.
آهنگ با این متن درحال پخش بود:
ending manga gitar
Dardimni sezmadi malak
Sog‘indi bu yurak uni
Bag‘rimni ezdi-da malak
Yurakchalar chizar edik terakga, terakga
Yurganmiding meni aldab ermakga, ermakga
Zanjirlaring yarashibdi bilakga, bilakga
Quloqchalar to‘libdi-ku zirakga
Endi manga gittara gitara
Shuncha bergan azobing yetar-a
Sharob olib qo‘llarimga o‘ynayman, o‘ynayman
Mikrofonni menga bering kuylayman, kuylayman
Sog‘inganim rost gulyuzim


کایان لیسی به بستنی زده و گفت:
- Gerçekten kaldım, Harika Teyze neden bu kadar katı?
<<من واقعا موندم، عمه هاریکا چرا انقدر سخت‌گیره؟>>
سوگل با شنیدن اسم عمه گفت:
- عمه از روزی که یادمه به همه چی گیر می‌داد، طرز لباس پوشیدنمون، اخلاقمون، کارهامون!اصلا همیشه عصبانیه!
کایان خندید و آخرین گاز را به بستنی زده و آن را کامل در دهان گذاشت، درحال خنده رو به سوگل گفت:
- Vay Sevgil, dün masada sanki beni yakalayıp dövüyormuş gibi hissettim!
<<وای سئوگیل، دیروز سر سفره احساس می‌کردم منو می‌گیره کتکم می‌زنه!>>
و دستش را به سمت گلو برد و ادامه داد:
- O kadar öfkeliydi ki beni boğmak için boynumu tutacağını sandım
<<انقدر خشمگین بود فکر می‌کردم میاد گردنم رو می‌گیره تا خفم کنه.>>
و ادای خفه شدن درآورد.
سوگل با این که دقیقا نمی‌فهمید کایان چه می‌گوید اما با اداها و کارهای او خنده‌اش گرفته بود، می‌دانست که درباره بداخلاقی عمه حرف می‌زند ولی دقیقا نمی‌دانست چه می‌گوید، با حرکت آخر کایان که گردنش را گرفته و ادای خفه شدن درمی‌آورد دوباره خندید و گفت:

  • پاسخ 168
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

پارت بیست و چهار منیم گوزل سِئوگیلیم

- وای تو چه‌قدر خوب بلدی آدمو بخندونی!
کایان خود نیز به خنده افتاده و ادامه داد:
- Bakın teyzemin açgözlülüğünden kurtulmak için bir gün ona bu şarkıyı açmalıyım
<<ببین برای درآوردن حرص عمه یه روز حتما باید این آهنگ رو پیشش باز کنم.>>
به سیستم اشاره کرد و ادامه داد:
- Çok hassas olduğu için onun önünde bu şarkıyı çalıp dans edeceğim!
<<چون اون خیلی حساسه، این آهنگو باز کنم و جلوش یه رقصی برم!>>
آهنگ که به قسمت کاملا ریتم‌دارش رسیده بود کایان با اتمام جمله‌اش درحال مسخره‌بازی دستانش را به حالت رقص تکان داده و گفت:
- Ne söylemek istediğini görmek için önünde dans edeceğim!
<<پیشش برقصم ببینم چی می‌خواد بگه!>>
سوگل که از خنده درحال ریسه رفتن بود با حرکت آخر کایان که دستانش را مردانه به حالت رقص تکان می‌داد، خنده‌اش شدیدتر شده و از خنده دستش را روی شکمش گذاشت، کایان خود نیز با صدای بلند درحال خنده بود و نگاهش به چشمان آبی سوگل که از زور خنده اشک درونشان موج می‌زد بود، سوگل همان‌طور می‌خندید و نگاهش به بیرون از ماشین بود که کم-کم خنده‌اش کم‌رنگ شده و در آخر قطع شد.
کایان از این تغییر حالت یک‌هویی، خنده‌اش را قطع کرده و نگاهش را به مسیر نگاه سوگل دوخت، مردی هیکلی و چهارشانه با چهره مردانه که حدودا می‌توان گفت هم‌سن‌و سال کایان است شاید هم بیشتر، درحال آمدن به سمت ماشین‌شان بود.
کایان نگاه از پسره گرفت و دوباره به سوگل نگاه کرد و پرسید:
- Ne oldu
<<چی شد؟>>
فاتح با اخم غلیظی که به چهره داشت، با دیدن خنده غلیظ آن دو و رقص و مسخره‌بازی کایان نتوانسته بود دوام بیاورد پس خود را به ماشین رسانده و با اخم رو به کایان گفت:
- بیا پایین ببینم.
کایان که تا چند دقیقه قبل درحال خنده و مسخره بازی بود تغییر حالت داده و ابروهای پرپشتش درهم گره خوردند، نگاهی به سوگل کرده و سریع پیاده شد.
سوگل نیز از ماشین پیاده شده و به آن دو چشم دوخت، فاتح یقه کایان را گرفت و گفت:
- تو کی هستی هان؟
کایان که اخمش غلیظ‌تر شده بود عین فاتح غرید:
- Sen kimsin, neyi yanlış yapıyorsun?
<<خودت کی هستی، داری چه غلطی می‌کنی؟>>
فاتح با شنیدن جمله ترکی حدس‌هایی زد اما از زور خشم دوباره تکانی به کایان داده و گفت:
- تو ماشین سوگل چی‌کار می‌کنی؟ بزنم پای چشمت ناکارت کنم؟
کایان که خشمش برانگیخته شده بود با یک حرکت فاتح را گرفت و شرایط را برگرداند، حالا او یقه فاتح را گرفته و او را به ماشین چسبانده بود، درحالی که تکانش می‌داد گفت:
- seni ilgilendirmez! Senin için ne büyük bir nimet!
<<به توچه! به تو چه مرتیکه!>>
با فریاد فاتح که داد زد:
- ولم کن عوضی!
صدای سوگل بلند شد، درحالی که به سمتشان می‌آمد گفت:
- ول کنین همدیگه رو!
داد زد:
- فاتح!
کایان که دید سوگل پسر را می‌شناسد، دستانش را شل کرده و کنار کشید تا اینکه سوگل با اخم گفت:
- فاتح بس کن، اون کایانه، پسر، عمو قدیر!

ویرایش شده توسط الهه پورعلی

پارت بیست و پنج منیم گوزل سِئوگیلیم


فاتح از شدت عصبانیت داد زد:
- هر خری هست!
کایان با این جمله او، ابرویش بالا پرید و درحالی که دستش را مشت می‌کرد با شدت زیادی آن را به شکم فاتح کوبید و از لای دندان‌هایش غرید:
- Sen cahil bir salaksın!
<<خر خودتی مرتیکه بی‌شعور!>>
سوگل با دیدن این صحنه جیغ خفیفی کشید و دستانش را روی دهانش گذاشت، اصلا فکرش را هم نمی‌کرد کایان که تا چند دقیقه قبل لبخند به لب داشت به این صورت عصبانی شود، فاتح که به شکم خم شده بود خود را پیدا کرده و با صاف ایستادنش یقه کایان را گرفت و با هم گلاویز شدند، کایان مشتی دیگر حواله بازویش کرد و این‌بار فاتح دست مشت‌شده‌اش را با شدت زیادی به صورت کایان کوبید، لب و دهان کایان غرق خون شد، سوگل هی داد می‌زد:
- بسه! بس کنین دیگه!
اما گوش هیچ‌یک بدهکار نبود، همان‌طور یک‌دیگر را گرفته و گلاویز شده بودند که چند نفر در پیاده رو به سمتشان دویدند، دو نفر کایان را گرفته و دو نفر دست‌های فاتح را به سمتی کشیدند تا یکدیگر را لت‌و پار نکنند.
فاتح داد زد:
- گمشو مرتیکه دوزاری!
کایان خشمش بیشتر شده و یک قدم به سمت فاتح برداشت که آن دو مرد او را به عقب کشیدند، کایان غرید:
- kapa çeneni
<<خفه شو!>>
سوگل نزدیک‌تر آمد و رو به فاتح گفت:
- بس کنین این مسخره بازی رو!
به آن مردها گفت:
- ولش کنین ببینم، فاتح آروم باش!
آن دو مرد او را ول کردند تا خواست دوباره به سمت کایان یورش ببرد سوگل جلوی او را گرفته و گفت:
- ببین توی خیابون چه رسوایی بار آوردی، چته تو، چرا واسه همه‌چی دعوا راه می‌اندازی.
کایان که توسط آن دو مرد رها شده بود دستش را روی دهانش گذاشت و دستش کاملا خونی شد.
با خشم به فاتح و سوگل چشم دوخته بود که فاتح گفت:
- من دعوا راه انداختم یا پسرعموی جنابعالی.
سوگل به سمت کایان برگشته و نگاهی به چهره خون‌آلودش انداخت، به سوی فاتح برگشت و داد زد:
- ببین چه غلطی کردی.
فاتح غرید:
- نمی‌بینی؟ اونم کتکم زد، می‌ایستادم نگاش می‌کردم؟ یه روزه نیومده، چه عزیز هم شده!
سوگل آب دهانش را قورت داد و گفت:
- چرت و پرت نگو! برو فاتح نایست اینجا، یه کتابخونه می‌خواستیم بریم، ببین چی شد.
فاتح اخم‌هایش را به طور جدی جمع کرده و رو به کایان گفت:
- حسابت رو می‌رسم.
کایان تا خواست به سمتش بشتابد سوگل دستش را جلو برده و گفت:
- خواهش می‌کنم کایان بسه.
فاتح با دستی مشت شده پشت به آن‌ها کرده و به سمت ماشینش که جلوی بانک قرار داشت رفت، سوار شد و به سرعت از آنجا دور شد.
سوگل درحالی که به سرعت کیفش را زیر و رو می‌کرد دستمالی بیرون آورده و با ناراحتی گفت:
- بیا، صورتتو پاک کن.
کایان دستمال را از دست سوگل گرفته و آب دهانش را که کاملا خونی بود داخل جوب تف کرد، دهانش را با دستمال پاک کرده و بدون حرف سوار ماشین‌ شده و رو به سوگل گفت:
- Sen sür!
<<تو برون!>>
با ابروانی درهم گره خورده جای سوگل نشسته و به آینه چشم دوخت، لبش کاملا پاره شده بود و دستمال داخل دستش پر از خون بود!

پارت بیست و شش منیم گوزل سِئوگیلیم


سوگل پشت فرمان نشست، کایان درحالی که دستمال را روی لبش قرار داده بود گفت:
- Bu çocuk
<<این پسره!>>
سوگل نفسش را فوت کرد، لب‌هایش را جمع کرده و زیر لب طوری که کایان بشنود گفت:
- عمو بویوک رو ندیدی تا حالا نه؟ این فاتح بود پسر عمو بویوک.
کایان ابرویش بالا پرید، درحالی که سعی می‌کرد از زور عصبانیت داد نزند با اخمی غلیظ گفت:
- Değişen
<<عوضی!>>
سپس پرسید:
- Mertike'nin hiç siniri yok, bunu neden yaptı?
<<مرتیکه اعصاب نداره، چرا همچین کرد؟>>
سوگل موهایش را پشت گوش فرستاد و شانه‌ای بالا انداخت، درحالی که حرف کایان را متوجه نشده بود، نگاهی به بیرون انداخته و گفت:
- مثلا می‌خواست غیرتی بشه!
بعد ادامه داد:
- تف تو غیرتت که فقط برای دیگرونه!
لب‌های کایان هنوز هم آغشته به خون بوده و زیر چشمش مقداری قرمز شده بود، سوگل همان‌طور که ماشین را روشن می‌کرد گفت:
- می‌خوای بریم دکتر.
کایان سرش را به علامت منفی تکان داد که سوگل ادامه داد:
- ببین چه‌قدر حالمون رو بد کرد! بی‌شعور!
سپس به کایان نگاهی کرده و گفت:
- عصبی نباش دیگه ولش کن!
در این دو روز آشنایی، کایان را به غیر از خنده و شوخی ندیده بود اما اینک هیچ بشری نمی‌توانست او را آرام کند، چه برسد که بخنداند.
کایان درحالی که سعی می‌کرد خشمش را کنترل کند دستش را روی پایش‌کوبیده و پرسید:
- sevgil Ölümü neydi, neden beni görünce kafası karışmıştı!
<< آخه سئوگیل اون چه مرگش بود با دیدن من چرا قاطی کرد!>>
سوگل با متوجه نشدن جمله کایان خود را فحش باران کرد ولی به سمت کایان برگشته و گفت:
- بی‌خیال، تو خوبی؟
کایان دوباره دستمال را روی لبش فشرد و حجمی از خون دستمال را پر کرد، دستمال را از روی لبش کشیده و گفت:
- no!
<< نه!>>
سوگل ماشین را به حرکت درآورده و درحالی که دنده را عوض می‌کرد نگاهش به دستمال خونی افتاد، هزار بار فاتح را فحش داده و درحالی که لبانش را جمع کرده بود از آن مکان دور شد.
ترافیک کم شده و سوگل به راحتی توانست به سمت کتاب‌خانه برود.
مسیر بدون هیچ حرفی سپری شد، سوگل ماشین را جلوی درب بزرگ و شیشه‌ای کتاب‌خانه نگه داشته و گفت:
- خب من میرم، تو هم میای کتاب‌خونه.
خون لب کایان بند آمده بود اما لبش کمی کبود شده و صورتش نیاز به شستن داشت.
سوگل اشاره‌ای به کتاب‌خانه انداخت و گفت:
- اینجا سرویس داره، اگه بخوای بیا صورتت رو بشور.
کایان هنوز از زور خشم، دندان‌هایش را به هم می‌سابید و هیچ حوصله رفتن به بیمارستان را نداشت، پس از این رو از ماشین پیاده شد و همراه سوگل به راه افتاد.
سوگل نیز پس از بستن سانروف، وارد کتاب‌خانه شده و به سمت قفسه‌های کتاب‌ها حرکت کرد.
کایان بی‌هدف به دنبالش کشیده می‌شد تا اینکه با دیدن سرویس بهداشتی از سوگل جدا شده و برای شستن صورت و تمیز کردن لبش او را ترک کرد.
ده دقیقه نگذشته بود که بازگشت اما هنوز هم رگه‌هایی از عصبانیت درون نگاهش موج می‌زد و این باعث می‌شد که هیچ نگوید، سوگل درحالی که سعی داشت او را خندانده و به حالت قبلی برگرداند گفت:
- کایان‌خان! حرفت نصفه موند، کی می‌خوای پیش عمه برقصی.
کایان با یادآوری این جمله که با رقصش سوگل را به خنده انداخته بود لبخند مصنوعی گوشه لبش نقش بسته و گفت:
- Bırak
<<ولش کن!>>
 

 

 
 
 

پارت بیست و هفت منیم گوزل سِئوگیلیم


سوگل همان‌طور که یکی از کتاب‌های داخل قفسه را برمی‌داشت گفت:
- نه‌خیر بوراک موراک نداریم، گفتی می‌رقصی، بگو چجوری؟
کایان دست در جیب گذاشته و به تیپ سوگل که درحال برداشتن کتاب بود نگاه کرد، قد معمولی داشت با اندامی بی‌عیب که می‌شد گفت، نسبتا لاغر بود، موهای تاب خورده‌اش از زیر شال کاملا مشخص بوده و چهره‌ زیبایش خیره کننده بود.
کایان نگاهش را گرفته و چیزی نگفت که سوگل ادامه داد:
- تو اگه بخوای از الان این‌طوری تا کنی نمی‌تونی‌ها! حتی امشب هم عمو بویوک قراره به همراه خانوادش بیان خونمون، چه‌طور می‌خوای به حالت قبلیت برگردی.
کایان با شنیدن این جمله بیشتر خشمگین شد و با یادآوری فاتح با آن چهره مغرور و کینه‌ای دستش را مشت کرد.
همان لحظه سوگل برای عوض کردن روحیه جفتشان از داخل گوشی همان آهنگی که داخل ماشین پخش شده بود را پخش کرده و صدایش را کم کرد.
درحالی که گوشی را سمت کایان می‌گرفت گفت:
- این آهنگ بود نه!
خیلی دوست داشت کایان را دوباره به رقص وادارد اما کایان پس از این ماجرا هیچ اشتیاقی حتی به خنده نداشت.
سوگل ریز خندیده و گفت:
- مرد باید روی حرفش بایسته! کی جلوی عمه هاریکا می‌رقصی!
کایان گوشه لبش به علامت خنده کج شده و درحالی که قفسه کتاب‌ها را می‌نگریست گفت:
- Harika Teyze'yi seviyor musun, beni evden atmaya gelmedi!
<<دوست داری عمه هاریکا، نیومده از خونه پرتم کنه بیرون!>>
سوگل به سختی متوجه جمله شده و لبخندی زد و گفت:
- تو چه‌قدر سرسختی، نه وقتی می‌خندی میشه جلوتو گرفت، نه وقتی عصبی هستی میشه خندوندتت.
کایان به این حرف سوگل لبخند کوتاهی زده و گفت:
- Bu artık benim elim değil
<<این دیگه دست خودم نیست.>>
سوگل گوشی را به سمتش گرفته و درحالی که ریتم بالای آهنگ خودش را واردار به تکان خوردن می‌کرد به ترکی گفت:
- dans
<<برقص!>>
کایان هر دو دستش را در جیب‌هایش فرو برد و گفت:
- Seogil, bırak gitsin, bende yok
<<سئوگیل ول کن حوصلش رو ندارم.>>
سوگل خودکارش را در دست تکان داده و بالا برد، خودکار را با لبخند به لپ کایان فشرده و لپش را با پشت خودکار به سمتی که بخندد کشید.
بالاخره کایان لبخندی زده و گفت:
- Yapma kızım!
<<نکن دختر>>
سوگل نیز خنده‌ای کرده و به سمت قفسه برگشت تا کتاب بردارد که چشم کایان به کتاب‌های نویسنده معروف انگلیسی جورج اورول افتاد، درحالی که خم شده بود تا یکی از کتاب‌هایش را بردارد گفت:
- Ah George Orwell, kitapları severim
<< اوه جورج اورول، من عاشق کتاب‌هاشم.>>
سوگل به سمتش برگشته و با خنده گفت:
- چه عجب حرف زدی!
کایان که کمی اعصابش آرام شده بود لبخند کجی زده و گفت:
- Öfkemi asla görmemen için dua et!
<<دعا کن هیچ‌وقت عصبانیت منو نبینی !>>

پارت بیست و هشت منیم گوزل سِئوگیلیم


سوگل گوشی را بالا برده و با خنده گفت:
- اونا رو ول کن بگو پیش عمه چه‌طوری می‌رقصی.
کایان با کتابی که در دست داشت، الکی دستی تکان داده و گفت:
- Böylece!
<<این‌طوری!>>
همان موقع دختری هراسان از لابه‌لای قفسه‌ها به سمت بیرون می‌دوید که با سوگل برخورد کرده و تعادل سوگل را به هم‌زد، کایان خواست او را بگیرد و مانع زمین خوردنش شود که دیگر دیر شده و سوگل به طرف پشت به یکی از قفسه‌ها برخورد کرده و با تکیه دستش به قفسه کتاب‌ها، قفسه کج شده وبا افتادنش تمام کتاب‌ها نقش زمین شدند.
کایان به سرعت به سمت سوگل رفت که روی قفسه افتاده و با چشمانی از حدقه درآمده به کتاب‌های ریخته شده روی زمین می‌نگریست، کایان بی‌توجه به کتاب‌ها پرسید:
- iyi misin?
<<حالت خوبه؟>>
و تنها جوابی که از سوگل شنید این بود:
- وای، چی‌کار کردم.
دختره که دیگر از کتاب‌خانه خارج شده بود دیگر بازنگشت و کایان و سوگل تا نیم ساعت مجبور شدند کتاب‌های روی زمین را جمع کرده و قفسه را دوباره به حالت قبل برگردانند کمی بعد از کتاب‌خانه خارج شدند و کایان کلا تصمیم گرفت تا بیمارستان نرود، چراکه هم وضعیت صورتش و هم اعصابش نابه‌سامان بود.
در راه بازگشت هم به گفته کایان سوگل پشت فرمان نشسته و راه خانه را درپیش گرفتند، هر دو به فکر این دو ساعتی بودند که کلی ماجرا اتفاق افتاده بود.
با ورودشان به حیاط بزرگ و ویلایی، کایان از ماشین پیاده شده برگه‌های انتقالی را برداشت و پس از گذشت از کنار استخر بزرگ و گل‌های ریز و درشت باغچه که منظم کاشته شده بودند، وارد عمارت شد.
اولین کسی که چشمش به کایان افتاد آسیه بود که گفت:
- Toprağıma ne oldu Kayan?
><خاک برسرم چی شده کایان؟>>
آسیه به سمت کایان آمده او را در آغوش کشیده
و درحالی که دستش را به لب کایان نزدیک می‌کرد گفت:
- Ne oldu oğlum!
<<این چه وضعیه پسرم!>>
کایان سری تکان داد و گفت:
- Merak etme anne
<<هیچی مامان نگران نباش.>>
پشت سرش سوگل وارد شد که با ورودش سلام بلند بالایی کرد.
قدیر که تمام حواسش به کایان بود رو به آسیه گفت:
- آسیه چی شده.
آسیه سر تکان داد که یعنی نمی‌داند سپس کایان رو به قدیر گفت:
- Merak etme baba, hiçbir şey olmadı
<<نگران نباشید بابا، چیزی نشده>>
صدای عمه خانوم پس از کوبیدن عصایش‌روی زمین بلند شد:
- Çocuk henüz gelmedi, kavga mı ettiniz?
<<پسر هنوز نیومده دعوا کردی؟>>
کایان حوصله جر و بحث نداشت پس سعی کرد چیزی نگوید و تنها به نگاه کوتاهش به عمه بسنده کرد.
عمه هاریکا دوباره و این‌بار با تحکم و صدای رسا گفت:
- Bu evde bunlar olmamalı, olmamalı!
<<توی این خونه از این اتفاق‌ها نباید بیفته، نباید!>>
و بلند ادامه داد:
- duyulmuş?
<<شنیدی؟>>
کم- کم داشت اعصاب کایان را تحریک می‌کرد کایان چیزی نگفته و خواست از کنارشان عبور کند که هاریکا بلند گفت:
- duyulmuş?
<<شنیدی؟>>
سوگل که وضع را این‌گونه دید متوجه اعصاب خراب کایان شد اما کاری از دستش برنمی‌آمد و اصلا نمی‌خواست پدر و بقیه بفهمند تا آن دو با هم رفته و برگشتند.
با صدای دوباره عصای عمه، کایان نفس بلندی کشید و نفسش را بیرون فوت کرد، دستی روی صورتش کشید و با اخم به عمه هاریکا زل زد و خود را برای شلیک حرف‌هایش به او آماده کرد، خواست با صدای بلند چیزی بگوید که دنیز با صدای بچه‌گانه و تعجب‌وار گفت:
- Hey! ne oldu kardeşim?
<<هی! داداش چی شده؟>>

پارت بیست و نه منیم گوزل سِئوگیلیم

کایان بی‌توجه به بقیه دستانش را باز کرد و گفت:
- Bebeğim
<<عزیزم>>
دنیز به سرعت به سمتش دویده و او را بغل کرده و گفت:
- Ne oldu, iyi misin?
<<چی شده حالت خوبه!>>
کایان موهای دنیز را نوازش‌گرانه تکان داده و او را به خود فشرد و گفت:
- iyim janim iyim!
<<خوبم عزیزم خوبم>>
سپس قبل از اینکه دهانش باز شود به سرعت دنیز را بغل گرفته و از پله‌ها بالا رفت، عمه هاریکا اخم کرده و یک‌تای ابرویش بالا بود.
رو به بکتاش و قدیر سری تکان داده و از جایش برخاست.
می‌خواست برای استراحت به اتاقش برود به آرامی و مثل ملکه‌ها قدم برمی‌داشت، اول پله‌ها بود که با تحکم گفت:
- شب همه جمع بشین، بویوک هم قراره بیاد، با همتون کار دارم‌.
بکتاش گفت:
- بله عمه خانوم به روی چشم.
پشت‌بند حرفش قدیر نیز به سخن آمد:
- حتما عمه هاریکا!
عمه هاریکا با صدای بلند افرا را صدا زده و گفت:
- افرا بیا کمکم کن.
مدت‌ها بود که بکتاش عمه را برای آمدن به طبقه پایین تشویق می‌کرد چراکه با عصا برایش سخت بود هر روز چند بار پله‌ها را بالا پایین برود اما اتاق مجلل و زیبایش بالا بوده و او به هیچ عنوان نمی‌خواست به طبقه پایین برود.
پله‌ها را بالا رفته و نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق کایان باز بود و کایان طاق‌باز روی تخت دراز کشیده و چشمانش بسته بود، دنیز داشت با گوشی او بازی می‌کرد.
هاریکا با دیدن بی‌مسئولیتی و بی‌پروایی کایان با تکان دادن سر وارد اتاقش شد.
همان موقع سوگل درحال بالا آمدن از پله‌ها درحال خواندن آهنگی بود که داخل ماشین درحال پخش بود:
- Endi manga gittara gitara
Shuncha bergan
و با ریتم آهنگ کمرش را تکان می‌داد، آسیه به سرعت بالا آمد و پس از گذشتن از کنار سوگل وارد اتاق کایان شده و با دیدن کایان که روی تختش دراز کشیده بود به سمتش رفت.
با دیدن چشم‌های بسته کایان دستی روی لبش که زخمی بود کشید و گفت:
- Uyumadığını biliyorum kayan , ne oldu?
<<کایان می‌دونم خواب نیستی، چی شده؟>>
کایان گوشه چشمش را باز کرد و با یک تک‌صرفه گلویش را صاف کرده و گفت:
- Merak etme anne
<<نگران نباش مامان!>>
سپس کمی خود را بالا کشید و روی تخت نشست و اتفاق افتاده شده را برای مادرش توضیح داد، بماند که آسیه درحال سوال پیچ کردن او بود که چرا با سوگل رفتی، اما این برای کایان عادی بود، چراکه فقط می‌خواست سوگل را به کتاب‌خانه رسانده و خود به بیمارستان برود.
همان موقع امل و سوزان نیز وارد اتاق کایان شدند، کایان با دیدنشان لبخندی زده و گفت:
- Merhaba arkadaşlarım
<<سلام آبجی‌های خودم.>>

پارت سی منیم گوزل سِئوگیلیم


سوزان سریع کنارش ایستاده و روی صورتش خم شد، پیشانی‌اش را بوسید و گفت:
- Erkek kardeşim! Sakin ol, kavga mı ettin?
<<برادر من! یکم آرامش داشته باش، با کی دعوا کردی؟>>
کایان که در این خانواده بیشترین محبت به او می‌شد چون تک پسر بود از این رو لبخندی زده و گفت:
- maraketma, Susan, artık söyleme! Ben öyle kavga etmedim, iyi bir nedenim vardı!
<<نگران نباش، سوزان تو دیگه نگو! من که همین‌طوری دعوا نکردم خوب دلیل داشتم!>>
با حس لذت خندید و ادامه داد:
- Bakın kaç kişi benim için endişeleniyor!
<<ببین چند نفر نگرانم شدن!>>
این را گفته و با خنده به مادرش چشم دوخت، امل نیز لبخندی زده و گفت:
- Bu durumda bile şaka yapmayı bırakmıyorsunuz
<<توی این شرایط هم از مسخره‌بازی دست برنمی‌داری.>>
این حرف امل دوباره او را به خنده انداخت و گفت:
- Peki, git, ben iyiyim, yapacak bir şeyim yok, git ve biraz dinlen
<<خوب برید دیگه من خوبم چیزیم نیست، برید یکم استراحت کنم>>
آسیه و امل دنیز را برداشته و از اتاق خارج شدند، سوزان نگاهی به کایان انداخت با این‌که تنها سه سال با او اختلاف سنی داشت و بیست و نه سال بیشتر نداشت اما کایان از کودکی او را محرم رازهای خود می‌دانست و هرچه داشت به او می‌گفت، از این رو سوزان دست کایان را گرفته و گفت:
- Bana söylemek istediğin özel bir şey yok
<<حرف خاصی نیست که بخوای به من بزنی.>>
کایان با خنده و شیطنت گفت:
- Söyleyecek bir şeyim var
<<چرا حرف دارم باهات!>>
و درحالی که دراز می‌کشید با خنده گفت:
- Seni çok seviyorum
<<خیلی دوستت دارم>>
سوزان که از شیطنت کایان به خنده افتاده بود گفت:
- Biriciğim
( یکی یک‌دونه من)
این راگفته و ادامه داد:
- Tamam, biraz dinlen, öğlen 1:30'da gelip seni uyandıracağım
<<خیلی خب یکم استراحت کن ساعت یک و نیم وقت ناهاره خودم میام بیدارت می‌کنم.>>
کایان چشمانش را بست و با اخم گفت:
- Burası bir otel gibi, öğle yemeği zamanında, akşam yemeği de zamanında! Hiç aç değilim
<<انگار این‌جا هتله، ناهار به موقع شام به موقع! من اصلا گشنم نیست.>>
سوزان به این یک‌دندگی کایان سر تکان داده و از اتاق خارج شد.
کایان به سمت راست برگشته و صورتش را ماساژ داد، هنوز جای مشت فاتح می‌سوخت، با این که او هم در دعوا کم نگذاشته و مشت محکمی به فاتح زده بود اما هنوز عصبی بود.
ولی او کسی نبود که با این چیز‌ها اعصابش را مختل کند، نهایت یکی دو ساعت عصبی می‌ماند سپس به قاب سرخوشی خود بازمی‌گشت.
کمی چشمانش را بست تا آرام بگیرد چند دقیقه می‌شد چشم بسته بود که با صدای تقه‌ای که به در خورد لای یک چشمش را باز کرد، سوگل در درگاه در ایستاده و این‌پا و آن‌پا می‌کرد تا چیزی بگوید.
کایان با نفس عمیقی برخاست و روی تخت نشست گویی همان کایان چند دقیقه قبل نبود، با خوش‌رویی گفت:
- bir şeye ihtiyacın var mı?
<<چیزی می‌خوای؟>>

پارت سی‌و یک منیم گوزل سِئوگیلیم

 

 

سوگل همان‌طور که به پشت سر می‌نگریست تا کسی نباشد وارد اتاق شده و نگاهی به اتاق به هم ریخته کایان انداخت، یک پیراهن روی میز و شلوار روی زمین بود، چند عدد بلوز هم روی تخت کنارش دیده می‌شد و چمدان نیز به صورت باز روی زمین افتاده و لباس‌ها کاملا شلخته دیده می‌شدند، بدون توجه به وضعیت اتاق و بدون مقدمه گفت:

- کایان، فاتح پیام داده بود!

کایان یک تای ابرویش بالا رفت، زبانش را روی لب‌هایش کشید و چشمانش را ریز کرد، همان‌طور که رد نگاه سوگل را می‌دید که به وسایل به هم ریخته اتاق است، گفت:

- Peki ne dedi?

<<خب چی می‌گفت؟>>

سوگل آب دهانش را قورت داد کمی این‌پا و آن‌پا کرد سپس سرش را پایین آورده، نگاهش را به زمین دوخت و گفت:

- خب می‌گفت، گفت بهت بگم که...

سکوت کرد، با سکوتش کایان نفسی خشمگین کشیده و بلند شد، به سمتش قدم برداشت و گفت:

- sevgil Peki ne dedi?

<<سئوگیل؟ میگم چی می‌گفت؟>>

سوگل سرش را بالا گرفت و نگاهش را به چهره غضب‌ناک کایان دوخت، با خود گفت، کاش اصلا نمی‌اومدم، ولی دیگر برای تصمیم‌گیری دیر شده بود پس لب باز کرد:

- گفت که، بهت بگم شب میاد این‌جا، گفت شب اگه به پر و پاش بپیچی!

ادامه نداد که کایان از لای دندان‌های قفل شده‌اش غرید:

- E sonra?

<<خب بعد؟>>

سوگل دل را به دریا زده و چشمانش را بست، لب گشود و گفت:

- گفت اگه به پروپاش بپیچی باز هم دهنت رو پر خون می‌کنه!

کایان بهت زده نفسش را بیرون فوت کرده و با صدای نسبتا بلند گفت:

- Aptal Martyke! Neden bunu yanlış yapmak istiyor! Eğer çok konuşmak isterse onu öldürürüm

<<مرتیکه احمق! اون به چه حقی می‌خواد این غلط رو بکنه! می‌کشمش اگه بخواد زیاد حرف بزنه>>

سوگل از خشم کایان ترسید اما ترسش بیشتر به این خاطر بود که عمه خانوم صدایشان را بشنود از این رو در اتاق را بست و سریع گفت:

- آروم باش کایان، من، من فقط اومدم بهت بگم، بگم که شب اصلا باهاش صحبت نکن.

به تته‌پته افتاد و گفت:

- خب، می‌ترسم یه چیزی بگین به هم دعوا بشه بعد نشه جلوی زبون عمه رو گرفت.

کایان دوباره لبش را با زبان تر کرده، دستش را بالا گرفت و همان‌طور خشمگین از لای دندان‌ها غرید:

- Benim sorunum ne, o mortik, o mortik? İlk defa birbirimizi görüyorduk değil mi?

(اون مرتیکه، اون مرتیکه با من چه مشکلی داره؟ ما که دفعه اول بود همدیگه رو می‌دیدیم ها؟)

سوگل شانه‌ای بالا انداخت، با این که زبان کایان را نمی‌فهمید ولی مشکل فاتح را می‌دانست، مشخص بود مشکل فاتح خود اوست، مدت‌ها بود که فاتح به او ابراز علاقه کرده و با مخالفتش روبه رو شده بود، امروز هم با دیدن کایان کنارش احساس حسادت کرده و می‌خواست جنگ راه بیاندازد.

سر تکان داد و گفت:

- کایان من متوجه نمی‌شم چی میگی، فقط خواستم بهت خبر بدم تا شب اصلا چشم‌تو چشم نشین.

کایان به سمت دیگر برگشته و دستانش را مشت کرد، هرچه‌قدر شوخ و خوش مشرب بود می‌توانست تا آن حد نیز خشمگین و یک‌دنده باشد.

دوباره رو به سوگل گفت:

- سئوگیل!

سوگل با شنیدن اسمش به این صورت لبخند زد ولی با حرف کایان لبخندش را خورد.

- Bak Seogil, benimle uğraşan herkesi yok ederim

( ببین سئوگیل هر کی با من دربیفته نابودش می‌کنم.)

پارت سی و دو منیم گوزل سِئوگیلیم 

 

 

سوگل وقتی عصبانیت شدید کایان را دید، نگاهی به او انداخته و لبخندی زد، برای اینکه جو را تغییر دهد درحالی که کتاب داخل دستش را بالا می‌گرفت گفت:

- ببین برات چی آوردم.

 کایان یک بار چشمانش را باز و بسته کرد و نگاهی به کتابی که در دست سوگل بود انداخت وقتی کتاب را دید بی‌اختیار لبخند به لبش نشست و درحالی که کتاب را از روی جلد کنکاش می‌کرد گفت:

- Bu kitap sende var mı?

<<تو این کتاب رو داری؟>>

 تا خواست کتاب را از دست سوگل بگیرد سوگل کتاب را بالا برده و گفت:

- یه شرط دارم، اول باید اعصابت رو آروم کنی، این‌طور عصبانی نباش!

 کایان سری تکان داد و سعی کرد آرام شود سپس کتاب را از دست سوگل گرفته و ورق زد، درحالی که ورق می‌زد گفت:

- Bu yazarı çok seviyorum, kitapları çok güzel

<<من عاشق این نویسنده هستم کتاب‌هاش خیلی باحالن.>>

 سوگل که در کتابخانه دیده بود کایان از این نویسنده تعریف می‌کند خندید و گفت:

-من همه کتاب‌های این نویسنده رو دارم، این یکی از کتاب‌های خودمه اگه دوست داشتی بخونش.

کایان می‌خواست کتاب را روی میز بگذارد که در اتاق به صدا درآمد سوگل با استرس به سمت در برگشت و گفت:

- نکنه زن‌عمو باشه!

 همان موقع در اتاق باز شده و دنیز وارد شد سوگل و کایان هر دو نفس عمیقی کشیده و کایان رو به دنیز گفت:

- tatlım burada ne yapıyorsun

<<عزیزم تو اینجا چیکار می‌کنی>>

 دنیز با شیرین زبانی نگاهی به سوگل انداخته و با افکار بچگانه گفت:

- Kuzen, senin odan da mı burada yoksa kardeşimin odasında misafir misin?

<<دخترعمو، اتاق شما هم این‌جاست یا توی اتاق داداش من مهمونی؟>>

کایان به شیرین زبانی‌اش خندیده و گفت:

- Ne yapıyorsun küçük kız, ne istiyorsun canım?

<<تو چیکار داری دختر کوچولوم چی می‌خوای عزیزم >>

دنیز گفت:

- Bana telefonunu verip Aslı'yla oynar mısın?

<<می‌شه گوشیت رو بدی با آسلی بازی کنیم>>

 کایان گوشی را از روی میز برداشته و به سمت دنیز گرفت و گفت:

- Yakında şarj edin

<<شارژش کمه زود بیار>>

 دنیز گوشی را با خوشحالی از دست کایان گرفته و گفت:

- teşekkürler kardeşim

<<مرسی داداشی>>

 و سریع از اتاق خارج شد، سوگل چشمانش را بست و نفسش را فوت کرد و رو به کایان گفت:

- وای فکر کردم زن‌عمو اومد اگه کسی غیر از دنیز بود فکر می‌کرد که اینجا چه خبره، من برم دیگه فقط یه چیز دیگه!

سکوت کرد و وقتی چشمان کایان را منتظر دید گفت:

- لطفاً از حرف‌هایی که زدم ناراحت نشو شب هم سعی کن اصلاً با فاتح چشم تو چشم نشی اون تنش برای دعوا می‌خاره انگار، سعی بکن باهاش چشم تو چشم نشی اگه باهاش بحثت بشه مطمئناً عمه خانوم تو رو مقصر می‌دونه چون از فاتح خیلی خوشش میاد اونطوری یه دعوای بزرگ اتفاق می‌افته خواهش می‌کنم آرامش خودت رو حفظ کن اوکی؟

 کایان سری تکان داده و گفت:

- tamam! deneyeceğim ama söz veremem

<<باشه سعیم رو می‌کنم ولی قول نمیدم.>>

پارت سی‌ و سه منیم گوزل سِئوگیلیم 

 

 

سوگل از اتاق خارج شد و به اتاق خودش رفت کایان دوباره روی تخت نشست و کتاب را جلوی خود گرفت عاشق نویسنده کتاب بود و کتاب‌های او را تماماً خوانده بود با یادآوری اینکه فاتح با او بدرفتاری کرده بود خشمگین شد اصلاً نمی‌توانست معنی اخلاق فاتح را بفهمد چرا که او را برای اولین بار بود که می‌دید چرا باید این دعوا صبح اتفاق می‌افتاد؟

 بی‌خیال شده و مشغول خواندن کتاب شد حدود یک ساعت بعد سوزان وارد اتاق کایان شده و او را برای ناهار صدا زد کایان از جایش برخاست و پس از اینکه خود را درون آینه قدی نگریست با لبخند گفت:

- Seni kimse tedirgin edemez, bunu yapan senin tarafındadır!

<<هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو عصبی کنه هرکی این کار رو بکنه با خودت طرفه!>>

 این را گفته و چشمکی به خود در آینه زد و پس از این‌که موهایش را با دست شانه کرد از اتاق خارج شد.

همه دور میز نشسته بودند، کایان به سمت آنها رفته و بالاخره یک وعده غذایی بدون هیچ حرفی خورده شد اما نگاه‌های عمه هاریکا به کایان غیرمنصفانه بود با اینکه کایان تیپ امروزی و مدل شلخته‌ای داشت از این تیپ خود خوشش می‌آمد اما عمه این‌طور حاضر شدن او در جمع را بی‌احترامی به خود می‌دید بالاخره ناهار در سکوت خورده شده و کایان برای استراحت به اتاق خود بازگشت و خواندن کتاب را از سر گرفت هوا کم- کم رو به تاریکی بود سوگل جلوی میز توالت نشسته و موهایش را شانه می‌کرد لوازم آرایشی‌اش را برداشت و به چهره‌اش زیبایی بیش از حدی بخشید همان‌طور که موهایش را باز نگه داشته بود یک تل قرمز رنگ به موهایش زده و لباسش را با یک دست لباس قرمز زیبا تعویض کرد، چشمان آبی‌اش را به آینه دوخت و در حالی که به حرف‌های فاتح فکر می‌کرد اخم روی صورتش نشست فاتح خیلی وقت بود که به او گیر داده بود همیشه می‌گفت من و تو دخترعمو، پسرعمو هستیم عقد ما دوتا رو تو آسمون‌ها نوشتند و سوگل همیشه از این حرف عاصی شده و او را دیوانه‌ای می‌دید که حرف‌های مزخرف می‌زند درحالی که به آینه چشم دوخته بود دهنش را کج کرده و با یاد فاتح به سمت دیگر برگشت احتمال می‌داد که امشب یک دعوای بزرگ راه بیفتد چرا که از پدرش شنیده بود، عمو قدیر و عمو بیوک با هم رابطه خوبی ندارند اما نمی‌دانست چرا!

به هر حال هرچه که بود باید امروز می‌گذشت امروز عمه قرار بود در مورد ارث و میراث صحبت کند، قرار بود در چند روز آینده اموال پدربزرگ را که به نام خودش بود به نام پسرها بزند.

کایان درحالی که می‌خواست وارد حمام شود با خود گفت:

- Baba, Baba, tuvalete gidecek havlum yok

پارت سی و چهار منیم گوزل سِئوگیلیم

 

 

<<ای بابا حوله ندارم که>>

 از رفتن به حمام منصرف شده و به اتاق بازگشت در حالی که کیف کوچکش را زیر و رو می‌کرد یک تیشرت آستین کوتاه کرم رنگ بیرون آورد با یک شلوار جین مشکی، لباس‌هایش را با آن دو تعویض کرده و موهایش را خیس کرد، سپس شانه زد باید پیش فاتح کم نمی‌آورد برای امروز هم که شده باید طبق خواسته عمه هاریکا عمل می‌کرد تا توجه عمه را به خود جلب کند در دل گفت:

- Fatih'e aşık olursan dikkatli olmamalısın

(نباید با فاتح در بیفتی کایان حواست باشه.)

نشست روی مبل و گوشی را از داخل جیبش بیرون کشید نگاهی به گوشی انداخت و وقتی شارژ آن را دو درصد دید با خود گفت:

- Denise, sana ne söyleyebilirim?

<<ای دنیز چی بگم بهت>>

 فراموش کرده بود که گوشی را شارژ کند، گوشی را به شارژ زده و به خواندن کتاب مشغول شد سعی داشت تا زمانی که مادر صدایش نکرده پایین نرود تا چهره فاتح را نبیند چهره‌ای که از نظرش مثل یک خوک بی‌مصرف بود با این اسمی که برای فاتح در نظر گرفت لبخندی زده و آدامسی از داخل جیب برداشته و داخل دهان انداخت همان موقع صدای در به گوش رسید مطمئناً خانواده عمو بویوک بودند کمی تکیه‌اش را به مبل داده و سپس نگاهش به پرده‌ای افتاد که پشتش بالکن بود، از جایش بلند شد از دیروز متوجه این بالکن نشده بود پرده را کنار کشید و در بالکن را باز کرد هوای بهاری به صورتش خورد و لبخند روی لبش نشست وارد بالکن شده و حیاط بزرگ عمارت را از زیر نظر گذراند باغچه‌های بزرگ با گل‌های رنگارنگ دیده می‌شد و کنار دیوارهای بلند درختان تنومندی کاشته شده بودند که معلوم بود از زمان‌های خیلی دور در حال رشد هستند دستانش را به نرده گرفت و کمی خم شد طبقه پایین قابل دید بود به سمت راست که نگاه کرد خانواده عمو بیوک را دید که تنها چهره فاتح برایش آشنا بود زن و مردی مسن اما شیک‌پوش در حال قدم برداشتن بودند و پشت سرشان فاتح در کنار دختری به سمت عمارت می‌آمد احتمالاً خواهرش بود چون از پدرش شنیده بود که عمو بیوک یک دختر و یک پسر دارد، فاتح پیراهن نقره‌ای رنگ و کت و شلوار مشکی به تن داشت کایان لبش را کج کرده و زیر لب گفت:

- Evlenme teklifi mi yapacaksın, bu elbiseyi mi giydin, haylaz diyor ki, ikiye böleceğim

<<مگه داری میری خواستگاری که این لباس رو پوشیدی شیطونه میگه دو نصفش کنم.>>

صدایی از پشت سرش با رگه‌هایی از خنده شنیده شد که گفت:

- خوبه بهت گفتم آروم باش.

 به پشت سر برگشته و سوگل را با لباسی قرمز براق و چهره‌ای کاملاً آرایش شده دید که زیبایی‌اش را چند برابر کرده بود با تعجب پرسید:

- Seogil, burada ne yapıyorsun?

<<سئوگیل تو اینجا چیکار می‌کنی؟>>

 سوگل اشاره‌ای به در بالکن اتاقش کرده و گفت مثل اینکه متوجه نشدی این بالکن متعلق به اتاق من و توئه یعنی اتاق‌های جفتمون یک بالکن داره کایان از این گیجی‌اش لبی کج کرده و گفت:

- Hiç zekam yok

<<اصلاً هوش و حواس درستی ندارم.>>

پارت سی و پنج منیم گوزل سِئوگیلیم 

 

 

در حالی که چهره آرایش شده سوگل را می‌نگریست از او پرسید:

- Seogil, Ena amcanın geldiğini gördün mü?

<<سئوگیل دیدی عمو اینا اومدن؟>>

 سوگل که اسم عمو را شنید متوجه شد کایان در مورد آنها صحبت می‌کند پس با اشاره سر گفت:

- آره

 کایان روی صندلی که داخل بالکن گذاشته شده بود نشسته و با حرص گفت:

- Fatih de geldi, keşke bir bardak çay olsa şimdi, boğazım kurudu

<<فاتح هم اومد، اه کاش الان یک لیوان چای بود، گلوم خشک شد>>

 سوگل درحالی که با گوشی در دستش درحال تمرین کلمات ترکی بود نگاهش روی چهره به زمین دوخته کایان ثابت ماند.

کایان وقتی دید سوگل هیچ حرفی نمی‌زند سرش را بالا گرفت و نگاهش با نگاه آبی سوگل گرده خورد از آن‌جایی که همیشه برای خل‌بازی‌هایش آماده بود، آدامس را در دهانش این‌طرف و آن‌طرف کرده و یک بادکنک بزرگ درست کرد، درحالی که بادکنک را فوت کرده و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، با خنده سوگل، خود نیز به خنده افتاد و همان حین بادکنک ترکید و به لب‌ها و ته‌ریشش چسبید.

این‌بار صدای خنده سوگل بلند شد و کایان با این اتفاق دستی روی صورتش کشید و تکه‌ای آدامس به دستش چسبید با خنده سریع از جایش بلند شد.

درحال خنده وارد اتاقش شده و نگاهی به آینه انداخت، آن‌قدر خنده‌دار شده بود که هنوز صدای خنده سوگل در بالکن شنیده می‌شد، به سمت دستشویی کوچک گوشه اتاق رفته و سعی کرد صورتش را تمیز کند، پس از تلاش بسیار و کندن آدامس از روی ته‌ریش‌‌هایش، از اتاق خارج شده و دوباره به بالکن رفت اما دیگر خبری از سوگل نبود، یواشکی به سمت در بالکن اتاق سوگل رفته و نگاهی انداخت اما پرده‌هایش کشیده شده و داخل مشخص نبود.

به سمت اتاقش برگشته و درحالی که کتاب را برمی‌داشت روی تخت نشست.

سوگل وارد جمع شد و با صدای بلند گفت:

- سلام

همه یک‌به‌یک سلام کردند و سوگل یکی- یکی با اعضای خانواده عمو بویوک دست داد!

همسر بویوک، مهناز که زنی خوش‌سیما و خوش رفتار بود نگاهی به سوگل انداخته و گفت:

- ماشالله، چشم بد ازت دور!

نوبت فاتح رسید که سوگل سرسری با او دست داده و بدون‌ نگاه به او به سمت دیگر برگشت همان‌طور که کنار فلور دختر عمو بویوک می‌نشست امل نیز به آن‌ها پیوست.

نگاه فاتح روی چهره آرایش‌شده سوگل در حرکت بود و با خود می‌گفت:

- این همه زیبایی مگه داریم!

و سپس به انتخابش احسنت می‌گفت.

عمه خانوم پس از سوگل وارد جمع شد و بهترین جای خانه که مبلی تک‌نفره و سلطنتی گذاشته شده بود نشست.

همگی برای بوسیدن دستش از جا برخاستند عمه با رضایت همه را نگریست و درحالی که یک به یک اعضا را نگاه می‌کرد با تکبر گفت:

- قدیر!

قدیر با شنیدن اسمش با آن لحن چشمانش گرد شده و سرش را بالا گرفت و گفت:

- بله عمه هاریکا!

عمه با تحکم پرسید:

- پسرت کجاست.

آسیه قبل از قدیر جواب داد:

- الان صداش می‌کنم.

پارت سی‌و شش منیم گوزل سِئوگیلیم 

 

 

کایان هنوز هم در حال کتاب خواندن بود که در اتاقش توسط آسیه باز شد آسیه وارد شده و رو به کایان گفت:

- Neredesin oğlum aşağı in, herkes bekliyor

<<کجایی پس پسرم بیا پایین همه منتظرن.>>

 کایان از جایش برخاسته و نگاهی به آینه انداخت و رو به مادرش گفت:

- Anne, nasılım?

<<مامان وضعم چطوره؟>>

 آسیه به او نزدیک شده و او را در آغوش گرفت و در حالی که صورتش را می‌بوسید گفت:

- Sen her zaman benim damadımsın

<<تو همیشه برای من دامادی پسرم.>>

 سپس هر دو از اتاق خارج شده و پس از طی کردن پله‌ها وارد پذیرایی شدند کایان سعی می‌کرد بسیار مودب باشد پس به سمت عمو و خانواده‌اش رفته و با آنها احوالپرسی کرد ولی با فاتح تنها به یک دست دادن خشک و خالی بسنده کرد، هیچ دوست نداشت که بقیه از اتفاقات امروز صبح باخبر شوند.

روی یکی از مبل‌های خالی نشسته و به جمع چشم دوخت گاهی حواسش به سمت سوگل می‌رفت که کنار امل و فلور نشسته و با آنان در حال صحبت بود اما سعی می‌کرد چشم از عمه خانم و فاتح برندارد چرا که فاتح زیرکی نگاهش می‌کرد و با اخم و غرور به حرف‌های زده شده گوش می‌سپرد.

 قبل از اینکه صحبت‌های اصلی زده شود عمه خانم همه را برای شام دعوت کرد و با صدای بلندی گفت:

- افرا همه چیز حاضره؟

افرا بخت برگشته با لرزشی که در روبروی عمه خانوم در خود احساس می‌کرد نگاهی به میز غذاخوری بزرگ و سلطنتی انداخته و با تته- پته گفت:

- بله خانم همه چی آماده‌ست.

درحالی که به زیردستانش دستور می‌داد، به آشپزخانه که ته سالن بود بازگشت همه یک به یک دور میز جمع شده و در سکوت مشغول خوردن شام شدند کایان حین خوردن شام نگاهی به پدرش انداخت که با نفرت بیوک را می‌نگریست می‌دانست که نفرتش از چیست اما اتفاقی بود که سال‌ها قبل افتاده بود، بیوک به چهره‌اش نمی‌خورد که مرد ظالمی باشد اما کایان احساس می‌کرد مردی خشمگین و عصبانیست دقیقاً مثل بکتاش، تنها این میان قدیر بود که اخلاقش بهتر از آن دو بود آسیه که کنار قدیر نشسته بود با دیدن اخم غلیظ و نگاه بد او به بویوک در گوشش خم شده و گفت:

- لطفاً کینه‌های گذشته رو از ذهنت پاک کن عزیزم بالاخره برادرته.

قدیر سری تکان داده و در دل جواب داد:

- اگه برادرم بود با ما اون کار رو نمی‌کرد اون می‌خواست تمام مال و اموال رو به نام خودش بزنه ولی عمه خانوم مانع شد.

 سپس دست آسیه را از زیر میز گرفته و فشرد و از اینکه در این شرایط هم سعی می‌کرد او را آرام کند غرق لبخند شد.

 عمه خانوم با هر لقمه‌ای که داخل دهانش با افتخار می‌گذاشت یک نگاه به بکتاش نگاهی دیگر به بیوک و نگاه آخرش را به قدیر می‌انداخت.

از قدیم‌الایام هم نسبت به قدیر احساس خوبی نداشت چرا که به حرف‌هایش گوش نکرده و برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته بود هرچند که آن کشور، کشور خودشان بود اما او حتی در مسئله ازدواج نیز با عمه مشورت نکرده بود برای همین از او بیزاری می‌جویید.

این میان تمام محبتش برای بکتاش بود چون مدت‌ها بود که در کنار آنان زندگی کرده و همیشه اطاعت بکتاش را به خود دیده بود با دیدن قدیر و پسرش کایان که از نظر او هیچ مسئولیتی برای خود نداشت هر بار سری تکان می‌داد و با خود می‌گفت:

- بکتاش که نتونسته پسری بیاره، پسر قدیر هم که بی‌مسئولیت و بی‌پرواست، فاتح تنها پسری است که می‌تونه ادامه دهنده نسل ما باشه.

در دل این را گفته و با افتخار به فاتح چشم دوخت و دوباره با خود گفت:

-طرز رفتار، گفتار، لباس پوشیدن، شخصیت و همه چیزش خیلی بهتر از کایانه!

پارت سی و هفت منیم گوزل سئوگیلیم 

 

 

وقتی که شام کامل خورده شد افرا به همراه چند تن مشغول سرو دسر شدند کایان که به شدت عاشق ژله بود یک قاشق پر کرد و داخل دهانش گذاشت همان حین نگاهش به عمه خانم افتاد که با نگاه خاصی او را زیر نظر گرفته بود و سپس سرش را پایین انداخت.

 کایان نفس عمیقی از سر حرص کشیده و ژله را قورت داد نگاهش به فاتح افتاد که به آرامی مشغول خوردن بود دلش می‌خواست حسابش را برسد اما باید آرامش خود را حفظ می‌کرد.

 همه با حالت خاصی نشسته و گویی منتظر ساعتی بعد بودند تا ببینند چه می‌شود غذا و دسر که کامل خورده شد همگی از سر میز بلند شده و به سمت سالن پذیرایی به راه افتادند و هر کدام سر جای قبلیشان نشستند عمه خانوم پس از این‌که عصایش را محکم در دست گرفت تقه‌ای با آن روی زمین ایجاد کرد و گفت:

- همگی گوشتون با من باشه!

 همه سکوت کرده و به چشمان عمه خانوم خیره شدند عمه هاریکا نفسی بلند سر داد و در حالی که چشمانش به پرده‌های حریر و زیبای عمارت بود با صدای رسا و بلندی گفت:

- همگی می‌دونید که برای چی امروز اینجا جمع شدیم، من از پدرتون وصیت گرفتم که یک زمان اموالش رو برای پسراش تقسیم کنم و امروز اون روز فرا رسیده.

دستی به صورت نسبتا چروکیده‌اش کشیده و ادامه داد:

- سال‌ها قبل خان پاشا برادرم زمانی که بیمار بود تمام اموالش رو به نام من زد تا از جدل فرزندان دور بمونه، خودتون هم می‌دونید که پدرتون بیش از اندازه مال و اموال داشته و الان همشون به نام منه و من وظیفه دارم که این بار سنگین رو از روی دوشم بردارم.

کایان حوصله شنیدن این چیزها را نداشت، چرا که هر موقع می‌گفت پول مقدار خیلی زیادی از پدرش دریافت می‌کرد، بی‌خیال همان‌طور که دستش را لابه‌لای موهایش فرو می‌برد وقتی دید نویان حواسش بسیار جمع است به آرامی انگشتش را در کمر او فرو برد و سپس لبخندی سر داد با اینکه لبخندش صدادار نبود اما همه نگاهشان به سمت نویان و کایان کشیده شد نویان در حالی که دستش را به کمرش می‌فشرد سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد.

همان‌لحظه چشم غوره‌ای به کایان رفته و سرش را پایین انداخت قدیر از زور خشم نفس عمیقی سر داده و یک سرفه بلندی کرد که نشان دهنده این بود:

- کایان خفه شو!

سوگل در حالی که به خنده کایان نگاه می‌کرد چشمانش را بست و با خود گفت:

- آخه الان وقت شوخیه؟ این پسر چه‌قدر بی‌فکره خوبه صد دفعه بهش گفتم که پیش عمه یکم تودار باش!

 عمه هاریکا اخمانش در هم گره خورده بود و همان‌طور که به جمع خیره شده بود با صدای بلندی گفت:

- Kayan, dışarı çık

<<کایان برو بیرون>>

 و سپس رو به جوانان دیگر غرید:

- وقتی توی جمع، جوان باشه صحبت مهم زده نمی‌شه! پاشید همتون برید بیرون فقط قدیر بکتاش و بویوک و خانم‌هاشون بمونن.

 کایان که انتظار نداشت این اتفاق بیفتد لبخندش را خورده و نخواست خود را دست کم بگیرد پس رو به جمع گفت:

- Tamam, dışarıdayız

<<اوکی ما بیرونیم>>

همگی  ساختمان خارج شده و داخل حیاط ایستادند سوگل که نتوانسته بود جلوی خود را بگیرد به آرامی به سمت کایان رفته و درحالی که به او خیره شده بود گفت:

- باورم نمی‌شد که توی جمعِ به اون مهمی مسخره بازی دربیاری!

پارت سی و هشت منیم گوزل سِئوگیلیم 

 

 

کایان بی‌خیال‌تر از قبل هنوز خنده‌اش تمام نشده بود رو به سوگل کرده و درحالی که شاخه‌ای از درخت را کنده و در دستش تکان می‌داد گفت:

- Bak Seogil, bugün dünya böyle

<<ببین سئوگیل، دنیا یه روزه اونم امروزه.>>

و دوباره خندید، سوزان پس از اخم غلیظ به کایان به همراه نویان و ایل‌ناز به سمت ته باغ حرکت کردند تا کمی قدم بزنند در حالی که سوزان غر می‌زد نویان گفت:

- Bundan sonra Kayan'ın karşısına oturmamalıyım, gerçekten çok aşağılayıcı

<<از این به بعد نباید پیش کایان بشینم واقعا آبروریزی می‌کنه.>>

 ایل‌ناز را بغل کرده و به قدم زدن پرداختند.

امل و فلور نیز کنار باغچه نشسته و مشغول صحبت شدند کایان دستش را داخل جیبش فرو برده و آدامسی بیرون آورد در حالی که آدامس را داخل دهانش می‌گذاشت به سمت سوگل برگشته و گفت:

- Seogil yiyorsun

<<سئوگیل می‌خوری؟>>

 سوگل هنوز هم از ماجرای اتفاق افتاده ناراحت بود سری تکان داده و درحالی که با ناراحتی اخم کرده بود گفت:

- نه!

 فاتح که تا الان چیزی نگفته بود با اخم به آن دو خیره شده وپس از بالا بردن ابرویش با خشم رو به کایان به ترکی گفت:

- Ne ... Seogil mi?

<<چی؟ سئوگیل؟>>

کایان چشمانش را ریز کرده و خواست جواب ندهد که فاتح ادامه داد:

- اون اسمش سوگله برای چی این‌طوری صداش می‌کنی، درست صداش کن.

کایان در حالی که دستانش را از داخل جیب‌هایش بیرون می‌آورد دستی به موهایش کشیده و با اخم به فاتح زل زد یک قدم جلو رفته و همان‌طور که به او نزدیک می‌شد، گفت:

- sana ne?

<<به تو چه>>

و این جمله کافی بود که دهان فاتح باز شود، فاتح با صدایی که دورگه شده بود گفت:

-ne dedin?

<< تو چی گفتی؟>>

کایان لبش را تر کرده و با بی‌اعتنایی گفت:

- Sana ne dedim!

<<گفتم به تو چه!>>

فاتح جلو آمد و غرید:

- Evde sirk sanarak ne kadar saçma bir oyun oynadın

<<این چه مسخره بازی بود که توی خونه درآوردی اینجا رو با سیرک اشتباه گرفتی.>>

 کایان چشمانش را بست و سرش را برگرداند وقتی دوباره به سمت فاتح برگشت با چشمانی سرخ شده نفسی سر داد و گفت:

- Siz bir palyaçosunuz ve yedi atanız var

<<دلقک خودتی و هفت جد و آبادت>>

 سوگل سریع پا میان گذاشته و گفت:

- بس کنید دیگه.

کایان رو به سوگل برگشت و درحالی که به چشمانش نگاه می‌کرد گفت:

- Seogil, sen Vaisa'nın yanındasın, ben bu beyefendiyle çalışıyorum

<<سئوگیل تو کنار وایسا من با این آقا کار دارم.>>

لحنش به طوری سرد و جدی بود که امل و فلور از جایشان برخاستند، فاتح نزدیک کایان شده و دستش را روی سینه او گذاشته و با لبخند به حالت مسخره‌ای گفت:

- Acele et, bana ne yaptığını söyle, kavgaya hazır olduğumu biliyorsun

<<زود باش بگو ببینم چیکارم داری می‌دونی که من آماده دعوا هستم.>>

سوگل دوباره میانجی‌گری کرده و گفت:

- خواهش می‌کنم بس کنید الان صداتون رو می‌شنوند.

 فاتح یک نگاه به سوگل و یک نگاه به کایان انداخت و در حالی که لحن صدا کردن کایان را مسخره می‌کرد با لبی کج شده ادای کایان را درآورد و گفت:

- سئوگیل!

سپس اخمانش در هم گره خورد، کایان وقتی طرز ادا درآوردن فاتح و دست او را روی سینه‌اش دید به سرعت دستش را پس زده و گفت:

- Eğer kavga etmek istiyorsan evet, seni hesaba katmam. Sakin kalmak istemiyor gibisin

<<که می‌خوای دعوا کنی آره حسابت رو می‌رسم تو مثل اینکه نمی‌خوای آروم بمونی.>>

همان موقع یقه فاتح را گرفته و او را به عقب هول داد.

 صدای امل بلند شد که گفت:

- Allah seni durdursun kardeşim

<<داداش تو رو خدا بس کنید.>>

کایان یک قدم دیگر به سمت فاتح برداشته و گفت:

- Bu aptalla benim hiçbir ilgim yok, kendisi başlattı

<< من که با این احمق کاری نداشتم این خودش شروع کرد.>>

پارت سی و نه

 

 فاتح با حرص و صدای بلند گفت:

- Bu kızın adı Sogle, ona Seogil demeye hakkınız yok

<<این دختر اسمش سوگله حق نداری سِئوگیل صداش کنی.>>

کایان ازلابه‌لای دندان زیر لب غرید:

- Bütün acın bu mu? böyle mi istiyorsun Hayalinize asla ulaşamayacaksınız! Kime istersem onu ararım, bunun seninle hiçbir ilgisi yok

<<همه درد تو اینه؟ این‌طور می‌خوای؟ هیچ وقت به آرزوت نمی‌رسی! من هر کی رو هر طور که بخوام صدا می‌کنم به تو هیچ ربطی نداره.>>

 فاتح نزدیکش شده و یقه‌اش را گرفت و گفت:

- Eğer sabahki kavgayı hatırlamazsan, sana bir avuç dolusu para veririm, böylece hayatının geri kalanında hatırlamazsın

<<دعوای صبح که یادت نرفته مشتی حواله صورتت می‌کنم که تا آخر عمرت یادت نره.>>

 کایان با شنیدن این حرف عصبی شده و در حالی که خشم تمام جانش را گرفته بود شمرده شمرده گفت:

- Bak, birisiyle kötü bir duruma düştün

<<ببین بد جایی با بد کسی در افتادی.>>

پس از اتمام جمله‌اش کمی عقب رفته و یک آن مشتش را محکم و با سرعت به صورت فاتح کوبید، فاتح در حالی که دستش روی دهانش بود سرش به شدت به سمت دیگر چرخید ولی سریع خود را جمع کرده و به سمت کایان خیز برداشت و او را محکم هول داد به طوری که کایان نتوانست تعادلش را حفظ کند و به نرده‌ها خورد، دعوا از سر گرفته شد و هر کدام با مشت و لگد به جان یکدیگر افتادند، این میان سوگل امل و فلور بودند که با دیدن آن دو در حال زد و خورد با صدای بلند جیغ زده و هر کدام چیزی می‌گفتند.

کایان لگدی به پای فاتح زد و با این کار فاتح به پشت به زمین افتاد، کایان به سرعت خیز برداشت و روی شکمش نشست و چند مشت به صورتش زد.

فاتح سعی می‌کرد از زیر دستش بیرون بیاید اما نمی‌توانست تا این‌که او را هل داده و صحنه برعکس شد، حالا کایان بود که از فاتح کتک می‌خورد، فلور داد می‌زد و امل گریه می‌کرد، سوگل هرچه سعی کرد نتوانست چیزی به آن‌ها بفهماند پس به سرعت به سمت عمارت دویده و در را باز کرد.

همان حین بود که صداها به گوش بقیه رسید، سوگل نفس- نفس‌زنان آب دهانش را قورت داد و گفت:

- کشتن، اینا همدیگه رو کشتن، بابا تو رو خدا بیاین.

همگی سریع از جا برخاسته و به سمت حیاط دویدند، عمه که حرف داخل دهانش ماسیده بود نفس خشمگینی کشیده و از جایش جم نخورد اما بقیه همگی دویده و کایان و فاتح را غرق خون درحال کتک‌کاری دیدند.

قدیر و بویوک تندتر دویده و هر کدام پسرانشان را گرفتند، تمام سعی‌شان این بود که آن دو را از هم جدا کنند اما مگر فاتح دست‌بردار بود.

نویان و سوزان نیز با شنیدن صدا دویده و خود را رسانده بودند و نویان سریع به سمتشان دوید.

فاتح غرید:

- Burada bitmiyor

<<این‌جا تموم نمیشه.>>

کایان که هنوز نفس‌هایش نامنظم بود درحالی که خون از کنار لبش جاری بود گفت:

- Seni öldüreceğim

<<میکشمت>>

پارت چهل

 

 

قدیر داد زد:

- kapa çeneni

<<خفه بشید!>>

ولی فاتح گویی نشنیده و درحال غرش بود، رفتار سوگل با کایان برایش زیادی سنگین بود، چرا که سال‌ها بود خواستار ارتباط با سوگل بوده و سوگل هیچ‌گاه به او چراغ سبز نشان نمی‌داد.

فاتح در دل غرید:

- حالا این پسره لش، دو روز نشده که اومده، صبح توی ماشین براش می‌رقصید! چه سئوگیل- سئوگیل هم صداش می‌کنه!

قدیر و نویان کایان را به طرفی کشیده و بویوک و بکتاش فاتح را رام کردند اما زبان فاتح رام نمی‌شد، هرچه از دهانش درمی‌آمد می‌گفت.

ناگهان صدای غرش شدید‌تری به گوش رسید که غرید:

- yeterli

<<بسه!>>

عمه هاریکا درحالی که عصا را به سمتشان تهدیدوار گرفته بود گفت:

- قدیر، جلوی پسرت رو بگیر، بویوک با تو هم هستم.

درحالی که سعی داشت حتی شده به زور به جمع سکوت ببخشد، دستش به سمت قلبش رفته و تلو- تلو خوران به سمت عقب رفت و درحالی که نرده را می‌گرفت به زمین افتاد.

قدیر بکتاش و بویوک، پسرها را ول کرده و به سمت عمه هاریکا دویدند، یکی دستش را و دیگری زیر بازویش را گرفته و به کمک هم وارد ساختمان شدند.

آسیه کنار کایان ایستاده و با اشکی که از گوشه چشمش می‌چکید، لباس و صورت خونی کایان را می‌نگریست، مهناز هم درحال پاک کردن خون صورت فاتح بود و زیر چشمی به کایان که به شدت اخم کرده بود نگاه می‌کرد.

هرچه سوزان و آسیه از کایان سوال می‌کردند که چه شده هیچ جوابی نمی‌داد!

سوگل به سمت کایان آمده و دستمالی به سمتش گرفت تا آن را گرفته و خون صورتش را پاک کند که با نگاه غضب‌آلود فاتح رو‌به رو شد، فاتح خود را از دست مادرش رها کرده و با اخم و به سرعت از آن‌جا دور شد.

صدای مهناز و فلور شنیده می‌شد که فاتح را صدا می‌کردند اما او جوابگو نبوده و عمارت را با هزار فکر ناجور ترک کرد.

درحال خروج از عمارت با خود گفت:

- چرا باید سوگل خودش رو برای کایانِ تازه از راه رسیده شیرین کنه.

داخل ماشینش نشسته و شیشه‌ها را پایین داد و غرید:

- چه دستمال هم می‌گیره جلوش، دختره بی‌شعور، پسره منو کتک زده می‌مردی برا من دستمال بیاری.

دستش را محکم به فرمان کوبیده و آن‌جا را به قصد خانه مجردی‌اش ترک کرد.

بکتاش و بویوک عمه را به یکی از اتاق‌های طبقه زیر برده و روی تخت خواباندند، بکتاش سریع از افرا خواست تا یک لیوان آب قند بیاورد و رو به راحله که کنارشان ایستاده بود گفت:

- زنگ بزن به دکتر خونوادگیمون!

راحله از اتاق خارج شد تا تماس بگیرد، وضعیت عمه خوش نبوده و چشمانش بسته بود قدیر مقداری آب روی صورتش پاشید ولی به هوش نیامد.

پس از این‌که تکانی به عمه داد سرش را برگرداند و با بویوک چشم در چشم شد.

هیچ‌یک نمی‌دانستند چه باید بگویند، پسرانشان به دلایل نامعلومی درحال کتک‌کاری بودند و این دو از این موضوع بسیار خشمگین!

سوزان درحالی که سعی داشت دست کایان را بگیرد گفت:

- بیا بریم اتاقت، این‌جا نایست.

نگاه آسیه به فلور و مهناز بود که بی‌حرف اما با خشم آن‌ها را می‌نگریستند، دست کایان را گرفت و درحالی که کایان از زور درد تلو-تلو می‌خورد او را بدون حرف به سمت عمارت برد.

با این‌که فاتح تنها یک سال از کایان بزرگ‌تر بود اما زورش بسیار بوده و طوری کایان را زده بود که نای تکان خوردن هم نداشت.

کایان با خشم گفت:

- Anne bırak beni, kendim giderim

<<مامان ولم کن خودم میرم.>>

آسیه دستش را محکم‌تر گرفته و بوسه‌ای رویش نشاند.

پارت چهل و یک

 

 

به سختی خود را به اتاق کایان رساندند که هم‌زمان دنیز و آسلی از اتاق خارج شده و دنیز با دیدن کایان با صورتی خون‌آلود و کمری خم شده به سمتش دویده و گفت:

- ne oldu kardeşim

<<داداش، چی شده؟>>

کایان سرش را بلند کرده و گفت:

- Hiçbir şey, bira, hiçbir şey, iyiyim

<<هی! هیچی، خوبم.>>

اما دنیز شروع به گریه کرد و با سرعت کایان را بغل کرده و گفت:

- Neden bu hale geldin?

<<چرا این‌طوری شدی!>>

کایان نفسی از روی درد کشید و گفت:

- Hiçbir şey olmadı diyorum, mavi gözlü!

<<میگم هیچی نشده چشم آبی!>>

به سختی وارد اتاق شده و آسیه کایان را روی تخت نشاند.

سریع دستمالی آورده و مشغول پاک کردن صورتش شد، سوگل همان‌جا پشت در ایستاده و از لای در به آن‌ها خیره شده بود، همان‌طور که بسیار عصبانی بود، همان‌قدر هم از زخمی شدنش ناراحت شده بود، از خودخواهی فاتح اعصابش درهم بود، فاتح از کودکی دلش می‌خواست چیزی که می‌خواهد را به زور به دست آورد و باید حرف- حرف او می‌شد، چرا که همه چیز را به هم می‌ریخت تا چیزی که می‌خواهد را بگیرد و زورش را به همه نشان دهد.

همیشه می‌گفت:

- حرف باید حرف من باشه!

سوگل سری تکان داد و افکار گذشته را از ذهنش دور کرد، هنوز از گوشه در کایان را می‌نگریست که با مظلومیت روی تخت نشسته و سرش پایین است و آسیه و سوزان درحال تمیز کردن صورتش و نوازش و نصیحت او هستند.

امل و دنیز نیز یک گوشه نشسته و درحال اشک ریختن بودند.

کایان رو به آسیه گفت:

- Anne lütfen git, biraz dinlenmek istiyorum

<<مامان لطفا برید می‌خوام یکم استراحت کنم>>

 آسیه همانطور که نگاهش به زخم‌های صورت کایان بود ازش پرسید:

- Ne olduğunu ve neden kavga ettiğini söylemek istemiyorsun

<<نمی‌خوای بگی چه اتفاقی افتاد برای چی دعوا کردید >>

کایان دستی روی شانه‌اش کشید و گفت:

- bırak anne

<<ولش کن مامان.>>

 آسیه و امل در حالی که از جایشان برخاسته بودند به سمت در رفتند کایان رو به آسیه گفت:

- Anne, Seogil'e söyle bir dakikalığına buraya gelsin!

<<مامان یه دقیقه میگین سئوگیل بیاد اینجا!>>

 آسیه در حالی که برمی‌گشت دستش را به کمرش زده و در حالی که یک ابرویش را بالا فرستاده بود گفت:

- Sohbet etmişsin oğlum, Sogol'u istiyorsun, aşağıda neler olduğuna neden bakmıyorsun? Senin yüzünden yatağa o şekilde düşen Hanım Teyze, şimdi Bektaş Amca da sana çok üzgün ve kızgın, lütfen başkalarının öfkesini daha fazla kışkırtacak bir şey yapma!

<<تو چت شده پسر، سوگل رو می‌خوای چی‌کار نمی‌بینی پایین چه خبره؟ عمه خانوم که به خاطرتون اون طور روی تخت افتاده الان عمو بکتاش هم از دستتون خیلی ناراحت و خشمگینه لطفاً یه کاری نکن که خشم بقیه رو بیشتر از این برانگیخته کنی!>>

 سوگل سریع از گوشه در کنار رفته و وارد اتاق خود شد همان موقع آسیه و امل از اتاق بیرون آمدند و پشت سرش دنیز نیز از اتاق خارج شد.

 سوزان هنوز داخل اتاق بوده و نگاهش همانطور روی زخم‌های کایان و کثیفی اتاق در حرکت بود.

 از جایش برخاسته و یک به یک لباس‌های به هم ریخته کایان را از روی زمین برداشته و تا کرد و درحالی که آنها را داخل کیف دستی قرار می‌داد گفت:

- Sabahki kavganın da bu çocukla olması mümkün değil mi?

<<نکنه دعوای صبح هم با این پسره فاتح بوده؟>>

 کایان دستش را به صورتش گرفت سوزش بدی داخل دهانش حس می‌کرد و پای چشمش درد شدیدی داشت.

صورتش را کمی ماساژ داده و از آنجایی که سوزان را نزدیک‌ترین کَس به خود می‌دانست، همه ماجرا را برایش تعریف کرد، سوزان اخم کرده و همان‌طور که به سمت کایان نزدیک می‌شد گفت:

- Bu çocuk çok kendini beğenmiş, bu büyük kavga boşuna olmuş, şu haline bak, elbiselerin yırtılmış, değiştir şu gömleği

<<این پسره چه‌قدر از خود راضیه این دعوای بزرگ به خاطر هیچی اتفاق افتاده ببین وضعیتت رو، لباس‌هات هم پاره شده، بلندشو- بلندشو این پیراهن رو عوض کن.>>

 کایان که تقریباً روی تخت دراز کشیده بود کمی خود را جابجا کرده و در حالی که دست سوزان را می‌گرفت به کمکش از جایش برخاست پیراهن را با یک حرکت از تنش درآورده و روی زمین انداخت و در حالی که پیراهن جدید را از سوزان می‌گرفت گفت:

- Bekle, duş alacağım

<<صبر کن برم یه دوش بگیرم.>>

 سوزان لباس پاره و کثیف را از روی زمین برداشت همان‌حین کایان دوباره گفت:

- Lütfen balkon kapısını açın, sıcaktan boğuldum

<<لطفاً در بالکن رو باز بزار خفه شدم از گرما>>

سوزان در بالکن را باز کرده و از اتاق خارج شد.

چهل و دو

 

کایان پس از این‌که وارد حمام کوچک داخل اتاق شد، یک دوش آب داغ گرفت تا خستگی‌اش در برود پس از این‌که دوش گرفت از اتاق خارج شد با اینکه حوله‌ای نداشت اما همان‌طور با حوله کوچک دستی تن و بدنش را خشک کرده و لباس جدیدی حاوی یک رکابی مشکی و شلوار اسلش به تن کرد و حوله دستی را روی سرش انداخت تا موهایش خشک شوند سپس روی تخت دراز کشید تا بخوابد، سوگل از لحظه‌ای که وارد اتاقش شده بود همان‌طور داخل اتاق قدم می‌زد نمی‌دانست چرا اعصابش انقدر خورد است از همان چند لحظه پیش که کایان به آسیه گفت به سوگل بگید بیاد اینجا، افکارش درهم بود.

 یعنی چه‌کار می‌توانست با او داشته باشد

کمی این پا و آن پا کرد و در آخر از اتاق خارج شده و وارد بالکن شد چند قدم به سمت در بالکن کایان برداشت و وقتی در را باز دید زیر چشمی نگاهی به داخل اتاق انداخت اتاق را کامل از زیر نظر گذراند اما کایان داخل اتاق نبود دقیقاً زمانی به اینجا آمده بود که کایان تازه وارد حمام شده بود کمی داخل بالکن قدم برداشت و بعد روی صندلی نشست و منتظر شد پس از چند دقیقه دوباره داخل را نگریست و وقتی کایان را دوباره داخل اتاق ندید با پشیمانی به اتاق خودش برگشته و سعی کرد بخوابد.

 پزشک بالای سر عمه‌هاریکا ایستاده و به سمت پسرها برگشت، درحالی که کیفش را جمع می‌کرد گفت:

- ببینید آقایون ایشون دیگه سنشون رد شده نباید بهشون استرس و فشار عصبی وارد بشه به علت استرس عصبی فشارشون افتاده و حالشون بد شده لطفاً کمی مواظبش باشید ایشون الان به استراحت نیاز دارند.

 بکتاش که از همه به عمه نزدیک‌تر بود کنارش نشسته و دستش را گرفت در اثر سرم و آمپول‌هایی که به عمه تزریق شده بود حالش کمی بهتر شده بود اما هنوز هم چشمانش بسته بود دکتر گفت:

- خب دیگه من میرم جای نگرانی نیست اما حتما مواظبش باشید.

 بکتاش تشکر کرده و پزشک را راهنمایی کرد آن دو که از اتاق خارج شدند بیوک از جایش بلند شده و به سمت قدیر آمد در حالی که اخم مابین ابروانش دیده می‌شد به سمتش خم شده و گفت:

- این چه مسخره بازی بود که پسرت درآورد؟

قدیر آب دهانش را قورت داد و سعی کرد آرام باشد سپس رو به بیوک گفت:

- از کجا می‌دونی که تقصیر پسر من بوده من چه می‌دونم برای چی با هم دعوا کردن؟

بیوک دست به کمر کنارش ایستاده و جواب داد:

- پسر من اهل این کارها نیست اون هیچ وقت اهل زد و خورد و دعوا و جنگ نبوده و نخواهد بود، قدیر مواظب پسرت باش نمی‌خوام بیشتر از این اعصابم رو خورد بکنه.

قدیر که بهش برخورده بود سعی کرد جلوی دهانش را بگیرد چرا که عمه خانوم حتماً به هوش بوده و صدای آنها را می‌شنید، چیزی نگفت و فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد و سریع از اتاق خارج شد، در حالی که پله‌های عریض عمارت را تند- تند بالا می‌رفت به اتاق کایان رسیده و بدون در زدن در را باز کرد با دیدن اتاق خالی و صدای شرشر آب که از داخل حمام می‌آمد دستش را مشت کرده و دندان‌هایش را به هم فشرد و از اتاق خارج شد شب سختی بود اما بالاخره گذشت و صبحی دیگر فرا رسید بیوک نیز به خاطر عمه و حال بدش شب را به همراه خانواده در عمارت سپری کرد

چهل و سه

 

 

صبح شده و طبق معمول همه دقیقاً زمان صبحانه دور میز جمع شده بودند کایان در حالی که زخم‌هایش هنوز هم درد شدیدی داشت دستی به صورتش کشیده و روی صندلی پشت میز نشست کاملاً متوجه نگاه‌های سرد و بی‌روح جمع به خود بود ولی به روی خود نیاورده و به آرامی مشغول خوردن صبحانه شد عمه خانوم با این‌که وضعیت جسمانی اش زیاد خوب نبود اما سر میز حاضر شده بود، چیزی نگفته و خوردن صبحانه را از سر گرفت پس از اتمام صبحانه قبل از اینکه کسی از سر میز بلند شود عمه خانوم شلیک سخنانش را رو به کایان شروع کرد و با صدای بلندی گفت:

- Kayan, bu eve girdiğin şu birkaç günde bu evin düzenini bozdun, lütfen hareket ve davranışlarına dikkat et, şu ana kadar bu evde herhangi bir kavga, tartışma yaşanmadı ama dün sabah eve girdin. ne kötü bir durum ki kavga başlatmışsın, geceden olmuşsun! Önce kendini durdur

<<کایان توی این چند روزی که وارد این خونه شدی نظم این خونه رو به هم ریختی، لطفاً مراقب اعمال و رفتارت باش، تا به حال توی این خونه دعوا و مرافعه رخ نداده بود اما دیروز صبح با وضعیت بدی که دعوا راه انداخته بودی وارد خونه شدی اون هم که از شب! یکم جلوی خودت رو بگیر.>>

کایان با بهت اول به عمه سپس به جمع خیره شد، گویی روی صحبت عمه با یک پسر بچه ۱۰ ساله بود، صحبت‌ها را آن‌قدر با لحن تندی گفته بود که کایان با دهانی نیمه‌باز و با ناراحتی از جایش برخاست، نمی‌خواست با عمه رو در رو شده و صحبتی ناخوشایند به او بگوید اما پس از شنیدن این جمله عمه که خطاب به او گفت:

- لطفاً لیاقت داشته باش که فامیلی اردوغان رو داشته باشی.

 چشم‌های کایان گرد شده و اخمش غلیظ‌تر شد، دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و در حالی که می‌خواست احترامش را حفظ کند با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- Lütfen bana emir vermeyin.Dünkü kavga sadece Fatih'in bencilliği yüzündendi, kavga başlatmak istemedim

<<لطفاً به من دستور ندین دعوای دیروز فقط به خاطر خودخواهی‌های فاتح بود، من نمی‌خواستم دعوا راه بندازم.>>

این را گفته و از بقیه جدا شده و به سرعت از خانه خارج شد فلور امل و سوگل که دیروز شاهد دعوای آن دو بودند کامل می‌دانستند که فاتح زورگویی کرده بود اما چیزی نگفته و همان‌طور سر میز نشستند سوگل که از حرف‌های عمه به شدت ناراحت شده بود خیلی دلش می‌خواست به دنبال کایان رفته و با او حرف بزند اما از پدرش می‌ترسید پس همان جا پشت میز روی صندلی نشست.

تا زمانی که عمه از جایش بلند نشده بود کسی از جایش بلند نشد و وقتی عمه برخاسته و به سمت اتاق رفت همگی در حال پچ- پچ از جایشان بلند شدند.

 کایان چند پله حیاط را سپری کرده و در حالی که دستش را به نرده می‌گرفت برگشت و با خشم به عمارت زل زد، خیلی از حرف‌های عمه ناراحت شده بود دستانش را داخل جیبش قرار داده و با اخم به سمت در خروجی حیاط قدم برداشت مگر تقصیر او بود که فاتح دیوانه شده و به زد و خورد پرداخته بود.

با خود گفت:

- Bu teyze muhteşem! Kimin hatası olduğunu bilmiyorsun, neden bana takılıp kalıyorsun?

<<این عمه خانم هم عجب پرروعه! تو که نمی‌دونی تقصیر کیه چرا به من گیر میدی.>>

 در حالی که یک تکه سنگ را با پایش به شدت ضربه زد دوباره با حرص گفت:

- Benden daha kısa bir duvar bulamadın ve tüm açgözlülüğünü üzerime döktün!

<<مرده شور همتونو ببرن دیوار کوتاه‌تر از من پیدا نکردی و همه حرصت رو سر من خالی کردی!>>

کاش می‌توانست بازگشته و مدارکش را بردارد تا حداقل به بیمارستان رفته و کارهای انتقالی را انجام دهد اما بازگشت به خانه حرصش را شدیدتر می‌کرد و رودر رو شدن با عمه به این زودی او را بیشتر خشمگین می‌کرد پس همان جا داخل خیابان به قدم زدن پرداخته و بی‌هدف حرکت کرد.

چهل و چهار

 

 

مهناز و بیوک از اینکه عمه خانوم فاتح را مقصر ندانسته بود خوشحال از جایشان برخاسته و رو به بکتاش گفتند:

- خوب دیگه حال عمه خانوم خوب شده بی‌زحمت ما هم بریم.

 بکتاش لبخندی زد و درحالی که از روی مبل سلطنتی برمی‌خاست گفت:

- واقعاً ببخشید که این اتفاق‌ها افتاد.

سعی کرد روی صحبتش با هر دو برادرانش باشد لبخندی زده و دوباره گفت:

- جونن دیگه این اتفاق‌ها می‌افته! لطفاً خودتون رو ناراحت نکنید، از حرف‌های عمه هم ناراحت نشید یکم سختگیرند ایشون.

 کایان بی‌هدف در حال قدم زدن بود اما از حرف‌هایی که عمه خانوم به او زده بود بسیار ناراحت شده بود همان‌طور که دستانش را داخل جیب‌هایش فرو می‌برد وارد یک کافی شاپ شد و روی اولین صندلی نشست.

 همانطور که به صحبت‌های عمه فکر می‌کرد نگاهش به دکوراسیون کافه بود که تماما با رنگ فهوه‌ای کار شده بود.

 گارسون به سمت میزش آمده و با احترام پرسید:

- چی میل دارین.

 کایان سرش را بالا برده و یک قهوه ترک سفارش داد نگاهش به افراد آنجا بود، دختر و پسرهای جوانی که با خنده روزشان را سپری می‌کردند اما کایان تا به حال نتوانسته بود با هیچ دختری ارتباط بسیار نزدیکی داشته باشد چرا که همیشه از دختری خوشش می‌آمد که مثل خودش شوخ طبع و در حال خنده باشد در زمانی که در استانبول در حال تحصیل بود دخترهای زیادی با او دوست بودند، همکلاسی‌هایش که او را همیشه شوخ طبع و در حال مسخره بازی می‌خواندند با همه آنها رابطه صمیمی و دوستانه داشت اما هیچگاه به قول خودش رل نزده بود پایش را روی پای دیگر انداخته و پس از اینکه گارسون قهوه را آورد آن را سر کشید، همیشه عاشق قهوه ساده بود قهوه‌ای که زیاد شیرین و یا زیاد تلخ نباشد.

تا عصر داخل خیابان قدم زد و حتی ناهار هم نتوانست بخورد اصلاً میل به غذا نداشت همیشه کارش این بود وقتی که عصبانی می‌شد باید قدم می‌زد تا عصبانیتش را فراموش کند گاهی یک نخ سیگار نیز او را آرام می‌کرد، قدم زدن در این چند ساعت نیز رویش تاثیر مثبت گذاشته بود و کم- کم اعصاب خوردی‌های صبح را فراموش کرده و سعی داشت به خانه برگردد سوزان و آسیه چندین بار با او تماس گرفته بودند اما حوصله جواب دادن به آنها را نداشت، گوشی را خاموش کرده و به قدم زدنش ادامه داد ساعت ۵ عصر بود که تصمیم گرفت به خانه بازگردد همان‌طور که پیاده راه می‌رفت جلوی یک فروشگاه ایستاده و وارد شد یک نایلون پر از خوراکی برای دنیز و آسلی خریده و سعی کرد لبخندش را روی صورت حفظ کند از آنجایی که دل رحم و مهربان بود هیچ نمی‌خواست با عمه رفتار بدی داشته باشد پس با تلاش به این‌که مثل یک فرد عادی رفتار کند وارد عمارت شد.

 نفسی بلند سر داد و پس از اینکه با سرایدار عمارت احوالپرسی کرد خندید و با دست روی شانه او زده و گفت:

-Yorgun olma

<<خسته نباشی >>

و به سمت ساختمان حرکت کرد درحالی که می‌خواست کفشش را از پا در بیاورد در ساختمان باز شده و قدیر از در خارج شد کایان سلام کرد قدیر هنوز هم از دستش عصبانی بود اما رو به او سلام کرده و پرسید:

- Neredeydin, neden öğle yemeğine gelmedin?

<<کجا بودی چرا ناهار هم نیومدی.>>

کایان سری تکان داده و جواب داد:

- Dışarıda işlerim vardı

<<بیرون یکم کار داشتم.>>

 و سپس وارد خانه شد، همه در سالن پذیرایی جمع بودند به جز عمه هاریکا! رو به همه سلام کرده و وقتی دنیز و آسلی را درحال بازی دید کیسه پر از خوراکی را بالا گرفته و تکان داد و با خنده به سمتشان حرکت کرد، هر دو با خوشحالی به سمت کایان دویدند و خوراکی‌ها را از دست او گرفته و هر دو او را بغل کردند، همه نگاهشان به کایان بود سوگل درحالی که با لبخند کایان را می‌نگریست با لبخند رو به امل گفت:

پارت چهل و پنج

 

 

- دنیز خیلی کایان رو دوست داره تو هم به اندازه اون دوستش داری؟

امل که اصلاً متوجه صحبت‌های سوگل نشده بود سری تکان داد، سوگل متوجه شد که معنی حرفش را نفهمیده پس لبخندی زد و دوباره به کایان و بچه‌ها خیره شد.

دهانش خشک شده بود، همان لحظه از جایش برخاسته و به سمت آشپزخانه رفت قصد داشت یک لیوان چای بنوشد همان‌طور که وارد آشپزخانه می‌شد رو به افرا گفت:

- افراجان می‌شه یک لیوان چای بدی به من؟

افرا در حالی که دستی به روی لباس مخصوصش می‌کشید گفت:

- بله خانم حتماً.

سوگل کمی جلوی در آشپزخانه بزرگ و عریضشان ایستاد و منتظر ماند پس از اینکه افرا یک لیوان چای داغ برایش ریخت لیوان را به سمت او گرفته و گفت:

- بفرمایید.

 چای را گرفته و تشکر کرد و به سمت پذیرایی که سمت راست خانه قرار داشت قدم برداشت همه داخل پذیرایی نشسته و کایان نیز به جمع‌شان اضافه شده بود، سوگل نگاهی سرسری به اطراف انداخت عمه میان جمع نبود پس با خیال راحت پا به جمع گذاشت.

 کایان روی مبل راحتی لم داده و دستش را روی دسته مبل قرار داده بود در حالی که پایش را روی پای دیگرش می‌انداخت با دیدن سوگل لبخند مخصوصش روی لبش نشست و در حالی که به فکر مسخره بازی بود رو به سوگل گفت:

- Kuzenim Seogil'e, bana biraz çay koydun mu?

<<به- به دخترعمو سئوگیل، برای من چایی ریختی؟>>

 سوگل که جا خورده بود وقتی دست دراز شده کایان را دید، تنها چیزی که به ذهنش رسید یک لبخند کوچک بود، خندید و لیوان را به سمت کایان گرفته و گفت:

- بفرمایید نوش جان من برای خودم می‌ریزم.

 کایان لیوان را از دستش گرفته و همان‌طور داخل دستش نگه داشت نویان سعی داشت لیوان چای را از او بگیرد کایان اجازه نداده و خواست از جایش بلند شود که راحله با صدای بلند گفت:

- افرا یک سینی چای بیار!

 کایان در حالی که نگاهش به نایلون خوراکی‌ها بود با خود گفت:

- Keşke bu çayın yanında yiyecek bir kakao çekirdeğim olsaydı

<<کاش یه دونه کاکائو برمی‌داشتم تا با این چای بخورم.>>

 پس از این رو از جایش بلند شد تا به سمت آسلی و دنیز که در حال رفتن به طبقه بالا بودند برود و یک کاکائو از داخل نایلون بردارد همین که قدم اول را برداشت نویان پایش را با شیطنت و خنده دراز کرد تا کایان به پایش برخورده و زمین بخورد.

 کایان دقیقاً زمانی متوجه شد که کار از کار گذشته بود همین که قدم دوم را برداشت با برخورد به پای نویان کمی بالا پریده و بعد به زور توانست جلوی افتادنش را بگیرد کمی از لیوان چای روی زمین ریخته و خنده نویان باعث شد که همه توجهشان به آنها جلب شود کایان لبخندی زد و گفت:

- Sonunda intikamını aldın

<<بالاخره انتقام گرفتی.>>

 با خنده نویان سوزان نیز به خنده افتاد خنده کایان هنوز تمام نشده بود که نگاهش به ایلناز که در بغل سوزان خوابش گرفته بود افتاد و رو به سوزان گفت:

- Susan, İlanaz uyanınca Deniz ve Aslı'ya aldığım yiyeceklerin bir kısmını ona ver

<<راستی سوزان وقتی ایلناز از خواب بیدار شد از اون خوراکی‌هایی که برای دنیز و آسلی گرفتم بهش بده .>>

و بعد در حالی که دستش را آماده می‌کرد تا یک پس گردنی محکم به گردن نویان بزند رو به نویان گفت:

- Bu da senin

<<این هم مال تو.>>

 و همان لحظه یک پس گردنی محکم را حواله گردن او کرد!

پارت ۴۶

 

 

همه جمع حواسشان به مسخره بازی این دوتا بود ولی بعضی‌ها به جای اینکه لبخند به لبشان بیاید با حرص به آنها نگاه می‌کردند مثلاً بکتاش نگاه سردی به آن دو داشت، بعضی‌ها با لبخندی کمرنگ و بعضی‌ها بی‌تفاوت به آنها نگاه می‌کردند، کایان در حالی که می‌خندید از جمع دور شده و به سمت پله‌ها رفت همان لحظه افرا از در آشپزخانه بیرون آمد، وقتی کایان سینی چای را در دستش دید به سمتش رفته و گفت:

- Şu çayı dökeceğim, bir tane daha alacağım, yarısı yere döküldü, lütfen temizle

<<این چای رو میزارم یکی دیگه برمی‌دارم این نصفش ریخت روی زمین لطفاً تمیزش کنید.>>

 افرا سینی چای را روی به روی کایان گرفت و گفت:

- آقا بفرمایید.

همان‌طور که چای را از داخل سینی برمی‌داشت نگاهش به سوگل افتاد که با یک لیوان چای دیگر به سمت پله‌ها می‌آید صبر کرد تا او نیز رسید و با هم از پله‌ها بالا رفتند.

 کایان وقتی آخرین پله را پشت سر گذاشت نگاهی به سوگل انداخته و به سمت اتاق آسلی حرکت کرد در اتاق باز بود و بچه‌ها خوراکی‌ها را روی زمین ریخته و یک به یک در حال خوردنشان بودند کایان به سمتشان رفت و گفت:

- Güle güle! Bana bir tane verir misin?

<<به- به نوش جونتون! یکی هم به من میدین؟>>

 دنیز یک کاکائوی بزرگ از روی زمین برداشته و به سمتش گرفته و گفت:

- Bunlar da sizin için çok lezzetli, teşekkürler

<<این هم برای تو داداش مرسی خیلی خوشمزه هستند.>>

 کایان کاکائو را گرفته و از در اتاق خارج شد و در حالی که آن را باز می‌کرد نگاهش به سوگل افتاد که هنوز هم دم در اتاقش بود سوگل وقتی کاکائو را داخل دست کایان دید لبش را با زبان ترک کرده و گفت:

-من هم می‌خوام .

کایان چند قدم به سمتش برداشته و در حالی که کاکائو را به سمتش می‌گرفت:

- Senin için geliyo

<< بیا برای تو .>>

سوگل سرش را بالا برده و گفت:

- نه! نه همش رو نمی‌خوام، نصفش رو بده.

کایان یک قلپ از چای را نوشیده و گفت:

- Sen benim odama mı geliyorsun, yoksa ben de seninkine mi geleyim?

<<میای اتاق من یا بیام اتاقت؟>>

 سوگل که تعجب کرده بود چیزی نگفت و کایان همان موقع قبل از سوگل به سمت اتاق او رفت و وارد شد برگشت و نگاهی به سوگل انداخته و با دست اشاره کرد و گفت:

- Hadi

<<بیا !>>

همان لحظه که وارد شد لیوان را روی میز عسلی کوچک کنار مبل گذاشته و دوباره از اتاق خارج شد یک کاکائوی دیگر از دنیز گرفت و به اتاق سوگل بازگشت.

 سوگل همان‌طور بهت زده دم در اتاق ایستاده و نظاره‌گر کارهای کایان بود همان‌طور که او را می‌نگریست نگاهش به پله‌ها بود که کسی متوجه نشود چرا که اگر مادر یا پدرش این صحنه را می‌دیدند فکرهای بدی می‌کردند کایان بی توجه به نگاه بهت زده سوگل وارد اتاق او شده و روی مبل نشست و خطاب به سوگل گفت:

- Seogil! gelmek istemiyorsun

<<سئوگیل! تو نمی‌خوای بیای.>>

 سوگل به سرعت وارد اتاق شده و در اتاق را بست که مبادا کسی ببیند وقتی کایان را با لبخند روی مبل راحتی دید خودش نیز لبخندی زد و با خنده گفت:

- مثل این‌که حالت خوبه!

 کایان در حالی که بسته کاکائو را باز می‌کرد سرش را بالا آورده و رو به سوگل گفت:

- Çok güzel!

<<خیلی هم خوبه!>>

و ادامه داد:

- gel ve otur

<<بیا بشین.>>

سوگل با لبخند کنارش نشسته و چای خود را کنار چای کایان گذاشت کایان هر دو کاکائو را باز کرده و یکی را به سمتش گرفت، سوگل که تمام حواسش به کارهای او بود با یادآوری صبح و حال خرابش درحالی که لبش را به دندان می‌گرفت رو به کایان گفت:

- راستی امروز صبح!

کایان در حالی که نمی‌خواست قضیه صبح بازگو شود انگشتش را بالا گرفته و نزد دماغش برد و گفت:

- Hey! Sabahın gitmesine izin verin ve anın tadını çıkarın!

<<هیس! صبح رو ولش کن از الانت لذت ببر!>>

 سوگل تمام فکرش نزد کایان بود که صبح با وضعیتی نابسامان خانه را ترک کرد و اینک به طوری لبخند می‌زد که انگار صبح هیچ اتفاقی نیفتاده بود!

پارت ۴۷

 

 

این حالت‌های کایان برایش خیلی جالب و متفاوت بود چرا که اگر برای خود همچین اتفاقی می‌افتاد تا چند روز اعصابش خورد بوده و نمی‌توانست افکارش را نظم دهد در حالی که کاکائو را از دست کایان می‌گرفت گفت:

- مرسی .

کایان کاکائوی خود را داخل چای فرو برده و بعد یک گاز بزرگ زد لبخند سوگل پررنگ‌تر شد چرا که خودش نیز همین کار را قرار بود انجام دهد همیشه عاشق این بود که بیسکویت و کاکائو را داخل چای فرو برده و سپس بخورد اما همیشه با عصبانیت راحله و بکتاش رو به رو می‌شد، همیشه می‌گفتند:

-دختر باید باوقار باشه و مثل پرنسس‌ها خوردنی و نوشیدنی بخوره.

با توجه به این که از کار کایان غرق لدت شده بود دقیقاً مثل کایان کاکائو را داخل چای فرو کرد و وقتی کاکائو سفتی خود را از دست داد سوگل گازی به آن زده و با لبخند خورد.

همان‌طور که هر دو با لبخند مشغول خوردن چای بودند سوگل دلش می‌خواست سوالی بپرسد، خیلی دوست داشت بداند که کایان دیروز با او چه‌کار داشته، اما پشیمان شده و در حالی که نمی‌توانست نگاهش را از کایان که انگشتانش کاملاً کاکائویی شده بود بردارد دوباره لبخند زد کایان کاکائو را که تمام کرد انگشتانش را داخل دهان برده و و مشغول لیس زدن انگشتانش شد این کارش سوگل را کاملاً به خنده انداخت خود نیز به خنده افتاده بود پس از اینکه انگشتانش را کامل تمیز کرد سیاهی چشمانش را به راست و چپ تکان داده و با تکان سر گفت:

- Çok lezzetliydi, keşke bir tane daha olsaydı!

<<خیلی خوشمزه بود کاش یکی دیگه هم بود!>>

سوگل پشت بند حرفش در حالی که کمی از حرف‌هایش را فهمیده بود ادامه داد:

- آره واقعاً چسبید.

 کایان به سمت سوگل برگشت و در حالی که به چشم‌هایش نگاه می‌کرد گفت:

- Bana verdiğin kitabı okudum, çok güzeldi

<<کتابی که داده بودی رو خوندم خیلی خوب بود وقتی رفتم اتاقم بهت برش می‌گردونم!>>

سوگل که فهمیده بود موضوع راجب کتاب است، لبخندی زده و گفت:

- خوشحالم که خوشت اومده من خیلی کتاب دارم می‌تونی از داخل قفسه انتخاب کنی و بخونی، پایین هم یک کتابخونه بزرگ هست اگه خواستی یه سر بهش بزن.

 کایان تشکر کرده و تا خواست سرش را برگرداند به سرعت دستش را به گردنش گرفت، گردنش به شدت درد گرفته بود سوگل با نگرانی خودش را به کایان که به سمتی دیگر مایل بود نزدیک کرده و نگاهی به صورتش که گویی از درد کبود شده بود انداخت در حالی که کایان با دستش گردنش را ماساژ می‌داد پرسید:

- چی شدی؟ حالت خوبه؟

 کایان گردنش را به این سمت و آن سمت تکان داده و به آرامی دستش را روی گردن نهاد همان‌طور که نگاهش به چشمان سوگل بود رو به او گفت :

- Hiçbir şey, Fatih Khaneh'in buketi, dünden beri boynum ağrıyor

<<هیچی دسته گل فاتح خانه از دیروز گردنم درد می‌کنه.>>

 سوگل نفسش را به بیرون فوت کرده و به سمت دیگری برگشت همان‌طور که فکرش پیش دعوای دیروز بود گفت:

- صورتت هم کبوده لبت هم زخمی شده.

 کایان سری تکان داده و گفت:

- Evet onlar da öyle ama boynum daha çok ağrıyor

<<آره اونا هم هستند ولی گردنم بیشتر درد می‌کنه.>>

 سوگل به آرامی لبخندی زده و گفت:

- ولی تو هم بد زدیش اون لگدی که بهش زدی انقدر شدید بود که وقتی داشت از عمارت خارج می‌شد کلاً پاش رو می‌کشید.

 با این حرف سوگل خنده کایان بلند شد در حالی که با صدا می‌خندید گفت:

- Haklıydı, benden ayrılmak istememesi için daha çok dayak yemesi gerekirdi

<<حقش بود باید از اون هم بیشتر کتک می‌خورد تا اون باشه نخواد با من در بیفته.>>

همان‌طور که هر دو در حال خنده بودند صدای در اتاق به صدا درآمده و صدای بکتاش بلند شد که گفت:

- دخترم می‌تونم بیام تو!

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...