رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

نویسنده: سحر تقی‌زاده 

نام اثر: جان جانان

ژانر: تراژدی| عاشقانه

 

مقدمه:

ای که جان و جانان و جهان من هستی، حال که از نبودنت زمان زیادی می‌گذرد، مجنونی شده ام ناب که همانند نوشیدنی کهن قدیمی که ارزشش بسیار است؛ قدحی‌پر بکن و سر بکش شیره جان مرا که دیگر طاقت‌فرسا شده‌ایم.

 

 

< جآن‌جآنآن >

قسمت اول:

دِ نکن دیگه دکتر تو که می‌دونی من حالم خوبه!بی‌خودی مشت‌مشت قرص می‌ریزی تو این شکم وا مونده ما؛ بعد از چیزی هم سر در نمیاری میگی خوب میشی؟!

من خوبم ببین؛ حرف می‌زنم، می‌خندم، غذا می‌خورم دیگه چی میخای؟!

هعی آدمات میان ساعت پنج صبح منو از پشت بوم این تیمارستان لعنتی میارن تو اتاقم حبسم می‌کنن؛ بعد وقتی می‌پرسم چرا؟!

میگن تو دیوونه‌ای، من یه پرنده‌ی آزادم، باید برم، باید پرواز کنم! اگه نزاری، اگه توی این قفس لعنتی حبسم کنی ، پرواز کردنمو یادم میره‌ها بعد بهم نگی برو که رفتنو بلد نیستم.

آخه دست خودم نیست، به جایی عادت کنم، رفتن برام سخت میشه، آزار دهنده میشه انگار شیره‌ی جونمو ذره‌ذره می‌گیرن...

دکتر، یه چیزی بپرسم جون ننه‌ت راستشو میگی؟!

من یادمه از خونه زدم بیرون، بعد انقدر با سرعت رفته بودم که با ماشین کوبیدم به تیر برق، چشامو که وا کردم دیدم تو بیمارستانم.

بعد از اون هعی از همه می‌پرسم، از آدم‌هایی که اینجا هستنا میگن منو اینجا ول کردن و رفتن...

راست میگن دکتر؟

اخه مگه میشه یه ادم به این گندگی، کسی رو نداشته باشه که حتی شده برای پنج دقیقه بیاد بهش سر بزنه؟! 

یعنی من بمیرم هم کسی خبر دار نمیشه؟! نمیان منو ببینن که خوبم؟ یا نه، اصلا زنده‌م یا مُرده؟!

اصلا...

اصلا دلشون برای من تنگ نمیشه؟! 

نکنه ادم بدی بودم و یادم نمیاد؟ نکنه دل کسی رو شکوندم؟! 

یا اینایی هم که اینجا عصر ها با من میان حیاط هم دیوونن؟ اخه وقتی از جان جانان براشون میگم بهم می‌خندن و میگن توهم زدی.

آخه من کجا توهم می‌زنم؟ مگه میشه یکی وجود داشته باشه، بعد بگن نه همچین چیزی نیست و وجود نداره؟!

مگه میشه یادم بره حرفای قشنگشو که واسم می‌زد؟! 

می‌دونی دکتر، تو جان جانان رو نمی‌شناسی، یه بار وسط پاییز دست منو گرفت و برد میدون انقلاب، اخه اونجا یدونه کتابخونه هست که خیلی قشنگه...

پله‌های چوبی داره، وقتی وارد میشی یدونه زنگوله‌ی قشنگ داره که با برخورد در به زنگوله صدای قشنگی تولید میشه، صاحبش یه پیرمرد مهربونیه که ما رو می‌شناسه، وقتی رفتیم اونجا مارو برد جای همیشگیمون که سمت پنجره بود، بارون هم می‌بارید شهر خیلی قشنگ تر دیده‌ میشد، انگار هرچی بدی و تیره‌گی توی دل مردم بود رو می‌شست و می‌برد.

اون روز بارون اونقدری بی‌رحمانه بود که حس می‌کردم الان از ضربه‌های محکمِ برخورد قطره‌ها، شیشه بشکنه، وقتی نشستیم پیرمرد مهربون مثل همیشه واسمون چایی با عطر و طعم  بِه و لیمو اورد که کنارش از اون کلوچه‌های دارچینی خیلی خوشمزه بود. آدم حس می‌کرد با ترکیب این دوتا خوراکی، دقیقا وسط بهشته.

اون روز جان جانان باهام خیلی حرف زدا، گفت دوسم داره، گفت هیچ وقت نمی‌تونه بدون من زنده بمونه...

بعد از جاش بلند شد اومد رو‌به‌روم نشست، دستشو اروم‌ گذاشت رو قلب پر تلاطم بیقرارم که حس می‌کردم کم مونده از قفسه‌ی سینم بشکافه و بیاد بیرون؛ سرشو کمی بلند کرد‌که بتونم ببینمش، آخ دکتر...

آخ!

همونجا بود که دل و ایمونم رو به چشم‌هاش که همرنگ آسمون شب تیره بود باختم، بد هم باختم 

لبخندِ گوشه لبش از مضطرب بودن من نقش بسته بود که حاضر بودم نصف عمرم رو بدم تا اون همیشه لب‌هاش خندون باشه، چشم‌هاشو آروم باز و بسته کرد و شعری که همیشه واسم زمزمه می‌کرد رو باز گفت:

- تا آخر عمر درگیر من خواهی ماند اما؛

تظاهر می‌کنی که نیستی...

مقایسه تورا از پا درخواهد آورد و من می‌دانم که به کجای قلبت شلیک کرده‌ام!

 

فرستنده؟!

'از دلدار به دلشکن'

 

تاریخ؟!

هزار و چهار و صد و سوم؛

ماه یازدهم

روز دوازدهم سرد زمستانی 

ساعت صفر دو و صفر دو بامداد.

 

نگارنده؟!

' - سحر تقی‌زاده '

ویرایش شده توسط Khakestar
  • مدیر ارشد

<جآن جانان>

قسمت دوم:

دکتر، می‌دونی بعضی شبا که میای تو اتاقم؛ مثل همین امشب، از من می‌پرسی چرا نمی‌خوابی و از پنجره به آسمون تیره که چیزی جز تاریکی نصیبت نمیشه زل میزنی

خیلی حرفا دارم بگما، ولی خب کلمه‌ای برای بیانش پیدا نمی‌کنم...

تو که دیگه غریبه نیستی، بعد شیش ماه شدی جزوی از ما، راستش رو بخوای بعضی وقت‌ها زورم به غمی که تو دلم هست نمیرسه...

یه شب‌هایی خیلی تیره و تاریکه، خیلی سنگینی می‌کنه روی قلبی که به هزاران قطعه‌ی ریز تبدیل شده، ولی من می‌ترسم بخوابم، اگه دلیلش رو هم بپرسی تنها چیزی که دارم بگم واست اینه که من‌ می‌ترسم بخوابم و توی خواب بمیرم و نتونم دیگه جان جانان رو ببینم.

می‌دونی دکتر این غم‌دل هم دلیل های خاص خودش رو داره‌ها

 مثلا مجبوری از چیز هایی که دوست داری دست بکشی و برای همیشه رهاشون کنی

مثل عروسک محبوب بچگیمون، که از بس دوسش داشتیم و روش حساس بودیم، حتی دست کسی نمی‌دادیمش که کثیف یا دستمالی نشه و فقط برای خودمون بمونه، اما وقتی بزرگ شدیم همون عروسک‌ محبوب هم روی طاقچه‌ی خاطرات قدیمی رفت .

جان جانان هم شد یکی از این غم های بزرگ دلم، دکتر نبین دیوونه‌ام، میگم، می‌خندم ولی خب همش رُل قوی‌ای که یاد گرفتم بازی کنم تا کسی غم چشامو نبینه...

جان‌جانان با اینکه دوسم داشت ولی زخم کاری‌های بدی رو روی روح و تنم حک‌ می‌کرد، هیچ وقت نشد برای یک بار هم شده من رو نسبت به بقیه افراد و آشنا‌هاش ترجیح بده، همیشه بقیه رو ترجیح داد.

 من هربار بخشیدمش دکتر، ولی با هربار بخششم، ذره‌ذره حسم کشته و نابود شد، ولی جان جانان متوجه نشدا. 

من همیشه سعی کردم بجنگم، چیزی که دوست دارم رو نگه دارم اما زورم به جنگی‌که کسی جز من جنگنده نبود، نرسید...

 اره من دوسش داشتم، اتفاقا هنوزم دوسش دارم، می‌دونم هر حرفی بگه، حتی تظاهر کنه که بی من می‌تونه دروغه!

دکتر من جان جانان رو می‌شناسم، اون بی من نمی‌تونه.

دکتر می‌زاری برم ببینمش؟!

دلم قد قلب کوچیک گنجشک، واسش تنگ شده، ولی باید برم لباس بخرم‌ها، یهو برنداره بگه با لباس های بی‌ریخت تیمارستان اومدی دیدنم بقیه دیدنت و حیثیتم رفت!

باید برم خوشگل موشگل کنم، عطر همیشگی جان جانان رو از روی طاقچه بردارم بزنم به مچ دستام که تنم بوی تنش رو بده، اخه اون همیشه جفت دستامو می‌گیره و می‌بوسه...

راستی دکتر، دیروز اون‌‌ پرستار بد‌اخلاقه هستا، اومد با زور بهم ارامبخش زد که جان جانان رو صدا نزنم انقد نگم:

جان جانان و جهانم، بیا دیگه دلم برای دیدن صورت ماهت یه ذره شده، لامروت! یکمی رحم داشته باش 

این قلب بیمار و ضعیف من طاقت دوری از تورو نداره ها؟ بیا واس من ناز نکن که ناز‌کِش خوبی نیستم، نه اینکه ناز قشنگ تورو نکشما، نه 

فقط بیا که حتی راضی‌ام به یه نگاه از دور که آروم بگیرم'

نه دکتر، نه نکن، نکن... 

باز این آرامبخش های لامصب رو روانه رَ‌گ های من نکن، بزار تنها امیدی که واسه زندگی دارم یادم بمونه، بزار یادم بمونه جان جانان تنها کسیه که دوسم داره، که یادم بمونه عین بچه‌ای‌ام که اگه وسط شلوغی دست‌هامو ول کنه گم میشم و می‌میرم!

 

فرستنده؟!

<از دلدار به دلشکن>

 

تاریخ؟!

یک هزار و چهار و صد و سوم

 روز سیزدهم ماه یازدهم زمستانی

ساعت دو و بیست و چهار دقیقه بامداد.

 

نگارنده؟!

< سحر تقی‌زاده >

ویرایش شده توسط Khakestar
  • مدیر ارشد

<جان جانان>

قسمت سوم:

سلام دکتر، خوبی؟ خوشی؟ رو‌‌به‌راهی؟

من باز اومدم تو این اتاق بی درو پیکر و حوصله سر بر تو، خدایی چرا برنمی‌داری یه رنگ‌و لعابی به این اتاق بدی؟! 

می‌دونی، اگه الان جان جانان اینجا بود این اتاق رو بهشت کرده بود. اون حتی با اومدنش تو زندگی من، بهشت ساخت چه برسه به یه اتاق چند متری.

می‌دونی دکتر، جان جانان شبیه این آدم‌ها نبود، دوست داشتنش شبیه این آدما نبود؛ الان با خودت میگی مگه دوست داشتن آدما چه شکلیه که این حرفو میگم، نه؟!

بزار واست بگم...

آدمای دیگه دوست داشتنشون الکیه، از روی هوس هست؛ ولی دوست داشتن جان جانان این شکلی نبود؛ اون مثل باباها مراقبم بود که چیزیم نشه، که اگه زمین خوردم‌ کمکم کنه بلند شم، اگه زخمی شدم، خودش زخمم رو باند پیچی کنه و مرهمی بشه روی دردام، ولی...

نمی‌دونم چرا ولی یه شب دلش با دلم بد شد، انگاری یه طوفانی به پا شد و حسودا چشممون زدن.

بهش خیلی گفتم‌ها! گفتم نکن گفتم این آدم‌هایی که اسمشونو گذاشتی رفیق و اینارو به من ترجیح دادی یه روزی یه جایی تو رو به گریه می‌ندازن، اونوقت با خودت میگی اون بود این کارو نمی‌کرد، اون بود بغلم می‌کرد، درکم می‌کرد.

ولی خب گوش نکرد، گفت من می‌خوام از آدم‌ها دورش کنم، منم کم‌کم چیزی‌ نگفتم و گذاشتم خودش بفهمه؛ ولی خب، نفهمید...

بهش گفتم یا اون‌هارو بزار کنار و دورشونو خط بکش یا میرم و اون رفتن منو از گذشتن بقیه راحت‌تر دید!

به خواسته‌اش احترام گذاشتم دکتر؛ با اینکه می‌دونستم بعد رفتنش دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شم...

با اینکه می‌دونستم نباشه غم دلم هیچ وقت تموم نمیشه؛ ولی رفتم، رفتم‌ که ثابت کنم کسی که ترسید اون بود کسی که جا زد اون بود، که حتی من حاضر بودم جدا از عشق خودم؛ عشق بیشتری بزارم روی میز که فقط کنار هم دیگه باشیم.

نگاهش نکن الان دوسم نداره‌ها، یادمه یه روزِ سرد پاییزی، که بارون شدیدی داشت می‌بارید؛ هوا رو کلا مه گرفته بود و بوی چوب و خاک بارون خورده همه جا رو فرا گرفته بود؛ دست تو دست هم داشتیم زیر بارون‌ می‌رقصیدیم.

اون هی غر می‌زد که من بدنم ضعیفه، مریض میشم؛ اما نمی‌تونستم از بودن باهاش، از عطر تنش، از گرمای دستاش، از اخمی‌ که بابت نگرانی از سلامتی من بود بگذرم.

اون شب من‌ مریض شدم و چقدر جان جانان حرص می‌خورد؛ هی غر می‌زد و می‌گفت:

«دِ آخه جوجه؛ مگه بهت نگفتم نریم زیر بارون خیس بشی مریض میشی، ها؟! اگه تو یه چیزیت بشه من می‌خوام چه خاکی توی سرم‌ بریزم؟ چرا آدم نمیشی تو اخه، شبیه دختر بچه‌های کوچولویی هستی که باید عین باباها مراقبت باشم که کار دست خودت ندی دختر خوب»

اصلا دوست داشتن جان جانان خیلی خاص بود؛ دوست داشتن جان جانان وطنی بود برای منی که غربت زدگیم از دور پیدا بود.

جان جانان تمام تار و پود من برای ادامه این زندگی بود دکتر؛ هنوز هم هست!

 

فرستنده؟!

< از دلدار به دلشکن>

 

تاریخ؟!

<یک هزار و سی‌صد و سوم

برج یازدهم روز چهاردهم

ساعت دو و بیست و دو دقیقه بامداد.>

 

نگارنده؟!

< سحر تقی‌زاده >

ویرایش شده توسط Khakestar
  • مدیر ارشد

<جان جانان>

قسمت چهارم:

دکتر، باز اومدی؟! 

تو هم خوب یاد گرفتی بیای بشینی ور دلم و هر چی‌ میگم رو روی کاغد بنویسی بعد بدون هیچ حرفی بری، نکنه عاشقم شدی و خبر ندارم؟ گفته باشما من فقط یدونا قلب داشتم که صاحبش برداشت و برد، دیگه عشق و احساس، هر چیزی که بخواد برای یه رابطه بشه رو ندارم.

دکتر، از بس میای می‌شینی کنارم و به حرفام گوش میدی احساس می‌کنم به جز جان جانان تو هم منو دوس داری؛ ولی خب من‌ می‌دونم که اون منو بیشتر دوس داره. 

بیا، بیا ببین ستاره‌های آسمونو، شبیه چشمای قشنگش برق می‌زنن.

می‌دونی دکتر فکر می‌کردم اگه یه روزی هر کسی هم بخواد تنهام بزاره، جان جانان همیشه پیشم می‌مونه...

ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم اون کسی که تنهام می‌زاره جان جانان باشه، فکرشو نمی‌کردم یه روزی بره و قلب من مثل یه نخِ نازک به دکمه‌‌ی پیرهنش گیر کنه و نخ کش شه، رفته‌رفته با دور شدن اون قلب منم نخ‌هاش تموم و نابود شه.

من همیشه فکر می‌کردم من و جان جانان یه روز از دست همه فرار می‌کنیم و به یدونه جنگل توی گیلان می‌ریم.

آخه اونجا رو خیلی دوست داشتم، همیشه هم بهش می‌گفتم، می‌گفتم بیا بریم داخل جنگل یدونه کلبه‌ی کوچیک چوبی بگیریم، هیزم جمع کنیم و توی هوای مه آلودِ رو به بارونی، آتیش روشن کنیم. یه دونه چای مشتی بزاریم روش و بشینیم تو ایوون کلبمون و به جنگل نگاه کنیم. به صدای قطره‌های بارون که زمین رو خیس می‌کنه نگاه کنیم و از بوی مست کننده‌ی خاک بارون خورده‌، مدهوش شیم. 

جوری که حتی موبایلامونو هم خاموش کنیم و فقط دوتامون باشیم.

موهای بلندم رو که هیج وقت اجازه ندادی کوتاهشون کنمو گوجه‌ای ببندم و با یدونه آهنگ نوستالژیِ قر دار برات آشپزی کنم، با ملاقه چوبی واست آهنگ بخونم و بخندیم.

دیدی دکتر؟! 

من فقط آرامش و بودن جان جانان رو می‌خواستم، اما تهش چی‌شد؟!

تهش اون از دوست داشتن ترسید، نمی‌دونم شاید‌ هم خسته شد، نه؟ آخه ما که از دل آدما که خبر نداریم.

ولی خودمونیما، شبا که اون قرص‌های خواب‌آور رو به زور، اون پرستار بد اخلاقه به خوردم میده، فقط یه خوبی دارن... 

وقتی خوابم می‌بره، خواب جان جانان رو می‌بینم که برگشته، اومده و داره بغلم می‌کنه جوری که تموم استخون‌هام در حال انفجاره، شاید بگی نمیشه؛ ولی دکتر حتی توی خواب هم من عطر تنشو بو می‌کنم و می‌شناسم...

به قول شاعر که میگه:

'مست خیال را به وصال احتیاج نیست

بوی گلم ز صحبت گل بی نیاز کرد.'

 

ادامه دارد...

 

فرستنده؟!

< از دلدار به دلشکن >

 

تاریخ؟!

<یک هزار‌و سی و صدو سوم

برج یازدهم روز شانزدهم بهمن> 

 

به وقتِ؟!

< سه بامداد و سی و هشت دقیقه ساعت>

 

نگارنده؟!

< سحر تقی‌زاده>

ویرایش شده توسط Khakestar
  • مدیر ارشد

جان جانان

قسمت پنجم:

اقا ولم کن؛ ولم کن... 

دکتر، دکتر... 

برید اون دکتر لامذهب رو بیارید بگید که همش دروغه، بیاد بگه جان جانان هیچ وقت بد نشد، بگه جان جانان توهم نبود، خواب نبود، واقعی بود...

بیا دکتر، بیا جون مادرت راستشو بگو، من که می‌دونم داری دروغ میگی که منو روانی کنی، که فقط مشت‌-مشت قرص بریزی تو شکم وا‌مونده‌ی من که هر کی اومد از تو چیزی بپرسه مدرکی علیه من داشته باشی که ثابت کنی دیوونم، نه؟!

بابا ولم کن، حتی شده برای یک بار تو منو درک کن دکتر!

اون ضربه‌های روحی که جان جانان به من زد، حتی اگه بمیرمم‌ یادم‌ نمیره، ولی... ولی می‌دونی چیه؟!

از خودم‌ متنفرم! 

می‌فهمی؟ متنفر. 

از خودم‌ متنفرم‌ که با هر کاری که کرد، بازم دوسش داشتم.

از خودم‌ متنفرم‌ که اون هر بار بیشتر و بیشتر قلبم رو سوزوند و من، کاری از دستم برنمیومد!

از خودم‌ متنفرم که پیش همه خُردم‌ کرد، ولی منِ خر پیش همه بالا بردمش... 

اره، مشکل از منه، تو راست میگی دکتر! 

من دیوونم...

دیوونه نبودما، دیوونم‌ کردن!

ولی می‌دونی بیشتر از اینا از چی می‌سوزم؟!

اینکه حتی اگه یه شب بمیرم و بردارن خاکم کنن، صدای قدم‌هاشو که از ورودی قبرستون بشنوم، باز زنده شم!

از خودم بدم‌ میاد که پیش همه کسایی که گفتم بودم جان جانان دوسم داره، شرمندم کرد!

که می‌گفتم جان جانان هیچ وقت ترکم نمی‌کنه هیچ وقت ولم نمی‌کنه؛ ولی چی شد؟!

الان کجاست؟!

اصلا من کجام؟!

روحم کجاست؟!

چرا آروم‌ نمی‌گیرم دکتر؟ چرا هرکاری می‌کنی و هرکاری خودم می‌کنم خوب نمیشم؟! ها؟ چرا؟ 

دِ آخه لعنتی مگه یه آدم چقد کشش داره؟‌ها؟ تو بگو دکتر تو که غریبه‌ای از شنیدن حرفام اشک تو چشات جمع میشه و با ترهم‌ نگاهم می‌کنی!

حتی تویی ک دکتری دلت واسه من می‌سوزه، پس چرا دل بقیه نسوخت؟ 

چرا دل اون نسوخت؟ 

آخ اگه بدونی چقد خستمه دکتر، آخ اگه بدونی چقد بریدم که ولم‌ کنی همینجا رو کاشی‌های سرد این اتاق لعنتی جون میدم و میمیرم!

دکتر یه چیزی میگم ولی نخند، خب؟!

دلم حال و هوای جان جانان رو داره، دلم‌ تنگشه دکتر..‌.

کاش همه پل‌های پشت سرش رو خراب نمی‌کرد.

یا شاید هم من دیوونم و توهم می‌زنم‌ که جان جانان رفته و دوسم نداره؟ نه؟ 

ولی اگه نرفته، الان کجاست؟ 

چرا نمیاد منو از اینجا ببره؟ 

چرا نمیاد که به همتون ثابت شه توهم نمی‌زنم؟ 

مگه همیشه بهم نمی‌گفت دختر کوچولوم، عشقم، زندگیم، دورت بگردم؟ 

مگه همیشه بهم نمی‌گفت من بدون تو نمی‌تونم؟ 

من بدون تو میمیرم

پس چرا الان خودش نیست؟ 

دکتر یه آهنگی بگم‌ برام‌ میزاری گوش بدمش؟!

همون آهنگی که میگه:

'آخ جانا

بعد صد سال اگر بر سر قبرم گذری

ای شوق دیدار تو آید، ای کفن خود پاره کنم'

 

ادامه دارد...

 

فرستنده؟!

<از دلدار به دلشکن> 

 

تاریخ؟!

<هزار و سی و صد و سوم

ماه بهمن سرد زمستانی

روز هفدهم>

 

زمان نگارش؟!

<دو بامداد و هفده دقیقه نیمه شب>

 

نگارنده؟!

<سحر تقی‌زاده >

ویرایش شده توسط Khakestar
  • 3 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

جان جانان

قسمت ششم:

دکتر؛ دیدی جان جانان نا‌خوش احوالم کرد‌؟

دیدی چجوری منی که می‌گفتم هیچی زمینم نمی‌زنه؛ منو زمین زد؟!

دکتر خودمونیما، عاشق شدی تا حالا؟!

چجوری بگم بهت؛ یه جورایی جنونه انسانی هست، مثلا دوست نداری کسی نزدیکش بشه، کشی باهاش صحبت کنه؛ کسی‌حتی به چشماش خیره بشه...

ببین دیگه من تا جه درجه‌ای از جون رسیده بودم که حتی به بالش زیر سرش هم حسودی می‌کردم...

یادمه یه باز خودش برگشت گفت؛ دل می‌زنه، انقدر مراقب یکی بودن، حساس و حسود بودن سرش دل می‌زنه.

دلشو زد دیگه دکتر، دلشو مهربونی من، وفاداریم، صداقتم، احترامم نسبت به خودش زد..‌

کاش می‌شد همه چی رو برگردوند عقب دکتر، به همون شبِ لعنتی که خواستم برم‌ و نزاشت؛ اعتراف کرد دکتر، گفت دوسم داره، آخ بدونی چقدر حس خوبی بود.

تا خود صبح  فقط حرف زدیم گفتیم خندیدیم، اون زمان چه می‌دونستم میشه دلیل بیماریم؟

نمی‌دونستم دیگه...

ولی می‌دونی دکتر، بی‌بی جون راست می‌گفت‌ها

می‌گفت:

'ننه دل نبندی ها! 

میشی یه آدم مرده که فقط جسدش رو این ور اون ور می‌بره؛ ننه گیر‌ چشمای کسی بیوفتی ویرونت می‌کنه همون چشما، دل نبند ننه که یار های امروزی وفایی ندارن، زمون ما رو نبین که وقتی یه بار دلدادیم دیگه دلشکستن و رفتن بلد نبودیم...' 

بی‌بیم راست می‌گفت دکتر؛ گیر چشماش افتادن و ویرونم‌ کرد با رفتنش.

کاش توی دنیا کسی عاشق نمی‌شد دکتر؛ کاش نرسیدن ته همه‌ی مسیر ها نبود؛ کاش فقط خنده و خوشی توی این دنیای لعنتی بود.

دکتر امروز می‌زاری برم پشت بوم؟!

دلم برای جان جان یه ذره شده؛ می‌خوام پرواز کنم، برم بشینم روی شونه‌ش و یه دل سیر عطر تنشو تو ریه‌هام پر‌ کنم که کمتر دلتنگش بشم.

قول می‌دم تا سپیده نزنه برگردم...

نزاری برم امشب داغون میشما؛ تو هوای دل شکسته‌ی یتیم ما رو داشته باش دکتر...

یا هم اصلا بیخیال؛ جان جانان که ما رو نخواست و ول کرد و رفت...

برم که چی بشه؟ چی‌بگم؟ مگه فایده داره؟ آبی که ریخته شده رو جمع کنه؟!

مگه فایده داره لیوانی که شکسته رو بچسبونه و عین روز اولش کنه؟!

ها؟

فایده داره دکتر؟! به نظر من که نداره، چون همه جیزو جان جانان خرابش کرد 

 

فرستنده؟!

<از دلدار به دلشکن>

 

تاریخ؟! 

یک هزارو‌سی‌و‌صدو‌ چهارم 

برج یازدهم روز هجدهم 

 

ساعت‌نگارش؟!

<یک و پانزده دقیقه بامداد>

 

نگارنده؟!

<سحر تقی‌زاده>

ویرایش شده توسط Khakestar
  • مدیر ارشد

جان جانان.

قسمت هفتم:

دکتر، بیا بشین ور دلم دوتا چایی دبش بریزم بخوریم کیف کنیم؛ چیه بابا اونی که دیوونه‌ است منم، بعد تو از شنیدن حرفام گرفته‌ شدی؟

راستش، می‌دونی دکتر؟

من سر جان جانان جنگیدم و باختم.

مثل این می‌موند یه روز ساعت چهار صبح منو بیدار کنن و بفرستن به میدون جنگ؛ بدونه زره، بدونه اسلحه‌، اگه می‌جنگیدم نمی‌دونستم می‌برم یا نه؛ ولی اگه می‌باختم شرطش مردنم بود. 

سخت بود دکتر، اینکه تو دوراهی قرار بگیری و برگردی پشتتو ببینی تک و تنهایی.

راستش رو بخوای دکتر من همین الانش هم سر دو راهی هستم.

یه دلم هنوز جنون‌وار دوسش داره و یه طرف دلم ازش بیزاره؛ اصلا یه حال کثافتیه که نگو.

می‌دونی دکتر، بی‌بی خدابیامرزم همیشه میگفت:

- عاشق نشی ننه که دلت از دلتنگی می‌ترکه.

منم که بچه بودم، می‌خندیدم و می‌گفتم:

- ننه هر کی رفت بزار بره، سرش سلامت. مگه آدم‌ بعد رفتن کسی می‌میره؟

بعدش که بزرگ شدم بعدش که عاشق شدم فهمیدم آره؛ هم آدم می‌میره، هم آدم عزادار میشه، هم خون‌ گریه می‌کنه؛ ولی صبح روز بدش بلند می‌شه و مجبوره که بره سر کارش بره، به زندگی که دیگه نمیشه اسمشو زندگی گذاشت؛ برسه.

ولی امون از شب‌ها، انگار شب که میرسه تموم غم‌های عالم رو می‌گیرن می‌ریزن تو دلت و تا خر‌خره از غم و ناراحتی و افسردگی پر میشی...

می‌دونی دکتر، انگار بعد اومدن جان جانان و دیدن دوست داشتن الکی اون تموم <نا‌ها> هستم.

نا‌آرام، ناسلامت، ناراحت، نالایق و... 

انگار یه حسی هست تا ته گلوت مره؛ ولی تو دیگه سر شدی که حتی گریه‌ات هم‌نمیاد.

غرق شدی تو منجلاب عاشقیِ به درد نخورت و داری دست و پا می‌زنی که خودتو نجات بدی، غافل از اینکه خیلی وقته تموم کردی و مردی!

 

 

گیرنده؟

'از دلدار به دلشکن'

 

 

نگارنده؟

-سحر تقی‌زاده 

 

تاریخ؟!

'هزار و چهار و صد و سه

ماه دوازدهم روز سیزدهم'

 

ساعت؟!

'دوازده‌بامداد'

  • مدیر ارشد

جان جانان 

قسمت هشتم

 

باز اومدی دکتر؟ بیا این پرستار روانیت رو ببر 

هی میگه باید فلان قرص رو بخوری، فلان کارو بکنی...

من دیگه خوب شدم دکتر، باور کن خوب شدم؛ قبول کردم که دیگه جان جانان برای من مرده به حساب میاد؛ اما خب یاد حرفای دروغش که میوفتم، از خودم بدم میاد!

کاش می‌شد فرار کرد دکتر؛ فرار کرد و رفت به دیاری که کسی نباشه، کسی قضاوت نکنه، کسی دل نشکنه، اصلا آدمی نباشه، هه! البته اگه بشه به این خلقت‌ها آدم گفت.

فقط می‌خوم لباس‌های قشنگمو جمع کنم با یکی دوتا کفش، یه کوله پر از غم و دردهام و برم.

شاید به نظرت دیوونگی محض بیاد؛ ولی خیلی دلم می‌خواد این کارو بکنم.

نمی‌دونم، شاید یه روزی، یه جایی... 

اصلا دکتر شاید تو یه جهانِ دیگه 

جهانی که حالم خوب باشه، زخم کاری‌های روحم نباشه و زندگی رو بلد باشم.

برم، برقصم و زندگی کنم!

دور از هر آدم و زندگی که هست؛ فقط حالم خوب باشه.

می‌دونی دکتر، شاید بگی صبر‌ کن!

شاید بگی درست میشه؛ ولی من الان مثل پرنده‌ای هستم که سال‌ها تو قفس نگه داشتنش...

اما... اما حالا آزاده، فقط یه مشکلی داره

دیگه پرواز کردنشو یادش رفته!

شاید من آزاد بشم اما هیچوقت از اون غم آزاد نمیشم، من با غم رفیقم دکتر... 

 

 

 

از دلدار به دلشکن!

 

تاریخ نگارش

هزار و چهار صد و چهار 

اولین ماه روز دهم

 

نگارنده؟

سحر تقی‌زاده

  • مدیر ارشد

جان جانان

قسمت نهم

دکتر، دیر کردیا؛ درست بیست و هفت دقیقه دیر اومدی سراغم تا حرفامو گوش کنی؛ ولی خب مشکلی نداره، من باز حرف می‌زنم و تو هم باز درد‌های منو بنویس، معامله خوبیه...

آخرین بار چی گفته بودم؟

 آها، اینکه تمومی حرف‌های قشنگ جان جانان دروغ بود؛ ولی خب مشکل از جان جانان نبود دکتر!

مشکل از منِ ساده بود؛ آدمای ساده رو هم که کسی دوست نداره...

من زیادی محبت خرج دادم، زیادی نادیده گرفتم، زیادی اشتباهاتشو بخشیدم، زیادی عشق ورزیدم، زیادی خودمو کوچیک کردم.

آره دکتر، من کردم؛ تقصیر جان جانان نبود، تقصیر خودم بود.

مثل این می‌موند که یه دفتر نقاشی داشتم؛ هی می‌خواستم نقاشی بکشم و جان جانان نقاشیم رو خط خطی می‌کرد و من با لبخند پاک می‌کردم؛ اون خط می‌زد و من می‌بخشیدم؛ اون خراب می‌کرد و من می‌بخشیدم...

چقد خستمه دکتر.

چقد جنگیدم؛ روحم، تنم، همشون یه زخم کاری بزرگی روش حک شده به اسم جان جانان، که حتی اگه بمیرم هم درست نمیشه.

دکتر، بیا جان من بزار من برم پشت بوم؛ بزار برم پرنده شم؛ دلم لک زده یه بار ببینمش، قول می‌دم بزاری برم ببینمش، بعدش دیگه هر کاری بخوای می‌کنم.

نزاری برم، تو این قفس دق می‌کنما!

بعدا نگی نگفتی که من بهت گفتم، گفتم پروازمو از دستم نگیر!

حداقل تویی که دکترمی اذیتم نکن لامصب حداقل دل تو به رحم بیاد.

عزیز داری دکتر؟ نزار خیلی زود دیر بشه، همیشه حواست بهش باشه؛ حتی‌ اگه مقصر بودی، تنهاش نزار دکتر، یهو دیدی عزیزت نیست!

 

گیرنده؟!

از دلدار به دلشکن

 

تاریخ نگارش؟!

هزار‌و چهارصد و چهار

اولین ماه روز سیزدهم

 

نگارنده؟!

سحر تقی‌زاده

  • مدیر ارشد

جان جانان

قسمت آخر

چته دکتر؟! اونی که دیوونه شده منم یا تو؟! اومدی راست راست تو چشام زل زدی میگی ببخشمش؟!

واسه چی ببخشم؟! 

هان؟!

من بهش گفته بودم کل تار و پود تنم پر از زخمه، اگه میخوای بری از همین اولش نباش!

از اون لبخند قشنگاش زد و گفت نه، من هیچ وقت نمیرم. 

هیچ وقت ولت نمی‌کنم، مگه زده به سرم که دختر به این نازی رو ول کنم آخه جوجه؟

رفت دکتر، اونم نه یه بار، دو بار، بلکه هزاران بار رفت!

منو شرمنده کرد جلو هر کسی که پشتشو گرفته بودم و سینه جلو می‌دادم که نه، جان جانان فرق داره!

هه...

آره خب، فرق داشت؛ با تفاوت بسیاری، زخم جدید و بزرگی روی روحم، تنم، کُلِ تار و پودم ایجاد کرد!

هی خراب کرد؛ هی پاره کرد و من گره زدم؛ هی پاره کرد و من دوباره گره زدم، بازم پاره کرد، منم دیگه بیخیال شدم.

زورکی که نیست، نخواست دیگه؛ ترجیح داد بمونه کنار آدم‌هایی که یه روز بهش بدترین ضربه رو می‌زنن؛ ولی بهشون میگه رفیق. 

چطوری ببخمش دکتر؟!

اون می‌دونست پناهگاه آخرم بغلشه؛ ولی منو روند!

اون می‌دونست هلم بده و بیوفتم، تکه‌های شکسته‌ی وجودم هیچ وقت دیگه بهم نمی‌چسبن!

بزار بره دکتر، بزار بره که دیگه قلب مریضم آخراشه!

همین الانشم زیز دستگاهم و ببین، ضربان داره میره بالا. 

دکتر...

برگرد عقبو ببین که جان جانان اومده، میگه بیا بریم؛ غلط کردم دکتر، غلط کردم... هر چقدر حرف بزنم، بازم دلی که دوسش داره، نمی‌تونه ازش متنفر بشه.

من می‌رم دکتر؛ ولی گوشه کناری از اون دفتر بنویس:

یه نفر در غم او مرد؛ حلالش باشد...

 

آخرین نوشته دلدار به دلشکن

 

زمان پایان؟!

هزار و چهارصد و چهار

اولین ماه روز چهاردهم 

 

نویسنده؟!

سحر تقی‌زاده

  • مدیر ارشد

 یک نفر در غم او مرد؛ حلالش باشد❤️‍🩹

سخنی از نویسنده:

ممنونم که تا اینجای جان جانان همراهم بودید

دوست‌دار شما سحر🌱

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...