رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گیریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

من خیره به آینه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

 

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

یک شب ز ماورای سیاهی ها

چون اختری بسوی تو می آیم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم

 

سر تا بپا حرارت و سرمستی

چون روزهای دلکش تابستان

پر می کنم برای تو دامان را

از لاله‌های وحشی کوهستان

 

یک شب ز حلقه‌ای که بدر کوبند

در کنج سینه قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد، تن من بی تاب

در بازوان گرم تو می لغزد

 

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان نگاه خموشم را

با شرم در ستیز نخواهی دید

 

یک شب چو نام من بزبان آری

می خوانمت به عالم رؤیائی

بر موج‌های یاد تو می رقصم

چون دختران وحشی دریائی

 

یک شب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو می سوزد

چشمان من امید نگاهش را

بر گردش نگاه تو می دوزد

 

از زهره، آن الهه افسونگر

رسم و طریق عشق می آموزم

یک شب چو نوری از دل تاریک ی

در کلبه ات شراره می افروزم

 

آه، ای دو چشم خیره بره مانده

آری ، منم که سوی تو می آیم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

آن چنان آلوده‌ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می‌لرزد

چون تو را می‌نگرم

 

مثل این است که از پنجره‌ای

تک درختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می‌نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان‌های مغشوش آب روان می‌نگرم

 

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 

بگذار

که فراموش کنم.

 

تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا

می‌گشاید در

برهوت آگاهی؟

 

بگذار

که فراموش کنم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

همه هستی من آیه تاریكیست

كه ترا در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...