رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

حاج فتح‌الله که هنوز رد عصبانیت در چهره‌اش موج می‌زد، با حرص به فاطمه نگاه کرد. اما وقتی دید که او بی‌هیچ ترسی، خونسردانه ایستاده و لیوان دوغش را در دست گرفته، ناگهان گوشه‌ی لبش به لبخندی خبیثانه کشیده شد. همین که ننه خواست چیزی بگوید، حاجی نگاهش را از فاطمه برداشت و با صدای خشک و قاطع گفت:
- بریم!
خواهرهایش که هنوز سعی داشتند خنده‌ی لحظات قبل را فراموش کنند، سریع کیف و چادرهایشان را برداشتند و کفش‌هایشان را پوشیدند. فاطمه همچنان آرام ایستاده بود و آن‌ها را نظاره می‌کرد. چیزی در نگاه حاجی تغییر کرده بود… انگار این سکوت، آرامش قبل از طوفان بود.
حاجی که به در ورودی رسید، همان‌طور که یک دستش را به چارچوب گرفته بود، برگشت و مستقیم به فاطمه نگاه کرد. صدایش محکم و خالی از هر احساسی بود:
- خواهر، برای پس‌فردا برنامه‌ی عقد رو چیدم. می‌خواستم زودتر بگم، اما نشد… الان گفتم که آمادگی داشته باشید.
ننه جا خورد، چند لحظه‌ای نفسش در سینه‌اش از خوشحالی حبس شد، اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، حاجی بدون اینکه فرصتی برای واکنش آن‌ها بدهد، در را باز کرد و بیرون رفت.
فاطمه حتی پلک هم نزد. تنها صدای بسته شدن در بود که در گوشش پیچید. ننه با دستپاچگی، به سمت فاطمه برگشت. رنگ از صورتش پریده بود.
- فاطمه! دیدی چی شد؟! دیدی این مرد چه بزرگ و بخشنده است! حالا  تو هی اذیتش کن؟!  ایشالله شیرم حلالت نباشه که این‌طوری آبرو ریزی نکنی!
اما فاطمه خشکش زده بود،  نقشه‌هایش همه نقشه‌بر آب شده بود و او حالا احساس می‌کرد حاجی دستش را خوانده است و دیگر قرار نیست فراری شود. ننه که از خوشحالی حال خودش را نمی‌فهمید، دور خودش چرخید و دست‌هایش را به هم کوبید.
- الهی شکر! الهی شکر! بالاخره حاجی سر عقل اومد. ببین فاطمه، هر کاری هم بکنی، باز مرده و حرفش دو تا نمی‌شه.
اما فاطمه نمی‌شنید. ذهنش پر از آشوب شده بود. پس حاجی آن لبخند خبیث را برای همین زده بود… پس‌فردا؟! یعنی فقط دو روز وقت داشت؟!
ننه که از بی‌حرفی فاطمه کلافه شده بود، جلو آمد و بازویش را گرفت:
- دختر! چرا لال شدی؟!
فاطمه لب‌هایش را روی هم فشرد. نه! این‌طوری نمی‌شد! او نمی‌توانست تسلیم شود، هنوز نه! باید راهی پیدا می‌کرد، باید کاری می‌کرد… یک‌دفعه نفس عمیقی کشید. صورتش را آرام کرد و با لبخندی که از ته دل نبود، ننه را نگاه کرد:

ننه، راست می‌گی. قسمت همینه دیگه، آدم که نباید با سرنوشت بجنگه، مگه نه؟!

ننه لبخند محوی زد و سری تکان داد.
آفرین دخترم، بالاخره سر عقل اومدی. حالا پاشو، باید کلی کار کنیم. از پس‌فردا عروس حاج فتح‌الله می‌شی!

ویرایش شده توسط Kahkeshan

شنیدن خبر عروس حاج فتح‌الله شدن، مثل پتک روی سر فاطمه فرود آمد. قلبش تندتر زد، نفسش به شماره افتاد. قاسم… اگر او زن حاجی می‌شد، قاسم چه؟ اگر می‌رفت و یکی دیگر را می‌گرفت؟ فکرش هم مثل خنجری در قلبش فرو می‌رفت. بغض گلوگیر شده بود، دلش می‌خواست های‌های گریه کند، اما نه! نباید جلوی ننه کم می‌آورد. باید نقش بازی می‌کرد، مثل همیشه…. 
ننه اما روی پا بند نبود. چادرش را سر کرد و بی‌معطلی از در بیرون زد. می‌خواست این خبر خوش را به همه‌ی زن‌های محله برساند. همان‌طور هم شد. هنوز یک ساعت نگذشته بود که کل کوچه و بازارچه پر شده بود از همهمه‌ی زن‌هایی که پچ‌پچ‌کنان برای هم تعریف می‌کردند:
- فاطمه‌ی رقیه خانم، پس‌فردا عروس حاج فتح‌الله می‌شه!
- چه شانسی آورد این دختر، حاجی هم که کلی پولداره، تازه از فرنگ برگشته!
- الهی خوشبخت بشه...
فاطمه می‌دانست که این خبر حتماً به گوش قاسم هم رسیده. لابد حالا دیوانه شده، لابد توی خودش شکسته، یا شاید… شاید اصلاً برایش مهم نبوده؟ نه، نه! قاسم نمی‌توانست این‌قدر بی‌تفاوت باشد.
آفتاب غروب کرده بود که ننه با لبخندی از سر رضایت برگشت. چادرش را کنار زد و در حالی که خودش را باد می‌زد، با شوق گفت:
- فردا زن‌های محل میان که صورتتو بند بندازن، بعدشم می‌برنت حموم. باید برای عقد برق بزنی!
فاطمه آهی کشید، بغضش را فرو خورد و خودش را به گوشه‌ی دیوار تکیه داد. دو روز! فقط دو روز فرصت داشت. آیا می‌توانست کاری کند؟ راهی برای فرار پیدا می‌شد؟
هنوز در فکر بود که ناگهان صدای مشت و لگد به در، مثل تیری در سکوت شب پیچید. صدای خشمگین و خش‌دار قاسم از کوچه بلند شد:
- فاطمه! فاطمه، بیا بیرون!
ننه جا خورد، با ترس به سمت در دوید. فاطمه نفسش بند آمد. قاسم… قاسم آمده بود!

ننه وحشت‌زده چادرش را روی سرش جابه‌جا کرد و با عجله به سمت در رفت. با نگرانی زیر لب غر زد:
- اوای! این پسر دیوونه شده! اومده اینجا؟ مردم چی می‌گن؟
اما فاطمه دیگر چیزی نمی‌شنید. قلبش مثل طبل در سینه‌اش می‌کوبید. تمام بدنش داغ شده بود، پاهایش بی‌حس شده بودند. قاسم آمده بود…
صدای مشت‌های کوبنده‌ی قاسم هنوز از پشت در شنیده می‌شد.
- فاطمه! می‌گم بیا بیرون! با خودت کار دارم!
ننه در را نیمه‌باز کرد و با عصبانیت سرش را از لای در بیرون برد.
- چته پسر؟! این وقت اومدی در خونه‌ی مردم داد و بیداد می‌کنی؟ برو فردا بیا، الان وقت این حرفا نیست!
اما قاسم که انگار چیزی جز فاطمه را نمی‌دید، نفس‌نفس‌زنان، دستش را به چارچوب در گرفت و با صدای لرزان، اما محکم گفت:
- به فاطمه بگید بیاد!
ننه خواست چیزی بگوید، اما فاطمه دیگر نتوانست تحمل کند. قبل از آنکه مادرش جلویش را بگیرد، با قدم‌هایی لرزان به سمت در رفت. چادرش را از روی جالباسی برداشت، روی سرش انداخت و با دستی لرزان، در را باز کرد.
قاسم مقابلش ایستاده بود، چهره‌اش برافروخته، موهایش پریشان و نفس‌هایش تند بود. چشم‌هایش در نور کمِ کوچه، برق می‌زدند… برقی از خشم، از حسرت، از درد! چند لحظه‌ای هیچ‌کس حرفی نزد. فقط نگاه بود که بین آن دو رد و بدل شد. قاسم مشت‌هایش را محکم گره کرد و لب‌هایش لرزیدند.
- دروغه، نه؟ بگو که دروغه، فاطمه!
فاطمه دهان باز کرد، اما هیچ کلمه‌ای از گلویش بیرون نیامد. فقط توانست چشم‌هایش را روی هم فشار دهد و دستش را روی سینه‌اش بگذارد.
- می‌خوای زن حاجی بشی؟!
حالا صدای قاسم آرام‌تر، اما شکسته‌تر شده بود. بغضی در گلویش بود که انگار هر لحظه ممکن بود بشکند. ننه با اخم جلو آمد و دستش را روی بازوی فاطمه گذاشت.
- آره که می‌شه! پس چی؟ حاجی آبرو داره، مرد حسابیه، سرش به تنش می‌ارزه! تو کی باشی که بخوای نظر بدی؟
قاسم عصبی پوزخند زد، نگاهش را از ننه گرفت و دوباره به فاطمه دوخت.
- فاطمه! منو نگاه کن و بگو که نمی‌خوای این کارو کنی…
فاطمه که تا آن لحظه فقط سکوت کرده بود، نفس عمیقی کشید. تمام عضلاتش منقبض شده بودند. حرف زدن برایش سخت شده بود. اما باید حرفی می‌زد… باید چیزی می‌گفت! ننه منتظر جواب نماند و با دست محکم بازوی فاطمه را فشرد.
- حرفی باهات نداره، قاسم! برو، برو تا بیشتر از این آبروریزی نشده!
اما قاسم هنوز ایستاده بود. هنوز زل زده بود به فاطمه، به دخترکی که دلش برای او بود، اما سرنوشتش برای دیگری! فاطمه بالاخره لب باز کرد، اما صدایش لرزان‌تر از آن چیزی بود که می‌خواست:
- قاسم…
حالا او هم بغض کرده بود، اما نمی‌دانست باید چه بگوید. باید بگوید «دوستم داری؟» یا «برای من دیر شده؟» یا شاید هم… باید فرار کند!


 

فاطمه در جواب قاسم فقط اشک ریخت. قطره‌های داغ از گونه‌هایش سر خوردند و روی چانه‌اش نشستند. چشم‌هایش، همان چشم‌هایی که همیشه برای قاسم پر از مهر بود، حالا غرق اشک به او خیره ماندند. اما هیچ کلمه‌ای نگفت. چه می‌توانست بگوید؟ قاسم همان‌طور ایستاده بود، انگار تمام امیدش را در همین نگاه‌های خاموش جست‌وجو می‌کرد. اما وقتی دید که فاطمه پاسخی نمی‌دهد، چیزی درونش فرو ریخت. نگاهش شکست، سرش را پایین انداخت. فهمید… همه‌چیز تمام شده بود.
ناگهان ننه با عصبانیت جلو آمد، دست سنگینش را پشت فاطمه گذاشت و او را محکم به داخل خانه هل داد.
- خجالت بکش دختر! بس کن این اداها رو!
بعد به سمت قاسم برگشت، اخم‌هایش را در هم کشید و با لحنی پر از خشم و تحکم گفت:
- دیگه حق نداری بیای دم در خونه‌م، فهمیدی؟! ما آبرو داریم، نمی‌ذارم بیشتر از این مردم پشت سرمون حرف بزنن!
قاسم انگار دیگر چیزی نشنید. فقط لحظه‌ای مکث کرد، آخرین نگاهش را به در بسته‌ی خانه‌ی فاطمه انداخت و بی‌صدا، شکسته، دل‌شکسته… پشت کرد و رفت. همین که صدای قدم‌هایش در تاریکی کوچه محو شد، فاطمه دردی در قلبش حس کرد، دردی که از جانش بیرون نمی‌رفت. ناگهان بی‌طاقت شد، بی‌اختیار خودش را به دیوار رساند و نشست. صورتش را میان دستانش پنهان کرد و با صدای خفه‌ای هق‌هق زد:
- ایشالله امشب شب آخرم باشه… بمیرم برا دلت، قاسمم…
اما ننه مجال گریه نداد. با چهره‌ای برافروخته جلو آمد، بازوی فاطمه را گرفت و او را از جا بلند کرد.
به تو ذلیل‌شده نگفتم بهش رو نده‌ای؟!
ناگهان با خشمی که از قبل جمع کرده بود، موهای فاطمه را چنگ زد و کشید.
- این‌قدر نامه‌هاشو نگرفتی که حالا فکر کرده کسیه، اومده دم در خونه‌م عربده می‌کشه؟! آبروم رو بردین، بی‌شرفا!
فاطمه درد را حس نکرد، یا شاید هم دردش بزرگ‌تر از آن بود که موهای کشیده‌شده برایش مهم باشند. فقط در سکوت، همان‌طور که اشک‌هایش روی صورتش جاری بود، نگاهش را به زمین دوخت. ننه که دید دخترش حتی جواب نمی‌دهد، محکم او را ول کرد.ب
- بسه دیگه! این‌قدر عر نزن! فردا زنای روستا میان اینجا، نمی‌خوام قیافه‌ی ورم‌کرده‌ت رو ببینن و پشت سرمون حرف دربیارن!
 بعد زیر لب غرولند کنان به اتاق خودش رفت.
اما فاطمه؟ فاطمه انگار روحش را در همان کوچه، پشت در، کنار قاسم جا گذاشته بود. تا صبح، بی‌آنکه بداند کی، کجا، چطور… گریه کرد. برای خودش، برای بختش، برای قاسم… برای همه‌ی آن چیزی که دیگر هرگز نداشت.

ممد حسین، تنها کسی که در روستا اذان می‌گفت، هنوز در ابتدای اذان گفتن بود که فاطمه از جای خود بلند شد. با دستان لرزان به سمت حوض کوچک حیاط رفت و آب سرد را روی صورتش ریخت. چند بار صورتش را شست تا شاید ورم صورتش کمی بخوابد و بتواند چهره‌ای معمولی‌تر داشته باشد.
وضو گرفت و بعد از مدت‌ها، قامت بست. «الله اکبر» گفت و در همان لحظه، بغضی که در گلو داشت، دوباره آزاد شد. اشک‌هایش بی‌صدا از چشمانش سرازیر شدند. تا آخر نماز، اشک چشمانش خشک نشد. فاطمه احساس می‌کرد همه‌چیز سنگین‌تر از هر وقت دیگری روی دوشش سنگینی می‌کند.
ننه از خواب بیدار شده بود و حیاط را آب و جارو می‌کرد. چای دم کرده بود و در فکر این بود که همه چیز برای آمدن زن‌های روستا آماده باشد. همه‌چیز باید مرتب و بی‌نقص می‌بود، چون امشب مهمان‌های زیادی برای آمدن به خانه‌شان داشتند.
کم‌کم، زن‌های روستا یکی‌یکی به خانه‌ی فاطمه می‌آمدند. دختران جوان، نامزدهای جدید و دم‌بخت‌ها، دسته‌دسته و گروه‌گروه از راه رسیدند. هر دسته یک دایره آورده بودند، و در هر پنج دقیقه یک بار، صدای آوازشان در فضا پیچید.
یک دسته با شادی دست می‌زدند و دایره‌ای می‌چرخیدند، دسته دیگر در همین حین شروع به خواندن می‌کردند:
- امشب چه شبی است، شب مراد است
این خانه همش شمع و چراغ است...  . 
وقتی این دسته ساکت می‌شد، دسته دیگری شروع به خواندن می‌کرد:
- صورتش مثل ماهه، دلش دریای محبته
بند می‌اندازیم به ناز، که بشه زیباتر از قبل
مادرش خوشحال و شاده، دخترش میره به بخت
بند بندازیم به شادی...  . 
جو خانه پر از شور و هیجان بود، اما فاطمه هیچ‌کدام از این صداها را نمی‌شنید. ذهنش در یک دنیای دیگر بود. کبرا، آریشگر معروف که به خانه آمد، جمعیتی پر از هیاهو به راه انداخت. وقتی کبرا دست به کار شد، همه در خانه فاطمه پُر از تلاطم و شلوغی شد. فاطمه را زیر دستش فرستادند. با دقت و بدون هیچ رحمی شروع به کندن پوست صورت دخترک کرد. هر حرکت کبرا درد آور بود، اما فاطمه هیچ‌کجا فریادی نمی‌زد. حتی در دلش هم حسی نداشت. اما وقتی آریشگر کارش را تمام کرد، فاطمه تغییر کرده بود. چهره‌اش مثل ماهی که در نور شب بتابد، زیبا و دلنشین شده بود. ننه که همیشه سخت‌گیر بود و دل سنگی داشت، نمی‌توانست از این زیبایی چشم بردارد. در آخر، بدون آن که کلمه‌ای بگوید، فقط سه بار دور سر فاطمه اسفند چرخاند، مانند رسم قدیمی که همیشه در چنین مواقعی می‌کردند.


 

خورشید آرام‌آرام بالا می‌آمد و پرتوهای کمرنگش از لابه‌لای درختان روستا به زمین می‌رسید. صدای خنده و همهمه‌ی زنان، هنوز در خانه‌ی فاطمه پیچیده بود. هر کسی چیزی می‌گفت، یکی درباره‌ی لباس عقد، یکی درباره‌ی بخت خوبش، یکی هم با حسرت از قسمت خودش. اما فاطمه؟ او میان این هیاهو تنها بود. به تصویر خودش در آینه‌ی کوچک دست کبرا خیره شد. چشمانش هنوز قرمز بود، اما چهره‌اش درخشان‌تر از همیشه. انگار نه انگار که همین دیشب، قلبش را میان کوچه جا گذاشته بود. میان مشت‌های گره‌کرده‌ی قاسم، میان بغضی که حتی توان شکستنش را هم نداشت. زن‌ها دورش را گرفت. 
- قت حمومه!
دستش را گرفتند و او را با خودشان به سمت حمام بردند. حمام روستا، همان جایی که همه‌ی دخترهای دم‌بخت، قبل از مراسم عقدشان به آنجا می‌رفتند.
بخار داغی که از حوضچه‌ی وسط حمام بلند می‌شد، فاطمه را به سرفه انداخت. زن‌ها خندیدند، یکی از آن‌ها که از همه مسن‌تر بود، با شیطنت گفت:
- خب، فردا شب حاجی منتظرته، باید مث ماه برق بزنی!
بقیه خندیدند. فاطمه هیچ نگفت. فقط نشست و سرش را پایین انداخت. کبری باز هم دست به کار شد. موهای بلند فاطمه را شانه کرد، روغن گل‌سرخ به آن مالید و با دقت بافت. فاطمه آرام اشک می‌ریخت، اما کسی جز آب داغی که روی صورتش ریخته می‌شد، چیزی نمی‌دید. وقتی از حمام بیرون آمدند، زن‌ها دورش را گرفتند. طبق رسم لباس سپید ساده‌ای به تنش پوشاندند. 
- الهی بختت سفید باشه، دختر!
اما او، میان تمام این آرزوهای خیر، فقط یک چیز از خدا می‌خواست...  . 
از حمام برگشته بودند و هوا کم‌کم تاریک می‌شد و بوی اسپند در حیاط خانه‌ی فاطمه پیچیده بود. ننه  در تکاپو بود، حیاط را چراغانی کرده و پشتی‌های رنگی را دور تا دور حوض کوچک چیده بودند. قرار بود امشب زنان روستا و خواهرهای حاجی برای شام خانه آنها بودند. 
فاطمه، با لباسی که در حمام پوشیده بود کنار اتاق نشسته بود. چشمانش خسته و قرمز بود، اما لبخند می‌زد. باید نقش بازی می‌کرد. نقش دختری که از بختش راضی است...  . از حیاط صدای خنده و همهمه‌ی زن‌ها می‌امد. 
ننه با شوق از همه پذیرایی می‌کرد.  خواهرهای حاجی با لباس‌های فاخر، بوی عطر گران‌قیمت،  انگشترهای بزرگ و النگو‌هایشان در دست جیرینگ‌جیرینگ صدا می‌داد. سه متبعد از آن‌ها زن‌های محله، هر کدام با سینی‌ای در دست، یکی با نان تازه، یکی با نقل، یکی با شربت…  . 
آخر شب زن‌ها که اماده رفتن شده بودند برای آخرین بار به اتاق آمدند تا عروس فردا را ببینند. 
همه که در اتاق جمع شدند، یکی از خواهرهای حاجی با مهربانی کنارش نشست، انگشتری از دستش بیرون آورد و در دست فاطمه گذاشت.
- این هدیه‌ی من به عروس برادرمه، مبارک باشه عزیزم.
ننه که غرق شادی بود، خندید و گفت:
- فاطمه، تشکر کن مادر!
فاطمه لبخندی زد و با صدای آرامی گفت:
- ممنونم، خیلی زیباست.
اما در دلش آشوب بود…
ز‌ها شروع کردند به خواندن و دست زدن:
- الهی که خوشبخت بشی عروس خانم! امشب شبیه دسته‌گلی!
همه کل کشیدند... 


 

صبح شده بود. صبحِ روزی که قرار بود فاطمه را به عقد مردی دربیاورند که دلش با او نبود. از وقتی چشمانش را باز کرده بود، یک‌ریز گریه می‌کرد. دلش سنگین بود، نفسش تنگ، انگار که داشت خفه می‌شد.
چند زن از محله آمده بودند، خانه را مرتب می‌کردند، حیاط را آب و جارو می‌زدند، قالیچه‌ها را تکان می‌دادند، سفره‌ی عقد را می‌چیدند. همه چیز آماده‌ی جشن بود… اما قلب فاطمه؟ نه!
***
ظهر  شد، آرایشگر آمد. موهایش را شانه زد، صورتش را سفید کرد، گونه‌هایش را گلگون. اما فاطمه حتی یک‌بار هم به آینه نگاه نکرد. یکی از نوچه‌های حاجی با بقچه‌ای آمد. لباس عقد را آورده بود، با چادری سفید. چشم فاطمه که به آن چادر سفید افتاد، دنیا روی سرش خراب شد. قلبش چنان فشرده شد که نتوانست نفس بکشد. دستش را به دیوار گرفت، اما دنیا دور سرش چرخید… و افتاد.
زن‌ها جیغ کشیدند، ننه دوید، گلاب و مهر زیر بینی‌اش گرفت، آرام دم گوشش گفت:
- بلند شو دختر، آبرومون رفت!
بعد سرش را بالا گرفت و به زن‌های دور و برش خندید:
- دخترم از دلتنگی منه که این‌طور بی‌قراری می‌کنه!
اما کسی نفهمید که فاطمه از غصه افتاده بود، از درد، از عشقِ سرکوب‌شده‌اش… وقتی به خود آمد، لباس را که پوشید، دیگر برایش یقین شد که دارد دفن می‌شود… سفره‌ی عقد را انداخته بودند. همه شاد بودند، خندان، پر از هیاهو.
حاج فتح‌الله آمد، کنارش نشست. بوی عطر تلخش مشام فاطمه را پر کرد.
عاقد آمد. دفترش را باز کرد. صدایش در گوش فاطمه زنگ زد:
عروس خانم، وکیلم؟
- عروس رفته گل بچینه.
زن‌ها خندیدند. ننه بازوی فاطمه را فشرد.
- وکیلم دخترم؟ 
فاطمه به انگشتانش خیره شد. به دستانی که فقط دست‌های قاسم را می‌خواست…
یکی از زنان با خنده گفت: 
- زیر لفظی می‌خواد... 
ثانیه‌ها برایش کند شدند. دنیا ایستاد.
- عروس خانم؟
یک تصمیم آنی، تصمیمی که همه چیز را ویران می‌کرد… اما او را نجات می‌داد!
لب‌هایش لرزید. ننه گوشش را تیز کرد. حاجی، منتظر. زن‌ها، ساکت. و بعد… یک کلمه.
- نه!
زن‌ها جیغ کشیدند، ننه سرش را میان دستانش گرفت، حاجی، بهت‌زده.
فاطمه بلند شد، حاجی نگاه کرد.
- هر کاری کردم بفهمی نمی‌خوامت، اما تو کور بودی! تو فقط خواستن رو بلد بودی، نه فهمیدن رو!
حاجی، سرخ شد، فریاد زد:
- چطور منو، پول منو، این زندگی رو می‌فروشی به یه پسر سبزی‌فروش؟! به یکی که نون شبش رو نداره؟!
فاطمه لبخند زد، چانه‌اش لرزید، اما محکم گفت:
- من عشق اون سبزی‌فروش رو به صدتا مثل تو، به کرور کرور پولات که چرک کف دسته، نمی‌فروشم!
و دوید. از میان نگاه‌های شوکه‌ی زن‌ها، از کنار سفره‌ای که برایش نفرین شده بود، از روی دلی که دیگر از قید و بند رها شده بود…  در را باز کرد.
 او را دید قاسم را، قاسم، همان‌جا، پشت در، با چشمانی پر از اشک، با دستی که روی سینه‌اش گذاشته بود، انگار که دلش در حال شکستن بود.
لبخند زد. اما لبخندی که پر از درد بود.
- فاطمه خانم…
لبش لرزید. کمی مکث کرد، سپس آرام گفت:
- این پسر سبزی‌فروش… بدجور دچارت شده، خراب شده… دل به دل این فلک‌زده می‌دی؟
فاطمه نگاهش کرد. چشمانش از اشک برق زدند. لبخند زد، اما این‌بار… از ته دل. و بعد، سرش را بلند کرد، به همه، به تمام دنیا، به زمین و زمان فریاد زد:
- می‌خواهمت! که خواستنی‌تر از هر کسی… کو واژه‌ای که ساده‌تر از این بیان کنم؟ 

و به سویش دوید.

در میان اشک‌ها، در میان فریادهای ننه، در میان نگاهی که دیگر برای هیچ‌کس نبود… جز برای قاسم.

_پایان_

ویرایش شده توسط Paradise

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...