رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

عنوان: وِرجِمه‌

ژانر: فانتزی

نویسنده: سارابهار

 

خلاصه: 

پیشگویی می‌گوید تاریکیِ کهن دوباره برمی‌خیزد؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند این تاریکی از کجا می‌آید. شکافی در زمان ایجاد می‌شود و در این چین‌خوردگیِ زمان؛ وِرجِمه‌ آغازگر عصری می‌شود که جهان برایش آماده نیست... . 

 

ویرایش شده توسط سارابـهار

مقدمه: 

پیش از آن، که نور شکل بگیرد، پیش از آن‌که تاریکی معنایی پیدا کند، جهان فقط یک تپش بود، تپشی کور، بی‌نام، بی‌مرز. از دل آن تپش، جوهری پدید آمد که هیچ قانونی را نمی‌پذیرفت و هیچ حدی را باور نداشت:

« وِرجِمه». او هیچ‌گاه رام نشد؛ چون شاید گاهی آنچه جهان «دشمن» می‌نامد، تنها بازتابی‌ست از آن بخشی از خود که همیشه سعی کرده پنهان کند. 

  • سارابـهار عنوان را به رمان وِرجِمه‌دار | سارابهار کاربر نودهشتیا تغییر داد

 

برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. می‌خواستم به خودم اعتماد به نفس کافی بدهم. شاید هم به قول جـو، باید موقع تلقین کردن و اعتماد به نفس دادن به خود، جلوی آینه بایستم که این‌طور تأثیرش بیشتر است و آینه می‌‌تواند آماده‌ام کند؛ اما خب این فقط ایده‌ی جو بود نه من. درست است که

 آینه‌ همیشه حقیقت را می‌گوید؛ ولی نه همه‌ی حقیقت را. حقیقت تمامش روی پیست اتفاق می‌افتد. وقتی می‌دوم و دنیا از کنارم محو می‌شود. 

سوتِ شروع مسابقه هنوز کامل در هوا حل نشده بود که موهای بلندم تصمیم گرفتند خودشان را وسط صورتم پرت کنند. عالی‌ است! دقیقاً همان چیزی که یک دونده در لحظه‌ی شروع مسابقه نیاز دارد: حمله‌ی موها! با پشت دست به عقب راندمشان. نور چراغ‌های ورزشگاه چشم‌نواز بود. زمین زیر پایم می‌لرزید؛ یا شاید این من بودم که زیادی تند می‌دویدم. از کنار تابلو رد شدم و یک لحظه تصویر چشم‌هایم رویش افتاد. دقیقاً همان‌طور که مربی‌ام آقای بلک همیشه می‌گوید: «لیا، وقتی آماده‌ای بدوی، نگاهت سرد می‌شه.» همیشه قبل از مسابقه همین‌طوری‌ام… انگار یک چیزی درون من قفل می‌شود. بازتابِ دو لکه‌ی یخی که همیشه می‌گویند: «ترسناکن!» ولی واقعیت این است که فقط دنبال کسی‌ اند که از من جلو بزند، تا بعد بفهمد چه اشتباهی کرده است! دورِ دوم که رسیدم، احساس کردم پوست روشن و ظریفم از شدت باد می‌سوزد. 

نفس‌هایم تیزتر شد، قلبم محکم‌تر کوبید و یک لحظه به خودم زیر لب گفتم:

- اگه الآن از قیافه‌م عکس بگیرن، احتمالاً فکر می‌کنن یه یخ‌فروشِ خیس‌عِرقم که دارم نقش یه دونده رو بازی می‌کنم!

اما خب من همین بودم. رُزالیا وایلد. دختری با اشتیاقِ همیشه بُردن با چشم‌هایی که قبل از من حمله می‌کنند و بدنی که فقط یک چیز را می‌فهمد: «بـدو!» 

***

بعد از مسابقه، فقط یک آرزو داشتم: یک وان گرم، ساکت، و بدون صدای مربی که فریاد بزند: «لیا، فرم دویدنت... سرعتت و...».

نه، نه. کافی بود. درب خانه را که بستم، کفش‌هایم را پرت کردم سمتی که امیدوار بودم سطل لباس‌های چرک باشد… اگر هم نبود، فردا پیدا می‌کنم، یا نمی‌کنم! 

وارد حمام شدم. وان را پر کردم. بخار مثل یک آغوش مهربان بالا رفت و من هم با صدای: 

- آخیش! 

که مخصوص آدم‌های خسته‌ی خیلی ورزشکار بود، رفتم درون وان پر از آب. سرم را به لبه وان تکیه دادم و چشم‌هایم را با آرامش بستم.

ویرایش شده توسط سارابـهار

***

تمام وجودم در آتشی نامرئی می‌سوخت. سوزش را در تمام بدنم احساس می‌کردم؛ ولی به چشمم هیچ ماده اشتغال‌زایی نمی‌دیدم. نمی‌دانستم کجا هستم. پشت میله‌های یک اتاقک سنگی در بندِ آتش بودم. فریاد می‌کشیدم و آن سه نفری که در آن‌طرف میله‌ها دور میزی که واقعاً آن‌جا بینشان نبود؛ ولی از کتاب‌هایی که معلق جلویشان بود حدس می‌زدم دور میزی نامرئی نشسته بودند و حتم داشتم کر ترین مخلوقات عالم بودند؛ چون هیچ‌کدام فریادم را نمی‌شنیدند. موهایم تماماً سوختند و آتش نامرئی به پوست سرم رسید. از وحشت دوباره و دوباره فریاد کشیدم. در همین حین که مرگ را نزدیک‌ترین یاور خود می‌پنداشتم، صدایی شنیدم. صدای جاری بودن، جاری بودن آب. یک آن متوجه شدم تا زانو در آب فرو رفته‌ام. و باز هم آبی که با چشم دیده نمی‌شد؛ اما واقعی بود. با تمام وحشت و درد و سوزشی که جسم و روحم را در برگرفته بود درون آب نامرئی شیرجه زدم و نفسی عمیق کشیدم. برخورد آب با بدنم صدایی هم‌چون انداختن تکه‌ای ذغال در لیوانی آب یخ، ایجاد کرد. حالا که از آتش نامرئی نجات یافته بودم، می‌توانستم به این فکر کنم که من آن‌جا چه غلطی می‌کردم و چه بر سرم آمده بود؟ با وحشت اطرافم را بررسی کردم. هوا بوی خاک سرد و دود می‌داد. چشم چرخاندم به اطراف. یک تالار سنگی بود، سقفی که از ترک‌هایش نور خون‌آلود چکه می‌کرد. نه واقعی… چیزی بین نور و مایع؛ اما این‌بار قفس فقط آهن نبود… جنسش انگار از استخوان بود. استخوان‌هایی که هر از چند ثانیه می‌لرزیدند. و من اصلاً نمی‌خواستم بدانم چرا. در همین حین که از آبی که دیده نمی‌شد آرامش می‌گرفتم، صدای سه نفری که آن‌طرف میله‌ها صحبت می‌کردند را شنیدم. نه، اگر کر هستند و صدایم را نمی‌شنوند، حداقل لال نیستند! 

سه نفری که دور آن میزی که وجود خارجی نداشت نشسته بودند، قیافه هرسه شان عمیقاً به فسیل می‌خورد. گویا از قرن نامعلومی آمده بودند! قیافه‌هایشان آن‌قدر زار بود که نه شبیه دانایان مهربانِ افسانه‌ها، بلکه آنان بیشتر شبیه سه مرحله‌ی مختلفِ بدبیاریِ انسانی بودند!

ویرایش شده توسط سارابـهار

 

ابتدا زن سالخورده‌ای که صورتش چروک نداشت، نه به خاطر زیبایی، به خاطر این‌که اصلاً پوستِ کامل روی صورتش نبود. خطوطش هم‌چون سایه‌هایی بود که دائم جا به‌جا می‌شدند و صدایش مانند این بود که کسی جریان باد را در یک غار ضبط کرده باشد.

- ورجمه بیدار شده و گرسنه‌س! 

سپس صدای نفر بعدی بلند شد، مردی استخوانی که انگشت‌هایش مانند قلم بودند. هر بار که حرف می‌زد روی میز نامرئی یا بهتر است بگویم در هوای معلق بینشان خط می‌افتاد انگار با ناخن نوشته باشد.

او به من نگاه کرد، نه به چشمانم، بلکه به سایه پشت سرم و خطاب به آنان گفت: 

- اون نشانه داره. اون‌ها همیشه نشانه دارن؛ اما این یکی… دیر رسیده. خیلی دیر.

این‌بار نوبت سومی بود که به حرف بیایید. زن جوانی که موهای سیاهش روی زمین ریخته بود، هم‌چون ریشه‌های یک درخت مرده. چشم‌هایش بی‌حرکت بود، کاملاً سرد، مانند سنگ. گویا که هیچ‌گاه پلک نمی‌زد. او زیر لب با لحنی ادبی نطق کرد:

- هرگاه ورجمه برخیزد، ناجی نیز باید پیدا شود.

پیش از آن‌که بفهمم منظورشان چیست، چیزی زیر قفس تکان خورد. چشمانم را از وحشت مجدد بستم. آه به‌ هیچ وجه. من قرار نبود پایین را نگاه کنم؛ ولی ناچاراً چشمانم را گشودم و نگاه کردم. حیوان نبود. سایه هم نبود. انگار یک مشت انگشت انسانی بود که از زمین بیرون زده باشد و آهسته می‌کِشید بالا. آب دهانم را به زور فرو بردم و سعی کردم به چیزی که در آن سلول وهم‌ناک احاطه‌ام کرده بود فکر نکنم؛ چون می‌دانستم حتی اگر خطرناک نباشد که صد البته خطرناک است، باز من از وحشت ذهن خودم سکته‌هایی جدید‌ التأسیس می‌زنم و به عمر گران‌بهایم پایان داده می‌شود. با اکراه چشم چرخاندم سمت بیرون از میله‌های استخوانیِ لرزان. از آن سه نفر که چرندیاتی مانند پیشگو‌های فیلم‌های تاریخی باهم رد و بدل می‌کردند، اولی گفت: 

- اگر ناجی نیاد… 

 سومی سرش را آرام به طرف من چرخاند. چشم‌هایش شبیه دو خط خودکار خشک بود.

- بله اگر نیاد این یکی... 

 اشاره کرد به منِ قفسیِ بیچاره! و گفت:

- اولینِ بلعیده‌شون خواهد بود.

عالی. خیلی هم عالی. چرا من توی خواب‌هایم نمی‌توانم کوه یخی بخورم؟ یا پرواز کنم؟ نه… حتماً باید توی قفس باشم و تهدید به بلعیده شدن شوم! 

آنان به چرند گفتن ادامه دادند. صداها شروع کردند به لرزیدن، دور شدن، پیچیدن… ذهنم تماماً درگیر حرف و اشاره شان به من بود و دلم می‌خواست فریاد بزنم:

«چرا اولین من؟ حداقل دومی، سومی… یه مقدار تنوع بدید لامصبا!» ولی صدایم در نمی‌آمد. میز نامرئی ناگهان لرزید. من لعنتی چطور می‌توانستم لرزش میزی که آن‌جا نبود را احساس کنم؟ دود سیاهی از زیرش بالا زد. یک صدای متفاوت، غیر از آن سه، در آن تالار سنگیِ عجیب پیچید. صدایی که انگار مستقیماً از تهِ زمین بالا می‌آمد: «ورجمه از خواب برخاسته… و نامِ او…» تالار تکان خورد. نورها خاموش شدند.

ویرایش شده توسط سارابـهار

می‌دانستم وقتش نبود؛ ولی کنجکاو شده بودم. می‌خواستم بیشتر بشنوم و بدانم جریان چیست که احساس کردم درون آب نامرئی فرو می‌روم. گویا که چیزی مرا به پایین می‌کشید. هرچقدر با دست و پایم بیشتر تقلا می‌کردم، بیشتر فرو می‌رفتم. بلافاصله ناچاراً به این نتیجه رسیدم که وقتش است به مرگ دست بدهم که چشمانم را گشودم و خود را در وان حمام اتاقم، درحال دست و پا زدن و غرق شدن یافتم! از شدت وحشت تمام وجودم می‌لرزید. آب دهانم را به سختی فرو بردم و با یک تکان شدید هم‌چون بحران‌زده‌ها می‌خواستم از وان خارج شوم که دوباره از شدت تقلای زیادم، آب وان پاشید به صورتم. درحالی‌که با چشمانی از شدت وحشت از حدقه بیرون‌زده و دهانی باز به اطرافم نگاه می‌کردم با صدایی که آن‌قدر گرفته بود که گویا صدای من نبود، جیغ کشیدم: 

-واقعـاً؟

آب از صورتم چکید و لب‌هایم را با حرص روی هم فشار دادم و باز به خودم نهیب زدم: 

- اوج خرشانسی! دوباره رُزالیای خوابالوی احمق!

شبیه یک اختاپوس عصبی، سریعاً از وان بیرون پریدم، حوله را پیچیدم دورم و باز غر زدم: 

- خب، هنوز زنده‌ای. دیگه قفس استخوانی زیر پات و دورت نیست. عالیه. مرسی لیا جون، خیلی حرفه‌ای خواب می‌‌بینی! 

موهایم کمی چسبیده بود به صورتم و شبیه چیزی بین «موش آب کشیده‌ی زشت» و «سمور طوفان‌زده‌ی بدبخت» شده بودم. بخار حمام هنوز در هوا بود؛ ولی نه، این یکی گویا بخار نبود. یک دود رقیق، خیلی آهسته از گوشه‌ی سقف پایین می‌آمد. خاکستری، ظریف و لرزان. رفتم جلوتر و دستم را دراز کردم. دود عقب رفت. آرام زیر لب گفتم:

- این‌جا چه خبره؟ 

دود عقب‌تر رفت و… یک زمزمه‌ خیلی آهسته در فضای کوچک حمام پیچید. نه واضح، نه بلند. فقط یک کلمه: «وِرجِمه». اوه خدای من! این کلمه را در خوابم شنیده بودم. توهم، وای رزالیای متوهم، خاک برسرت شد! سریع چشمانم را باز و بسته کردم، دیگر دودی نبود. نفسم را با حرص و کلافگی بیرون دادم و خودم را جمع کردم. عالی شد، خیلی خوب. انگار کابوس‌هایم دیگر دارند اشتراک ماهانه می‌گیرند! نفس عمیق و پر از حرصی کشیدم و از حمام خارج شدم. با اولین قدمی که در اتاقم گذاشتم، چشمم افتاد به نوری که از تابش خورشید اتاقم را روشن کرده بود. آن لحظه دلم می‌خواست از دست خود های‌های گریه کنم!

ویرایش شده توسط سارابـهار

نگاه پر حسرتی به تخت خواب نرم و راحتم انداختم و آهی کشیدم. منِ لعنتی تمام شب در حمام بودم و همان‌جا خوابیده بودم! آه لعنت به تو رزالیا! پس گردنی‌ای نثار خود کردم و غر زدم: 

- کاش توی همون وان خفه می‌شدی و یه دنیا از شرت راحت میشد. 

درب کمد را باز کردم و تی‌شرت و شلوار ورزشی‌ِ طوسی‌ام را بیرون کشیدم و سریعاً پوشیدمشان. سپس به سمت آینه قدی اتاقم قدم برداشتم و از دیدن قیافه زارم بیشتر از قبل از دست خود حرص خوردم. همیشه عادت مسخره‌ای داشتم که در وان خوابم می‌برد. باز هم بخارِ گرمِ نفس‌های بلند و عمیقم روی سطح یخ‌زده‌ی آینه، هم‌چون مه نشسته بود. با کف دست پاکش کردم و تصویر خودم وسط قاب برگشت. موهایم مانند همیشه از پشت بندِ عرق‌گیر پیدا بود. حتی یادم رفته بود پیش از وارد شدن به وان، عرق‌گیر را در بیاورم. با حرص از سرم جدایش کردم و به موهایم خیره شدم. همان بلوند دودی که زیر نور سردِ صبحگاهی، شبیه نخ‌های نقره‌ای می‌شدند. بچه که بودم فکر می‌کردم این رنگ یعنی قرار نیست هیچ‌گاه در هیچ جمعی گم شوم؛ ولی حالا فقط یادآوری می‌کنند که «پنهان شدن» هیچ‌گاه گزینه‌‌ی درستی برای من نیست، من باید دیده شوم، من باید قهرمان شوم، قهرمان جام جهانی! باز هم نفس‌ عمیقی کشیدم. قد بلندم باعث میشد مجبور باشم دوباره برای بستن بند کفش‌هایم خم شوم. هیکلی که ورزش برایم ساخته بود، حالا بیشتر شبیه زرهی بود که هر روز مجبور می‌شدم سخت‌ترش کنم. درحالی‌که موهای بلندم را با سشوار خشک می‌کردم باز سری به نشانه تأسف برای خود و عادت مسخره‌ و احمقانه‌ام تکان دادم. حقم است آخرش در وان خفه شوم و بمیرم و روزنامه‌ها روز بعدش تیترش کنند: «رُزالیا وایلد دونده معروف، در یک قاشق آب غرق شد!» نفسم را برای هزارمین بار کلافه بیرون می‌دهم و دست از درگیری با خودم بر می‌دارم. سشوار را روی میز آرایش می‌گذارم و به سمت پنجره اتاقم می‌روم. خیره به روشنایی خورشید. احساسی سرتاسر پر از آرامش به وجودم سرازیر می‌شود. عاشق نور شدید خورشید هستم؛ اما نمی‌توانم بگویم که این نور، چشم نواز است؛ چون خیره‌گی مداوم به آن، باعث تضعیف چشم می‌شود؛ ولی از نورش لذت می‌برم. خورشید قدرتی شگرف و عجیب در خود دارد، قدرتی که هیچ‌کس جرأت نمی‌کند نزدیکش شود. صدای زنگ موبایلم مرا از خورشید زیبایم دور می‌کند. موبایلم را از روی پاتختی بر می‌دارم و تماس را وصل می‌کنم. صدای معترض جورجی در گوشم می‌پیچد:

- هی لیا، می‌دونی ساعت چنده؟ 

پیش از آن‌که دهن باز کنم، کلافه به آرامی مشتی به صورت خود می‌کوبم و سپس می‌نالم: 

- جـو! نگو که دیر شده؟ 

صدای نفس پر از حرصش از آن سمت خط می‌آید و می‌گوید: 

- اگه تا نیم ساعت دیگه این‌جا نباشی، از دیر هم دیرتر میشه.

 

 

 

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • سارابـهار عنوان را به رمان وِرجِمه‌ | سارابهار کاربر نودهشتیا تغییر داد
  • 3 هفته بعد...

می‌دانستم جورجی جدی است پس سریعاً موبایلم را روی تخت پرت کردم و دست از سرزنش خود برداشتم. سریع آماده شدم و پیش از آن‌که از اتاقم خارج شوم چشمم افتاد به اعداد گوشه دیوار که یادم رفته بود امروز را تیک بزنم. با لبخند جلو رفتم و ماژیک را از کشوی میز مطالعه‌ام بیرون کشیدم و یک تیک دیگر زدم. این روزشمار را دقیقاً سی روز مانده تا شروع مسابقات جام جهانی، ایجاد کردم. با ذوق به تعداد تیک‌ها خیره می‌شوم. 16 تا. و یعنی فقط دو هفته تا شروع جام جهانی فاصله دارم. جام جهانی‌ای که سال‌های نوجوانی عمرم را برای رسیدن به آن گذاشتم تا به قهرمانی‌ برسم. می‌دانستم که می‌توانم و تا توانستن فقط 14 روز فاصله داشتم. با ذوقی که تمام وجودم را در بر گرفته از خانه بیرون می‌روم و سوار ماشینم می‌شوم تا سریع‌تر خود را به محل قرارم با جورجی برسانم. در خیابان اصلی که می‌پیچم می‌خواهم به جو زنگ بزنم گه متوجه نبودن موبایلم می‌شوم. آه از نهادم بلند می‌شود. موبایلم را در خانه جا گذاشته‌ام. لعنتی بدون موبایل که نمی‌شود جایی بروم. کلافه نفسم را بیرون می‌دهم و دور می‌زنم. باید دوباره برگردم به خانه. پیش از رسیدن به خانه سردردی شدید تمام سرم را احاطه می‌کند که صورتم مچاله می‌شود. با حالی بد از ماشین پیاده می‌شوم و سریعاً کلید‌هایم را از کیفم بیرون می‌کشم تا درب خانه را باز کنم که متوجه خیس بودن درب می‌شوم. گویا کسی با دست خیس روی آن را لمس کرده باشد. درد سرم آرام شده، شانه بالا می‌اندازم و بی‌توجه به این‌که به معنی واقعی کلمه اصلاً همسایه‌ای ندارم، خیسی درب خانه را گردن همسایه‌ها می‌اندازم و وارد خانه می‌شوم. به محض ورود به خانه‌ام، دیدم که شخصی پشت به من ایستاده. شخصی سیاه‌پوش و قوی هیکل. لعنتی! دزد آمده. آن هم در روز روشن! قدمی جلوتر رفتم و با لحنی که نمی‌توانستم لرزشش را پنهان کنم پرسیدم: 

- هی! تو کی هستی؟ 

بدون آن‌که صورتش را به سمتم برگرداند گفت: 

- کسی که باید باهات صحبت کنه. 

صدایی زبر و سنگین داشت. پر از چیزی که نمی‌دانستم اسمش را چی بگذارم. صدایش یک طوری بود که گویا نه آدم بود، نه کاملاً چیز دیگه‌ای بلکه چیزی که می‌خواست روحم را بترساند قبل از این‌که به بدنم برسد. جرأت صحبت کردن نداشتم. نکند آمده بود مرا گروگان بگیرد؟ آخر از حرفش فقط همین پیدا بود! 

شخص جلو آمد. حالا واضح‌تر بود. قد بلند، هیکلی کشیده و تاریک. یک ماسک سیاه و کدر روی صورتش داشت. 

هیچ جزئیاتی از صورتش نمی‌شد دید، جز دو لکه‌ی سرخ درخشنده، هم‌چون چشم‌هایی که از ته یک چاه آب شور و داغ بیرون می‌آیند. هر قدمش روی زمین، هم‌چون کوبیدن چکش روی استخوان‌های تازه و قدیمی صدا می‌داد. آن‌قدر از حضور شخص ناشناس وحشت کرده بودم که زنگ زدن به پلیس هیچ که حتی نمی‌توانستم تخیلات ذهن دیوانه‌ام را متوقف کنم. 

مقابلم ایستاد و در حالی‌که لب‌هایش زیر ماسک پنهان بودند غرید: 

- باید باهام بیایی قبل این‌که دیر بشه. 

با وحشت و اضطراب به سختی بریده‌بریده لب زدم: 

- چ...چرا؟ چرا باید... باید بیام؟ 

در یک قدمی‌ام ایستاد و گفت: 

- چون تو بخشی از چیزی بزرگ‌تر از زندگی فعلیت هستی... وِرجِمه بیدار شده. 

و بعد… نفسش به صورتم خورد. سرد بود. مانند چیزی که نه زنده است، نه مرده! نمی‌دانم از کجا، ولی شوخ‌طبعی‌ام یک‌آن گل کرد و پرسیدم: 

- منظورت از بزرگ‌تر و یا ورجمه چیه؟ یعنی یه باند خفن یا یه مهمونی جادویی؟ چون اگر قصدت کشیدن من به یکی از این دو جا باشه، باید بهت بگم که لباس مناسب ندارم! نه الآن بلکه هیچ‌وقت برای هیچ‌جایی جز تمرین و ورزش، لباس مناسب ندارم! 

آرام جلوتر آمد. دلم می‌خواست ماسکش را بردارم؛ ولی نه جرأتش را داشتم و نه او اجازه این‌کار را به من داد، چون درحالی‌که سریعاً از کنارم می‌گذشت گفت: 

- من باید برم قبل این‌که کسی متوجه بشه. 

فقط یک ثانیه مکث کرد و زیر گوشم لب زد: 

- پس بهتره یه لباس مناسب برای امشب آماده کنی؛ چون قراره توی میدون اصلی شهر، کنار آب‌نما هم رو ملاقات کنیم. 

و رفت. بدون آن‌که توضیح دیگری بدهد از کنارم گذشت و رفت. لعنتی! او دیگر چه خری بود؟ اصلاً بدون اجازه من و بدون باز کردن یا شکستن قفل چطور وارد خانه‌ام شده بود؟ هدفش از این‌ حرف‌های آخرش چه بود؟ یعنی او مرا به یک قرار عاشقانه دعوت کرد؟ 

***

آن‌قدر ذهنم درگیر حرف‌های ناشناس بود که تمام روز نتوانسته‌ام به چیز دیگری فکر کنم. تمام روز به او فکر کردم. به حرف‌هایش، آمدن و رفتن یک‌دفعه‌ای‌اش، به لحن بیانش و آن کلمه‌ی عجیب «وِرجِمه».

زنگ موبایلم به صدا در می‌آید و این بار به جای سایلنت، یک‌راست خاموشش کردم. ذهنم درگیر بود و نمی‌توانستم خودم را از تارهای ذهنم رها کنم. خوب می‌دانستم که امروز با جو قرار مهمی داشتم و همین‌طور هم سر تمرین حاضر نشده‌ام و مربی حتماً فردا حسابم را می‌رسد. ناهار را قرار بود با مادرم و شوهر دلبندش فردریک صرف می‌کردم؛ ولی بی‌خیالِ همه آن‌ها، من آن‌جا هستم، در میدان اصلی شهر، دقیقاً کنار آب‌نمایی که ناشناس مرا به آن‌جا دعوت کرده بود، ایستاده‌ام. 

منتظر ناشناسِ ماسک‌پوش هستم که بیایید و حرف‌هایش را ادامه دهد. شاید کارم یک حماقت باشد؛ ولی بقیه زندگی‌ام سرجایش است و بعداً هم می‌توانم به آن‌ها برسم، پس حالا وقتش است که کمی ماجراجویی کنم. آخر مگر چند بار در کل عمر هر کسی ممکن است شخصی ناگهان از ناکجا در خانه‌ات ظاهر شود و با حرف‌های عجیبش، جذبت کند؟ نه خب، نمی‌توانم انکار کنم، من واقعاً آن‌جا هستم تا ناشناس جذاب بیایید و اولین دیت مان را باهم از میدان اصلی شهر آغاز کنیم! نفهمیدم کیست؛ ولی هرکس که است خوب می‌داند به فیلم‌های ژانر فانتزی علاقه‌مندم که هم‌چون یک سوپرمن وارد خانه‌ام شد و مرا به یک قرار دعوت کرد. گرچه حرفش زیاد شبیه دعوت آن‌چنانی نبود؛ ولی حالا بیاییم دلم را خوش کنیم. شاید واقعاً در فکر ایجاد یک رابطه عاطفی با من باشد و یا... اوه! لعنتی. چشمم که به ساعت مچی‌ام می‌افتد افکار درهم برهمم متوقف می‌شوند. دوساعت است که من کنار آب‌نما منتظر او هستم و هنوز اثری از او نیست. شایدم سرکارم گذاشته! نه نه نه! این فکر واقعاً عصبی‌ام می‌کند که یک مرد بخواهد حالم را این‌چنین بگیرد و مرا مضحکه کند. درست است که زیادی تنها هستم و دلم می‌خواهد یک شریک زندگی و یا یک دوست صمیمی در کنارم داشته باشم؛ ولی این‌که کسی بخواهد از این نقطه ضعف تنهایی‌ام استفاده کند و سرکارم بگذارد واقعاً روانی‌ام می‌کند. به سرعت در سرم افکار جدیدی شکل می‌بندند، نکند از طرف رسانه‌ها باشد و حالا بیایند بریزند سرم و سؤالات مضحک و رایج‌شان را دیوانه‌وار بپرسند؟

دفعه قبلی که ریختند سرم و خفه‌ام کردند در سؤالات نامربوط شان که چرا مادر و پدرم جدا شدند و مادرم بلافاصله بعد از جدایی با مردی که ده سال از خودش کوچیک‌تر است ازدواج کرده است! با شک به اطراف نگاه می‌کنم و به خود اطمینان می‌دهم که اگر قرار بود خبرنگاری بیایید، بینِ این دو ساعتی که گذشت می‌آمد. 

اوه نه این‌که آدم خیلی مهمی باشم نه، بیشتر به خاطر پدرم است که سناتور کنگره است و جداییِ او و مادرم، دقیقاً بعد از آن‌که پدرم سناتور شد، نقل مجلس رسانه‌ها شدند. کلافه از انتظار و عدم حضور ناشناس لعنتی، به سمت آب‌نما می‌روم و سعی می‌کنم خودم را آرام کنم و کمی بعد به خانه برگردم. به جمعیتی که در میدان اصلی شهر در رفت و آمد هستند خیره می‌شوم و دستم را در آب فرو می‌برم، که در یک لحظه، حرکت دنیا هم‌چون سرعت نور تند می‌شود و همه چیز دور سرم می‌چرخد. پیش از آن‌که درکی از شرایط و موقعیت داشته باشم، در هاله‌ای سیاه پرتاب می‌شوم، سپس پیش از آن‌که بدانم در چه منجلابی فرو می‌روم برای یک لحظه چشمم به قامت ناشناس ماسک‌پوشِ جذاب و کوفتی می‌افتد که با قدم‌های بلندی سعی می‌کند خود را به من برساند و یک نـه‌ی بلند که از حنجره‌اش خارج می‌شود و با برخورد شدیدی سقوط می‌کنم. 

 

 

چشم که باز می‌کنم می‌بینم روی زمین بی آب و علف افتاده‌ام. با وحشت و ناباوری به اطراف نگاه می‌کنم. یک کویر درندشت و لعنتی! خدای من! همین الآن شب بود، پس این خورشید بالای سرم چه می‌گوید؟ چه به سرم آمده؟ نکند افتادم درون آب و خوابم برد و الآن این هم یکی دیگر از خواب‌های عجیب غریبم که جورجی به آن‌ها می‌گفت خواب‌های ترسناکِ بهبود یافته‌، است؟ وای نه، وای نه! از جایم بلند می‌شوم و گرد و خاک نشسته روی سویشرت و گرمکن ورزشی‌ام را می‌تکانم و با صدای کمرم، آه از نهادم بلند می‌شود. استخوان‌هایم عمیقاً درد می‌کردند. اصلاً نمی‌توانستم درک کنم من کنار آب‌نمای میدان اصلی شهر بودم، پس حالا چطور یک آن از این کویر متروکه سر در آورده‌ام؟ 

صدایم را در سرم می‌اندازم و جیغ می‌کشم: 

- آهایی... کسی نیست؟ 

 خب صد البته آن‌جا کسی نیست و این جیغم بیشتر نشانم می‌دهد که چقدر گلویم خشک است و تشنه هستم! بله! در این وضع و این کویر که حتی یک گربه هم پیدا نمی‌شود جیش کند، تشنگی را کم داشتم! درحالی‌که به سمت هدفی نامعلوم قدم برمی‌داشتم متوجه‌ی سایه‌ای بالای سرم و روی زمین شدم. سرم را که بلند کردم با بدترین و هولناک‌ترین کابوس عمرم رو به رو شدم. یک اژدها! پیش از آن‌که به من حتی فرصت جیغ زدن بدهد، با دست، پا، چنگال، قاشق و یا نمی‌دانم هرچی‌اش، چنگی به من می‌زند و از روی زمین بلندم می‌کند. درحالی‌که از ترس نفسم بند آمده بود. با دیدن فاصله مان از زمین و اوج مان در آسمان، آن هم منی که فوبیای شدید از ارتفاع داشتم، کاملاً سکته‌ای بی برگشت زدم و دیگر نفهمیدم چه بر من گذشت. 

***

با صدای صحبت کردن محوی، بیدار شدم؛ اما چشم باز نکردم. خیلی سریع مغزم اتفاقی که افتاده بود را پردازش کرد. یک اژدها! خدای من... گیر یک اژدها افتاده بودم آن‌ هم دقیقاً بعد از آن‌که در یک کویر متروکه به زمین کوبیده شدم! صدای افرادی که آن‌جا بودند دور و دورتر شد. چشمانم را آرام باز کردم. نگاهی به فضای اتاقی که در آن روی زمین دراز کشیده بودم انداختم. بیشتر از اتاق، یک آلونک یا کلبه‌ی کوچک بود. هیچ اشیائی به غیر از من در آن آلونک حضور نداشت من هم که اشیاء نبودم. سعی کردم از جایم بلند شوم که درب چوبیِ کلبه تکان خورد و قامت شخصی پدیدار شد. در وهله اول احساس کردم با هرکول طرف هستم! البته نه آن هرکول اسطوره‌ی یونان باستان، بلکه کارآگاه هرکول پوآرو! هیکلی و قوی اندام با پوستی برنز و جذابیتی انکار نشدنی، موهای پرپشت سیاه، چشمانی سیاه‌تر از سیاه! با این همه زیبایی که گویا یک مدل حرفه‌ای است، پس آن سیبیل پوآرویی‌ پشت لبش چه می‌گوید؟! چشمش که به من می‌افتد و می‌بیند زنده و بیدارم، فقط زمزمه می‌کند: 

- دنبالم بیا. 

و از آلونک خارج می‌شود. ناچاراً از جایم بلند می‌شوم و از آلونک خارج می‌شوم تا بفهمم کجا هستم و چه شده؟ از آن‌جا که خارج می‌شوم با سیبیل پوآرویی رو به رو می‌شوم که مقابل درب ایستاده است. دستم را بی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: 

- سلام. من انزو هستم. 

پیش از آن‌که فرصت کنم بگویم: «خب به من چه که انزو هستی؟» همه چیز دور سرم می‌چرخد و تاریک می‌شود. 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...