رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۷۴ (میان تیغ و تپش)

کیاراد هنوز آرام اما قاطع ایستاده بود..
و پاهایش را به عرض شانه از هم فاصله داده بود و قاطعیت در تک تک کلماتش حس می‌شد: اگر این خاندان با خون سرپا مونده، فکر می‌کنم وقتشه که روش ایستادنش رو تغییر بده!
فیروزخان پوزخند غلیظی بر گوشه لب می‌نشاند: کی می‌خواد جرأت کنه که سنت های چندین ساله ما رو با افکار مدرن خودش تغییر بده..؟!
کیاراد قدمی جلوتر گذاشت و با حالتی مقتدر، گردن بالا می‌کشد...
و قاطعانه و بدون اندکی تردید، بحث بینشان را خشمگین تر می‌کند: من!
«من» گفتنش انقدر کوبنده و محکم در چهره فیروزخان کوبیده شده بود، که فیروز ناخودآگاه، از آن همه قدرت و شوکت، لحظه ای مات ماند...
اینکه آن مرد دارای هیمنه خاصی که اینگونه شجاعانه مقابلش قدعلم می‌کند،
یک روزی پسر ده ساله ی گوشه گیر خودش بود....
پسری که از همان ده سالگی، با نارضایتی پنهانی، با پدرش مخالفت های ریزی کرده بود..!
اما حالا تمام نارضایتی‌اش را بی پروا و جسورانه بر زبان می‌آورد!
فیروزخان، که نگاه سرد و سنگین کیاراد را همچنان بر خود می‌دید، پرحرص نفسی بیرون داد..
و نامحسوس، نگاهش را از آن نگاهی که آدم را درجا درهم می‌شکست، دزدید...
و به نوک قهوه ای رنگ عصای کنار پایش خیره شد..
کم آورده بود..؟! قطعا هنوز برای کم آوردن زود بود!
او نیز فیروزخان بود...
و از سطوتی کم‌نظیر برخوردار بود..
و کیاراد نیز، پسر همان مرد بود!
و حالا هردو، رو در رو خیره همدیگر بودند..
مردی که ابروهایش به رنگ سفید تمایل عجیبی پیدا کرده بود و عمیق درهم گره خورده بودند‌..
با چشمان خاکستری تیره، به مرد جوان مقابلش که قامتی بلند و برافراشته، شانه هایی پهن و ورزیده داشت، خشمگین خیره شده بود...
کیاراد با آرامش عجیبی که حاصل از اطمینان و اعتماد به نفس خاص خودش بود، به فیروزخان چشم دوخته بود...
و سپس، با تکان ریزی به پاهایش، سری کج کرد و چشم باریک کرد: پیشنهاد می‌کنم تجدید نظری بکنید..درغیر اینصورت، شاید وقتش باشه جایگاه ها عوض بشه!
با حرف آخر کیاراد، که کم شبیه تهدید نبود،
فیروزخان تند و سریع، اندکی سربالا گرفت.. و از گوشه چشم به کیاراد چشم دوخت و چشمانش را ریز کرد..
از چشمان فیروزخان آتش می‌بارید..
و سرخی چشم هایش گویای همه چیز بود...
کیاراد تیر خلاص را زده بود...
خود را باطمأنینه و تسلط، جمع و جور کرد و دستی به کتش کشید: اون دختر زنده می‌مونه!
و بدون مکث کوتاهی، پس از نگاه آخر به فیروزخان، عقب گرد می‌کند و با گام های بلند و آرامی اتاق را ترک می‌کند...
نفس های فیروزخان کشیده و نامنظم شده بود..
همیشه پس از بحث با تک پسرش، حالش اینگونه خراب و سرگردان می‌شد...
نمیخواهد پیش خودش اعتراف کند که مقابل پسرش کم می‌آورد..قطعا که کم نیاورده بود!
منتهی یک ویژگی در کیاراد بود که قفل بر دهان همه می‌زد...
به گونه ای که کسی نمیتوانست میان صحبت هایش بپرد، یا خلاف نظرش را شرح دهد...
گویی همه را جادو می‌کرد و تک‌تک کلماتش را با اطمینان و خونسردی بر کرسی می‌نشاند..
گویی هیچوقت حس نگرانی بعد صحبت هایش را تجربه نکرده بود...
چرا که مطمئن بود قطعا عملی خواهند شد!
و به‌خاطر همین است که آنقدر با اعتماد و یقین، پرقدرت حرف می‌زد...

  • پاسخ 80
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

پارت ۷۵ (میان تیغ و تپش)

آیلا

پلکام آنقدر سنگین بود که توانش رو نداشتم چشمامو باز کنم..
اما سردردم باعث می‌شد دل از خواب بکنم و موقعیتم رو بسنجم..
کمی از لای چشمامو باز کردم..همه جا تار بود..
کم کم چشمام عادت کرد و تونستم درست ببینم‌..
فقط سقف اتاق بزرگی رو متوجه شدم..
ارتفاع سقف آنقدر بالا بود که همین کفایت می‌کرد تا بفهمم در عمارت دلاورها به سر می‌برم...
تند در جا پریدم و نگاهی به اطرافم انداختم..
سرم تیر شدیدی کشید، و سرفه خشکم باعث شد چهره‌م درهم کشیده بشه  و دستی به قفسه سینم بکشم..
از شدت سرفه خم شده بودم و نفس کم آورده بودم..
که در اتاق تند و ناگهانی باز شد..
نازیلا با جهشی سریع، خودش رو به من رساند و کنارم روی تخت نشست..
حالت چهره‌اش به شدت نگران بود..
و چشمانش پف ریزی داشت..
صداش گرفته و مغموم بود: آیلا..عزیزم خوبی؟! جاییت درد نمیکنه..؟ به چیزی احتیاج داری؟
با دیدنش انگار تازه زخم و غم‌هام سر باز کرده بودند..
هق زدم و چشمامو بستم: نازیلاا..من بدبخت شدمم...
بی تعلل من رو توی بغلش کشید و دستی به موهای پریشونم کشید: هیییشش..آروم باش..قرار ما چی بود؟ اول از مشکلات گذر می‌کنیم، به‌فکر سلامتی خودمون باشیم، بعد می‌شینم باهم گریه می‌کنیم...همیشه برای اشک و زاری غم هامون وقت هست...
اما نمیتونستم مثل همیشه به قول چندساله‌مون عمل کنم...
من این‌بار واقعا حال خوبی نداشتم‌‌..
این مسئله غمی نبود که بشه چندروز صبوری کرد تا شاید وقتش برسه و برای خودم اشک بریزم...
لباسش رو از پشت کمر چنگ گرفتم و با صدای آرومی هق هق کردم: توی خوابمم نمی‌دیدم همچین اتفاق وحشتناکی جزء قصه زندگیم باشه...من به ته خط رسیدم اما اینو حتی به خودمم نگفتم..که مبادا کنار بکشم و تسلیم این حکم ظالم بشم...
که مبادا بی گناهیم بره زیر سوال‌..! می‌فهمی احساساتم رو نازیلا..؟ خرد شدم..له شدم...
من رو تند از خودش جدا کرد..و با دو دست ریز و ظریفش، چهره غمگینم رو قاب گرفت..و تشر آرومی زد: تو خوب داری می‌جنگی‌..تو خودت به تنهایی داری همه‌ی آبروتو می‌خری..همه‌ی اون چیزی که فکر می‌کنی از دست رفته رو داری برمی‌گردونی...حتی یک لحظه هم فکر نکن کنار بکشی..الآن موقع اشک ریختن نیست آیلا..باید یک فکر اساسی بکنیم..!
با پشت دست، دستی به چشمهایم کشیدم..
و مغموم به نازیلا خیره شدم...
که نگاهش به تن و لباسم افتاد..
که وضعیت ناجور و مفتضحی داشتم!
نزدیکتر شد و اخم غلیظی کرد.. با چشمان تر شده بهش خیره شده بودم..
دستی به کبودی های بدنم کشید..و زیرلب فحش‌ نثار سامیار کرد..
سوالی و نگران نگاهم کرد...سوال ته نگاهش را می‌فهمیدم..اما نمی‌خواستم امروز حرفی از اتفاق های دیشب به زبون بیارم...
نازیلا متوجه شد و برخلاف میل، چهره طبیعی خودش را حفظ کرد..
بلند شد و به سمت کمد لباس‌هایش رفت..
اتاقش آنقدر بزرگ و عظیم بود که موقع دور شدن و رفتنش به سوی کمد، تن صدایش خیلی ضعیف می‌رسید...
تمام اتاق های عمارت مثل خود عمارت سلطنتی بودند..و بی‌نهایت باشکوه و زیبا!
اما بزرگی و زیبایی این اتاق به چه درد می‌خورد وقتی نازیلا را خفه و زندانی کرده بود...؟
با یک ست لباس مشکی تمیز و نو برگشت و روی تخت گذاشت..: بیا یه دوش بگیر لباس‌ تمیز برات آوردم..به هرچیزی احتیاج داشتی......
با یاد آوری یک اتفاق، یک صحنه، یک بحث مهم، ناخواسته وسط حرفهایش پریدم و تکان شدیدی روی تخت خوردم که درد تنم باعث شد اخم درهم بکشم: چرا من رو آورد اینجا..؟! اون کی بود..؟ اصلا من چرا باید اینجا باشم..؟
و پس از مکث کوتاهی، جدی زمزمه کردم: من باید برم!
از تخت پایین میومدم که نازیلا با بهت و چشمان گرد شده‌ای، تند بازوی دستم را گرفت: چیکار می‌کنی؟ دیوونه شدی؟ بشین استراحت کن...
نگاه تندی بهش انداختم: میخوای جایی بمونم که دیوار کناریم نقشه قتل‌مو می‌کشه؟ اصلا نقشه‌ مردای طایفه‌تون همین بوده...وگرنه چرا باید یک مرد نا‌آشنا به قصد کمک بیاد وسط ماجرا و بعد چشمامو باز کنم خودم رو جایی ببینم که ازش فرار می‌کردم..؟
نازیلا کلافه دستی به موهایش کشید و اونارو عصبی عقب فرستاد: کیاراد واقعا می‌خواد کمکت کنه.. به شرطی که دقیق همینجا بمونی!
حالا درست یا اشتباه بودنش رو خودش تعیین می‌کنه..منم از کارهاش سردرنمیارم اما چیزی نمیگم چون مطمئنم اون میت.....
پر حرص دستمو کشیدم و در نگاهش چشم دوختم: چرا نمیخوای چهره واقعی این خاندان رو بشناسی؟ تا کی می‌خوای اعتماد کنی و ضربه بخوری..؟! به‌نظر خودت این منطقیه کسی که بخواد نجاتم بده، من رو درست وسط دهن گرگ بندازه.‌.؟

پارت ۷۶ ( میان تیغ و تپش)

نازیلا پوفی کشید و کلافه به اطرافش نگاهی گذرا انداخت..
و سپس خونسرد دستش را روی سرشانه ام گذاشت و کمی فشار داد که باعث شد مجدد روی تخت بنشینم..
اما هنوز ناراضی بهش خیره شده بودم..
که ناگهان دردی تیز، مثل چنگی نامرئی توی شکمم فرو رفت..
با دستم شکمم رو لمس کردم که باعث شد چشمامو ببندم و محکم فشار بدم..
نازیلا کنارم زانو زد و با صدای آرام اما کنجکاو لب زد: چت شد؟ خوبی..؟
سری به نشانه «خوبم» تکان دادم..
اما چشم که باز کردم و چهره بهت زده و ناباور نازیلا را که دیدم، رد نگاهش را گرفتم...
نگاهش روی وضعیت لباسم میخکوب شده بود..
میتونستم حدس بزنم با دیدن لکه های سرخ روی لباسم هیچکس فکرهای خوبی به سرش نمی‌زد!
و نازیلا از این قاعده مستثنی نبود..
لب هاش بی هدف باز و بسته می‌شد و چشمانش کم مانده بود که از حدقه بیرون بزند..
مخصوصا که حالا با یادآوری آن صحنه ها، اشکی غمناک روی گونه ملتهبم سر خورده بود...
نازیلا می‌خواست چیزی بگوید..حرفی بزند..یا حتی داد و بیداد کند..
دست لرزانش را ناباور و اندوهگین به پیشانی گرفت و سر خورد و به دیوار کناریم تکیه داد..
نیمرخش رو می‌دیدم..به شدت ناراحت بود..صداش می‌لرزید: آیلا یه توضیحی بده..حالت خوبه؟
و مکررا به سمت من چرخید و دستامو توی دستای سردش گرفت..نگاهش التماس داشت و در چشماش بغض عمیقی حس می‌شد: چرا ساکتی..؟
احساس کردم سکوت و اشک های ریز من دلش رو بد لرزاند..
که باعث شد پرحرص، اما با صدای آرام بنالد: یه چیزی بگو توروخدا دارم سکته می‌کنم..این لکه های خون چیه؟ این وضعیت لباست، بدنت... نکنه اتفاق بدی واست افتاده؟
تند چانه سرخورده من رو گرفت و سرم رو بالا کشید: آیلا بهم نگاه کن!
رنگ نازیلا پریده بود..: کسی… کاری باهات نکرده، مگه نه..؟!
با التماسی که در چشماش موج می‌زد، انگار وادارم می‌کرد مانند سوالش را جواب دهم..
و بگویم« بله، کسی کاری نکرده»..
درمونده نگاهم رو دزدیدم..صدام از ته چاه میومد: نه..کسی کاری نکرد..خوبم!
سرش رو سمت نیمرخم که نگاه دزدیده بود کشید و بیشتر سوال پیچم کرد: پس این لکه های خون چیه؟ چه اتفاقی واست افتاده... نکنه خونریزی کردی؟!
سرم رو به معنای «بله» تکان دادم.. : وقتش بود...
نای صحبت کردن نداشتم..مخصوصا راجع به اون شب نحس و هولناک!
نازیلا که متوجه رنگ پریده‌م شد، آرام من رو روی تخت خواباند: عزیزم..دیشب چی بهت گذشته... چه اضطرابی رو تجربه کردی که اینجوری به‌هم ریختی..عزیزدلم!
سرش را پایین انداخت و آهسته زمزمه کرد: نمیدونی از فرط نگرانی چه حالی داشتم..تورو با این وضع دیدم چه فکرهای غریبی که از سرم می‌گذشت...
درک می‌کردم حس و حالش رو...اینکه براش سوال نمی‌شد و نگران نمی‌شد قطعا عجیب بود!
آنقدر بی‌حال بودم و تنم کوفته بود که نا نداشتم دیگر به ماندنم در عمارت اعتراض کنم..
دروغ چرا، اینکه کنار نازیلا بودم حالم رو کمی بهتر کرده بود..فارغ از اینکه اینجا ذره ای احساس امنیت نداشتم!
چشمام خمار خواب شده بود..که نازیلا با یک جعبه کوچکی که حدس می‌زدم لوازم بهداشتی داشته باشه، برگشت..: آیلا بلند شو یه دوش بگیر لباساتم عوض کن..که بهتر استراحت کنی..
کمک کرد برم حمام و سر و وضعم رو مرتب کنم..
موهای بلندم رو خشک کرد و با حوصله بافت..
ملافه کثیف شده تختش رو بی هیچ وسواسی عوض کرد و کمک کرد بشینم...
و با لجبازی و زور مثل بچه ها غذا را به من می‌داد و سر بی اشتهایی من معترض می‌شد..
تمام این مدت سعی داشت فضارو عوض کنه...
مدام با یادآوری خاطرات خنده‌دار گذشته‌مون سعی داشت کمی هم شده من رو بخندونه... بی نتیجه نبود..اما نه نتیجه ای که نازیلا انتظارش را داشت!
انگار یه چیزی توی وجودم ترک برداشته..و از درون من رو تیکه تیکه کرده..
جوریکه برای جمع‌و‌جور کردن خودم، باید دنبال هر تکه ای از وجودم می‌گشتم که دیشب در جاهای مختلفی اونا رو از دست داده بودم....
و من هیچ قصدی نداشتم که به آن شب برگردم...
این اتفاق جوری من رو درهم شکست، که مطمئنم گذر از این برهه‌ از زندگیم قرارِ به شدت سخت باشه...

پارت ۷۷ (میان تیغ و تپش)

نازیلا با دیدن چشمان بسته‌ی آیلا، نگاهی از سر دلسوزی انداخت و خم شد پیشانی عزیزترین رفیقش را بوسید..
باید مجددا به دکتر خبر میداد تب آیلا را بررسی کند..
درحال بیرون آمدن از اتاقش بود، که شهین هراسان سد راهش شد..بی قرار بود و دلتنگ..: بیدار شد؟ میخوام ببینمش..
نازیلا انگشتش را بر لب قرار داد و آهسته پچ زد: همین الآن خوابید..دلتنگی‌تو درک می‌کنم خاله..
اما باید استراحت کنه شب خیلی بدی رو‌ گذرونده...
شهین از لای در اتاق نگاهی به جسم نحیف و خسته دخترک انداخت..که در خواب عمیقی فرو رفته و از این روزگار بی رحمی که با او بد لج کرده بود، برای ساعاتی دور شده بود و در آرامش به سر می‌برد...
شهین مضطرب، انگشت‌های دستش را درهم پیچید و نگاه دزدید و به دستانش خیره شد..
گویی بر زبانش نمی‌چرخید این حرف را بر زبان بیاورد..اما حالا که کنار نازیلا بود، کمی راحت بود..
من و من کرد و سرانجام دل به دریا زد و گنگ پرسید: دخترم..ازش پرسیدی اگر خدای نکرده کسی اذیتش کرده باشه..؟
نازیلا متوجه شد که شهین بیش از اندازه تیزهوش است که در نگاه کوتاه اول متوجه حال و روز آیلا و مخصوصا رنگ لباسش شده بود..
لبخند مطمئنی می‌زند و دست‌های مضطرب شهین را فشار می‌دهد: آره پرسیدم..نگران چیزی نباش..صحیح و سالمه..خداروشکر اتفاق خیلی بدی براش نیافتاده..
شهین نفسی از سر آسودگی کشید..و برای مدت کوتاهی چشمانش را بست..: میدونستم..یعنی مطمئن بودم..چون دلم گواه بدی نداده بود..اما نمیشه همیشه به احساسم اعتماد کنم و نپرسم!
نازیلا قدمی جلوتر گذاشت و در اتاق را آرام پشت سرش بست..: این‌روزهای سخت هم می‌گذره..مبادا کنار آیلا بحث دیشب رو پیش بکشی..از جواب های کوتاهی که می‌داد متوجه شدم فعلا از یادآوری شدن اتفاقات دیشب نفرت داره..!
شهین پرغم، سری از سر ناچاری تکان داد..: حق داره...

کیاراد بی آنکه نگاه کوتاهی به پشت سر بیاندازد، با گام های شمرده و محکم، به سوی ماشین قدم برداشت..
باد سردی لبه کت ضخیمش را کمی تکان داد..
اما خود همچنان مقتدر ماند..
متین که با قامتی کشیده و موقر کنار ماشین ایستاده بود، با دیدن کیاراد که از پله های بیرون عمارت پایین می‌آمد، به سرعت دکمه کت مشکی رنگش را بست و ماشین را دور زد..
در عقب ماشین را برای اربابش باز کرد و منتظر ماند..
چرا که کیاراد، هیچگاه عجول و هراسان دیده نمی‌شد...
همیشه همانطور بود..آرام، بی‌هیاهو و مطمئن بود!
به ماشین که رسید، پس از مکث کوتاهی به سوی متین سر کج کرد..که متین متقابلا سر بالا گرفت و سرتاپا گوش شد: امر کنین خان..؟
کیاراد لبه تیز در ماشین را لمس کرد و با لحن مبهمی که معنی آن تنها برای متین واضح بود، گفت: کاروانسرای سنگ سیاه!
متین به تکان دادن سر اکتفا کرد..
او خوب می‌دانست آنجا کجاست...
متین محترمانه سر پایین انداخت..
و کیاراد بی تعلل در ماشین قرار گرفت و متین مکررا ماشین را دور زد...
پس از جا گرفتن، با انداختن نگاهی مرموزانه و گذرا به اطرافش، کیاراد را مطمئن کرد: همه چی رو به راهه خان!
کیاراد که با انگشت اشاره‌اش ته ریش چانه‌اش را لمس می‌کرد و آرنج دست راستش را به دسته در ماشین تکیه داده بود و بیرون را می‌نگریست، قاطع و محکم به متین دستور که نه، اما اجازه داد: حرکت کن!
متین بدون اندکی درنگ، ماشین را از جا کند..

ویرایش شده توسط InSa

پارت ۷۸ ( میان تیغ و تپش)

ماشین در جای پرپیچ و خمی توقف کرد..
جاده‌ای باریک و خاکی، چندساعت دور از هیاهوی جهان و مردم!
«کاروانسرای سنگ سیاه» به علت سیاه بودن سنگ‌های آن خانه‌ی مهجور و قدیمی در منطقه نیشاب نامگذاری شده بود...
مکان راز‌آلودی که سال‌ها پناهگاه و رازدار تک تک کلمات و نظرات کیاراد خان و داوود‌ خان بود..!
و شاهد تمام موافقت های پنهانی آن دو مرد بزرگ بود!
کیاراد از ماشین که پیاده می‌شود نگاهی به اطرافش می‌اندازد..
نور تیز آفتاب خنک، باعث شد اندکی چشمانش را ریز کند و بی اراده اخم ظریفی بکند..
ظهر بود و پرنده ای پر نمی‌زد..درواقع این مکان در نیشاب، سالی یک بار رفت و آمد داشت..و حالا که خلوت تر از همیشه بود!
ماشین جی‌کلاس مشکی، با شیشه‌های دودی شده، طی یک حرکت حرفه‌ای کج ایستاد..
داوودخان، پشت ماشین جا گرفته بود..
و تسبیح‌ به دست تنها به رو به رو چشم دوخته بود..
کیاراد، که با ژست خاص و همیشگی اش پاها را به عرض شانه باز کرده بود و دستانش را پشت کمر قفل کرده بود، با چشمان آرام و مطمئنی نظاره گر بود...
داوود، ناخودآگاه از رو به رو نگاه گرفت و سر کج کرد و با اقتدار ایستادن کیاراد را مثل همیشه در دل تحسین کرد..
لبخند محوی بر لبش جا گرفت و با باز شدن در سمت خودش، بی تعلل پایین آمد..
تسبیح در دستش را مچاله کرد و در مشت فشرد و همانطور که با گام های بلندی به سمت کیاراد نزدیک می‌شد،
با صدای بلند و محکمی،
بی مقدمه حرف دلش را بر زبان آورد: بعد پنج سال، حضوری باهات ملاقات داشتم...و این باعث افتخار منه!
و به کیاراد که رسید، دستش را قدرتمندانه دراز کرد: به نیشاب خوش اومدی...
و پس از مکث کوتاهی، پر اشتیاق و تمجید، قاطع گفت: کیاراد خان!
کیاراد، متقابلا لبخند خفیفی بر لب نشاند..و مستقیم و جدی در چشمان داوود خیره شد..  دستش را جلو می‌برد و دست داوود را محکم اما کنترل شده فشار خفیفی می‌دهد..
یکی از نماد قدرتش همین بود!
که باعث شد داوود متقابلا فشار دستش را بیشتر کند و محکم‌تر برخورد کند..
او بارها غیرمستقیم و نامحسوس به کیاراد فهمانده بود که باعث افتخار اوست از رفتار و قدرت کیاراد حتی تقلید کند..
فرقی نداشت کیاراد چقدر کم‌سن تر به نظر می‌رسید..
داوود او را از همه نظر ستایش می‌کرد...و او را مرد بسیار بزرگ و عظیمی می‌دانست!
کیاراد سکوت را می‌شکند و صدایش نیز به اندازه رفتارش تاثیرگذار بود: ممنون داوودخان..افتخار وقتی معنادار میشه که دو مرد واقعی، قدر همدیگر رو بدونن..غیر از اینه؟!
کیاراد به طرز زیرکانه‌ای همزمان تشکر را به جا آورده بود و منافع بینشان را یادآوری کرده بود...
داوود یک تای ابرویش بالا می‌پرد و لبخندی می‌زند..سری تکان می‌دهد : قطعا همینطوره..بله!
نسیم خنک ظهری که وقت خودش را کم کم به عصر می‌سپرد، چهره هردو را لمس می‌کرد...
داوودخان نگاهی گذرا به اطرافش انداخت: همیشه دوست داشتم در این منطقه دورافتاده، اومدنت رو خوب و طبق رسوم استقبال کنم..اما کار سخت بین ما این رو حق رو از ما گرفته..کیاراد..!
کیاراد قدمی نزدیکتر می‌شود و یک دستش را در جیب شلوارش فرو می‌برد...
آرامشش مثل همیشه در لحن صدایش مشهود بود: دیدار وقتی ارزش داره که خیالمون از بابت مردم و خاک ما راحت باشه..در غیر اینصورت هیچ دیداری والاتر از راحتی اون‌ها نیست!
داوودخان نگاهش با لبخند و شگفتی در چهره و تک تک کلمات کیاراد میخکوب شده بود..
ابروانش را بالا میفرستد و سرش را با مکث طولانی تکان ریزی می‌دهد: همینطوره...درسته..!

پارت ۷۹ ( میان تیغ و تپش)

داوود تک خنده‌ای می‌کند و لبانش را با زبان، تر می‌کند: سرپا موندن این منطقه نتیجه تفکرات و عقل توست!
کیاراد اندکی سکوت اختیار می‌کند..
میدانست داوود از چه منافعی صحبت می‌کند..
درواقع هردو می‌دانستند دلیل همکاری چندین ساله آن‌ها چیست!
داوود که از گفته خودش معلوم بود، از هوش، مدیریت و نفوذ کیاراد بین مردم نهایت استفاده را می‌کرد..
و این یک قرارداد چندین ساله میان آنها بود که همچنان بدون چون و چرا، حفظ شده بود..
درواقع کیاراد به شکل یک دست راست مرموز و پنهان مانده، با داوود همکاری می‌کرد...
و در عوض این همکاری، کیاراد آزاد بودن مسیرهای تجاری این منطقه را برای خاک خودش، درخواست کرده بود..
و سال‌ها بدون دخالت احدی، به تنهایی رفاه و آسایش را برای مردمش فراهم کرده بود..
حتی سال‌هایی که دور از این خاک بود...!
او با همکاری کردن با داوود، تمام راه‌هایی که برای انتقال کالا و تجارت بین شهرها، روستاها و یا حتی مناطق کوچک استفاده می‌شد را، برای مردم خود آزاد گذاشت...
راه‌هایی که بیست سال قبل، پیش از آنکه کیاراد صاحب جایگاه شود، به دست پدرش با خشونت اداره شده بود..
و متاسفانه هیچ‌موقع، میانه‌ی خوبی بین فیروزخان و داوودخان نبود...!
فیروز خواستار خشم، غرور، تکبر و خودخواهی بود..
بدون ذره ای احساس دلسوزی برای مردم و خاک منطقه خودش، تصمیماتش را برپایه‌ی لج و خودخواهی بنا کرده بود...بدون فکر کردن به منافعی!
حکومت استبدادی فیروزخان به گونه‌ای بود که در آن‌زمان، موج اعتراض های مردم تند و بی‌مهار شده بود...
در چنین حکومتی، از نظر فیروزخان و زیردستانش، معترضان یا باید صدایشان خاموش شود، یا گلوله بخورند...!
اما با پاپس نکشیدن مردم و ادامه پیدا کردن موج اعتراضات و ضربه خوردن منافع فیروزخان، تنها راه چاره‌اش واگذاری نیمی از تصمیمات حکومت به کیاراد بود..!
در ابتدا اکثر مردم بر این باور بودند که یک پدر و یک پسر‌ اند، پس قطعا از یک خون و عقاید‌اند..!
اما گذر زمان همه تصورات اشتباه آن‌ها را به هم ریخت...
و کیاراد عزیز آن خاک و تمام مردم شد..
به گونه ای بود که راحت می‌توانستند در مقابل دشمن، جانشان را فدای خان جوان کنند..!
این وقتی بود که نیمی از حکومت به دست کیاراد افتاده بود!
و قطعا کیاراد به کم راضی نبود....
کیاراد نیم نگاهی به مچ دستش انداخت..قرار مهمی داشت که باید به موقع به آن می‌رسید..
اما بی هیچ عجله‌ای چشم در نگاه داوودخان قفل کرد و بی هیچ مقدمه‌ای، قاطع گفت: برای چی درخواست کردی بیام؟..داوودخان!
داوود برای چند لحظه سکوت اختیار کرد..گویی وزن کلمات را می‌سنجید..و آن‌ها را در کنارهم مرتب می‌کرد..
لب فرو بست و پس از مکثی طولانی، با قدم کوتاهی به سوی کیاراد نزدیک‌تر شد: چون تنها کسی هستی که اگر جرأت کنه کاری رو انجام بده، هیچ‌کسی نمیتونه مانعش بشه!
کیاراد با همان آرامش ذاتی، اما اندکی کنجکاو چشم باریک کرد و سوالی به داوود خیره شد.. :خب؟!
که داوود محکم و قاطعانه درخواستش را بر زبان آورد: میخوام کاری کنی اون دختر زنده بمونه..
نگاه کیاراد این‌بار در چشمان داوود تیز شد: به چه دلیل..؟!
داوودخان آه عمیقی می‌کشد و نگاه می‌دزدد و به نقطه‌ای دور خیره می‌شود: چون اگر حکم اون دختر صادر بشه، دختر برادرم رو هم از دست میدم...!
کیاراد اخم ریزی می‌کند..و تا ته ماجرا را می‌گیرد..
سری به نشانه تایید و فهمیدن صحبت های داوود تکان می‌دهد..
و دست در جیب، متفکر به جاده کناریشان خیره می‌شود..
داوود مطمئن بود که کیاراد قصد دارد جان آن دختر را نجات دهد..و هیچ نگرانی بابت این موضوع نداشت..
که کیاراد باطمأنینه سر برمی‌گرداند و از سمت نیمرخ و گوشه چشم، نگاه در چهره جا افتاده و کمی مسن داوود قفل می‌کند..: پس مشکل فقط یک جان نیست!
و داوود آشفته، پلک سنگینی به نشانه«آره» می‌زند..
کیاراد مجددا به سمت داوود کامل می‌چرخد و محکم و نافذ می‌گوید: چرا در جمع بزرگان طایفه اعلام نمی‌کنی؟! یک‌بار هم که شده مخالفت کنید!
داوود پوزخندی می‌زند..و زخم گذشته را بر زبان می‌آورد: فکر می‌کنی مقابل فیروز میتونم تصمیمات خودم رو به زبون بیارم؟ اون همینجوری‌ هم قصد داره به هر نحوی من رو زمین بزنه..که در نگاه مردم یک خان بی مسئولیت به چشم بیام! تفکرات مدرن من با تو فرق داره..من اگر خواستار قانون جدیدی باشم می‌شم بی غیرت، اما تو میشی روشن فکر!
کیاراد لبخند محوی حاصل از تفکرات بی‌نهایت ابتدایی و جاهلانه مردم بر لبش نشست...
و همانطور که لبخندش عمیق می‌شد سری به نشانه تاسف برای تفکرات مردم تکان داد..
داوود دستانش را باز کرد: مگه غیر از اینه خان؟
و دلسوزانه و محکم ادامه داد: ازت میخوام با این عقاید بجنگی..و اون دختر بی‌پناه رو از ظالمان اون حکومتی که نام خدا رو بلد نیست، نجات بدی...این یک خواهشِ و دستور نیست!

ویرایش شده توسط InSa

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...