رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

‌#پارت_25

 

بالاخره عروس خانم بعد از دو تا کلاج دنده از دسشویی تشریف اوردن بیرون. 

همونطور که صورتش رو خشک می کرد با صدای حرصی گفت: 

- آرتین:ناهار که بهمون ندادی عطسه هم کردی رو صورت خوشگلم، پاشو حاظر شو از گشنگی هم تلف نشیم. 

اعتماد به نفس این رو عنبر نسا داشت الان ادکلن معروفی بود به خدا ایش. 

با یاد ناهار بیرون از ذوق نیشم باز شد و سریع پریدم تو اتاق. در کمدم رو باز کردم، یه دست کت و شلوار اسپرت لجنی کشیدم بیرون و تنم کردم با یه شال مشکی، آرایش هم یه برق لب و ریمل کافیه حالش رو ندارم.با برداشتن گوشیم از روی عسلی از اتاق زدم بیرون هم زمان آرتین هم از اتاق خودش خارج شد. جون ببین زنعموم چی زاییده خدایی! یه شلوار مشکی پاش بود که قشنگ پاهای گنده شو به نمایش گذاشته بود، یه تی شرت سفید هم تنش بود که داشت بازو هاش رو جر می داد از بس تنگ بود، ولی خودمونیم شوخر خوشگلی گیرم اومده ها! 

آقای اعتماد به سقف سوئیچش رو تو خوا تکون داد و گفت: 

- آرتین: می دونم خوشگلم، حالا نخور منو بدو بریم دیر شد. 

جلوتر ازش راه افتادم و با خنده مسخره ای گفتم: 

- سوگند: خو اشتب می زنی دیگه داداچ، نمی دونی اتفاقا خیلی هم زشتی، خوشگل جلوتر ازت داره می ره. 

- آرتین: این حاظر جوابیت رو می زارم پای اینکه گشنه ای. 

پشت چشمی نازک کردم و قدمام رو تند تر کردم،همزمان رسیدیم به ماشین و سوار شدیم.استارت زد و دنده عقب گرفت از حیاط خونه خارج شد. 

- آرتین: کجا ناهار بخوریم؟ 

تا گفت ناهار یاد فست فودیِ سینا اینا افتادم. سینا با داداشش یه فست فودی شریکی رو اداره می کردن، خدایی غذاهاشم حرف نداره. 

با صداش از فکر در اومدم. 

- آرتین: باز رفتی تو هپروت که، کجا بریم می گم؟ 

ببین کارم به کجا رسیده این گشاد خان هم می دونه من هی سفر می کنم به کشور زیبای هپروت پوف. 

- سوگند:مستقیم برو بهت می گم. 

چیزی نگفت و فقط پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشار داد. بعد از نیم ساعت رسیدیم و هردو بی حرف از ماشین پیاده شدیم. 

- آرتین: این جا کجاست؟ 

راه افتادم سمت در مغازه و در همون حال جوابش رو دادم: 

- سوگند: خوبه سواد داری، نوشته فست فودی(......) 

 چیزی نگفت و همراهم اومد، پشت میز دونفره ای نشستیم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که سر و کله سینا پیدا شد. 

- سینا: خوش اومدین! 

نیشمو باز کردم و جواب دادم: 

- سوگند: چاکر داش سینا، تو نمیری دلم تنگ شده بود برای این جا. 

سعی کردم به چشم و دهن باز آرتین توجهی نکنم و نگاهم رو دوختم به سینا که با خنده گفت: 

-؛ سینا: شیطون!(سرش رو به سمت ارتین برگردوند و ادامه داد) خوش اومدین استاد...... چی می خورین؟ 

قبل از این که آرتین دهن باز کنه سریع گفتم: 

- سوگند: دو تا پیتزا مخلوط، سیب زمینی، مرغ سوخاری و دو تا نوشابه مشکی. 

انتظار داشتم حداقل آرتین تعجب کنه و مثل سینا ریلکس نباشه ولی خب انگار اونم عادت کرده به این اخلاقم. 

سینا سفارش ها رو یادداشت کرد و با گفتن اوکی رفت. 

- آرتین: با همه پسرا انقدر صمیمی هستی؟

اوخییییی بچم حسودیش شده انگار، با نیش باز جواب دادم: 

- سوگند: حالا تو چرا انقدر ناراحتی؟سینا فقط رفیقمه حواست باشه چی از دهنت میاد بیرون اقای زاهدی. 

فک کنم بهش بر خورد اینطوری باهاش حرف زدم ولی تقصیر خودشه می خواست اونجوری حرف نزنه با من والا. 

سفارش هام رسید، نیشم خود به خود باز شد. 

در آرامش کامل بدون توجه به هم دیگه دو لپی غذامون رو خوردیم. 

سوئیچ ماشین رو رو میز کنار دستم گذاشت و همزمان که سمت پیشخوان می رفت گفت: 

- آرتین: برو بشین تو ماشین حساب کنم بیام. 

سری تکون دادم و با برداشتن سوئیچ رفتم بیرون و سوار ماشین شدم. تا این بیاد که حوصلم سر می ره، بزار ظبط رو باز کنم حداقل. دستم رو بردم جلو و دکمه ظبط رو زدم. با صدایی که پخش شد، با تعجب نگاهم رو دوختم به ظبط. 

- بازم منو خیابان و این الکلا

بازم من و این دل بی بند و بار 

بازم شب بازم تو بازم فکرت از صبح 

تو قلبم فقط تو تو سینم پر از بغض 

پشمام این صدای آرتین بود؟! نه بابا بهش میاد صداش زاغازت باشه ولی خدایی خیلیییی خوب خونده. 

- آرتین: خوشت اومد؟! 

یا خدا! این کی سوار ماشین شد من نفهمیدم! نتونستم ذوق و شوقم رو پنهون کنم و با اشتیاق گفتم: 

- سوگند: خیلی خوب بود! چرا خواننده نمی شی تو؟ 

 همونطور که استارت زد و راه افتاد، پوزخندی از خنده زد و گفت: 

- آرتین: بیخیال بابا همینم دوستام مجبورم کردن بخونم، شرط باخته بودم. 

- سوگند: ولی خیلی خوب بود خدایی، کجا می ریم؟ 

- آرتین: شرکت، این چند وقته اصلا نرسیدم برم، کار هام روی هم تلنبار شده. 

هومی زیر لب گفتم.

نیم ساعت بعد جلوی در شرکت رسیدیم و گفت پیاده بشم خودش هم پیاده شد. همونطور که می رفتیم داخل سوئیچ رو پرت کرد سمت نگهبان و گفت: 

- آرتین: دست خودتون رو می بوسه اقای اکبری. 

حالا حتما باس همه بفهمن آقا بچه پولداره ماشینش رو اینا پارک می کنن! 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_26

 

داخل شرکت که شد همه کارمندا که می دیدنش به احترامش می ایستادن سلام هم می کردن ولی می دونین که این جناب بی شخصیت تر از این حرفا ست، فقط سرش رو تکون می داد. رسید به اتاقش و رفت داخل من هم هم پشت سرش رفتم تو. پشت میزش جا گرفت و با لپ تاپش مشغول شد. 

این که یه جا بیکار بشینم و دوس نداشتم.این گشاد خان هم که سرش تو کار خودشه انگار نه انگار من و اورده سر کار مثلا! 

بی حوصله گوشیم رو برداشتم و نتم رو روشن کردم، برم ببینم تو گپ چخبره! 

اوه چقدر حرف می زنن این ها. شروع کردم به تایپ کردن. 

- سوگند: چی دارین زر زر می کنین؟ 

- مهتا: به به سوگی جون! دیشب خوش گذشت؟ 

بقیه دخترا هم به پیامش ریپ زدن و ایموجی خنده فرستادن. این ها واقعاً فکر کردن من خجالت می کشم؟! نیشم رو باز کردم و تند تند تایپ کردم: 

- سوگند:نگو انقدر حال داد! خدا قسمتتون کنه. 

اونقدر تعجب کردن که به جز فحش چیزی ازشون دریافت نمی کردم خخخخ. 

- نوشین: خاک تو گورت، گفتیم الان خجالت می کشی، می خندیم بهت. 

- ساناز: نه بابا این آبجی من پررو تر از این حرفا ست! 

صدای آرتین بلند شد. 

- آرتین: چی تو اون گوشیه که نیشت بازه؟ 

بدون این که سرم رو بلند کنم بی حواس گفتم: 

- سوگند: هیچی بابا بچه ها می گن دیشب خوش گذشت منم گفتم اره باو انقدر حال د...... 

با صدای قهقه اش تازه به خودم اومدم.خاک تو گورم چه با جزئیات هم دارم توضیح می دم براش. مرتیکه گوریل انگوری از خنده داره میز رو گاز می زنه ایش. 

اخمی کردم و با حرص گفتم: 

- سوگند: جای این که از من سوتی بگیری و هر هر بخندی زود تر کاراتو انجام بده گم شیم بریم خونه حوصلم سر رفت اینجا، اصلا من نمی خوام کار کنم. 

لپ تاپش رو بست و از پشت میز بلند شد و اومد روبروم ایستاد. 

- آرتین: عصاب نداری ها، پاشو بریم. 

از جا پاشدم و از شرکت زدیم بیرون. همونطور که سوار ماشین می شدیم گفتم: 

- سوگند: بریم خونه مامانم اینا شام خراب شیم سرشون.

استارت زد و راه افتاد و در همون حال با تاسف گفت: 

- امشب و خراب شدیم سر اونا بقیه ی وقت هارو چی کار کنیم؟ 

با نیش باز گفتم: 

- سوگند: خب ببین اگه شنبه رو بریم خونه اونا یکشنبه هم خونه مامانت بعد دوشنبه هم خونه ساناز، سه شنبه رو بیرون می خوریم چهارشنبه و پنجشنبه رو مهمونی می ریم خونه یکی جمعه هم یا می تونیم بریم خونه آقاجون یا این که خونه خودمون املت بخوریم دیگه. 

زد زیر خنده و با ته مایه های خنده گفت: 

- آرتین: منطقت کف معدم. اینجوری باشه غذا که سهله تف هم کف دستمون نمیندازن. 

حالا تف و غذا رو بیخیال این تازگیا چرا انقدر خوش خنده شده؟! 

- وجدان: اثرات گشتن با یه اصگلیه. 

به وجدان جون باز دوباره پیدات شد تو؟ کی؟ کدوم اصگل؟ 

- وجدان: اینه ماشین رو نگاه کنی می فهمی. 

ببین به تو هم رو دادم پررو شدی ها بزن به چاک که عصاب تو یکی رو ندارم. 

یه ساعت بعد ماشین رو جلوی در خونه مامان اینا پارک کرد و پیاده شدیم. 

دکمه ایفون رو فشار دادم، چند ثانیه بعد صدای سردار اومد. 

- سردار: کیه؟! 

الاغ می گه کیه، ببین خودش می گه بزن نصفم کن. 

- سوگند: یعنی تو نمی بینی کیه؟! 

- سردار: عه سوگی تویی؟ پَسِت اوردن نه؟!(بلند تر داد زد) مامان بیا سوگند مرجوعی خورده. 

همین که در باز شد بدون توجه به آرتین و قهقه ی مسخره ش دویدم تو خونه. 

- سوگند:کجا قایم شدی مارمولک؟ سردار پیدات کنم با همین ناخونای خوشگلم رو پوستت تتو می زنم. 

یهو با تمام سرعتی که از خودش سراغ داشت از آشپزخونه دوید بیرون، جیغ و داد مامان نشون از سیخونک آقا به سیب زمینی ها می داد. 

افتادم دنبالش و اونم الفرار، این آرتین هم می گم خوش خنده شده ها،نشسته بود رو پله ها و می خندید تازه تشویقمم می کرد انگار تو المپیادم. 

- آرتین: بدو افرین یکم مونده برسی بهش.... آها بدو... 

سردار همزمان که از مبل پرید اونور با نفس نفس گفت: 

- سردار: چقدر تو پررویی آرتین نشستی خونمون تشویق می کنی بگیرتم! 

- آرتین(با خنده): چی فکر کردی پسر عمو؟ زنم رو تشویق نکنم، کی رو تشویق کنم؟!  

اخخخخ گبلم یکی من رو بگیره آقا! 

اونقدر دویده بودم که دیگه نفسم بالا نمیومد، درست وسط سالن نشستم رو زمین و نفس های پی در پی می کشیدم. سردار هم خوشحال شد هی داشت چرت و پرت می گفت. 

- سردار: می بینم که کم آوردی خواهر گلم. مامان این بو سوختگی از کجا میاد؟ عه بو از سوگنده که. 

تو این هاگیر واگیر تیر کشیدن شکمم و کل کل های سردار خط می نداخت رو عصاب و روانم.به عادت ماهیانه ام کم مونده بود و اصلا حال خوبی نداشتم حالا اینم از اینور پوف. ناخوداگاه بغض کرده بودم ، می دونستم که خیلی چرته بخاطر موضوع به این کوچیکی بغض کنم ولی دست خودم نبود به این دوران که نزدیک می شدم تمام هورمون هام بهم می ریخت هیشکی هم به پر و پام نمی پیچید. انگار سردار و مامان و آرتین هم متوجه بغضم شدن، آرتین گیج نگاهم می کرد اما سردار و مامان فهمیدن دردم چیه، سردار دیگه ادامه نداد و جیم زد تو اتاقش. 

- مامان: برو تو اتاقت یکم دراز بکش.... 

مامان برگشت تو آشپزخونه، آرتین از رو پله ها بلند شد و اومد سمتم. کمکم کرد بلد بشم و بردم سمت پله ها. 

اروم طوری که فقط خودمون بشنویم دم گوشم گفت: 

- آرتین:حالت خوبه؟ چت شد یهو؟! 

جوابش رو ندادم و وارد. اتاقم شدم اونم همراهم اومد داخل و در رو بست. 

طی یه تصمیم ناگهانی گفتم: 

- سوگند: بریم خونه خودمون. 

چشماش گرد شد از تعجب. 

- آرتین: حالت خوبه؟! گفتی شام این جا باشیم که! 

طبق عادتم که تو این دوران خیلی بیش از حد لوس می شم لب برچیدم و اروم گفتم: 

- سوگند: بریم دیگه چرا این جوری می کنی دلم نمی خواد اینجا باشم. 

بعد از خداحافظی با مامان که اصرار کرد شام بمونیم اما تشکری کردیم و از خونه زدیم بیرون. تو راه تو ماشین که داشتیم می رفتیم سمت خونه شکم درد امونم رو بریده بود و نشون از حمله یزید می داد. 

رسیدم خونه و ماشین رو تو حیاط پارک کرد بلافاصله پیاده شدم و رفتم داخل. 

با برداشتن لباس و پد بهداشتی وارد دسشویی شدم، کارم چند دقیقه بیشتر طول نکشید و اومدم بیرون و رفتم تو سالن. آرتین پشت به من ایستاده بود داشت با تلفنش حرف می زد. جون شما من فضول نیس... حالا یکم هستم بزار گوش کنم ببینم چی میگه! 

- آرتین: مامان، سوگند یه چیزیش شده! 

- .................... 

- آرتین: نه بابا خونه عمو بودیم داشت با سردار شوخی می کرد یهو نشست رو زمین بغض کرد بعدم اصرار که برگردیم خونه. 

- ......................... 

- آرتین: آخه تو ماشین هم شکمش رو گرفته بود انگار درد می کرد. 

- ....................... 

- آرتین: آره آره تا رسیدیم دوید رفت تو دسشویی. 

نمی دونم زنعمو پشت تلفن چی گفت که با صدای تحلیل شده ای باشه ارومی گفت و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. اصلا بیخیال به من چه. 

همونطور که از درد قیافم رو تو هم کرده بودم دستم رو به شکمم گرفتم و رفتم روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیدم و چشمام رو بستم. 

تازه می خواست چشمام گرم بشه و خوابم بگیره که صدای آرتین دقیقاً از کنار گوشم بلند شد. 

- آرتین: پاشو این مسکن رو بخور دردت کمتر میشه. 

چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم. 

- سوگند: از کجا می دونی دردم چیه که مسکن هم براش اوردی؟ 

کنارم برای خودش جا باز کرد و گفت: 

- آرتین: مامانم گفت دردت چیه. 

از خجالت سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو ازش دزدیدم. دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد، با جدیت گفت: 

- آرتین: چرا خجالت می کشی؟ یه چیز طبیعیه خب. حالا هم بیا این مسکن و بخور. 

با شیطنت اضافه کرد: 

- آرتین: بعدم بیا بغلم، مامان می گفت تو این دوران حال خانم ها خیلی هم خوب نیست باید نازشون رو کشید. 

با صدای بلندی اسمش رو گفتم که خندید و ببندم کرد و قرص رو به خوردم داد. 

خودش رو کاناپه دراز کشید، دستم رو کشید و من و خوابوند روی خودش و سرم رو گذاشت رو سینه ش، صدای ضربان قلبش مثل یه آهنگ عاشقانه داشت گوشم رو نوازش می کرد. کم کم با حرکات دستش رو کمرم و موهام درد رو فراموش کردم و به خواب رفتم. 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_27

 

یه هفته از حمله یزید میگذره، تو این یه هفته آرتین دقیقاً شده بود عین مادر ترزا. هله هوله که نمی ذاشت بخورم می گفت برات خوب نیست مجبورم می کرد نیم ساعت تو حیاط مثلا پیاده روی کنم که خوبه برام دم به دقیقه هم که تو حلقم بود. کلا مثل این زن های حامله باهام برخورد می کرد. درسته خیلی حرص کشیدم و جیغ جیغ کردم ولی خدایی خوب بود مگه من چند بار قرار بود این روی مهربون آرتین رو ببینم؟! 

با بر و بچ برنامه سفر چیده بودیم، البته سر مقصدش دعوا داشتیم ها من می گفتم شیراز اینا می گفتن شمال. آخه من نمی دونم ادم هر روز هر روز هم میره شمال؟ هر کی از ننه ش قهر می کنه راه شمال رو در پیش می گیره! 

دعوا داشت به جای باریک می شد دیگه کم مونده بود من و نوشین هم دیگه رو بزنیم که آرتین گفت قبل از بچه ها خودمون دوتایی بریم شیراز که تو دوست داری تازه ماه عسل هم نرفتیم بعد هم بر می گردیم شمال پیش بچه ها بله دیگه نظر آقامون اینا تصویب شد و الان راهی فرودگاهیم که بریم به شهر خوشگل شیراز. 

از بچگی عاشق شیراز بودم نمی دونم چرا انقدر اونجا رو دوس دارم! 

از فکر بیرون اومدم و دستم رو بردم و ظبط ماشین رو روشن کردم. 

- قربون دلت ای وای ای وای ای وای!!

که برخورده بهت ای وای ای وای ای وای…

من نمردم که اگه دلت تنگه!!

یه نشونی بده بهم ای وای ای وای ای وای…

چشمون سیاه من ناداری دلبرم!!

دردت به جونم آخ ناز تورو میخرم…

آخه عمرا بتونم از عشق تو بگذرم!!

امشب دل ای دل ای دل دلم آتیشه…

به تو بد پیله کرده قلبم مگه حالیشه!!

هر بار میبینمت باز دلم آب میشه…

دلم هر وقت برات رفت چشات جمش کرد!!

هر چی این عشق زیاد بود خدا بیشترش کرد…

هرکی مثل ما پی دیوونگیه دمش گرم!!

از من و عشقم توی دنیا یکیه دمش گرم…

(ناصر زینعلی قربون دلت ای وای ای وای) 

تا برسیم به فرودگاه قر دادم آرتین هم می خندید جل الجالب. 

بالاخره رسیدیم، بعد از پارک کردن ماشینش تو پارکینگ رفتیم و بعد از یکم معطلی سوار هواپیما شدیم. 

هواپیما می خواست بلند بشه، از استرس دست آرتین رو محکم گرفته بودم و از ترس پشت سر هم چرت و پرت می گفتم: 

- سوگند: می ترسی آرتین؟ خجالت بکش قد گوریل هیکل داری می ترسی؟ بابا ول کن دستو حاجی.... 

با خالی شدن دستم خفه خون گرفتم. آرتین نامرد دستم رو ول کرده بود و با پوزخند نگاهم می کرد. 

- آرتین: چی شد؟ می ترسی کوچولو؟

اخمی کردم و گفتم: 

- سوگند: کوچولو عمه ته. 

خندید و دوباره دستم رو گرفت، سرش رو به پشتی صندلیش تکیه داد و چشماش رو بست. بابا به خدا این بشر تعادل روانی نداره تا دو دقیقه پیش نمی شد با یه من عسل خوردش حالا داره می خنده. 

چشم غره ای به چشم های بسته ش رفتم و مثل خودش سرم رو به پشتی صندلیم تکیه دادم و چشمام رو بستم، سه سوت خوابم برد. 

***

کلید اتاقمون رو تحویل گرفتیم و راه اسانسور رو در پیش گرفتیم. 

- آرتین: ساکتی! 

شونه ای بالا انداختم و جواب دادم: 

- سوگند: چی بگم؟! 

در همون حال که دکمه اسانسور رو زد و سوار شدیم گفت: 

- آرتین: نمی دونم حتی اگه چرت و پرت هم بگی باید حرف بزنی، به ساکت بودنت عادت ندارم. 

مشتی با بازوش زدم و با حرص جواب دادم: 

- سوگند: حالا دیگه من چرت و پرت می گم؟ از الان اونقدر حرف بزنم بگی غلط کردم. 

با رسیدن آسانسور جلوتر ازش از اسانسور زدم بیرون. پسره بیشعور یالغوز الاغ بهش رو دادم پررو شده می گه چرت و پرت می گم. دارم برات یه جوری خوشگل برات حرف بزنم که آرزو کنی کاش لال می شدم. 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_28

 

بالاخره اقای گوریل انگوری رسیدن و در رو باز کردن، اشاره کرد که اول برم تو. پس چی؟! از قدیم گفتن خانوما مقدم ترن.پشت چشمی نازک کردم و جلو تر ازش رفتم داخل اتاق. 

جون اتاق رو ببین جون من، انقدر بزرگه جون می ده گل کوچیک بازی کنی. کاناپه های به شکل L چیده شده بودن و درست اون طرفش دوتا تخت هاش با یکم فاصله و میز عسلی بینشون قرار داشتن، بقیه جاهاشم حال ندارم بگم ولی خیلی خوشگله. 

برگشتم سمت آرتین که پشت سرم بود، دستام رو با ذوق به هم کوبیدم و گفتم: 

- سوگند: اتاق هم که تحویل گرفتیم، بریم. 

ساک هامونو که هنوز تو دستش بود رو، روی زمین گذاشت و با تعجب گفت: 

- آرتین: بریم؟ کجا بریم؟! 

- این جا شیرازه ها نیومدیم بمونیم تو هتل که، بریم بگردیم(با خنده اضافه کردم) این دو روزی که این جا هستیم فقط شب ها موقع خواب می یایم هتل. 

پوف کلافه ای کشید و سری به معنای باشه تکون داد. 

راه اومده رو برگشتیم و از هتل زدیم بیرون. از همونجا یه دربست گرفتیم و سوار ماشین شدیم. تا نشستیم راننده با اون لحجه شیرینش پرسید کجا می ریم. 

- آرتین: ما که جای خاصی این جا نمی شناسیم حاجی، جاهای خوب شیراز ببرینمون. 

با لبخند سری به معنای باشه تکون داد و سرعتش رو بیشتر کرد. 

یه ساعت بعد کنار خیابون پارک کرد و گفت:

- آوردمتون حافظیه برین بگردین من همین جا منتظرتونم. 

تشکر کردیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سر مزار خدابیامرز حافظ و نشستیم بالا سر قبرش. نمی دونم چرا تک و توک ادم پیدا می شد. 

- آرتین: کاش یه حافظ هم بود فال می گرفتیم. 

- سوگند: فال می خوای؟ الان برات فال می گیرم عامو. 

از کیفم بطری اب معدنی مو در آوردم و درش رو باز کردم و گرفتم سمتش. خونسرد بطری رو گرفت و سر کشید، دِ بیا زنعموی ما بچه نزاییده تشنه زاییده همه اب رو واقعاً خورد! 

با چشم غره ای بطری رو از دستش کشیدم، یه تای چشمم رو بستم و با اون یکی چشمم نگاهی به داخل بطری انداختم و در همون حال گفتم: 

- سوگند: الان برات فال آب معدنی می گیرم. 

صدای متعجبش بلند شد. 

- آرتین: دیوونه شدی؟ فال آب معدنی دیگه چه صیغه ایه؟! 

- سوگند: صیغه محرمیت. ببین این فالت می گه با شکم گشنه نمی شه فال گرفت. 

 قهقهه اش رفت هوا، خو چیکار کنم گشنمه ایش! 

قشنگ که خندید و تموم شد با همون صورت خندون گفت: 

- آرتین: این همه گفتی آخرش برسی به شکمت؟! 

تخس سرم رو به معنی اره بالا پایین کردم. 

چند لحظه بعد با صدای ارومی گفت: 

- آرتین: سوگند؟ 

هومی زیر لب گفتم که ادامه داد: 

- آرتین: تا حالا عاشق شدی؟ 

این هم به چیزیش می شه ها. اون از خنده های بی سابقه ش این هم از سوالش.

فاز یوزارسیف گرفتم و جواب دادم: 

- سوگند: آری گمان می کنم بانو.. چیز عالی جناب آرتین. 

احساس می کنم تاسف تو نگاهش بی داد می کنه! 

- آرتین: جدی پرسیدم. 

نه انگار جدی جدی داره جدی صحبت می کنه. چی گفتم! بی خیال فگر و خیال بی سر و ته تو سرم شدم و گفتم: 

- سوگند: بی خیال بابا من و چه به این حرف ها؟این وسط عاشق هم بشم؟ حوصله ی این چندش بازی ها رو ندارم. 

یهو از جاش پا شد. 

- آرتین: پاشو بریم. 

متعجب از این تغییر رفتار ناگهانیش گیج باشه ای گفتم، پاشدم و باهم برگشتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_29

 

دم راننده گرم! اونقدر این ور اون ور شیراز بردمون از خستگی دیگه رو به موت بودم، همین که رسیدیم هتل لش کردم رو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد. 

«آرتین» 

اونقدر از صبح مثل بچه ها این اون ور دویده بود و خوراکی خورده بود نای نفس کشیدن هم براش نمونده تا سرش رسید به بالشت سه سوت خوابش برد. 

صدای تو مغزم بهم نهیب زد!

- چرا انقدر برات مهم شده؟

واقعاً چرا انقدر سوگند برام مهم شده! من که ازش متنفر بودم حالا چرا نیستم؟! چرا می خوام بهم توجه کنه؟! چرا از بی توجهیش حرصم می گیره؟! چرا وقتی باهاشم همه چیز و همه کس یادم می ره و فقط فکرم پیش اونه؟! هوف خدایا دارم دیوونه می شم. 

اروم سمت تختش قدم برداشتم و کنارش نشستم، به صورت گردش خیره شدم. برعکس شیطونی هاش تو خواب خیلی مظلوم بود، عین یه فرشته!

میخ لب های قلوه ای و صورتیش شدم. بدون این که حرکاتم دست خودم باشه مسخ شده داشتم به صورتش نزدیک می شدم که... 

با تکون کوچیکی که خورد به خودم اومدم. یکی نیست بگه احمق این از اون دختر ماست ها نیست پاشه ببینه چه غلطی می خواستی بکنی یه کشیده حسابی رو صورتت می خوابونه! 

کلافه دستی به موهام کشیدم، تی شرتم رو با یه حرکت از تنم کندم و خزیدم زیر پتو. اما خواب به چشمم نمی یومد، یه حس لعنتی وادارم می کرد به نیم رخش که رو بالشت افتاده بود خیره بشم! 

«سوگند» 

یه مگس هی می نشست رو صورتم، اخر سر قاطی کردم با همون چشمای بسته کوبیدم تو ملاجش. 

- سوگند: آخ! 

پاک دیوونه شدم ها زدم دماغ نازنینم رو داغون کردم. با صدای خنده ی بلند یه نفر چشمام رو باز کردم. بیا این گشاد خان هم که هی راه به راه به ریش من می خنده. 

پا شدم نشستم و بعد از خمیازه بلندی با نیش خند گفتم: 

- سوگند: سر صبحی به می خندی؟ می زنم شتک بشی ها. 

با پوزخند جوابم رو داد: 

- آرتین: جرعتش رو نداری. 

ابرویی بالا انداختم و گفتم: 

- سوگند: عه! 

طی یه حرکت انتحاری از تخت پریدم روش. بیچاره عموم چی می کشه از دستش این بچه ش چلاغه که اه. بی خاصیت الدنگ نتونست تعادلش رو حفظ کنه و دراز به دراز افتاد رو زمین منم روش، حالا این وسط صفت گرفتتم و ولم نمی کنه. 

غر زدم:

- سوگند: اه ول کن آرتین. 

چشماش بیش از حد شیطون شده بود! 

- آرتین: اگه می تونی برو خب. 

- سوگند: حالت رو می گیرم ها. 

ابرویی بالا انداخت و با جسارت گفت: 

- آرتین: بگیر ببینم. 

خیلی خب خودت خواستی گشاد الدین اعظم! با لبخند خبیثی سرم رو بردم جلوتر، از هیجان و استرس چشماش گرد شده بود، درست لحظه اخر همین که صورت هامون یک میلی متر باهم فاصله داشتن دماغش رو گاز محکمی گرفتم که سریع ولم کرد و صدای فریادش بلند شد. 

چیه فکر کردین صحنه بوس و ماچ و این حرفا ست؟! نه بابا ما که اهل این حرف ها نیستیم.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#آرتین30

 

نگاهم که به قیافه اخمو و حرصیش افتاد زدم زیر خنده. 

از لای دندون های چفت شدش غرید: 

- آرتین:دارم برا خاله ریزه. 

تهدیدش رو جدی نگرفتم، اره بابا اینو خانوادش هم جدی نمی گیرن. به سمت دسشویی اتاق رفتم، بعد از انجام عملیات مربوطه بیرون اومدم.روی میز وسایل صبحونه چیده شده بود و گشاد خان هم نشسته بود همونجا. الهی عمه مون قربونش بره بچم منتظر نشسته باهم صبحونه بخوریم اخیییی. 

- وجدان: بچه ت! با این هیکل گنده بهش میگی بچم؟! 

اره راس میگی وجی جون این گشاد الدین هرکولی هست واسه خودش. 

رفتم سمت میز و روبروی ارتین نشستم، دو لپی شروع کردیم به خوردن. 

- سوگند: بعد صبحونه کجا بریم؟ 

لقمه ای که گرفته بود رو داد به سمتم گرفت و در همون حال گفت: 

- آرتین: مگه دیروز نگفتی بریم خرید؟! 

سری تکون دادم و لقمه رو ازش گرفتم. 

- سوگند: یادم نبود! بعد هم شمال و عشق و حال با بر و بچ. 

- آرتین: بر می گردیم تهران، شمال کنسل شد.

تعجب کردم، خیلی رو شمال اصرار داشتن که. 

- سوگند: چرا؟؟ 

شونه ای بالا انداخت و گفت: 

- آرتین: صبح که خواب بودی امیر زنگ زد، گفت دادگاه داره، سردار عمل داشته، سامان و ساسان هم برای یه قرارداد مهم رفتن کانادا. 

با تعجب گفتم: 

- سوگند: برای همه یهویی کار پیش اومده، عجب! 

***

با ذوق تو اینه اتاق پرو به لباس تو تنم نگاه می کردم خدایی خیلی خوشگل بود. یه پیراهن که دکلته بود و بالا تنه ش سنگ دوزی شده بود و از کمر تا کمی بالا تر از زانو هم کلوش می شد و قرمز رنگ بود. کامل به تنم چسبیده بود و برجستگی های بدنم رو قشنگ به نمایش می ذاشت و تضاد جالبی هم با پوست سفیدم داشت. 

یهو در اتاق پرو باز شد، به خیال این که ارتین هست بدون این که از اینه دل بکنم با همون ذوق وصف نا پذیرم گفتم: 

- سوگند: آرتین ببین چه خوشگله! 

اما با صدای آخ گفتن یه نفر با شتاب برگشتم سمت در. آرتین یه مردی رو زیر مشت و لقدش گرفته بود و می زد و زیر لب فحشش می داد. 

- آرتین: مرتیکه چه غلطی می کردی؟ مگه خودت ناموص نداری؟ غلط کردی داشتی زن من رو نگاه می کردی غلط کردی.

با صدای فریادش از شوک در اومدم، با ترس جیغ زدم: 

- سوگند: آرتین ولش کن، کشتیش. 

با صدای جیغم مرده رو ول کرد که بی اختیار پرت شد رو زمین. بی توجه بهش با خشم اومد سمتم، رگ گردن و پیشونیش متورم شده بود و چشماش از عصبانیت سرخ سرخ بود تا به حال اینطوری ندیده بودمش، خدایا خودت به خیر کن غلط کردم. بی توجه به جماعتی که با بهت و تعجب نظاره گرمون بودن داد زد: 

- آرتین: تو یکی خفه شو! گمشو لباست رو عوض کن بریم. 

نا خوداگاه بغضم گرفت بد جور، با دیدن این که حرکتی نمی کنم با حرص بازوم رو تو دستش گرفت و پرتم کرد داخل اتاق پرو. دوباره صدای دادش بلند شد. 

- آرتین: مگه کری؟ زود باش. 

کر نشده بودم، صدای نکره ش رو واضح داشتم می شنیدم، اما غرور خورد شده م اجازه حرف زدن بهم نمی داد.بد تر از غروروم،دلم بود.منِ احمق وابسته ی اون چشم های وحشی شده بودم،چشم هایی که الان با بی رحمی نگاهم می کردن.

 بازوم رو موقع گرفتن تو دستش به قدری بد فشار داده بود که مطمئن بودم الان کبود شده و خیلی بد درد می کرد. قطره اشک لجوجی روی گونه م سر خورد. از اتاق پرو انداختمش بیرون و با بغضی که تو گلوم نشسته بود لباسام رو عوض کردم. بی توجه بهش از اون بوتیک لعنتی زدم بیرون.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#آرتین31

دوماهی از اون ماجرا می‌گذشت، امروز هم عروسیه آرسین و نوشین هست، مثل چی خوشحالن. 

همه بچه‌ها رفته بودن و من هنوز تو آرایشگاه منتظر آرتین‌خان بودم تا بیاد دنبالم. یه بار دیگه شماره‌ش رو گرفتم که به دو بوق نرسیده جواب داد. 

- آرتین: بیا بیرون، دم درم. 

بیشعور یه سلام تو دهنش نمیاد. بی‌حرف گوشی رو قطع کردم و بعد از خداحافظی از آرایشگاه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. 

- سوگند: چرا دیر کردی؟ 

استارت زد و راه افتاد و در همون حال گفت: 

- آرتین: آشپزخونه تالار آتیش گرفته بود، جمع می‌کردیم بریم باغ آقاجون، دیر شد. 

با تعجب گفتم: 

- سوگند: آتیش؟! 

بی‌حوصله جواب داد: 

- آرتین: بچه‌ها که بازی می‌کردن رفتن تو آشپزخونه برف شادی زدن، یکی از گازها ترکیده، خدارو شکر آدم نبود اونجا اتفاقی نیفتاده، سریع خاموشش کردن. 

- سوگند: خداروشکر... تو رو چرا نمی‌شه با یه مَن عسل هم خورد؟! ناسلامتی عروسی داداشته‌ها. 

چیزی نگفت و به روبروش خیره بود، گوشیم رو از کیفم درآوردم و دوربینش رو تنظیم کردم رو سلفی. 

- سوگند: این جا رو نگاه کن. 

نگاه یخی و بی‌روحش رو دوخت به دوربین که صدای اعتراضم بلند شد. 

- سوگند: چرا دوربین رو یخچالی نگاه می‌کنی بابا؟! یه ذره اون بی‌صاحاباتو کش بیار یه استوری بذارم. 

- آرتین: حوصله ندارم سوگند ول کن. 

از لحن سردش حالم گرفته شد، ضبط ماشین رو روشن کردم و خیره به خیابون گوش سپردم به آهنگ غمگینی که پخش می‌شد. 

بالاخره رسیدیم باغ آقاجون. تقریباً نصف مهمون‌ها اومده بودن و جلوی باغ شلوغ بود، ماشین رو نمی‌شد برد داخل باغ و حضرت‌ آقا تو کوچه دنبال جای پارک می‌گشت. 

اونقدر از دستش حرصی بودم که می‌خواستم هر چه زودتر پیاده‌شم و تنها باشم. همونطور که ماشین حرکت می‌کرد درش رو باز کردم، لحظه آخر فریاد آرتین بلند شد. 

- آرتین: دیوونه شدی؟! 

زد روی ترمز و با خشم برگشت سمتم، صورتش با فاصله یک میلی‌متر جلوی صورتم بود. نفس‌های عصبیش انگار به پوست صورتم شلاق می زدن. 

با صدای خش‌داری گفت: 

- آرتین: چرا دیوونه بازی در میاری؟ می‌بینی عصاب ندارم، دوس داری قاطی کنم؟! 

یه دفعه فریاد زد: 

- آرتین: انقدر رو مخ من نرو سوگند، من امروز عصاب درست حسابی ندارم یه چیزی بهت میگم بد میشه، حواست به کارات باشه. 

تا کی قرار بود داد بکشه سرم و من هیچی نگم؟! مگه من همون سوگندی نیستم که دست شیطون رو از پشت بسته؟ همون که روز اول حال این گشادخان رو گرفت! 

سخت بود جلوی این چشم‌های طوفانی حرف زدن اما، نفس عمیقی کشیدم و شمرده‌شمرده لب زدم: 

- داد نزن، به خودت فشار میاری پوستت چروک میشه. هر کاری دلم بخواد انجام می دم می‌خوام ببینم فضولش کیه! 

درونم غوغایی به پا بود از این خشم و نزدیکی اما حفظ ظاهر کردم و خیلی ریلکس کیف دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. 

دو قدم بیشتر نرفته بودم که دستم از پشت کشیده شد، کی می تونست باشه جز آرتین! 

صفت و محکم دستم رو چسبید و باهام همراه شد. لبخند مسخره‌ای هم به لب داشت که توجه بقیه بهمون جلب نشه. از لای دندون‌های چفت شده ش غرید: 

- آرتین: چرا لج می‌کنی؟ 

می‌خواستم بی توجه بهش دستم رو از دستش بکشم بیرون اما چشمم خورد به مامان و زنعمو که با لبخند نگاهمون می‌کردن. 

لابد فکر می‌کنن از عشق زیاده که دست هم دیگه رو ول نمی‌کنیم! 

رسیدیم بهشون و سلام کردیم، هردو با لبخند جوابمون رو دادن. حاجی بیخیال من که می دونم فیلمشونه وگرنه مامان من و لبخند؟! فک نکنم. 

آرتین با همون لبخند حرص درارش با اجازه‌ای گفت و دستم رو کشید و برد داخل. وارد اولین اتاق شد که خدا رو شکر خالی بود وگرنه ابرومون می‌رفت کف پامون. 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2

#آرتین32

 

در اتاق رو با تمام توان کوبید و هلم داد داخل. کمرم خورد به دیوار، نفسم برید. 

از درد لب زدم: 

- سوگند: اخ! 

بی توجه صداش رو انداخت رو سرش. 

- آرتین: چت شده تو امروز؟ من باهات حرف می زنم در ماشین رو می کوبی و سرت رو می ندازی پایین می ری؟! 

چرا نمی دید درد دارم و سرم داد می زد؟! حالم بهم می خوره از این احساسات ضد و نقیضم. چرا هم دوس دارم سر به تنش نباشه هم خریدار نازم باشه؟! 

برای خودمم این احساسات گنگ بودن، ناخوداگاه بغض کرده بودم و هر لحظه ممکن بود اشکم بچکه. 

با صدای حیرت زده ش به خودم اومدم. 

- آرتین: گریه می کنی؟! 

دوست نداشتم بیشتر از این جلوش ضعف نشون بدم. 

- سوگند: پررو نشو. به چه حقی سر من داد زدی؟ هان؟! 

با خنده یه وری دستاش رو رو به اسمون بلند کرد و گفت: 

- آرتین: خدا رو شکر! 

چه عجب خنده این اقا رو ما دیدیم امروز! 

با خنده بیشتری ادامه داد: 

- آرتین: کم کم داشتم فکر می کردم زبونت رو گربه خورده که هیچی نمی گی. 

به خدا این بشر دو قطبیه، تا دو دقیقه پیش داشت هنجره شو جر می داد حالا هر هر داره می خنده. 

با صداش درست کنار گوشم به خودم اومدم. 

-آرتین: امشب حق نداری از کنارم جم بخوری. 

پسش زدم و طلبکار گفتم: 

- سوگند: چرا اون وقت؟! 

از اون جایی که زور اون بیشتر بود بیشتر بهم چسبید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد، درست کنار گوشم لب زد: 

- آرتین: زیادی خوشگل شدی! می ترسم بدزدنت. 

تازه یادم افتاد از خوشگلیم ذوق کنم. لباسم یه پیراهن بلند قرمز دکلته بود که از بالا تنه تا زانو جذب تنم بود و از اونجا به پایین بصورت کلوش بود. موهام رو ابشاری درست کرده بودن و یه ارایش ملیح هم مهمون صورتم بود. 

چشمم زوم شد روی آرتین، کت و شلوار مشکی با کراوات قرمز که فیت تنش بود و خیلی بهش میومد. صورتش رو شیش تیغ زده بود و موهای پر پشتش هم خیلی خوشگل داده بود بالا. بهش بگم تو هم زیادی خوشگل شدی یا زوده؟! 

با صدای دستگیره در دستپاچه از هم جدا شدیم. ارتین بدون نگاه به من یا ساناز که اومد داخل از اتاق با عجله بیرون رفت. 

چشمای ساناز از شیطنت برق می‌زد. اومد جلو اتاق و با خنده گفت:

ـ چیکار می‌کردین شیطون؟ من اومدم، دستپاچه شدین!

دِ بیا، همینم مونده بود ساناز منو دست بندازه… الحمدلله جنسم جور شد!

مانتو رو از تنم درآوردم، گوشی رو از کیفم درآوردم و بدون اینکه محلش بذارم از اتاق زدم بیرون. ساناز رو ولش می‌کردی رسماً پاره‌م می‌کرد! تقریباً همه مهمونا اومده بودن، باغ پر بود. فقط عروس و داماد مشنگمون کم بودن.

خیلی خانمانه راهم رو گرفتم سمت میز بچه‌ها، به قول مهتا «پرنسسی» راه می‌رفتم، ولی خب فکر کنم همون راه رفتن شتاب‌زده بهتر بود! نزدیک بود با مخ بخورم زمین. این جماعت هم که هیچی، به‌جای کمک قهقه‌شون رفت هوا! با زور تعادلمو نگه داشتم و رسیدم پیششون. با حرص رو به قیافه‌های سرخ از خنده‌شون گفتم:

ـ ممنون از توجهتون! نه بابا، کمک می‌خوام چیکار؟ شما بخندین!

امیر با دهن پر، با دست اشاره کرد و گفت:

ـ بیا، مشغول شو!

سروش هم طبق معمول قیافه‌شو جمع کرد و با چندش گفت:

ـ اه ببند بابا ، حالم بد شد…

آرین بی‌توجه به همه، همون‌طور که خیار می‌خورد، به نمک‌دون کنار دست خشایار اشاره کرد و گفت:

ـ خشی، اون نمک‌دونه رو بده.

قبل از اینکه خشایار حرکتی بزنه، صندلی کنار مهتا رو کشیدم و نشستم. با لحنی دلسوز گفتم:

ـ چیکار این دارین بابا؟ امشب اصلاً به پر و پاهاش نپیچین، حال نداره.

خشایار نمکدون رو به ارین دادو با ابروهای بالا رفته پرسید:

ـ چرا باید حال نداشته باشم؟ خیلی هم کوکم! 

مثل ارسطو تو پایتخت سیسی گرفتم و با پوزخند گفتم:

ـ به من که دیگه نگو “آقا”! امشب رسما با دستای خودت خواهرت رو به صورت قانونی می فرستی خونه خالی! باید بد باشی دیگه. 

قهقهه‌ی بچه‌ها رفت بالا. اون‌قدر بلند قهقه می زدن که هر کی نگاه می‌کرد با خودش می‌گفت:

«خدا به داد بزرگ خاندان زاهدی برسه، چه بچه‌های مشنگی داره!»

قبل از اینکه شلیک‌های ننه‌بابامون بهمون اصابت کنه، سریع مجلس رو ترک کردیم و مستقیم رفتیم جلوی درِ باغ…

عروس و داماد تازه داشتن تشریف‌فرما می‌شدن. 

با احساس حضور کسی کنارم برگشتم و با آرتین روبه‌رو شدم. دیگه اخم نداشت، لبخند خیلی کوچولویی تأکید می‌کنم خیلی کوچولویی روی لبش بود. همون هم از آرتینِ همیشه اخمو، غنیمت بود. 

آرسین با لبخند از ماشین پیاده شد و رفت سمت نوشین، در رو باز کرد و کمکش کرد پیاده بشه.

قدیم عروس و دامادا یه کم حیا داشتن، اینا اما رسماً قورتش دادن از بس نیششون بازه همیشه.

با ننه‌باباهاشون روبوسی کردن و بعد هم به مهمونا خوش‌آمد گفتن. بالاخره رفتن و تمرگیدن سر جاشون.

درسته که خیلی ازشون خوشم نمیاد ( مثلاً ها) ولی از حق نگذریم، امشب خیلی جیگر شده بودن!

لباس نوشین دکلته بود، با دنباله خیلی بلند که بدبخت آرسین فقط مشغول جمع کردن اون بود. موهاشو باز درست کرده بودن، تاج ظریف سفید رو سرش، آرایش غلیظش هم انصافاً بهش می‌اومد.

آرسین هم کت‌وشلوار مشکیِ اندامی پوشیده بود با پاپیون قرمز و پیراهن سفیدِ تنگ. صورتش ماشاالله دوازده تیغ کرده بود. 

دست آرتین رو گرفتم و بدون معطلی کشیدمش سمت جلو. همون‌طور که دنبال‌م می‌اومد، با تعجب پرسید:

ـ کجا؟

دستشو محکم‌تر کشیدم و گفتم:

ـ بریم تبریک بگیم، دیگه!

رسیدیم پیش آرسین و نوشین، هر دوشونو بغل کردیم. با لبخند گفتم:

ـ چه خوشگل شدی، نکبت!

اونم متقابل لبخند زد و گفت:

ـ تو هم جیگر شدی، گوساله!

همون لحظه آرسین با چشمای گرد شده‌اش نگاهمون کرد و گفت:

ـ چی شد الان؟ خوشگل شدی نکبت؟ جیگر شدی گوساله؟

با نوشین شونه بالا انداختیم و با خونسردی گفتیم:

ـ آره خب!

آرسین با همون حالت گفت:

ـ ناموساً این ابراز محبت‌تون از پهنا تو حلق ارتین! 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_33

 

پشت چشمی نازک کردیم، خیلی ریلکس همونطور که جای آرسین می نشستم رو بهشون گفتم: 

- سوگند: برین جای پسرا و دخترا رو هم بگین بیان اینجا. 

چشم غره ای حوالمون کردن و کاری که گفتیم انجام دادن. بعد از چند تا عکس که با هم گرفتیم به پیشنهاد مهتا رقصیدیم، اونم چه رقصی! یعنی پیست رو به گند کشیدیم با اون رقص زیبامون! اگه عمه خانم نمیومد با اون نگاه خفن و ترسناکش منهدممون کنه، همون یه ذره آبرویی هم که نداشتیم به باد می رفت.

 بعد از جمع کردن ما دیجی میکروفون رو گرفت دستش و صداش بلند شد. 

- دیجی: حالا وقت رقص تانگو هست، زوج های خوشگلمون بیان وسط.

 هنوز ده ثانیه هم از دعوتش نگذشته بود که دستی جلوم قرار گرفت. چشمام دستا رو دنبال کرد و رسید به دو چشم سیاه آرتین، انگار آرتین قبلی نیست آرتین قبلی اخمو بود، این یکی لبخند داره. 

با همون لبخند گفت:

- آرتین: برقصیم خاله ریزه؟

نتونستم هیجانم رو کنترل کنم و با تک خندی گفتم:

- سوگند: برقصیم دیلاق خان! 

از لقبی که بهش دادم اخم بامزه ای بهم می کنه و دستم رو می کشه و می ریم وسط، آروم آروم شروع میکنیم به تکون خوردن. همونطور که می چرخیم میگم:

- سوگند: چه عجب ما لبخند شما رو هم دیدیم امروز آقای زاهدی!

 ببین می گم این آدم نیست می گین نه، تا گفتم لبخند می زنی باز اون پوزخند مسخرش رو زد.

- آرتین: لبخندمو دوست داری؟

 لبخند شیطونی زدم و با خباثت گفتم: 

- سوگند: نه دلم برات می سوزه که دچار معرض دو قطبی شدی! 

اوه اوه چشماش داره قرمز میشه الان که بزن شل و پلم کنه. خدایا از دست این گوریل نجاتم بده. قول می‌دم دیگه بدون وضو نماز نخونم.

بالاخره از دستش در رفتم، اما نگاه تهدید آمیزش می گفت دارم برات! 

عروسی به پایان رسید بدون عروس کشون و من چقدر ناراحتم از این موضوع! ولی خب ما پرروتر از این حرفاییم، همین که ننه بابامون بعد از بدرقه آرسین و نوشین رفتن، با بر و بچ و عروس داماد ریختیم تو خیابون رقصیدیم ها. 

بعد یک کم دور دور تو خیابون رفتیم بام تهران از ماشین پیاده شدیم صدای آهنگو تا ته داده بودیم و فارغ از دنیا دسته جمعی می رقصیدیم، می خندیدیم و حالمون خیلی خوب بود.

 این جمع و خوشحالیش رو دوست دارم. بودن کنارشونو دوست دارم. امیدوارم همیشه همین قدر خوشحال بمونیم.

 یه دل سیر که رقصیدیم و خندیدیم سوار ماشینا شدیم که برگردیم. موتور سردار دقیقا از کنارمون با سرعت رد شد و تو پیچ خیابون خورد به یه ماشین. انگار دنیا رو سرم آور شد. نفهمیدم کی و چطوری از ماشین پیاده شدم و دوییدم نشستم بالا سر جسم بی جونش. خوشحالی انفجاریم در عرض یه ثانیه شد سیاهی مطلق انگار یکی با قنداق تفنگش محکم کوبیده باشه رو سرم، دهنم باز بود می خواستم فریاد بکشم بگم داداشی شوخی خوبی نیست پاشو اما صدام در نمیومد. 

نفهمیدم کی سردار غرق در خونم رو بردن، نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم پشت در اتاق عمل! 

خدایا چرا اینطوری شد؟ چرا؟ کاش خانواده هامونو قال نمی ذاشتیم، کاش سردار موتور نداشت، کاش اصلا امشب عروسی نبود، کاش...... کاش داداشم سالم از اونجا بیاد بیرون. 

چند ساعت می گذشت و هنوز هیچ خبری نبود. بابام کلا انگار روزه سکوت گرفته بود. مامانم داشت خون گریه میکرد. ساناز زیر سرم بود و من هم......... چه جوری باشم وقتی داداشم رو تخت بیمارستانه؟

 بالاخره بعد از چند ساعت طاقت فرسا در اتاق عمل باز شد و دکتر که رفیق صمیمی سرداره اومد بیرون. هممون هجوم بردیم سمتش و منتظر بهش نگاه کردیم. معلوم بود به سختی بغضش رو نگه داشته.

- دکتر: سرش آسیب دیده، من همه تلاشمو کردم ولی متاسفانه رفت کما! 

گفت و با گریه رفت. به همین راحتی؟! رفت کما؟! قبل از اینکه اشکای لعنتیم از چشمام بریزن چشام بسته شدن و دیگه هیچی نفهمیدم.

 آروم چشامو باز کردم سرم دستم بود. آرتین هم دستم رو گرفته بود و همونطور نشسته خوابش برده بود. با تکون خوردنم آرتین هم بیدار شد. چشماش قرمز بود. چشمای منم دست کمی از اون نداشت. از دیشب نخوابیده بودم و یه بند هم گریه می کردم.

صدای خش دارش بلند شد. 

- آرتین: خوبی؟ 

چطوری خوب باشم؟ این انتظار زیادی نیست واقعا؟ با کمکش نشستم رو تخت و با بغض گفتم:

- سوگند: خوب نیستم، خوب نیستم آرتین. دلم میخواد سردار مثل بچگیامون پاشه بگه مریضی بهونه بود که نرم مدرسه. بگه....... 

بغضم نذاشت بیشتر حرف بزنم و از شکام از چشمام سرازیر شدن. بی هیچ حرفی بغلم کرد. سرم رو سینه‌ش بود، یه دستش رو کمرم بود و دست دیگه‌ش موهام رو نوازش می‌کرد.

- آرتین: سرپا می شه قربونت برم، گریه نکن. 

خواسته زیادیه اگه بگم دلم می‌خواد دنیا همین‌جا متوقف بشه تا من باشم و آرتین آغوش پر از آرامشش! 

بیشتر بهش چسبیدم و اروم گغتم: 

- سوگند: می خوام ببینمش. 

دستش رو موهام متوقف شد، مشخصه که تردید داره. چند لحظه بعد ازم جدا شد، با سر انگشتاش اشک هام رو پاک کرد و مهربونی گفت:

- آرتین: جلوش گریه نکنی ها، دکتر می گه می تونه ما رو ببینه پس با حال خوب می ریم پیشش تا حالش بد تر نشه. 

سرم رو به معنای باشه تکون دادم، کمک کرد که از تخت پایین بیام و بعد راه افتادیم سمت اتاق سردار. 

با یاد بقیه یه لحظه تو جام ایستادم، آرتین هم ایستاد و سوالی نگاهم کرد. 

- سوگند: بقیه کجان؟ 

دستم رو گرفت و همونطور که به راهمون ادامه دادیم گفت: 

- آرتین: آقاجون بالا بستریه، مامانت نمازخونه ست، بابات هم یه ساعت پیش همین جا ها بود. بقیه رو هم با خشایار فرستادیم رفتن فقط ساناز کنار تختت زیر سرم بود. 

اونقدر حواسم پرت بوده که حتی ساناز رو هم ندیده بودم. رسیدیم جلوی اتاقش، رفتم جلوتر و جلوی شیشه ایستادم. اما با دیدن یه پرستار که بد مشکوک می زد تعجب کردم. 

با صدای زنگ تلفن آرتین برگشتم عقب، همونطور که تلفنش رو جواب می داد اشاره کرد که الان میاد. 

سری تکون دادم و بعد لای در رو باز کردم، تا با دقت گوش بدم ببینم چی می گه، چون مشخص بود داره حرف می زنه. 

- پرستار: سردار تو رو خدا بیا و یه این دفعه رو سر قولت بمون. خواهش می کنم برگرد، خانواده ت نگرانتن حداقل بخاطر اون ها سالم بمون.... من می رم ولی بازم میام بهت سر می زنم. 

راه رفته رو برگشت، در رو که باز کرد با دیدن من شوکه شد، من هم دست کمی از اون نداشتم. چشم های عسلی و درشتش درد و غم رو فریاد می زدن و خیس از اشک بودن. 

با این قانون مزخرف خاندانمون ته رابطشون چطوری می شه؟! خدابا خودت به خیر بگذرون. 

با ببخشید گفتنش و رفتنش از فکر در اومدم، رفتم تو اتاق و رو صندلی کنار تخت سردار نشستم. 

- سوگند:سلام داداشی.... نمی خوای بلند بشی؟ از دیشب تا حالا چشم هات بسته ست ها. ناقلا جریان این دختره چیه؟ای ناکس من رو باش فکر می کردم هر روز یه دوست دختر عوض می کنی، نگو فقط همین خانم پرستاره بوده، فقط زرنگ بازی در میاوردی..... بمیرم براتون آقاجون و قانون مزخرفش رو می خواین چی کار کنین؟! یادته نذاشت آرین با اون دختری که می خواستش ازدواج کنه؟! اگه... اگه به تو و....... 

صدای بوق ممتد دستگاه که بلند شد صدای من هم تو گلوم خفه شد، نه امکان نداره! 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_34

«راوی» 

سوگند از شدت شوک هیچ کاری نمی‌تونست بکنه. دست‌هاش بی‌جون کنار بدنش افتاده بودن و نگاهش روی سردار قفل مونده بود، بی‌حرکت، مات و بی‌صدا.

صدای ممتد دستگاه، دکتر و پرستارها رو به‌سرعت به جنب‌وجوش انداخت؛ همه به سمت تخت سردار دویدن. با هر سختی و زوری که بود، سوگند رو از اتاق بیرون بردن.

حالِ سارا اصلاً خوب نبود. عزیزترین کَسَش جلوش داشت جون می‌داد.

نفس کشیدن رو از یاد برده بود، نفسش گیر کرده بود جایی میان ترس و ناباوری. با فریاد دکتر به خودش اومد که گفت:

- دکتر: چرا ماتت برده، شوک! 

 در سریع‌ترین حالت ممکن دستگاه رو آماده کرد و به دست دکتر داد.

در همان لحظه نگاهش از روی دستان دکتر لغزید و به اون طرف شیشه افتاد…

سوگند تو بغل آرتین زجه می‌زد، صدایی پر از بی‌تابی و درد.

پدر سردار در گوشه‌ای ایستاده بود، شونه هاش بی‌امان می‌لرزید، و مادرش رو به آسمان دست بلند کرده بود، بی‌وقفه، با چشمانی خیس و دلِ امیدوار، انگار داشت از خدا التماس می‌کرد تا بچه‌ای رو که خودش عطا کرده، پس نگیره. 

زیر لب زمزمه کرد:

- سارا: خدایا…حداقل بخاطر زجه ها و التماس های مادرش بهش رحم کن. 

چند ثانیه بیشتر نگذشت که صدای دستگاه تغییر کرد.

ضربان قلب سردار دوباره منظم شد.

اتاق، بعد از اون همه آشوب، برای لحظه‌ای ساکت شد… فقط نفس‌ها بود که هنوز سنگین و لرزون ادامه داشتن.

انگار نفسِ این خانواده و سارا هم همراه با قلب سردار برگشت و جون تازه گرفتن. 

«سوگند» 

 با صدای منظم ضربانِ قلبش، انگار ضربانِ قلبِ منم منظم شد.

خدایا شکرت… هرچقدر بگم شکر، بازم کمه.

با صدای آرتین حواسم جمع شد.

- آرتین: خدا رو شکر سردار هم برگشت. عزیزم، بریم.

با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

- آرتین: خونه... سر و وضعِت رو دیدی؟ همون لباس‌های عروسی تنته. بریم یه کم استراحت کن. 

مخالفت کردم و با لجبازی گفتم:

- سوگند: نه، من باید تا…

مامان که کنارم نشسته بود، دخالت کرد و با مهربونی گفت:

- مامان: لجبازی نکن دخترم، آرتین هم به خاطرِ تو می‌گه. برو دوش بگیر، سر و وضعتو درست کن، یه کم هم استراحت کن. بعد دوباره برمی‌گردی.

اخم کردم و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، آرتین با اون اخمشِ جدی گفت:

- آرتین: سوگند، بلند شو… زود باش.

مگه کسی می‌تونست به این دیلاقِ اخمو زور بگه؟!

با لب برچیده راه افتادم و قبل از خودش رفتم بیرون.

اما حواسم بود که پشت سرم با مامان اینا خداحافظی کرد، کیفم رو برداشت و اومد.

حسابی هم اخم کرده بود، حتماً به غرورش برخورده که کیفم رو برداشته و خودش حمل می‌کنه.

کنار ماشین منتظرش بودم.

رسید بهم و ریموت ماشین رو زد.

سوار شدم و مثل همون روزای اول، درو قشنگ کوبیدم.

مشخص بود داره رعایت حالم رو می‌کنه، وگرنه الان کنار تختِ سردار، منم بیهوش بودم.

با تکون‌های ماشین چشمام خود به خود گرم شد و نفهمیدم چطور خوابم برد.

«آرتین» 

اتفاقات این چند روز بدجوری کلافم کرده بود و حالا سوگند هم با این اداهای خوشگلش شده بود قوز بالا قوز... 

حالا چرا ساکته؟ بعیده از این دختر!

سرمو برگردوندم سمتش که دیدم جمع شده تو خودش و خوابیده.

همون‌طور که یه دستم روی فرمون بود، با دست دیگه‌م کتم رو برداشتم و کشیدم روش.

یه ساعت بعد، جلوی درِ خونه زدم رو ترمز.

بعد از باز کردن کمربندم، پیاده شدم.

دور زدم و درِ کمک‌راننده رو باز کردم.

یه‌جوری مظلوم خوابیده بود که انگار تا حالا تو زندگیش هیچ شیطنتی نکرده.

دلم نیومد بیدارش کنم…

یه دستم رو گذاشتم زیر زانوهاش و یه دستم رو پشت گردنش، بغلش کردم و بردمش خونه.

بردمش تو اتاق و گذاشتمش رو تخت. پتو رو کشیدم روش.

اون گریه و حال بدش خیلی خسته‌ش کرده بود، که با اون همه حرکت، بازم ریلکس خوابیده بود.

از اتاق خارج شدم و درش رو بستم. خودمم دیگه نا نداشتم.

خودم رو پرت کردم رو کاناپه جلوی تلویزیون و خیلی زود خوابم برد.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_35

«سوگند» 

خمیازه بلندی کشیدم و چشمام رو باز کردم.

من تو ماشین خوابم برده بود. چرا تو اتاق خودمَم پس؟

- وجدان: چرا شیش میزنی؟! خب لابد آرتین آورده.

اُه، وجدان، راست می‌گی‌ها!

گوشیم رو از کیفم که کنار تخت بود برداشتم و بدون معطلی شماره بابام رو گرفتم.

بعد از دو تا بوق، صدای خسته‌اش پیچید تو گوشم.

بمیرم براش…

- بابا: جانم؟

- سوگند: سلام، بابا سردار چطوره؟ 

بابا با همون حال گفت:

- بابا: دکتر تازه بالای سرش بود. گفت وضعیتش بهتره.

از خوشحالی روی تخت بالا پایین می‌پریدم.

خدایا شکرت! 

بعد از خداحافظی با بابا، با حالی بهتر از جا پا شدم، اما کاش پا نمی‌شدم!

نگاهم که به آینه خورد، گرخیدم!

از وضعیت آرایشم که هیچی نگم بهتره. موهام که خدا بیامرز ادیسون، غلط می‌کنه این‌طوری برقی باشه! لباسام هم که ماشالا از دهن گاو دراومده انگار.

بدون فوت وقت، سریع پریدم تو حموم و یه دوشِ یه ربعه‌ای گرفتم.

***

همون‌طور که آبِ موهام رو با حوله می‌گرفتم، تو پذیرایی دنبال آرتین می‌گشتم.

صدام رو هم انداخته بودم پس‌کلم:

- سوگند: آرتین... دیلاق جون، کجایی بابا؟ بیا بیرون!

با دیدنش روی کاناپه که خوابیده بود، بقیه‌ی حرفم رو خوردم.

نگاهش کن! چه هفت‌تا پادشاه هم داره خواب می‌بینه! البته بدبخت، حق هم داره ها؛ دو روزه نخوابیده. از همه مهم‌تر منو با این قیافه تحمل کرده، خودش خیلیه.

اما از حق نگذریم، تو خواب مظلوم میشه. ای الهی که یه سگ مظلوم گازش بگیره!

با فکری که به سرم زد، سریع پریدم تو اتاق، یه پتو برداشتم، آوردم و انداختم روش. بعدش راهی آشپزخونه شدم.

پیش‌بند و کلاه آشپزی رو برداشتم و با سیس پوشیدم.

نه اینکه آشپزیم عالیه! حالا چی درست کنم؟

قورمه و قیمه و فسنجون که بی‌خیال… واسه لوبیا پلو هم لوبیا نداریم. زرشک پلو هم که زرشک نداریم. لازانیا رو که بلد نیستم. پیتزا هم که حال و حوصله‌شو ندارم.

وسط این تفکرات عمیق، سر و کله‌ی وجدان جونمم یهو پیدا شد:

- خجالت نمی‌کشی تو؟ 

گرونه داداش، در توانم نیست کشیدنش. جنس خوب دیگه چی تو دست و بالت داری؟

- وجدان: می‌خوای کلاً آشپزی رو بی‌خیال شو، نه؟

نه، طفلی آرتین خوابیده، از دیشب هم که خسته‌ست. یه چی درست کنم بخوره. 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

آرتین_36

 

- وجدان: خب آخه تباه! واسه هرچی یه گیری داری! چه غلطی می‌خوای بکنی آخه بچه پررو؟ 

این چه طرز حرف زدنه! بیا فحش خار مادرم بده، نشد این‌طوری!

طبق معمول، بیخیال وجدان دیوونه م شدم! از کابینت بالا قابلمه برداشتم تا بذارم آب‌جوش بیاد و ماکارونی درست کنم. تو این تایم، تا بخواد آب‌جوش بیاد، رو میز نشسته بودم و کنسرت زنده‌ی خودم رو گذاشته بودم و قر می‌دادم، می‌خوندم:

- سوگند: اسمت چیه گل‌پری؟ گل‌پری جون؟ بله گل‌پری جون! بله بیا بریم. نمیام، خسته می‌شی. نمی‌شم! وای وای وای، تو خوشگل منی، بند به بندم جونی. بالا بری پایین بیای، من مال توام! دافای بندر اومدن، از کف لندن اومدن…»

(اینجاشو قاشق برداشتم مثل میکروفون گرفتم جلو دهنم و ادامه دادم)

- من یه چند وقته که بعد رفتنت دریا نمیرم به کیــــ…

با چرخیدنم و دیدن آرتین که با چشمای پف کرده و دست به سینه نگاهم می‌کنه، خفه‌خون گرفتم.

دست به سینه اومد جلو و خم شد رو صورتم. ابرویی بالا انداخت و گفت:

- آرتین: خواننده هم بودی و رو نمی‌کردی، خاله سوسکه؟

لعنتی! موقع حرف زدن، نفس‌های داغش به صورتم می‌خورد و حالمو خراب می‌کرد.

دست‌پاچه از میز پریدم پایین، کنار زدمش و رفتم جلوی گاز. همون‌طور که بودم، زیر گاز رو خاموش کردم و قابلمه رو برداشتم. غول تشن دیلاق کنار نرفت و قابلمه‌ی آب‌جوش از دستم لیز خورد، ریخت کف آشپزخونه. دردش مثل برق پیچید توی دستم، سفت چسبیدم به پام و جیغم رفت هوا.

ـ سوگند:جــــــــــــــــــــیـــــــــغ.. اخ دستم! 

با جیغ من به خودش اومد، با نگرانی دستِ سوخته‌م رو گرفت توی دستش.

ابروهام درهم رفت. 

ـ آرتین: حواست کجاست آخه؟

با لبای برچیده گفتم: 

- سوگند: با اون قد درازت نمی‌تونی یه کم کنار بری؟ نزدیک بود دستم بسوزه!

اون هم کلافه گفت:

ـ آرتین: حالا دیگه تقصیر من شد؟ اصلاً تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ سالی یه‌بار هم گذرت به آشپزخونه نمی‌افته!

با لب‌های برچیده و قیافه‌ی قهر‌آلود گفتم:

ـ خیلی خری. من گفتم خسته‌ ای، گفتم تا بیدار بشی کوفت بپزم بخوری!

خنده‌ش گرفت، اونم از همون خنده‌های مسخره‌ش. با یه حرکت بلندم کرد و نشوند روی میز. بعد، با حوصله شروع کرد به جمع کردن آت‌و‌اشغال‌هایی که ریخته بود. با لطافتی که ازش بعید بود گفت:

ـ آرتین: بشین. الان این گوجه و خیارشورهایی که بهت می‌دم رو خورد کن، ناهار امروز با منه.

پاهامو مثل بچه‌ی پنج‌ساله تکون می‌دادم و گفتم:

ـ سوگند: چی می‌خوای بخوردمون بدی؟ مسموممون نکنی فقط!

یه چپ‌چپ نگام کرد، گوجه و خیارشور و یه چاقو داد دستم، جدی گفت:

ـ آرتین: خورد کن! یِرالما یومورتا می‌خوریم.

با تعجب چشام گرد شد:

ـ سوگند: ها؟ چی گفتی؟

رفت زیر گاز رو خاموش کرد، سیب‌زمینی و تخم‌مرغ گذاشت تا آب‌پز بشن. با خنده برگشت سمتم گفت:

ـ آرتین: یه رفیق دارم تُرکه، غذای اوناست. می‌گن “یرالما یومورتا”، یعنی سیب‌زمینی و تخم‌مرغ. 

زیر لب غر زدم:

ـ سوگند: عجب غذایی!

یه ساعت بعد، سیب‌زمینی‌ و تخم‌مرغ‌ها پختن. آرتین خیلی ریلکس پوستشونو کند. یه‌جوری حرفه‌ای این کارو کرد که شک کردم. زیر لب گفتم:

ـ سوگند: این چند سال آلمان بوده، یا داشته یرالما یومورتا درست می‌کرده می‌فروخته؟

خواستم میز رو بچینم که نذاشت و با خنده گفت:

ـ آرتین: میز نه! بیا بریم حیاط، سفره بندازیم اونجا بخوریم. حال می‌ده!

جفت ابروهام بالا پرید. با تعجب گفتم:

ـ سوگند: به تیریپت نمی‌خوره، جناب مهندس!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_37

 

با همون خنده‌ی دلبرش جواب داد:

ـ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ نمیاد بهم؟

همون‌طور که سعی داشتم سفره رو از کابینت بالایی بردارم، گفتم:

ـ نه والا! فقط گفتم چند سال آلمان بودی، از این چصی‌چصی‌هایی دیگه. 

قهقهه‌ش درست کنار گوشم پیچید، اون‌قدر نزدیک که ناخواسته سرمو بردم عقب.

فاصله‌مون شاید یه میلی‌متر بود. با اون قد دیلاقش راحت سفره رو برداشت و داد دستم.

درست وسط حیاط سفره رو پهن کرده بودیم و هر کدوم یه لقمه‌ی گنده دستمون بود.

فکر کنم امروز عجیب‌ترین روز زندگیم بود.

آخه آرتین چصی این کارها؟

آرتین به سختی لقمه تو یه دهنش رو قورت داد و با خنده گفت: 

- آرتین: چرا اینطوری نگاه می کنی؟ باز چیه؟ 

ـ سوگند: مطمئنی چیزی نزدی آرتین؟ آرتین چصی و این حرفا؟! خفه نمی شی تو؟! 

 

*****

چهار ماه از یرالما یومورتا خوردنمون و تصادف سردار می‌گذره. سردار هنوز به هوش نیومده و کاری جز گریه و دعا نداریم. میونِ این گریه و ناراحتی، گاهی اوقات خنده و شادی هم دارم. مگه می‌شه کنار آرتین باشم و بهم بد بگذره؟

تو این مدت خیلی عوض شده؛ دیگه اون آرتین اخموی همیشگی نیست. راه به راه لبخند می‌زنه، مهربون شده، همه‌ش شیطنت می‌کنه و خلاصه هر کاری کرده تا حال بد من رو خوب کنه. با همه این کارهاش، دوست داشتنم بیشتر می‌شه و من رو بیشتر وابسته خودش می‌کنه.اما چه فایده که عمر این عشق و وابستگی چند ماه دیگه تموم می‌شه و می‌ره دنبال زندگیش. ای خدا! اگه سردار به هوش بیاد و آرتین هم تا ابد پیشم بمونه، خوشبختی زندگیم تکمیل‌تر می‌شه.

با صدا زدن اسمم توسط آرتین، از فکر بیرون اومدم.

- آرتین: چرا نشستی؟ پاشو دیگه، منتظرمونن.

سریع سری تکون دادم و با برداشتن کیف دستیم، همراه باهاش از خونه خارج شدم و با ماشین راه افتادیم سمت بیمارستان. چون امروز تولد سرداره، تصمیم گرفتیم همگی با هم جمع بشیم و توی همون بیمارستان براش جشن تولد بگیریم.

رسیدیم و با پارک کردن ماشین، هر دو پیاده شدیم و رفتیم داخل. همه اومده بودن و فقط ما دو تا دیر کرده بودیم. درِ اتاق خصوصی سردار رو باز کردیم و رفتیم داخل و شروع به احوال‌پرسی کردیم. اتاق پر از آدم بود؛ از بزرگ تا کوچیکِ خاندان زاهدی حضور داشتن.

خشایار کیک شکلاتی رو برداشت و گذاشت میز روبه‌روی تخت سردار، شمع رو روشن کرد. اما سردار که بی جون روی تخت افتاده، چطور می‌تونه فوت کنه؟

چهره همه درهم بود و انگار مثل من فکر می‌کردن. آرتین که کنارم ایستاده بود، جلوتر رفت، سانای رو بغل کرد و جلوی میز ایستاد. با لبخندی که این روزها جذاب‌ترش کرده بود، گفت: 

- آرتین: تا وقتی سردار برگرده پیشمون، فعلاً سانای خوشگلمون شمع دایی‌اش رو فوت می‌کنه و…(رو به ساناز ادامه داد): مگه نه؟

سانای هم با ذوق دست‌هاش رو به هم کوبید و یه «بله» بلند بالایی گفت و بلافاصله شمع رو فوت کرد.

نگاهم رو چرخوندم سمت سردار که… خدای من! باورم نمی‌شه! انگشتش رو تکون داد. از شوق زیاد با صدای بلند فریاد زدم: 

- سوگند: انگشتش رو تکون داد، به خدا تکون داد!

بدون اینکه منتظر حرفی از جانب کسی باشم، دویدم سمت ایستگاه پرستاری. همونطور که نفس‌نفس می‌زدم، با هیجان گفتم: 

- سوگند: بیاین زود باشین! داداشم انگشتش رو تکون داد.

قبل از اینکه پرستارها به خودشون بجنبن، سارا بی‌حواس تخته شاسی و خودکاری که دستش بود رو روی زمین پرت کرد و با آخرین سرعت دوید توی اتاق سردار. یعنی انقدر دوسش داره؟! این عشق چیه آخه؟ چیه که حاضری خودت بمیری اما خار تو پای معشوقت نره؟ چیه که با حال بد عشقت، حال تو هم خراب می‌شه؟

با صدای قدم‌های کسی از فکر بیرون اومدم. آرتین بود که از اتاق خارج شد و اومد پیشم. دست‌های بزرگش رو روی صورتم کشید و با دو تا انگشت بزرگش اشک‌هام رو پاک کرد و گفت: 

- آرتین: حالا که دیگه به هوش اومده و سالمه، بازم گریه می‌کنی؟

اشک‌های بعدیم جایگزین قبلی‌ها شدن. محکم بغلش کردم و با صدای بغض‌داری گفتم:

- سوگند: خیلی خوشحالم، از خدا ممنونم که برش گردوند.

بقیه حرفم رو نتونستم تو روی آرتین بزنم، پس تو دلم ادامه دادم:

«خدایا، بازم لطف کن، آرتینو ازم نگیر، یه کاری کن موندگار بشه.»

«راوی» 

 دکتر، همه رو از اتاق سردار بیرون کرده بود و مشغول معاینه‌ سردار بود که به‌تازگی چشماش رو باز کرده بود. دکتر پس از معاینه گوشی پزشکیش رو به دست پرستار داد و شروع کرد به نوشتن چیزی روی کاغذهای دستش. همزمان با این کار، با لحن مرموزی به سردار گفت:

- دکتر: می‌مردی زودتر به هوش بیای؟ شاید یه نفر از نبود جنابعالی حسابی حالش گرفته شده. 

دقیقا بلافاصله بعد از این حرف، نگاه مرموزش رو به سارا دوخت که داشت سرم رو می‌زد و با حرف دکتر، سرش رو پایین انداخت.

سردار هم توی همین بیمارستان، کار می کرد و پزشک معالجش هم دوست قدیمیش بود. سردار، لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش رو تر کرد و رو به دکتر گفت:

- سردار: کم زر زر کن! معاینه ت هم تموم شد دار و دستت رو جمع کن، برو، من با یه نفر حرف دارم.

دکتر با خنده، سری تکون داد و همراه با پرستارها از اتاق خارج شدن. سارا هم می‌خواست بره بیرون، که با شنیدن صدای سردار، جلوی در وایستاد.

سردار گفت: 

- سردار: فرار می‌کنی؟ نمی‌خوای حالم رو بپرسی؟

سارا حال خودش رو نمی‌فهمید، نمی‌دونست چرا تا چند لحظه قبل نمی‌خواست سردار رو ببینه، ولی حالا بغض به گلوش چنگ زده بود و بی‌اختیار، راه اومده رو برگشت و خودش رو توی آغوش سردار انداخت. به اشک هاش اجازه باریدن داد. 

ماه‌ها بود که نه حرف زده بودن، نه طعم آغوش هم رو چشیده بودن. سردار، با لبخند دلنشینی، اون رو بیشتر به خودش فشرد و زیر گوشش نجوا کرد:

- سردار: حرف بزن، دلم برای صدات تنگ شده.

سارا با صدای خش دارش گریه کرد و گفت:

- سارا: چی بگم؟ چی بگم، بی‌مروت؟ بعضی وقتا فکر می‌کردم می‌خوای منو بذاری بری. اون موقع دلم می‌خواست با همین دستام، کله ت رو بکنم.

سردار، با یک خنده کوتاه، گفت:

- سردار: کشته مرده لطافت و مهربونی‌اتم.

سارا از آغوش سردار بیرون اومد و، هم‌زمان که اشک‌هاش رو با سر انگشتاش پاک می‌کرد، با لبخندی زیبا گفت:

- سارا: خیلی خوشحالم، خدا تو رو یه بار دیگه بهم برگردوند.

سرش رو بلند کرد به آسمون و ادامه داد:

- سارا: خدایا، صد هزار مرتبه شکر.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_38

 

«سوگند» 

امروز سردار مرخص شده بود و خب، مستقیم رفت خونه آقاجون. آقاجون هم به میمنت برگشتن نوه جذابش، یه قربونی داده بود و قرار شد شام رو هم همون جا بخوریم. من و آقامون هنوز نرفته بودیم و تو خونه بودیم.

من داشتم آماده می‌شدم، آرتین هم تو حموم بود. موهامو فر ریز کردم و یه طرفه ریختم رو صورتم. آرایش هم به یه ریمل، خط چشم و یه رژ جیگری اکتفا کردم. شلوار مام استایل سفیدم رو پوشیدم با مانتوی جلوباز بلند مشکی. شال و کیف دستی طوسی رو هم با هم ست کردم. کفشم هم که کتونی‌های سفیدم هستن.

با شنیدن صدای قدم‌هایی که مطمئنم برای آرتین بود، برگشتم سمتش. پسره بی حیا فقط یه حوله بسته به کمرش بود، موهای خیسش چکه می‌کرد رو صورتش و آبش هم می‌ریخت رو سینه و بدن شش تیکه ش. زیادی جذاب نیست آقامون؟

با صداش از هپروت اومدم بیرون و نگاه خیره‌ام رو از روش گرفتم.

- آرتین: خوشت اومده؟

پشت چشم نازک کردم و گفتم:

- سوگند: نه! خدا خودمو این همه خوشگل و جیگر آفریده. ترجیح می‌دم شکر نعمت کنم تا اینکه از یکی دیگه خوشم بیاد.

یه خنده‌ای کرد و بی هوا تن نیمه‌لخت داغشو چسبوند به تنم و بغلم کرد. وای! من که اینقدر جوگیر نبودم، قلبم چرا داره بندری می‌زنه؟!

- آرتین: بر منکرش لعنت.

یکم دیگه تو این حالت بمونم، شروع می‌کنم به چرت و پرت گفتن و این اصلاً به نفعم نیست.

به آرومی ازش جدا شدم و همونطوری که داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون، گفتم:

- لباست رو بپوش. هم خدایی نکرده سرما می‌خوری، هم دیرمون شده. من میرم تو ماشین تو هم زود بیا بریم. 

«باشه» گفتنش رو شنیدم و رفتم پایین. بعد از پوشیدن کتونی‌هام، سوار ماشین شدم. ده دقیقه بعد، آرتین اومد و نشست کنارم. یه نگاه به تیپش انداختم… عمه مون، فدای اون تیپت بشه! شلوار جین مشکی جذب که تمام عضله‌هاشو قشنگ به نمایش می‌ذاشت و تیشرت جذب مشکی. ادکلن تند و تلخ همیشگیش هم که طبق معمول، باهاش دوش گرفته بود. با صداش به خودم اومدم و گوش سپردم بهش:

- آرتین: قبل از اینکه بریم خونه آقاجون، می‌خوام ببرمت یه جایی.

سوالی پرسیدم:

- کجا؟ دیرمون می‌شه!

 با خونسردی ماشین رو پارک کرد و در حالی که کمربندشو باز می‌کرد، گفت:

- آرتین: نترس، دیر نمی‌شه. پیاده شو.

بی‌حرف پیاده شدم و با دیدن جایی که اومدیم، تعجبم چند برابر شد.

-سوگند: آرتین… اینجا چرا اومدی؟

دستمو گرفت و همون‌طور که با یه دست منو دنبال خودش می‌کشید، گفت:

- آرتین: پس یادته اینجا رو! 

با بهت گفتم:

- سوگند: مگه می‌شه یادم نباشه این پارک رو؟ همیشه اینجا بازی می‌کردیم، تو هم همش اذیتم می‌کردی!

به نیمکت رسیدیم، نشستیم روش و هر دو خیره به روبه‌رو شدیم، انگار چند سال به عقب برگشته بودیم.

- آرتین: تو هم کم نمی‌آوردی ماشالله! سوار می‌شدی، رو سرم موهامو می کشیدی. 

با خنده جواب دادم:

-سوگند: آره، یادته یه بار که با سردار دعواتون شد…

آرتین با حرص غرغر کرد:

- آرتین: بله! سرکار خانم، یه جوری دستمو گاز گرفت، انگار سگ گازش گرفته بود!

منم مشتمو کوبیدم به بازوش و با حرص بیشتری گفتم:

- سوگند: سگ خودتی گراز!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_39

 

آرتین بی‌توجه به مشتی که بهش زدم و حرفی که زدم، دستی به موهاش کشید و گفت:

- آرتین: اون موقع‌ها دلم نمی‌خواست اذیتت کنم، اما وقتی می‌دیدم با همه‌ی پسرا بازی می‌کنی و اصلاً بهم محل نمی‌دی، لجم می‌گرفت و با اون اذیت‌ها، مثلاً انتقام می‌گرفتم.

نفس عمیقی کشیدم. گفتم:

- سوگند: خب تقصیر خودت بود! می‌خواستی هی نگی شما دخترا ضعیفین، منم از لج تو بهت محل ندم.

وقتی دیدم چیزی نمی‌گه، سرم رو برگردوندم سمتش.

-سوگند: حالا چرا اومدیم این جا؟ چرا بچگی هامون یادت افتاده؟ 

متقابلاً به سمتم چرخید. انگار می‌خواست چیزی بگه اما براش سخت بود.

- آرتین:سوگند… من… خب بیا... بیخیال این قرارداد بشیم. سوگند من..... دوستت دارم! 

یک لحظه به گوشام شک کردم. گفت دوستم داره یا من توهم زدم؟ خدای من! بالاخره! این صدای نفس کشیدن منه! چرا اینقدر بلنده؟ تمام این مدت، تمام صبح‌هایی که کنارش بیدار شدم، تمام شب‌هایی که ترسیدم این حس یک‌طرفه باشه… تمام اون تردیدها، همه الان جمع شدن تو این جمله. دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و بگم:«منم دوستت دارم.» اما می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از اینکه بگه: «شوخی بود!» و بعد با لذت بهم بخنده. 

با صداش به خودم اومدم.

- آرتین: باورت نمی‌شه، نه؟ خودم هم باورم نمی‌شه. خودم هم نمی‌دونم چرا و چطوریه که اینقدر بهت علاقه پیدا کردم. ولی اینو می‌دونم، بدون تو نمی‌تونم.

اوخی، بچه چقدر با احساس حرف می‌زند!

اما خب، من هم کرمم گرفت! تا به یاد قدیما اذیتش کنم. یوهاها!

- آرتین:: الان تصمیمت چیه؟ بهم جواب بده. هرچی هم بگی، به نظرت احترام می‌ذارم.

تند تند پلک زدم و با خباثت گفتم:

- سوگند: خب… من دوستت ندارم!

یا خدا، این چرا این‌جوری شد؟ از کله‌ش و چشماش دود می‌زد بیرون! فکر کنم یه کم دیگه تلاش کنه، مثل اژدها، ها می کنه آتیشم می‌زنه. با اون اخم وحشتناکش، از بین دندونای چفت‌شده‌ش غرید:

- آرتین: تو غلط کردی! فکر کردی ولت می‌کنم بری هر غلطی دلت خواست بکنی؟ نخـ....... 

بی‌خیالِ پرچونگیش از جا پاشدم و همون‌طور که سمت وسایل بازی می‌رفتم، گفتم:

- سوگند: دیدی داری زر می‌زنی؟ من فقط می‌خواستم اینو ثابت کنم. جناب‌عالی هم مثل اون حیوان نجیب، جفت‌پا پریدی وسط حرفم!

نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم:

- سوگند: می‌خواستم بگم دوستت ندارم… عاشقتم.

انگار این بار خودش هم به گوش‌های خودش شک کرده بود، چون وسط پارک داد زد:

- آرتین: هان؟!

برگشتم سمتش با لبخند شیطونی گفتم:

- سوگند: داد نزن، کر شدم! گفتم عاشقتم. البته اگه الان نیای هلم بدی تاب بازی کنم، عشق و عاشقی کنسله‌ها!

لبخند بزرگی رو صورتش نشست و با خوشحالی اومد سمتم. بی‌هوا بغلم کرد و تو هوا می‌چرخوندم، قهقهه‌ش گوش آسمونو کر کرده بود.

آرتین گفت:

- آرتین: سوگند، نمی‌دونی چقدر خوشحالم! 

بالاخره گذاشتم زمین، و همون‌طور که تو بغلش بودم، با لبخند جذابی نگاهم می‌کرد. نگاهش بین چشمام و لبام در گردش بود، سرش هی داشت نزدیک‌تر می‌شد که با خوردن یه چیز به کله مون با بهت از هم جدا شدیم.

یه پسر بچه شش، هفت‌ساله جلومون ایستاده بود. انگار توپش خورده بود به سرمون.

آرتین پرسید:

- آرتین: توپ تو بود بچه؟

بچه به آرومی سرشو به معنی “آره” تکون داد، که این بار من پرسیدم:

- سوگند: تو زدیش؟

 

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_40

 

بازم سرشو تکون داد که آرتین با حرص زیر لب غرید:

- آرتین: تف تو روح سازنده ت بچه!

وا! این آرتین تازگی ها بی‌ادب شده‌ها!

با صدای بلند رو به پسربچه ادامه داد:

-آرتین: بیا توپتو بردار عموجون، گند زدی به حس و حالمون، نذاشتی به یه نون و نوایی برسیم!

قهقهه‌م رفت هوا و آرتین هم فقط داشت تهدیدم می‌کرد — ولی خب، غلط کرده!

ایش، بی‌خیال پسربچه شدیم و برگشتیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه‌ی آقاجون.

کل راه رو ضبط روشن بود، صداش هم تا ته داده بود، مثل دیوونه‌ها با صدای بلند می‌خوند و می‌رقصید. چون پارک نزدیک خونه‌ی آقاجون بود، خیلی زود رسیدیم. ماشینو توی حیاط عمارت بین بقیه‌ی ماشین‌ها پارک کرد و پیاده شدیم.

مثل بچه‌ها با ذوق دست آرتین رو کشیدم و بردمش داخل. از نبودِ آقاجون معلوم بود تو اتاقشه. از بزرگترا فعلاً هیچ‌کس نیومده بود، فقط بروبچه‌های فامیل ریخته بودن سر داداش بیچاره‌م و مخِ نداشتشو تلیت کرده بودن!

قبل از اینکه ببیننمون، با صدای بلند اعلام حضور کردم:

- سوگند: خوش اومدیم! اصلاً جمع‌تونو منوّر کردیم، پا نشین پا نشین!

به تیکه‌هاشون توجهی نکردم، یه جا بین سردار و مهتا  واسه خودمون باز کردم و با آرتین نشستیم. البته چون ماشاءالله جمع زیاد بود، به علت کمبود جا، من رسماً تو حلق آرتین بودم! اونم هیچی، کیف می‌کرد و خیلی ریلکس محکم بغلم کرده بود.

امیر گفت:

- بابا پاشین جمع کنین خودتونو! سینگل نشسته اینجا!

آرتین با ابروهای بالا انداخته، لبخند زد و گفت:

- اینجا جای بچه‌ها نیست، پاشو برو عمویی، ما هم راحت باشیم!

 

آرسین خندید و گفت: 

- بی‌خیال اینا! پایه‌این فیلم ببینیم؟

همه موافقت خودمون رو اعلام کردیم. آرسین پا شد، یه فلش از جیبش درآورد و به تلویزیونی که روبه‌رو‌مون بود وصل کرد. شروع کردیم به تماشای فیلم طنز آرسین.

اکرم‌خانم، خدمتکار آقاجون، انواع خوراکی رو برامون آورد. من یکی که هیچی از فیلم نفهمیدم، فقط داشتم می‌خوردم! وسطش هم نفهمیدم چطوری خوابم برد.

«آرتین» 

چند دقیقه‌ای بود که توی بغلم بی‌حرکت بود. یه نگاهی بهش انداختم — خوابه، پس! وگرنه این زلزله آروم می‌تونه بشینه؟!

بهتره ببرمش توی اتاق؛ کم‌کم بزرگترا هم دارن میان. همون‌طور که بچه‌ها مشغول دیدن فیلم بودن و اکرم‌خانم می‌رفت تا در رو برای بابا اینا باز کنه، دستمو انداختم زیر زانوش و پشت گردنش و بلندش کردم. راه اتاق مهمون بالا رو در پیش گرفتم.

 

در اتاق رو با پام باز کردم، رفتم داخل، همون‌طور در رو بستم، بعد گذاشتمش رو تخت. بین خواب و بیداری بود. 

کنارش رو تخت دراز کشیدم و همون‌طور که تو بغلم بود، دستمو توی موهای فِرِش فرو کردم و زیرِ گوشش نجوا کردم:

- آرتین: بازم می‌خوای بخوابی؟

خواب‌الو یه “هومـی” از گلوش خارج شد که باعث خنده‌م شد.

- آرتین: بقیه هم اومدن. پاشو بریم پایین پیششون.

بیشتر بهم چسبید، با همون حالت خواب‌آلود که خواستنی‌ترش کرده بود، آروم گفت:

- سوگند: بی‌خیالشون. بیا بخوابیم.

مگه چند بار سوگند تو این حالت قرار می‌گرفت و پنجول نمی‌نداخت؟

پس به قول خودش، بی‌خیالِ بقیه، محکم بغلش کردم و چشامو روی هم گذاشتم.

طولی نکشید که هر دومون تو خواب عمیقی فرو رفتیم.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_41

 

«سوگند» 

با احساس خفگی خیلی زیاد، چشمامو باز کردم. آرتین محکم منو چسبیده بود و جای هیچ حرکتی برام نذاشته بود. دست و پامو به سختی تکون می‌دادم بلکه ولَم کنه، اما انگار نه انگار. موهام هم ریخته بود روی صورتم و کلافه‌ترم می‌کرد. پوف! کلافه‌ای کشیدم و تکون‌هامو بیشتر کردم که صدای خش‌دار آرتین بلند شد:

- آرتین: وول نخور، بذار بخوابیم.

- سوگند: چی چی رو بخوابیم؟ پاشو ببینم، خفه‌م کردی!

بالاخره چشماشمو باز کرد. 

- آرتین: پاشو بریم پایین. فکر کنم همه اومده باشن.

 با درست کردن سَر و وضعمون هر دو رفتیم پایین. خوب موقعی هم اومدیم، داشتن بساط شامو آماده می‌کردن. از پله‌ها پریدم پایین و با لذت گفتم: 

- سوگند: آخ جون، غذا!

آرتین هم به این حالتم خندید و دیوونه‌ای نثارم کرد.

همگی پشت میز جا گرفتیم و مشغول لنبون...... عه چیز خوردن شدیم. تنها چیزی که سکوت رو می‌شکست، صدای برخورد قاشق و چنگال به هم بود که صدای آقا جون هم بهش اضافه شد و با جدیت همیشگیش گفت: 

- آقاجون: آرین! 

آرین هم بدون اینکه سرشو بلند کنه، با همون لحن آقا جون گفت: 

- آرین: بله، آقا جون؟

- آقاجون: قرار بود در مورد ازدواجت فکر کنی و حرف بزنیم.

اوه اوه، انگار امشب خوشی به ما نیومده! آخه آقاجون، ول کن دیگه! این بدبخت چند سال قبل بیچاره شده، تو دیگه بیچاره‌ترش نکن!

دست های آرین از عصبانیت مشت شده بود، اما مثل همیشه خودش رو به زور نگه داشت و با فک قفل‌شده، شمرده‌شمرده گفت: 

- آرین: آقا جون، چه گیری دادین به ازدواج من؟ اگه خیلی دلتون می‌خواست ازدواج کنم، همون وقت می‌…

با فریاد آقا جون، آرین که خفه شد، هیچ، ما هم یه دور پریدیم بالا از ترس!

آقا جون گفت: 

- آقاجون: بسه! هنوزم تو فکر اون دختری! 

با این حرف آقاجون، یاد چند سال پیش افتادم. اون موقع بچه بودم، حتی آرتین هم ایران بود. آرین عاشق یه دختری شده بود که از قضا دختره پدر و مادر نداشت؛ یعنی پرورشگاهی بود. آقاجون هم هی چوب لای چرخ بدبخت‌ها می‌انداخت، اما آرین دست‌بردار نبود تا اینکه یه روز دختره کلاً گم و گور شد و هیچ خبری ازش نبود. تابلو بود گم و گور شدن دختره زیر سر آقاجونِ، اما کی جرأت حرف زدن داشت؟

طاقت آرین تموم شد و قاشق و چنگال دستشو پرت کرد توی بشقاب و با شتاب از جاش پا شد و با گفتن «ببخشید» رفت. با رفتن اون، آقاجون هم پا شد، همون‌طور که به سمت اتاقش می‌رفت، گفت: 

- آقاجون: پاشین برین خونه‌هاتون.

***

یه ساعتی می‌شد برگشته بودیم خونه. جلوی میز آرایش نشسته بودم و مثلاً موهامو شونه می‌کردم، اما کلاً تو هپروت سیر می کردم. با صدای باز شدن در اتاق، نگاهمو از آینه گرفتم؛ آرتین اومد تو اتاق. موهای خیسش نشون می‌داد تازه از حموم اومده. این مگه صبح حموم نبود؟

جلوتر اومد و پشتم قرار گرفت. بی حرف، برس رو از دستم گرفت و خودش موهامو شونه کرد. بدون اینکه نگاهشو از موهام بگیره، گفت: 

- آرتین: تو فکری.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: 

- سوگند: بیچاره آرین… می‌ترسم سردار هم مثل آرین بشه.

نگاهشو از موهام گرفت، نیم‌نگاهی از آینه بهم انداخت و گفت:

- آرتین: اون چرا؟

بعد با خنده اضافه کرد: 

- آرتین: مگه سردار عاشق شده؟

گفتم: 

- سوگند: آره.

فقط برای یه لحظه، از شوک، دستش بی‌حرکت موند. بعد از چند ثانیه کوتاه، دوباره برس رو حرکت داد و پرسید: 

-آرتین: از کجا می‌دونی؟

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2

#پارت_42

 

- سوگند: اون پرستارو یادتِه؟ تو همش می‌گفتی خیلی وظیفه‌شناسه، همش به مریض‌ها می‌رسه. شاید بیشتر از اینکه وظیفه‌شناس باشه، عاشق بود و فقط مرهم زخم مریضِ خودش بود.

خم شد و برس رو روی میز گذاشت و تو همون حالت، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو فرو برد توی موهام. نفس‌های داغش که به گردنم می‌خورد، قلقلکم می‌داد. حالمو دگرگون می‌کرد. زیر گوشم لب زد: 

- آرتین: بوی موهات مستم می‌کُنه.

فحشش بدم ضایع بشه؟! من چی می گم این چی می گه! 

 با نوازش دست‌هایی روی موهام، آروم چشمامو باز کردم.

آرتین با لبخند یه وری، همون‌طور که دراز کشیده بود و یه دستش هم زیر سرش تکیه داده بود، با دست دیگه ش موهامو نوازش می‌کرد.

- آرتین: صبح بخیر خانمی.

کش و قوسی حسابی به بدنم دادم و جوابشو دادم: 

- سوگند: صبح تو هم بخیر آتی!

 چشماش گرد شد و با تعجب گفت:

- سوگند: جانم؟ آتی دیگه چه صیغه‌ایه؟

زدم زیر خنده و گفتم: 

- سوگند: صیغه‌ی محرمیته!

با صدای بلند زد زیر خنده و سری از روی تاسف برام تکون داد. 

تمام مدتی که تو بغلش نشسته بودم و صبحونه می‌خوردیم، نگاهشو اصلاً برنداشت. زیر نگاه داغش داشتم ذوب می‌شدم.

چهار سال بعد…

آخرین بادکنک رو هم چسبوندم و بعد با لبخند به شاهکارم خیره شدم. از پشت دستی دور کمرم حلقه شد. از بوی عطر تلخش فهمیدم آرتینه. کنار شقیقمو بوسید و گفت: 

- آرتین: خسته نباشی خانومم.

لبخند شیطونی زدم، برگشتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و سفت به هم چسبیدیم. تا خواستم حرف بزنم، یه چیزو خورد تو سر آرتین.

آخ آخ!باز این بچه غیرتی شده بود. سام، پسر سه ساله‌مون، به همراه خواهر دوقلوش سامیرا، روبه‌رومون ایستاده بودن. از وجنات آقا مشخص بود که جعبه دستمال کاغذی رو سمت آرتین پرت کرده بود.

از هم جدا شدیم و رفتیم سمتشون. 

- سام: چرا دوباره مامانو بغل کردی؟! 

- آرتین: بیا برو، بچه‌! از دست این زنمون هم نمیتونیم بغل کنیم. 

تا سام خواست دوباره چیزی بگه، آرتین اخم کرده با جدیت تمام گفت: 

- آرتین: حرف نباشه، بدویین تو اتاقتون ببینم زود.

 بچه‌ها با لبای برچیده راهی اتاقشون شدن.

دوباره کمرمو گرفت و بهم نزدیک شد اما یهو صدای زنگ به صدا در اومد.

آرتین حرصی زیر لب گفت: 

- آرتین: لعنتی!

بچه‌ها هم داشتن سمت در می‌دویدن و با ذوق می‌گفتن: 

- آخ جون دایی اومد!

آرتین هم دنبالشون رفت تا ازشون استقبال کنن. سردار جوجه‌هامو خیلی دوست داشت، به قول خودش باعث خوشبختی شدن.

چهار سال پیش، همون‌طور که فکر می‌کردم، آقاجون گیر سه پیچ داده بود که سردار باید با آوا ازدواج کنه. سردار هم زیر بار نمی رفت و خیلی کشمکش بینشون ایجاد شده بود تا اینکه سردار تو روش ایستاد و گفت یکی دیگه رو دوست داره. جر و بحثشون بالا گرفت و اون وسط من حالم به هم خورد و از هوش رفتم. فهمیدیم من دوقلوهای شیطونمو باردارم. آرتین که از خوشحالی تا ساعت چهار صبح تو خیابون‌ها دور دور کرد و رقصید، و آقاجون که خیلی از وجود نتیجه‌های جدیدش خوشحال بود، با اخم و تخم به آرتین گفت: «برو هر غلطی دلت می خواد بکن!» 

 فکر کنم داداش بدبختم شیرین‌ترین غلط زندگیش رو کرد و الان با سارا ازدواج کرده و یه پسر یک ساله دارن!

این وسط آرین موند و حسرت عشق قدیمیش که بعدا معلوم شد پدر و مادرشو پیدا کرده و اونا هم مثل آقاجون با بی رحمی شوهرش دادن به یکی دیگه! بمیرم براشون! 

با صداهای دور و برم از فکر اومدم بیرون. همه مهمون‌ها اومده بودن؛ امروز تولد سه سالگی سام و سامیرا بود.

سردار گفت: 

- سردار: با دو تا بچه هنوز تو هپروت سفر می کنی؟ 

چشم غره‌ای بهش رفتم که باعث خنده جمع شد.

بچه‌ها وسط نشسته بودن. آرتین کنار سامیرا نشسته بود و من هم کنار سام. با شمارش بقیه چهارتایی با لبخند شمع سه سالگی شون رو فوت کردیم.

خدایا شکرت بابت داشتن آرتین و این دو تا فرشته کوچولو تو زندگیم. عاشقتم.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...