رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

IMG_20260203_191131_524.jpg

نام رمان: عقد آسمانی

نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، طنز، ازدواج اجباری 

خلاصه: در دلِ رسمی کهن، جایی میان آسمان و زمین، سرنوشت دو نام با نخی از عهد و قانون به هم گره خورده‌ است؛ قانونی که می‌گوید دخترعمو و پسرعمو از پیش در تقدیر یکدیگرند.

اما آیا تقدیر همیشه مهربان است؟

او، دختری با چشمانی شیطان و لبخندی که مرزِ شوخی و احساس را گم می‌کند؛ و او، پسری مغرور با غروری سنگی‌تر از سکوت شب، گرفتار در بازیِ ناخواسته‌ی عشق و لجاجت. میان خنده و سکوت، میان عشق و غرور، قانونی که روزی از آسمان نازل شد حالا روی زمین، سرنوشت دو دل را به قمار گذاشته است.

و شاید… شاید انتهای این قصه، جایی میان بدبختی و خوشبختی، همان جایی باشد که عشق معنای تازه‌ای می‌یابد.

  • لایک 6
  • zri عنوان را به رمان عقد اسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

#پارت_1

 

«سوگند» 

وقت اجرای نقشه بود. به سینا اشاره کردم که درو باز کن، اونم سریع اطاعت کرد و درو باز کرد. هم‌زمان منم طنابو کشیدم که اکبری اومد تو و یه سطل آب خالی شد روش، ولی…

صبر کن ببینم! این که اکبری نیست! بدبخت شدیم!

به‌جاش روبه‌رو‌م یه پسر جوون ایستاده بود با صورتی خوشگل و جیگر و مامانی! موهای خیسش رو صورتش پخش‌و‌پلا شده بود، به‌نظر می‌اومد حدود بیست‌و‌پنج_شش سالش باشه.

با نگاهی عصبانی که بهم می‌کرد، تابلو بود فهمیده کار من بوده.

از لای دندونای چفت‌شده‌اش غرید:

ـ اینجا مگه استخَرِه خانم؟ آب‌بازی می‌کنید؟ مثلاً دانشجوی مملکتی! آبروی هرچی دانشجوئه بردی تو!

پسره پررو خجالت نمی‌کشه! وایساده جلوی من ببین چی می‌گه! از طرز حرف زدنش اخمی کردم و گفتم:

ـ سوگند: برو بابا! همه شاخ شدن واسمون… اصلاً جنابعالی کی باشی؟!

پوزخند زد و گفت:

ـ استاد جدیدتون که به‌جای آقای اکبری اومدم!

اوه گند زدم!

آخه یکی نیست به من خر بگه، خو از استاد خوشت نمیاد، نیا سر کلاسش! چرا کرمت می‌گیره همچین بلایی سرت بیاد آخه؟!

وسط این افکار مزاحمم بودم که دیدم کلاس داره خالی می‌شه و بچه‌ها دارن می‌رن بیرون. بلند گفتم:

ـ سوگند: کجا؟!

صدای «رها» از کنار گوشم یه متر پروندم هوا.

ـ رها: تو هپروت داشتی سیر می‌کردی! استاد گفت می‌تونیم بریم، کلاس امروز کنسله.

با سرخوشی از اینکه استاد جدیدو چزوندم، کولمو برداشتم و با سینا و علی و رها از کلاس زدیم بیرون.

این سه‌تا مشنگ رفیقامن تو دانشگاه؛ کلاً چهارتایی یه اکیپیم دیگه.

حالا بزارین از خودم بگم براتون:

بنده سوگند زاهدی هستم، بیست‌ساله، اهل تهران.

ـ وجدان: همین؟ یه جوری گفتی «از خودم بگم» گفتم حالا چی می‌گی!

خو باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه، وجی‌جون؟

ـ وجدان: بله، تو راست می‌گی!

نه حالا جدا از شوخی، بذار کامل بگم.

بابام یه شرکت مهندسی داره و مامانمم "ماما"ئه، یعنی دکتر ماماست.

یه خواهر و یه برادر بزرگ‌تر از خودم دارم.

ساناز که بیست‌و‌چهار سالشه، پرستاره و ازدواج کرده، یه دختر دو‌ساله گوگولی به اسم «سانای» داره. شوهرشم پسرعمومه، خشایار؛ که بیست‌وهفت سالشه و وکیله.

داداشم سردار هم بیست‌وشش سالشه و دکتره ـ دوست دختراش قربونش برن ولی هنوز ازدواج نکرده!

با صدای سینا از فکر بیرون اومدم و نگاش کردم.

ـ سینا:این یارو بد چیزی بود! این ترم، ما دوتا رو می‌ندازه.

بی‌خیال، شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

ـ سوگند: جهنم! بذار بندازه. اونِه که ترم بعد با دیدن ما زجر می‌کشه!

از حرفم زدن زیر خنده.

ـ سوگند:کلاس که شکر خدا کنسل شد… بریم دور دور؟

ـ علی:ما نمی‌تونیم بیایم.

ـ سینا: چرا؟

ـ رها:امشب مهمونی خانوادگی داریم، باید بریم اونجا.

ـ سوگند:شما هم کُشتین ما رو با این مهمونی‌هاتون! 

رها و علی پسرعمو و دخترعموئن و البته خیلی همو می‌خوان و باهم دوستن، ولی خانوادشون اگه بفهمه… پخ‌پخ!

آخه خانواده‌شون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که می‌گه ازدواج فامیلی ممنوع!

خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون می‌گه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمون ها بستن!

ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمی‌کنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه!

از علی و رها خداحافظی کردیم، سینا خره هم گفت یه جا کار داره باید بره، و منم موندم تنهایِ تنها…

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 7

#پارت_2

 

هییی! ماشین خوشگلم کجایی که یادت بخیر! به‌خاطر یه تصادف کوچولو و تنبیهی که بعدش از بابام خوردم، الان زیر پام خالیه و مجبورم با اتوبوس برم و بیام. پوف... 

بالاخره بعد از دقایق نفس‌گیر، اتوبوس اومد و رفتم نشستم اون تهِ تهش. سرمو گذاشتم رو شیشه پنجره. دیدین این چص کلاس‌هایی که می‌گن به رفت‌و‌آمد مردم خیره بود و از اون‌ورم یه آهنگ عاشقانه می‌خوند؟! همه‌ش زر مفته! همین الان سرم رو شیشه داره بندری می‌زنه!

با لرزش گوشیم تو جیبم، درش آوردم و نگاهش کردم. نوشته بود: «بیا خونه.»

مامانمه. از بس که تو خونه پیداش نیست و این اون وره، این‌طوری سیوش کردم. دکمه اتصال رو زدم و جواب دادم.

ـ سوگند: جونم ننه؟!

ـ مامان:زلیل‌مرده! باز گفتی ننه؟ تو… کجایی حالا؟

ـ سوگند: دارم میام خونه.

ـ مامان:خونه نرو! بیا خونه آقا جون، همه اینجاییم… دیر نکنی ها! منتظرم، خدافظ.

بعد هم بدون اینکه بزاره زر بزنم، زرتی قطع کرد. بیا! بعد میگن دختره معتاد شد، دختر فراری شد… همینه دیگه!

دستمو گذاشته بودم رو زنگ خونه آقا جون و برنمی‌داشتم.

صدای امیر، پسرعمم، از آیفون بلند شد.

ـ امیر:اوی! سوخت اون بیصاحاب! بکش دستتو!

ـ سوگند:درو باز کن، یخ زدم! 

بلافاصله در با صدای «تیک» باز شد. از حیاط پر از دار و درخت آقا جون گذشتم و رفتم تو.

اوه! چه خبره اینجا؟ کل خاندان زاهدی اینجا جمع شدن! هر کی به یه کاری مشغول بود و نیومدن منو یه چیزی حساب کنن! نامردا!

کوله مو انداختم رو کاناپه و مستقیم رفتم تو اتاق آقاجون. می‌دونستم الان وقت استراحتشه و خوابیده، ولی کرم‌های درونم نذاشتن بیکار بشینم.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 5
  • هانیه پروین عنوان را به رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

#پارت_3

آروم لای در رو باز کردم و با قدم‌های آهسته رفتم کنار تختش. بدون ذره‌ای مکث، خودمو انداختم روش. یه فریاد بلند زد و منو کنار زد که از تخت پرت شدم پایین.

وا! انگار آقاجون نیست! درسته پشتش به منه، ولی آقاجون هیچ‌وقت از این تی شرت‌های جذب نمی‌پوشه. تازه اگه هم بپوشه، این همه عضله نداره!

با برگشتن طرف سمتم، مشتاق زل زدم به صورتش تا ببینم کیه؛ ولی… با دیدنش چشم هام داشت از کاسه در می‌اومد! این اینجا چیکار می‌کنه؟ حتماً استاد دانشگاه بودن کفاف زندگیشو نمی‌ده، اومده اینجا دزدی!

با این فکر، دست‌هامو گذاشتم رو سرم جیغ زدم:

ـ سوگند: آی دزد! آقاجون! مامان! دزد... 

یهو در اتاق با شتاب باز شد و سیل جمعیت هجوم آورد داخل اتاق.

امیر از همه زودتر اومد جلو و همون‌طور که می‌پرید بالا، تندتند گفت:

- امیر: کو؟! 

با جیغ گفتم:

ـ چی؟!

ـ امیر:دزده دیگه! کو بزنم دهنشو…

با فریاد شخصی که دیده بودمش — یعنی همون استاد جدید خیرندیده‌مون — امیر خفه شد.

ـ (استاد):چته تو بابا؟ دزد کیه… این دختره کیه امیر؟!

از جام پاشدم و با اخم گفتم:

ـ دختر بابامم! خودت کی هستی؟

ـ آقاجون:چه خبرتونه بابا؟ صداتون فکر کنم تا سه‌تا محله اون‌ورتر هم رفت! 

با لبای برچیده، رو به آقاجون گفتم:

ـ آقا جون! این چرا اینجاست؟ چرا تو تخت شما خوابیده بود؟ من فکر کردم دزده، جیغ زدم.

آقا جون آروم خندید و گفت: 

ـ نه شیطون، دزد نیست… یادتِ بچه که بودین آرتین رفت آلمان؟

با حالت گنگی گفتم:

ـ آرت… پسرِ عمو رضا؟

- آقاجون:آره الان درسش تموم شده برگشته ایران.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 4
  • هاها 1

#پارت_4

 

با چشمای گرد شده و با تعجب گفتم:

ـ این آرتینه؟!

به معنی «آره» سرش رو بالا و پایین کرد. پس بگو چرا این خودشیفته انقدر انرژی منفی میده بهم! از همون بچگی ازش متنفر بودم؛ هر وقت بازی می‌کردیم، عروسک‌هامو می‌گرفت و جلوی چشمم پاره‌پورشون می‌کرد.

آرتین پوزخندی زد و رو به من گفت:

ـ آرتین: هنوزم مث بچگی هاتی دخترعمو، تخس و لوس و یه دنده‌!

متقابلاً با پوزخند گفتم:

ـ اتفاقاً جنابعالی هم همون مزخرفی هستی که بودی؛ بد اخلاق، بی‌رحم و عوضی!

حرفم رو زدم و از اتاق رفتم بیرون. بقیه هم از تعجب در اومده بودن و باز سرشون به کار خودشون گرم شد.

خیلی حرصم گرفته بود. آخه چرا برگشته مونده تو همون خراب‌شده؟ دیگه اَه…

با نشستن کسی کنارم، برگشتم سمتش. نوشین، دخترعموم و البته نامزد آرسین، روبرو شدم. آرسین هم داداش بزرگ‌تر این آقا‌رتین خانِ دیلاقه! 

ـ نوشین: تو فکری؟

با حرص جواب دادم:

ـ آره، می‌خوام گردن این برادر شوهرت رو بزنم!

ـ نوشین: وا! (با تعجب)

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

ـ والا!

ـ نوشین:الاغ! قبل از اینکه برادر شوهر من باشه، پسرعمومونه ها!

شونه‌ام رو بالا انداختم و با حرص گفتم:

ـ حالا هرچی!

وقتی دید اعصابم خراب‌تر از این حرفاست، جمع و جور کرد و رفت پیش شوهرش. منم تا آخر مهمونی مث دختربچه‌ای که اون دیلاق عروسک مورد علاقه‌شو ازش گرفته، اخمو و تخس نشستم و بالاخره ساعت  یک شب برگشتیم خونه و با همون اعصاب خراب و لباس های بیرون، گرفتم خوابیدم.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 4
  • هاها 1

#پارت_5

 

یه هفته از مهمونی خونه آقاجون می‌گذره و خداروشکر این مدت برخوردی با جناب خودشیفته (آرتین) نداشتم.

صدای جیغ رها از فکر بیرونم آورد.

ـ رها:سوگند… سوگی! اُووی! با توام!

برگشتم سمتش و با نیش باز گفتم:

ـ تو فکر بودم… بِـنال!

ـ علی: با خانوم من درست حرف بزن!

یه اوق نمایشی کردم و گفتم:

ـ تو هم کشتی ما رو با این خانومت! برو بمیر بابا. 

با این حرفم، سینا که داشت به حرف‌هامون گوش می‌داد زد زیر خنده. یه جوری قهقهه می‌زد که انگار خنده خونش افتاده! علی با مشت و لگد افتاد به جونش و وسط کلاس یه کُشتی مشتی با هم گرفتن. بعد از دقایق نفس‌گیر و اومدن استاد، اینا با خنده از هم جدا شدن.

استاد داشت درس می‌داد و همه با دقت و تندتند جزوه‌برداری می‌کردن، اما من ذهنم مشغول بود. درسته که یه هفته‌ست پسرعموی جدید رو ندیدم، اما امشب که مجبورم ببینمش، احساس مرگ می‌کنم! امشب بابای منِ فلک‌زده به افتخار برگشتن برادرزاده‌ش از آلمان، یه مهمونی توپ ترتیب داده! آخه یکی نیست بهش بگه پدر من، مگه این بچه داداشت بی‌کس و کاره؟ خب بذار ننه بابای خودش براش مهمونی بگیرن!

بعد از تموم شدن کلاس، دوتا کلاس دیگه هم داشتم، ولی چون حالشو نداشتم نرفتم و بعد خداحافظی با بچه‌ها و دعوت کردنشون، برگشتم خونه.

خونه که چه عرض کنم، بگو بازار شام! دوتا کارگر داشتن تو باغ کار می‌کردن، چندتا کارگر خانم دیگه هم تو خونه مشغول آشپزی و گردگیری بودن.

خونه‌مون طوری بود که وقتی از در وارد می‌شدی، سمت راستت پله‌های مارپیچی بود که به اتاق‌خواب‌ها و یه پذیرایی کوچیک ختم می‌شد؛ سمت چپ، آشپزخونه بزرگمون قرار داشت و دقیقاً روبرو، همین‌طور پشت پله‌ها، یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ و پر از عتیقه‌جات بود.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 4

#پارت_6

 

با صدای در، برگشتم عقب. ساناز و سانای بودند.

سانای با دیدنم، دست ساناز را ول کرد و پرید تو بغلم. محکم بغلش کردم و یه ماچ آبدار از لپش گرفتم.

ـ سوگند:عشق خاله‌ش چطوره؟

چشمای درشتش را روی هم گذاشت و گفت:

ـ خُفم اِلَه!(خوبم خاله!)

صدای ساناز آمد که گفت:

ـ ساناز: ما رو هم تحویل بگیر!

با خنده و شیطنت جواب دادم:

ـ این چه حرفیه آبجی بزرگه! نوکریم… اون شوهر بیریختت کو پس؟!

تا ساناز خواست به لقبی که به شوهرش داده بودم اعتراض کند، سانای گفت:

ـ اِلَه! بای قَهِل کِلده!(خاله‌هه! بابایی قهر کرده!)

ـ سوگند:چرا؟

ساناز هرچقدر چپ چپ نگاهش کرد، فایده‌ای نداشت و باز هم سانای حرف خودشو زد.

ـ سانای:بِه مانی گفت بُوش بده، اونم نِداد. بای قَهل کِلِد، لفْت!(به مامانی گفت بوس بده، اونم نداد. بابایی قهر کرد رفت!)

زدم زیر خنده و یه خاک تو سرت نشون ساناز دادم. با صدای سردار، برگشتیم سمت پله‌ها.

داداشم از بس بیکاره، همش می‌خوابه. الانم از پف چشاش معلومه تازه از خواب بیدار شده.

با قیافه سرخ‌شده از خنده گفت:

ـ سردار: سانی! یعنی خاک تو مخت با این شوهر کردنت که سر یه بوس کوچولو قهر می‌کنه… تو یه بوس به ما نمیدی دایی جون؟!

سانای با ذوق از بغلم پرید پایین و با دو رفت پیش سردار. اونم قشنگ چلوندش.

ساناز هم چون مسخره‌اش کردیم، مثل شوهرش قهر کرد رفت تو آشپزخونه.

ـ سوگند: تو مثلاً دکتر مملکتی؟!

ابرویی بالا انداخت و گفت:

ـ سردار: چطور؟!

دست به کمر شدم و گفتم:

ـ تا لنگ ظهر خواب بودی… بدبخت کسایی که تو درمانشون می‌کنی!

با ابروهای بالا رفته جواب داد:

- سردار: تا صبح شیفت بودم، خسته بودم… بدو یه چایی برای خان داداشت بیار، زود باش!

همون‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفتم، گفتم:

ـ برو بابا… من دارم میرم خوشگل کنم امشب یکی واسه خودم پیدا کنم مث تو چِلغوز نمونم!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 4
  • هاها 1

#پارت_7

 

به داد و هوارهای مسخره‌اش گوش ندادم و مستقیم رفتم توی اتاقم. یه دوش مشتی نیم ساعته گرفتم و بعد از خشک کردن موهام، مث یه دختر خوب، کل کمد رو ریختم بیرون تا حاضر شم.

یه لباس سفید با شانه‌های باز که یه کوچولو پایین‌تر از زانو بود و یه چاک ریز هم داشت پوشیدم، همراه با کفش‌های پاشنه ده سانتی سفید.

نشستم پشت میز آرایشم، موهای لختم رو شونه کردم و آزادانه دورم ریختم. بعد هم یه آرایش لایت دخترونه کردم.

اوم… آرتین فدای این همه خوشگلی و پسر کُشی بشه!

به این حرف خودم خندیدم و با برداشتن گوشیم رفتم پایین.

اوه! اینجارو ببین! کی این همه مهمون اومده؟ من وقتی رفتم خونه، خالی بود! الان تقریباً می‌شه گفت نصف مهمون ها اومده بودن.

با دیدن آقاجون که یه گوشه تنها نشسته بود، رفتم کنارش نشستم.

ـ سوگند:سلام بر آقاجون خوشتیپ خودم.

آقاجون با ابروهای بالا رفته جواب داد:

ـ علیک سلام… کاری داری این‌طوری زبون‌بازی می‌کنی؟!

شاکی گفتم:

ـ عه! آقا جون، من این‌طوری‌ام مگه؟

خندید و گفت:

ـ آقاجون: کم نه والا!

ـ سوگند:ایش… من و باش گفتم تنهایین بیام پیشتون. اصلاً من رفتم!

راهم رو گرفتم و رفتم پیش جمعی از بچه‌های پایه‌ فامیل که خیلی صمیمی هستیم با هم؛ و البته میشه گفت اکثراً همه‌مون دخترعمو پسرعموییم!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2

#پارت_8

 

کنار میزشون ایستادم و با صدایی که سعی کردم کمی بلند باشد، گفتم:

ـ جمعتون جمع بود، فقط…

خشایار با خوشمزگی حرفم رو قطع کرد و گفت:

ـ خشایار: فقط خُلّمون کم بود که اومد!

کل جمع زدن زیر خنده.

با ابروهای بالا رفته گفتم:

ـ به به جناب شوهر خواهر… آشتی کردی؟! آخه شنیدم به‌خاطر یه بوس ناقابل قهر کردی مثل بچه‌ها!

حالا دیگر نوبت من بود که به ریشش بخندم، هاهاها!

امیر همون طور که قهقهه می‌زد، گفت:

ـ امیر: خوردی خشی جون؟!

سروش (برادر امیر) با خنده ادامه داد:

ـ سروش: حالا هسته‌ شو تف کن!

با بچه‌ها داشتیم به خشی می‌خندیدیم که یکی چشمامو از پشت گرفت.

با لبخند کجی گفتم:

ـ عه! چرا کورم می‌کنی بنده خدا… خب بیا جلو بگو کی هستی دیگه! ایش… الهی که آرتین قُربونت بره، ول کن چشمامو! ول کن!

با صدای قهقهه‌ی بچه‌ها، دست‌ها از روی چشمام برداشته شد و… یخ کردم، به خدا!

دقیقاً پشت سرم، به‌ترتیب، آرسین، نوشین، علی، رها، سینا و… آرتین ایستاده بودند. به خدا، خدا وقتی داشته بین بنده‌هاش شانس تقسیم می‌کرده، من دستشویی بودم، آب قطع بود و افتابه هم سولاخ!

آرتین با همون اخم‌های همیشگی‌ش که آدم رو خیس می‌کرد، گفت:

ـ آرتین: چرا از جون دیگران مایه می‌ذاری… خودت قربونش برو!

کم نیاوردم و گفتم:

ـ من حیفم آخه! من بمیرم کل دنیا عزادار می‌شن، گفتم حالا افتخار بدم تو رو قربونی کنم!

لبش رو کج کرد و با پوزخندی دور شد و رفت یه گوشه‌ای تمرگید.

آرسین با خنده گفت:

ـ آرسین: چیکار به این داداش من داری آخه تو دختر؟

چشمام رو ریز کردم و گفتم:

ـ یه جوری می گه چیکار داداشم داری انگار سر چهارراه فال می‌فروشه من جنس‌هاشو دزدیدم… الهی که اون داداشت جز جیگر بزنه!

بیا انگار اومدن سیرک! من میگم این‌ها می‌خندن، ای خدا!

همه‌شون دست یکی رو گرفتن و مشغول قر دادن شدن. من هم که از همون اول عقاب بودم، روی مبل نشستم و مشغول لُنبوندن شدم.

آقای خودشیفته پیش آقاجون نشسته بود و هردو خیلی جدی داشتن با هم حرف می‌زدن؛ کپی برابر اصل آقاجون بود از قیافه و اخلاق و رفتار گرفته تا جدیت و مغرور بودنش. اما با یه تفاوت ریز: آقا جون با اینکه مغروره و همه خاندان سرش قسم می‌خورن، وقتی من پیششم همیشه می‌خنده و با شیطنت‌هام حال می‌کنه، خیلی هم دوستم داره… ولی این خره از همون بچگی آدم تشریف نداشت!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1
  • هاها 1

#پارت_9

 

صدای آهنگ قطع شد و آقاجون از جاش بلند شد و صداش رو انداخت پس سرش… اوه ببخشید، همون شروع کرد به حرف زدن:

- آقاجون:بعد از ده سال، نوه ی عزیزم، آرتین، از آلمان برگشته و پسرم براش این مهمانی رو ترتیب داده … امشب می‌خوام رسم چندین و چند ساله‌ی خاندان رو به جا بیاورم و از پسرم، سوگند عزیزم رو برای آرتین خواستگاری کنم!

جان؟! چیشد؟ الان آقاجون چی گفت؟ من و آرتین؟! نه! 

همه خونه تو شوک فرو رفته بودن. از این حرف یک‌هوئی. من و آرتین با بهت داشتیم همو نگاه می‌کردیم و تو سرمون برای هم نقشه می‌کشیدیم. تنها کسانی که خوشحال بودند و لبخند به لب داشتن، پنج نفر بودند: یعنی بابام، مامانم، عمو، زن‌عمو و… آقاجون!

تو مخمصه وحشتناکی افتاده بودیم! هر کس از این قانون خاندان سرپیچی کنه، از دیدن خانواده و ارث محروم می‌شه و کلاً طرد می‌شود. بدبخت میشه! حالا چه غلطی کنیم؟ من حتی اگر بمیرم هم حاضر نیستم زن این بیریخت بشم!

عه! سوگی! دلت میآد به این بچه به این قشنگی بگی بیریخت؟

 خیلی هم بد ترکیب و بیریخته! 

بیا، دیوانه شدم رفت! دارم با خودم دعوا می‌کنم. با حرفی که عمو زد، دلم می‌خواست بالا بیارم که گفت:

ـ عمو:پدر، حرف دل منو زدید… نظرت چیه مهدی؟

و نگاهش رو دوخت به بابام. بابا هم با اون حرفش تو یک جمله نابودم کرد:

ـ بابا: کی بهتر از آرتین برای دختر عزیزم… ولی می‌خوام نظر خودش رو هم بدونم.

و این‌بار تمام جمعیت توی سالن منتظر نگاهم می‌کردند. از ترس، دست و پام رو گم کرده بودم و نمی‌دونستم چی بگم. خب شما هم اگه یک خاندان روتون خیره باشن، خفه خون می‌گیرید دیگه!

حالا این وسط، این آرتین خر هم بازیش گرفته که پرت و پلاهم می‌گه. 

- آرتین:عمو… اگر اجازه بدید قبل از جواب دادن، میشه چند لحظه تنها با سوگند صحبت کنم؟

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2

#پارت_10

 

ببین پیش بقیه چه خودشو خوب نشون میده ها! حالا باهام چیکار داره؟ نکنه بدزدتم، به بابام زنگ بزنه بگه ارثیمو بدین وگرنه دخترتو می‌کشم؟ یا ابوالفضل!

با صدای بابا از هپروت اومدم بیرون.

- بابا: اشکالی نداره.

با اکراه، همراه آرتینِ خر رفتم اتاقم تا زرشو بزنه. بخاطر مهمونی، همه جای خونه—حتیییی دستشویی—پر از آدم بود، به جز اینجا!

آقا، چشمتون روز بد نبینه! این تا وضعیت اتاقمو دید، با تأسف داشت نگام می‌کرد. روی تختم پر از لباس و کفش بود، روی میز تحریرم هم پر از لاک و ادکلن و لوازم آرایشی، رو زمین هم پر بود از کتاب و کوله‌پشتم که افتاده بود کف اتاق. ناموصاً اینجا اتاق نیست، طویله‌ست که من دارم توش زندگی می‌کنم والا!

سری از روی تأسف تکون داد و با پوزخند گفت:

- آرتین:احتمالاً تو دختر نیستی؟!

دهنمو کج کردم و گفتم:

- سوگند:نه پسرم! این چندساله شوخی کردم بهتون گفتم دخترم! 

با تأسف ادامه داد:

- آرتین:از یه دختر همچین اتاقی… بی‌خیال. گفتم بیایم اینجا در مورد این بحث مزخرف حرف بزنیم.

سری تکون دادم و نشستم روی صندلی و منتظر نگاهش کردم. لباس‌هامو کنار زد و یه گوشه از تخت نشست.

- آرتین: هردو مون خوب می‌دونیم که نه من، نه تو، نمی‌تونیم از این پول هنگفت—یعنی ارثمون—دست بکشیم و… اگه اونم نباشه، مطمئناً نمی‌خوایم طرد بشیم و آقاجون رو هم ترک کنیم.

سری تکون دادم و گفتم:

-؛ سوگند: اوم، درسته… ولی چه ربطی داشت؟!

با حرص جواب داد:

-  آرتین: چه ربطی داشت؟! خر! اگه باهم ازدواج نکنیم که بدبخت می‌شیم… من شرکتمو برای گردوندن زندگی دارم و مطمئناً به مشکل برنمی‌خورم، اما تو چی؟! از طرفی خانواده‌هامونو نمی‌تونیم ول کنیم که، می‌تونیم؟!

با بیچارگی نالیدم:

- سوگند: یعنی بدبختی رو از روی من خاک بر سر نوشتن که باید بخاطر دور نشدن از خانوادم و از بی‌پولی نمردنم، توی الاغ رو تحمل کنم!

اخمی کرد و گفت:

- آرتین: منم همچین خوشحال نیستم مادمازل… می‌تونیم یه جوری تمومش کنیم که به نفع هردومون باشه. 

سوالی گفتم:

- سوگند: چجوری؟!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2

#پارت_11

 

آرتین شونه ای بالا انداخت و با لحنی بی‌خیال گفت:

- آرتین: ازدواج کنیم… البته سوری!

با چشمای گشاد داد زدم:

- سوگند: جان؟! مگه فیلمه داداچ؟!

دستشو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و با اخم گفت:

- آرتین: هیس… مسخره‌بازی درنیار و دو دقیقه جدی باش! این یه ازدواج قراردادیه که قراره هردو توش سود کنیم. من می‌تونم شرکتمو گسترش بدم، و تو هم با خیال راحت و بدون هیچ دغدغه‌ای آزاد باشی و هرکاری می‌خوای بکنی. به هیچ‌کس هم نیازی نداری.

- سوگند: طبق این قانون مزخرف خاندان، یه سال بعد از ازدواج ارثشونو بهشون می‌دن، یعنی…

بی‌شعورِ بی‌تربیت پرید وسط حرفم و با بشکنی توی هوا گفت:

- آرتین: عا! باریکلا! یعنی فقط یه سال همو تحمل می‌کنیم و بعد شما بخیر، ما به سلامت!

درسته ازش خوشم نمیاد، ولی خب راس می‌گه و منم چاره‌ی دیگه‌ای ندارم.

- سوگند: چند تا شرط دارم.

- آرتین: شرطاتو نگه دار! فردا میام دنبالت بریم درموردش حرف بزنیم و قراردادمونم تنظیم کنیم تا خیالمون راحت باشه.

چیزی نگفتم و فقط سرمو به معنی «اوکی» تکون دادم. بعد با هم از اتاق زدیم بیرون.

حالا همه مشتاق نگامون می‌کردن تا بفهمن تصمیممون چیه و قراره چی بگیم.

- عمو: سوگند عمو جون، چیشد؟نظرت چیه؟!

سرمو پایین انداختم تا خنده‌مو نبینن، ولی اینا فکر کردن خجالت کشیدم و هی یه چیزی می‌گفتن.

آروم گفتم:

- سوگند: هرچی شما بگید…

هیچی دیگه! آقا، اینا هم جو زده شدن و گفتن فردا میان خواستگاری! حالا من چی بپوشم؟ مسئله اینجاست!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2

#پارت_12

 

بعد از سخنرانی آقاجون، نوبت شام رسید. آخ جون! یعنی من می‌میرم برا غذا! غذا به صورت سلف سرویس بود.

یه بشقاب بزرگ برداشتم و چون عاشق سالادم، اول پرش کردم از سالاد. با یکم فاصله از میز، کنار پله‌ها نشستم و بی‌توجه به همه، تا می‌تونستم دهنمو پر کردم و خوردم. سه سوت تمومش کردم!

خواستم از جام پاشم و باز برم بشقابمو پر کنم که… یا خدا! اینا چرا اینجان؟

- سوگند: چیه؟ آدم ندیدین؟!

خشایار با چشمای گرد گفت:

- خشایار: آدم که آره، آره… ولی گشنه… نه والا!

- امیر: گشنه نه، گشنهههه!

- مهتا (دخترعمم): جان من از سومالی جایی فرار کردی؟!

پشت چشم نازکی کردم و رو به مهتا گفتم:

- سوگند:گلم، شما بهتره بری تو انتخاب رشتت یکم فکر کنی، حالا درمورد غذا خوردن من تز نده!

تا اینو گفتم، جریان غذا یادشون رفت و زدن زیر خنده! یعنی یه جوری قهقهه می‌زدن که انگار جوک سال رو براشون گفتم!

با صدای آرتین دقیقاً کنارم، ابرویی بالا انداختم و برگشتم سمتش.

- آرتین:رشته‌ش؟!

سروش همون‌طوری که قهقهه می‌زد، میون خنده گفت:

- سروش: آبجیمون ریده!

آرتین با چشمای پُر از سؤال گفت:

- آرتین:چرا؟!

- سوگند: آخه ناموساً جانورشناسی هم شد رشته؟! نه جون من! آخه جانورشناسی!

سردار با قهقهه ادامه داد:

- سردار: فک کن کل خاندان زاهدی الکترومغناطیس و دیفرانسیل و قلب و عروق و چه می‌دونم از اینا پاس کردن، اون‌وقت این با این عقل ناقصش موش و مارمولک یک و دو پاس کرده!

ما داشتیم قهقهه می‌زدیم و مهتا فقط حرص می‌خورد. اصلاً یه وضعی بود که حتی آرتین هم داشت می‌خندید! خخخ!

مهتا با حرص فراوان:

- مهتا: نه پس مثل تو برم دل و روده‌ مردم رو بریزم بیرون، نه؟؟

- سردار: بدبخت! من باز مردم رو نجات می‌دم… تو که باید به یه جونورهایی  مث این خشی مشاوره بدی!

خشایار یکی زد پس کله‌ی سردار و گفت:

- خشایار:دیوار کوتاه‌تر از من پیدا نکردی؟!

با خنده گفتم:

- سوگند: چیه؟ باز می‌خوای قهر کنی دوماد؟ بابا خب راست می‌گه دیگه! چرا ناراحت میشی؟ مهتا هم یکی مث خودته. خب باید اول تو و خودشو خوب بشناسه که بتونه از پس دوتا سوسک و مارمولک بربیاد یا نه!

از خنده داشتن پله‌ها رو گاز می‌گرفتن! فقط بی‌شعورا انگار دلقکشون منم که میگم، اینا می‌خندن!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1
  • هاها 1

#پارت_13

 

صدای پلنگ صورتی هی داشت دَم گوشم وز وز می‌کرد و خط می‌انداخت روی اعصاب روانم. یکی نیست بگه خب الاغ، وقتی زنگ می‌زنی برنمی‌دارم، ول کن دیگه! شاید این بدبخت سر صبحی خوابه… وایستا ببینم، سر صبحی؟! وای من کلاس دارم!

با یاد کلاس، با شتاب از جا پریدم و تند تند این‌ور و آن‌ور می‌رفتم. لباس می‌پوشیدم، آرایش می‌کردم؛ کلاً هیچیم معلوم نبود! تو همون حال، گوشی لامصبمو پیدا کردم و بدون نگاه کردن به اسم مخاطب، جواب دادم. 

- سوگند: وای رها خفه شو! می‌دونم دیر کردم. دیشب شماها زود رفتین، من تا خود صبح با لشکر مارمولکا مثل خر خندیدیم، نخوابیدم. وای لباسام کو… چرا خط چشمم قرینه درنمی‌آد؟ جورابم که ندارم، باس از کشوی سردار کِش برم... 

طرفی که پشت خط بود و من فکر می‌کردم رهاست، پرید وسط حرفم و کلاً سر صبحی ویندوزمو با دیوار یکی کرد.

- آرتین: خب می‌خواستی مثل خر نخندی بری کَپتو بذاری! به جهنم که خط چشم سگ‌مصبت قرینه درنمی‌آد! سردار می‌دونه جوراباشو کِش می‌ری؟! از صبح تا حالا جلو در منتظر خانومم، اون‌وقت با خیال راحت گرفته خوابیده…

ویندوزم که تازه اومده بود بالا و تازه تونستم تشخیص بدم ایشون “گشادالدین” یعنی آرتین‌خانه‌! ولی شماره منو از کجا پیدا کرده؟! با حرص بهش توپیدم:

- سوگند: هوی! پیاده شو باهم بریم، داداچ… زیاد به خودت حرص نده، پوستت خراب می‌شه، می‌ترشی، نمی‌گیرنت، یالغوز می‌مونی رو دستمون. یکم بصبر، الان میام پایین بریم.

بدون اینکه اجازه زر زدن بهش بدم، گوشی رو روش قطع کردم و رفتم دستشویی.

بعد از شستن دست و صورتم، موهای جنگلیمو شونه کردم و یه طرف بافتمشون. واسه اینکه صورتم از بی‌روحی دربیاد، یه ریمل و رژ قرمز زدم. یه ساپورت کلفت مشکی پام کردم با یه مانتوی کوتاه ساده قرمز و شال سفید توری. کیف دستی کوچیکمم برداشتم و بالاخره بعد از نیم ساعت معطل کردن گشادخان، از خونه زدم بیرون.

جون بابا ماشینشو ببین، مازراتی مشکی! به‌خاطر ماشینش هم که شده زنش می‌شم آقا!

با ژست خیلی مغروری پشت فرمون نشسته بود و با اخم نگام می‌کرد. هاها! چنان حرصت بدم من، صبر کن! با ناز خیلی فراوون درِ ماشین رو باز کردم و نشستم و بلافاصله مثل وحشیا درو به هم کوبیدم که یه متر از جاش پرید.

- آرتین: آخ قلبم… بچه مو چرا می‌زنی خاله سوسکه؟

چشم غره‌ای حواله‌اش کردم و گفتم:

- سوگند: اَه، اَه، چندش! راه بیفت بریم بابا.

اخماش رو تشدید کرد و راه افتاد. تقریباً نیم ساعت بعد، جلوی یه کافه نگه داشت و رفتیم داخل.

تازه نشسته بودیم پشت یه میز که گارسون هم اومد.

- گارسون: خوش اومدید… چی میل دارید؟!

سریع گفتم:

- سوگند: یه نسکافه با دو تا کیک شکلاتی و یه کیک خیس… اوم، یه دونه هم بستنی.

گارسون و آرتین با چشم های قَدِ هندونه نگام می‌کردن. خب چیه؟ گشنه ندیدین تا حالا؟ با تکون دادن سرم به معنی “چیه؟”، بیخیال شدن و گشادخان هم یه قهوه سفارش داد و گارسون رفت تا سفارشارو بیاره.

- آرتین: خب ببـ…

نذاشتم حرف بزنه و سریع گفتم:

- سوگند: بذار سفارشاتمو بیارن، بخورم بعد! الآن مغزم کار نمی‌کنه.

چیزی نگفت و فقط بی‌حرف نگام کرد. بهتر!

بعد از چند دقیقه سفارش ها رو آوردن و من مث چی می‌خوردم. همه‌رو خورده بودم و داشتم بستنی رو هم می‌زدم بر بدن که… آرتین جون هاپو شد.

- آرتین: مغز سرکار خانم الآن کار می‌کنه؟!

همون‌طور که سرم تو بستنی بود، کله‌مو به معنی “نه” بالا انداختم که یهو بستنی از زیر دستم کشیده شد! الاغ بی‌خاصیت! بستنی مو گرفته، بعد با پوزخندم نگام می‌کنه. ایش!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 2

#پارت_14

 

چشامو شبیه خر شرک کردم و مظلوم گفتم:

- سوگند:بستنی‌مو بده!

پوف کلافه‌ای کشید و گفت:

- آرتین: می‌دم، ولی باید به حرفام گوش کنی… خسته شدم، ای بابا!

سری تکون دادم که بستنی‌مو داد و شروع کرد به زر… عه، نه ببخشید، “عرض کردن”!

- آرتین: یه قرارداد برای ازدواج صوری‌مون تنظیم کردم، آوردم بخونیش. با هرجاش مشکل داشتی یا خواستی چیزی بهش اضافه کنی، بگو اصلاحش می‌کنم.

- سوگند: جون بابا! از این کارای دفترداری بلد بودی و رو نمی‌کردی، پسر عمو؟ بده ببینم.

برگه رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن. بستنی‌م و متن برگه همزمان با هم تموم شدن و برگه رو گذاشتم رو میز.

سری تکون دادم و گفتم:

- سوگند: خوبه… منم چند تا شرط دارم. بعد، اینی که نوشتی تعهد نمی‌دونم چی چی، یعنی چی؟!

- آرتین: تو این مدت که به‌صورت صوری با همیم، من به‌عنوان شوهرت تمام خرج و مخارج درس و دانشگاه و اینارو به عهده می‌گیرم. و اینکه خب، تو این مدت دوست ندارم هیچ‌کدوممون با جنس مخالف دیگه‌ای ارتباط داشته باشیم. درسته این یه ازدواج قراردادیه، ولی این‌طوری به‌نظرم به همدیگه احترام می‌ذاریم… شرطات چیه؟!

- سوگند: اوم، باش… خب اولش که اگه مثل بچگیامون که کله عروسکامو می‌کندی اذیتم کنی، من می‌دونم و تو؛ می‌دم پدرتو در بیارن! بعد، حق طلاق با من باشه… با کار کردن من مشکل داری؟!

با لبخند محوی گفت:

- آرتین: نه، کاری به عروسکات ندارم، حق طلاق هم با تو… کجا کار می‌کنی مگه؟!

- سوگند: فعلاً هیچ‌جا… می‌خوام برم یه شرکت معماری که بیشتر با محیط رشته‌م آشنا بشم.

- آرتین: مشکلی نیست. می‌آی پیش خودم؛ منشی شخصی خودم می‌شی.

جوووون! نمُردیم و شوهر هم کردیم؛ اونم چه شوهری! مهندس از نوع معمارش!

قرارداد رو هردومون امضا کردیم. آرتین واقعاً جنتلمن بود؛ بعد از کافه، با یه رانندگی بی‌نقص منو رسوند خونه. من هم که انگار بار دنیا رو از دوشم برداشتن، بیخیال کلاس و دانشگاه و قید و بند دنیا شدم و مث یه خرس گرسنه، رفتم یه خواب عمیق و طولانی!

خدایا شر این بنده های خرتو از سرمون بکن… ( نخند بگو الهی آمین!)

صدای تکون خوردن و صدا زدن هی می‌اومد. لای پلک‌هامو باز کردم و ساناز رو دیدم که بالاسرم وایساده.

- ساناز: دختر، گرفتی خوابیدی؟ پاشو… پاشو الان مامان بیاد ببینه کله‌تو می‌کنه!

وقتی دیدم هیچی تکون نمی‌خورم و فقط مث منگلا زل زدم بهش، یهو جیغ زد:

- ساناز: سوگند! پاشو! ساعت پنجـه! الان‌هاست که عمو اینا برسن!

از جا پریدم و با صدای خواب‌آلود گفتم:

- سوگند: جون من؟! از کی خوابیدم؟!

- ساناز: نمی‌دونم والا، جنابعالی پاندا تشریف داری!

دهن کجی تحویلش دادم و از تخت پریدم پایین. اولش یه آب یخ به سر و صورتم زدم که کاملاً بیدار شم. ساناز از اتاق رفت بیرون و با خیال راحت، سیل لباس‌هامو ریختم رو تخت.

از بین همه، یه کت و شلوار شیک به رنگ صورتی روشن با یه شال حریر سفید انتخاب کردم. موهامو فر ریز کردم و همون‌طوری آزاد گذاشتمشون. یه کوچولو هم آرایش کردم تا ببینن من زنده‌ام! لباسامو پوشیدم و بعد هم کفش‌های پاشنه ده سانتی‌مو پام کردم.

چند تا عکس خوشگل با ژست‌های مختلف از خودم گرفتم و از یکی‌شون که خیلی خوشم اومد، استوری کردم. بعد از اتاقم زدم بیرون!!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_15

ساناز و مامان تو آشپزخونه بودن. سردار وسط پذیرایی لم داده بود و سانای از سر و کولش بالا می‌رفت. خشی معلوم نبود دقیقاً کدوم گوریه! بابا هم طبق معمول، با تمام تمرکز اخبار می‌دید.

ماشاالله همه‌شون هم آماده، آراسته، با لباس‌های “چلوخوری” مخصوص مهمونی!

منم با شیطنت تمام، یواش یواش از پشت به سردار نزدیک شدم… تا رسیدم پشتش، یهو دم گوشش جیغ کشیدم:

- سوگند: ســــــــــــردار! 

صدای جیغ بنفشم رسماً زلزله انداخت تو خونه!

بابا زَهره ش ترکید، کنترل از دستش پرت شد! خشایار که معلوم شد تو دستشویی بوده، درو با وحشت باز کرد و با شلوار آویزون دوید تو راهرو، هی می‌گفت:

- خشایار: ساناز؟ ساناز؟!

ساناز و مامان هم تو آشپزخونه با دست‌های لرزون به هم آب قند می‌دادن!

اما سردار… نگم براتون!

با چشمای گشاد و قیافه‌ای وسط خشم و سکته، نگام می‌کرد و قدم‌به‌قدم میومد جلو. منم در حال عقب‌رفتن بودم.

- سوگند: داداش گلم! این شوخی بود، فقط شوخی!

- سردار: تو آخر منو سکته می‌دی با این شوخیات! داری شوهر می‌کنی، یکم آدم باش! به خدا اگه آرتین نگیردت، رو دستمون می‌مونی، می‌ترشی‌ها!

دستمو زدم به کمرم و گفتم:

- سوگند: جنابعالی به فکر من نباش، به فکر اون دوست‌دخترای عتیقه ات باش، که یکی از یکی بادکنک‌ترن!

صدای خنده همه بلند شد.

- بابا: حالا چرا بادکنک، دختر؟!

- سوگند: بابایی خب همشون عملی‌ان دیگه! از بس ژل زدن و خودشونو باد کردن، رسماً یه‌تیکه پلاستیک مصنوعی‌ان. اگه برن استخر، رو آب شناور می‌مونن!

صدای خنده‌ بلندتر شد. مامان، طبق رسم همیشگی، فقط سری از روی تأسف برام تکون داد و نفس عمیقی کشید، آماده‌ی شروع سخنرانی تربیتیِ مادرانه‌اش بود که…

زینگ زینگ (صدای در بود دیگه بیشتر از این بلد نیستم شرمنده داداچیا) 

سردار درو باز کرد و ما هم با عجله صف کشیدیم برای استقبال.

اول از همه آقاجون اومد تو. با همون ابهت همیشگی‌اش یکی‌یکی رو بوس کرد و رسید به من. منم طبق معمول با نیش باز و لبخند تا بناگوش گفتم:

- سوگند: سلام آقاجون!

با چشمای ریز شده نگام کرد و گفت:

- آقاجون: نیشتو ببند دختر، امشب شب خواستگاریتِ، یه کم سنگین باش!

(یه ور دلم خندید، یه ور دلم لرزید!)

بعد از اون، عمو اومد — مثل همیشه با آغوش باز. همه رو بغل کرد و گفت:

- عمو: قربون شماها برم!

وقتی رسید به من، با خنده بوسم کرد و گفت:

- عمو: چه خوشگل شدی عروس‌خانم!

و بعد…

نوبت اون وصله‌ی ناچسب بود: آرسینِ خر!

اون و زنش نوشین هم رسیدن، منم فقط با لبخند دندونی سکوت کردم که شر درست نکنم 

اما… بعد از اون همه همهمه، بالاخره نوبت رسید به تک شاه قلبم… اوق!

آرتین وارد شد — با یه دسته‌گل گنده تو دستش.

بعد از سلام‌ و‌ احوال‌ پرسی، گل رو داد دستم و لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد (از اون لبخندایی که نصفش “آقازاده‌طور” بود، نصفش هم “مضطرب‌طور”!).

همه رفتن سمت پذیرایی و نشستند، اما ساناز نزاشت من برم. دستمو گرفت، کشیدم تو آشپزخونه:

- ساناز: بشین فعلاً این‌جا، خل‌بازی در نیاری‌ها… یه‌وقت پسر مردمو نسوزونی!

منم با چش‌غره نگاهش کردم و گفتم:

- سوگند: بشین بینم بابا! یه‌جوری فاز می‌گیری انگار صدتا خواستگار رد کردی. از همون اولم بیخ ریشِ خشایار دیوونه بودی!

پرِ دماغش از عصبانیت بالا و پایین می‌رفت، آماده‌ی فوران بود که صدای مامان از پذیرایی اومد:

- مامان: سوگند، عزیزم!

یعنی چی؟ یعنی “زلیل‌مرده پاشو چایی بیار!”

(به خدا اگه همیشه خواستگار داشتیم، مامان‌هامون این‌طور مثل مدیر کل صدا نمی‌زدنمون)

ساناز چایی‌ها رو ریخت و سینی رو گذاشت جلو پام. منم با هزار وسواس، لبخند به لب، راه افتادم سمت پذیرایی…

اول سینی رو گرفتم سمت آقاجون.

با جدیت خاص خودش، چایی رو برداشت و حتی یه‌ذره هم لبخند نزد.

به ترتیب همه ازم گرفتن، تا رسیدم به… خود گشادخان، آرتین!

چشمتون روز بد نبینه، پام گیر کرد به لبه‌ی فرش، و من با سینی و همه خرت‌و‌پرتاش، مستقیم رفتم با مخ تو شکم آرتین!

چایی، قند، بخار… همه پخش زمین و لباسش شدن.

اونم فوری پرید بالا و جیغ زد:

- آرتین: آخ! سوختم! سوختم!

وسط اون بلبشو، خشایار و سردار و آرسین مثل سه تا اسب آبی، از خنده روی مبل ولو شده بودن. 

نه کسی اومد کمک کنه، نه رحمی در کار بود!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت16

 

آقاجون یه داد کشید که همۀ خودمونو جمع کردیم. سردار هم یه دست لباس به آرتین داد و برگشتیم سر مجلس خواستگاری.

آقاجون گفت:

ـ آقاجون: نمی‌دونم امشب مادرت با چه امیدی می‌خواد عروست کنه!

منم با لبای برچیده جواب دادم:

ـ سوگند: عه آقاجون! خو پام گیر کرد به فرش!

مامان هم با حرص توپید:

ـ مامان: آقاجون، یه ذره به خواهرش نکشیده، همش مثل بچه‌ی پنج‌ـ‌شش‌ساله دنبال بازیگوشیه!

ساناز که از تعریف مامان خر کیف شده بود پشت چشمی برام نازک کرد، منم از حرص داشتم پوست لبم رو می‌جویدمش.

ـ سوگند:حالا این مارمولکو تعریف می‌کنین؟! اصن نخواستیم شوهر کنیم آقا، مگه زوریه؟!

آرتین که دید این بحثا به نفعش نیست، سریع مجلس رو به دست گرفت و گفت:

ـ آرتین: ای بابا، چرا بحث می‌کنید؟ من خوبم، برید سر اصل مطلب لطفاً.

جووون، چه لفظ‌قلم حرف زد! خلاصه، اینا حرف زدن و من و آقا داماد هم وسط قاق بودیم.

برای مهریه، هزار تا مهرم کردن و یه انگشتر ظریف که روش یه نگین داشت، دستم کردن. قرار شد تا آخر هفته خرید وسایل‌مونو بکنیم و جمعه شبم عقد و عروسی باشه. یه وقت عجله نکردن؟! خدایا، محوم کن! سر یه هفته هم شوهر پیدا کردن واسم، هم خواستگاری اومدن، هم دامادو سوزوندم، هم قراره عروسی کنم! خدا بعدی رو بخیر کنه!

با صدای نوشین کنار گوشم از فکر بیرون اومدم.

ـ نوشبن: تو فکری؟!

چشم‌هامو تو حدفه چرخوندم و جواب دادم:

ـ سوگند: دنبال گه خورم می‌گشتم، پیداش کردم!

با حرص گفت:

ـ نوشبن: جدیداً خیلی بی‌ادب شدی ها! 

منم گفتم:

ـ سوگند: جون بابا، حرص نخور، پوستت چروک میشه، آرسین نمی‌گیرتت‌ها!

نوشین گفت:

ـ نوشین: تو نگران نباش، می‌گیره! پاشو بیا بریم شام بخوریم.

ـ سوگند:گشنه‌ها خواستگاری اومدین، دیگه شامتون واسه چی بود؟!

- نوشین:یعنی این مهمون‌نوازیت از پهنا تو حلقم!

سری از روی تأسف تکون داد و رفت سر میز. انگار خیلی گشنه بودن، چون همشون سر میز بودن و فقط من هنوز اینجا مونده بودم. با صدای قار و قور شکمم، دستمو گذاشتم روش و گفتم:

ـ سوگند: گشنته مامانی؟ صبر کن، الان میرم پرت می‌کنم.

با دو رفتم سر میز، بدون توجه به چشم‌غُره‌ی گشادخان که می‌گفت پیشش بشینم، بین نوشین و ساناز نشستم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن.

از همون بچگی غذا خوردنم درست‌حسابی نبود، مثِ وحشیا غذا می‌خوردم. الانم آرتین با تعجب نگام می‌کرد، ولی نگاه بقیه عادی بود، چون اخلاقامو خوب می‌شناختن.

همون‌طور که قاشقم پر بود تا بذارم دهنم، سرمو به معنی «چیه؟» براش تکون دادم که اخمی کرد و به ادامه‌ی لنبوندنش رسید.

***

از صبح چهارتایی (من و گشادخان و ساناز و نوشین) تو خیابون ها ول می‌چرخیم که مثلاً خرید کنیم.

نوشین گفت:

ـ نوشین: توروخدا یه چیزی پسند کنین بریم بابا! بخدا پا نموند برام.

ساناز هم مثل نوشین ادامه داد: 

ـ ساناز: راست میگه دیگه، همه چی رو خریدیم، مونده لباسای شما دوتا که انگار تصمیم ندارین بخرین!

بخاطر حرص خوردنش با سرخوظی جوابش رو دادم:

ـ سوگند: خواهر گلم، حرف اضافه موقوف! یادته عروسی خودت، تو و اون شوهر سیرابیت کل تهران منو گردوندین؟! … تلافیش در اومد دیه، بریم بخریم.

یا امام‌زاده ساسان! این چرا این‌طوری شد؟! با عصبانیت یه نگاه غضبناک کرد و یهو حمله کرد سمتم. منم زدم رو دنده و گازشو گرفتم!

تو پاساژ به اون بزرگی من می‌دویدم، سانازم دنبالم، پشت سر اونم آرتین و نوشین می‌دویدن بلکه بتونن مارو نگه دارن.

دقیقاً روبه‌روم قوطی‌های کنسروی بود که به شکل هرم چیده شده بودن. متأسفانه ترمزم برید و… بوم! خوردم به کنسروها. 

مخم جابه‌جا شد حاجی!

درست بالای سرم چهارنفر با خشم فراوون نگام می‌کردن؛ آرتین، ساناز، نوشین و یه پسر جوون که فک کنم صاحب مغازه بود.

کمکم کردن بلند شم و آرتین هم خسارتی که به مغازه زده بودم رو پرداخت کرد.

نوشین گفت:

ـ نوشین: بچه‌ها شرمنده، آرسین داره میاد دنبالم، باید برم.

ساناز گفت:

ـ ساناز: منم تا خونه ببرین، سانای داره گریه می‌کنه، خشایار رو کلافه کرده.

زِکی اینارو باش! مثلاً اومدن با ما خرید کنن که کارای بد بد نکنیم! حالا خوبه ما بچه‌های سر به زیری هستیم، وگرنه که هیچی دیگه!

ـ آرتین:ممنون، زحمت کشیدین. به شوهرای قوزمیتتون سلام برسونین!

رفتن و نذاشتن حتی یه دلِ سیر فحششون بدم! ایــــش!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_17

 

- آرتین:به جای فحش دادن اون بدبختا سریع یه لباسی انتخاب کن، من کار دارم. 

باز این یخچالی حرف زد پوف. 

چشم غره ای بهش رفتم و شروع کردم به نگاه کردن دونه دونه مزون های اون اطراف.

 این دفعه خداروشکر یه لباس خوشگل جیگر دیدم.

 قسمت سینش کلا سنگ کاری شده بود و پایینش هم خیلی پف داشت و دنبالش هم بلند بود و در عین حال خیلی هم زیبا. 

با ذوق پریدم تو مغازه(مغازه؟! مگه بقالیه داداچ؟!) و آرتین هم دنبالم اومد. 

بعد از نشون دادن لباس به فروشنده گرفتمش، تا ببرم تو اتاق پرو بپوشمش. 

لباس که ماشالا یه تُن وزنش بود. من هم که ریزه میزه، داشتم خودم و لباس و باهم به فنا میدادم، که گشاد خان بالاخره به یه دردی خورد و لباس رو از دستم گرفت و تا دم در اتاق اورد. 

رفتم و تو در و بستم و لباس و پوشیدم، 

ووووی آرتین فدام شه! چه بهم میاد! 

صدای تق تق در اومد و بعدش صدای ارتین. 

- آرتین:پوشیدی؟!

با همون ذوق وصف ناپذیرم گفتم: 

- سوگند:آره. 

بی هوا در و باز کرد و اومد تو، خیره نگام میکرد. 

رد نگاهشو که دنبال کردم رسیدم به........بی خرد ملعون درست داشت به وسط س. ینم، که بخاطر باز بودن لباس تو چشم بود نگاه میکرد. 

با اخم گفتم:

- سوگند: کی اجازه داد تو بیای تو؟!

برخلاف خیالاتم که الان میگه وااای سوگند، جانم به فدایت من عاشقت شدم با پوزخند گفت:

- آرتین:فردا عروسیمونه!... و تو زن من میشی!..... پس نیازی به اجازه گرفتن ندارم.

با حرص بهش توپیدم:

- سوگند:ترمز کن باهم بریم، خودت داری میگی قراره شوهرم بشی، هنوز نشدی که.... پس گمشو برو شوخر جون.

و با نیش باز نگاش کردم که اخمی بهم کرد و رفت بیرون. 

لباس رو از تنم در اوردم و لباسای خودمو پوشیدم و از اتاق پرو زدم بیرون.

اعتماد به نفس آقا رو داشته باش، وقتی من تو اتاق پرو بودم واسه خودش کت و شلوار انتخاب کرده وخریده.

 میدونین حس فضولی یعنی چی؟! من الان دارم میمیرم از فضولی که بدونم دقیقا لباسش چطوریه؟! ولی خو کور خونده که بهش بگم لباساتو ببینم، پررو می شه. 

با گرفتن لباس عروس و کت شلوار، خریدامون تکمیل شد و از پاساژ زدیم بیرون. 

خرید هارو تو ماشین جا دادیم و سوار ماشین شدیم. 

آرتین همونطور که داشت استارت میزد گفت:

- آرتین:میرم شرکت چندتا کار دارم، اگه میخوای تورو برسونم بعد برم اگر هم نه......

خیلی سریع بدون اینکه بزارم حرف رو تموم کنه گفتم:

- سوگند:منم میام، میخوام محیط کارمو ببینم.

چیزی نگفت و حرکت کرد. نیم ساعت بعد جلوی یه مجتمع خفن نگه داشت، 

جووون اسم شرکت هم که زاهدیه جونم ابهت فامیلیمون. 

رفتیم داخل مجتمع و بعدش اسانسور و بعد شرکت. 

خدایی خیلی بزرگه اصن فکم چسبید زمین! 

آرتین از بین اون همه ادم با اخم و جدیت گذشت و در همون حال رو به یه دختری که تابلو بود منشیه گفت: 

- آرتین:بگین دوتا قهوه بیارن برامون.

بعد هم راهش رو کشید و رفت تو اتاقی که سرش نوشته شده بود« مدیر عامل». منم مث جوجه اردک دنبالش رفتم داخل. 

اتاقش یه جوری بود که باید از دوتا در رد میشدی، اتاق اولی خیلی ساده بود و فقط یه میز کار و دوتا مبل راحتی جلوش وجود داشت و بعد اتاق اصلی آقا بود.

 اتاقش هم بزرگه خدایی،سمت راست اتاقش یه کتابخونه بزرگ بود و کاناپه- های راحتی و روبروی در با یکم فاصله میزکارش و جلوی اونم دوتا مبل چرم خوشگل. 

کت اسپرتش رو از تنش در اورد، انداخت رو کاناپه و نشست پشت میزش. خر الاغ بیعور عبضی انگار نه انگار منم اینجام ها ایش. 

با صداش یه سکته ناقص زدم و فهمیدم باز من بلند بلند فک کردم. 

- آرتین:نمیفهمم، من چطوری هم زمان میتونم هم خر باشم هم الاغ؟! میشه بگی چه فرقی باهم دارن؟!

پررو جواب دادم:

- سوگند: چرا به تفکرات تو سرم گوش میدی؟!

چشماش رو تو حدقه چرخوندو گفت:

- آرتین:تفکراتت یکم بلند بودن شرمنده.

با صدای تق تق در نتونستم چیزی بگم. 

- آرتین:بفرمایید.

یه آقای مسن اومد تو، دوتا قهوه ی تو سینی رو روی میز گذاشت. 

- پیر مرده: چیزی لازم ندارید اقا؟!

- آرتین: نه ممنون اقا عیوض.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_18

 

آقا عیوض رفت و اون هم دوباره مشغول کاغذ بازیاش شد.

 جون شما من فضول نیستم ولی خیلی دوس داشتم بدونم چیا تو اون کتابخونشه! 

کولم رو پرت کردم روی کاناپه و رفتم سمت کتابخونه. اولین کتاب و که نمیدونم چی بود و برداشتم و ورق زدم، کتاب درسی بود مثل اینکه، ولی مگه این چند سال المان نبود؟! 

الان چطوری اینجا شرکت باز کرده دوروزه؟! 

- سوگند: آرتین؟

بدون این که سرش رو از کاغذ هاش بلند کنه جواب داد

- آرتین:چیه؟

- سوگند:چیه چیه بی ادب........ تو مگه خبرت چند سال آلمان نبودی؟! چجوری انقدر سریع شرکت زدی اینجا؟

- آرتین:خبر مرگ خودت!..... چرا انقدر فضولی تو؟!....... اره آلمان بودم... چند ماه قبل اینکه برگردم، با کمک بابا و آرسین و چندتا از دوستام کارای شرکت رو اوکی کردم.

چیزی نگفتم و با کتاب قطور تو دستم رفتم و از کولم یه خودکار برداشتم و برگشتم همونجا نشستم رو کاناپه های راحتی و با خودکارم افتادم به جون کتاب آرتین. 

صفحه ی اولش یه کله گنده کشیدم و دو تا چشم قد هندونه براش گذاشتم و یه دهن براش کشیدم، پشتش هم یه سیبیل چاخماخی گنده کشیدم و بعد موهای جنگلی شو رو سرش کشیدم و بعد بالاش با خط خوشگل و گنده ای نوشتم، آرتین خان گشاد الدین. 

وسطای پیکاسو بودنم، خوابم گرفت و نمیدونم کی خر و پفم رفت هوا.

*****

با کشیده شدن دسته دیگه ای از موهام جیغم رفت هوا. 

- سوگند: جـــیــــغ....مری جون این بی صاحابا کنده شدن بابا.

- مریم:کم جیغ جیغ کن، دختر عروس شدن این عاقبت ها رو هم داره.

ای تو فرق سرم بخوره این عروس شدنم، اصن مردشور داماد و فامیلاشو باهم ببرن. 

امروز روز مثلا عروسی من و گشاد خان بود، از صب پاچه همه رو میگرفتم.

 کلا از رو اون دنده ام بلند شده بودم، انگار تازه فهمیدم که چه غلطی کردم و مث چی تو گل گیر کردم. 

بالاخره بعد از چند ساعت طاقت فرسا کار آرایشگره تموم شد و تازه تونستم خودمو ببینم.

 جون اینجارو ببین چه جیگری شدم لازم به ذکره بگم سقفو بگیرین؟! دِ بگیرینش دیگه. 

- مریم: دقم دادی از صبح دختر.. ولی خیلی خوشگل شدی بزنم به تخته.

ای کاش دوست ننه م  نبودی و از ننه م نمی ترسیدم، الان یه چپ و راست حوالت کرده بودم زنیکه الاغ. 

مدل موهام باز بود و آرایشمم یه آرایش عروسکی گوگولی، به کمک مری جون لباسمو پوشیدم و بعد رفتم جلوی اینه قدی سالن و با هزراتا قر و قمزه یه عالمه عکس گرفتم. 

- ساحل(شاگرد مری):آقا داماد اومدن.

ناخود اگاه اخمام رفت تو. 

بعد پوشیدن شنلم با همون اخم و تخم رفتم بیرون. 

مازراتی مشکیشو خیلی خوشگل گل زده بود و خودش هم تکیه داده بود بهش. 

یه پیرهن سفید جذب تنش بود با کت و شلوار مشکی اندامی و پاپیون مشکی، صورتش هم که ماشالا دوازده تیغ کرده بود. موهاشم داده بود بالا در کل خیلی جذاب شده بود، ولی به من چه؟! مبارک صاحابش باشه!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_19

 

با دستور فیلم بردار اومد جلو و دسته گل سفید و داد دستم و بعد با همون اخم همیشگی بین ابروهاش خم شد و اروم پیشونیمو بوسید، لعنتی لباش جوری داغ بود که با اون بوسه اتیش گرفتم. هوف. 

دست همو گرفتیم و رفتیم سمت ماشین، در ماشین رو برام باز کرد سوار شدم و بعد من خودشم نشست پشت فرمون. 

از سکوتی که تو ماشین ایجاد شده بود کلافه بودم اما دوست نداشتم این سکوت با حرف زدن با این گشادخان از بین بره. 

حالا که کار از کار گذشته پشیمون شدم، چطور اون همه ازار و اذیتش تو بچگی از یادم رفت و حاظر شدم اون قرارداد مسخرش رو قبول کنم؟!  چقدر احمقم من! 

- آرتین:ساکتی!

کامل برگشتم سمتش و گفتم: 

- سوگند:آخرش چی میشه؟!

- آرتین:آخر چی... نکنه پشیمون شدی؟!

با لبای برچیده غر زدم: 

- سوگند:خو احمقم دیگه....خیلی با تو آبم توی جوب میرفت حالا دارم باهات عروسی میکنم خدایی ای.....

پرید وسط حرفم و گفت:

- آرتین:الان یادت افتاده؟!..... ببین سوگند قبول دارم من و تو از همون بچگی از هم بدمون میومد تا همین الان، ولی این یه سال و بیا مث دوتا دوست همو تحمل کنیم بعد هرکی میره سی خودش.

اینم با عقل نوخودیش راس میگه اگه یه سال، فقط یه سال تحملش کنم بعد پولم رو میگیرم و حال میکنم باهاش اون موقع اصن آرتین کیلو چنده! 

با صداش به خودم اومدم. 

- آرتین:چیشد خانم مارپل فکراشونو کردن؟!

- سوگند:اوم اگه نگه داری از اون ترشک ها بخری واسم بله.

و بعد با دست به دست فروش کنار خیابون اشاره کردم. 

با خنده ماشینو نگه داشت و پیاده شدیم. 

حالا این فیلمبرداره از ماهم اصگل تره، گیر داد ترشک هارو باید همونجا تو خیابون کنار جدول بشینین بخورین، 

 فیلم بگیرم. ماهم که جوگیر تا جون داشتیم ترشک خوردیم، حالا اسهال نشیم صلوات. 

بالاخره بعد یه ربع ترشک خوردن، آرتین پول ترشک ها رو حساب کرد و سوار ماشین شدیم و راه افتاد سمت اتلیه. 

عکاس یه دختر جوون بود که از وضعیتش نگم براتون بهتره کلا پلاستیک بود بنده خدا از بس سر و صورتش و عمل کرده بود. 

پشت دوربین ایستاد و همونطور که درسته داشت با چشاش آرتین رو قورت میداد گفت:

- خب آقا داماد عروس خانومو رو دستاتون خم کنین آروم گلوشو ببوسید... اها همین خوبه چیک. 

و این عکس خاک برسری شد یه نمونه بزرگ شده که قراره بزنیمش تو اتاقمون، واژه عجیبیه! اما از این به بعد باید بهش عادت کنم اتاقمون هه. 

کلی ژست خاک برسری دیگه هم داشت میگفت که من سرخ و سفید میشدم و این الاغ هم که فقط می خندید. 

 خوشش اومده انگار نکبت، عکاس هم که هیچی انگار عادت کرده چون خیلی عادی بود براش. 

دختره میخواست یه ژست جدید توضیح بده که ارتین با قیافه ی مسخره ای گفت:

- آرتین: ببخشید دسشویی کجاست؟

دختره هم نشونش داد و با عجله رفت سمت دسشویی، چند ثانیه بیشتر از تعجبم نگذشته بود که به روز آرتین دچار شدم.

 دلم بدجوری درد میکرد و امونمو بریده بود. 

تا آرتین از دسشویی خارج شد با اون لباس عروس دنباله دار بلند بدو رفتم تو دسشویی و با مکافات زیاد کارمو کردم، ولی تا تموم شدم بازم دلم پیچ خورد. 

تو این گیر و داد همینمون کم بود، ترشکا کار خودشونو کرده بودن و گلاب به روتون من و آرتی جون اسهال شده بودیم!

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_20

 

سر دسشویی رفتن دعوا میکردیم و تا اون از اون تو میومد بیرون من با دو میرفتم تو. 

این دختره نکبت هم داشت بهمون میخندید! 

در دسشویی باز شد، آرتین همونطور که دستش به شکمش بود کنار در نشست و با بیچارگی گفت:

- آرتین:یکی نیست بگه، اخه کودن نونت کم بود آبت کم بود دیگه مث بچه دو ساله ها ترشک خوردنت چی بود؟!

با حالی خراب گفتم: 

- سوگند:دیگه با گه خوردن هم درست نمیشه بزرگوار....... یه کاری بکن یه ایل جماعت منتظر ماعن!

از جاش پاشد و کُتش رو برداشت و همزمان گفت: 

- آرتین:بدو بریم بیمارستان وگرنه تا شب باید اسیر شیم. 

تو ماشین جد و آباد همو به فحش کشیدیم یعنی ها یجوری دل و رودمون میپیچید به هم که دیگه رد داده بودیم، یه وضعی که راه نیم ساعته بیمارستان رو یه ربعه رسیدیم و مستقیم رفتیم تو اورژانس. 

- آرتین:آخ... پرستار!

با شنیدن صداش یکی از پرستارا با اون کفش های تق تقیش اومد سمتمون. 

- پرستار:بله مشکلی پیش اومده؟

دل درد امونش نداد و دوید سمت دسشویی، در عوض من با من و من گفتم:

- سوگند:میدونی خانم پرستار چیزه..... ما امشب عروسیمونه... بعد تو راه ترشک خوردیم.....

پرستاره تا ته خطو رفت و با خنده گفت:

-  فهمیدم، بیاین میگم براتون سرم وصل کنن درست میشه.

ای الهی که آرتین فدات بشه! 

هردو رو تخت دراز کشیده بودیم و پرستار مهربون و خوشگل و داف داشت سرمم رو وصل میکرد. 

تا مال من تموم شد گشادخان خوشحال دستش رو سمت پرستار گرفت، مال اونم وصل کنه اما پرستاره با حرفی که زد رسما زد نابودش کرد! 

- پرستار:الان آقا چنگیز و صدا میکنم بیاد سرم شما رو هم وصل کنه.

بعدم راهش رو کشید رفت، زدم زیر خنده و با مشت کوبیدم به بازوش. 

- سوگند:صبر کن الان چنگیز خان مغول میاد سرمتو وصل کنه.

صدای حرصیش بلند شد و گفت: 

- آرتین: زهرمار.... مال خودشو در و داف وصل کرده حال کرده بعد واسه من یه غولتشن میفرستن الان بالا سرم.

- سوگند:از کجا میدونی غولتشنه اخه!

- آرتین: نشنیدی چی گفت؟!..... گفت آقا چنگیز از اسمش هم ابهت میباره لامصب!

با خنده گفتم:

- سوگند:نه بابا بیخی اسمه دیگه لابد الان شبیه فرنگیسی چیزیه.

درست بلافاصله بعد از حرفم پرده کنار رفت و......... یا امامزاده داوود!

یه مرد هیکلی خیلی درشت با موهای خیلی خیلی زیاد فر و سیبیل های چاخماخی که جون میده باهاش دوچرخه برونی! 

آرتین با لرز اب دهنشو قورت داد و گفت:

- آرتین: آقا چنگیز؟!

با صداش یه دور سکته ناقصو زدم! خیلی کلفت بود خدایی. 

- چنگیز:اره دوماده تویی... بیا سرمتو وصل کنم.

زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت:

- آرتین:این بود فرنگیست خره؟!

با همون حالت خودش جواب دادم: 

- سوگند:بابا من از کجا بدونم طرف چنگیز که سهله خود اسکندر مقدونیست اخه.

با اومدن چنگیز خان دیگه خفه خون گرفتیم و اونم سرمش رو زد و رفت. 

دیگه تا تموم شدن سرم ها یه ریز زنگ زدن و اون وسط مسط هاش فحشم خوردیم حتی! 

بالاخره نیم ساعت نفس گیر گذشت و با تموم سرعت رفتیم سمت باغ آقاجون که برای عروسی امشب آماده شده بود. 

جلوی در یه جماعت منتظر و مامان زنعمو هم اسپند به دست با اخم داشتن نگامون میکردن. 

آرتین اصلا به روی مبارکش هم نیاورد و از ماشین پیاده شد بعدم در سمت من و باز کرد و دستم رو گرفت و پیاده شدم. 

تا خود جایگاهی که برامون اماده کرده بودن ما به مهمونا خوش آمد گفتیم و مامان اینا از پشت غر زدن. 

اوف بالاخره تموم شد و نشستیم. 

تا نشستیم قوم مغول حمله کردن و جمع شدن دورمون.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

آرومت_21

 

- سردار:آرتین راستشو بگو خواهرمو کجا برده بودی پیداتون نبود ها؟!

- خشایار:این چه حرفیه میزنی برادر زن؟ معلومه دیگه رفته بودن پی کارای بد بد که اصلا مناسب سن تو نیست.

- آرتین:گم میشین یا به هفت روش سامورایی گمتون کنم؟! زنمه آقا مشکلیه؟! 

با خنده این ها رو گفت و بچه هاهم هووو کشیده ای گفتن و بعد گورشونو گم کردن. 

- آرتین:خاندان عجیبی داریم!

- سوگند: چرا؟

- آرتین:خیلی تو در توییم..... این چند وقته که اومدم نفهمیدم کدوم بچه مال کدوم عمو یا عمه ست!

- سوگند:من و سردار و ساناز و که خداروشکر میشناسی بچه های بابا مهدی ایم.......نوشین و خشایار بچه های عمو هادی ان یعنی بزرگترین عمومون..... سروش و امیر و مهتا بچه های عمه ریحانه...سامان و ساسان دوقلوهای عمه زهرا...پیر پسر خاندان یا همون آرین و خواهر های دوقلوش اوا و ارام هم بچه های عمو محسن در اخرم که خودت و آرسین...... اینم از بیوگرافی خاندان زاهدی.

خواست چیزی بگه که با صدای زنعمو(مامانش) خفه خون گرفت. 

- زنعمو:مثلا عروسیتونه؟! پاشین ببینم.

بزور بلندمون کرد و برد برد وسط واسه رقص. من که تا جون داشتم قر دادم با بر و بچ این بزغاله هم یه گوشه وایستاد دست زد فقط. 

یه دور هم بچه ها با شیطنت اوردنش وسط و دونفری رقصیدیم. امااا خیلی یهویی آهنگ عوض شد و پلی شد روی یه اهنگ اروم و لایت که جون میداد واسه تانگو! 

کم کم همه زوج ها اومدن روی پیست و مشغول رقصیدن شدن. حتی سانای ناقلا هم یه هم پا واسه رقصش جور کرده بود.

آرتین اروم بهم نزدیک شد و دستاشو رو کمرم گذاشت. منم دستامو بلند کردم و رو شونش گذاشتم و با شیطنت خیره شدم بهش.

 آروم آروم با آهنگ تکون میخوردیم. 

- سوگند:مدیر عاملا هم تانگو میرقصن؟

با فک قفل شده کمرمو بیشتر سمت خودش کشید و دم گوشم پچ زد: 

- آرتین:چه جورم عروس خانم!

- سوگند:اوپس.. یه وقت ابهتتون پایین نیاد اقای داماد.

- آرتین:شما به فکر ابهت من نباش عروس خانم به فکر خودت باش که.....

حرفش با روشن شدن چراغا نصفه موند و صدای دست جمعیت بلند شد  و صدای جوونای توی باغ که با شیطنت تمام جیغ میزدن و میگفتن:

- دوماد عروسو ببوس یالا، دوماد عروسو ببوس یالا! 

این نکبت جوگیر هم نه گذاشت نه برداشت، با خنده نزدیکتر شد بهم. 

لبای داغشو رو سیبک گلوم گذاشت و نرم بوسید..... گفته بودم داغی لباش حتی از لبوی روی بخاری هم بیشتره؟! 

صدای دست و سوت گوشمو کر کرد و بالاخره رضایت دادن بشینیم سرجامون. 

وقت شام شد و همه یه گوشه مشغول لنبوندن بودن، مامانم اومد سمتمون و گفت: 

- یه قسمت از باغ و برای شام شما درست کردیم دنبالم بیاین. 

با دیدن اون همه غذای جور واجور روی میز که برامون تزیین کرده بودن دهنم باز موند. آخ جون غذا! 

مامانم رفت و منم بدون توجه به آرتین و فیلمبردار پریدم نشستم پشت میز و از هر چیزی که خوشم میومد همونطور با دست برمیداشتم و امتحان میکردم. 

- آرتین:از قحطی فرار کردی احیانا؟! 

سرمو بلند کردم و چشم غره ی پدر مادر داری بهش رفتم، بیخیال شونه ای بالا انداخت و نشست پشت میز و خیلی با کلاس و آروم آروم شروع کرد به خوردن. 

لبخند خبیثی زدم و یه تیکه جوجه از ظرفش برداشتم و نزدیک صورتش کردم. 

- سوگند:آرتین؟

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_22

 

سرشو بلند کرد و بلافاصله میخواستم جوجه رو تا ته کنم تو حلقش و خفش کنم ولی اون ناکس زرنگ تر بود و سریع جوجه رو خورد، بعدم انگشتمو گرفت تو دهنش! 

- سوگند:ایش تو که خوردیش انگشتمو ول کن لاقل.

همونطور که انگشتم تو دهنش بود ابرویی به معنای نه بالا انداخت و گازش گرفت. 

دردش خیلی زیاد نبود ولی از قصد یه جوری صدامو انداختم رو سرم و جیغ میزدم که انگار تریلی از روم رد شده. 

از ترس ابروش سریع انگشتمو ول کرد. 

با صدای خنده فیلمبردار ازم جدا شد. 

- فیلمبردار:عروس داماد مثل شما نوبره به خدا فیلمتون خیلی باحال شد.

تف تو اون فیلممون و دهن تو مرتیکه الدنگ عبضی بیشعور یه تختش کمه از هرچیزی فیلم میگیره. 

***

به دلیل رسم های چرت و پرت خاندانمون عروسی بدون عروس کشون تموم شد.

همه خانواده جلوی در خونه جدید من و این گشادخان ایستادن. البته خونه هم که چه عرض کنم عمارتیه واسه خودش بخاطر همین اشرافی بودن و این ها بازم با اینکه فقط دونفریم مجبوریم تو یه همچین عمارت گنده ای زندگی کنیم. 

وقت خداحافظی شد، اخه من چجوری دل بکنم از اینا؟! 

بابا با لبخند دستاشو برام باز کرد و اشاره کرد برم بغلش، با اون لباس گنده دویدم سمتش و بغلش کردم و بالاخره این بغض لعنتیم شکست. 

- بابا:چرا گریه میکنی خوشگلم؟ 

- سوگند:بابایی دلم برات تنگ میشه!

آروم خندید و گفت: 

- بابا:دختر نمیخوای بری اسیری که نترس، بازم میبینیم دل تنگیت بر طرف میشه، دیگه گریه نکن خب؟

از بغلش بیرون اومدم و پیشونیمو بوسید اشکامو پاک مردم و با شیطنت گفتم:

- سوگند: خیلی خب.... فقط یه وقت شیطونی نکنین با مامان من نیستم هاااا. 

خندید و شیطونی نثارم کرد، مامان با گریه بغلم کرد و یه دور چلوندم.

حالا نوبت ساناز بود که فاز خواهر بزرگتری برداره.

 با گریه بغلم کرد و چندتا چیز ناموسی هم گفت که برا سن شما مناسب نیست پس نمیگم. 

سردار با لبخند همیشگیش و اون قد دیلاقش بغلم کرد که تا شونه هاش به زور میرسیدم، دستامو دور کمرش حلقه کردم و منم بغلش کردم. 

- سردار:ابجی کوچولوی ماهم عروس شد.

- سوگند:نمیخوام.... من از این به بعد لباسا و جورابای کیو بپوشم آخه.

از خودش جدام کرد و با خنده بلندی گفت: 

- سردار:خدایا شکرت لباسام از شرَّت راحت شدن... از این به بعد لباسای آرتین خان دربست در اختیار شماست خواهری.... الانم برو که از فردا خوشبحالمه دوران سلطنتم اغاز میشه.

با حرص مشتی به بازوش زدم و در اخر هم یه دور خونواده عمو چلوندنم و بعدم خداحافظی و جیش بوس لالا بالاخره رفتن تا ماهم بریم کپمونو بزاریم. 

در آهنی بزرگ رو باز کردیم و رفتیم داخل.

 او کی میره این همه راهو! 

یه حیاط درندشت که پر از دار و درخته و ده سالی هم طول میکشه تا برسی به در خونه از بس که راهش بلند و طولانیه. 

با رسیدن به در خونه با شگفتی بازش کردم، دهنم چسبید کف زمین زیبایی داخل خونه بیشتر از بیرونش بود، که من حال ندارم براتون توصیفش کنم خودتون یه چیزی سرهم کنین که خیلی خستم می خوام بخوابم. 

- آرتین:اتاقا بالاست به جز اتاق کارم میتونی...

حرفشو قطع کردم و گفتم: 

- سوگند:باش میرم لباسمو عوض کنم، دوش بگیرم.

سریع جیم زدم بالا و در اولین اتاق و باز کردم که از شانس خوشگلم اتاق دونفره من و آقای داماد از اب در اومد. 

یه تخت دونفره خوشگل وسط اتاق و کنارش هم میز آرایش و روش هم پر از عطر و ادکلن و لاک و.... 

پرده ها هم که با روتختی ستن و سفیدن، با مشقت فراوان لباسمو در اوردم و چپیدم تو حموم و یه دوش یه ربعه گرفتم آخیش خستگیم در رفت.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_23

 

در حموم و که باز کردم یه دور سکته ناقص و رد کردم.

 پسره بیشعور مث خر دراز کشیده رو تخت نمیگه من میام زَهره ترک میشم! 

- آرتین:ترسیدی جوجو! 

- سوگند:خودتم به این نتیجه رسیدی که خوخویی نه؟! پاشو از تخت میخوام بخوابم 

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- آرتین: محض اطلاع اینجا اتاق هردومونه. 

- سوگند: محض اطلاع ما یه قرادادی نوشتیم. 

با شنیدن کلمه قرارداد خفه خون گرفت و بی حرف از اتاق رفت بیرون، وقتی میخواست از در خارج شه گفت:

- آرتین: یادم نبود راست میگی..... پس اینجا مال تو اتاق روبرویی هم مال من. 

بارفتنش با خیال راحت رفتم رو تخت و گرفتم خوابیدم. 

***

با صدای پشت سر هم زنگ در به زور لای پلک هامو باز کردم، تازه چشمم خورد به ساعت، الهی که هرکی پشت دره خشتکش پاره شه، اخه ساعت ده صبح وقت مهمونیه مگه؟! اه. 

به زور از تخت پایین اومدم و همونطور که میرفتم تا در و بازکنم با دستام چشامو می مالیدم و همزمان با پای راستم پای چپمو میخاروندم. 

بالاخره رسیدم جلوی ایفون و دستامو از چشام برداشتم، ولی ای کاش بر نمی داشتم. 

مامانم و زنعمو و ساناز و سانای نوشین پشت در بودن و هی زرت و زرت آیفون رو میزدن!

با دستپاچگی ایفونو برداشتم و جواب دادم: 

-؛ سوگند: الو سلام.... وای چی میگم من بفرمایید تو. 

دیوونه شدم رفت، با عجله از پله ها راه اومده رو برگشتم و مستقیم رفتم تو اتاق آرتین. 

اینجارو باش اینا مثلا واسه تازه عروس و دوماد صبحونه اوردن بعد آقا با نیم تنه لخت و شلوارک خیلی عاشقانه پتوشو بغل کرده خوابیده! 

نشستم درست بالای سرش و تکونش میدادم. 

- سوگند: آرتین پاشو اومدن... آرتین پاشو میگم اینا اومدن. 

بدون توجه بهم غلتی تو جاش زد و پتو رو کشید رو سرش. 

- سوگند: هوی با تو عم الان می رسن، میان تو پاشو. 

- آرتین: جان ننه ت ولمون کن بزار بخوابیم. 

- سوگند: خو الاغ الان میان میبیننت میفهمن نقشه ست، حداقل پاشو برو اون یکی اتاق. 

- آرتین: ها باش

مثل آدم های مست و پاتیل از جاش پاشد و پتوشو بغل گرفت و تلو تلو خوران از اتاق زد بیرون و رفت تو اتاق روبرویی و خودشو پرت کرد رو تخت و ب ثانیه نکشید تو خواب عمیقی رفت. 

خیالم که از بابت اون راحت شد رفتم پایین، مامان اینا تازه حیاط دو هزار متری رو رد کرده بودن.

 تا من رسیدم پایین اوناهم در و باز کردن و اومدن تو 

- مامان: دختر علف زیر پامون سبز شد چرا در و باز نمیکردی؟!

- سوگند: جون من ما مرغیم ساعت ده صبح از خواب پاشیم؟! 

همگی به این لحنم خندیدن و گفتن بساط صبحونه رو اماده میکنن، سانای مثل همیشه اومد و نشست تو بغلم. 

- سانای:اله خوفی؟ 

- سوگند: چرا بد باشم عشق اله؟ 

- سانای: اخه مامی و نوشی میگفدن حالت خوف نیس. 

گرازن این ننه ت و نوشی کودن دبگه چی کارشون می شه کرد! 

با صدای زنعمو برگشتم سمتش. 

- زنعمو: سوگند آرتین کو پس؟

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1

#پارت_24

 

- سوگند: زنعمو این پسرت دست خرسو از پشت بسته خوابه باو. 

زدن زیر خنده و مامان با چشم غره گفت:

- کم حرف بزن برو بیدارش کن بیاین صبحونه 

سرمو تکون دادم و رو به سانای گفتم:

- سوگند: سانی بریم آرتین خره رو بیدار کنیم؟! 

با ذوق وصف نشدنی کله شو بالا پایین کرد و گفت:

- سانای: بلیم. 

بچه یکم قاطی داره به اون بابای الدنگش کشیده والا مگر نه ما که همچین چیزی تو خونوادمون نداریم. 

دستشو گرفتم و باهم رفتیم بالا، سانای تا ارتین و دید رفت نشست بالا سرش و تکونش داد. 

- سانای: عمو....عمو آرتی. 

آقا همچنان خواب بود و ککش هم نمی گزید، ازوم در گوش سانای گفتم:

- سوگند: جیغ بزن تو گوشش. 

اونم نامردی نکرد و چنان جیغی تو گوشش زد که آرتین سهله من کر شدم. 

با ترس از جا پرید و متعجب زل زد بهمون! 

- آرتین: حمله کردن؟! 

به آقا روباش بدجوری ترسیده مث اینکه. 

- سوگند: اره ننم و ننت و خواهرم و زنداداشت..... پاشو بیا. 

دست سانای و گرفتم و از اتاق زدیم بیرون، چند دیقه بعدشم اقا تشریفشو اورد و نشست کنارِ من پشت میز، بعد اینکه صبحونه رو خوردیم مامانم اینا رفتن. 

***

یکی _دو ساعتی از رفتن مامان اینا می گذشت، آرتین خان دیلاق روی کاناپه جلوی تلویزیون لم داده بود و کنترل به دست فوتبال می دید. ناکس کنترل رو زمین نمی ذاشت می دونست می خوام کارتون نگاه کنم. 

یعنی چی آخه! شوهر کردم مثلا خیر سرم اه. 

پاهام رو کوبیدم زمین و نشستم کنارش، حرصی گفتم: 

- سوگند: نمی زنی باب اسفنجی ببینم نه؟! 

مثل پسر بچه ها تخس ابرویی بالا انداخت و نه ای زیر لب گفت. 

- سوگند: اصلا تو چرا این وقت روز خونه ای؟

- آرتین:دقیقاً کجا باید باشم؟ 

زانو هام رو بلند کردم رو کاناپه گذاشتم و بغلشون کردم، در همون حال گفتم: 

- سوگند: مرد باس این وقت روز سر کارش باشه. 

با خنده ی مسخره ای جواب داد: 

- آرتین: می دونی این وقت روز، زن باس برای شوهرش غذا درست کنه؟! 

با چشمای گرد شده جیغ زدم: 

- سوگند: مگه زن کلفته؟! 

مثل خودم با داد گفت: 

- آرتین: مگه مرد حمّاله؟! 

ای تف تو روت بیاد مرد. این چرا کم نمیاره؟! تا حالا اینجوری کم نیاورده بودم، اونم جلوی کی؟! جنس مذکر. 

من حال تو یکی رو می گیرم گشاد خان.... 

با صدای بلندی رو بهش داد زدم: 

- سوگند: حالا می بینی. 

پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

- آرتین: خل شدی مثل این که نه؟ 

جیغی از روی حرص کشیدم و کوسن رو برداشتم با تمام توانم کوبیدم روی سرش، توان من هم که هیچی نباشه بهتره. یکی نیست بهم بگه اخه کودن یه کوسن چه بلایی سر این هرکول میاره ته تهش نازش می کنه دیگه. 

با ضربه ای که به سرم خورد تازه فهمیدم اعلام جنگ کردن آقا! 

- آرتین: خودت شروع کردی، منم ادامه ش می دم. 

- سوگند:وی مامانم اینا ترسیدم، با بالش که حال نمی ده بخوای ادامه ش هم بدی. 

- آرتین: با آب چطوری؟! 

لبخندی خبیثی رو لبم نشست، بدون هیچ هماهنگی قبلی یا چیز دیگه ای با آخرین سرعتی که از خودمون سراغ داشتیم دویدیم سمت یخچال. 

فکر کنم اون چند بطری آب تو یخچال یک هفته ای بود که اون تو بودن، بدون فوت وقت هرکدوم دوتا بطری برداشتیم و عین این جنگنده ها تو سوراخ سنبه های خونه پناه گرفتیم. 

پشت بزرگ ترین مبل بودم، آرتین هم پشت ستون وسط پذیرایی قایم شده بود. 

آروم از جا بلند شدم تا از روی مبل کوسن بردارم پرت کنم سمتش ببینم تکون می خوره یا نه ولی...... یه لحظه حس کردم زیر بارون ایستادم، از سردی آب نفسم رفت. 

- سوگند: جـــــــــــــــــــــــیغ، تو روحت آرتین. 

کرگدن بی خاصیت رو مبل ایستاده بود تا من رو خیس کنه. 

با حرص پاهام رو کوبیدم زمین و مبل رو دور زدم و رفتم روش ایستادم. متاسفانه بدلیل کوتاهی قد باس به غلط دیگه ای بکنم، نشد که بشه اه. 

- سوگند: چرا اینقدر درازی تو اخه؟! بشین ببینم.

 ابهت کلامم اونقدری بود که بی حرف نشست و بی حوصله بهم خیره شد. 

حالا که دیگه ازش بلند تر بودم حال می کردم واسه خودم. با لبخند خبیثی که گوشه لبم بود در بطری رو باز کردم و یه ضرب خالی کردم رو سرش. 

چرا صداش در نمیاد این؟! خدایا محوم کن زدم بچه مردم رو کشتم. 

- آرتین:ســـــــــــوگـــــــــــــنــــــــــد!

یا ابلفض اونی که قراره بمیره منم این عوضی سگ جون تر از این حرفاست.

 دستپاچه از مبل پریدم پایین و الفرار من می دویدم آرتین هم پشت سرم، همزمان تهدید هم می کرد نامرد. 

- آرتین: وایستا... دِ میگم وایستا مگه با تو نیستم؟! واستا کاریت ندارم. 

با ترس جیغ زدم: 

- سوگند: مگه خر مغزم رو گاز زده؟! می خوای خونِ منو بریزی بکنی تو اون شیشه تو دستت. 

دیگه رسما داشت هوار می زد. 

- آرتین: دیوونه شدی تو به قران،مگه من خون آشامم دختر؟! 

شنیدین می گن یه لحظه غفلت و یه عمر پشیمونی؟! وضعیت الان منه. تا خواستم برگردم زبون دو متریم رو براش در بیارم گیرم انداخت، انداختم رو کولش و پرتم کرد روی مبل. 

- آرتین: چی شد ساکت شدی خاله ریزه؟! 

با استرس لب زدم: 

- سوگند: بیخیال من شو جون ننه ت.

داشت بهم نزدیک تر نی شد و کم کم فاصله بینمون هم داشت تموم می کرد. 

نگاه سگیش داشت می گفت«یه جوری گازت می گیرم که دیگه به سرت نزنه از این غلطا بکنی» 

فاصله رو تموم کرد و........ 

اپـــچــــو

صدای عطسه م بود گفتم که در جریان باشید. 

بچه چندشش شد دوید رفت تو دسشویی سر و صورتش رو بشوره. تقصیر خودشه دیگه می خواست این جوری نکنه که منم از استرس و هیجان عطسه م بگیره عطسه کنم رو صورتش والا.

ویرایش شده توسط zri
  • لایک 1
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...