zahrax7 7 ارسال شده در 9 بهمن، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 9 بهمن، 2025 وقتی که خیلی کوچولو بودم، همیشه دوست داشتم بزرگ بشم، آدم موفق بشم. دلم میخواست سرم رو بالا بگیرم و بگم "منم تونستم، منم موفق شدم". اما این روزها خیلی حالم خراب شده، هیچ چیزی که انتظار داشتم، پیش نرفت و نتونستم. دلم خیلی شکست. بزرگ شدن جز سختی و مشکلات چیزی بهم نداد. به خدا نمیارزید. خیلی دلم میخواد مثل بچگیها بیدغدغه و بدون فکر و خیال شبها بخوابم. اون خندههای از ته دل و ذوق کردن واسه چیزای خیلی کوچیک، ولی الان خیلی حس تنهایی میکنم. حتی صمیمیترین دوستم دیگه منو از یاد برده. این 5 سال خیلی سخت بود. هروقت یادشون میافته، زار میزنم. نمیدونم چطور دوباره سر پا شدم. اخه من خیلی دلم میخواست اون موقعها کسی بود که بغلام کنه، موهام رو نوازش کنه و بگه "من کنارتم"، ولی هیچکس نبود جز خودم. مثل الان که باز هم هیچکس نیست جز خودم. برای اتفاقاتی که اصلاً حقم نبوده، تجربه کردم. هنوزم دلم درد میکنه. من خیلی دختر بیآزاری بودم، کسی به کار کسی نداشت. میدونی مشکل من چی بود؟ اینکه من خیلی ساده بودم، آدمهای ساده توی این جامعه خورده میشن. خیلی دلم به حالم خودم میسوزه. نمیدونم درک میکنید یا نه، اما وقتی اینا رو دارم مینویسم، اشک از چشمام میریزه. نفس میگیرم و یادآوری میکنم اون روزا رو. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری