مدیر کل هانیه پروین 3,713 ارسال شده در 14 فروردین، 2025 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 14 فروردین، 2025 بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: نیکی و نارنج نویسنده: هانیه پروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: هیچ نامحرمی، صدای خنده او را نشنیده و تار مویش را ندیده بود؛ نور چشمیِ حاج اصغر که ماهشبچهارده بود به قول اهل محل! نیکی خوابش را هم نمیدید که با وفات حاجبابایش، چه ننگی بر دامن پاکش لکه میاندازد... دانلود رمان جدید نودهشتیا 8 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,713 ارسال شده در 6 تیر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 تیر پارت ۱ سه بار استخاره کردم، همهاش بد آمد. چای، خوشرنگ نبود و هر چه مُهرههای تسبیحِ حاجبابا را میچرخاندم، معجزه نمیکرد. - نیکی گوشت به منه ورپریده؟ نفهمیدم ننه کِی به آشپزخانه آمد. دهانش را که به شماتت من باز کرد، پَر چادر از بین لبهایش سُر خورد. پارچه این چادر را حاجبابا از سوریه برایش تحفه آورده بود. لبهایم لرزید و وسط حرفش پریدم: - ننه من دلم به اینکار نیست، تو با نیما حرف بزن! حرف تو رو میخونه. خودم میرم سرکار، پول رو پول میذاریم... ابروهای باریکش را در هم کرد و زیر لب استغفرالله گفت. چروکهای صورت نحیفش، به وقت غضب، بیش از پیش میشد. تشر زد: - با این وضع میخوای بری سرکار؟ با این وضع نیکی؟! زبون منو باز نکن، بیا بشین یه نظر ببیننت. دستم را به لبه کابینت گرفتم تا سرگیجهام با حرفهای ننه قمر دست به یکی نکند و مرا زمین نزند. نفسم هنوز بالا نیامده بود که سایه نیما روی سماور افتاد. انتهای پیراهن چهارخانهاش را زیر شلوار جینش چپاند و از لای دندانهایش غرید: - کجایی پس تو؟ تازه یادت افتاده ناز کنی؟ اینقدر منو سگ نکن نیکی! بابا من پیش این یارو آبرو دارم. طعم خون لبم، دهانم را زهرمار کرد و صورت تیره نیما، پیش چشمم تار شد. قطره اول اشکم که چکید، نگاهش نرم شد. شانههایم را با دستهای بزرگش فشرد و با لحن ملایمی گفت: - ببین چطور آبغوره گرفته نون تافتون! تو نمیدونی من اشکاتو میبینم، سیم میمام قاطی میکنه؟ انگشت شستِ زبرش را زیر چشمم کشید. قبل از اینکه برود، دستش را گرفتم. تسبیح حاجبابا، همچنان آواره دستم بود. تمام عجزم را از کاسه چشمهایم لبریز کردم و گفتم: - خودم پول عمو رو جورش میکنم، تو رو خدا نیما... دستش را عقب کشید، انگشتش به نخ تسبیح گرفت و پاره شد. مُهرههای سبز رنگ، یکییکی جلوی پایمان سقوط کردند. رو به ننه گفت: - سر و ریختشو درست کن، بعد بیارش! چیز بهتر نداشت بپوشه؟ شکمش دو متر جلوتر از خودشه. جمله آخر را زمزمهوار گفته بود، اما چنان بر روی سرم آوار شد که شکمم را با دستهایم پوشاندم. عرق شرم بر کمرم راه گرفت و گردن باریکم، در مقابلش خم شد. به محض اینکه نیما از آشپزخانه بیرون رفت، جنین با لگد دردناکی اعتراض کرد. دانلود رمان جدید نودهشتیا 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری