مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت -جادوی بیست و پنجم- کلاس که تمام شد، تینا بدون توجه به همه به سرعت سمت سرویس بهداشتی دوید. کوپنهای اجازه گرفتنش برای سرویس بهداشتی رفتن سر کلاس تکمیل شده بود و حالا دخترک درحال انفجار بود. حتی طی مسیر یکی-دوتا از دانشآموزان رو هل داد تا بالاخره به طبقهی چهارم رسید. نمیفهمید چرا باید انقدر سرویسها از کلاسها فاصله داشته باشند؟ اگه یک نفر وسط راه خودش رو رها میکرد یا نمیتونست تحمل کنه، تکلیف آبروی برباد رفتهاش چی بود؟ اینها افکاری بود که تینا در دستشویی با خود میکرد و بعد از اتمام کارش و سبک شدن، اثری از اونها توی مغزش باقی نموند. دستهای کثیفش رو با فاصله نگه داشته بود و به سمت روشویی رفت. مایع روی دستش ریخت و سخت مشغول شستن دستهاش شد. وسواس عجیبی روی اینجور مسائل داشت! حین اینکه با دست راستش، لابهلای انگشتهای دست چپش رو میشست، سر بلند کرد و به چهرهی خستهاش در آینه نگاه کرد. موهای خرمایی و روشنش لای کشموی مشکیاش حسابی سرش رو به درد آورده بودن. دوست داشت زودتر به خونه برسه تا موهارو از بند کش خلاص کنه و دوش حسابیای بگیره. پلک که زد، احساس کرد تصویرش کمی تار و ناواضح شد. انگار چیزی در چشمش رفت که سوزش رو احساس کرد. خم شد و سریع دستهاش رو بالا آورد و چشمهای اشکیاش رو مالید. چند باری با آب چشمش رو شستشو داد. حتما مژهای افتاده و در چشمش فرو رفته بود. کمرش رو راست کرد؛ اما در یک لحظه همه چیز عادی نبود. انعکاس تصویر خودش در آینه، انگار زودتر از او بلند شده بود و نگاهش میکرد. انگار اصلا موقع خم شدن تینا، خم نشده بود! شوکه و وحشتزده، چند قدمی به عقب رفت و پلکهاش پریدن. تصویرش در آینه هنوز ثابت بود و تینای ترسیده و خشک شده، نفسش هم از ترس بالا نمیاومد. در دنیای جادو، حتی ناهماهنگی بین تصویر در آینه، معمولی نبود! پلکی زد که باعث شد انعکاسش به حالت قبلی خودش برگرده. همه چیز در تنها چند ثانیه رخ داده بود. اما برای تنیا انگار چندین دقیقهی هراسانگیز رو رقم زده بود! هنوز ضربان قلبی بالاترین حد ممکن بود و خیره به انعکاس ترسیده و لرزانش مانده بود. قطرات آب از دستهای لرزانش میچکید و بغض در گلوش افتاده بود. خیلی ترسیده بود؛ عدم تطابق انعکاس آینه هیچوقت طبیعی نبود و تینا این رو خوب میدونست. بیشتر از این توانایی نگاه کردن به خودش رو نداشت. بیخیال شیر آبی که باز مونده بود شد و با تمام سرعت از سرویس بهداشتی خارج شد. باید فرار میکرد؛ این تنها مکانیسمی بود که به ذهن دخترک ۱۶ ساله میرسید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت -جادوی بیست و ششم- آفتابِ نرمِ بعدازظهر، مثل شاگردی مؤدب، از پنجرههای بلند مدرسه داخل میآمد و بیسروصدا روی میزهای ناهارخوری پهن میشد. زنگ ناهار که خورد، راهروها مثل همیشه پر شد از موجِ لباسهای تیره و صدای کفشهایی که با عجله روی سنگها میکشیدند. بوی نان گرم و چیزی شبیه خوراک گوشت از پلهها بالا میآمد و دانشآموزها را مثل نخ نامرئی به سمت سالن میکشید. آدریان سینیاش را برداشت و با بیحوصلگی به صف نگاه کرد. - اگه امروز هم لوبیا باشه، من استعفا میدم. کریستوفر پشت سرش ایستاده بود و مثل او، سینی غذا در دستش بود. - از چی استعفا میدی؟ از غذا خوردن؟ - از زندگی. کریستوفر نفس کوتاهی از بینی بیرون داد که احتمالاً خنده محسوب میشد. وقتی نوبتشان رسید، زن آشپز با همان اخم همیشگی دو ملاقه از خوراک گوشت در بشقاب آدریان ریخت. - بعدی. آدریان با یک ابرویی که بالا انداخته بود، از سر تا پا نگاهی به او کرد و رد شد. - هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر از ما متنفره. کریستوفر سریعتر پشت سرش اومد. - شاید مشکل شخصی داره. نشستند سر میز همیشگی کنار پنجره. بیرون، چند نفر از سالاولیها وسط حیاط دنبال هم میدویدند. آدریان لقمهای از نان تازه و داغ برداشت و همانطور که میجوید، اطراف را نگاه کرد. - تینا رو دیدی؟ کریستوفر بدون اینکه سر بلند کند گفت: - نه. - صبح حالش خوب بود؟ میان غذاخوردنش مثل یک کُنت قدیمی، مکث کوتاهی کرد. - فکر کنم. آدریان ابرو بالا انداخت. - «فکر کنم» یعنی چی؟ تو که کنارش نشسته بودی. کریستوفر قاشقی از خوراک رو در دهانش گذاشت و حین جویدنش گفت: - خب… بود دیگه. آدریان خیره به رفتار نجیبزادهمآبانهی کریستوفر مانده بود و کمی کلافه به نظر میرسید. - بعد کلاس کجا رفت؟ - نمیدونم. شاید با لیا بوده. - لیا امروز نیومده. کریستوفر بالاخره سر بلند کرد و دست از غذاخوردن کشید. نگاهش صاف و بیدغدغه بود؛ بیخیال! - پس تنها رفته. در میز کناری، بحث داغی درباره امتحان «H.A.T.E» راه افتاده بود. - شنیدم امسال بخش نظریش دو برابر شده. - اگه سؤال از جنگ جهانی دوم جادوگری بیاد، خودمو دار میزنم. آدریان میلی به خوردن غذا نداشت. از چند روز گذشته رفتارهای عجیب تینا و کریستوفر شدیدا اعصابش رو خراب کرده بود. میخواست سر از کارشون دربیاره اما در عین حال همه چیز به ظاهر عادی بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت -جادوی بیست و هفتم- غذایش نصفه و نیمه ماند؛ اما سیر شده بود. آدریان سینی خالیاش را برداشت و از جا بلند شد. صندلیاش با صدای کوتاهی عقب رفت. نیمچرخید تا راه بیفتد اما ناگهان ایستاد. نفسش در سینهاش گیر کرد. گریگوری درست پشت سرش ایستاده بود. نه در صف؛ نه در حال عبور؛ فقط ایستاده؛ آنقدر نزدیک که گرمای نفسش روی پشت گردن آدریان حس میشد. آدریان با عصبانیت، نفسی که از ترس ناگهانی حبس کرده بود رو بیرون فرستاد. - باز تو؟! چند نفر سر برگرداندند. صداش کمی از حد نرمال فراتر رفته بود. گریگوری تکان نخورد. نگاهش مستقیم و بیپلک روی صورت آدریان بود. نه متعجب، نه عذرخواه؛ انگار منتظر همین واکنش بوده باشد. آدریان به پهلو حرکت و به سمت چپ رفت تا کمی از گریگوری فاصله بگیره. - فاصله رو بلدی؟ چند روز پیشم همین کارو کردی و یهو پشت سرم سبز شدی. فکر کردی بامزهست؟ گریگوری پلک زد. لبهایش کمی کش آمدند. نه انگار لبخند کاملی زد و نه جدی و بی حالت موندن بود. - ترسیدی؟ سؤال گریگوری ساده بود. اما لحنش… بیش از حد آرام بود. آدریان اخم کرد. - آره، خب؟ طبیعیه وقتی یکی بیصدا میاد میچسبه پشتت. گریگوری سرش را کمی کج کرد. - جالبه. کلافه شده بود و میخواست هرچه زودتر فضارو ترک کنه. - چی جالبه؟ - اینکه اینقدر راحت میترسی. کلماتی که از دهن گریگوری بیرون میاومدند تند نبودند؛ شمرده، آرام، با صدایی پایین. اما تهشان چیزی میخندید. انگار از قصد داشت آدریان رو به سخره میگرفت. دست آدریان روی سینی سفت شد. - مشکل داری؟ کریستوفر بالاخره میز رو دور زد و کنارشون ایستاد و فقط سکوت کرده بود. نگاهش از صورت آدریان به گریگوری رفت و همانجا ماند. آن نگاه، طولانیتر از حد معمول بود. گریگوری که لحظهای چشم از آدریان برنداشته بود گفت: - فقط ایستاده بودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت -جادوی بیست و هشتم- - پشت سر من؟ - بله. + چرا؟ گریگوری چند ثانیه سکوت و بعد گفت: - چون اونجا جا بود. پاسخی داد که کاملاً منطقی به نظر میرسید و حق هیچ اعتراضی رو به جا نمیگذاشت. آدریان نفسش را با حرص بیرون داد. - دفعهی بعد یه سرفهای بکن، یه صدایی بده. مثل آدم! برای اولین بار، لبخند گریگوری کامل شد؛ آرام و کشدار. انگار چیزی را تأیید کرده باشد. - حتماً. اما نه لحنش، نه چشمهاش، هیچکدوم قولی نمیدادند. کریستوفر بالاخره گفت: - بیا بریم. صدایش خیلی بیتفاوت بود. آدریان لحظهای به او نگاه کرد. - تو چیزی نمیگی؟ کریستوفر شانه بالا انداخت. - درباره چی؟ - اینکه این یارو مثل روح میاد میایسته پشت آدم. نگاه کریستوفر خیلی کوتاه و حسابشده دوباره به گریگوری برگشت. دوباره آدریان نگاه کرد و گفت: - شاید باید بیشتر حواست بیشتر به اطرافت باشه. جوابش ساده بود؛ اما عجیب بود که هیچ ایرادی در رفتار گریگوری نمیدید. گریگوری حالا نیمقدم جلو آمد؛ باز هم بیش از حد نزدیک. آدریان ناخودآگاه عقب رفت. گریگوری آهسته گفت: - نگران نباش. دفعهی بعد، آرومتر میام. کلمهی «آرومتر» رو طوری ادا کرد که بیشتر شبیه وعده بود تا دلداری. بعد از کنارشون رد شد. شانهاش خیلی مختصر به شانهی آدریان خورد. برخوردی سبک؛ اما عمدی. آدریان چند ثانیهای خشکش زد. سپس دودی از کلهاش بلند شد و جرقههای خشم کنار شقیقهاش نمایان شدن. به کریستوفر نگاه کرد و به امید ذرهای حمایت، گفت: - دیدی؟! کریستوفر نگاهش را از درِ خروجی برنداشت. - اتفاقی بود. اما لبهاش، برای لحظهای کوتاه، انحنایی پیدا کردن که بیشتر شبیه رضایت بود تا بیتفاوتی. گریگوری درحالی که دستهاش کنار بدنش آویزان بود، از غذاخوری خارج شد. همون لحظه آدریان زیر لب گفت: - یه چیزی تو این پسره درست نیست. کریستوفر اینبار مخالفت نکرد؛ فقط گفت: - ممکنه. و در نگاهش چیزی بود که اگه آدریان دقیقتر میدید، شاید میفهمید مشکل فقط گریگوری نیست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت -جادوی بیست و نهم- درِ سالن غذاخوری پشت سرشان بسته شد و صدای همهمهی بلند، فحاشیهای پسران و خندههای دختران محو و آهسته شد. راهرو کشیده و نیمهروشن بود. نور از پنجرههای بلند سمت راست میتابید و گرد و غبار ریزی در هوا شناور بود. آدریان هنوز فکش سفت بود. حالا که سینی غذارو تحویل داده بودند، ناخنهاش به جون کف دستش افتاده بودند. هردو قدم به قدم از غذاخوری دورتر میشدند. - دیدی چی گفت؟ کریستوفر دستهاش رو در جیب شلوارش فرو کرد و گفت: - چی؟ آدریان دهن باز کرد که حرفی بزنه؛ اما همون لحظه سینیای که یکی از دانشآموزها به شوخی از غذاخوری خارج کرده بود، از دستش افتاد و صدای فلزی در راهرو پیچید. همه برای لحظهای برگشتند. آدریان هم که حرف توی دهنش موند و از صدا لحظه ای پریده بود، برگشت و به خندیدن دانشآموزان نگاه کرد. حرفش کاملا فراموشش شده بود. برخلاف او، کریستوفر به هیچوجه برنگشته بود تا ببینه چه اتفاقی افتاده که این صدای بلند ایجاد شده. آدریان نیمنگاهی به او انداخت. - تو نشنیدی؟ بیخیال به صورت آدریان نگاهی کرد و گفت: - چی رو؟ - همین صدای سقوط تمدن بشری پشت سرمون. کریستوفر فقط گفت: - صدای سینی بود. و به مسیر خروجشون از راهرو ادامه داد. آدریان مکث کرد. حس کرد کریستوفر واقعا دیوانه شده! چند ثانیه بعد راه افتاد. افکار مثل نخ نازکی در ذهنش تکان خورد: «حتماً دفعهی بعد که سقف بریزه هم میگه: تغییر معماریه.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت -جادوی سیام- چند قدم جلوتر، تینا کنار یکی از پنجرهها ایستاده بود. نور صورتش رو نصف کرده بود. با چشمهایی که هیچ حسی رو از خود منتقل نمیکردن، محوطه رو نگاه میکرد. آدریان خوشحال از دیدنش، به سمتش قدم تند کرد و صدایش کرد. تینا با شنیدن نامش، به خودش اومد و به سمت صدا برگشت. در یک قدمیاش، آدریان و کریستوفر ایستادند. حالا هر سهشان در مثلثی بیصدا قرار گرفته بودند. باد از پنجرهی نیمهباز وزید و برگهای از تابلو اعلانات جدا شد. کاغذی در هوا چرخید و مستقیم به صورت آدریان برخورد کرد و همانجا ماند. صحنه آنقدر نامتناسب ایجاد کرد که تینا برای جلوگیری از لبخندش، لب زیرینش رو محکم گزید. - خب؟ الان قراره جذب پوستت بشه یا خودت برش میداری؟ کریستوفر بود که با صدایی خندان و لبی که به سمت چپ و بالا کج شده بود، این رو گفت. آدریان لعنتی بر شانس همیشه بدش فرستاد و برکه رو از صورت جدا کرد و با مچاله کردنش، اون رو به گوشهای انداخت. تینا کمی درجایش جابهجا شد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه. کریستوفر بازهم دست به جیب، نگاهی تمسخرآمیز به آدریان کرد. - خیلی بد شانسی! آدریان، کریستوفر رو بیجواب گذاشت و نگرانی اصلی.اش رو راحت به زبون آورد: - تینا تو خوبی؟ تینا لبهای خشک و رنگپریدهاش رو با زبون تر کرد. - خوبم. چطور مگه؟ آدریان نگران او بود. هیچوقت تینارو در این حالت ندیده بود. - آخه نگرانت شدم. کریستوفر با لبخندی که تمسخرآمیز بودن رو به نهایت خودش رسونده بود، نگاهی بین آدریان و تینا رد و بدل کرد و گفت: - چه رمانتیک حرف میزنی پسر! - میشه یه لحظه ادا درنیاری؟ با این رفتارای عجیبت اصلا بامزه نشدی! صدای آدریان پایین، اما محکم بود. دیگه تحمل رفتارهای تمسخرآمیز و عجیب کریستوفر رو نداشت. چند روزی که کریستوفر از بیمارستان برگشته بود، عجیبترین رفتار رو از او دیده بود و سکوت رو ترجیه میداد. کریستوفر بالاخره تعجب کرد. ابروی راستش بالا پرسد و پرسید: - عجیب؟ – آره، عجیب. بعد اون حادثه خیلی عجیب شدی! تینا نگاهش بین آن دو رفتوبرگشت کرد. چشمهایش براق بود، اما نگرانی درش مشهود بود! او چیزی میدانست که ادریان از آن بیخبر بود و هر لحظه تا پشت لبهایش میآمد و باز دخترک حرفش رو قورت میداد. کریستوفر شانهای بالا انداخت و چهرهاش رو دوباره بیتفاوت نشون داد. - تو زیادی حساس شدی. این جمله، ساده و صاف، آخرین رشتهی صبر آدریان را برید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت -جادوی سی و یکم- یک قدم جلو آمد. فاصلهشان حالا آنقدر کم بود که نفسها به هم میخورد. - نه؛ من، زیادی ساکت بودم و تحمل کردم. سکوت راهرو سنگین شد. صدای دور خندهی چند نفر از طبقهی بالا میآمد؛ بیربط، ناهماهنگ، مثل خندهای که به صحنهی اشتباهی وصل شده باشه. آدریان مستقیم در چشمهای کریستوفر نگاه کرد؛ چشمهایی که همهچیز را بازتاب میدادند، جز تردید. اینبار واضح و بیپرده، افکارش رو بیام کرد: - چته؟ چرا اینطوری شدی؟ هیچ شوخیای پشت سؤال نبود. آدریان تردید نداشت مشکلی وجود دارد که او از آن بیخبر است. از نگاه خالی کریستوفر چیزی رو نمیتونست تشخیص بده. تینا اما با مشت کردن دستهایش، تصمیمش رو گرفت. جمله از حلقش بیرون اومد و خودش رو از میون لبهای خشکش بیرون پرتاب کرد. - چون این کریستوفر واقعی نیست! کلمهها آهسته از زبان تینا بیان شدند. مثل گرد شیشه در هوا نشستند. آدریان اول مکثی کرد و با چشمهای درشت به تینا که حالا سرپا ایستاده بود نگاه کرد. پلکی زد و ناخودآگاه خندید. - عالیه! فوقالعادهست! حالا وارد مرحلهی شوخیهای علمی-تخیلی شدیم؟ اما تینا نخندید. کریستوفر هم همینطور؛ فقط نگاهش کرد؛ با همان آرامشِ دقیق. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری