مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 29 آذر، 2025 مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آذر، 2025 (ویرایش شده) نام رمان: طلسم آدریان ژانر: تخیلی، طنز، معمایی نویسنده: سایان خلاصه: یه ورد ساده، فقط یه کلمهی اشتباه و همهچیز از هم پاشید! آدریان فقط دنبال اثبات خودش بود؛ اما حالا دنیایی که میشناخت، دیگه همون نیست. چیزی از پشت آینهها رد شد؛ چیزی که قرار نبود هیچوقت اونجا باشه. نسخههای تاریکی، آروم و بیصدا میان و تو دنیا قدم میزنن، مثل سایههایی که هر لحظه میتونن اونها رو ببلعند. ویرایش شده 2 دی، 2025 توسط سایان 9 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 2 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 دی، 2025 -جادوی اول- صدای انفجاری مهیب، تمام مدرسه و محوطهی بیرونی رو لرزوند! تمام دانشآموزان توی محوطه، به سمت صدا چرخیدن. دودی از پشت درختهای صنوبر به آسمون میرفت و یکهو یک نفر جیغی کشید: - تو بازم گند زدی! جیغ، متعلق به خانم یویو بود. زنی میانسال و بد اخلاق که همیشه پشت سر آدریان ظاهر میشد و او رو دعوا میکرد. آدریان، پسرک ۱۶ ساله که با صورت روی زمین افتاده بود، خودش رو به سختی از روی زمین بلند کرد و شوکه، به دیگ منفجر شده خیره شد. اونقدری شوکه بود که قدرت جواب پس دادن به غرها و دعواهای خانم یویو رو نداشت. ذهنش خالی از فکر شده بود و فقط با نگاهی تاریک، به خرابکاریاش خیره شده بود. تینا و کریستوفر، از پشت بوتهها بیرون اومدن. خانم یویو با دیدن اون دونفر، با صدای تیز و ظریفش جیغ زد: - خدا لعنتتون کنه! همیشه باعث خرابکاری میشید! بیاید بیرون ببینم. تینا و کریستوفر با شرم و ترس، از میون بوتههای شمشاد بیرون اومدن و پا روی خاکسترهای روی چمنها گذاشتن. نگاه کریستوفر به چهرهی پریشون آدریان افتاد. تمام صورتش پر از دوده و خاکستر بود و موهای بورش روی هوا پراکنده بودن؛ نامرتب تر از همیشه. خانم یویو دستهای چروکیدهاش رو توی هوا تکون داد، انگار به مرض سکته کردن رسیده بود. - باورم نمیشه تونسته باشین با چوب مشک و عنبر، این فاجعه رو درست کنید. همین حالا باید بریم پیش مدیر چانگ. *** آدریان، داغان تر از چیزی بود که خودش بتونه حرکت کنه. تینا و کریستوفر زیربغل های آدریان رو گرفته بودن و پشت سر قدمهای بلند و سریع خانم یویو، تقریباً به سختی میدویدن. چرا که آدریان تمام قدرت حرکت و تکلم خودش رو از دست داده بود. وقتی از میون راهروهای مدرسه عبور میکردن، نگاه و خندههای بچهها، باعث میشه تینا ذره ذره از شرم آب بشه و کریستوفر به این فکر میکرد که مبادا سوفی، دختر مورد علاقش اون رو کنار آدریان ببینه. 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 3 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، 2025 (ویرایش شده) -جادوی دوم- آقای چانگ، مردی آسیایی با چشمهای بادومی و ریزش، درحال مطالعهی مجلهی مورد علاقهاش، پخت کیک و شیرینی و تولید آبنبات چوبیهای جادویی بود. پاهای تپلش که پوشیده از جچراب صورتی با طرحهای شلوغ بود رو روی میزش انداخته بود و حین لیسیدن آبنبات چوبی دارچینیاش، از زندگی لذت میبرد. صدای خندههایی که از بیرون اتاق می اومد رو نمیشنید و غرق در خواندن دستور پخت جدید پای آلبالو بود که در اتاق محکم باز شد و قبل از حضور هرکسی، صدای جیغ خانم یویو توی اتاق پیچید. - آقای چانگ باید تکلیف جناب پارکر مشخص بشه! مدیر چانگ که از ترس دیده شدن جورابهاش، سریعا میخواست پاهاش رو پایین بیاره، تعادلش رو از دست داد و به زمین افتاد. صدای زمین خوردنش انقدر زیاد بود که جیغ های خانم یویو خفه شد و اتاق لرزید و کاسکوی آقای چانگ، با ترس دور اتاق به پرواز دراومد. خانم یویو که بیشتر از هر چیزی از اون کاسکو وحشت داشت، با ترس و جیغ بلندی روی زمین خوابید. کاسکو از بالای سرش رد شد و به سمت سه دانشآموز پرواز کرد. تینا و کریستوفر هم با دیدن حمله ی کاسکو، جیغ و فریادی کشیدن و مثل خانم یویو با کشیدن دستهای آدریان، روی زمین دراز کشیدن. کاسکوی سفید رنگ که خودش هم وحشت زده بود، نتونست فرود خوبی توی راهرو داشته باشه و با خوردن به سر یکی از دانشآموزان قد بلند، دور خودش چرخی زد و به دیوار خورد. آقای چانگ که از زیر میز شاهد این اتفاقات بود، فریادی زد: - همتونو توبیخ میکنم، وااایت! وایت، کاسکوی سفید آقای چانگ، صدای صاحبش رو شنید اما حیوان بیچاره بخاطر ضربهی شدید کله ی کچلش به دیوار، گیج میزد و جرقههای گیجی بالای سرش چشمک میزدن. خانم یویو سریع از زمین بلند شد و له سمت میز مدیر چانگ دوید. - خدای بزرگ! آقای چانگ بذارید کمکتون کنم. مدیر چانگ که حالا نه تنها جورابش دیده میشد، بلکه بخاطر بالا رفتن پاچه شلوارش، زیر شلواری آبی با طرح کیک و آبنباتش دیده میشد، خشمگین دست خانم یویو رو پس زد و داد زد: - کاش بفهمی که بدون در زدن داخل نیای خانم یویو. خودش به سختی هیکل تپل و درشتش رو جمع و جور کرد و بلند شد. با اخم به خانم یویویی که ترسیده و مضطرب بود نگاه کرد و گفت: - چه مشکلی پیش اومد؟ اسم آقای پارکر رو شنیدم. خانم یویو دهن باز کرد تا چغولی آدریان پارکر رو بکنه که خود آقای چانگ چرخید و با دیدن قیافههای ترسیده و پریشون اون سه دانشآموز دم در و دانشآموزایی که بخاطر سروصدا، توی راهرو جمع شده بودن، شانههاش افتاد و نالید: - بازم فاجعه! ویرایش شده 3 دی، 2025 توسط سایان 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 3 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، 2025 -جادوی سوم- تینا و کریستوفر با ترس به همدیگه نگاه کردن. هرکدوم توی ذهنشون یک چیزی میگفتن. تینا: - کاش هیچوقت خام حرفای آدریان نمیشدم. اگه خلاص بشم دیگه اسمشو هم نمیارم. کریستوفر: - امیدوارم مدیر مارو همراه آدریان توبیخ نکنه. گناه من چی بود که بخاطر کار گروهی باهاش همراه شدم آخه؟! مدیر چانگ گلویی صاف کرد و حواس بچهها به جز آدریان، جمع مدیر شد. آقای چانگ دهن باز کرد که حرفی بزنه اما با دیدن باقی دانش آموزان مدرسه که از راهرو کاملا به اتاق مشرف بودن، فریادی از انتهای حنجرهاش زد: - همگی برید سر کلاساتون! با فریاد لرزه افکن آقای چانگ، اون هم با اون صدای نخراشیده و بلندش، تمام بچهها پراکنده شدن و شونههای خانم یویو، تینا و کریستوفر بالا پرید. آقای چانگ با یک بشکن، در اتاق رو بست. گلویی صاف کرد و باز دهن باز کرد که حرفی بزنه؛ ولی یکهو متوجه خانم یویو شد و به قامت ریز نقشش نگاه کرد. - شما نمی خواید سر جاتون بایستید خانم یویو؟ خانم یویو به خودش اومد و سریع از پشت میز، به پیش بچهها نقل مکان کرد. آقای چانگ دوباره گلویی صاف کرد که اینبار بچهها مطمئن شدن باید غزل خداحافظی رو بخونن. - باز چه گندی زدین؟ تینا به این فکر کرد که باید اول خودش توضیح بده تا خانم یویو، حیثیتشون رو به باد نده. اما خانم یویو از تیناهم زودتر اقدام به جواب دادن کرد. - آقای آدریان پارکر به همراه این دونفر بازهم باعث خرابکاری شدن. تینا با نفرت به خانم یویو نگاه کرد. هیچوقت نفهمید خانم یویو دقیقا چه کارهی مدرسهست. فقط میدونست توی همه ی کارها فضولی میکنه و به همه ی بچه ها گیر میده. کریستوفر خیلی ناگهانی، آدریان رو رها کرد و به سمت مدیر قدمی رفت و با التماس گفت: - جناب چانگ، باور کنین فقط برای کار کلاسی بود. من نمیدونستم آدریان میخواد چیکار کنه، فقط گفت پنهون شید و بعدش یک وردی رو خوند که فکر کنم اشتباه کرده. خواهش میکنم مارو توبیخ نکنید. تینا که مجبور بود تمام وزن آدریان رو تحمل کنه، به سختی میون صحبت سریع کریستوفر پرید. - هی کریس، بهتره بیای آدریان رو نگه داری و کمتر حرف بزنی. کریستوفر که نزدیک بود گریهاش بگیره، برگشت و دوباره زیر بغل آدریان رو گرفت. مدیر اخمی کرد و کمی خم شد تا صورت آدریان رو ببینه. وقتی ناموفق بود، از پشت میز بیرون اومد و نزدیکش شد. سر آدریان رو بالا آورد و با دیدن حدقهی مشکی و بی روح آدریان، ترسیده و متعجب گفت: - مسیح! شما قرار بود برای کلاس چه چیزی آماده کنید؟! هردو دانشآموز همزمان گفتن: - شربت فرحبخشی با ورد شادی. خانم یویو و مدیر به هم نگاهی انداختن. انگار طلسم آدریان برعکس عمل کرده بود! مدیر میون دو چشمش رو با دوانگشت کمی فشرد. تینا با ترس و کمی شَک، پرسید: - قربان، ما باعث دردسر شدیم؟ مدیر نگاهی به چشمهای دریایی دخترک کرد و پاسخ داد: - حضور آدریان در مدرسه، خودش دردسره. به آدریان نگاه کرد و برای برطرف کردن طلسم معکوس شده، که باعث خشک شدن آدریان شده بود، وردی زیر لب خوند و محکم، جلوی صورت آدریان کف دو دستش رو به هم کوبید. جرقه ای روی موهای خاکستر نشستهی آدریان زده شد و با لرزشی توی بدنش، یکهو صاف ایستاد و چشمهای تیره شدهاش، دوباره به رنگ سبز-عسلی خودش برگشت. 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 7 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 دی، 2025 -جادوی چهارم- آدریان دست خیسش رو میون موهاش کشید تا مثل صورتش، تمیزش کنه. تینا، طلبکار و دست به سینه و کریستوفر با شانههایی افتاده، منتظر به او نگاه میکردن. آدریان خوب که مطمئن شد موهاش به هم ریخته و البته تمیز هم شده، به سمت دو همکلاسیاش برگشت و با فکری که در لحظه توی سرش جرقه حورده بود، گفت: - من یه ایدهی جدید دارم... صحبتش تموم نشد که تینا، تکیه از دیوار سرویس بهداشتی پسرانه گرفت و با قدمهای بلند به سمت آدریان رفت. آدریان شوکه شده چند قدم به عقب رفت. تینا، دختر به شدت ترسناکی بود! وقتی با اون چشمهای آبی روشنش به کسی خیره میشد، انگار به عمق روح طرف مقابلش نفوذ میکرد! آدریان که به دیوار پشتش چسبید، یکهو درب یکی از اتاقکها باز شد و صدای کشیده شدن سیفون اومد. خروج یکی از پسرهای کلاسشون از اتاقک و قرار گرفتنش بین تینا و آدریان، باعث توقف تینا شد. پسر، گریگوری تامس، نگاهش بین هرسه نفر داخل دستشویی چرخید و روی تینا متوقف شد. - واو؛ تینا! فکر نمیکنی جایی که ایستادی یکم نامناسب باشه؟ تینا دودی از کلهاش بلند شد و لگدی به سمت گریگوری پرتاب کرد. - دهنت رو ببند بی مصرف! گریگوری با ترس عقب کشید؛ اما تینا نه! دوباره به سمتش حمله ور شد که آدریان و کریستوفر، به نیت میانجیگری، خواستن جلو بیان؛ اما با ضربه ی عمیق و شدید تینا به دردناک ترین قسمت گریگوری، هردو با وحشتی بیشتر، به جای خودشون برگشتن. گریگوری نفسش حبس و صداش توی گلو خفه شد و زانو زد. تینا دست به کمر نگاهش کرد و گفت: - بار آخرت بود با من حرف میزنی. حالا گورتو گم کن! گریگوری از پایین، با صورتی که شبیه گوجه فرنگی پلاسیده شده بود، به تینا نگاه کرد. تینا که نگاه خیرهاش رو دید، ناگهانی سمتش خم شد. - چته؟! گریگوری که انتظار حذکت ناگهانی تینا رو نداشت، بدون توجه به دردش و دستهای نشستهاش، از دستشویی پسرانه پابه فرار گذاشت. 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 7 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 دی، 2025 -جادوی پنجم- تینا به سمت آدریان برگشت و او اصلا دلش نمیخواست کتکی مثل گریگوری بخوره! تینا در یک قدمی آدریان ایستاد. قدش کمی، تنها کمی از آدریان بلندتر بود و همین، بیشتر به تینا احساس قدرت میداد. دست بالا آورد که آدریان چشم بست؛ میترسید یکی زیر گوشش بخوابونه. اما تینا یقهی آدریان رو مرتب کرد و با لحن آرومی گفت: - یکبار دیگه، فقط یک بار دیگه بخوای با ما کار کنی، یا مارو توی دردسر بندازی، بلایی سرت میارم که درد گریگوری پیشش مثل یک جوک باشه. فهمیدی پسر خوب؟ آدریان بزاقش رو فروخورد و پلک زد. تینا با چشمهای جمع شده نگاهش کرد. توی سکوت به هم خیره بودن که صدای بلند زنگ و بعد فریاد آقای چانگ، باعث شد شانههای هرسه از جا بپره و بترسن. - هی، باید برید سرکلاساتون! آهای جیمز، دم اون گربه ی بدبخت رو رها کن. گبی، اون طلسم وارونگی رو تمومش کن و بذار همکلاسیت بیاد رو زمین! خانم یویو! بچههارو از تو باغچه جمع کن! *** معلم، خانم پاتریشیا پیِرس، درحال تدریس اصول فنون جادوگری بود. درسی به شدت خسته کننده که تنها قسمت جذابش، کارهای عملیاش بود که اونهم آدریان هربار درش گند به بار می آورد. مشغول بازی با مداد سبز رنگش بود و به این فکر میکرد حالا که همگروهی نداره، باید خودش دست به کار بشه و یکی از بهترین معجونهارو درست کنه. چراکه با ترکیب طلسمها و ورد های متفاوت، یاد گرفته بودن معجون بسازن. کلاس تموم شد. بچهها وسایلهارو جمع کردن و باید کم کم به خونه برمیگشتن. آدریان که وسط افکارش خوابش برده بود، با ضربهای به سرش با درد از خواب پرید و اطراف رو نگاه کرد. با دیدن گریگوری و دار و دستهاش که با خنده نگاهش میکردن، اخمی کرد و جای دردناک سرش رو خاروند. - چته؟ گریگوری با خنده، پیشونی آدریان رو به عقب هول داد و گفت: - دست و پا چلفتی! و همراه سه دوست قد بلند و قلدرش، خندید. آدریان اخمی کرد و بی توجه به آزار هاشون، مشغول جمع کردن کتابهاش شد. گریگوری، به سمت در خروجی کلاس رفت؛ اما از متلکهاش، چیزی کم نشد. - شنیدم طبق معمول گند زدی پارکر! واقعا احمقی. و با خنده هایی بلند، از کلاس خارج شدن. تنها کسی که توی کلاس مونده بود، آدریان بود. غم بزرگی توی دلش نشست. انگار گریگوری، مستقیم قلبش رو توی مشت گرفته بود و فشار میداد. نمیخواست مثل بچه ها گریه کنه. پس با فشردن لبهاش به هم و اخم شدید، وسایلهاش رو جمع کرد و به سمت کتابخانه مدرسه، راه افتاد. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 10 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 دی، 2025 -جادوی ششم- *** - آدریان! صدای کاترینا، مادر آدریان به سختی از طبقهی پایین به گوشهای سنگین آدریان میرسید. میون خواب و بیداری، صدای ناواضح مادرش رو خوب میشنید! درواقع حق ناشنیده گرفتن صدای مادرش رو حتی موقع خواب هم نداشت. صدای مادرش که غر میزد، نزدیک تر شد که سریع، چشم هاش رو باز کرد و درجا نشست. همون لحظه، درب اتاق باز شد و مادرش، دست به سینه، در چهارچوب در ایستاد. - آدریان، بیدار شدی بالاخره؟ بازم دیشب دیر خوابیدی. آدریان نگاهی به ساعت رومیزیاش انداخت. دیروقت به خونه برگشته بود و حالا، ساعت ۶ صبح باید بیدار میشد و به مدرسه میرفت. کاترینا بشکنی زد و حواس آدریان رو به خودش جمع کرد. - کجایی پسر؟ بلند شو که از سرویس مدرسه جا نمونی. سرویس مدرسه برای آدریان مثل یک کابوس بود. سرش رو خاروند و رضایت داد که از تخت بیرون بیاد. دست و صورتش رو شست؛ مسواک زد؛ طبق عادت با همون دست های خیسش، موهاش رو حالت داد و از پلههای مارپیچ خونه، پایین رفت. دقیقا روبه روی پلهها، آشپزخونه قرار داشت. از همون فاصله، اجاق گاز دیده میشد که کفگیر چوبی مادرش، به صورت خودکار پنکیکهارو برمیگردونه و جاروی چوبی کوچکشون، کف آشپزخونه رو جارو میکنه. همین که پاهاش رو روی سرامیکهای براق آشپزخونه گذاشت، جارو از حرکت ایستاد و انگار با چشمهای نامرئیاش، داشت طلبکارانه به دمپاییهاش نگاه میکرد. آدریان ابرویی بالا انداخت و گفت: - متاسفم سورن، باید صبحونه بخورم. جارو، کمی دستهاش خم شد. ناامید و خسته از دست آدریان، به کارش ادامه داد. آدریان میخواست مثل پدرش، کارلوس، بشقاب رو با یک اشاره، از توی کابینت در بیاره. کمی تمرکز کرد و با اشاره به یک بشقاب، بشقاب مثل یک پرنده از جای خودش بیرون اومد و به سمت آدریان، با شتابی غیر قابل کنترل، پرواز کرد. آدریان که از شتاب بیش از حد دستپاچه شد، می خواست متوقفش کنه؛ اما بدتر باعث شتاب گرفتنش شد و بشقاب به سمت صورتش پرتاب شد. سریع روی دو زانو خم شد و بشقاب از بالای سرش رد شد به دیوار برخورد کرد. صدای بلند شکسته شدن بشقاب چینی و زیبای کاترینا، باعث ترس خود آدریان، جارو و کفگیر شد. جوری که باعث شد نیمی از پنکیکها روی سرامیکها بیوفتن و جارو، تعادل خودش رو از دست بده و برخورد دستهی چوبیاش با سرامیکها، صدای بدی بده. 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 11 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 دی، 2025 -جادوی هفتم- کاترینا با شنیدن صدای شکستن بشقاب، فریاد زد: – آدریااان پارکر! لحنش مثل ترکیب غرش شیر و جیغ جادوگرها بود. آدریان جا خورد، جارو با ترس و خستگی ناشی از تمیزکاری، گوشهی دیوار خزید و کفگیر از شدت استرس، خودش رو به در قابلمه کوبید. کاترینا با موهای بافتهی بلند و ردپای بخار طلایی پشت سرش، از راه پله پایین اومد. نگاهش افتاد به تکههای بشقاب روی زمین و آدریان، که مثل مجسمهای وسط آشپزخونه خشکش زده بود. – بهت گفتم، اون بشقاب چینیها یادگاری مادربزرگت هستن، فقط برای مهمونا! آدریان زیر لب گفت: – خب پس تقصیر من نیست که امروز صبح مهمون نداشتیم. کاترینا پلک زد. سکوت. بعد با چشمان عسلی براقش نگاهی به آدریان انداخت؛ آهی کشید و گفت: – خدا به من صبر بده... آدریان، هرچقدر هم توی جادوگری شکست بخوری، مطمئنم توی خرابکاری نخبهای. با یه اشاره، پنکیکها دوباره خودشون رو ترمیم کردن، جارو نفس راحتی کشید و تکه های بشقاب، منسجم شدن و به شکل اول برگشتن. کاترینا لبخندی با رضایت به مرتب شدن اوضاع زد: – حالا بخور و برو مدرسه. اگه از سرویس جا بمونی، خودت میدونی چی میشه. آدریان لبخند مصنوعی زد و زیر لب گفت: – بله قربان، شکنجهی روحی و جسمی توسط سرویس جادویی مادرم. وقتی اولین لقمهی پنکیک رو گذاشت دهنش، طعمش مثل همیشه عالی بود. فقط نمیدونست اون طعم دارچین از پنکیکه یا از ترسِ خشم مادرش. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 11 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 دی، 2025 (ویرایش شده) -جادوی هشتم- سرویس جادویی مدرسه یه کالسکهی نیمهشفاف بود که با دو اسب شبحی کشیده میشد. آدریان همیشه دیر میرسید و امروز هم، طبق عادت همیشگیاش، در آخرین لحظه از در بیرون دوید. اسبها چشم چرخوندن و با خشم شیهه کشیدن. کالسکهچی پیر با ریش خاکستری، پوزخند زد و گفت: – دوباره دیر کردی؟ فکر کنم روحت بیشتر از جسمت خستهست، پسر. آدریان با نفسنفس گفت: – از مدرسه یا از زندگی؟ – از هر دوتا. تینا، از پنجرهی کالسکه سرش رو بیرون آورد و با لحنی خشک، اما تهدیدآمیز گفت: – زود باش پارکر! اگه باعث شی امروز هم دیر برسیم، من خودم طلسمت میکنم که تا آخر عمرت به عنوان یک قورباغه زندگی کنی. آدریان در دلش گفت: – بهتر از اینه که دوباره معجون شادی درست کنم. کریستوفر از ته کالسکه گفت: – اگه دوباره یه ورد اشتباه بخونی، من خودم تبدیل به قورباغهات میکنم. آدریان سوار شد، نفس عمیقی کشید و آروم گفت: – چه روز قشنگی برای فاجعهی جدید... اسبها به هوا بلند شدن و کالسکه با صدایی مثل روشن کردن فشفشه، از روی جادهی ابری رد شد. درحالیکه تینا غر میزد و کریستوفر سعی میکرد از آدریان فاصله بگیره و شیر کاکائوش رو بخوره، آدریان با بیخیالی و ذهنی مشوش، از پنجره به مسیری که سریع ازش گذر میکردن خیره شد. ویرایش شده 11 دی، 2025 توسط سایان 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 13 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 دی، 2025 -جادوی نهم- بچه های کلاس همگی تینا و کریستوفر رو تشویق کردن. آدریان در دلش میگفت: - از اینکه منو ول کردین و دوتایی گروه شدین، پشیمون میشید. مطمئن بود که بهترین کار عملی رو ارائه میده. طبق لیست، خانم پاتریشیا نام آدریان رو خوند. با اعتماد به نفس، سینهاش رو جلو داد و از پشت میز بلند شد. دیگ سنگی و ابزار و وسایلش رو جمع کرد و جای تینا و کریستوفر رو در بالای کلاس گرفت. خانم پاتریشیا با تردید به برگ بو، قطعهای از لاستیک ماشین و آینه ی کوچک زنانهی در دست آدریان نگاه کرد. قطعا آدریان آینهی جیبی مادرش رو بدون اجازه، برای انجام کار عملی به کلاس آورده بود. میز خودش رو آماده کرد؛ دیگ مسی وسط، برگِ بوها چیده شده در کنار و قطعه لاستیک. آه، همون تکه لاستیکِ فرسوده که دیروز از تهِ سطل بازیافتِ کارلوس برداشته بود.. یک جور غرورِ خام و امیدِ بیپشتوانه تو چشمهاش بود، مثل کسی که میخواد از کوهِ بلند با اسکیت پایین بره. تینا خم شد و کنار گوش کریستوفر گفت: - جدی؟ لاستیک؟ آدریان، اینو واسه چی آوردی؟ آدریان، صحبت تینارو شنید. با لبخندی که غرورش رو بیشتر نشون میداد جواب داد: - میخوام نشون بدم جادو فقط شعر و باد نیست. گاهی یه چیز زمینی، جای پای قدرتمندی میتونه داشته باشه. آدریان اول برگها رو با چاقوی تیزِ جادویی خرد کرد؛ نه خردی که پودر بشه، فقط طوری که عطرش آزاد بشه. هر کدوم رو روی لبهٔ دیگ گذاشت، بعد قطعه لاستیک رو با انبرِ فلزی گرفت و زیرِ شعلهٔ کنترلشده نگه داشت. دودِ سیاهی ازش بلند شد. نه طوری که کسی رو بسوزونه؛ فقط دودی که بوی لنت ترمز ماشین و آسفالت داغ و آهن میداد. دود رو با چوب دستی، به سمت دیگ کوچکِ مسی هدایت کرد. با هنر نمایی، دود رو چرخاند و توی دیگ ثابت نگهش داشت. خانم پاتریشیا، با چشمهایی منتظر و شگفت زده، به کار آدریان که برای اولین بار به خرابکاری منتهی نشده بود، نگاه کرد. خیلی دوست داشت این دانشآموز سربه هوا و نادانش، یک کار درست انجام بده. آدریان آینه جیبی رو مقابلِ خودش گرفت. جوری که بازتابی از چهرهاش، روی دود ها میتابید. سطحِ آینه کمی موج برداشت، مثل آبِ ظرفی که توش یک سنگ ریزه پرتاب شده باشه. نوبتِ ورد رسید. متن رو که تمام شب سعی در حفظ کردنش داشت، با صدای محکمِ بچهگانه خواند: - مِیرْتاِلِه وِشِرُوم! باز کن آینه و بگذار حقیقت بیرون بیاید. اما آدریان، آنجایی که باید «مِیرْتاِلِه» را میخواند، بهخاطر هیجان و لرزشِ زبانش «مِرتایلِه» گفت؛ فقط یک حرکتِ جزئی توی تلفظ؛ مثل کسی که اشتباهی کلید را نیمدور بچرخاند. در همون لحظه، چیزی در دیگ فرق کرد. دودِ سیاه که به مایع تبدیل شده بود، از لرزش و چرخش ایستاد؛ بعد مثلِ آبی ک بهسوی آینه کشیده شده باشه، بالا پرید و در هوا دوباره به بخار و دود تبدیل شد و به دیگ برنگشت. آینهٔ جیبی لرزید، تصویرِ آدریان یک لحظه کش آمد، اما سریع به حالت قبلیاش برگشت. طوری که آدریان اصلا متوجه این تغییر سریع نشد. اما گوشهٔ چشمِ او دید که بازتابش، یک میلیثانیه دیرتر از خودش، پلک زد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 13 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 دی، 2025 - جادوی دهم- به دودِ به هوا رفته نگاه کرد. آبرو و تمام زحماتش، رسما به هوا رفت. دیگ خالی بود و دود سیاه، به معجون مد نظرش تبدیل نشده بود. خانم پاتریشیا که ناامید تر از همیشه بود، نفسش رو به بیرون فوت کرد و گفت: - بسیار خب... همون لحظه، آینه ی جیبی در دست آدریان شکست؛ مثل انفجار! تکههاش به اطراف پرتاب شد و صدای جیغ و وحشت بچهها به هوا رفت. آدریان سرش رو کنار کشید، اما روی گونه و دستی که آینه رو گرفته بود، خراش پیدا کردن و خون دستش، سر خورد و یک قطره، دقیقا وسط دیگ فرود اومد. *** چند ساعت بعد از کلاس، همه چیز کاملاً عادی بهنظر میرسید. تینا و کریستوفر که آب از سرشون عبور کرده بود، دوباره برخورد های عادی و دوستانهشون رو با آدریان ادامه میدادن. زنگِ ناهار که خورد، شاگردها کم کم به سالن غذاخوری وارد میشدن. صدای قاشق و خنده و شوخی پیچیده بود. تینا هنوز داشت به آدریان گیر میداد که: - واقعاً از لاستیک استفاده کردی؟ خب حالا چی شد؟ هیچی که نشد! فقط دستت زخم شد. و آدریان با همون خونسردی نگاهی به باند پیچیده شده دور دستش کرد وگفت: - چون درست انجامش دادم. شاید از بیرون چیزی معلوم نیست، ولی تو ساختار مولکولی شیء اتفاق افتاده. همه خندیدن. حتی استاد پاتریشیا که داشت از کنار میز رد میشد، لبخند زد. هوا گرم و بوی نون تازه از آشپزخونه میاومد. عادیتر از این نمیشد. بعد از ظهر، وقتی بچهها به آخرین کلاس میرفتن و راهرو ها از همیشه خلوت تر شده بود، هنوز هیچ نشونهای نبود. فقط یه چیزی خیلی ریز، شاید بیاهمیت... تینا قبل از کلاس، موقع شستن صورتش تو آینه دید تصویرش برای لحظهای مکث کرد. فقط یه لحظه، انگار آیینه نفسش گرفت. ولی او خسته بود. اهمیت نداد. دستش رو با دستگاه خشک کن، خشک کرد و از سرویس بهداشتی خارج شد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 -جادوی یازدهم- صبح روز بعد، آدریان بود و کریستوفر. مشغول ترکیب کردن آب و روغن با جادو، گوشهای از حیاط مدرسه بودن. کریستوفر، نگاهی بین آدریان و ظرف درحال هم خوردن انداخت و گفت: - بعضی چیزها دست ما نیست آدریان. قوانین دنیا رو نمیشه تغییر داد. انقدر تلاش نکن. آدریان دست از تلاش نکشید و همچنان با کمک جادویی که از چوب دستی اش خارج میشد، درحال مخلوط کردن آب و روغن بود. - میدونی چیه کریستوف؟ برام مهم نیست قوانین دنیا چی میگن. آدم باید به هدفی که داره برسه؛ حتی اگه تمام قوانین دنیا رو نقض کنه. کریستوفر که چهارزانو نشسته بود، دست به سینه شد و گفت: - قانون نمیدونم چندم نیوتن میگه جادو از بین نمیره؛ بلکه از وردی به ورد دیگه تبدیل میشه. تو مثلا شاید نخوای دیگه جادوگر باشی؛ میتونی این قانون رو نقض کنی؟! آدریان پوفی کرد و دست از کار کشید. - الان چی میخوای بگی؟ کریستوفر کلافه اشاره ای به ظرفی که دوباره آب و روغنش از هم جدا شدن کرد. - دست از کار بیهودت بردار! آدریان که حوصلهی نصیحتهای رفیقش رو نداشت، با حرص چوب دستی رو به سمت ظرف شیشهای گرفت که با صدای بلندی، به خاطر خطای آدریان، شکست و تکههاش به سمت صورت دو پسر پرتاب شد. شانس آوردن که به موقع به عقب خزیدن و چشمهاشون رو از خطر نجات دادن! همزمان با صدای شکستن شیشه، صدای مهیبی تو کل مدرسه پیچید. صدایی مثل شکستن صدای شیشه؛ اما بلند. به بلندی انفجار یک بمب! 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 -جادوی دوازدهم- تمام دانشآموزان، با ترس و وحشت به سمت ساختمون اصلی برگشتن. اما همه در دل مطمئن نبودن که صدا، از ساختمون اصلی بود یا نه. آدریان با سختی از جا بلند شد و نشست.با چشمهایی ریز شده، اطراف رو نگاهی کرد. صداها گنگ و تصویر براش کمی تار بود. موهای شلختهاش رو تکون و گرد شیشه های بین موهاش رو پایین ریخت. با احتیاط بلند شد که خورده شیشه ها از روی لباسش پایین ریختن. نگاهش کشیده شد بالا و به کریستوفر رسید. پسرک به شکم روی زمین دراز کشیده بود و خورده شیشه و لکههای آب و روغن روی لباسش پخش شده بود. - کریس... صورتش جمع شد. انگار تیغی توی گلوش، مانع راحت حرف زدنش میشد. پیش خودش فکر کرد انگار سرما خورده. گلوش رو صاف کرد که تبدیل شد به چند سرفهی ممتد. انقدر سرفه کرد که با درد شکم و اشک، روی دو زانو افتاد و مایع آبکی معدهاش، همراه چند لخته خون از دهنش روی چمنها ریخت. با ترس، دوباره کریستوفر رو صدا زد. خیسی صورتش رو پاک کرد که با خیس شدن دست های لرزونش، نگاهشون کرد. با دیدن خون سرخ روی دستهاش، سریع به صورتش دست زد و متوجه خون جاری از دماغش شد. - خون چی میگه! بلند شد و به سمت کریستوفر چرخید. - کریس بلند شو... با دیدن صحنهی روبه روش، مات سرجاش ایستاد. کریستوفر، روی چمنها نشسته بود و تکون نمیخورد. نگاه آدریان، از پاهای کریستوفر بالا رفت. از لباس غرق در خونش گذشت و به صورتش رسید. صورتش... صورت کریستوفر هم مثل لباسش غرق در خون بود. سرش که به سمت آدریان برگشت و چشم چپش نمایان شد اما... چشم چپش... چشم چپش چشم نبود؛ تکهی بزرگی از آن ظرف شیشهای در چشم چپش فرو رفته بود و خون سرخ و تیرهی پسر، تمام لباسش و صورتش رو پر کرده بود. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 14 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 فروردین -جادوی سیزدهم- *** با اضطراب و هیستریک، پای چپش رو تکون میداد و در دل دعا میکرد برای کریستوفر اتفاقی نیوفتاده باشه. انقدر پوست گوشهی ناخنهاش رو کنده بود که تماما زخم و ملتهب بودن. مطمئن بود با این خرابکاری، قطعا اخراج میشه. دوباره به ساعت نگاهی انداخت. تو درمانگاه تخصصی جادوگران اکسپورد، همه چیز پیشرفته اما عجیب بود. به روز ترین خدمات پرمان جادوگران اونجا ارائه میشد و حالا ساعت بزرگ که یک پرستار خانم با کلاه بزرگ روی سرش بود، داشت با لبخند و انگشتهای اشارهاش، ساعت رو لحظهای نشون میداد. خانم ساعت دیواری، به نظر آدریان وحشتناک و دلهره آورد بود؛ چون هرسری که چهرهی آدریان رو ناآروم میدید، با اخم پشت چشمی براش نازک میکرد. سه ساعت بود که مدام همین رویه طی میشد و خبری از دوستش نداشت. خسته بود و از شدت فشار اضطراب وارد شده، حالت تهوع داشت. تصمیم گرفت بیرون بره و توی محوطه کمی هوا بخوره. با بلند شدنش از روی صندلی، صدای قدمهایی اون رو به عقب برگردوند. شانههای آدریان با ترس پایین افتاد، وقتی دید که مدیر چانگ، خانم یویو و چند تن از اساتید مثل یک گروه گنگستری، با خشم و قدمهایی محکم به سمتش میان. آدریان فکر کرد شاید باید قید تمام زندگیاش رو بزنه و همینجا خودش رو دار بزنه. شاید هم میتونست با وجود نابلدی، تلپورت کنه و بدن ناقصش رو به یک نقطهی دوری از دنیا بفرسته که دست مدیر چانگ بهش نرسه. اما اگرهم میخواست کاری بکنه، دیگه دیر بود. چون مدیر و همراهان خشمگینش، حالا دور آدریان حلقهای بسته بودن و هر لحظه امکان داشت هر کدوم به اژدهایی تبدیل بشن و در آتش خشمشون، پسرک رو بسوزونن. 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 14 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 فروردین -جادوی چهاردهم- صدای قورت دادن آب دهانش حتی به گوشهای سنگین استاد براون هم رسید. از میون اون افراد حاظر، یعنی مدیر چانگ، خانم یویو، خانم پاتریشیا، آقای براونِ پیر و کوتوله، خانم وینزلی چاق و آقای دنیلز جوان، فقط به آخری میتونست پناه ببره. با عجر نگاهی به نگاه تاسفبار آقای دنیلز کرد و با صدای مدیر چانگ، به صورت خبردار به سمتش چرخید. - تو بد دردسری افتادی آقای پارکر! بازهم به سختی آب دهانش رو قورت داد. ولی خشک تر از چیزی بود که بتونه کاری بکنه یا حرفی بزنه. آرزو میکرد کاش میون این بلبشو به مادرش خبر نداده باشن. خانم یویو با صدای تیزش گفت: - این سری قطعا اخراجی پارکر! خانم یویو بدش هم نمیاومد پسرک دردسر ساز اخراج بشه. وظایفش در قبالش کمتر میشد. آقای براون با صدایی که بخاطر سنگینی گوشهاش همیشه بلند بود، فریاد شد: - پارکر تو کی میخوای یک کاری رو درست انجام بدی؟! خانم پاتریشیا: - باورم نمیشه آقای پارکر! خانم یویو: - باور کن خودم همهی وسایلت رو بیرون میندازم! خانم پاتریشیا: -تو واقعا چه وردی خوندی که باعث این فاجعه شدی؟! آقای براون: - به سختی تونستن زخمهای دوستت رو ترمیم کنن. خانم یویو: - دعا کن خانوادهی آقای فردریک نخوان بندازنت توی زندان! آدریان حتی نمیتونست جوابشون رو بده. فکر به بدترین عواقب یک پژوهش کلاسی، میتونست باعث بشه همونجا سکته کنه! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 14 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 فروردین -جادوی پانزدهم- میون تمام سرزنشهای اساتید، ناگهان آقای چانگ با آرامش و محکم گفت: - همگی ساکت! سکوت برقرار شد و همه منتظر به آقای چانگ نگاه کردن. آقای چانگ دستی به غبغب بزرگش کشید و گفت: - دکتر دنیلز، آقای پارکر رو به شما میسپارم که تنبیه مناسب رو براش درنظر بگیرید. این دفعه شانس آوردی آقای پارکر! آدریان با تعجب اخم ریزی روی صورتش نشست. آقا چانگ معمولا آنقدر آروم با آدریان برخورد نمیکرد. چه برسه به اینکه تنبیهش رو به عهدهی یک نفر دیگه بگذاره. مشخص بود که مابقی افراد حاظر هم شوکه شده بودن؛ چون دیگه حرفی زده نشد و آقای چانگ، همه رو به جز آقای مایکل دنیلز، برد تا دوباره به کریستوفر سری بزنن. آدریان رفتنشون رو تماشا میکرد که دست مایکل روی شانهاش نشست و اون رو پروند. - ببخشید پارکر، نمیخواستم بترسونمت. آدریان سرش رو تکون داد. - نه، مشکلی نیست آقا. میخواست درمورد تنبیهش سوالی بپرسد. با شک و تردید، لب باز کرد: _ آقا... م... من... تنبیهم... مایکل دستش رو جلوی آدریان دراز کرد و گفت: - فعلا باید برگردیم به مدرسه. اونجا درموردش حرف میزنیم. آدریان میدونست که قراره جابهجا بشن. جابهجایی همراه یک نفر همیشه کمی درد داشت. ممکن بود اعضای بدنشون باهم جابهجا بشه! چشم بست و در یک لحظه دست در دست مایکل گذاشت. به ثانیه ای نکشید، تمام سکوت درمانگاه از بین رفت و آدریان گرمای زیاد دفتر آقای دنیلز رو حس کرد و همهمهه ی بچههای مدرسه از بیرون دفتر، به گوشش رسید. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 17 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 فروردین -جادوی شانزدهم- چشم که باز کرد، خودش رو در دفتر آقای دنیلز دید. مایکل، دست آدریان رو رها کرد و به سمت میزش رفت. پسرک دستهاش رو جلوی بدنش قفل کرد و با شک و استرس، چند قدمی به سمتش رفت. در ذهن هر چرندی که میتونست برای تبرئه کردن خودش ببافه رو ردیف میچید که مایکل با اولین جمله، همه رو نیست و نابود کرد. - باید کمکم کنی پارکر. چشمهای آدریان تا حدی که میتونستن بزرگ و گرد شدن. او؟ به آقای دنیلز؟ دکتر معروف و برجستهی جادوی سیاه؟ امکان نداشت! حتما اشتباه شنیده بود. - ببخشید قربان، چی؟ آقای دنیلز که انگار دنبال چیزی لابهلای برگهها و کشوها میگشت، دست از کار کشید و به چهرهی مبهوت و گیج پسرک خیره شد. - گوشات سنگین شدن پارکر؟ گفتم باید کمکم کنی! آدریان مطمئن شد که اینبار درست شنیده. سوالهای فراوانی در ذهنش ردیف شد که بدون فکر، تند و پشت سرهم همه رو ردیف کرد. - چه کمکی از دست من برمیاد آقا؟ ی...یعنی من چه کاری میتونم انجام بدم که شما از پسش بر نمیاید؟ من فقط یه جادوگر بی عرضهی ۱۶ سالهام و شما... شما... آدریان نمیدونست در وصف قدرت آقای دنیلز چی باید بگه. آرزو داشت روزی بتونه مثل اون جادوگری بزرگ بشه! - شما... آقا... بزرگترین جادوگر تو رشتهی خودتون هستین. واقعا... من... خب... دست و پاش رو گم کرده بود؛ کاملا واضح بود. آقای دنیلز کلافه از ناکام موندن در جستجو و حرفهای بی سر و ته آدریان، پلکی عمیق زد و سرش رو تکون داد. - گوش کن پارکر! آدریان سیخ ایستاد و با همون چشمهای وق زده، به استاد جوون و جذابش خیره شد. آقای دنیلز میزش رو دور زد و جلو اومد و در یک قدمی آدریان ایستاد. چشمهای همرنگشون رو به هم دوختن. - حواستو جمع کن پارکر! اون طلسم لعنتی تو نه تنها باعث شد توی کلاست مسخره ی جمع همکلاسیهات بشی و مدرسه رو دچار آشوب کنی؛ بلکه الان کل شهر، نه! کل دنیای ما درخطره! میفهمی؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 19 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین -جادوی هفدهم- رنگ از چهرهی آدریان بینوا پرید و سرمایی از سر تا پاش گذشت. به این فکر کرد که او فقط باعث انفجار یک شیشهی کوچیک شده بود؛ یعنی ماجرا انقدر مهم و بزرگ بود؟ لبهای خشکش رو تر کرد و چند پلک پشت هم زد. - ب... ببخشید آقا... و... ولی من ف... فقط... آقای دنیلز دوباره به پشت میزش برگشت. رفت و آمدش داشت اعصاب آدریان رو خط خطی میکرد. - پارکر وقت برای این مِن مِن کردنها نداریم. باید هرچی زودتر دنیارو نجات بدیم پسر! برای اینکه جلوی رفت و آمد مجدد استادش رو بگیره، خودش به میز نزدیک شد و گفت: - ولی آقا من نمیفهمم دارید درمورد چی... - پیداش کردم! آدریان از جا پرید و خیره به دستهای آقای دنیلز موند. مایکل نگاهی به گوی نارنجی رنگ دستش کرد و بعد، به صورت متعجب آدریان خیره شد. آدریان نگاهش از گوی عجیب به چهرهی تقریباً جذاب آقای دنیلز کشیده شد. او دوباره میزش رو دور زد و بازهم روبه روی آدریان ایستاد. گوی رو درست جلوی چشمهای آدریان گرفت و گفت: - این رو میبینی؟ آدریان سرش رو به بالا و پایین به معنای «بله» تکون داد. - میدونی چیه؟ اینبار سرش رو به طرفین تکون داد. آقای دنیلز هم سری تکون داد و گفت: - میدونستم. انتظارشو داشتم! این یک گوی پیشگوییه! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 19 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین -جادوی هجدهم- آدریان بازهم با چشم و ابروی بالای پریده نگاهش رو از چشمهای آقای دنیلز گرفت و به گوی خیره شد. ناخواسته دستش کمی بالا اومد تا به گوی دستی بزنه، اما آقای دنیلز بی توجه به او، دوباره به پشت میزش برگشت و گوی رو روی میز گذاشت. - گوی ها همیشه چه رنگی ان پارکر؟ آدریان با گیخی اخمی کرد. او داشت امتحان میگرفت یا آدریان رو مسخره میکرد؟ - آقا... من... دلیل این سوالتونو نمیفهمم. مایکل که محکم بر روی میز کوبید، آدریان بازهم از جا پرید. - به خودت بیا پارکر! درس نخوندی و الان وضع همهی ما شده این! فریادش باعث شد چشم های آدریان کمی بسته بشه. وقتی چشم باز کرد و صورت خشمگین استادش رو دید، در خودش فرو رفت و سرش رو پایین انداهت. آقای دنیلز کمی نفس کشید تا به خودش مسلط بشه. - گوش کن پارکر... بذار برات بگم که داستان از چه قراره! آدریان سرش رو بالا آورد و کمی صاف ایستاد. آقای دنیلز خیره به گوی، گفت: - چندین سال پیش، وقتی هنوز علم پیشگویی اونقدر کشف نشده بود، یک سری از جادوگرهایی بودن که تونسته بودن به این علم دست پیدا کنن؛ ولی انقدر تعدادشون تو کل دنیا کم و انگشت شمار بود که بعضیا دنبالشون بودن ازشون یاد بگیرن و بعضیا به دنبال کشتنشون. شایعه میشد که اونها شاگردهایی تربیت کردن که پیشگویی بلدن. همون موقع ها بود که یک سریهای دیگه شروع کردن به دلالی از این طریق و به اسم پیشگویی، از مردم پول میگرفتن. دست فروش ها، گداها، حتی بعضی از سیرکها و نمایشها و بعضاً سلبریتیها و بلاگرها شروع کردن به تبلیغ یک سری آدم دلال. یک سری آدم نفهم هم پیدا میشدن که با اینکه میدونستن پیشگویی خیلی نادره، بازم حرفاشون رو باور میکردن. پیشگویی های غلط و وحشتناک باعث هرج و مرج شدیدی توی کل دنیا شده بود. پیشگویی هایی که میگفت فلانی میمیره، دنیا نابود میشه؛ و چمیدونم از این حرفا. بین یکی از همین هایی که توی جشنها، چادر میزنن و ادعای پیشگویی دارن، یک نفر بود که یک گوی پیشگویی داشت که با نزدیک شدن به زمان اتفاق پیشگوییش، رنگ گوی که مثل بقیه گویها سفید بود، کم کم به نارنجی و قرمز و جگری و لحظه ی اتفاق، مشکی میشه. پلیسها خیلی دنبال اینجور افراد بودن و بالاخره دستگیرش کردن. اون زن، وقتی که دستگیر شد، جلوی هزاران دوربین یک پیشگویی کرد. پیشگویی که الان بعد از اینهمه سال، داره تو گویای که خودش داشت و دولت در اختیار مدرسه گذاشته، داره کم کم به حقیقت میپیونده! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت -جادوی نوزدهم- آدریان لب زیرینش رو گزید. مایکل، با چشمهایی که بخاطر تاثیرگذاری حرفاش روی آدریان غرق غرور بود، به صورت پسرک نگاه کرد. همیشه خود رو سخنور خبرهای میدونست. شک نداشت که تمام فکر و ذهن آدریان درگیر حرفهاش شده. در صدم ثانیه، آدریان لپهاش باد و هواش با صداهای زشت و بلندی خالی شد و ماکیل با چشمهای گرد خیره به قطرات ریز بزاقش در هوا شد. در ادامه ی این صوت بی ادبانه، آدریان قهقههای سر داد که خودش فورا جلوی دهنش رو گرفت و در نطقه خفهاش کرد. مایکل همچنان با چشمهایی گرد به صورت قرمز و چشمهای اشکی پسر نگاه کرد. گیج شده بود؛ برعکسِ آدریان! خندهاش رو پشت نفسهای محکم و منطقش حبس کرد و همین باعث ریزش اشک از چشمهاش شد. فکر نمیکرد آقای دنیلز بتونه انقدر بانمک باشه. مایکل با دیدن پریدن قفسهی سینه پسر، به خودش اومد و تعجبش جای خودش رو خشمی داد که باعث روشن شدن مشعل کنار میزش شد. - پارکر مگه من با تو شوخی دارم؟! همین فریاد سریعا آدریان رو به حالت خبردار نگه داشت و بازهم با باد کردن لپهاش، سعی کرد خندهاش رو نگه داره. مایکل بیشتر خشمگین شد. - پارکر باورم نمیشه! تو فکر میکنی من دارم جوک تعریف میکنم؟! سکوت آدریان بدتر نفت بر روی شعله ی خشمش میریخت. - جواب بده! فریاد بلندش باعث شعله ور تر شدن آتش مشعل شد و شعلهها به سقف آجری رسیده و تمام آجرهای قهوهای اطراف رو سیاه کردن. حرارتش به اطراف ساتع شد و چشمهای آدریان رو تا انتها گشاد کرد. او که حالا ترسیده بود، سریع سرش رو به طرفین تکون داد. - نه آقا باور کنین! فقط... مایکل که از برافروختگی خودش کم کرد، آتش مشعل هم در یک حرکت کم شد و جز یک شعلهی کوچک، چیزی ازش نموند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت -جادوی بیستم- مایکل چشمهای رو ریز کرد و گفت: - تو حرفامو باور کردی؟ آدریان شک داشت چی باید جواب بده. سوالش مثل یک دستی زدن بود. ترجیح داد به جای دادن جواب دلخواهِ آقای دنیلز، واقعیت رو بگه. - ببخشید آقا... ولی... نه. مایکل عادی ایستاد. - چرا؟ سرش رو خاروند و به این فکر کرد که شاید انتهای این بازجویی مسالمت آمیز اصلا جالب نباشه. - ببخشید آقا؛ اما حرفاتون شبیه... با خودش فکر کرد که باید میگفت شبیه «قصههای یک روز» مادربزرگش بود و بیشتر به افسانهای برای گول زدن بچهها شبیه بود یا نه؟ هرچی بود، در مقابل نگاه تیزبین آقای دنیلز راه فرار نداشت. - آقای حرفاتون شبیه افسانههایی برای کودکان بود. با شرم سرش رو کمی پایین انداخت تا دوباره نگاه خشمگین آقای دنیلز اون رو نسوزونه. برای بار چندم آرزو میکرد کاش به جای کریستوفر، او در بیمارستان میمرد و این لحظه رو تجربه نمیکرد. با دیدن کفشهای آقای دنیلز که از او فاصله گرفت، متعجب سر بلند کرد تا ببینه چه چیزی در انتظارش قرار داره. آقای دنیلز بازهم به پشت میزش برگشت و گوی رو در دستش گرفت. بخار و هالهی نارنگی رنگش، از چند لحظه پیش کمی پررنگ تر شده بود و این شکی در دل آدریان انداخت که مبادا حرفهای استادش درست باشن! آقای دنیلز نگاهی به او کرد و گفت: - پارکر، باور بکنی یا نه، خنده دار باشه یا ترسناک، پیشگویی داره به حقیقت خودش نزدیک میشه. یک خطری داره مارو تهدید میکنه و من حس میکنم از سمت تو این داستان شروع شده! *** مثل کسی که دچار شوک شده، در راهروی مدرسه به سمت کمدها میرفت تا به عنوان آخرین نفر، از مدرسه خارج بشه. حرفهایی که بین او و آقای دنیلز رد و بدل شده بود، فکرش رو کاملا درگیر کرده بود و نمیدونست واقعا تو چه مخمصه ای گیر افتاده. آقای دنیلز معتقد بود موقعی که گوی به آدریان نزدیک میشه، رنگش تیره تر میشه و با فاصله گرفتن، کمی از پررنگی اون کاسته میشه. انگار پیشگویی ربطی به آدریان داشت؛ اما واقعا نمیدونست که چه ربطی! به کمدش که رسید، با دیدن خط خطیها و متلکهای نوشته شده روی درش، نفسش رو فوت کرد و درب کمد رو باز کرد. به نیت برداشتن کولهاش، دست دراز کرد که یکهو صداهایی رو در اطرافش حس کرد. دستش ایستاد و حتی نفسش در سینه حبس شد. او آخرین نفر در مدرسه بود، موقع ورود به راهرویی که به کمدها منتهی میشد، تنها چند دختر سال بالایی از کنارش گذشته بودن و حالا واقعا در مدرسه و این راهرو تنها بود. سرش رو کمی عقب برد تا از پشت در کمد، انتهای راهرو رو نگاه بندازه. غروب آفتاب نزدیک و سرامیکهای راهرو به نارنجی میزدند. سرش رو به سمت چپ چرخوند و انتهای بنبست راهرو که پنجرهی بزرگی داشت رو نگاه کرد. خبری نبود و فقط صدای ریز گنجشکها میپیچید. دوباره به نیت برداشتن کیفش جلو رفت که اینبار نفسی پشت گوشش خورد و صداهای زمزمهوار واضح تری رو شنید که نامش رو صدا میزدن: - آدریان! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت -جادوی بیست و یکم- پوستش مور-مور و با وحشت چرخید و به کمد چسبید. وقتی بازهم فضای خالی و تنهاییاش رو دید، وحشتش دوبرابر شد. قفسهی سینهاش با شدت بالا و پایین میرفت و جرعت نداشت تکونی بخوره. ولی بر اساس تجربههای یافت شدهاش از فیلمها، موندن رو بیش از این جایز ندونست. سریع کولهاش رو برداشت و نیم قدمی عقب رفت و به سرعت در کمد رو بست. چرخید که راه خروجی رو در پیش بگیره اما در همون لحظه، پشت در کمد، صورت به صورت گریگوری تامس شد. وحشت قبلیای که داشت و این ناگهانیی رو به رو شدنش با یک نفر، باعث شد فریادی وحشتزده از اعماق وجودش بکشه و با تمام قوا، کولهاش رو به سر گریگوری بکوبونه و پا به فرار بذاره. تمام اتفاقات در صدم ثانیه ای رخ دادن و آدریان حتی برنگشت تا پشت سرش رو نگاه کنه؛ میترسید موجودی رو ببینه که دنبالش میکنه. حتی نخواست به این فکر کنه که گریگوری، این موقع در اون قسمت چه کاری داشت و چرا با اون لبخند کشدار و عمیق و چشمهایی سیاه و تاریک، به آدریان خیره مونده بود. به دویدن ادامه داد و پشت سرش رو هم نگاه نکرد تا بلند شدن گریگوری و چرخیدنش به سمت خودش رو ببینه. *** بازهم خانم پاتریشیا و حرفهای بی پایانش، سر آدریان رو برده بود. شب ناآرومی داشت و از خستگی، پلکهاش در رفت و آمد بودند. قطرهای بزاقش از گوشهی لب درحال پایین اومدن بود و سر سنگینش، بیشتر روی دست چپش فشار میآورد. چهرهی خانم پاتریشیا تار و تارتر شد تا اینکه ناگهان صدای گیغش دراومد: - پارکر! گردنش افتاد و با همین حرکت و صدای جیغ، به خودش اومد و با چشمهای گرد، بلند گفت: - بله آقا! صدای خندیدن بچهها بلند شد. خانم پاتریشیا تن ظریفش رو به دیوار تکیه داد و دست به سینه گفت: - آقای پارکر، من خانم پاتریشیا هستم. اگه فکر میکنی نمیتونی سر کلاس بمونی، بهتره بری بیرون. بعد از ماجرای دیروز، هیچکس با او رفتار دوستانهای نداشت. سرش رو زیر انداخت و آهسته گفت: - متاسفم خانم. خانم پاتریشیا، خسته و کلافه از دانشآموز تنبلش، تکیه از دیوار گرفت و چرخید تا ادامهی تدریسش رو انجام بده که درب کلاس بدون تقهای باز شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 7 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 اردیبهشت -جادوی بیست و دوم- سر تمام بچهها با تعجب به سمت در چرخید. آدریان کمی گردنش را کشید تا از پشت سرهای بچهها، ببینه چه کسی وارد کلاس شده. با دیدن شخص، چشمهاش درشت شد و ضربان قلبش بالا رفت. قامت ریز نقش کریستوفر، در چهارچوب در قرار گرفته بود و درحالی که دست به سینه بود و آدامسی میجوید، به خانم پاتریشیا نگاه میکرد. با خودش گفت «این کی حالش خوب شد؟ مگه انقدر زود تونستن درمانش کنن؟». سرش رو خاروند و بیشتر گردن کشید تا مطمئن بشه که اشتباه ندیده. خانم پاتریشیا سرتاپای کریستوفر رو نگاهی کرد و متعجب تر از همه گفت: - آقای فردریک؟! کریستوفر ابروی راستش رو بالا داد. - بله خانم؟ دهان خانم پاتریشیا چندباری باز و بسته شد تا تونست کلمات رو کنارهم بچینه و گفت: - تو حالت خوبه؟ - به نظرتون ظاهرم نشون میده که بَدَم؟ زمزمهی بچهها بلند شد. آدریان به عقب چرخید و در ردیف کناری و پنج صندلی عقب تر، تینا رو دید که مثل خودش با تعجب نگاهش میکنه. این دو دوست، هیچوقت این لحن رو از کریستوفر نشنیده بودن. آدریان که دوباره به کریستوفر نگاه کرد، پسرک دست به جیب و بدون توجه به افراد حاظر در کلاس، داخل شد و در رو پشت سرش باز گذاشت. تا وسط کلاس اومد؛ اما انگار که راه گم کرده بود. اطراف رو نگاهی کرد و با دیدن صندلی خالی ردیف اول، با لبخند ابرویی بالا انداخت و با همون پرستیژ، به اول کلاس برگشت و نشست. بعد از چند ثانیه، خانم پاتریشیا خودش رو جمع و جور کرد و با ابراز خوشحالی بابت بهتر شدن حال کریستوفر فردریک، به ادامهی تدریسش پرداخت. آدریان با چشمهایی ریز از پشت سر کریستوفر رو زیر نظر داشت. به نظرش چیزی در او اشتباه بود. انگار کریستوفر همیشگی، پشت همون شمشادها جامونده و یک نفر دیگه به جای او اومده. بعد از پایان کلاس، تینا و آدریان، کریستوفر رو کشان-کشان به قسمتی از همان شمشادها بردند و سیل سوالاتی بود که به سمتش نشانه گرفتن. - کریس، حالت خوبه؟ کریستوفر به تینا نگاه کرد و گفت: - معلومه خوبم. آدریان که هنوز به نظرش کریستوفر، کریستوفر نبود و انگار به «فریستوکر» تبدیل شده بود، پرسید: - بعد اون اتفاق، همه چیز خوبه؟ کریستوفر نگاه عجیبش رو از تینا گرفت و به آدریان داد. - کدوم اتفاق؟ لبخند مضحک روی لبهای کریستوفر، بیشتر آدریان رو به میانداخت. نیم نگاهی بین او و تینا رد و بدل شد و یکهو کریستوفر گفت: - آها همون اتفاق رو میگی... آره آره، خوبه. آدریان کمی چشمهاش رو ریز کرد که تینا پرسید: - کی مرخص شدی؟ - مرخص؟ مطمئن بود یکجای کار کریستوفر میلنگد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 13 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اردیبهشت -جادوی بیست و سوم- تینا و آدریان همزمان به هم نگاه کردند. آن نگاه کوتاه، پر از حرفهایی بود که جرئت گفتنش را نداشتند. آدریان با احتیاط گفت: - کریس… تو دیروز توی محوطه... کریستوفر دستش را بالا آورد. - آه، اون اتفاق کوچولو؟ یه خراش سطحی بود. شماها زیادی حساسین. خراش سطحی؟ آدریان هنوز تصویر خون روی چمنهای تازه کوتاه شده را از ذهنش پاک نکرده بود. هنوز بوی تند بیمارستان توی بینیاش بود. خراش سطحی؟ آنهم وقتی که پسرک نمیتونست لحظهی دیدن حفرهی چشم تخلیه شده ی کریستوفر رو ازیاد ببره. باد آرامی شمشادها را تکان داد. برگها خشخش کردند. کریستوفر سرش را کمی کج کرد. نگاهش به جایی غیر از صورت اونها بود. انگار داشت به صدایی گوش میداد که بقیه نمیشنیدن. زیر لب گفت: - عجیبه تینا پلک راستش لحظهای پرید و پرسید: - چی عجیبه؟ کریستوفر لبخند زد. آن لبخند، مثل لبخند همیشگیاش نبود. زیادی صاف بود؛ زیادی مرتب. - هیچی. فقط فکر کردم یکی صدام کرد. آدریان ناخودآگاه پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود. فقط شمشادهای سبز و درختها که نور کمرنگ عصر از بینشون عبور میکرد. و در نزدیکی، درب شیشهای گلخانه! چشم آدریان برای لحظهای به آن افتاد. انعکاسشان در تیرگی درب شیشهای دیده میشد. سه نفر کنار هم اما، انعکاس کریستوفر هنوز دست به سینه بود. درحالیکه خودِ کریستوفر حالا دستهاش رو در جیب شلوارش فرو کرده بود. آدریان پلک زد. انعکاس عادی بود؛ انگار که آدریان فقط یک توهم رو دیده. سرش رو که به سمت بچهها چرخوند، با دیدن کریستوفر در نزدیکی خودش در جا پرید و یک پاش رو عقب تر گذاشت. او خیلی نزدیکتر از حد معمول ایستاده بود. آنقدر که آدریان بوی آدامس نعنایی که از ابتدای روز میجوید، حس کرد. - شما دوتا یهجوری نگام میکنین که انگار من یه هیولای آینهایام. و خودش به شوخی بیمزهاش خندید. تینا هم خندید. آن خنده از آن خندههایی بود که بیشتر برای پر کردن سکوت است تا از ته دل. - هیولای آینهای چیه دیگه؟ تینا گفت؛ اما خودش خوب فهمید ته جملهاش، صداش لرزید. کریستوفر شانه بالا انداخت. - نمیدونم. فقط یه اصطلاح ساختگیه؛ ولی به نظرم جالبه. نه؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت -جادوی بیست و چهارم- نه آدریان و نه تینا به نظرشون کریستوفر سطح طنز جالبی نداشت و همچنان چیزی بینشون درست نبود. با این حال، باید به آخرین کلاسشون میرفتن. کریستوفر جلوتر از آنها، از میون شمشادها رد شد و گفت: - شماها برید، من خودم میام. تینا به مسیر و گامهای مثل ابر، سبکِ کریستوفر نگاه کرد و گفت: - ولی کلاس پشت گلخونهست... کریستوفر دستش رو در هوا تکون داد و بی توجه به تینا، از آنها دورتر شد. تینا گردنی رو که کشیده بود تا کریستوفر رو ببینه، کوتاه کرد و راحت ایستاد. نگاهی زیر چشم به آدریان متفکر انداخت. انگار تسخیر شده و با چشمهایی نیمه درشت که ناشی از عدم حضور ذهنش بود، به شمشادها نگاه میکرد. تینا با یک بشکن، حواس آدریان رو جمع خودش کرد. - هی! آدریان شانهاش کمی بالا پرید و به تینا نگاه کرد. فکرش کاملا درگیر کریستوفر بود. فکر میکرد مثل یک کارآگاه باید سری به بیمارستان بزنه تا مطمئن بشه که کریستوفر مرخص شده. - چی شده؟ - اون رفت. آدریان همزمان با تینا، دوباره به مسیر رفتن کریستوفر نگاه کردند. از دری که او وارد ساختمان شد، فقط میشد به کتابخانه و آینهخانهی مدرسه رفت؛ جایی که دروس هنرهای طلسمهای وارونگی و رقص و کنترل پژواک تدریس میشد. - نگو که فقط به نظر من کریستوفر عجیب بود. آدریان سرش رو تکون داد و جواب داد: - من که دارم عقلمو از دست میدم. بالاخره دل به رفتن سپردن. کلاس آخر، کریستوفر حضور نداشت. این موضوع، برخلاف تمام اصولهای او بود و آدریان این رو کاملا میدونست. کریستوفر پسر منظمی بود. محال بود جز در مواقع حاد، در کلاس غایب باشه. باید هرجور که شده سر از کار او در میآورد که چرا بعد از اون حادثه، انقدر رفتارهای عجیبی از خودش نشون میداد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری