نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 14 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و چهار عبدالله به زنش گفت: - تو برو اتاق رو ببین. الکساندرا همراه زن بابا رفت. زن بابا در حال رفتن به سمت اتاق پرسید: - چند وقتته؟ - چه؟ - چند وقته بارداری؟ الکساندرا با کلمه باردار این مدت آشنا شده بود. به در اتاق رسیدن. - سه ماه. - چند وقته ازدواج کردید؟ - چهار ماه. زن بابا در رو باز کرد. - آفرین! پس زمین پر باری! الکساندرا نفهمید منظورش چیه و براش مهم هم نبود. حواسش رفت پی اتاق. یک اتاق ساده با یک گلیم و پتو کنار اتاق برای نشستن و پشتی و رختهخوابهای جمع شده. روزهای اول زندگی در اونجا به دلش نبود اما کمکم عادت کرد. اتاق جدید به دلش نشست و از اینکه غذا درست کردن با اون نبود خوشحال بود. عبدالله که اینجا سرکار نمیرفت و خرج با پدرش بود بیشتر وقتها الکساندرا رو میبرد و دور میداد. خرمشهر نسبت به ایلام شهر قشنگتری بود و هم صحبتی با زن بابای عبدالله هم لذت خودش رو داشت و اینجا اقوام زیادی برای شناختنش میاومدن و دوباره توی همون شرایطی افتاده بود که دوست داشت. همسرش براش انگشتر خرید. باهم به کوه نوردی رفتن. اما احساس می کرد هیچی درست نمیشه. با خودش گفت: هميشه نميتوني منتظر زمان مناسب بموني گاهي وقتها بايد جرأت كني و بپري ... با اومدن به اونجا عبدالله بعد از یک ماه پاک زیستن دوباره کارهای قبلش رو شروع میکنه. انقدر که خبرش به اقوام میرسه و بهش میگن: - بجای زن بازی صیغه کن اما اون قبول نمی کنه. به هیچ کسی هم سر نمیزنه و یک مدت همه زن ها رو ول می کنه و برای اینکه حرفها بخوابن فقط با زنش میگرده و هر روز بیرون میبرش تا همه ببینند اون با زنش هست. اما بعد از دو سه هفته وقتی الکساندرا پنج ماه بود دوباره کارهای گذشتش رو شروع میکنه. یکی دو روز عصرها که وقت آزاد داشت به چند کاباره شبانه سر زد و مدتی را در مصاحبت دختران معرفی شده از سوی دوستان خود گذراند که به آنها هدایایی گرانقیمت نیز داد. چند ماه بعد در یک مجلس میهمانی به یکی از همان دخترهایی که مدتی رو با عبدالله سرکرده بود برخوردم و او با افتخار فراوان انگشتری رو که از عبدالله هدیه گرفته بود به زن باباش نشون داد. زن بابا با عموی عبدالله صحبت کردن و بهترین راحل رو این دیدن که این مرد سی و چهار ساله رو سرکار بفرستن تا دست از اینکارهاش برداره. عموی عبدالله به بهانه اینکه توی خیاطخونهش نیاز به کمک داره اون رو پیش خودش برد. اونجا انقدر با عبدالله صحبت کرد که... - اگه تو از زنت تامین نمیشی نیازی نیست سمت گناه بری، یک زن دیگه بگیر. که آخر سر عبدالله قبول کرد. ویرایش شده 14 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 17 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و پنج - حالا کی رو پیشنهاد میکنید؟ - دختر خواهر خانم خودم هست. مطلقس. - چند سالشه؟ مرد که عبدالله رو راضی میدید با هیجان گفت: - بیست و هفت سال. ماشالله خوش زاست. از ازدواج قبلیش هفت تا بچه داره. - پس چرا طلاقش داد. - شوهرش همین پارسال مُرد. - بچههاش گردن من نیفتن! مرد سریع توضیح داد: - نه، پیش خانواده پدریشون هستن. - خوب میخوام دختر خانم رو ببینم. - امروز میگم دم مغازه بیارنش. تا عصر ذهن عبدالله مشغول بود. الکساندرا خوشگل بود و عبدالله دوستش داشت اما سرکش بود. شاید یک زن آروم زندگیش رو بهتر کنه. وقتی عمو چندبار یاالله گفت عبدالله متوجه شد که دختر اومده. نگاهش کرد. صورت دختر زیر چادری که روی صورتش گرفته بود پنهان بود. با دیدن نگاه کنجکاو عبدالله آروم انگشتش رو باز کرد و چادر افتاد. عبدالله زنی رو دید هم قد خودش، لاغر، پوست رنگ پریده، صورت خوشحالت، لبهای معمولی و بینی خوشحالت، چشمهای آبی و موهای حالتدار مشکی که از زیر چادرش بیرون زده بود. عمو معرفی کرد: - غنچه خانم! عبدالله با گرمترین لحنی که میتونست داشته باشه گفت: - سلام خانم، خیلی خوش اومدید! اون زن خوشگل بود. - سلام جناب، ممنون! عمو گفت: - اگه هر دو راضی هستید بریم مسجد؟ هر دو بهم نگاه کردن. زن سعی داشت خودش رو خجالتزده نشون بده. عبدالله گفت: - من که کاری ندارم، بریم قبل از نماز به حاج آقا برسیم. زن خوشحال از اینکه عبدالله هم عجله داره راه افتاد. عمو و زنش سعی کردن جلوتر برن تا این دوتا کنار هم راه برن. عبدالله از دختره پرسید: - از زندگی من خبر دارید؟ - شنیدم یک همسر اجنبی دارید. - من نمیتونم شما رو خونه خودم ببرم. غنچه درحالی که توی دلش میگفت: حالا میبینی. به زبون آورد: - مشکلی نیست، من خونه پدرم میمونم. - من هم یک میزان هزینه به شما میدم تا به مشکلی برنخورید. بعد که برگشتیم شهر خودمون شما به خونه خودتون میان. زن لبخند زد. به مسجد رسیدن. عبدالله یکلحظه صیغهش با الکساندرا رو به یاد آورد و یکم دلش سوخت اما سریع از ذهنش بیرون کرد و داخل رفتن. عمو رفت تا حاج آقا رو بیاره. حاج آقا اومد و صیغه رو خوند و هر چهارتا بیرون اومدن. زن عموی عبدالله گفت: - عبدالله خان امشب خونه خواهرم دعوت هستید. - چشم خانم، میام. بعد از همه خداحافظی کرد و از همسرش گرمتر خداحافظی کرد و به خونه رفت. الکساندرا با مادر ناتنی عبدالله مشغول بود. عبدالله نگاهش کرد. همین حالا هم احساسش بهش کمتر شده بود. شب به زن باباش گفت: - من خونه عمو دعوتم. - با الکساندرا؟ - نه، مردونهست. احتمالا شب برنگردم. ویرایش شده 18 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 18 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و شیش اون شب عبدالله اونجا خوابید و صبح، صبحانه شیکی خورد. غنچه با ناز پرسید: - زنت هم برات همچین میزی میچینه؟ کسی خبر نداشت الکساندرا زن صیغهای هست. - اون! اون اصلا آشپزی بلد نیست. بعد یاد چیزی افتاد. - درضمن، تا دنیا اومدن بچهش نمیخوام چیزی بفهمه. زنهای فرنگی لوسن یک چیزیش میشه. - چشم آقا! و افتاده شروع به خوردن کرد. بعد از صبحانه به خونه برگشت. الکساندرا چیزی نپرسید. اون تقریبا جز برای چیزی که عبدالله مجبورش میکرد هیچ رابطه احساسی با عبدالله نداشت و خودش رو همراه اون نمیدونست. گاهی به زن پدر شوهرش میگفت: - شما محرم گرامی داشت. عبدالله فقط محرم مشروب نخورد و با دختر نبود. مگه حسین عزیز شما نبود غیر از محرم؟ وقتی هم که زن بابا بهش میگفت: - چرا انقدر با عبدالله سردی؟ از دستش میدی ها. الکساندرا جمله انگلیسی میگفت که معنیش این میشد: - یآدِٺٖ بآشِہ بَعضْۍٰ چیّزآ بآیَد تَموٰތ بِشَنْ، ٺآ چیزٰآۍِ بِهٖٺࢪ شُࢪވعٰ بِشَنٓ. یک روز که زنهای همسایه اومده بودن گاهی باهم در گوشی صحبت میکردن. حدس میزد درباره خودش باشه. بالاخره یکی از زنها گفت: - الکساندرا جون! - بله! - اگه آقا عبدالله یک زن دیگه بگیره چه حالی میشی؟ همه چهارچشمی نگاهش کردن. افراد اون جمع میدونستن. الکساندرا گیج گفت: - یعنی من رو طلاق داد و زن دیگه گرفت؟ - نهنه، روی تو همسر دیگه بگیره. - معشوقه بگیره؟ زنها کلافه شدن که نمیتونند بهش برسونند. - نه، زن. - مثل من؟ - آره. توی دین مسیحیت اینکار حروم بود پس الکساندرا گفت: - مگه شد؟ - آره. - در مسیحیت نشد. شما چطور توانست؟! یکی از زنها که درس دین خونده بود گفت: - ای بابا خواهر اگه قرار نبود خدا اجازهش رو بده اون مردهای اعراب نه پیامبر رو قبول میکردن نه خدا رو. الکساندرا تقریبا فهمید چی میگه پس گفت: - پس چرا قانون عوض نکرد حالا؟ - چون به نفع آقایون نیست، حالا. بعد همه خندیدن و بحث کلا عوض شد اما بعد اتفاقی افتاد که الکساندرا مجبور شد با این قضیه روبهرو بشه. ویرایش شده 24 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و هفت پدر عبدالله فوت کرد و الکساندرا با شکل جدیدی از عزاداری آشنا شد. از چنگول کشیدن صورت توسط زن پدر شوهر تا جیغهای بلند و گریهها و ادای گریهها و مراسمهای طولانی و پر جمعیت. اون بعد از مراسم وقتی به خونه برمیگشتن برای عبداللهی که در کمال تعجب میدید بعد از مراسم حالش خوبه و توی مراسم حالش خیلی بده توضیح داد: - آلمان اینطور نبود. ما کمی گریه کرد و بیشتر سکوت. در یک روز او را دفن کرد. و افراد کمی اومد. - خوب اینجا برای کسی که دوست داریم خیلی گریه میکنیم. - کسی گریه کرد امروز که فقط یکبار دید پدرت را. عبدالله خندهش گرفت. سرش رو پایین انداخت و خندید و یکلحظه برای الکساندرا زیبا اومد. - بهش میگن تعارف! - این تعارف را زیاد شنید. نوعی دروغ بود که گفتن دروغ نیست. عبدالله خندید. یکدفعه دید که داره از کنار همسرش بودن خیلی لذت میبره. دست انداخت دور شونهش و اون رو به خودش چسبوند. الکساندرا مکث کرد. لذت برد. آروم شد. هیجان به قلبش اومد. فکر کرد. اما چون مثل زنان ایران دختری نبود که توی اون شرایط تحقیرآمیز بزرگ شده باشه نمیتونست قبول کنه به این راحتی کسی که انقدر اذیتش کرده رو ببخشه پس با اینکه حرکتی نزد اما ذهنش رو کنترل کرد. اما شب قضیه فرق کرد. شب با خودش فکر کرد: فقط برای نیاز! و عبدالله هم حسابی لذت برد و بعد با خودش گفت: شاید اگه کمی دلش رو بدست بیارم و خودش رو هم راضی نگهدارم همیشه همین لذت باشه. اما چون توی فضایی برعکس الکساندرا بزرگ شده بود دوباره به خودش گفت: نه، پرو میشه. با همه اینها حالا یک مسئله دیگه وسط بود. - کمکم آماده بشو که ما باید برگردیم. - کجا؟ - شهر خودمون. الکساندرا با هیجان گفت: - خوب همین جا موند! - نه، خانوادهم و کارم اونجان، اینجا بمونم چیکار. الکساندرا که میدونست نتیجه نداره چیزی نگفت. برای عبدالله وضعیت دیگهای پیش اومد. حالا باید همسر دومش رو به همسر اولش معرفی میکرد. این رو به زن باباش رسوند. - راستش الکساندرا خیلی سرد و تلخه! خیلی هم سرتقه. از طرفی مادر بچهمه نمیتونم دور بندازمش، کسی رو جز من نداره. ولی خوب من هم که با همچین زنی نمیتونستم بمونم برای همین یک زن صیغه کردم. الان باید با خودم بیارمش. اگه امکانش هست شما به الکساندرا بگین. زن بابا گفت: - باشه، میگم. وقتی عبدالله نبود دوتا چای ریخت و وسط هال گذاشت و به الکساندرا گفت بیاد بشینه. الکساندرا وقتی عبدالله بود و برادر ناتنی عبدالله بود اجازه نداشت از اتاق خارج بشه و چون برادر ناتنی مدت کمی میموند این روش فشار نمیآورد اما وقتی عبدالله نبود خود برادر ناتنی نمیاومد و به بهانهای بیرون میرفت. الکساندرا روبهروی زن نشست و با لذت به چای نگاه کرد. چای توی ایران نوشیدنی قابل توجهی بود و بیشترین استفاده رو داشت و احتمالا بخاطر ممنوعیت ا. ل. ک. ل بود. البته الکساندرا در آلمان هم گاهی چای میخورد اما نه به این شکل. معمولا چای رو توی لیوانهای بزرگ با یخ پر میکردن و به عنوان نوشیدنی سرد میخوردن ولی چای گرم مزایایی داشت که الکساندرا توی کشور خودش ندیده بود و مهمترینش این بود که تا سرد شدنش وقت داری از هم صحبتی و کنار هم بودن با فردی که برات عزیزه لذت ببری. - برام حرف زد. برام از زندگی دیگران گفت. برام از زندگی خودت گفت. - اتفاقا اومدم باهات حرف بزنم. - من دانست. چای برای حرف زدن. زن یکم ناراحت بود. - اومدن برات از زندگی خودت بگم. - تو از زندگی من گفت؟ - آره. الکساندرا متوجه حرفش نشد. - منظور چیست؟ - یک چیزی درباره عبدالله باید بهت بگم. - گفت. زن سرش رو پایین انداخت و گفت: - یادته یین زنها درباره ازدواج مجدد عبدالله صحبت میکردیم؟ - یس! زن دیگه فهمیده بود یس یعنی بله. - راستش... عبدالله ازدواج مجدد کرده. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و هشت رنگ از روی الکساندرا پرید. - چه گفت؟ - آره. - پس او خیانت کرد. زن مثل همه زنان زمان خودش سعی کرد توجیح کنه: - نه، تقصیر خودته دیگه. باید بیشتر باهاش راه میاومدی. شوهرت رو فرار دادی. - او مرا به زور نگه داشت. بعد به چیز دیگهای فکر کرد و گفت: - او مرا فرستاد که رفت؟ - چی؟! نه فکر نکنم. - برای چه؟! او دیگری را داشت. زن گفت: - اون جفتتون رو دوست داره! - او علاوه بر اینکه وفا نداشت پرو هم بود. من او را ترک کرد. - فکر کردی میذاره! الکساندرا مشتی به پشتی زد. - شت! من برده او. - عزیزم، تو برده اون نیستی. همه زنها همچین زندگی دارن. - اینجا خانه دیوان سیاه! بنظر زن که همه چیز عادی بود و مشکلی نبود. - همسرت اومد باهاش اوقات تلخی نکن! الکساندرا زهرخند زد. زن سریع توضیح داد: - بخاطر خودت میگم، بارداری، اذیت میشی، خدایی نکرده بلایی سر بچهت میاد. - چرا برای او مهم نبود؟! همونموقع صدای در اومد: - یاالله! یاالله! عبدالله تصمیم گرفته بود ظهر بیاد و خودش با رفتار همسرش روبهرو بشه بعد صیغه دومش رو بیاره. هر دو زن به دلایل متفاوت بلند شدن. الکساندرا عبدالله نرسیده گفت: - تو که زن دیگه داشت. بذار من رفت. عبدالله اخم کرد و گفت: - امشب میارمش. سعی کن باهاش رابطه خوبی داشته باشی چون از این به بعد قرار باهم زندگی کنید. و به اتاق رفت. الکساندرا در سکوت به این فرهنگ افتضاحی که درش گیر افتاده بود فکر کرد. شب با یاالله بعدی عبدالله و اون دختر وارد شدن. الکساندرا به دختری که صورتش رو با چادر گرفته بود خیره شد. بعد جلو رفت زن بابا و عبدالله نگران جلو رفتن. الکساندرا جلوی دختر ایستاد. - تو حقیر! تو مثل دختر کثیف! چرا همسر دیگری را برداشتی؟ غنچه با حرص گوشه چادرش رو رها کرد و گفت: - اون حق داره همسر دیگهای داشته باشه. تو سلیطهای! - من اگه بد میتوان رفت و نبود. من اگه بد چرا بزور نگه داشت. عبدالله به زن باباش گفت: - الکساندرا رو به اتاقمون ببرید. زن بابا الکساندرا رو به اتاق خواب مشترکشون کشوند. الکساندرا کلافه روی زمین نشست و گفت: - اون شب با اون بود؟ - نه، باهاش صحبت میکنم. اما توهم وقتی میاد فراریش نده. - فرار نداد. امشب با اون نخوابید. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و نه زن رفت با عبدالله که کلافه با زنش توی اون اتاق دیگه بود صحبت کنه. بدون اینکه خوش آمدی به غنچه بگه به عبدالله گفت: - میان بیرون؟ باهم بیرون رفتن. زن بابا خواسته الکساندرا رو گفت. عبدالله گفت: - آخه این زن شب اولشه. - من کنارش میمونم که تنها نمونه. عبدالله تردید داشت. زن بابا گفت: - خوبه زن صیغهای و انقدر بهش ارزش میدی. عبدالله نگفت که الکساندرا هم زن صیغهای هست. - باشه، پس شما پیشش بمون. عبدالله پیش همسر اولش رفت اما زن بابا نگاه چپچپی به صیغهای انداخت و بیتوجه بهش به اتاق خودش رفت. عبدالله وارد شد. الکساندرا داشت اشک میریخت. اون خیانت رو دیده بود و این حرفها که: *این خیانت نیست. *مرد حق داره *خدا اجازه داده و... بدردش نمیخورد. این حرفهایی هستن که از عرف مریض بیرون میان، حتی اگه منبع دینی داشته باشه، و برای یک انسان کاربردی نداره. واقعیت اینه که عبدالله یک انسان وحشتناکه اون یک نفر رو اسیر گرفته. *زنشه اختیارش رو داره. *اسیر نیست، همه زنها اینطور زندگی میکنند. *لیاقت شوهر خوبی رو نداره *خوب شوهرش حق داره، فرار میکنه *بچهش توی شکمشه، بچه رو بندازه و بعد بره *اگه صبوری و تلاش کنه شوهرش مهربون میشه. این حرفها هم این واقعیت رو کتمان نمیکنه. عبدالله تعرض میکنه: * تعرض نیست، زنشه *خوب باید تمکین میکرد *اگه کمتر مقاومت کنه برای خودش هم بهترِ *مرده، نیاز داره. اینها هم معنی حقیقی نداره و نوعی سفسطه سقراط دق بده هست. عبدالله دست بزن داشت. * زن رو باید زد تا ادب بشه * لابد یک کاری کرده که زدش * خوب کرده، باید بیشتر میزد * می خواست زبون نریزه * بابا مردها زود عصبانی میشن، زن ها باید کنترل کنند. اینها هم معنی نداشت. عبدالله که وارد اتاق شد الکساندرا رفت و زیر پتو دراز کشید و پتو رو روی خودش کشید. عبدالله کنارش نشست. - عزیزم! الکساندرا همینطور که فینفین میکرد سکوت کرد. - تصدقت بشم! دورت بگردم! همسر من! باز هم جوابی نگرفت. آهی کشید و گفت: - باشه، خودت نخواستی. و پشت به الکساندرا دراز کشید و خیلی راحت خوابش برد. فرداش به سمت اتوبوسها رفتن. الکساندرا روی گاری با خشم به اون غنچه خیره شده بود که صورتش رو پوشونده و سعی داشت به الکساندرا نگاه نکنه. به اتوبوسها رسیدن. همه لوازم رو توی صندوق جا دادن و خداحافظی کردن. الکساندرا توی بغل زن بابا گریه کرد و گفت: - من از خاطر نبر. کمی یادم باش. - مگه میشه از یادم بری. وارد اتوبوس شدن. الکساندرا از بودن اون دختر خیلی ناراحت بود. آخر اتوبوس نشستن و عبدالله بین دو زن. الکساندرا کنار شیشه بود پس روش رو گرفت و به بیرون زل زد. عبدالله دم گوشش گفت: - خوبی؟ بچه خوبه؟ ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت سی الکساندرا جواب نداد اما توی دلش گفت: اون راه که اصلا یاد بچه نبودی. به شهر خودشون که رسیدن مادر شوهر و خواهر شوهرش به استقبالشون اومدن اما از دیدن زنی که کنار عبدالله ایستاده بود تعجب کردن. عبدالله گفت: - غنچه خانم صیغه من هستن. مادر و دختر نگاه معناداری بهم انداختن و بعد به چهره عبوس الکساندرا نگاه کردن. مادر سریع پرسید: - از خانواده بابات که نیست؟ - نه بابا! زن گفت: - از آشنایی با شما خوشحالم خاله! و خم شد دست مادر شوهرش رو بوسید تا دلش رو بدست بیاره اما مادر شوهرش زن آبدیدهای بود و زیر بار این چیزها نمیرفت. غنچه به خواهر شوهرش زل زد. - شما خیلی جوون هستید! خواهر شوهر درحالی که بخاطر الکساندرا و بیخبری این اتفاق ناراحت بود اما باز هم لبخند مهربونی زد و گفت: - ممنون عزیزم! تازه یاد پسر و عروسشون افتادن. اول مرد رو و بعد الکساندرا رو بغل کردن. مادر پرسید: - بچهت خوبه، اذیتت نکرد؟ - نه من اونجا خیلی راحت بود چون کار نکرد. همه سوار گاری شدن و رفتن. غنچه ناراحت بود که چرا هر دو با الکساندرا صحبت میکنند و به اون محل نمیدن. اما با خودش گفت: دلشون رو بدست میارم. به خونه عبدالله که رسیدن غنچه خوشحال به سرپناه جدیدش نگاه کرد. مادر و دختر خونه رو تمیز کرده بودن تا پسرشون بود. همه داخل رفتن. غنچه گفت: - چه خونه قشنگی! چه خانواده خوبی! چقدر خوشحالم اینجام. اما مادر شوهر به پشتی تکیه داد و جدی گفت: - عبدالله، با زنهات بیا اینجا بشین کارت دارم. هر سه جلوش نشستن. غنچه معذب و الکساندرا متعجب بود. هنوز وقت نکرده بودن چادرهاشون رو در بیارن. مادر به غنچه نگاه کرد. - اسمت چیه؟ - غنچه. - خانوادهت کی هستن؟ ازدواج مجددت هست؟ غنچه همه رو توضیح داد. - ببین دختر خانم، شما انتخاب ما نبودی، انتخاب خود عبدالله جان بودی. البته این زنش هم اینطوری بود اما دل ما رو بدست آورد. - من هم سعی میکنم دل شما رو بدست بیارم. مادر رو به عبدالله کرد: - چند وقته صیغهش کردی؟ - یک ساله. - پس نیاز نیست دل ما رو بدست بیاری چون قرار نیست بیشتر از یک سال بمونی. رنگ از چهره زن پرید. عبدالله هم حساب کار دستش اومد اما السکاندرا با این تند صحبت کردن نمیتونست بفهمه چی میگن. - فقط یادت بمونه. تو زنش نیستی، صیغهش هستی. اون هم روی سر زنش اومدی. این عروس رو میبینی. هیچکاری بلد نیست. از این به بعد کارهای خونه با تو هست. - بله خاله، در جریانم. - نبینم دعوا کنید ها. زیاد هم توی چشم اقوام ما نباش. برای مهمونی و دورهمیها توقع نداشت باش دعوتت کنیم. غنچه سرش رو پایین انداخت. چهرهش سرخ بود. مادر شوهر به الکساندرا نگاه کرد. - اگه اذیت کرد به من بگو خودم حقش رو کف دستش میذارم. این جمله رو چون آروم گفت الکساندرا فهمید و صورتش شکفت. دختر با کینه نگاهش کرد. عبدالله گفت: ویرایش شده 27 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 27 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و یک - حالا مادر نمیخواد انقدر تند برید. - اتفاقا میخواد. اگه به صیغه تو رو بدم دامادم هم پرو میشه. بعد گفت: - الکساندرا تا وقت زایمان میاد خونه ما که این زن چیز خورش نکنه. تو دوتا بچه از دست دادی دیگه بسته. الکساندر خوشحال همراهیشون کرد. دیگه ناراحت نبود که عبدالله رو نمیبینه. زمان گذشت و عبدالله هفتهای سه شب اینور بود بقیه پیش غنچه. البته خانواده اینطور فکر میکردن. شبی دو شب میخانه بود. بالاخره زمان زایمان الکساندرا رسید. وقتی درد داشت التماس میکرد: - من برد بیمارستان. اما بهش جواب میدادن: - الان قابله میاد. - مگه قرون وسطی؟! من رو برد دکتر. - دکتر نامحرم بیاریم بالای سرت؟ خجالت نمیکشی؟ درد شدیدتر میشد. - من خواهم مرد! - اینهمه زن زایمان کردن نمردن. - زایمان خیلی درد... من دکتر خواست، آمپول خواست. زنهای همسایه گفتن: - ماهم انقدر درد تحمل کردیم؛ تو خونت از ما رنگینتر دختر خارجی! انقدر دردش زیاد شد که نتونست حرف بزنه. قابله اومد و الکساندرا با درد وحشتناکی در حالی که میشنید: - شوهرش کجاست؟ - با صیغهش بیرون شهر بود، خبر گرفته داره میاد. اولین بچه رو دنیا آورد. اما هنوز راحت نشده بود. قابله گفت: - دو قلوست. ببرینش بیمارستان. مادر شوهرش گفت: - رسوای عالممون نکن دنیاش بیار. و با زجر غیر قابل تصویری دومی ذثرو هم دنیا آورد و قبل از بیهوش شدن متوجه شد در چهارتاخ باز شد و عبدالله داخل دوید و گفت: - دنیا اومد؟! و دیگه چیزی نفهمید. وقتی بیدار شد مادرشوهرش بالای سرش بود. الکساندرا تا خرخره از اینکار ضد حقوق بشر که اون رو به بیمارستان نبردن دلخور بود اما حالا نگران چیز دیگهای بود. - بچههام! مادرشوهرش با اوقات تلخی گفت: - دخترن، هردوشون. مرسی واقعا! دوتا دختر پس انداختی. حیف اون همه مراقبتم از تو! الکساندرا اول جا خورد بعد زیر گریه زد و وحشتزده گفت: - شما دیوانه! شما روانی! شما قاتل! من بسیار درد کشید! کودکی آورد که جنسیتش نبود دست من! اما شما مرا سرزنش کرد! شما ظالم هستید! از تمام شما متنفرم! مادر شوهر هم پرخاش کرد: - از من متنفری پاچه دریده؟ من تازه بعد از یک پسر دختر آوردم توی همون تشک زایمان شوهرم سیاه و کبودم کرد. بعد من یک کلمه به تو میگم به من میپری! خوبه زبون هم نداری و انقدر حرف میزنی. خوبه مثل مادر شوهر خودم به فلک ببندمت تا بفهمی چی باید بگی. - دوست نداشت شما رو دید. برو و بچهها من آورد. - برای نوههام هم نقشه میکشی. اونها مال این خانوادهن و من تایین میکنم کی ببینیشون، فهمیدی؟ و در مقابل چشمان بهتزده الکساندرا بلند شد و بیرون رفت. اما اونجا دلش سوخت و به دخترش که نگران به در اتاقی که ازش صدای دعوا میاومد گفت: - بچهها کجان؟ - پیش عبدالله و غنچه. عبدالله عاشقشون شده. غنچه هم کلی قربون صدقهشون رفت. - میخواد خودشیرینی کنه! برو و بیارشون مامانشون ببینه. و بعد ناراحت از زبون درازی عروسش به حیاط رفت. خواهر به اتاقی که برادر اونجا بود رفت. عبدالله و غنچه دو طرف بچهها نشسته بودن و عبدالله داشت براشون شعر میخوند. خواهر خوشحال شد که برادرش انقدر بچههاش رو دوست داره. بدرک که دختر هستن. مهم اینه پدرشون رو زنده کردن. - داداش الکساندرا بهوش اومده. - بذار بچهها رو ببرم ببینه. یکی رو خودش برداشت. غنچه اومد دومی رو برداره که عبدالله گفت: - آبجی بچه رو بیار. ویرایش شده 27 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 27 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و دو غنچه بهش برخورد و عقب کشید. خواهر از خدا خواسته رفت بچه رو برداشت. دوست نداشت غنچه جلوی چشم الکساندرا بیاد. وارد اتاق شدن. الکساندرا هنوز کلافه بود اما با دیدن بچهها دستش رو دراز کرد. خواهر و برادر بچهها رو توی بغلش قرار دادن. الکساندرا با ذوق نگاهش رو از اون بچه به سمت اون یکی میبرد. سبزه، چشم شکلاتی، مو بور. چهرهشون به خانواده پدریش بیشتر از مادر رفته بود. عبدالله به بچه سمت راستی اشاره کرد: - اسما! و به کودک دوم اشاره کرد: - ماهی. و الکساندرا فهمید اینور دنیا، پشت کوه، مادر حتی حق انتخاب اسم برای بچهش رو نداره. درحالی که الکساندرا فکر میکرد همه چیز بده کنار بچههاش به خواب رفت اما با صدای محبتآمیزی بیدار شد: - عروس خانم! بلند شو که برات کاچی آوردم. با تعجب سرش رو بالا آورد. مادرشوهرش بود. تعجب کرد که بعد از دعوای صبح چطور اینطور مهربانانه باهاش برخورد میکنه. البته خبر نداشت اینور دنیا همه هم رو میجَوَن و بعد طوری رفتار میکنند انگار اتفاقی نیفتاده. خاصیت خانواده همین هست. میخوان باهم بمونند پس باید فراموش کنند. سعی کرد نیمخیز بشه. مادر شوهرش کمکش کرد که تکیه بده. نگاهی به ظرف دست مادرشوهرش انداخت. توش یک چیز قهوهای رنگ و زشت بود. - این چی؟ - کاچیه! - کاچی؟ کاچی چی؟ مادر شوهر پوفی کشید. - اینهمه وقته اینجاست هنوز زبون ما رو یاد نگرفت. بعد با محبت و دلسوزی نسبت به زن زائویی که مادر بالای سرش نیست گفت: - معجزه میکنه. زن زائو رو زود سرپا میکنه. الکساندرا که به چیزی به اسم اغراق آشنایی داشت با هیجان کاچی رو گرفت و مشغول خوردن شد. مادرشوهرش پرسید: - چطوره؟ الکساندرا که توی کشورش غذا تعریفی نداشت با لذت گفت: - اوم، عالی! مادر شوهر کیف کرد و گفت: - امروز خانمها میان خونه ما مهمونی بعد میبرنت خونه خودت. به غنچه سپردم حسابی حواسش بهت باشه اگه کم گذاشت به من بگو. - تنکیو! بعد پرسید: - مهمون برای چی؟ - برای بچه آوردن تو. چشمهاش برق زد. - من؟! شما خوشحال بود من بچه آورد؟ مادرشوهر با لحن صلحجویانه گفت: - البته، اونها نوههای من هستن. - اول ناراحت. - دختر باید خرجش کنی، اما پسر قدرت بدنیش زیاده. برات پول در میاره. وقتی هم پیر بشی وظیفه زنش ازت مراقبت کنه. اما دختر رو همیشه باید مراقب باشی که بیرون خونه نیاد. کسی نبینش. کسی بلایی سرش نیاره. بعد هم باید جهیزیه بدی و کلا میشه برای شوهر و خانواده شوهر. ویرایش شده 29 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و سه الکساندرا با ناراحتی سری به معنی مخالفت تکون داد و گفت: - چرا شما اینجور؟ از بچه خود کار خواست؟ دنیا آورد بعد نخواست؟ همهش زندانی کرد که نکنه خطر اومد؟ بعد به یک مرد کلا داد و دیگه مراقبت نکرد؟ دخترها همیشه صاحب دارن؟ مادرشوهر که نسبت به زنهای زمانش زن فهمیدهتری بود و بیشتر میفهمید که توی چه عرفی و چرا جا افتاده، سری به معنی تاسف تکون داد. - گرسنگی نکشیدی که اینطور چیزها رو بفهمی. بعد کمکش کرد بلند بشه. - بیا بریم که الان زنهای همسایهها میان. خوشی ما زنها هم همین کنار هم بودنهاست. بعد دخترش رو صدا کرد که رخته خواب رو بیارن. اونجا درازش کشوند و کم کم خانم ها هم میاومدن و همه دست پر بودن. با ذوق ازشون تشکر می کرد. زن ها دورش نشستن و شروع کردن از خاطرات زایمان خودشون و چیزهایی که باید برای بزرگ کردن بچه مراعات میکرد رو براش میگفتن. تا شب الکساندرا سرگرم بود و با خودش فکر کرد: همه چیز هم اینجا بد نمیشه! شب مهمونها که رفتن الکساندرا تونست بچههاش رو که این دست اون دست میشدن در آغوش بگیره و با هدیه و خوراکیهایی که براش آوردن مشغول بشه. عبدالله اومد. به الکساندرا لبخند زد. الکساندرا هم که غرق لذت بود لبخند زد. عبدالله کنار بچههاش نشست و هر دو از سکوت شب لذت بردن. فرداش با همون اقوام به خونه همسرش رفت و غنچه هم سعی میکرد همون کاری که مادرشوهرش گفته رو توی چشم انجام بده و الکساندرا هم خوشحال بود که هیچکاری، حتی مراقب از بچههاش گردنش نیست. اما غنچه بلد بود که چطور الکساندرا رو اذیت کنه. عبدالله بهش میگفت: - می خوام یکم برای زن دوم خرید کنم. تو نباید از خونه بیرون بری. در رو هم روی کسی باز نکن. اون هم نبایذ بیرون بره. زن با چشم اشاره کرد. بعد هم عبدالله با همه خساستش یک الاغ گرفت تا غنچه که اجازه داشت آزادانه فقط با یک اجازه بیرون بره برای رفت و آمد راحت باشه. کمکم دعواهاشون بیشتر شد. غنچه اتاق الکساندرا رو میخواست. عبدالله میگفت: - اون اتاق بزرگتره و اون دوتا بچهداره - اما تو بیشتر پیش من هستی پس بهتره ما به اون اتاق بریم. آخر سر عبدالله کوتاه اومده بود و به الکساندرا گفته بود اما الکساندرا بساط جیغ و داد گذاشته بود و در آخر گفته بود: - من به مامانت میگم. عبدالله این حرف بهش برخورده بود و الکساندرا رو زده بود و گفته بود: - خفه شو زنکه لجن! گمشو توی اون اتاق. مادر عبدالله گاهی که برای سر زدن به زنها میاومد متوجه ماجرا میشد. سر حرف با الکساندرا نشستن. الکساندرا وقتی غنچه پذیرایی کرد و رفت به مادر شوهرش گفت: - نمیدونی این زن دوم عجب چیزی هست. - می دونم، درباره گذشتش از چند آشنا تحقیق کردم. میدونم که جز عبدالله کسی دوستش نداره. - میخوام با عبدالله حرف زد که به من خونه جدا بده اما فکر نکرد قبول کرد. بعد ناراحت گفت: - فکر کرد عبدالله اون رو بیشتر دوست داشت. - خیلی ساده بخوام توضیح بدم، هرچیزی رو که حس کردی، قطعا درسته. بعد ازش خواست حرفهاش رو بگه: - تعریف کن! تعریف که میکنی پام رو همون جایی میذاری که تو چراغ برداشتی. تعریف کن روی دلت نمونه. الکساندرا با این حرفها فهمید که مادر شوهرش خیلی بیشتر از زنها دوران خودش میفهمه پس گفت: - اگه از من پرسید چه دستاوردی از روزهایی که گذشت داشتی! میگم، تونست زنده موند توی روزهایی که حتی نفس کشیدن هم برام ناممکن بود. بعد نفس عمیقی کشید و گفت: - تصمیم داشت تغییرات داد به زندگیم. خواست همین جا ورزش کرد. - ورزش چیه؟ الکساندرا تعجب کرد چون کلمه فارسیش رو گفت و مادر شوهرش نمیدونست. مشغول توضیح دادن شب و غنچه هم از در آشپزخونه با حرص رابطه صمیمی اونها رو نگاه میکرد. ویرایش شده 30 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و چهار عبدالله تریاکی شده بود و دیگه کمتر برای دوتا زنهاش وقت داشت. بچهها بزرگ میشدن و غنچه همه تلاشش این بود که خودش هم باردار بشه و ترجیحا یک پسر بیاره تا دوتا دختر الکساندرا رو بشوره و راحت بشه اما خبری از بچه نبود. با بچهدار نشدنش کمکم از چشم عبدالله افتاد و یک روز الکساندرا و بچههاش با صدای جیغهای اون زن بلند شدن. - نه! نه! نوزادها به گریه افتادن. الکساندرا هی یکیشون رو بغل میکرد هی اون یکی دیگه و بعد هر دو رو گذاشت و نمیتونست بیرون بره و صداها با بسته شدن در تموم شد. عصر عبدالله با صورتی گرفته اومد. الکساندرا جلو دوید. - چی شد؟! - غنچه رو طلاق دادم. الکساندرا با تعجب یک قدم عقب رفت. همین ماه پیش عبدالله الکساندرا رو بزور برد تا صیغهشون رو تمدید کنند و حالا اون یکی رو طلاق داده. - چرا؟! - دیگه نیازیش نداشتیم. بگو ببینم شام چی داریم؟ - شام؟! من؟! عبدالله پوفی کشید. - نه انگار نیازش داشتیم. غنچه از زندگیشون رفت و این آرامش و لذت داشتن همسر برای خودت جذابیت جالبی برای الکساندرا داشت. اون دیگه داشت به این اسارت عادت میکرد. ظرف میشست، غذا میذاشت، به بچهها میرسید، خونه رو تمیز میکرد، به بددهنیهای عبدالله عادت میکرد و زندانی اما صبور بود که همین صبر زنان اینهمه بلا سرشون آورد. بدنش طاقت اینهمه کار رو نیاورد و بیمار شد اما با همون بیماری مشغول به کار بود. اما بخاطر بیماری نشد به بچههاش برسه و بچهها مریض بودن. عبدالله احساس مرگ داشت. فکر اینکه این دوتا هم از دست بده براش دیونه کننده بود. ولی خدا صداشون رو شنید و دخترها برگشتن. ولی یک چیزی این وسط تغییر کرده بود. عبدالله نذر کرده بود که اگه دخترهاش برگردن دیگه زنا نکنه. و زنا هم نکرد اما سریع یک دختر مجرد اما فقیر رو صیغه کرد و خونه باباش گذاشتش و اینبار مراقب بود کسی چیزی نفهمه. ولی باز هم خبر مثل تمام اخبار خالهزنکی اون موقع پیچید و به گوش الکساندرا هم رسید اما براش اهمیت نداشت و فقط گفت: - همین که دورم نیست خوبم. براش تعجب بر انگیز بود که چرا مهم نیست و به این نتیجه رسید که... هر بار که سطحتان بالا میرود، چیزی را از دست خواهید داد؛ یک عادت، یک دوستی، یک رابطه، یک نسخه از خودتان. این باخت نیست. این هزینه ورود است. همون دوران مادر شوهرش مریض شد و اون رو به خونه خودش آوردن. یکبار حال مادر شوهرش خیلی بد شد چون الکساندرا به عادتهای آلمانی هنوز بلد نبود از بیمار خوب مراقبت کنه. فرداش خواهر شوهرش اومد داد و بیداد که... - تو حواست به مادر م نبود که مریض شده و شوهرش سرش داد زد: - از تو که مادرمون رو ول کردی که براش بهتره. زن برای مادر شوهرش سوپ درست می کرد بهش نون میداد حمومش می برد و انقدر براش حرف خندهدار میزد که میخندید. چند روز بعد زن دوم رو دید. گاهی توی مجالس زنانه خواهر شوهرش اون رو دعوت میکر اما اون روز توی مسجد دیدش که گریه میکرد. اون دوتا ناخودآگاه کنار هم نشستن. الکساندرا چون از اون زن بدش نمیاومد ازش پرسید: - تو خوشبختی؟ - بله. الکساندرا به خونه برگشت و ذهنش درگیر بود چون زنه آخر کار بهش گفته بود: - مگه تو چی داری که من ندارم؟ با خودش فکر کرد: یعنی عبدالله من رو از اون دختر بیشتر دوست داره؟ احساس کرد میخواد بهتره با عبدالله رفتار کنه و اون شب انقدر بهش خوش گذشت که رو به روی پنجره ایستاد و گفت: - کجا میروی ای شب فردا هیچ خبری نیس... بعد با خودش فکر کرد: با کارام میخندونمش و قربون صدقش میرم ، تموم سیاستای زنانرو روش انجام میدم ، برای اون ناز میکنم ، برای اون ارایش میکنم ، برای اون دلبری میکنم..... کاری میکنم هم روز به روز اون بیشتر عاشقم شه هم عشق تو تو وحود من بمیره و تبدیل بشه فقط به یه خاطره... این محبت تا جایی پیش رفت که یکبار در بیداریهای شبونهشون عبدالله اعتراف کرد: - تــــو واســٰـــم با بقیه فرق داری! تنها کسی که از حرف زدن باهاش خسته نمیشم، تنها کسی که هر روز تو فکر و ذهنِ منه، تـو همونی هستی که بدون هیـچ تلاشی باعث میشی لبخند بزنم... بی دلیل حالمو خوب میکنی و در آخر تنها کسی هستی که از دست دادنش میترسم... ولی چیزهایی بود که الکساندرا رو اذیت میکرد. اینکه تولد مادری که یک سال بود ازش خبر نداره و فکر میکنه ایران داره کار میکنه گذشته بود. امسال هم بدون من شمع هات رو فوت می کنی و من فقط از دور، با دلی شکسته نگاهت می کنم… تولدت مبارک البته چندبار زیر نظر عبدالله نامه داده بود اما اون نامهها هم میگفت من در حال کارم توی ایران. هنوز بچهها شیش ماه نشده بودن که فهمید دوباره بارداره. هر دو رسم بر زود بچه آوردن داشتن پس اینبار کمی... فقط کمی خوشحال شد. زهر ترین زاویـــه ی شوکران مرگ ترین حقه ی جادوگران داغ ترین شهوت آتش زدن تهمت شاعر به سیاوش زدن الکساندرا بدون اینکه خودش متوجه باشه توی منجلاب احساسات در مقابل منطق پیش میرفت. هر که تو را دید زمین گیر شد سخت به جوش آمدو تبخیر شد درد بزرگ سرطانی من کهنه ترین زخم جوانی من مادر شوهرش بهتر شد و به خونهش برگشت و همه برای نوه سومشون ذوق داشتن. مخصوصا اینکه خواهر شوهرش بچهدار نمیشد. ویرایش شده 30 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و پنج با تو ام ای شعر به من گوش کن نقشه نکش حرف نزن گوش کن شعر تو را با خفه خون ساختند از تو هیولای جنون ساختند اینبار اون هم با بقیه منتظر بود که بچه پسر بشه و این نشون میده که انسان وقتی توی درد سعی میکنه جوری اون درد رو برای خودش عادی سازی کنه. ریشه به خونابه و خون میرسد میوه که شد بمب جنون میرسد محض خودت بمب منم ، دور تر ! می ترکم چند قدم دور تر ! این مدت الکساندرا ترجیح داد مستقیم به سمت اسلام بره و این بخاطر حدیثی بود که از پیامبر شنید. خداوند به زنان و دختران نسبت به مردان و پسران مهربانتر است <پیامبر اکرم <ص>> از همه ی کودکی ام درد ماند نیم وجب بچه ولگرد ماند حال مرا از من بیمار پرس از شب و خاکستر سیگار پرس عبدالله وقتی فهمید خیلی خوشحال شد و اون رو به مسجدی دورتر از خونهشون برد چون توی اون محله همه فکر میکردن الکساندرا مسلمون شده. از سر شب تا به سحر سوختن حادثه را از دو سه سر سوختن خانه خرابی من از دست توست آخر هر راه به بن بست توست خانواده خیلی ذوق کردن و عبدالله براش یک دست النگو طلا گرفت و خواهر شوهر و مادر شوهرش که عاشقش بودن اون رو روی سرشون گذاشتن. چک چک خون را به دلم ریختم شعر چه کردی که به هم ریختم ؟ گاه شقایق تر از انسان شدی روح ترک خورده ی کاشان شدی الکساندرا اجازه خواست تا با اسلام بهتر آشنا بشه. عبدالله با همون حاج آقا صحبت کرد و چند روز الکساندرا به اونجا میرفت و همسر حاج آقا که خودش زیر دست شوهرش درس دین خونده بود بهش آموزش میداد شعر تو بودی که پس از فصل سرد هیچ کسی شک به زمستان نکرد زلزله ها کار فروغ است و بس ؟ هر چه که بستند دروغ است و بس این شناختها باعث شد که الکساندرا بفهمخ این چیزی بین جامعه سنتی مسلمونها با اخلاق ائمه در تضاد هست و فکر کردن روی این موضوع کمکم باعث شد که یادش بیاد که چه چیزی بوده و مورد چه تهاجم فرهنگی قرار گرفته. تیغه ی زنجان بخزد بر تنت خون دل منزویان گردنت شاعر اگر رب غزل خوانی است عاقبتش نصرت رحمانی است دوباره هوس رفتن به سرش زد و با خودش فکر کرد: عبدالله دیگه باور کرده که من میمونم پس راحتتر میتونم فرار کنم. حضرت تنهای به هم ریخته خون و عطش را به هم آمیخته کهنه قماری است غزل ساختن یک شبه ده قافیه را باختن چهار ماه شده بود اما حالش خیلی بد بود. مادرشوهر دنبال این رفت که دعای سلامتی برای نوهش بگیره که دعاده گفت: - اگه ده قرون بدی میگم چیکار کنی که نوهت سالم بمونه. - چی؟ - صیغه پسرت اومد پیشم و دعای سقط بچه گرفت. دست خراب است چرا سر کنم ؟ آس نشانم بده باور کنم دست کسی نیست زمین گیری ام عاشق این آدم زنجیری ام مادر توی سر زنون سراغ پسرش رفت. عبدالله نگران مغازه رو بست و مادرش رو داخل آورد. - چی شده؟! - چندبار گفتم صیغه بازی نکن. صیغهت برای بچهت دعای سقط گرفته. - چی دارید میگین؟! این حرفها از کجاست؟! مادر شوهر همه چیز رو تعریف کرد. شعله بکش بر شب تکراری ام مرده ی این گونه خود آزاری ام من قلم از خوب و بدم خواستم جرم کسی نیست ، خودم خواستم عبدالله سراغ صیغهش رفته بود و همه چیز رو گفته بود و گفت: - تو اینکار رو کردی؟! - نه... نه. - انکار میکنی؟! این رو عصبانی پرسید. زن سعی کرد سریع قضیه رو ماست مالی کنه: - من پیش دعاده رفتم اما برای دعای بچه آوردن خودم نه سقط زنت. - یعنی باهات روبهروش کنم میتونی این رو ثابت کنی؟ شیشه ای ام سنگ ترت را بزن تهمت پر رنگ ترت را بزن سارق شبهای طلاکوب من میشکنم میشکنم خوب من ویرایش شده 31 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 31 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و شیش زن به تته پته افتاد و عبدالله زیر مشت و لگدش گرفت و اگه خونواده زن که توی خونه اونها زندگی میکرد به موقع کمکش نمیاومدن شاید بلایی سرش آورده بود. منتظر یک شب طوفانی ام در به در ساعت ویرانی ام پای خودم داغ پشیمانی ام مثل خودت درد خیابانی ام زن رو طلاق داد و ترجیح داد تا دنیا اومدن بچهش با کسی نباشه. برای الکساندرا اهمیتی نداشت چون میخواست هرطوری شده فقط بره. "با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام" مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟ تا که مرا دید به حالم گریست شرکت آلمانی توی شهر اونها دیگه فعالیتی نداشت پس اون هرطوری بود باید به تهران میرفت. اما این راه خیلی خطرناک بود اما اون دیگه نمیخواست کوتاه بیاد. ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟ مردن تدریجی اگر زندگی ست "طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام این اضطرابها اون رو ضعیف و ضعیفتر میکرد. اون مدت که شوهرش مدام برای پسر احتمالی هدیه میگرفت و خواهر شوهرش لباس پسرونه میدوخت و مادرشوهرش دخترها رو میبرد تا اون استراحت کنه از شدت مریضی افتاد. من که منم جای کسی نیستم میوه ی طوبای کسی نیستم گیج تماشای کسی نیستم مزه ی لبهای کسی نیستم اینبار انقدر حالش بد بود که کسی نتونست بهش خرده بگیره چرا کارهای خونه رو انجام نمیده. احساس میکرد این مریضی از پا درش میاره. "دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام" شعر اگر خرده هیولا شدم آخر ابَر آدم تنها شدم این روز ها هرکی منو میبینه میگه : وااای خوشبه حالت چه قدر لاغر شدی رمز موفقیتت چیه ؟؟ من فقط لبخند میزنم و تو دلم میگم : بازیچه شدن گاه پریشان تر از این ها شدم از همه جا رانده ی دنیا شدم "ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام" انقدر بیماریش شدت گرفت که آوردنش خونه مادر شوهرش و اون ازش مراقبت میکرد اما انگار فایدهای نداشت. وای اگر پیچش من با خمت درد شود تا که به دست آرمت نوش خودم زهر سراپا غمت بیشترش کن که کمم با کمت عبدالله شکسته بود. این زن رو خیلی دوست داشت. حتی بیشتر از آنا. اما الکساندرا عبدالله اون دوست نداشت. "خوب ترین حادثه میدانمت خوب ترین حادثه میدانی ام ؟" غسل کن و نیت اعجاز کن باز مرا با خودم آغاز کن الکساندرا از این اسارت و قفس خسته بود. حتی به این فکر کرد که بهتر خودکشی کنه اما دوست نداشت اینطور عقب بکشه؛ ولی انگار هیچ راه فراری نبود... یک وجب از پنجره پرواز کن گوش مرا معرکه ی راز کن "حرف بزن ابر ِ مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی ام رفتن تنها به تهران سراسر خطر بود. موندن در اونجا هم سراسر مرگ! با بچههای شیرین و نوزادش چیکار میکرد! قحطی حرف است و سخن سالهاست قفل زمان را بشکن سال هاست پر شدم از درد شدن سال هاست ظرفیت سینه ی من سال هاست آخر سر فکری به ذهنش رسید. یک راحل غیر ممکن اما شاید اتفاق افتادنی. یک کاغذ و قلم خواست. روز و شبم را به هم آمیختم شعر چه کردی که به هم ریختم ؟ یک قدم از تو همه ی جاده من خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من خواهر شوهرش پرسید: - کاغذ برای چی؟ - من خواست وصیت نوشت. - واه، نگو این حرفها رو. اما الکساندرا خواهش کرد و اون هم با چشمهای اشکی براش کاغذ آورد. الکساندرا یکم از این دروغ و دل پاک خواهر شوهرش عذاب وجدان گرفت. شعر تو را داغ به جانت زدند مهر خیانت به دهانت زدند هر که قلم داشت هنرمند نیست ناسره را با سره پیوند نیست یک کلیتی از اتفاقهایی که براش افتاده بود نوشت و بعد یک اطلاعاتی از مکان و افرادی که باهاش زندگی میکنند. لغلغه ها در دهن آویختند خوب و بدی را به هم آمیختند ملعبه ی قافیه بازی شدی هرزه ی هر دست درازی شدی ویرایش شده 31 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 31 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد (ویرایش شده) پازت سی و هفت چند روزی حالش که بد بود، اما بدتر نشونش داد. همه فکر میکردن میمیره. گاهی میدید چشم عبدالله بالای سرش سرخه و گاهی مادر شوهرش با گریه بالای سرش دعا میخوند و خواهر شوهرش دعا میگرفت و توی آب حل میکرد و به خوردش میداد. عذاب وجدان میگرفت اما هیچ کدوم باعث نشدن از این حرکت آخرش دست بکشه. کنج همین معرکه دارت زدند دست به هر دار و ندارت زدند سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟ لب بگشایید اگر دیده اید انقدر حالش بد شد که طبیب سنتی بالای سرش آوردن. الکساندرا منتظر ایستاد تا دکتر براش بیارن. وقتی طبیب کاری از پیش نبرد این پیشنهاد مطرح شد. عبدالله مطرح کرد. تا که به هر وا ژه ستم میشود دست ، طبیعی است قلم میشود واژه ی در حنجره را تیغ کن زیر قدم ها تله تبلیغ کن مادر شوهر مخالفت شدید داشت اما وقتی خواهر شوهر گفت: - مامان به بچههاش رحم کن. اون هم آرومتر شد و با دلسوزی نگاهی به صورت سرخ از تب الکساندرا و نالههای اغراقآمیزش انداخت. شعر اگر زخم زبان تیز تر شهر من از قونیه تبریز تر زنده بمان قاتل دلخواه من محو نشو ماه ترین ماه من دکتری که قرار بود از بیمارستان به خونه اونها اومد. وقتی عبدالله یک دقیقه رفت و خانمها توی آشپزخونه بودن الکساندرا سریع به حرف اومد: - شما دکتر دانشگاه؟ - چی؟ آهان! بله من دانشگاه رفته هستم. - شد یک چیز رسوند تهران؟ مُردی و انگار به هوش آمدند هی ! چقدر دست برایت زدند ! *علیرضا آذر - چی؟ الکساندرا سریع النگو و نامه رو توی جیب دکتر گذاشت. - کم است اما آزاد شد بیشتر داد. این برسد سفارت آلمان. دکتر اومد چیزی بگه اما همون موقع عبدالله اومد. یک ماه دیگه توی استرس و بیماری کرد دیگه بدون تظاهر بود و فکر میکردن حالش بهتر شده گذشت. ماه دوم هم گذشت و الکساندرا به این نتیجه رسید که هیچوقت قرار نیست کسی برای کمکش بیاد. زمان زایمانش رسید. غرق درد بود و عرق از سر و روش میاومد و فریاد میزد. عبدالله توی هال نشسته بود و زنها و قابله بالای سرش بودن. یکدفعه صدای همهمهای از توی هال اومد. الکساندرا متوجه نشد چه خبر هست. در باز شد اما صدای عبدالله اومد: - چیکار میکنید؟ ناموسم توی اون اتاق داره زایمان میکنه. در دوباره بسته شد. زایمان الکساندرا طولانی شد و در باز شد و مردی با روپوش سفید داخل اومد. مادرشوهر داد زد: - تو اینجا چی میخوای؟! - من دکترم خانم برید کنار. - کی دکتر خواست؟ برو بیرون. و اومد جلوی دکتر بایسته اما دکتر به کنار هلش داد. خواهر شوهر به سمتش دوید. مادرشوهر داد زد: - برم ببینم این عبدالله چقدر بیغیرت شده که مرد آورده سر زن زائوش. و بیرون رفت و دیگه برنگشت. دکتر به کمک الکساندرا اومد و به قابله گفت: - تو فقط دست کمکم باش. قابله ناراضی قبول کرد. ویرایش شده 31 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) پارت سی و هشت خواهرشوهر نگران میگفت: - اینجا چه خبره؟! و بالاخره بیرون رفت تا ببینه چه خبر هست و اون هم داخل نیومد. الکساندرا آخرین زور رو زد و با صدای گریه بچه آروم گرفت و به خواب رفت. چشم که باز کرد چند مرد غریبه رو کنارش دید. اول ترسید اما رنگ روشن و موهای بورشون بهش آرامش داد. - ما از سفارت آلمان اومدیم! الکساندرا چند ثانیه نگاهشون کرد بعد آروم آروم شروع به گریه کرد و گفت: - من اینجا خیلی عذاب کشیدم. مرد دستی روی موهاش کشید. - به من بگو چی بهت گذشته. الکساندرا اهمیت این سوال رو درک کرد با وجود اینکه براش سخت بود همه چیز رو تعریف کرد و همینطور که اشک میریخت تازه متوجه میشد چقدر وحشتناک بود. افراد سفارت خیلی عصبانی بودن. - اون خانواده رو گرفتن. حالا شما رو باید به تهران انتقال بدیم. ما از اونها شکایت میکنیم و کارهای رفتن شما رو درست میکنیم. - بچههام؟ - اونها رو هم براتون میگیرم. نمیذارم کسی که رگه آلمانی داره اینجا بمونه. الکساندرا تحت تاثیر حرفهای اونها گفت: - اونها نمیذارن. - به اونها ربطی نداره. - بچه سومم چی هست؟ مرد به سردی که هنوز بخاطر ناراحتی از تحقیر این هموطنش داشت گفت: - دختره. - اسمش رو امیلی میذارم. - مبارکه! الکساندرا رو با یک ماشین آلمانی به بیمارستان بردن تا مطمئن بشن سالمه اما دکتر گفت: - اینکه زاییده چرا آوردینش؟ - عوارض از زایمان بد نداره؟ دکتر خندهش گرفت. با همون ماشین در حالی که هر سه دخترش و یک خانم آلمانی که رفیقش شده بود همراهش بود به تهران انتقالش دادن. راه طولانی و بیماری که هنوز نرفته بود و زایمان تازه حال الکساندرا رو بد میکرد اما همین که قرار بود نجات پیدا کنه خیالش راحت شد. توی راه براش تعریف کردن: - اون دکتر مجبور شد یک ماه بایسته تا کسی رو پیدا کنه که نامه تو رو به شهری بیاره و به کسی بده که اون به تهران بیارش. سیستم پستی اینجا افتضاحه. - اون دکتر خیلی به من لطف کرد! - ما ازش با هدیه خیلی خوبی قدردانی کردیم و کمکش میکنیم در بیمارستان خوبی در پایتخت فعالیت کنه. الکساندرا درحالی که از درد جابجا میشد گفت: - چه بلایی سر اون و خانوادهش میاد. - نمیذاریم این ماجرا بیتاثیر بمونه. باید تاوان پس بدن. - مادر و خواهرش بیگناه هستن. سر تکون داد یعنی باشه. یک ماه الکساندرا توی اتاق خوب و امنی توی سفارت موند و یک نفر هم کمکش میکرد که از بچههاش مراقبت کنه. کار محکوم کردن عبدالله طول کشید چون بنظر قاضی هیچ جرمی اتفاق نیفتاده بود. - اون محرمش بود، نبود؟ با رضایت خودش همسرش شده بود. ولی آلمانیها انقدر تلاش کردن که مجبور به محکوم کردن عبدالله شدن. اون به پنج سال زندان محکوم شد. خانوادهش خیلی اصرار داشتن که بچهها رو پس بگیرن اما دستشون به جایی بند نبود و الکساندرا به آلمان رفت و اونجا بعد از سپری کردن مدتی روان درمانی خاطرات خودش در ایران رو نوشت و یکی از کتابهای پر فروش شد و بچههاش رو همونجا بزرگ کرد. ویرایش شده 1 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) ارت سی و نه عبدالله پنج سال در زندان موند و وقتی به خونهش برگشت نه پول داشت، نه اعتبار و نه... مادر! تنها شانسی که آورد این بود که شوهر خواهرش آدم حسابی بود و مغازه مادری عبدالله اجاره داده بود و هر ماه نصف پولش رو برای عبدالله کنار میذاشت. اینطوری بود که سال هزار و سیصد و سی و پنج به زندگی دوباره برگشت. اما زخمی و افسرده و دلمرده. عبدالله توی زندان پایتخت بود و از مرگ مادرش خبر نداشت. وقتی فهمید چه خبره حسابی گریه کرد. به خونهش رفت و پولش رو برداشت تا یک مدت بدون کار کردن بتونه خودش رو جمع و جور کنه. خواهرش بهش میگفت: - من توی خونه دارم خیارشور میذارم، تو مغازهت رو راه بنداز همین ها رو بفروش. - نه، مغازه همون اجاره باشه بهتره. یک خر خرید تا باهاش رفت و آمد بکنه. خواهرش بهش گفت: - خونهت زن نداره. بذار یک زن برات بگیریم زندگیت از این وضعیت در بیاد. - هردفعه زن گرفتم خونه خرابترم کرد. - بالاخره اینطور که نمیشه زندگی کرد. اما عبدالله این چیزها رو نمیفهمید. پنج سال بود ریش و موهاش رو کوتاخ نکرده بود و مثل درویشها شده بود. بالاخره اصرار خواهرش یکم وسوسهش کرد. - خوب کی به من زن میده؟ زن کابارهای؟ - نه داداش دیگه سراغ زنهای خدانشناس نرو. ما یک زن خوب مثل آنا میخوایم. - دیگه کسی همچین دختری به من نمیده. اما خواهر اطمینان داد که یک دختر خوب براش پیدا میکنه. بالاخره هم یک دختر پیدا کرد. دقت کرد حتما دختر باشه نه زن بیوه یا پیر دختر که بدرد داداش دسته گلش نمیخوردن. باباش شاطر بود. خود دختر دوازده ساله و به نوعی دختر بچه بود که بخاطر همین سن کمش پسندش کرده بود. - این دیگه اصلا یاغی نمیشه. از همون بچگی خودت تربیتش کن. قبل از عقد عبدالله هم کمکم به سمت بهتر شدن زندگیش رفت. اوایل میگفت: - گند بزنن اون حس مزخرفی رو که هر چند وقت یهبار میاد سراغت و هی تو مغزت عین دارکوب میکوبه و میگه: پاشو، تن لشت رو جمع کن تو هم یهچیزی بشو. ببین، بقیه رفتن همه قلهها رو فتح کردن. اما با مرور زمان به اون حس اهمیت داد و پیشرفت کرد. یک روز عبدالله خونه بابای دختر که همسن خودش بود رفت و بعد از خواستگاری سریعی همون روز عاقد آوردن و بهار رو عقد عبدالله کردن. بهار دختری بود سرخرو، بور، لپگلی با چشمهای آبی روشن. خواهر سلیقه برادرش رو میدونست. عبدالله زن رو خونه پدرش گذاشت تا بعد از عروسی دنبالش بیاد و خودش راه میخونه رو یادش اومد و به کابارهای که دیگه به کار نمیاومد رفت. دوباره میخوریهاش و دختربازیهاش شروع شد و حتی خبر به خانواده زنش رسید. - باید زودتر دخترمون رو ببره تا از اینکارها دست برداره. دختر وقتی فهمید کلی گریه کرد. - من نمیخوام از اینجا برم. من از اون پیرمرد میترسم. بهش میگفتن: - تو حق نظر دادن در اینباره نداری. احتیارت با پدرته. ما صلاحت رو میخوایم. اما اون همچین قصدی نداشت و خواب و خوراک ازش گرفته شده بود. - اون آقا وضع مالیش خوبه بیشتر از ما بهت میرسه. - من نمی خوام بهم برسه، میخوام پیش شما باشم. سه هفته خیلی سخت گذشت اما خبر دادن که داماد با الان بردن عروس موافق نیست. خواهرش خجالتزده خبر رو رسوند. - داداشم میگه دختر خانمتون خیلی کوچیکه، حداقل یک سال توی عقد باشن بعد. و دختر از خوشحالی بال در آورد. عبدالله با همنشین جدیدش خوش بود و بهش میگفت: - اگه باهات خوبم گند نزن چون واسه بقیه مزخرفم . ویرایش شده 2 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور (ویرایش شده) پارت چهل اما اون دختر هم توی رفتار عبدالله چیز خوبی نمیدید. ولی توی حرف بهش میگفت: - بوےعِشق میدهی، -بوےبِهشت -چه خوشبختَم-ڪه خدا سرنوشت-مرآ با "تُ نوشت. وقتی یک سال گذشت عبدالله به سر و شکل اومده بود و کارش دوباره پیشرفت کرد و وقتی که خانمش از زیر چادر سفید عروسیش دیدش بنظرش خیلی هم بد نمیاومد. جهاز عروس رو روی گاری گذاشتن و در بین اسپند دود کردن و هلهله و دف زدن زنها سوار خرش کردن و به خونه داماد بردنش. عروس رو به اتاقی بردن و جهاز کمش رو چیدن و خونه یکم رنگ و رو گرفت و لوازم نو شد. عروس گریه میکرد و میگفت: - مامان نرو، من میترسم. - ا، از چی میترسی! شوهرته، اینجا هم خونهت. و دختر رو تنها گذاشتن. دختر ترسیده با همون آرایش عروس گوشه رختهخواب نشسته بود و زانوهاش رو توی بغلش گرفته بود. عبدالله که داخل اومد بهار گریهش گرفت و عقب کشید. عبدالله چند ثانیه نگاهش کرد بعد جلو رفت و روبهروش با فاصله نشست. بهار آرومآروم گریه میکرد. عبدالله گفت: - نترس! بهار چشمهاش رو بست. عبدالله نزدیکتر رفت. میخواست آرومش کنه. دستش رو روی بازوش گذاشت. - هی! بهار چشمهاش رو محکمتر فشار داد. - هی هی هی! من نمیخوام بهت آسیب بزنم. تا تو نخوای هیچی نمیشه. و واقعا چنین قصدی داشت. اون رو در آغوش گرفت. دیگه قرار نبود به یک زن خودش رو تحمیل کنه. اون هم به یک دختر بچه. اون سعی داشت از خودش بیشتر به دختره بگه. چند روز بعد دوباره باهم سوپ می خوردن که به دختره گفت: - من خیلی سعی می کنم تو رو دوست داشته باشم اما تو. کم سن هستی. ولی دختره سعی داشت هرطوری شده خودش رو به اون ثابت کنه. چون اون چیزی برای ارائه به عبدالله نداشت بیشتر شبها خونه تنها بود و این موقعها حسابی میترسید و و چراغ نفتی رو روشن میکرد و قرآن دستش میگرفت و تا صبح از هر صدایی میلرزید. اونجا فهمید که عبدالله خیلی خسیسه و بعد به مادرش هم گفت: - بعضیا از ترس اینکه گدا نشن، یك عمر مثل گداها زندگی میکنند. فهمید عبدالله بخاطر همین خسیسش از مهمون بدش میاد پس جز مامانش کسی رو نمیدید و چون عبدالله دوست نداشت جایی هم نمیرفت. خواهر شوهرش هم گاهی سر میزد و وقتی میدید که دختر خوب بلده غذا درشت کنه یا خونه رو تمیز کنه خیالش راحت میشد. تا یک دو ماه اول مشکلی بینشون پیش نیومد جز یکبار که جواب خواهرشوهرش رو داد و شوهرش توی خونه با ترکه کتکش زد. اول خیلی ناراحت شد اما مادرش که حق رو به شوهرش داد و به صبر دعوتش کرد، حالش بهتر شد و یاد گرفت مثل همه زنها صبوری کنه. حتی انقدر پیش رفت که راضی شد عبدالله به چیزی که میخواد برسه و دیگه شبها خونه میموند. همون دوران عبدالله رییس صنف شد و دیگه اعتبار کمی توی زندگیش بدست آورد. ولی خیلی زود بیاستعدادیش رو توی اینکار نشون داد و انقدر همه چیز برهم گریه خورد که عبدالله مجبور شد از ریاست صنف کنار بکشه و این اتفاق انقدر به غرورش صدمه زد که دیگه نخواست اونجا بمونه و به زنش گفت: - لوازمت رو جمع کن میریم خرمشهر. - خرمشهر برای چی؟! - یک مدت اونجا زندگی میکنیم. خونه پدریم اونجاست. دختر با وحشت گفت: - من مادرم و خانوادهم اینجا هستن. - خوب که چی؟ تو ازدواج کردی جایی زندگی میکنی که شوهرت زندگی کنه. بهار با التماس گفت: - تو رو خدا من رو از خانوادم دور نکن. من جز اونها کسی رو ندارم. - زن جز شوهرش کسی رو نداره. حالا کمکم یاد میگیری. ویرایش شده 3 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 3 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور (ویرایش شده) پارت چهل و یک بهار به گریه افتاد و عبدالله اخمی بهش کرد و رفت. بهار ایستاد که فرداش مامانش بیاد و همه چیز رو براش تعریف کرد. مادر دلداریش داد: - کدوم دختری تا ابد پیش پدر و مادرش مونده که تو دومیش باشی. هرکی بالاخره باید بره دنبال زندگی خودش. - مامان چرا شما همه چیز رو توجیح میکنید؟ - ای مادر، تا بوده همین بوده. ما کاری از پیش نبردیم. مجبور به صبریم و صبر یعنی زن. و با این حرفها بهار آروم گرفت. لوازم شخصیش رو جمع کرد چون شوهرش گفت اونجا لوازم زندگی هست. دوباره سوار اتوبوس شدن که اتوبوس دیگه براش حکم کابوس رو داشت. بهار آرومآروم برای خانوادهش گریه میکرد و عبدالله هم تمام مدت در سکوت و حال بد زمان رو تحمل میکرد و یادش میاومد که دیگه هیچ بچهای براش نمونده و به خدا اعتراض میکرد چرا سرنوشت من اینه! به شهر که رسیدن اینبار هم همون برادر که حالا ازدواج کرده بود و دوتا بچه داشت به استقبالشون اومد و با همون هیجان و محبت ازشون استقبال کرد و سوار گاری شدن. توی راه برادر پرسید: - راستی الکساندرا خانم کجاست؟ عبدالله سرد گفت: - اون رو طلاق دادم. برادر جا خورد اما میدونست درباره این مسائل ناموسی نباید چیزی بپرسه. به خونه رسیدن. نامادری که حالا پیر شده بود جلوی در منتظرشون بود. خیلی ذوق داشت دوباره الکساندرا رو ببینه و ببینه بچهش چیه و چه شکلی شده اما وقتی بجاش یک دختر بچه که چادر سرش و بغچه توی بغلش بود رو دید جا خورد. برادر با چشم اشاره کرد چیزی نگو و عبدالله خودش سرد گفت: - همسرم بهار. نامادری خوشآمدین تندی گفت و به داخل راهنماییشون کرد و اونها که رفتن پسر سریع ماجرا رو به مادرش گفت. نامادری صورتش درهم شد. چقدر دوست داشت الکساندرا رو ببینه. اول فکر کرد شاید این از همون دخترهاست که خودش رو به عبدالله انداخته اما دید که دخترِ بنظر خیلی کمسنتر میاومد. - همون اتاق قبلی رو براتون آماده کردم. عبدالله با بیزاری گفت: - نه دیگه توی اون اتاق نمیرم. میرم اتاق بابا. - بسیار خوب! زنش هم باهاش به اتاق رفت و یک کنار نشست. عبدالله به سمت زنش برگشت. - برو رخته خواب بیار پهن کن که خیلی خستهم. بهار سریع بلند شد و بغچهش رو روی تاقچه گذاشت و بیرون دوید. رخته خوابها رو آورد و پهن کرد. عبدالله به خواب رفت. در اتاق زده شد. دختر جواب داد: - بله! زن بابا پشت در بود. - خانم جان، پسرم رفتهش. اگه دوست داشتی بیرون بیای راحت باش. - ممنون از شما! و برگشت و به عبدالله که خواب بود نگاه کرد. زندگی جدیدشون شروع شد. بهار اول خیلی دلتنگ خانوادهش بود اما کمکم عادت کرد چون چارهای نداشت. رفتار اون و زن بابا هم باهم خوب بود. دست کمک زن بابا بود و اون هم کارهای خونه رو بهش یاد میداد و خوشحال بود که تنها نیست. اما حال عبدالله خوب نبود. با اینکه سنش خیلی بالا نبود اما بدنش ضعف و تحلیل داشت. خیلی هم کلافه بود، چون با نزدیک چهل سال سن هنوز فرزند نداشت. دوباره راه میخونه و کاباره رو پیش گرفت و سرنوشت این زنش هم بودن کنار زن بابا شد. اون دوتا هم تا نزدیک صبح، شبهایی که عبدالله نبود مینشستن باهم به حرف زدن. از طرفی رفتار عبدالله عجیب شده بود. همش خودش رو پیر میدید و جوونی بهار نگرانش میکرد. اون به بهار میگفت: - تو به برادر من چشم داری، من مطمئنم! بهار جا میخورد. - نه بخدا، من از همون روز اول ایشون رو ندیدم. ویرایش شده 5 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور (ویرایش شده) پارت چهل و دو خود عبدالله شب که با خودش فکر میکنه متوجه میشه که چرت و پرت به همسرش گفته. فردا قبل از صبحانه به زنش میگه: - چادرت رو بپوش نقابت رو بزن به جایی بریم. - بعد از صبحانه؟ - نه، برای صبحانه میریم. بعد به زن باباش نگاه کرد. - اشکالی نداره تنها صبحانه بخورید خانم؟ زن بابا لبخند زد و خوشحال بود که عبدالله حداقل برای این زنش کمی مهربونتر هست. - راحت باشید! باهم بیرون رفتن. عبدالله جلو میرفت و بهار پشت سرش با فاصله حرکت میکرد. عبدالله یاد روزهایی افتاد که با آنا به طبیعتگردی میرفت. آهی کشید. تنها وقتهای خوب زندگی زناشوییش اون موقع بود. انقدر رفتن تا به یک کافه رسیدن. پشت همون صندلیهای دم در عبدالله نشست و به زنش گفت: - توهم بشین. بهار نشست و با خجالت سرش رو پایین انداخت. دوتا چای عبدالله سفارش داد براشون که آوردن در سکوت مشغول خوردن شدن اما همون روز با همه سادگیش به بهار خیلی خوشگذشت. با همه اینها این بیرون رفتن نشون نمیداد که رفتار عبدالله باهاش خوب شده. فرداش عبدالله دوباره باهاش دعوا کرد. - من میدونم تو چشمت دنبال پسرهای جوون هست. معلومه با یک پیرمرد نمیسازی. بهار به گریه افتاد. - بخدا من اصلا به کسی نگاه نمیکنم. به کسی فکر نمیکنم. اصلا از این خونه بیرون نمیرم. چرا اینطوری میگی آخه! دل زن بابا براش سوخت اما درباره عبدالله این درست نبود. عبدالله کلافه گفت: - این ننه من غریبم بازیها رو برای من در نیار. فکر کردی من گول بازیهای تو رو میخورم! بعد پشت گردنش رو گرفت و اون رو به سمت در کشوند. بهار جیغ میزد و زن بابا هم سعی داشت جلوی عبدالله رو بگیره اما اون اهمیتی بهش نداد و در رو باز کرد و بهار رو سر لخت توی کوچه انداخت و در رو بست. زن بابا داد زد: - عبدالله چیکار میکنی! - زنی که وفادار نباشه حقشه توی غربت بمیره! - خدا ازت نمیگذره این تهمتها رو به دختر مردم میزنی! خدایا دختر رو تنها توی خیابون ول کرده! اون امانت خانوادهش دست تو! چطور میخوای جوابشون رو بدی! عبدالله یکم گوشه لبش رو جویید و بعد در رو باز کرد و بیرون رفت. زن بابا هم بیرون رفت. جفتشون خشکشون زد. هیچکدوم فکر نمیکردن که توی همین دو دقیقه بهار از جلوی در بره. عبدالله کلافه گفت: - این دختره کثافت کجا رفته! - یا حضرت عباس خودت به این دختر رحم کن! عبدالله و زن بابا بدو بدو دنبالش میگشتن. کوچههای کناری، دم مغازهها. اما انگار خبری ازش نبود. قلب زن داشت از سینه بیرون میزد. سرش دو دو میزد. عبدالله بالاخره داد زد: - اینجاست. زن به اون سمت دوید. بین دیوار بهار نشسته بود و زانوهاش رو توی بغل گرفته بود و گریه میکرد. عبدالله موهاش رو گرفت و بلندش کرد. - میکشمت! و دستش رو بالا برد. بهار جیغ کشید و روش رو گرفت. زن بابا به التماس افتاد. - تو رو خدا بسه! عبدالله بیخیال زدن دختر شد و کشون کشون به خونه بردش و توی اتاق پرتش کرد. - دیگه حق نداری از این اتاق بیرون بیای. ویرایش شده 16 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 16 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور (ویرایش شده) پارت چهل و سه زن بابا با ناراحتی سرش رو تکون داد و عبدالله داشت به سمت مطبخ میرفت تا یک لیوان آب بخوره که بهار شروع با مشت به در کوبیدن کرد. - مگه من چیکار کردم! تو من رو به بیرون انداختی! من از ترس اونجا پناه گرفتم! چرا اینطور رفتار میکنی! تو روانی هستی! با شنیدن جمله آخر کلافه شد و به سمت در رفت و بازش کرد. بهار ترسید و یک قدم عقب رفت. زن بابا جلو دوید تا جلوی عبدالله رو بگیره اما دیگه دیر شده بود و مشت عبدالله عقب رفت و توی صورتش دختر فرود اومد و اون رو به عقب پرت کرد و شقیقش به دیوار خورد و بیهوش روی زمین افتاد. زن بابا نگران به سمتش دوید. روزهای آینده خیلی برای بهار سخت گذشت. بیمار روی تشک دراز کشیده بود و عبدالله به اون اتاق نمیاومد و اون فقط گریه میکرد که دلش برای مادرش تنگ شده. اما بعد زن بابا از حال اون چیزی رو حدس زد و خیلی زود فهمیدن درست هست. عبدالله وقتی فهمید که بهار باردار هست حسابی سرحال شد و حال اون هم بهتر شد و سریع نامهای برای مادرش فرستاد. زن بابا به بهار میرسید اما میفهمید که اون خیلی دلتنگ خانوادهش هست پس پیشنهادی به عبدالله داد: - اون کم سن هست و من هم پیر شدم. هیچکی بهتر از یک مادر نمیتونم مراقب یک زن باردار باشه. بهتره اون رو پیش مادرش ببری. - من قصد ندارم از اینجا برم. - پس اون رو پیش مادرش بفرست. بهرحال تو خیلی بهش احتیاج نداری. بهار رفت اما سه ماه بعد برای مراسم خاکسپاری زن بابا برگشت. پسر زن بابا گریه میکرد و میگفت: - چند روز بود مریض بود. قبل از مرگش گفت احساس میکنم یکی وارد اتاق شد و بعد... به گریه افتاد. بهار هم گریه میکرد. این زن خیلی باهاش مهربون بود. حالا بهار مجبور بود دوباره توی همون خونه با همسرش زندگی کنه. خونهای که دیگه زنی نبود تا همراهش باشه. روزهای اول خیلی حالش بد بود اما... غم زمانه به پایان نمیرسد برخیز ؛ به شوقِ یک نفس تازه در هوای بهار ! برای شروع جدید آماده شد. اون سعی کرد به عبدالله فکر نکنه و توقعی ازش نداشته باشه. فکر میکرد: وقتی آدمهای کوچک رو برای خودمون خیلی بزرگ کنیم هم اونها رو به اشتباه می اندازیم هم خودمون رو! با این شیوه جدید که ما بهش طلاق عاطفی میگیم تونست درد روزهای آیندهش رو کمتر کنه. ماه آخرش مادر و پدرش با سیسمونی اومدن. سیسمونی رو توی اتاق چیدن و اتاق ساده خونه جون گرفت. برای زایمان موندن و اون روزها متوجه شدن که دامادشون بیشتر شبها خونه نیست. - مادر تو زن باردار شبها تنها میمونی؟! بهار سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. باباش پرسید: - کجا میره؟ زن دیگهای داره؟ بهار به گریه افتاد اما سرش رو به معنی نه تکون داد. دل مادر و پدر براش ریش شد. مادرش پرسید: - پس کجا میره؟ بهار با خجالت از اینکه جلوی پدرش داره این حرف رو میگه گفت: - میخونه. پدر و مادر اول جا خوردن و بعد عصبانی شدن. پدر با خشم گفت: - خواهرش میگفت توبه کرده. پس هنوز همونه. بعد عصبانی بلند شد و توی اتاق راه میرفت. - لعنت بهت! زن جوون داری، بچه تو توی شکمش هست. بعد اینور و اونور میچرخی! بهار که از عصبانیت پدرش استرسش گرفت یکدفعه دردی که از صبح داشت بیشتر شد و دلش رو گرفت. - آی! پدر نفهمید چی داره میشه اما مادر نگران شد و گفت: - یا خدا! برو قابله رو بگو بیاد مرد. بهار قابله خونهش کجاست؟ چند دقیقه بعد قابله رسید و بهار درحالی که همسرش توی میخونه بود درد رو تحمل کرد و با وجود سن کم تونست از پسش بر بیاد و پسرش رو به دنیا بیاره. ویرایش شده 17 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 17 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور (ویرایش شده) پارت چهل و چهار وقت اذون صبح که عبدالله به خونه برگشت دید که شرایط عجیبه پس فهمید چه خبر هست و داخل دوید. پدر زنش چپچپ نگاهش کرد. عبدالله پرسید: - بچه دنیا اومد؟ - بله، پسره. عبدالله خندید و به سمت اتاق رفت. بهار خواب بود و مادرش کنارش داشت بچه رو آروم میکرد. عبدالله هیجانزده جلو رفت و سلام داد و بچه رو به آرومی از مادر گرفت. نگاهی به چهره نوزاد انداخت و خستگی از تنش رفت. با خودش فکر کرد: این بچه دیگه برای موندن هست. این برای من میمونه. پدر بهار دم گوش بچه اذون گفت و اسمش رو ابراهیم گذاشت. با دنیا اومدن ابراهیم عبدالله رفتارش فرق کرد. دیگه میخونه نرفت و با همسرش مهربون شده بود و سرخوشتر بود. مادرش بعد از ده روز رفت و بهار و عبدالله با زندگی جدیدشون موندن و بهار چنان خوشبخت شده بود که عشق شوهرش بهش رو حتی همسایهها فهمیده بودن و متوجه شده بود که بعضیها بهش حسادت میکنند. سر همین سر نمازش گفت: - پروردگارا ... اگر در این جهان ڪسی هست ، ڪه تاب دیدن خوشبختی مرا ندارد چنان خوشبختش ڪن ... ڪه خوشبختی مرا از یاد ببرد ... بهار که توی خونه مادرش قالیبافی میکرد از عبدالله خواست براش دار قالی بیاره و اون هم آورد و بهار مشغول کار شد. زندگی شاد جدید بهار و عبدالله رو حسابی سرحال و چاق کرده بود. بهار هنوز هم اجازه نداشت از خونه بیرون بره. بهار هنوز کارهای خونه رو خوب بلد نبود و عبدالله از این خصوصیتش حرص میخورد. بهار که اجازه نداشت بیرون بره یا با همسایهها گرم بگیره تمام دلخوشیش این بود که هفتهای یکبار عبدالله میبردش کافه تا چای بخورن. ابراهیم سه ماه بود که دوباره به شهر خودشون برگشتن. نزدیکی به مادرش برای بهار خیلی بهتر بود. حالا اجازه داشت فقط با خونه مادرش رفت و آمد کنه. بهار خیلی زود جایگاه یک همسر شوهردار رو گرفت و آنچنان فهمیده و باوقار شده بود که همه در عجب بودن و از رفت و آمد باهاش لذت میبردن. رفت و آمد خانواده شوهر یا اقوام خودش به خونهش شروع شد و اون دلخوشیهای بیشتری نسبت به قدیم داشت. یک مدت بعد عبدالله که کار و کاسبیش بهتر شده بود برای خونه خدمتکار پیری گرفت و بهار بچه رو به اون میسپرد و خودش قالیبافی میکرد و تونست یک قالی برای خونه ببافه. توی خونهش دورهمیهای بزرگی میگرفت و عنان زندگی دستش اومده بود. ابراهیم شیش ماه بود که بهار دوباره باردار شد. خودش و مامانش نگران شدن اما عبدالله با سرخوشی گفت: - به به! خدا خیر داده! مادر بهار با حرص گفت: - بهار جونش رو نداره. ابراهیم هنوز شیش ماهش. - ای خاله، مگه بهار اولین نفر هست که توی این سن بچهدار میشه! تازه بهار هم شما رو داره هم این خانم دست کمکش هست بره خدا رو شکر کنه وضعیتش از خیلیها بهتره. دو زن دیگه چیزی نگفتن. عبدالله شب زودتر از همیشه به خونه برگشت. - بهار! صدای بهار از اتاق اومد: - بله! - بیا ببین برات چی گرفتم. با شنیدن این حرف بهار نگاهی به خانم کدبانو کرد که اون هم کنجکاو شده بود و بچه رو به بغل پیرزن داد و بیرون رفت. عبدالله با دیدن بهار لبخند زد و بغچه رو روی زمین گذاشت. - اینها برای تو هست. ویرایش شده 20 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 21 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور (ویرایش شده) چهل و پنج بهار با تعجب نگاهش کرد. عبدالله برای اون چیزی گرفته بود؟ برای اون یا بچه! به سمت بغچه رفت و بازش کرد. دهنش هم باز موند. چند دست پارچه و لباس بچه و روسری و وسایل بچه و مادر بچه. - اینها برای من و بچهست؟! عبدالله خندید. - آره، دوستش داری؟ بهار هم خندید. - بله، ممنون! عبدالله نیشخندی زد و به اتاقش رفت و بهار خوشحال بود که عبدالله انقدر تغییر کرده. البته عبدالله خیلی تغییر کرده بود. اون شادتر بود و کمتر به میخونه میرفت و بجاش به خونه همسایه که یک مرد تنها بود میرفت. این رفتنها معمولا بعد از خوابیدن بهار بود و بعد از حدود دو ساعت به خونه برمیگشت و جایی که فاصله کافی رو با بهار داشته باشه به خواب میرفت. زمان زایمان رسید و اینبار بهار خیلی راحتتر از قبل تونست زایمان کنه. یک دختر دنیا آورد ولی عبدالله ناراحت نشد و گفت: - ابراهیم یک خواهر نیاز داشت. اسمش رو کلثوم میذارم. مبارکمون باشه! بهار سرگرم بچهداری بود و مدتی زمان برد تا متوجه بشه چه چیزهایی توی زندگیش داره تغییر میکنه. دیگه رفتن به خونه همسایه چندبار در روز شده بود. بهار اول متوجه نشد چه خبره اما یکبار وقتی توی جمع همسایهها بود شنید: - آره این ممد شیرگی هم توی خونهش بساط راه انداخته و مردها رو اغفال میکنه. بهار با تعجب پرسید: - ممد شیرگی کیه دیگه؟ - همین همسایه دیوار به دیوار شما. - شیرگیه؟! بهار دقیق نمیدونست شیرگی یعنی چی اما میدونست که نوعی مواد مخدر هست. - آره والا مگه بوش به خونه شما نمیاد؟ زیر لب گفت: - نه. و دلش زیر و رو شد. شب که عبدالله رو دید به سمتش رفت و روبهروش ایستاد. - آقا! - بله! - شما... شما... انگشتهاش رو بهم فشار میداد و سرش پایین بود. انگار اونی که مقصر بود اون بود. - شما شیرگی شدید؟ بعد با اضطراب سرش رو بالا آورد و به چشمهاش زل زد. عبدالله کمی در سکوت مکث کرد و بعد گفت: - تو از کجا شنیدی؟ - پس واقعیت داره! و اشک توی چشمهاش حلقه زد. عبدالله سریع گفت: - هی هی! تو چی راجعبه شیره میدونی؟ - میدونم چیز بدیه. یک چیزی مثل نوشیدنی. آدم رو از حالت عادی خارج میکنه و بعد مریض و بداخلاقش میکنه و همه اموالش رو برای اون میده و نمیتونه ازش رها بشه تا وقتی که از مریضی میمیره. عبدالله خندید. - نه بابا از این خبرها نیست. - نیست؟ - نه. و با محبت نگاهش کرد. - نگران نباش! برای من این اتفاقها نمیافته. من خیلی بدنم قویتر از این چیزهاست. معتاد هم نشدم. هروقت بخوام از این ماده کوفتی میکَنم. - خوب اگه میتونید بکنید الان بهترین زمان نیست؟ - ببین اصلا من خوشاخلاقتر شدم یا بداخلاقتر؟ ویرایش شده 21 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 22 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور (ویرایش شده) چهل و شیش بهار بدون تردید گفت: - الان! - پس دیدی این چیز بدی نیست؟ - آخه... عبدالله سعی کرد هنوز مهربون باشه. - آخه نداره دیگه. تو به من اطمینان داری یا نه؟ - آره. - پس نگران نباش! بهار زیر لب گفت: - باشه. استرسش کمتر شد اما خودش هم متوجه بود که یک چیزی اینجا مشکل داره اما نمیفهمید چی. چند ماهی نگذشت که علائم اعتیاد در عبدالله خودش رو نشون داد. پوست صورتش تیره شد. همه میدونستن از اعتیاد هست اما اون میگفت: - بخاطر کم خوابی هست. این شبها بیخوابی به سرم زده. اما کمکم علائمش به حدی رسید که قابل انکار نبود. رگهای دستش تیره شده بود. حالت تهوعهای مداوم داشت. سردردهای شدیدی داشت که حتی گریه بچه رو نمیتونست تحمل کنه. کمکم اسهالهای بدی میگرفت. هیچی به معدش نمیساخت. دلدردهاش هم کلافهش کرده بود. بهار که دیگه گول حرفهای عبدالله رو نمیخورد بهش میگفت: - این کوفتی رو ترک کن! همش بخاطر اونه. و عبدالله که از درد به خودش میپیچید میگفت: - خفه شو گمشو بیرون! بهار ناراحت پشت سر به مادرش گفت: - نمیدونم چرا ترک نمیکنه! و مادرش مگفت: - خیلی سخته که آدم معتاد بخواد اعتیادش رو ترک کنه. اون موقع تازه فهمید که چه بلایی سر زندگیش اومده. ویرایش شده یکشنبه در 19:40 توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری