نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 آذر، 2025 نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آذر، 2025 (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم رمان عبدالله نویسنده آتناملازاده ژانر اجتماعی داستان از سال ۱۳۲۴ خلاصه: مردی سنتی با زندگی قدیمی خود. مردی نه چندان مذهبی و نه روشنفکر. فردی بازاری که سعی میکند زندگی عادی داشته باشد اما سرنوشت و زمانه نمیگذارد. مقدمه: گیج کنندهترین اقدامی که علیه خویش میتوانیم بکنیم این است که بکوشیم قلبمان را به چیزی قانع کنیم که مغزمان میداند یک دروغ بزرگ است ... 🕴 شنون آدلر ویرایش شده 15 شهریور توسط آتناملازاده 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 16 دی، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 دی، 2025 (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم آنا خوشحال بود. حالا که داشت کنار مرد زندگیش قدم میزد حس خوبی داشت. یکجورایی مرد دیگهای توی زندگیش نبود. تعداد بچههاشون زیاد بود و عمهش که همسرش مُرده بود اون رو پیش خودش برده بود تا بزرگ کنه. البته از این مسئله ناراحت نبود. چون عمه اون رو حسابی لوس میکرد و خیلی بهش میرسید. از طرفی زندگی توی یزد خیلی لذتبخشتر از زندگی توی روستایی در اردبیل بود. خونه عمه بزرگ بود و تنها ساکن اون خونه هم آنا با دو خدمتکار. خانوادهش گاهی به اونجا میاومدن یا گاهی اون رو به روستا میبردن. که معمولا هر سال سه بار میدیدشون و کنار هم بودن. اما حالا ازدواج کرده بود و با شوهرش داشت توی شهرستان آبدانان در استان ایلام، که آن موقع روستا بود، قدم میزد. روستا جدیدش محل سکونتش رو هم دوست داشت. به بزرگی یزد نبود اما آب و هواش به بدنش میساخت. این چهل و دو روزی که از ازدواجش گذشته بود خوب با روستا آشنا شده بود. این شهر برعکس شهر خودشون چشمههای فراوان داشت و میتونست که مدتها کنار چشمه بزرگی بشینه و از محیط لذت ببره. همسرش ازش میپرسید: - چه محو این آبها میشی. - تو یزد نبودی که بفهمی چی میگم. با اینکه مردم روستا لر و کُرد بودن اما همسرش عبدالله فارس بود که سالهای جوانی پدرش برای تجارت به این شهر اومده بود و موندگار شده بودند. با همه اینها عبدالله کردی میدونست، از بچگی یاد گرفته بود و توی شهر کردی حرف میزد اما توی خونه همه فارسی حرف میزدن و آنا راحت بود. - بریم؟ - بریم. به سمت روستا رفتن. مردم روستا عمدتا لباس لری و کردی داشتن اما آنا مانتو بلند و یاسی رنگی با روسری تیره پوشیده بود. باهم به کبابی رفتن. آنا یکم معذب بود. تا حالا جایی نشسته بود که اینهمه کرد نشسته باشند و جلوی اونها غذا بخوره. اونجا عبدالله بستهای که خریده بود و به آنا نشون نداده بود رو روی میز گذاشت. - این برای توی! آنا با ذوق بسته رو باز کرد. با دیدن لباس کردی رنگی رنگی خندید. - مرسی! - دوستش داری؟ - خیلی! و به صورت همسرش لبخند زد. آنا هفده سالش بود و عبدالله سی سال داشت. وقتی کباب رو خوردن عبدالله به جایی بردش. آنا با ذوق به مردی نگاه کرد که از توی یخچال کوچیک همراهش چیزی در میآورد. - برای خانم یخ در بهشت بزنید. چند ثانیه بعد مرد لیوان قرمز رنگی که داخلش پر یخ بود رو جلوی آنا گرفت. آنا به عبدالله نگاه کرد. عبدالله با چشم اشاره کرد بگیر. آنا گرفت و یک قلپ خورد. کمی مکث کرد بعد با نهایت لذت گفت: - خوشمزهست! عبدالله لبخند زد. باهم به خونه برگشتن. - برو لباست رو امتحان کن. آنا لباسش رو امتحان و اومد و جلوی شوهرش عشوه اومد و اون هم با لذت نگاهش می کرد. بعد با همسرش به دیدن خانواده شوهرش رفت. پدر شوهرس که تاجر بود دو زن داشت که عبدالله پسر همسر اول بود. همسر اول فقط دو پسر داشت که عبدالله پسر کوچیکش و عزیز پنج خواهرش بود. همسر دوم هم سه پسر داشت. آنا خانواده شوهرش رو دوست داشت. شوهرش رو هم همینطور. با همه اینها از شوهرش ممنون بود که با وجود مخالفت خانواده همسرش برای اون خونه مجزا گرفت و به خونه مشترک با مادر شوهر نبردش. شب وقتی از خانه مادر شوهرش پای پیاده به خانه بر میگشتن عبدالله گفت: - تو سواد داری؟ - نه. - دوست داری سواد قرآنی داشته باشی؟ آنا اول تعجب کرد و بعد متعجب پرسید: - میشه؟! - چرا که نه، حق تو اینه که به عنوان مسلمان حداقل قرآن بتونی بخونی. چشمهای آنا برق زد. فردا خود عبدالله به ملا مکتب سر زد و راضیش کرد که برای درس دادن به آنا هر دو روز چند ساعت شبانه به خونه اونها بیاد. زندگی بنظر زیبا بود اما آنا متوجه چیز عجیبی شده بود. بعضی شبها عیدالله آنا رو پیش خانوادهش میذاشت و بیرون میرفت و تا صبح نمیاومد. آنا از خانواده شوهرش میپرسید: - آقا عبدالله کجا میره؟ ویرایش شده 22 بهمن، 2025 توسط آتناملازاده 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 بهمن، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت دو اونها اخم کردن و کلافه گفتن: - به تو چه که کجا میره؟ زن رو چه به اینکه درباره کارهای مرد بپرسه! و اون هم لب بسته بود. عید نوروز پیش خانواده شوهرش بود. خیلی بهش خوشگذشت اما دوست داشت این روز رو پیش خانواده خودش باشه. به همسرش گفت: - میشه یک سفر پیش خانوادهم بریم؟ سی و دو هفته از ازدواج اونها میگذشت و هنوز خانوادهش رو ندیده بود. عبدالله دلش برای این دختر بچه سوخت و گفت: - البته که میریم. اما اتفاقی افتاد که خانواده عبدالله سفر کردن رو برای آنا مناسب ندونستن. اون اتفاق هم بارداری آنا بود. وقتی که از حالات آنا خانواده حدس زدن که باردار هست اون فقط مدت طولانی شوکه و رنگ پریده بود. در اصل خوشحالی اون رو به این حال رسونده بود چون مدت حدودا زیادی از اقدامشون به بارداری میگذشت و هنوز خبری نشده بود. عبدالله خیلی ذوق کرد. - چه پسری به ما بدی خانم! - از کجا معلوم پسره؟ - میدونم، پسره. آنا متوجه شده بود عبدالله یکم خسیس هست و کمتر برای خونه خرج می کنه اما فکر می کرد حالا که باردار شده برای بچه خوب خرج می کنه اما اون هنوز مواد غذایی رو کم می گرفت و به خدمتکاری که مادر عبدالله برای کمک فرستاده بود می گفت که جز یک وعده در هفته گوشت، هر نوع گوشتی درست نکنه، این نوع آشپزی برای اون زن هم خیلی سخت بود. حتی عبدالله میوه نمی خرید. اما از لحاظ محبت گفتاری و رفتاری برای آنا کم نمیذاشت. آنا هم غرق در عشق بود و به عبدالله میگفت: تو دقيقا همان يک نفري هستي كه دلم ميخواهد... پا به پايش پير شوم 🫶🏻♥️🫂• اونها با هوا تاریکی روی بهارخواب میرفتن و بقیه روزشون رو اونجا با نسیم خنک و امواج نور ماه ادامه میدادن. عبدالله به چشم های آنا زل میزد و براش می خوند: این نگاهِ شوخِ تـو، دیـوانـه میسازد مرا رقصِ این چشمانِ تو پروانه میسازد مرا اینقَدَر شوخی مکن، تـو با دلِ دیوانه ام مستیِ چشم و لبت مستانه میسازد مرا با همه این ها خساست عبدالله و دوری از خانواده آنا رو خیلی اذیت می کرد ماه شیشم بود که خانواده ش با سیسمونی اومدن. آنا از خوشحالی روی پاش بند نبود. عبدالله هم خوشحال بود. - خوب شد شما اومدید آنا خیلی دلتنگ بود. وقتی خانواده آنا اینجا بودن عبدالله انقدر خرج می کرد که اگه آنا قبلش رو نمی دید فکر می کرد که آدم ولخرجی هم هست. خیلی دوست داشت که خانواده ش برای زایمان بمونند اما اون ها فقط یازده روز موند و بعد دوباره رفتن. اینبار دوری حتی از قبل هم سخت تر بود. هرجوری بود آنا تحمل کرد تا زمانی که وقت زایمانش رسید. همه نگران بودن خانواده شوهرش به اونجا اومدن و قابله هم منتظر بود. وقتی اومدن و به عبدالله خبر دادن: - مبارک باشه، پسردار شدید! صورت عبدالله از خوشحالی درخشید. اون هم مثل همه مردهای اون دوره عاشق فرزند پسر و اسم و رسمش بود. همه با ذوق تبریک گفتن. مادر عبدالله از همه خوشحال تر بود چون بالاخره پسرش توی این سن بالا صاحب فرزند شده بود. همه داخل رفتن. عبدالله بچه رو بغل گرفت. آنا با اینکه بیحال بود لبخند زد. از اینکه شوهرش رو اینطور خوشحال می بینه احساس سربلندی کرد. عبدالله دم گوش بچه اذون گفت و تکرار کرد: - اسم غلام رضا ست. اسم تو غلام رضا ست. همه صلوات فرستادن. بعد از دنیا اومدن غلام چند روزی دور آنا و بچه بودن و بعد تنهاشون گذاشتن. آنا به چهره پسرش نگاه میکرد. احساسی بهش نداشت. از اون حالت ترسید. به بچه میرسید اما احساس خوبی بهش نداشت. دیگه حتی شوهرش و خونه و زندگیش رو دوست نداشت و بهونهگیر خانوادهش شده بود. اون روزها کسی درباره افسردگی بعد از بارداری چیزی نمی دونست و همین باعث میشد که آنا عذاب وجدان بیشتری داشته باشه و دیگران هم بخاطر رفتارش بیشتر سرزنشش کنند. روزی او یک جنگجو است، روزی دیگر یک آشفته و شکسته بیشتر روزها،کمی از هر دو است، اما هر روز او اینجاست ایستاده، میجنگد، تلاش میکند او من هستم. اما بالاخره این دوران هم با همه سختی هاش گذشت و آنا به زندگی عادی برگشت و دوباره شروع به کار کرد و خونه همیشه تمیز و غذا آماده بود و بچه هم بنظر نمیاومد که یک مادر بیتجربه داشته باشه، مخصوصا اینکه خیلی زود وزن اضاف کرد و توی اون دوران بچه هرچی وزنش بیشتر بود سالمتر بنظر میاومد. خانواده شوهرش دیگه به بهانه بچه مدام به اونجا سر میزدن. وقتی اون ها می اومدن خونه پر از بوی دود قیلیون میشد و آنا مجبور بود بچه رو روی بالکن ببره. اون ها مدام بی اجازه به لوازم خونه اون دست میزدن و اونور و اونور می رفتن. اون ها مدام درحال صحبت بودن و به سکوت هیچ اعتقادی نداشتن و خونه همیشه پر سر و صدا بود و بچه با اینکه بخاطر اون نوع شکل معاشرتش اجتماعی تر شده بود اما سر و صدای زیاد باعث عصبی تر شدنش نسبت به نوزادهای دیگه شده بود اما وقتی آنا این رو به عبدالله می گفت عبدالله بهش می خندید و می گفت: - خدا شفات بده دختر! ویرایش شده 24 بهمن، 2025 توسط آتناملازاده 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 بهمن، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سه آنا تصمیم گرفت بیشتر حالت خانم خونه بگیره. اول متوجه شد که خونه خیلی نامرتبه. این نامرتبی ربطی به لوازم خونه نداشت. حتی وقتی همه جا از تمیزی برق میزد خونه خیلی نامرتب بود. اون خونه زود فهمید این بخاطر مهندسی خونه ست. اون همیشه بزرگ فکر می کرد و می تونست عمق یک مسئله رو بفهمه. به عبدالله گفت. عبدالله اول گفت: - یعنی میگی چیکار کنیم؟ من پول ندارم ها. آنا از اینکه عبدالله همه چیز رو اول به پول ربط میده ناراحت شد و گفت: - اصلا از اون لحاظ نخواستم. - خیلی خوب، ناراحت نشو! بگو چی میخوای؟ چند دقیقه بعد باهم به جون حیاط افتادن. اول همه برگهایی که روی زمین افتاده بود رو جمع کردن و توی تنور انداختن و سوزوندند. بعد همین بلا رو سر علفهای هرز و خارها آوردن. آنا دوتا چای ریخت و دوتا تخم مرغ گذاشت آورد روی بهارخواب خوردن. عبدالله همینطور که لیوان چای دستش بود با نگاهی تحسین آمیز به حیاط خیره شد. - چه تصمیم خوبی گرفتی! - هنوز خیلی مونده! عبدالله که حالا با انگیزه از زیباسازی خونه بود باغچه رو شخم زد و آنا با آبپاش حیاط رو آب و جارو کرد. بعد باهم سرامیکهای دور باغچه رو تمیز کردن و عبدالله شاخههای شکسته رو زد و آنا تنور رو که کلی کپه خاکستر داشت تمیز کرد و خاکسترها رو توی گونی ریخت و عبدالله بیرون گذاشت. حالا حیاط رنگ و بویی گرفته بود و وقتش بود که آنا میخ خودش رو بکوبه. - چه باغچه بزرگی داره اینجا، حیفه که توش هیچی نباشه! همین کلمه رو گفت و بست کرد. فردا شب عبدالله با سه نهال و دو بوته گل به خونه اومد. آنا از خوشحالی بالا و پایین میپرید. - خونه خیلی قشنگ شد دستت درد نکنه! عبدالله لبحند کوچیکی زد و با وجود حرصی که هنوز سر از دست دادن پولش داشت فکر کرد شاید خوشحالی آنا ارزشش رو داشته باشه. - به لطف کدبانویی تو انقدر قشنگ شد! و آنا با این حرف به اوج آسمون رفت. آنا دوست داشت داخل خونه رو هم تمیز کنه اما عبدالله از ترس اینکه اینجا هم خرج برنداره نذاشت. همون دوران عبدالله یک تجارتی انجام داد اما شریکهاش توسط اون مرد رو به رو خریداری شدند و عبدالله گول خورد و به سبک خیلی بدی در این تجارت شکست خورد و خسارت زیادی بهش وارد شد. آنا حتی از شغل عبدالله خبر نداشت و برای خودش خانمی میکرد. با زنهای همسایه دوست شده بود و ظهرها جلوی در خونه مینشستن و باهم صحبت میکردن. زنهای همسایه ازش پرسیدن: - تو توی این سن با مرد به این بزرگی ازدواج کردی راضی هستی یا نه؟ - چی بگم والا! نه راستش خیلی راضی نیستم اما چیکار میشه کرد؟ این هم سرنوشت من بوده. البته از زندگیم راضیام اما اخلاقات یک مرد با این سن یکم خاصه. زنها نگاهی باهم رد و بدل کردن و یکیشون گفت: - میدونستی عبدالله قبل از تو زن داشته؟ رنگ از چهره آنا پرید. - زن داشته؟ - زن رسمی نه... یعنی ما نمیدونیم. اما غیر رسمی داشته. شوهر خودم براش جور کرده. یک دختر دوبار به خونهش اومده. کلی هم پول و هدیه بهش داده. آنا سکوت کرد. یکی دیگه از خانمهای جمع که حال اون رو بد دید چشم غرهای به زن قبلی رفت و بعد گفت: - ای بابا مرد دیگه نیاز داره گاهی به زنی! مجردم بوده اون موقع! آنا سعی کرد خودش رو جمع کنه و با اینکه این خبر ناراحتش کرد اما بنظرش خیلی طبیعی میاومد پس تصمیم گرفت جلوی عبدالله به روی خودش نیاره که میدونه. اما وقتی که عبدالله اومد و سعی داشت باهاش شوخی کنه اون دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و چیزی که شنیده بود رو گفت. عبدالله اول جا خورد بعد با تندی گفت: - حالا که چی؟ آنا روش رو گرفت و با بغض و آروم گفت: - هیچی! عبدالله دلش سوخت و به سمتش رفت و خواست توی بغلش بگیره. - عزیزم، تو اصلا نباید بخاطر اون زنها ناراحت بشی. اونها اصلا با تو قابل مقایسه نیستن. تو نجیبی! آنا به خودش جرات داد و گفت: - تو چی؟ عبدالله خشکش زد و دستهایی که برای در آغوش گرفتن آنا رفته بود توی هوا خشک شد. - منظورت چیه؟ آنا با دست خیلی آروم عبدالله رو کنار زد. - برو کنار، دوست ندارم تنی که به تن یکی دیگه خورده به منم بخوره. عبدالله اول گیج شد و بعد به خودش اومد و چنان سیلی محکمی توی گوش آنا زد که تمام سر و صورت آنا درد گرفت و دستش رو روی صورتش گذاشت و وقتی از بهت خارج شد زیر گریه زد. عبدالله بلند شد و سرش فریاد زد: - بیلیاقت! و بیرون رفت. آنا با گریه رفت بچهش رو که از صدای فریاد پدرش از خواب پریده بود و گریه میکرد بغل کرد و هر دو گریه کردن. عبدالله شب برگشت. مستقیم پرسید: - خانم شام چی داریم؟ بعد هم بچه رو بغل کرد و بوسید. آنا با ناراحتی نگاهش کرد. سرخی صورتش رفته بود اما دلش هنوز آتیش بود. عبدالله جعبهای مقابلش گذاشت. از همون جعبهها که فروشنده خریدهات رو داخلش میذاشت. یک جعبه کارتونی. - این برای توی! آنا جعبه رو گرفت اما باز نکرد و روش رو گرفت. - آنا، دختر جان! بازش کن دلم رو نشکن! آنا جواب نداد. - دختر من سن و سال ناز کشیدن رو ندارم. آنا میخواست بگه: ولی خوب سن و سال کتک زدن رو داری اما نگفت. چون میترسید عبدالله این رو هم به عنوان حاضر جوابی حساب کنه و دوباره کتکش بزنه. - باز کن دیگه. آنا با توجه به غریزه فهمید که اگه اینطور گفتن عبدالله رو گوش نکنه ممکن حرکت بعدی فحش یا حتی کتک باشه پس جعبه رو باز کرد. یک آویز ساعت استیل. خوبه حداقل متوجه شده بود که ساعت گردنی زنش آویزش خراب شده. - چیزی نمیخوای بگی؟ متوجه منظورش شد اما اصلا به دلش نبود که تشکر کنه. عبدالله کلافه شد. ویرایش شده 29 بهمن، 2025 توسط آتناملازاده 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 3 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت سه - لیاقت نداری! و رفت و آنا هم دوباره به حال خودش گریه کرد. خدیجه به حال خودش افسوس خورد. چه زندگی داشت و حالا اینطور تحقیر میشد. یادش اومد از قبل از ازدواجش. از بچگیش. همیشه گرون ترین چیزها رو داشت، از بقیه دوستهاش باهوشتر بود، نقاشی هاش از همه بهتر بود و حتی بین دوستهاش دو تندتری داشت. غرق خاطرات گذشته بود. یادش اومد همون بچگی یک مدت جنزده شده بود. بخاطر خونههای قدیمی و اعتقاد مردم و زیاد پیش دعا ده و... رفتنشون امکان این اتفاقات اون موقعها بود. یازده سالش بود و یادش بود که یک روز از مطبخ یکدفعه بی دلیل چندتا بشقاب به سمتش پرت شد و اون فرار کرد. یکبار داشت زیر تخت رو تمیز می کرد که یک نفر دستش رو گرفت. دیگه بخاطر این اتفاقات فرستادنش خونه مادربزرگش و چند سال قبل از ازدواجش رو با مادربزرگ پیرش زندگی میکرد. اون شب آنا انقدر با بچه خودش رو توی آشپزخونه سرگرم کرد که عبدالله شام نخورده خوابید. بعد آنا رفت و جای خودش و بچه رو کناری پهن کرد و به خواب رفت. صبح با صدای عبدالله بلند شد: - هی زن، پاشو نون بده به مردت! عبدالله سعی داشت لحن شوخی داشته باشه. آنا بلند شد. میدونست که انتخاب دیگهای نداره. اون یک زن بود و باید تحد فرمان میموند. در سکوت برای عبدالله صبحانه گذاشت و خواست بره که عبدالله دستش رو گرفت و نشوندش و با محبت گفت: - بشین باهم بخوریم. آنا نشست و در حالی که سرش پایین بود مشغول خوردن شد. عبدالله چندبار سعی کرد باهاش سر حرف رو باز کنه اما هیچ واکنشی از اون ندید. کلافه شده بود. آنا خواست زودتر از پای سفره بلند بشه که عبدالله نذاشت و گفت: - بمون، میخوام ببینمت. عبدالله بعد از صبحانه بیرون رفت و تا بلند شدن بچه آنا با کارهای خونه سرگرم شد. کمکم با خودش فکر کرد: شاید حق با اون باشه! شاید من نباید اینطور باهاش حرف میزدم بالاخره مرد و غرور داره! زنی که شوهرش ازش راضی نباشه خدا هم ازش راضی نیست و توی جهنم سرب داغ میریزن توی دهنش! با این حرفها خودش رو آرومتر کرد و حتی تونست مجرم رو به قربانی تبدیل کنه و شروع به سرزنش خودش کرد. انقدر که وقتی کلون در رو زدن و در رو باز کرد و دید خواهر شوهرش و خواهر شوهرش گفت: - عبدالله اومده بود به مادر سر بزنه گفت دعواتون شده دست روت بلند کرده. اومدم ببینم حالت خوبه یا نه. آنا گفت: - حق داشتن. خیلی خجالت کشیدم! حرفهای من خیلی بد بود. خواهر شوهرش خدیجه با محبت سعی کرد آرومش کنه. باهم داخل رفتن و خدیجه روی بهارخواب نشست و آنا براش چای آورد و کنارش نشست. خدیجه مشغول بازی با بچه شد. آنا گفت: - می خوام یک هدیه برای آقا بگیرم. اما اجازه ندارم تنها بیرون برم. - به من بسپر! با من بیرون بیای ناراحت نمیشه. آنا خوشحال شد. باهم به بازار رفتن و آنا یک زیرپوش مردونه پسندید. - این خوبه! خدیجه بهش چشمک زد. سر راه برگشتن به خونه خدیجه سعی داشت آنا رو نرم کنه: - نگاه داداش برای عروسیت چه سور و ساتی برپا کرد. چه عروسی گرفت. دوتا گوسفند جلوی پات کشت. همه اینها بخاطر اینه تو رو دوست داره دیگه. آدم بخاطر این چیزها که از شوهرش ناراحت نمیشه. شب که عبدالله اومد دید آنا بچه رو خوابونده لباس قشنگی پوشیده و منتظرشه. لبخند زد. - به خانم! آنا هم لبخند زد و زیرپوش رو بیرون از جعبه به سمتش گرفت. عبدالله خندید و خوشحال بود که این قضیه ختم به خیر شده و زیرپوش رو از آنا گرفت. عبدالله هم حسابی سرخوش بود و آنا نفهمید که عبدالله اون ساعتی که نبود رفته بود خودش رو ساخته بود. آنا اون شب گذاشت عبدالله موهاش رو شونه کنه و ببافه و عبدالله که سواد قرآنی داشت براش داستانهای قرآنی تعریف کرد و بقیه شب رو باهم روی بهارخواب گذروندن. حتی عبدالله قول داد اون رو هفته دیگه پیش خانوادهش بفرست تا یک مدت اونجا بمونه. آنا برای رفتن لحظه شماری میکرد. آخر هفته عبدالله با یک فرد مورد اطمینان اون و بچه رو فرستاد. خدیجه از رفتن به خونه مادربزرگش خیلی خوشحال بود و مادر و پدرش هم اونجا اومدن و چهار هفته از دیدن دختر و نوهشپون استفاده کردن و این چهار هفته عبدالله خیلی دلتنگ شده بود و برای خودش هم عجیب بود چقدر این دختر رو دوست داره. از اون طرف مادر عبدالله از اینهمه آزادی عروسیش راضی نبود: - داری لوسش میکنی! - بیخیال مادر! دختر خودت هر روز به خونهت میاد. - دختر من همین جا ازدواج کرده. میخواستن دختر به شهر غریب ندن. چه وضعی که زنت چهار هفته نیست؟! بالاخره آنا و غلامرضا برگشتن. از وقتی برگشته بودن غلامرضا خیلی بیقرار شده بود. نوبه دندونهاش هم بود. عبدالله زنش رو توی مراقبت از بچه تنها نذاشت. شب ها دو نفره بیدار می موندن و بهش می رسیدن. آنا عبدالله رو مرد جدی میدید که زیاد اجازه صمیمی شدن به کسی حتی همسرش نمیداد اما مهربون بود. اونها هر شب بعد از خوابوندن بچه روی بهارخواب مینشستن و چای میخوردن و حرف میزدن و آنا کل روز رو برای این ساعت تحمل میکرد. ویرایش شده 9 اسفند، 2025 توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت چهار - آنا احساس میکنم تنها کارهای خونه رو انجام بدی اذیت میشی! - چیکار کنم؟ منکه دختر بزرگ ندارم. - میخوام برات دست کمک بگیرم؟ آنا اول متوجه نشد چی میگه بعد متعجب نگاهش کرد. - میخوای برای من دست کمک بگیری؟ - آره، درآمدم به اون حد هست. اینطور کارهای توهم کمتر میشه. آنا از گردن عبدالله آویز شد. - وای تو بهترین همسر دنیایی! و گونهش رو محکم بوسید. عبدالله خندید و اون رو در آغوش کشید. چند روز بعد عبدالله کلید رو که انداخت و در رو باز کرد صدا زد: - خانم بیا که مهمون داری. آنا چادر سرش کرد و بیرون رفت. با دیدن زن میانسالی که با چادر رنگی و یک بغچه بدست کنار عبدالله بود همون جا موند. عبدالله گفت: - جمیله خانم از حالا به بعد اتاق کنار درب حیاط میخوابن. آوردم دست کمک تو باشن! جمیله زن مهربونی بود که هم توی کار بچهداری دستش تند بود و هم توی کار خونه. عبدالله خیلی علاقمند به پسرش بود. غلامرضا پنج ماه شده بود و عبدالله مدام بیرون میبردش، براش خرید میکرد، باهاش بازی میکرد و پارچه میخرید تا آنا برای بچه لباس بدوزه. غلامرضا نسبت به بچههای همسن خودش خیلی لباس داشت. اون روزها کار عبدالله خیلی گرفته بود که خدمتکار و حتی برای خونه رادیو خرید اما به همون سرعت که بالا رفت به همون سرعت هم ورشکسته شد و به پیسی خوردن. خدمتکار رو اخراج کردن و مقدار غذاشون هم به یک وعده در روز تغییر یافت اما همون هم بیشتر نون جزغاله بود. خدیجه پیشنهاد داد: - از خانواده، م قرض میگیرم. به حدی وضع عبدالله بد شده بود که مخالفتی نکرد و خدیجه به خانوادهش نامه نوشت و یک هفته منتظر جواب موند اما جواب که اومد این بود: * دخترم تو برای ما خیلی عزیز هستی اما این مسئله به ما ربطی نداره و وظیفه شوهرت هست که رفاه مالی برای زندگی تو رو بیاره. توی این دور و زمونه هرکسی باید زندگی خودش رو نگه داره و پدرت هم سعی داره که خرج خانواده خودش رو بده. آنا با توجه به شرایط اون زمونه از خانوادهش ناراحت نشد اما بیغذایی باعث شد که عبدالله پیشنهاد بده: - بیا غلامرضا رو به مادرم بسپاریم. اون موقع خرجش از ما کم میشه و اون هم یک شکم سیر غذا میخوره. آنا یک شب کامل بچهش رو بغلش گرفت و گریه کرد و بعد موافقت کرد. چون دیگه حتی شیر نداشت به بچه بده. مادر شوهرش بچه رو به خدیجه که بچه شیرخوار داشت سپرد. هر روز خدیجه بچه رو به خونه مادرش که به خونه برادرش نزدیکتر بود میآورد تا آنا بتونه به دیدنش بیاد و آنا هم با وجود طعنههای مادرشوهرش هر روز برای دیدن و بغل کردن بچهش میاومد. یکبار مادرشوهرش گفت: - زنی کنه انقدر از خونه بیرون میاد رو باید زد. نمی فهمم چرا عبدالله با تو انقدر خوب رفتار می کنه. عبدالله ناامید شد و کار رو کنار گذاشت. آنا سرش غر زد: - اینطور که نمیشه! عبدالله محلش نداد. آنا گفت: - لاقل بذار من و غلامرضا یک مدت بریم پیش خانواده من تا یکم شرایط تو بهتر بشه. - چه کارها! انقدر بیغیرت شدم؟ همون یکبار که سنگ روی یخ شدم کافیه! اما آنا نگران پسر شیش ماهش بود. یک روز زمان حرکت اتوبوس رو فهمید و به خونه مادرشوهرش که رفت برای اولین بار به خدیجه گفت: - میخوام امشب غلامرضا رو پیش خودم ببرم. - مطمئنی؟ - بله. خدیجه مخالفتی نکرد و وسایل غلامرضا رو دستش داد. آنا با غلامرضا از خونه بیرون اومد. قلبش تندتند میزد. راه همیشگی دو خونه رو طی نکرد و به سمت شهر راه افتاد. پرسون پرسون ترمینال رو پرسید و نمیدونست مردم خالهزنک باعث چه دردسری براش میشن. ویرایش شده 6 اسفند، 2025 توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 18 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت پنج عبدالله توی مغازه بود که یکی از همسایههای مغازه اومد. - آقا عبدالله! چی بیغیرت شدی شما! این شروع صحبت باعث شوک عبدالله شد. - چی میگی مرد؟! - زنت رو تنها فرستادی ترمینال بره خونه خانوادهش. - زنم؟! دنیا روی سر عبدالله فرو ریخت. سریع ماجرا رو فهمید. دختره پرو! کار خودش رو کرد. الان وقت عصبانیت نبود یکطوری باید رفتار میکرد که آبروش نره. - به تو چه مرد! پسر عموم رسوندش. سرت توی کار خودت باشه. مرد پوزخند زد. - چرا به من میپری؟ من خوبت رو میخواستم. - کسی که از تو خیر ببینه از خدا بلا میبینه. برو خودت رو جمع کن. - چته مرتیکه! و به حالت اعتراض از مغازه رفت. عبدالله درحالی که مثل سیر و سرکه می جوشید اول ایستاد تا مطمئن بشه مرد به اندازه کافی دور شده بعد بیرون رفت و در مغازه رو قفل کرد و سوار گاریش شد و به سمت ترمینال رفت. اتوبوس با تاخیر طولانی حرکت کرد اما حرکت کرد. سرعت اتوبوس خیلی پایین بود و لقلقکنان حرکت میکرد. آنا احساس میکرد که اگه پیاده بره از اتوبوس زودتر میرسه. از شیشه اتوبوس میدید مردی سوار الاغ همزمان با اونها داره حرکت میکنه. آخر سر این تاخیر و آروم رفتن اتوبوس کار به دستش داد. صدای فریادهایی بلند شد: - واستا! مرد واستا! از این صدا همه افراد اتوبوس ترسیدن. مخصوصا آنا که وحشتی نهفته داشت. راننده نگران ایستاد و مردهای نگران بلند شدن که در صورت هجومی از خانوادهها مراقبت کنند. مردی داخل اومد. قلب آنا فرو ریخت. سر خودش رو پشت صندلی پنهان کرد. راننده از عبدالله که با حرص به دور و بر نگاه میکرد گفت: - چته مرد؟! چی میخوای؟! - همسرم اینجاست. بعد بین جمعیت که حالا یکم آرومتر شده بودن راه رو براش باز کردن. چند صندلی رفت که آنا و پسره رو که سعی در پنهان شدن داشتن دید. خم شد و غلامرضا رو از دست آنا کشید. آنا با جیغ آرومی سرش رو بالا آورد. عبدالله از ترس اینکه آشنایی اینجا نبینش و آبروش نره داد و بیداد رو برای خونه گذاشت و با دست دیگهش مچ دست ظریف آنا رو گرفت و دنبال خودش کشید. قلب آنا تندتند میزد و اشک توی چشمهاش جمع شده بود. تا حالا از عبدالله رفتار تند جدی ندیده بود اما باز هم ترسیده بود چون میدونست این دوران همچین حرکتی برای مردها حکم خیانت رو داشت. عبدالله وقتی به گاری رسید با خشونت مچ دست آنا رو به اون سمت پرت کرد. - برو سوار شو. آنا ناراحت سوار شد. چون نقاب داشت عبدالله صورتش رو نمیدید. بچه رو توی بغلش گذاشت و حرکت کرد. تمام مدت عبدالله عبوس و آنا ترسیده بود. آنا اصلا دوست نداشت به خونه برسه. دوست داشت وسط راه از گاری بپره و خودش رو به خونه کسی برسونه و اونجا پناه ببره اما از طرفی اینکار عبدالله رو عصبیتر میکرد و از طرف دیگه جز خانواده شوهرش کسی رو اینجا نداشت و فکر نمیکرد اونها در مقابل عبدالله ازش دفاع کنند، اون هم بعد از اینکار. گاری جلوی در ایستاد و عبدالله پیاده شد و درب خونه رو باز کرد و به آنا نگاه کرد. - برو داخل. آنا با ترس پیاده شد و با احتیاط از کنار عبدالله رد شد و به داخل رفت و برای اینکه عبدالله توی حیاط به مشت و لگدش نگیره و از صداش همسایهها نفهمند و آبروش نره خواست به داخل خونه بدوه که عبدالله از پشت موهاش رو از زیر چادر گرفت. - کجا؟ بچه متوجه غیر عادی بودن شرایط شد و زیر گریه زد. عبدالله بدون توجه آنا رو به سمت انباری کشوند و با لگدی در انباری رو باز کرد. با یک دست بچه رو گرفت و با دست دیگه آنا رو از سر به سمت انباری هل داد. آنا که به داخل پرتاب شد اون در رو روش بست و کلون در رو انداخت. آنا بیخیال آبروش شد و به در میکوبید و جیغ میزد و گریه میکرد. ویرایش شده 26 اسفند، 2025 توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شیش اما عبدالله محلش نداد و با غلامرضا که گریه میکرد از خونه بیرون رفت و خودش رو به خونه مادرش رسوند و در زد. مادرش در رو باز کرد و بچه رو که از شدت گریه سرخ شده بود و چهره کبود شده عبدالله رو دید. - یا خدا چی شده؟! عبدالله نخواست چیزی از زندگی زناشوییشون به مادرش بگه چون مطمئن بود که مادرش اینکار آنا رو گناه کبیره میدونه. - حال آنا یکم بد شده نتونسته به بچه برسه، بچه ترسیده. مادر بزرگ همینطور که نوه رو بغل میکرد گفت: - مطمئنی؟! - بله. شما این رو بگیرید من برم به آنا برسم. - بذار من هم بیام. عبدالله سریع گفت: - نمیخواد، یکم بچه دور بمونه بهتره. - چش شده زنت؟! - نمیدونم، انگار جنزده شده. فعلا نیان تا خبر بدم. مادر دلش برای عروسش سوخت. - ننه توی شهر غریبه، بذار بیام هوادارش باشم. - تا شب اگه حالش بهتر نشد میگم ننه. بعد خداحافظی کرد و رفت و مادرش رو با دلشوره تنها گذاشت. به خونه که رسید صدای در زدن آنا نمیاومد اما صدای گریهش از پشت در میاومد. دلش طاقت نیاورد و در رو باز کرد. آنا از پشت در بلند شد و ترسیده به عبدالله نگاه کرد. عبدالله به سردی درحالی که نگاهش نمی کرد گفت: - بهتره دیگه تکرار نشه اگه نه می فرستمت همون خونه بابات، اون هم بدون بچه ت. و خودش به داخل خونه رفت. اون روزهای بد هم گذشت و وضعشون بهتر شد و عبدالله چندتا سفارش خوب گرفت و حالا گاهی با غلامرضا که دیگه پیش خودشون زندگی میکرد به لب همون رودی که اول ازدواج باهم رفته بودن میرفتن و هم بچه لذت میبرد و هم ناهار جیگر میزدن. مادر شوهر هم هیچوقت نفهمید اون روز چه اتفاقی افتاد. زندگی دوباره روی خودش رو به آنا نشون داد. وضع مالیشون با همون سرعتی که به سمت بد شدن رفته بود به سمت خوب شدن رفت. آنا کمکم به وضع مالی خوبشون مغرور شد و حتی یادش رفت که توی شرایط بد کی کنارش بوده و میخواست که با اغراق نشون بده اون وضع فقط توهم بوده و مدام درحال خرید پارچه و دادن پارچه به خیاط بود و با همسایهها رفت و آمد میکرد و مدام از خریدهای جدید برای خونهش میگفت. اون موقع یک خرازی وجود داشت که گاهی اسباببازی برای بچهها از تهرون میآورد. هرچند که کمتر کسی بود که برای بچهش اسباببازی بخره و معمولا روی دستش باد میکرد اما آنا به محض اومدن اسباببازی جدید اون رو میخرید اما نه برای بازی بچهش بلکه برای اینکه وقتی خونه همسایهها میرن اون رو بذاره جلوی بچهش تا همه ببینند پولش رو خرج چه چیزهایی میکنه و انقدر پول مازاد داره که حتی برای بچهش خرج میکنه. گاهی حتی مادرشوهرش میگفت: - عبدالله با اینهمه خرج تو مشکل نداره؟ - نه آقا عبدالله خودش میگه روزهای سختی داشتی تا میتونی خرج کن. البته در واقعیت عبدالله این رو نمیگفت و تقریبا هر یک ریال رو آنا که دیگه در مقابل غرغرهای شوهرش آبدیده شده بود بزور ازش میگرفت. عبدالله متوجه افادههای زنش نبود و داستان اینکه آنا خونه یکی از اقوام دعوت بود و ناهار عدس پلو داشتن و آنا گفته بود: - من اینجور چیزها نمی خورم من فقط گوشت و جیگر می خورم. هم نشنیده بود. ویرایش شده 24 فروردین توسط آتناملازاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین (ویرایش شده) پارت هفت همون روزها پدربزرگ مادری عبدالله فوت کرد. تقریبا کسی براش ناراحت نشد چون خدا بیامرز بیش از صد سال عمر داشت و بعد از اینکه ارث خوبی هم به بچهها رسید همه خوشحال هم شدن. آنا با دیدن ارثی که به مادرشوهرش رسید دهنش آب افتاد و بدون هماهنگی با عبدالله سراغ مادرشوهرش رفت. - دویست بده ما خونه جدید بخریم خورد خورد پس میدیم. - برو برای پول های بابای خودت نقشه بکش. آنا یکجور بهش برخورد انگار حرف اونها غیر منطقی بود. اینبار به شوهرش رو زد و گفت: - خونه یک خواب برام سخته. - چیکار کنم یعنی؟ - یک خونه دیگه بگیر. عبدالله اهمیتی به حرف آنا نداد. اون هم برای پول مامانش دندون گرد کرده بود اما برای خونه نه، برای کاسبی. آنا دلخور شد و عبدالله فرداش برای زنش لباس گیپور گرفت با اینکه آنا گیپور دوست نداشت از اون خوشش اومد. - خیلی قشنگه اصلا فکر نمیکردم گیپور بتونه انقدر قشنگ باشه. عید نوروز رسید. آنا عید رفت و آمد دوست نداشت و به همین دلیل از اول عید با عبدالله و غلامرضا پیش مادرش رفتن و پنجم عید عبدالله برگشت اما آنا و غلامرضا تا سیزده عید برنگشتن. رفتار آنا با عبدالله خیلی با سیاست شده بود. یکبار دید توی خونه همونجا که غذا خورده همون جا ریخته. - عزیزم غذا خوردی نوش جونت اما میشه بیای این نونها رو تمیز کنی من اینجا رو تازه مرتب کردم. شوهرش از برخورد خوبش انقدر خوشحال شد فرداش براش گل گرفت. آنا هم در مقابل برای خوشحال کردن همسرش موهاش رو حنا گذاشت تا اون ببینه و لذت ببره. کنار همسرش خیلی خوشحال بود. گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود ؛ در آخر تو عاشقِ همون آدمی میشی که باعث میشه دنیارو متفاوت ببینی. یک شب خواب دید خدا براش، نامه فرستاده. نامه رو که باز کرد نوشته بود * بسم الله الرحمن الرحيم * وقتی بیدار شد حس خیلی خوبی داشت. اردیبهشت که تموم شد یک سر به خانواده ش زد. بعد که خانواده شوهرش دیدنش برای اینکار سرزنشش کردن. اون هم غر زد: - اسیر که نیستم. زندگی دارم. خانواده دارم. - به عبدالله گفتم دختر خاله ش رو بگیره اینطور نشه. آنا کلافه بیرون اومد و دوباره هیچکدوم ار دو زن از حرفهایی که بینشون رد و بدل شد به عبدالله نگفتن و شاید برای همین رابطهشون ادامه داشت. آنا هرچند مغرور و لوس بود اما روحیات مذهبی داشت و مخصوصا عشق شدیدی به امام حسین داشت و محرمها شبی چندتا روضه میرفت و در همون حال که توی تاریکی روضه ایستاده سینه میزد و قطرات اشک از چشمهای پایین میاومد توی دلش میگفت: حسین جان.. یک روز میرسد که بپیچد درون شهر دیوانهی غمت،وسط روضه درگذشت اون روزها عبدالله هم خیلی سرش شلوغ بود. بازاریها مدام روضه میدادن و اون میرفت. برعکس تصورش پیش نماز مسجد محل که عبدالله شبها پشت سرش نماز میخوند با این روضهها مخالف بود و وقتی که از عبدالله پرسید چرا روضههای شبونه مسجد رو نمیاد و عبدالله توضیح داد بهش گفت: - شرکت در این مراسمات درسته که ممکن نشانه ادب باشه اما اگه زیاد شرکت کنید وظیفه شما به حساب میاد در حالی که وظیفه شما حکومت کشور و بهتر دورهمی و مراسماتتون با افراد فریخته باشه. پس پدر پیر شما، شما رو نصیحت می کنه که از اینطور مراسم ها که برای ریا و خودنمایی هست دوری کنید و شخصیت خودتون رو آلوده به چنین جوهایی نکنید و برای سرگرمی و بهتر شدن وضع روحی از مراسمات فرهنگی تری استفاده کنید. اما چیزی معلوم شد که اهل محل زودتر از آنا فهمیدن. معلوم شد که عبدالله شبهایی که دیر میاد کجا هست. یکی از حسودها که عبدالله رو توی کاباره دیده بود توی محل جا انداخت. کسی محلش نمی داد و همه باهاش سرد بودن و پشت سر به پادشاه می گفتن: - اون مرد خراب رو از محل بیرون کنید. مردم ذوق و علاقه برای دیدنش نداشتن و هرجا اون می اومد سکوت بود. ویرایش شده 24 فروردین توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 فروردین (ویرایش شده) پارت هشت خیلی زود از همه جا ترد شد. از این راز فقط مادر و خواهرش اطلاع داشتن و تا اون موقع حقش میدونستن اما حالا دیگه خواهرش ناراحت بود. - شوهرم کارهای تو رو بهم سرکوفت میزنه. چی میشد سالمتر زندگی کنی! مادر به دختر توپید: - شوهرت غلط کرده با تو! عقل نداشتی بهش بگی داداش من سالها مجرد بوده. - اون موقع ای که مجرد بوده گیر نیفتاده مادر جان حالا که زنی داره مثل ماه گیر افتاده. - ببند دهنت رو! بجایی که پشت داداشش باشه بهش میپره. خواهر نمیتونست این منطق رو قبول کنه. - این باعث میشه شوهر من بگه که حق همچین کاری داره. مادر شونه دخترش رو گرفت و به بیرون هلش داد. - برو شوهرت رو جمع کن انقدر هم به داداشت نتاز. خواهر عصبانی چادرش رو برداشت و رفت. مادر به سمت عبدالله که کلافه لب خودش رو میجویید رفت و جلوی پاش نشست. - مادر قربونت بره! این دختره برات زن نمیشه؟ منظورش آنا بود. - نه مامان اون مشکلی نداره. - چرا داره. من هزاربار گفتم نذار این همش بره شهرشون که تو اینطور تنها نمیمونی. - مادر تو که میدونی. من همیشه اینطور بودم. و بعد از خجالت اینکه جلوی مادرش اینطور حرفها زده سرخ شد. - خوب زن گرفتیم برات که از اینطور چیزها دورت کنه. بعد آه عمیقی کشید و یک کنار نشست و گفت: - زنت چه واکنشی نشون داد؟ عبدالله سرش رو به دو طرف تکون داد. - هنوز نمیدونه اما به زودی میفهمه. - نه، نباید بفهمه. تو که میدونی خانواده اون چطور هستن. ممکن بیان و ببرنش. - چطور کاری کنم نفهمه؟ بالاخره از اینور و اونور به گوشش میرسه. مادر یکم فکر کرد بعد گفت: - یک مدت از اینجا برید. - چی؟! - یک مدت برید شهر زنت زندگی کنید. الان همه نگاههاشون به تو بده اما یک مدت برید بعد برگردین این خبرها میخوابه. عبدالله از حرفهای مادرش گیج شده بود. - شما رو چیکار کنم؟ مغازهم رو چیکار کنم؟ خونه و زندگین رو چیکار کنم؟ - نمیخواد که برای همیشه بری. دو سه ماه برو. مغازه هم که شاگرد داره و الحمدالله آدم قابل اعتمادی هست. پول رو برات میفرستیم. من هم شوهر خواهرت هست چند وقت بیمرد نمیمونم تا تو بیای. عبدالله یکم فکر کرد. پیشنهاد عجیبی بود اما بد نبود. خودش هم طاقت این شرایط رو نداشت و احساس میکرد رفتن بهتره. با مادرش خداحافظی مفصلی کرد و بعد به مغازه رفت و هرچی پول توی دخل بود رو برداشت و بعد به خونه رفت و خدا خدا میکرد کسی هنوز به آنا چیزی نگفته باشه. داخل خونه که رفت آنا مشغول بازی با پسرش بود. با دیدن عبدالله هردو خوشحال سلام کردن. عبدالله سعی کرد خودش رو خونسرد و خوشحال نشون بده. غلامرضا رو در آغوش گرفت و به آنا گفت: - امروز بیرون نرفتی؟ ویرایش شده 29 فروردین توسط آتناملازاده 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) پارت نه - نه امروز احساس کردم غلامرضا یکم سرماخوردهست پس موندم. عبدالله اول دست روی پیشونی غلامرضا گذاشت تا خیالش راحت بشه حالش خوبه و بعد گفت: - خوب کردی. لوازمت رو جمع کن یک مدت سفر میریم. آنا در حالی که متعجب بود گفت: - سفر؟ کجا؟ - شهر شما. پیش خانوادهت. آنا بین خوشحالی و تعجب مونده بود. - پیش خانواده من؟! - آره، دوست نداری بریم؟ - چرا، چرا! اما چرا انقدر یهویی. عبدالله غلامرضا رو به مادرش سپرد و گفت: - یهویی نبود. قصدش رو داشتم. الان هم یک پول خوبی دستم اومده بود گفتم بریم. آنا با ذوق قبول کرد و رفت لوازمشون رو جمع کنه. توی ایستگاه اتوبوس عبدالله متوجه بود که آشناها میبیننش و نگاه سرزنش باری بهش میاندازن و سلام نمیدن. خدا رو شکر آنا انقدر خوشحال بود که متوجه دور و برش نبود. وسایل رو شاگرد توی قسمت بار گذاشت و حرکت کردن. عبدالله توی خودش بود و غلامرضا هم روی دست آنا که داشت برای دیدن خانوادهش برنامه میچیند خوابش برده بود. حدود یک ساعت بعد آنا نگران گفت: - عبدالله، بچه دوباره تب کرده. عبدالله از اون حال بیرون اومد و دستش رو روی پیشونی غلامرضا گذاشت. - ای وای! از کی تب کرده؟ - الان دست زدم تب داشت. عبدالله خونسرد گفت: - تبش زیاد نیست. یکم گرم بگیرش. آنا بچه رو به خودش چسبوند که بدنش گرمتر بشه اما دو ساعت بعد تب غلامرضا شدیدتر شده بود. آنا نگران گفت: - طبیب باید ببینش. - اینجا که طبیبی نیست، از شهری هم رد نمیشیم. وقتی رسیدیم شهرتون سریع طبیب بالای سرش میاریم. یکم آب بهش بده. اما بچه توانایی قورت دادن آب رو نداشت. آنا شروع به خوندن دعا بالای سرش کرد. حال غلامرضا بهتر نبود و زن قلبش تندتند میزد. - تو رو خدا یک کاری کن! عبدالله خودش نگران بود اما سعی داشت زیاد بروز نده که آنا نترسه. بلند شد و ایستاد. - برادرها، خواهرها. همه متعجب به سمتش برگشتن و راننده هم از این حرکت یهویی نگران شد و از توی آینه نگاه کرد ببینه چه خبره. - بچه من تب کرده. ما هیچ وسیله و دوایی نیاوردیم. خانمم هم اولین بچهش هست و تجربهای نداره. کسی کمکی میتونه به ما بکنه؟ همهمه بین جمعیت افتاد. بیشتر خانمها بلند شدن و به سمت صندلی اونها اومدن تا بچه رو ببینند. یکی پتو بچهش رو دور غلامرضا انداخت، یکی با آب صورتش رو شست. یکی از راننده خواست بایسته تا براش آب جوش نبات درست کنه. یکی براش دعا میخوند. یکی آنا رو که حالا دیگه آروم آروم گریه میکرد رو آروم میکرد. حال بچه به سمت بهتر شدن نمیرفت. به راننده گفتن: - آقا اولین شهر و روستا نگه دار. راننده سعی کرد با اتوبوس لقلقوش تندتر حرکت کنه. حدود یک ساعت بعد به یک روستا رسیدن. عبدالله و یکی از مردها بچه رو توی پتو پیچیدن و تند به داخل روستا دویدن. آنا هم میخواست بره اما عبدالله جدی بهش گفت: - نه تو سرعتمون رو کم میکنی بچه سرما میخوره. آنا گریه میکرد که بره اما خانمها بغلش میکردن و سعی میکرد آرومش کنند. در خونه اولین روستایی رو زدن و اون هم تا ماجرا رو شنید سریع یاالله گفت و داخل خونه بردشون و خودش دنبال طبیب رفت. ویرایش شده 31 فروردین توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 31 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت ده طبیب بچه رو معاینه کرد و گفت: - مسافری؟ - بله. یک چیزی بهش میدم چند ساعت حالش رو خوب میکنه اما به محضی که به مقصد رسیدی طبیب بالای سرش بیار. بعد یک دوا درست کرد و بزور توی حلقوم بچه ریخت. عبدالله بچه رو به مینیبوس برگردوند و حرف طبیب رو به آنا گفت. راننده هنوز گاز میداد و دیگران آنا رو تنها نمیذاشتن و هر کدوم از زنها چند دقیقهای کنار آنا میموند و به بچه رسیدگی میکرد و خودش رو دلداری میداد. یک ساعت بعد تب بچه پایین اومد و آنا به دختری که کنارش بود با ذوق گفت: - ببین، تبش پایین اومده! همه مسافرها خوشحال بودن اما نزدیک زادگاه آنا تب بچه بالا رفت. عبدالله دلداریش میداد: - چیزی نمیشه الان دیگه رسیدیم. شهر تاریک و کوچیک نمایان شد. وارد شهر که شدن عبدالله نفس عمیقی کشید که دیگه خطر رفع شده اما همون موقع صدای جیغهای کر کنندهای از بغل گوشش بلند شد: - نفس نمیکشه! عبدالله نفس نمیکشه! *** عبدالله با نگرانی به آنا که سر قبر کوچیک بچهشون نشسته بود و مات روبهرو بود نگاه کرد. امروز هفتهم بچهشون بود و هنوز حالش به حالت طبیعی برنگشته بود و عبدالله نگران بچهای که توی شکمش بود، بود. سه روز پیش که حالش بد شده بود دکتر گفت که خانمت دوباره باردار هست اما انقدر غم روی قلب این زن بود که عبدالله نگران بود که بچه دومشون هم از دست بدن. - عبدالله، مادر! عبدالله نگاهش رو از همسرش گرفت و به مادرش که به محض گرفتن نامه با خواهر و شوهر خواهرش راه افتاده بودن انداخت. - مادر! مادر بغلش کرد و عبدالله سعی کرد که توی بغل مادرش گریه نکنه اما مادر به گریه افتاد. - خدا بهت صبر بده مادر! خدا به ههمون صبر بده! عبدالله در حالی که به شدت احساس تنها بودن میکرد و احساس اینکه هیچکسی حواسش به حال اون نیست و اینکه اون هم اولین فرزندش رو از دست داده رو انگار کسی درک نمیکنه. همون موقع صدای جیغهای آنا بلند شد. چندتا از زنها به سمتش دویدن. عبدالله و مادرش هم اونها رو نگاه کردن. مادر عبدالله نوچ نوچی کرد و گفت: - همینطورش هم این زن چیزی نبود. نه تونست نیاز تو رو براورده کنه و نه از خانهداری و زندگیداری چیزی میدونست، الان هم بچه دومش رو هم به کشتن میده. عبدالله حوصله این صحبتها رو نداشت. چرا مادر درک نمیکرد الان زمانش نیست؟ آنا جیغی کشید و به پشت توی بغل زنها افتاد. عبدالله جلو رفت تا آنا رو کمک کنه. زنها آب آوردن و توی صورتش ریختن اما بهوش نیومد. یکی از اقوام آنا طبیب بود و اومد تا زن رو معاینه کنه. عبدالله داشت فکر میکرد باید قید بچه توی شکم آنا رو بزنه که مرد یکدفعه از حرکت ایستاد و سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به عبدالله دوخت. عبدالله نگاهش کرد. متوجه شد که مرد بهتزده هست. مونده بود که چرا همچین واکنشی نشون میده که چشمهای مرد به سمت سرخ شدن رفت و بعد سکندری خورد و روی زمین نشسته افتاد و با بغض گفت: - یا رقیه سادات! و دستش رو روی چشمهاش گذاشت و به گریه افتاد. همه با تعجب نگاهش کردن که مرد با دست دیگه اشاره به آنا کرد و با همون گریه گفت: - سنکوب کرده! مُرده! ویرایش شده 8 اردیبهشت توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 31 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت یازده *** عبدالله با شونههای خمیده وسط خونهش ایستاده بود. تا دوازده روز بعد از فوت همسرش و دو فرزندش مونده بود اما دیگه طاقت نیاورده و برگشته بود. مادرش با گریه سمتش اومد. - مادر فدات بشه! بیا وسایلت رو جمع کن بریم خونه ما. عبدالله درحالی که دورتا دور خونهای که همه خاطرات همسرش در اونجا بود رو در نظر میگذروند با صدایی که از ته چاه میاومد گفت: - نه، میخوام خونه خودم بمونم. - آخه.. - اصرار نکن مادر، اینطور راحتترم. مادر با حالی بد از غم پسرش نگاهش کرد. غذایی براش گذاشت و رفت. تمام مدت عبدالله به پشتی تکیه داده بود و فکر میکرد. تمام خونه بوی آنا رو میداد. صدای خندههاش توی خونه میپیچید. صدای خنده، های اون و پسرش. احساس میکرد به هر طرف که نگاه میکنه آنا و غلامرضا رو درحال بازی میبینه. چه دختر پر انرژی بود. چه پسر سرحال و قشنگی داشت. چه زندگی خوبی داشت! چه جهان باهاش بد تا کرده بود. روزها به تلخی میگذشت. عبدالله حال سر کدون رفتن رو نداشت. مادرش میاومد و براش غذا میذاشت و خواهرش هم هر روز بهش سر میزد اما عبدالله بیشتر روز رو یا خواب بود و یا خودش رو به خواب میزد. چهلم آنا و پسرش رو باهم توی خونه مادرش گرفتن. اونجا عبدالله دید که توقعش از همشهریها که بهش دلداری بدن زیادیه و اونها غیر مستقیم یا گوش به گوش میرسوند که خدا عبدالله رو بخاطر گناهاش مجازات کرده و خانوادهش رو ازش گرفته. این فشارهای روانی دیگران عبدالله رو بیشتر اذیت میکرد. به در لجبازی زد و دوباره میخونه رفتن رو شروع کرد و دور خودش رو پر از لهو و لعب کرد و سعی داشت به مردم محل نده اما مشکل دیگهای پیش اومد. بخاطر اینکه به بدکاری معروف شده بود دیگه کمتر کسی حاضر بود که از اون خرید کنه و این باعث شد که ورشکسته بشه. شوهر خواهرش بهش پیشنهاد داد: - یک شرکت آلمانی هست که میتونی با اون به صورت کلی بهشون بفروشی. - برای چی اینطور میوه میخوان؟ - اینها هر هفته مهمونی دارن. خودشون آلمانیها و بزرگهای شهر و کشور. عبدالله بنظرش بد نمیاومد. - باشه، هماهنگ کن ببینیم چی میشه. عبدالله میدونست زیاد افرادی نیستن که بخوان میوه به اونها بدن چون خودش و پولشون رو حروم میدونستن. بالاخره شوهر خواهرش با جواب اومد: - اتفاقا خیلی خوشحال شدن. برگهای رو به عبدالله داد. - فردا ظهر این میوهها رو دم شرکت بیار. پولشون رو نقد بهت میدن. فرداش عبدالله بینگرانی از حرف مردمی که همین حالا هم کلی حرف پشتش در آورده بودن به شرکت رفت. جلوی شرکت ایستاده بود که یک نفر پایین اومد. - آقا... عد... آه؟ به سمت کسی که اسم رو اینطور تلفظ کرد برگشت و هل شد. تا حالا جز توی میخونهها دختر سر لخت ندیده بود. یک دختر جوون حدود بیست و هشت ساله با استخون بندی درشت، پوست تیره و موهای فندقی خوش حالت و چشمهای درشت آبی. زن روبهروش ایستاد و با چشمهای براق گفت: - شما میوه آورد؟ - بله... بله خانم! - خیلی تشکر! من آمد با شما کرد حساب. بعد یک دسته اسکناس از جیبش در آورد. عبدالله درحالی که محو دختر بود گفت: - قابل نداره! دختر دستهاش رو تکون داد. - نه نه، نکرد با من تعارف. من گول خورد. عبدالله زیر لب خندید و اسکناسها رو گرفت و شمرد و با یک تخفیف توپ بقیه پول رو به دختر برگردوند. - ان شاءالله توی شادیهاتون استفاده کنید! دختر خندید. - من که نفهمید شما چی گفت! و بعد میوهها رو تحویل گرفت و رفت. ویرایش شده 17 اردیبهشت توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دوازده عبدالله چند ثانیه اونجا موند بعد برگشت و رفت. شب دوباره به میخونه رفت. مردهای توی میخونه داشتن بهم کار با اسلحه جدیدی که یکی از مردها آورده بود رو آموزش میدادن. گاهی یک تیر به اینور و اونور در میرفت و صدای خنده بقیه میاومد. عبدالله بدون توجه به اونها موهای دختری که کنارش بود رو نوازش میکرد. یک دختر مو طلایی! البته که موهای حقیقیش نبود. - چطور این موها رو رنگ کردی؟ - این یک رازه. و چشمکی بهش زد. عبدالله خندید و به سمت دختر خم شد که یکدفعه صدای مهیبی و بعد جیغ دختر اومد. تیر به شمع پایه بلند کنار اون دختر خورده بود و شمع خم شده و موهای دختر رو گرفته بود. دختر از جا پرید و جیغ می کشید. چند نفر کمکش اومدن و با آب و شال آتیش رو خاموش کردن اما عبدالله دید که موهای دنتر سوخته. سرش رو کلافه برگردوند و مردی که شلیک کرده بود رو درحالی که دختر رو با دست نشون میداد و میخندید نشون داد و بعد بلند شد و به اون سمت رفت. مرد متوجه اومدنش که شد اسلحه رو روی میز گذاشت و منتطر برای حاضر جوابی نگاهش کرد اما دست عبدالله بالا رفت و توی صورت مرد فرود اومد و بعد برگشت و درحالی که ضد حال خورده بود از میخونه بیرون رفت. تا هفته دیگه توی یک حالت گیج و منگ بود. خاطراتش آنا و بچهش رو میخوند اما یک چیز ناشناخت توی ذهنش بود که خودش هم متوجه نمیشد چی هست. هفته دوم رسید. دوباره اون زن رو دید و اون زن به گرمی جوابش رو داد و عبدالله فهمید که اون حس عجیب چی هست. هفته سوم بود که از دختر پرسید: - ببخشید خانم من هنوز اسم شما رو نمیدونم. خندید. - من الکساندرا هست. - خوشبختم! آب دهنش رو قورت داد و یکم این پا اون پا کرد بعد گفت: - شما اینجا کجا زندگی میکنید؟ دختر که این سوالات بنظرش معمولی و از کنجکاوی همیشگی ایرانیها بود گفت: - ایران بد دونست که زن تنها زندگی کرد اما من طبقه بالای رییس شرکت زندگی کرد اما کسی ندونست. - تا ساعت چند اینجا سرکار هستید؟ - من تا هشت. گیج نگاهش کرد. - بعد چطور بر میگردید خونه؟! الکساندرا خندید. - من چون بود بلوز و شلوار، مثل مردها زد تیپ و بست موها را زیر کلاه و صورت را بست پس دیگران فکر کرد من بودم مرد. - چرا با رییس شرکت نمیرید؟ - او رفت خیلی دیر. عبدالله دیگه چیزی نگفت. اما تا شب سرکارش بیقرار بود که درسته اینکار رو بکنه یا نه. بالاخره زمانش که رسید قفل مغازه رو برداشت و بیرون رفت. الکساندرا داشت کنار خیابون با اون تیپ مردونه راه میرفت که گاری کنارش اومد. کمی ترسید. نکنه کسی تشخیص داده بود که اون دختره و میخواست بهش آسیب بزنه؟ - الکساندرا! متعجب به سمت کسی که اسمش رو بلد بود برگشت. اول از دیدن عبدالله تعجب کرد و بعد به خنده افتاد. - او مای گاد! ویرایش شده 23 اردیبهشت توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سیزده عبدالله نفهمید چی گفت اما لبخند زد و گفت: - میخوای برسونمت؟ الکساندرا بدون خجالت اومد و پشت گاری سوار شد. عبدالله حرکت کرد. - شما اینجا چه؟ - من همینموقع شب از همین سمت خونه میرم. شما گفتی پیاده میری گفتم پیدات کنم برسونمت. از این به بعد هم میتونم همین کار رو بکنم. - شما اذیت نشد؟ عبدالله نوچی گفت: - نه بابا! کمی در سکوت گذشت. الکساندرا یک شب بعد از مدتها بدون ترس داشت میرفت و آرامش گرفته بود. - شما دیر رسید خانه همسر ناراحت نشد؟ چهره عبدالله غمگین شد. وقتی به فکر آنا میافتاد هم حالش بد میشد و هم یکم عذاب وجدان میگرفت. - همسرم فوت کردن؟ - چه چیز را؟ عبدالله اول متوجه منظور دختر نشد بعد که فهمید خندید و گفت: - نه، منظورم اینه.... منظورم اینه مُرده، مرگ! الکساندرا دستش رو روی دهنش گذاشت. - چه تلخ! برای چه؟ - ما پسر کوچیکی داشتیم. پسرم مریض شد... و مُرد. از غصه پسرم همسرم هم دق کرد. سر خودش از یادآوری این خاطرات درد گرفت. الکساندرا دستش رو جلو برد و روی شونه عبدالله گذاشت. - اوه، شما نباید غصه خورد؛ آنها میشوند ناراحت. تن عبدالله از برخورد اون زن لرزید. با اینکه تا حالا با زنهایی بود اما اونها رو زنهای کم ارزشی میدونست و نه به چشم جنس مخالف بلکه به چشم کالا بهشون نگاه میکرد برای همین اینبار براش فرق داشت. - بله... حق با شماست! عبدالله الکساندرا رو به جلوی اون خونه رسوند و بعد خودش رفت و بعد از مدتها توی خونه تاریک و بیروحش به این فکر کرد که اگه یک زن دیگه اینجا باشه چقدر خونه روح بگیره. اگه یک زن مو بلوند اینجا باشه! در ماه آینده هر شب عبدالله الکساندرا رو میرسوند. هر دو تا خونهشون حرف میزدن و گاه میخندیدن. عبدالله کمی نگران بود که ببینندهای متوجه زن بودن فرد همراهش نشه. البته اون زمان هشت شب زمان دیری بود و معمولا کسی توی کوچه و خیابون پیدا نمیشد. دیگه دلخوشی عبدالله الکساندرا بود و با اینکه هنوز یاد بچهش از ذهنش نرفته بود اما یاد آنا براش کمرنگ شده بود و خاطره لبخند آنا با اون صورت ظریفش خیلی دورتر از تصوره هر روزه خنده الکساندرا با صورت درشتش بود. آنا حس خاصی به عبدالله جز اینکه شاید بشه یک همراه در ایران باشه پیدا نکرده بود. اون که مدتها بود غریزه حیوانیش بیجواب مونده بود طبق فرهنگ خودشون احساس کرد عبدالله میتونه دوست خوبی برای اینکار باشه. بعد از یک ماه اتفاق خاصی افتاد. یکبار که عبدالله الکساندرا رو سوار کرد احساس کرد یکم زیادی خوشحاله. چند دقیقه بعد از حرکت و حرف زدن بهش گفت: - چیزی شده؟ - چه؟ - بنظر یکجوری میای که انگار خبر خوبی بهت رسیده. الکساندرا خندید. - بله، بله! - خوب چی هست این خبر خوش؟ الکساندرا تقریبا به ذات فضول ایرانیها داشت عادت میکرد. - من، به زودی رفت از ایران. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 12 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 خرداد (ویرایش شده) پارت چهارده عبدالله اول خوب درک نکرد چی میگه بعد شگفتزده به سمتش برگشت. - چی؟! - من رفت از ایران. - کی؟! چرا؟! الکساندرا با خوشی بدون اینکه بدونه توی فکر عبدالله چی میگذره گفت: - دوره کار من تمام شد. گرفتن برای من یک بلیط برای شنبه. عبدالله کلافه لبهاش رو روی هم فشار داد و گفت: - حتما خانوادهتون خیلی خوشحال میشن. - به آنها کرد تلفن و گفت. آره آنها خوشحال! من هم خوشحال! دلم برای شهرم تنگ شد. آنجا خیلی تمیز و مرتب! عبدالله چیزی نگفت. حس بد دوباره از دست دادن کسی که دوستش داره عذابش میداد. اون شب خوابش نبرد و روز بعد هم توی مغازه ذهنش مدام درگیر بود. آخر سر تصمیم گرفت اینبار بازنده نباشه. شنبه دم خونه الکساندرا موند. حدس میزد که اون روز سرکار نباشه پس انقدر منتظر موند تا از در بیرون اومد. الکساندرا که حالا تیپ زنانه با حجابی از ترس مردم شهر زده بود با هیجان به سمت عبدالله اومد. - تو اومد با من بای کرد؟ عبدالله نفهمبد بای چیه پس گفت: - آره، بیا بشین میرسونمت. الکساندرا با هیجان درحالی که احساس میکرد دلش یکم برای این مرد عجیب جهان سومی تنگ میشه پشت گاری نشست. گاری حرکت کرد. عبدالله در سکوت بود و دیگه مثل قبل وقت بردن الکساندرا به خونهش لبخند نداشت. بالاخره قبل از اینکه به ایستگاه اتوبوس برسه تا الکساندرا از اونجا به تهران بره تا بتونه با هواپیما به شهر خودش بره گاری رو کناری نگه داشت و تمام قد به سمت الکساندرا برگشت و روی سکوی گاری نشست. الکساندرا با تعجب نگاهش کرد. یعنی عبدالله با این چهره غمگین چی میخواست بگه. - ببین... مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. - نمیدونم چقدر از حرفهام رو متوجه میشی و نمیدونم آیا تا بحال متوجه شدی یا نه. اما... من تو رو دوست دارم. انقدر که دوست دارم همسرم باشی. اگه بخوای بری می تونی بری اما بدون دل من میشکنه. اگه هم میخوای بمونی میتونی بمونی و من سعی میکنم انقدر خوشبختت کنم که همین جا رو به آلمان ترجیح بدی. تازه تو میتونی هروقت دوست داری بری پس چرا این رو تجربه نمیکنی؟ الکساندرا گیج نگاهش میکرد. اون ازش خواستگاری کرده بود؟! چه ایرانیها زود از هم خواستگاری میکنند. توی ذهنش شروع به کنکاش کرد. به قول عبدالله اون هر وقت می خواست می تونست به کشور خودش برگرده. حس کمی هم به عبدالله داشت و از طرفی توی کشور خودش تنها بود و کسی رو نداشت و این یعنی همه خرج و مخارجش هم با خودش بود اما اینجا توی ایران خرج و مخارج با مرد هست و خونه هم همینطور. از طرفی اون چیزهای ترسناکی درباره مردهای ایرانی شنیده بود، هرچند که درباره عبدالله هیچکدوم رو باور نمیکرد و این شهر نسبت به جایی که خودش زندگی میکرد مثل روستایی محروم میموند. به عبدالله که با چشمهای عاشقش منتظر نگاهش میکرد چشم دوخت. *** وارد خونه عبدالله شد. خونه بنظرش زیبا بود. ظرافت ایرانی رو دوست داشت. - اینجا خونه ماست؟ - بله. دوستش داری؟ - زیباست! عبدالله به اتاقشون بردش. الکساندرا وقتی دید تخت توی اتاق نیست یکم توی ذوقش خورد. عبدالله گفت: - اینجا رو دوست داری؟ - با کمی تغییر آنچه من بخواهم میشود. بعد به سمت عبدالله برگشت که با چشمهای براق نگاهش میکرد. این نگاه رو میشناخت... ویرایش شده 12 خرداد توسط آتناملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 18 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر پارت پونزده روی تشک دراز کشیده بود و به عبدالله که مشغول مرتب کردن یقه لباسش بود نگاه میکرد. عبدالله در همون حال گفت: - حاج آقای مسجد محل رو برای صیغه میارم. چون وقتی بیرون میری کسی فکر نکنه زن اونطوری هستی و بدونند زن منی. توی یک فرصت مناسب هم باید با مادرم آشنات کنم وگرنه از بقیه میفهمن و بد میشه. - چه زمان؟ - امشب بهشون خبر میدم. الکساندرا سر تکون داد. عبدالله بلند شد و گفت: - من حموم عمومی میرم و از اونجا حاج آقا رو هم میارم. توهم میتونی تا اون موقع خونه رو یک گشت بزنی و با جای همه چیز آشنا بشی. برای امشب نیاز نیست غذا درست کنی از بیرون میگیرم. - من اصلا غذا ایرانی بلد نبود. - ا؟ اشکال نداره میگم خواهرم بهت یاد بده. بعد دکمههای پیراهنش رو بست وبه سمت الکساندرا خم شد. - خداحافظ! و به لبش بوسه کوتاهی زد و رفت. بعد از رفتن اون الکساندرا بلند شد و دوری توی خونه زد و لوازم آشپزخونه رو که چینیهای قشنگی بود دید و یکیش رو برداشت و به زبون خودش گفت: - چه زیباست! حیاط نامرتب هم دید زد. - چه بد که ایرانیان چمن ندارن. عبدالله به خونه مادریش رسید. دم در ایستاد و صلواتی توی دلش گفت و داخل رفت. مادرش وقتی توی حیاط دیدش متوجه شد که حال پسرش بعد از مدتها خوب هست. - سلام! - سلام گل پسرم، خوش اومدی مادر! چند وقته سر به این پیرزن نزدی. عبدالله پیشونی مادرش رو بوسید. - ببخشید مادر جان، حالم زیاد روبهراه نبود. بریم داخل که براتون حرف گفتنی زیاد دارم. - خوب شد اومدی مادر! اتفاقا یک دختر برات پیدا کردم پنجه آفتاب. عبدالله معذب خندید. داخل رفتن و مادرش رفت براش چای بیاره. سینی رو روبهروش گذاشت و خودش هم چهارزانو نشست و گفت: - بذار برات بگم چه دختری هست... - مادر! - عبدالله، نگو نه که دلم میشکنه! عبدالله هول شد. - نه... ماجرا یک چیز دیگهست. - جان مادر! - من... من خودم یک خانمی رو انتخاب کردم. مادر با حال بهتر به پسرش نگاه کرد. پس داره به زندگی برمیگرده! - کی هست؟ خانوادهش کیان؟ چند سالشه؟ - از ما نیست؟ - دوباره از یک شهر دیگهست؟ عبدالله یکم هول گفت: - اصلا ایرانی نیست. مادر یکم ساکت موند اما چون توی شهرشون گاهی همچین اتفاقی میافتاد باکنجکاوی گفت: - عراقیه؟ - نه... آلمانیه. مادر چند ثانیه شوکه ساکت بود. حتی خوب نمیدونست آلمان کجاست. - اجنبی؟ - بله. - کافر؟! عبدالله ساکت شد. اون زمان مسیحیها هم کافر میدونستن. یکدفعه مادر شروع به زدن خودش کرد. - ای وای! ای وای! ای وای! عبدالله خودش رو جلو کشید و دستهای اون رو گرفت و نگران گفت: - مادر، تو رو خدا اینکار رو نکنید! - تو میخوای من رو بیچاره کنی؟ دختر کابارهای گرفتی؟ - اون کابارهای نیست. توی یک شرکت کار میکنه. مادر برای اولین بار به روی پسرش آورد که... - میخونه برات بست نبود که کثافط کاریهات رو به خونهت هم خواستی بکشونی؟ عبدالله خشکش زد. خود مادرش هم سکوت کرد. نمیخواست این حرف رو بزنه. عبدالله دلخور و سنگین بلند شد. - بهرحال اون خانم خونه منه، اگه میخوان ببینینش بدون ناراحت کردنش باید ببینیدش. بعد بلند شد و بیرون رفت. بدنش یخ کرده بود و دستهاش مشت بود. نفهمید کی به خونه رسید. وارد که شد دید الکساندرا توی بهارخواب نشسته. به سمتش رفت. الکساندرا بلند شد. - اومد؟ عبدالله لبخند زد و دستهاش رو دو طرف صورت الکساندرا گذاشت و با محبت گفت: - برگشتم. - خانواده اومد؟ - نه، اونها الان نمیان. نگاه کنجکاو زن رو که دید گفت: - میان، اما یک روز دیگه. - بسیار خوب، پس کباب نگرفت؟ عبدالله خندید. - چرا چرا الان میرم میگیرم. شب که کباب رو خوردن بهش گفت: - امروز میریم یک حوزه عقد کنیم اما تو باید حجاب سرت کنی. - همیشه؟ - توی شهر با این تیپ بری اذیتت میکنند. همه جا که نمیتونی خودت رو پسر جا بزنی. الکساندرا با حسرت آهی کشید. - آره، اینطوره! - البته تو مجبور نیستی که زیاد از خونه بیرون بری، هرچی لازم داشته باشی خودم تهیه میکنم. الکساندرا نفهمید که این حرفی که بنظزش خیلی مهربانانه میاومد در اصل یک درخواست مخالف حقوق بشر بود که اون روزها در ایران خیلی رواج داشت. - باشه، ویسکی داری؟ عبدالله یکم هول شد. اون توی خونه هیچوقت اینطور چیزها رو نگه نمیداشت و توی همثن میخونه و کاباره میخورد. - نه اما میرم برات میگیرم. - امشب قرار من و تو همسر بشیم؟ من قصد همسر شدن ندارم. - نه نه، این یک چیز موقتیه. بعد از دوباره صیغه رو کامل برای اکساندرا توضیح داد. الکساندرا خندید. - چه چیزهای عجیبی شما مسلمانها دارید. خوب، بعد از اون جشن میگیریم؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 21 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت شونزده - آره، یک جشن دو نفره. من و تو در کاباره. الکساندرا دستهاش رو بهم زد. - وای کاباره! در ایران این نوع تفریح نیز هست؟ عبدالله بهش خندید و با خودش فکر کرد: ایرادی نداره یکبار ببرمش. بهرحال اون زن دائمم که نیست. و به دختر لبخند زد و کادویی که براش گرفته بود رو بهش داد. دختر پرسید: - این چی؟ - بازش کن ببینی. بازش کرد. یک پارچه دراز بود که برش داشت و با تعجب بالا و پایینش کرد. یکدفعه فهمید چیه. - چادر؟ - بله. - اما من چادر نخواد. عبدالله سعی کرد با زبون بازی مسئله رو حل کنه: - من هم دوست دارم تو اونطور که خودت خوشت میاد بگردی اما مردم اینجا اگه با این تیپ تو رو ببینند خیلی اذیتت میکنند. الکساندرا با ناراحتی به چادر نگاه کرد. عبدالله گفت: - فقط وقتی بیرون میریم اینطور هست. - بسیار خوب، کی برای عقد رفت؟ - ناهار رو بخوریم بعد. الکساندرا با اشتیاق کباب رو خورد. مزهش به دلش نشست. بعد عبدالله بهش یاد داد که چطور چادر سفید با گلهای تیره رو بپوشه و باهم بیرون رفتن. همونموقع زن یکی از همسایهها اونها رو دید و از دیدن دختر بلوند کنار همسایه بدنامش تعجب کرد. - عبدالله خان، این کیه؟ قبل از اینکه عبدالله چیزی بگه الکساندرا به فکر اینکه چیز خوبی برای مردم ایران هست با ذوق گفت: - من صیغه هست. برق سه فاز از بدن عبدالله و زن همسایه رد شد. زن همسایه ایشیفت و داخل خونه رفت و عبدالله با خودش فکر کرد شاید تصمیمش خیلی هم درست نبود. الکساندرا با تعجب پرسید: - چرا او ناراحت شد؟ عبدالله گیج گفت: - ولش کن، حسوده. و دست الکساندرا رو گرفت و به مسجدی برد که از قبل با روحانیش صحبت کرده بود. به راهرو داخل مسجد که رفتن الکساندرا یکدفعه چادرش رو در آورد و گفت: - آخیش! عبدالله درحالی که هنگ کرده بود چادر رو سرش کرد. - چیکار میکنی؟! - مگه نگفت توی خانه نیاز نبود؟ - اینجا خونه نیست مسجده، محل عبادت ما، اینجا حتما باید چادر داشته باشی. الکساندرا فهمید چه خبره و به گیجی خودش خندید اما عبدالله کلافه بود. اگه کسی میدید چی! - بریم داخل. داخل رفتن. روحانی با شاهدهایی که خودش آورده بود منتظرشون بود. بلند شد و احوالپرسی کردن و هر دو مقابل روحانی نشستن. روحانی اسم و فامیل و نام پدر الکساندرا رو پرسید. - الکساندرا پروتینا دختر اِرمَن. همه تعجب کردن. این دختر ایرانی نبود! سعی کردن به روی خودشون نیارن و گفتن: - شما برای یک صیغه یک ساله اومدید. من متن رو میخونم و هرچیزی که لازم بود برای شما توضیح میدم و در مقابل وقتی اشاره کردم شما اگه راضی به این ازدواج هستید بگین بله. ویرایش شده 23 تیر توسط آتناملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) پارت هفده - یس! روحانی لبخند خودش رو خورد و بعد خطبه رو خوند و به زن نگاه کرد. الکساندرا فهمید منظور چی هست و بله گفت. از عبدالله هم جواب مثبت رو گرفتن و شاهدان تایید کردند. روحانی مبارک باد گفت و عبدالله با شکلاتی که گرفته بود از جمع تشکر کرد و بعد بلند شدن و بیرون رفتن. عبدالله بیرون مسجد دست الکساندرا رو گرفت و فشرد. - ورودت به زندگی من رو خوش آمد میگم! - من نفهمید منظور تو رو. عبدالله خندید. - هیچی. بعد دستش رو ول کرد. - بیا بریم جایی که بهت قولش رو داده بودم. الکساندرا خوشحال همراهیش کرد. تا وقت وارد اون کوچه شدن که مشکلی نبود. جلوی در عبدالله به الکساندرا گفت: - چادرت رو به من بده. الکساندرا با خوشحالی چادرش رو در آورد و به عبدالله داد. با اون خیلی اذیت بود. موهاش رو یکم عقب زد و ته آرایشی داشت. عبدالله محوش شد. یکم هم حس غیرت بهش دست داد. الکساندرا از همه اون دخترها قشنگتر بود. البته شاید چهره اصلی انقدر زیبا نبود اما آرایشهای غلیظ اون زمان و مدل موها زن زیبا رو هم بد چهره نشون میداد و از طرفی آرایش ساده اروپایی و مدل موی ساده الکساندرا رو زیباتر نشون میداد. - چرا نرفت؟ - هیچی، بریم. دست الکساندرا رو گرفت و باهم داخل رفتن. کاباره شهر اونها زیاد چیز خاصی نبود. یک سالن که به ساندویچ کثیفهای آینده بیشتر شباهت داشت. چند صندلی فلزی و میزهای ساده گذاشته بودن و یک سن ساده درست کرده بودن و دیوارها هم سفید و عادی بود. الکساندرا یکم از این حالت کاباره که یک زن با موهای کوتاه پف کرده و لباس کوتاه و یقه گرد مشکی که روش شاین قرمز داشت با آرایش غلیظ درحال خوندن آهنگی بود و همینطور کمی درجا میزد، توی ذوقش خورد اما چیزی نگفت و فکر کرد: از هیچی بهتر هست. بعد با خودش فکر کرد: باشه یکبار توی مهمونی با همکارهام میبرمش تا ببینه دورهمی یعنی چی. عبدالله دستش رو کشید و به سمت تختهای سنتی آخر سالن که به چشمش نخورده بود، برد و هر دو روش نشستن. الکساندرا به زنهایی که سعی داشتن برای مردها دلبری کنند نگاه کرد. یک زن گارسون هم سراغ اونها اومد و سفارش خواست و عبدالله بدون پرسیدن از الکساندرا سفارش رو داد. وقتی نوشیدنی رو برای الکساندرا آوردن و کمی خورد احساس کرد صدای خواننده و فضا به دلش میشینه. این وسط چند نفر که عبدالله رو میشناختن به سراغشون میاومدن و حال میپرسیدن. یکیشون درحالی که نگاه هیزش روی الکساندرا بود گفت: - چند بهت بدم این زن رو امشب برای من بذاری؟ - گورت رو گم کن عنتر! صیغهم. ابروهای مرد بالا پرید. - عجب! و در حالی که با همون نگاه کثیفش سر تا پای الکساندرا رو از نظر میگذروند گفت: - بالاخره هر صیغهای هم تاریخ انقضا داره دیگه، نه؟ مشت عبدالله زیر فکش فرود اومد. الکساندرا جیغ کوتاهی زد و خواننده سکوت کرد. عبدالله که از تخت به پایین پرید همهمه بین جمعیت افتاد. دو مرد شروع به زندن هم کردن و الکساندرا یاد فیلمهای آمریکایی میافتاد. دو ضارب رو از هم دور کردند اما از راه دور اون دوتا بهم فحشهای رکیک میدادن. بعد عبدالله به سمت الکساندرا اومد و با یک دست چادر اون رو برداشت و با دست دیگه دستش رو گرفت و گفت: - بریم. الکساندرا رو دنبال خودش به بیرون کشید. چند قدمی با خشم رفت بعد به سمتش برگشت و طبق عادت مردهای ایرانی اون زمان از جای دیگهای عصبانی بود سر همسرش خالی کرد: - دیگه نبینم جلوی مردی چادرت رو در آوردی ها! زنهای ایرانی طبق آموزههای خودشون ترجیح میدادن اینطور وقتها سکوت کنند تا شرایط بدتر نشه اما الکساندرا خواست از حق طبیعی خودش دفاع کنه پس پرخاش کرد: - چرا سر من داد زد؟! - جواب نده! دهنت رو ببند و فقط بگو چشم. الکساندرا نه میدونست که دهنت رو ببند جمله بیتربتی هست و نه میدونست چشم چیه اما اعتراضآمیز گفت: - برای چی جواب نداد؟ اگه تو شد داد زد من هم شد جواب داد. عبدالله عصبی به سمتش رفت. الکساندرا ترسید و یک قدم عقب رفت. عبدالله روبهروش ایستاده و توی صورتش غرید: - خفه میشی یا خفهت کنم! الکساندرا با وحشت به عبدالله خیره شد. اون مرد چیکار داشت میکرد؟! عبدالله چادر رو توی صورت الکساندرا کوبوند و گفت: - بپوش این کوفتی رو! دیگه نمیذارم از خونه بیرون بیای. زنکه چشم دریده! الکساندرا درحالی که دستهاش میلرزید چادر رو پوشید. عبدالله دستش رو گرفت و دنبال خودش کشید. گاهی از کنارشون سگی رد میشد و گاهی رهگذری میدیدن اما عبدالله به هیچ کدوم اهمیتی نمیداد و تمام حرصش رو روی فشار دادن مچ الکساندرا خالی میکرد و الکساندرا جرات هیچ اعتراضی نداشت و حالش از خودش بخاطر این ضعف بهم میخورد. به حیاط خونه که رسیدن عبدالله دست الکساندرا رو به کناری پرت کرد و خودش به داخل رفت و الکساندرا موند و مچ دستی که کبود شده بود. ویرایش شده 26 تیر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 27 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) پارت هجده با صدای در خونه به سختی پلکهاش رو که بهم از یک شب توی تنهایی گریه چسبیده بود، باز کرد. پس عبدالله رفته بود! اون هم بدون اینکه بعد از یک شب سخت دلداریش بده! الکساندرا بلند شد تا دوری توی خونه بزنه و یک چیزی به عنوان صبحانه بخور چون دیشب هم شام نخورده بود. اینجا نون تست نداشتن، غذای نیمه آماده هم. سریعترین غذایی که میشد درست کرد تخم مرغ بود. مشغول پیدا کردن وسایل مورد نیاز بود که دوباره صدای در اومد. خوشحال شد. پس عبدالله برگشته بود که از دلش در بیاره. - هی، دختره کافر! متعجب از جا پرید. صدای چه کسی بود؟ از همسایهها بود؟ بدون اجازهش وارد خونهش شده بود؟ به دوتا زنی که چادرشون رو در میآوردن و به سمتش میاومد نگاه کرد. زنها هر دو با تحقیر نگاه به سر و پاش نگاه کردن. این نگاه الکساندرا رو یاد نگاه دیشب اون مرد میانداخت و کلافه میشد: - هوم، خوب تیکهای هم گرفته عبدالله. - شما چه کسی بود؟ - اوه، حرف زدن هم که بلد نیست عروس خارجی. الکساندرا داشت کلافه میشد. اینها کی بودن و چی میخواستن؟ زن جوونتر جلو اومد. - تو اسمت چیه دختر؟ - شما کی هستید؟ - جواب من رو بده. الکساندرا با حرص گفت: - شما بیاجازه اومد خانه من، من هم اول سوال پرسید. بعد من جواب داد! - زبون دراز هم هستی با اون زبون نصف نیمهت. الکساندرا نمیفهمید این دو زن چی میگن پس کلافه گفت: - اگه حرف مهم نبود برید بیرون. - تو نمیتونی دستور بدی از خونه پسرم بیرون برم یا نه. الکساندرا کمی ایستاد و بعد گفت: - تو مادر عبدالله؟ - به، بیادب هم هستی! الکساندرا نمیفهمید چرا همچین توهینی رو تحمل میکنه. خواهر شوهر چند قدم تهدیدآمیز جلو اومد و چونه الکساندرا رو توی دستش گرفت. - ببین خانم کوچولو! معلوم نیست با کی بودی و کی بی حیثیتت کرده که خودت رو به داداش ساده من انداختی. اما اینجا برای تو زیادیه. تو بدرد همون میخونهها میخوری. ما امثال تو رو توی زندگیهامون نمیاریم. چی شد اصلا خودت رو هم سطح داداش من دونستی؟ فکر کردی بیکس و کاره که آویزش بشی. الکساندرا متوجه حرفهای اونها نمیشد اما متوجه خشونتشون چرا. چونه خودش رو عقب کشید. - چرا اینطور کرد؟! چرا مثل آدمِ فرهنگ رفتار نکرد؟ شما ایرانیها وحشی! مادر سرش داد زد: - تو به ما میگی وحشی فلان فلان شده؟ از زندگی پسر مظلومم گمشو بیرون. - پسر شما اصلا مظلوم نبود. اون دیوانه! ببینید. بعد مچ دست کبودش رو نشون داد. دو زن ابروشون بالا پرید و بعد خواهر بهش غرید: - ببین روز اول طفلک داداشم رو چقدر اذیت کردی که دست روت بلند کرد. الکساندرا دستش رو انداخت و با شگفتی به دو زن خیره شد. الان بود که مقاومتش درهم بشکنه و به گریه بیفته. شب عبدالله کلافه به خونه برگشت. اما وارد خونه که شد بجای الکساندرا مادر و خواهرش رو دید. سریع فهمید ماجرا چیه و هول جلو رفت. - الکساندرا کجاست؟! خواهر جرات نکرد جواب بده و مادر گفت: - رفته. گفت نمیتونه این زندگی رو تحمل کنه و رفت. عبدالله با ناراحتی و خشم به زنهای خانوادهش نگاه میکرد و اونها رو تنها دلیل ترد شدنش میدونست. - چرا دست از زندگی من بر نمیدارید؟ - داری بخاطر اون دختر سر ما داد میزنی؟ - بالاخره یکیو پیدا میکنی که میبینی نصف خونِ اون تو رگاته، نصف مغزِ اون تو سرته، نصفِ قلب اون تو قلبته، نصف زمان تو با اونه، و میبنی که نصف از تو تو وجود یه نفر دیگه اس؛ اونوقت میفهمی که زندگی ارزش ادامه دادن داره... اون دوتا با تعجب نگاهش کردن. عبدالله گفت: - من میرم و برش میگردونم. - تو اینکار رو نمیکنی. - میکنم. ویرایش شده 27 تیر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر (ویرایش شده) پارت نوزده و از خونه بیرون رفت. میدونست که به این زودی نباید رفته باشه اما کجاست؟ احتمالا با ماشین میره سمت شمال کشور و از اونجا به ترکیه و ترکیه رو ادامه میده به سمت اروپا. یعنی با اتوبوس میره؟ حتما دیگه، با گاری که نمیره. شاید هم با قطار بره. آره احتمالا با قطار میره. باید یک چیزی براش بخره. یک چیزی که از دلش در بیاره. پولهاش توی خونه بود اما الان نمیخواست به خونه برگرده. بهتر بود بره از دخل مغازه برداره. یکدفعه حس ناامیدی شدیدی بهش دست داد. داشت خودش رو گول میزد. آنا، پسرش، الکساندرا، هیچکدوم هیچوقت برنمیگشتن. کلافه به خونه برگشت. دیگه خواهر و مادرش رفته بودن. به داخل اتاق رفت کتابهاش رو برداشت و همه رو به بیرون پرتاب کرد. فریاد میزد و پرتابشون میکرد. جلد کلفت کتابها جدا میشدن و روی زمین غلت میخوردن و گاهی کتابی باز و گاهی بسته به زمین برخورد میکرد و حتی دو کتاب داخل حوض افتاد. همون جا کنار کتابخونه دراز کشید و از شدت حرص ناخودآگاه خوابش برد. توی خواب بچهش رو میدید که داره دور حوض بازی میکنه و آنا هم چای روی بهارخواب میاره. وقتی بلند شد از خانوادهش دلخور بود. چه راحت زندگیش رو خراب کرده بودن. بعد از اون همه درد یکم شادی توی زندگیش اومده بود. مگه نمیخواستن که زجر نکشه؟ حداقل ادعاشون که اینطور بود. پس چرا باهاش اینکار رو کرده بودن؟ در نهایت آدميزاد میفهمه که هیچکس به رنج او اهمیت نمیده و زخمش برای هیچکس جز خودش درد نداره...💔 یاد وقتی افتاد که آنا داشت شهر رو ترک میکرد و اون رو پیدا کرده بود. اون موقع به ترمینال رفته بود و از اتوبوس پیادهش کرد. با خودش فکر کرد شاید اینبار هم راهی باشه. البته بنظرش خیلی غیر منطقی میاومد اما یک چیزی ته دلش اون رو به سمت اینکار میبرد. خودش رو به ترمینال رسوند و دنبال اتوبوس تهران گشت. بالاخره پیداش کرد. سریع بالا دوید و شروع به گشتن بین مسافرها کرد. همه با تعجب نگاهش میکردن. یکدفعه احساس کرد آنا رو دید. جا خورد. آنا... همون روز که بچه به بغل سعی در فرار داشت. آنا، آنای من! به خودش اومد. آنا نبود، الکساندرا بود. که با یک شال ساده اونجا نشسته بود و بهتزده عبدالله رو نگاه میکرد. - عبدالله! عبدالله فقط نگاهش کرد. از خشم داشت میلزرید. چیز دیگهای هم باعث لرزش میشد. اینکه چرا الکساندرا رو آنا دیده بود. قصد داشت که الکساندرا رو با خشم ببره اما وقتی از لحنش حدس زد امکانش هست بدون زور ببرش ترجیح داد همین حرکت رو بزنه. خم شد و به آرومی مچ دستش رو گرفت. همه نگاههای چپ چپ روشون بود. آروم بهش گفت: - بلند شو بریم. - تو اومد دنبال من؟ - آره، بلند شو. الکساندرا با ناراحتی گفت: - اونها من رو دوست نداشت. - دیگه نمیذارم کسی بیاد خونه و مزاحمت بشه. بریم؟ - تو من اذیت کرد. عبدالله دیگه داشت خسته میشد. اما سعی کرد آخر این بازی هم تحمل کنه پس با صدای آرومتری گفت: - میتونی بهم یک فرصت دوباره بدی؟ الکساندرا نگاهش کرد. اون دوباره پرسید: - میتونی؟ الکساندرا درحالی که اشک توی چشمهاش جمع شده بود لبخند زد و سر تکون داد. عبدالله هم از اینکه نقشش گرفت لبخند زد. - پس بریم. هر دو باهم پیاده شدن. الکساندرا کمی تردید و بسیاری امید داشت. از اینکه عبدالله فهمیده بود اشتباه کرده، دوستش داره و حاضره بخاطرش نذاره کسی بیاد خونهشون راضی بود. وقتی وارد خونه شد حس خوبی داشت. حالا واقعا حس میکرد اینجا خونه خودش هست اما زیاد توی این حالت نموند. اما به محضی که وارد خونه همه چیز عوض شد. عبدالله بازوش رو گرفت و توی صورتش غرید: - کاری میکنم جرات نکنی بدون اجازه من آب بخوری. برای الکساندرا کابوس تلخی بود. حدود یک ساعت عبدالله داشت با مشت و لگد و شلنگ کتکش میزد. صدای جیغهای الکساندرا خونه رو برداشته بود. عبدالله سرش داد زد: - اینجا خونه خانواده منه، توهم عروس اونهایی باید همیشه با احترام ازشون پذیرایی کنی. فهمیدی؟! بعد از موهاش گرفت و اون رو روی زمین کشید و به داخل اتاق انداخت و خودش به سمتش گرفت. امروز قصد خیلی بدی داشت.... الکساندرا زخمی و ناباور از شکنجههای این مرد توی اتاق افتاده بود و قسمت وحشتناکش اینجا بود که عبدالله بهش فرمان میداد که با همون حال بلند بشه و کارهای خونه رو انجام بده؛ اما اون واقعا توانایی بلند شدن رو نداشت. چه میدونست که چه زنان مظلومی اینطرف عالم هستن که بعد از اینهمه کتک بلند میشن و نوکری اون مرد رو میکنند. یکدفعه چشمهاش رو بست. عبدالله به اون تجاوز کرده بود! این طرف دنیا گاهی یک مرد صرفا بخاطر اینکه چند آیه خونده شده خودش رو مالک یک زن میدونه و کاری که در همه دنیا اعدام داره رو خیلی راحت انجام میده. عبدالله اومد و فریاد کشید: - مگه من با تو نیستم؟! بلند شو، من گرسنهم. ویرایش شده 3 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 3 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست از الکساندرا واکنشی دریافت نکرد پس خونه رو با خشونت ترک کرد و به میخونه رفت. اون روز به یکی از دخترهای میخونه که بهش نخ میداد پا داد و وقتی باهم توی تنها اتاق میخونه رفتن بهش گفت: - این پرویی رو از کجا آوردی؟ - هرکاری دلم گواهی میده انجام میدم. من عاشق شما هستم. میتونید من رو ترد کنید یا جونم رو بگیرید. اون دختر اولین دختری بود که توی میخانهها به دلش نشسته بود. اون شب با خودش فکر کرد: چطور که او به نظرم هم بالغ و عاقل بود هم بچه و سر به هوا؟! اما در همون زمان که اون دختر فکر میکرد عجب تیکهای رو تور کرده الکساندرا زندگی توی جهنم رو شروع کرده بود. روزهای آینده رو الکساندرا بیشتر مجبور بود توی کمد پنهان بشه تا کتک نخوره. عبدالله همه راههای فرار رو بسته بود. عبدالله هر شب که به الکساندرا نیاز داست اهمیتی به حال اون نمیداد و الکساندرا هم فهمیده بود اگه قرار زنده بمونه خودش باید غذا درست کنه چون عبدالله بیرون غذا میخورد. پس کم کم به یک زن مطیع و همیشه ساکت تبدیل شد. سه هفته توی اون خونه زندانی بود و هنوز رابطهشون خوب نشده بود و راه فرار پیدا نکرده بود و تنها خوبی این بود که خانواده عبدالله گفته بودن دیگه نمیخوان اون دختر رو ببینند و به اونجا نمیاومدن. یک شب الکساندرا خواب دید مادرش فوت شده با دوقلوهاش میره سر خاکش. از خواب پرید. عرق کرده بود. احساس بدی داشت. احساس دلپیچه داشت. عصر که عبدالله اومد به سراغش رفت و برای اولین بار بعد از سه هفته با خواسته خودش باهاش حرف زد: - امشب هم خواست رفت؟ عبدالله تعجب کرد. این مدت الکساندرا مثل روح توی خونه بود و اصلا فکر نمیکرد از شبها به میخونه رفتنش ناراضی باشه. - آره. - بسیار خوب! - کاری داری با من؟ این سوالش رو نرم پرسید. نمیخواست این فرصت رو برای آشتی از دست بده. الکساندرا سرش رو پایین انداخت و عبدالله نگاهش میکرد و با خودش فکر میکرد از اون زن زیبایی چند هفته پیش هیچی نمونده. - من خبری داشت... برای تو. عبدالله گیج نگاهش کرد. وقتی دید الکساندرا چیزی نمیگه بلند شد و دستش رو روی بازوش گذاشت. - چی شده عزیزم؟ الکساندرا از برخورد اون دست چندشش شد. از اون حرف به ظاهر محبتآمیز چندشش شد. با خودش فکر کرد واقعا میتونه اینکار رو بکنه یا نه! اما از طرفی خسته از اینهمه شکنجه بود. توی کشور غریب گیر افتاده بود و حتی دیگه سرکار هم نمیرفت که همکاری متوجه حالش بشه و افرادی که در آلمان میشناختنش همینقدر میدونستن که خودخواسته در ایران مونده. این قضیه آخر هم که بود. - من... فکر کرد... باردار بود. عبدالله چند لحظه سکوت کرد. بچه؟! دوباره بچه؟! اون دوباره میتونست بچهدار بشه؟! - عزیزم! و توی آغوش کشیدش. الکساندرا با اینکه برای خودش هم سخت بود به زبون آورد: - من خواست ما تغییر کرد... و باهم خوب بود. ما خوشبخت شد؟ - معلوم خوشبخت میشیم عزیزم، معلومه! تو همه دنیا رو برای من به ارمغان آوردی! و از اون روز رابطه جدیدی بینشون شروع شد. رابطهای که عبدالله فکر میکرد همه چیز خوبه اما الکساندرا هنوز توی کابوس بود. عبدالله برای بچهش خیلی ذوق داشت و خانوادهش هم وقتی فهمیدن ذوق کردن و به دیدار الکساندرا اومدن و چنان خوب باهاش رفتار کردن که دختر بیچاره مونده بود اینها همون خانواده هستن یا نه. الکساندرا ماجرای خوابش رو گفته بود و عبدالله گفت: - دختر هم خوبه! ویرایش شده 6 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و یک - میشه رفت کمی براش خرید کرد؟ - آره، میگم خواهرم براش بخره. - نه خواهر نه، من خرید کرد. عبدالله کمی مکث کرد و بعد گفت: - باشه باهم میریم اما صورتت دیده نشه. - باشه، هرچی تو گفت پوشید. - باشه ولی الان نه، یکم پول دستم بیاد بعدا. الکساندرا اعتراض نکرد. یکم بعد عبدالله که از همیشه مراقب الکساندرا بودن تا فرار نکنه خسته شده بود اون رو به خونه مامانش برد. یک مدت بعد هم به زیارت امام رضا رفت و الکساندرا اونجا موند. الکساندرا اونجا موندن رو دوست داشت. خوشحال بود که کاری به دوش نیست و فکر میکرد چقدر اینها مهموننواز هستن که به عروس کاری نمیدن و از صبح خودشون کارها رو انجام میدن و نمیدونستن که اونها اون رو نجس میدونند و نمیذارن به چیزی دست بزنه. غذای اون رو قبل از غذای دو نفرشون به اتاقش میدادن که با سبک زندگی الکساندرا جور در میاومد. گاهی طعنههایی بود اما چون الکساندرا صحبتهای اونها رو بلد نبود متوجه نمیشد. بهش سپرده بودن که جلوی مهمونها بگه که تازه مسلمون شده. این عروس خارجی تازه مسلمون شده جاذبه گردشگری اون منطقه شد. اقوان و همسایهها حتی آشناهای دور برای دیدن دختر میاومدن. همه بهش کلی تبریک میگفتن و به خانواده عبدالله میگفتن: - شما و پسرتون باعث افتخار ما هستید که یک کافر رو مسلمون کردید. چقدر هم قشنگه! - ما چیزهای بدی درباره آقا عبدالله شنیده بودیم اما با این اتفاق نشون میده همهش شایع بوده و چقدر نفس پسرتون حقه! اینها باعث میشد خانواده افتخار کنند و رفتارشون با الکساندرا هم بهتر بشه. اما الکساندرا با این چیزها خام نمیشد. اونها هم با این چیزها مهربون نمیشدن. ولی یک چیزی درش شکل گرفت. علاقه به مسلمون شدن. عبدالله از سفر برگشت. توی تنهاییشون زنش رو که از اومدنش دپرس بود در آغوش گرفت و بوسید و سوغاتیش رو داد. عبدالله شنید که الکساندرا چقدر بین فامیل شیرین شده و گفت: - پس میتونیم صلهرحم رو حفظ کنیم. عبدالله یک طرفه همسرش رو دوست داشت و حتی براش شعر میگفت: آتش چشم تو انگیزهی موبد باشد به دلِ کوهِ دو ابروی تو معبد باشد یک نفس معجزهی چشم تو را دید فقیه شیخ حالا متمایل شده مرتد باشد هر کجا زلف گشودی تو، بگو مال منی شعر بی نام مؤلف که نباید باشد حرمت عشق اگر ساکتی و خاموشیست پس چرا قصّهی فرهاد زبانزد باشد؟ رو سیاهیست اگر زال پیِ رودابه وقت پایین شدن از کوه مردد باشد هدف از عشق نباید که رسیدن بشود جادهی عشق «مسیری»ست که «مقصد» باشد #امیر_رجایی و الکساندرا اصلا نمیفهمید که چی داره میگه. دوباره به خونه خودشون برگشتن و انگار خانواده شوهرش هروقت شوهره بیاد یادشون میاد خانواده شوهر بازی در بیارن. فضولیهاشون زیاد شده بود. یکبار خواهر شوهرش اومد وسایلش رو گشت دید چندتا چیز جدید گرفته. گفت: - با این زن بمونی به هیچ جا نمیرسی. خوبیش این بود که الکساندرا هیچوقت این ماجرا رو نفهمید. یک مدت بعد به عبدالله خبر دادن که پدرش خیلی مریض هست و اون به عنوان پسر بزرگ باید بیاد ازش مراقبت کنه. پدرش توی بچگی عبدالله مادرش رو طلاق داده بود و مادر با بچههاش به شهر خانوادگیش برگشته بود اما الان عبدالله باید میرفت. مادرش گفت: - مجبور نیستی بری. - من بزرگترین پسرشم. وظیفه من هست که برم. مردم چی میگن. ویرایش شده 11 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و دو - خوب حداقل بذار خانمت زایمان کنه و نوهم رو اینجا در آغوش بگیرم بعد برو. - خیلی طول میکشه اون مریضه! برای زایمان بر میگردیم. - اونها نمیذارن برگردی. اما عبدالله اعتقاد داشت باید بره. شب به الکساندرا که دیگه کمکم داشت به خونه عادت میکرد گفت: - لوازمت رو حمع کن، باید بریم خرمشهر. - خرمشر کجا؟ - زیاد دور نیست. الکساندرا هنوز متوجه نشده بود چه خبره. - رفت مسافرت؟ - شاید. یک مدت طولانی قرار بمونیم؟ الکساندرا ناراحت و وحشتزده گفت: - چرا؟! - پدرم مریض شده، باید ازش مراقبت کنم. - تو مگه پدر داشت؟! اون تا حالا پدر عبدالله رو ندیده بود. - آره. - کجا بود؟ - یک شهر دیگه. سوالات الکساندرا تمومی نداشت. چرا مثل زنهای دیگه فقط نمیگفت چشم! - شما رو ترک کرد؟ کلافه گفت: - آره. - پس چرا تو خواست رفت پیش او؟ - اینجا اینطوریه دیگه! باید از پدر و مادر مراقبت کنی. سوالات الکساندرا دردی رو درش زنده میکرد. - بعد مراقبت از بچه فقط مادر؟ - آره، نه... مراقبت با مادرانه خرجش با پدر. - خرج تو با پدر؟ - آره. الکساندرا دیگه چیزی نگفت اما بنظرش این تقسیم بندی ناعادلانه بود. از طرفی مخالفتی نکرد چون فهمیده بود بینتیجهست. فقط رفت یک کنار نشست و زانوهاش رو بغل گرفت. تازه به اینجا داشت عادت میکرد و همه اونهایی که کنجکاو برای دیدنش بودن رو دوست داشت. با خودش فکر کرد: یعنی زندگی همه زنانه ایران اینطوری هست؟ فقط درد، درد و درد! چند روز آینده آماده شدن و خانواده با اشک و ناراحتی اونها رو بدرقه کردن و مادر عبدالله دست عبدالله رو توی دست عروسش گذاشت و گفت: - پسرم رو به تو میسپارم! الکساندرا که با تعارف آشنایی نداشت با تعجب گفت: - او مستقل و قوی. من نتوانست از او مراقبت کرد. همه وسط گریه خندیدن. با حال بهتری سوار اتوبوس کردنشون. الکساندرا یاد روزی افتاد که عبدالله اون رو برگردوند و آه کشید. کاش اون روز بر نمیگشت. راه طولانی رو رفتن و الکساندرا گاهی دردش میگرفت و گاهی ویار میکرد اما عبدالله محل نمیداد و در آخر وقتی حالش خیلی بد بود کلافه گفت: - جمع کن خودت رو. مگه دیگران باردار نمیشن؟ در اصل عبدالله توی خاطرات آخرین سفر کذاییش گم شده بود. ویرایش شده 13 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و سه خدا رو شکر راه زیادی نبود. پیاده که شدن یک نفر به سمتشون دوید. - داداش عبدالله خوش اومدین! الکساندرا از عبدالله پرسید: - چه کسی است؟ - بچه زن بابام از شوهر قبلیش. الکساندرا به پسر بیست ساله نگاه کرد. پسر جلو دوید و دست عبدالله رو که خیلی سرد نگاهش میکرد بوسید و گفت: - شما زحمت نکشید من میرم وسایلتون رو میارم. و رفت. الکساندرا به عبدالله نگاه کرد که سرد و تلخ بود و توی دلش بهش حق داد. برادر جوون با هیجان لوازم رو توی گاری گذاشت و دعوتشون کرد بشینند و مدام حرف میزد. بالاخره عبدالله پرسید: - حال بابام چطوره؟ - هی! ان شاءالله که طوریشون نمیشه! عبدالله نفس عمیقی کشید. حس عجیبی داشت. اصلا زنده موندن و نبودن پدرش براش مهم نبود. فقط میخواست حساب و کتاب کنه تا چند وقت اونجا هست. به خونه رسیدن. زن باباش اومد استقبالشون. - اینه خانم خوشگلت! و چند بوسه آبدار روی صورتش زد. - اسمت چیه عزیزم؟ - الکساندرا! - واه، عجنبی هستی؟! الکساندرا با ذوقی که از هیجان مردم بعد از گفتنش داشت گفت: - من تازه مسلمان شد. زن ذوق کرد و چندبار هر دوشون رو بوسید و تبریک گفت. الکساندرا داشت لذت میبرد اما عبدالله بیحوصله پرسید: - پدرم هست؟ - آره بابا طفلک با این حالش که نمیتونه راه بره. بیا داخل. هر دو وارد خونهای شدن که به خرابه میمونست. اونجا الکساندرا پدر شوهرش رو که آنچنان مریض بود که متوجه نمیشد کسی کنارش هست رو دید. عبدالله غمگین خم شد و دست پدرش رو بوسید. یکم احساس دلسوزی میکرد. زن بابا گفت: - میبینی چه بلایی سر این طفلک اومده! - ان شاالله بهتر میشه. - طبیب میگه سکته بدی زده. عبدالله سری به تاسف تکون داد و چیزی نگفت. زن بابا گفت: - بیا تا اتاقت رو نشونت بدم. ویرایش شده 13 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری