رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

النا ایستاد و قدم در آن جمعیت انبوه نگذاشت. گونه‌هایش گلگون شده‌بود؛ انگار که کمی خشمگین بود. خاطره متعجب نگاهش کرد و او تندتند گفت:

- بسه بسه بسه! دیگه برگردیم، من نمی‌تونم، نگاه کن چقدر آدم این‌جاست! من... من دیگه دارم عصبی میشم.

خاطره به دستان لرزان او و حرکات عصبی و تندش نگاه کرد. کمی به او نزدیک شد و سریع گفت:

- هی‌هی آروم باش، ببین هیچی نیست... هیچکس با ما کاری نداره، ولی وقتی این‌قدر جلب توجه می‌کنی باعث میشی همه مثل دیوونه‌ها بهمون خیره بشن. اصلاً می‌دونی چیه؟ فکر کن اینا همه بُزن.

چشم‌های النا گرد شد و آرام و حیرت‌زده‌ گفت:

- چی؟!

خاطره لبخندی بزرگ زد، دستانش را باز کرد و با قِر کمر از پله‌های مقابلشان، پایین رفت. همان‌طور که پشتش به النا بود، داد زد:

- فکر کن حنا دختری در مزرعه هستی و یه عالمه گوسفند دورت جمع شدن.

خنده‌ی ناگهانی روی لبان دخترک نشست و این خنده‌اش زمانی افزایش یافت که جمعیت یک‌صدا و هماهنگ، آره‌ای بلند گفتند. خاطره نیز با خنده برگشت و به او اشاره کرد که همراهش برود.

النا سرش را پایین انداخت و به‌سرعت خودش را به او رساند. خاطره دستش را روی شانه‌ی او انداخت و با ذوق گفت:

- دختر شجاع کی بودی تو؟

لبخند النا با شنیدن کلمه‌ی شجاع از بین رفت. او شجاع بود؟ نگاهی به نیم‌رخ خاطره انداخت. او دختری شجاع و سرزنده و مهربان بود. شاید همین دوستی‌ کوتاه مدت‌شان باعث شده‌بود که او نیز، کمی آن پیله‌ی سفت و سختش را بشکافد. دوباره لبخند زد. لبخندی لرزان؛ اما با اعتماد به نفس! سرش پایین بود. به زمین نگاه می‌کرد، نه به دختران و پسرانی که می‌رقصیدن . سعی می‌کرد به حرف خاطره گوش دهد و تصور کند آن‌ها آدمیزاد نیستند... البته بُز هم نیستند؛ جایش گل باشند، زیرا او گل دوست داشت. وقتی که به پایین رسیدند، صدای هیجان‌زده‌ی خاطره را شنید:

- وای افشین خره رو ببین!

سرش را بلند کرد و به قفس وسط سالن نگریست. زنجیری از بالا قفس را بلند می‌کرد و گروه افشین وسط سکوی سفید، ابزار آلات موسیقی خود را می‌چیدند. به سیمای افشین نگریست. همانند آریا بود؛ اما اندکی سبزه‌ و لاغرتر. کت مشکی‌اش را در آورده‌بود و مدام بین جمعیت دنبال فردی می‌گشت. خاطره سریع پشتش را سمت او کرد و آرام گفت:

- این بشر اگه منو ببینه کارم تمومه... میره سریع کف دست آریا می‌ذاره.

النا کمی از اطرافیانش فاصله گرفت و خود را به خاطره چسباند. سپس کنجکاو رو به او پرسید:

- خوب چرا نمی‌خوای آریا بدونه؟

- چون نمی‌ذاره دوباره پام رو این‌جا بذارم. دفعه‌ی پیش آب شنگولی مصرف کردم و رفتم تو فضا... انگار که روی سه نفر بالا آوردم و یه دختر رو هم کتک زدم. آخر سر هم پلیس تو خیابون دستگیرم کرد و یک شب تو بازداشتگاه بودم.

چشمای‌ الناچنان گرد شده‌بود که خاطره با خنده دستانش را روی آن گذاشت و گفت:

- هی‌هی الان چشمات میفته بیرون.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 52
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: النا و سایه‌های بی‌پایان نویسنده: ماها کیازاده(pen lady) | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، تراژدی، معمایی، جنایی خلاصه: دخترکی تنها و منزوی بالاجبار حصار آهنین اطرا

دلبر چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده‌بود و با دوست کمی تپل و پر انرژیش صحبت می‌کرد؛ اما گاه و بی‌گاه آن تیله‌گان لرزان را به او می‌‌دوخت و نگاهش می‌کرد. لبخند زیبایی بر لبان غنچه‌ایش نهفته‌بود و با برق چشما

مقدمه: گاهی دل مرهمی نیاز دارد تا دردهای عمیق را درمان کند، اگر درمان نشد... پنهانش کند.  گاهی چشم‌ها لبخندی شیرین نیاز دارند تا بی‌رحمی‌ها را نبینند، اگر نشد... خود را به ندیدن بزنند.

همان لحظه آریا با گام‌هایی بلند، از طرف دیگر سالن، وارد شده و به طرف قفس قدم برداشت. افشین به‌سمتش رفت. گیتاری به او داد و با تاکید چیزی را یادآوری کرد. آریا نیز با لبخند جوابش را داد. سپس به‌سمت دیگر اعضا رفته و روی صندلی نشست. النا متعجب به او نگریست. آخرین چیزی که احتمالش را می‌داد، نواختن توسط آریا بود. افشین نیز روی صندلی گرد کنار برادرش نشست. جیغ و سوت تماشاگران به اوج خودش رسید و همه از این سوپرایزِ یاسر هیجان‌زده بودند. افشین میکروفون را گرفت و با لبخندی جذاب، جمعیت را به سکوت دعوت کرد:

- دوستان عزیز قبل از اجرای مسابقه‌ای که همه به خاطرش جمع شدیم... می‌خوام یکی از جدیدترین اهنگ‌هامو براتون اجرا کنم، امیدوارم لذت ببرید.

صدای تشویق بلند شد و بعد از چند ثانیه سکوت سالن را فرا گرفت. تمام لامپ‌ها خاموش شد و تک نور سفیدی روی صورت افشین افتاد. در کنارش صدای ملایم و زیبای گیتار بلند شد. تاریک بود و چهره‌ی دیگر اعضا محو و نامشخص؛ ولی هاله‌ای از نور روی نیم‌رخ آریا افتاده بود. حرکات حرفه‌ای انگشتانش روی تارهای گیتار، آن چشمان بسته و اخمِ ریزِ بین ابروهایش، تپشِ قلب النا را بالا برد. سکوت سالن باعث شده‌بود که فکر کند فقط خودش هست و آریا و بوم‌بوم قلب لرزانش. کمی بعد صدای پیانو، ویولن و فلوت به نوای گیتار اضافه شد و صدای بم، اما دل‌نشینشِ افشین سالن را فرا گرفت. آریا با لبخند به حرکت انگشتانش شتاب داده و زیر لب با برادرش هم خوانی کرد. النا خیره و به گونه‌ای که طلسم شده باشد، قدمی به جلو برداشت و به چشمان بسته‌ی آریا خیره‌ شد. آن لبخند ملیح و کوچک دلش را لرزاند. افشین به نوای عاشقانه‌اش اوج داد و النا دست لرزانش را مقابل قلبش گرفت. قلبی که با افساری پاره شده، خود را چنان به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید که انگار قصد خارج شدن دارد. افشین به برادرش نزدیک شد و دست روی شانه‌اش گذاشت و با لبخند ادامه‌ داد. آریا نیز مغرورانه از جایش بلند شد و همچون راک‌استارها، چنان سیم‌های نازک گیتار را به بازی گرفت که همه هیجان‌زده شروع به تشویق کردند.‌ سپس رقص‌ نور‌ها از انتهای سالن به وسط سکویِ سفید، متمرکز شد و صدای طبل پایان اهنگ را اعلام کرد. با اتمام آهنگ، همه شروع به جیغ کشیدن و تشویق کردن. افشین نیز با صورتی که هیجان در آن بی‌داد می‌کرد، تعظیمی کوچک کرد. سپس خندان چیزی به آریا گفت و آریا با لبخند دست بر شانه‌اش کوبید. خاطره ذوق‌زده دست النا را گرفت و در حالی که به سختی خود را کنترل می‌کرد که بالا و پایین نپرد، گفت:

- دیدی؟ نه خدایی دیدی؟ خدا این پسر شاهکاره! چه صدایی داره!

النا گیج لبخندی زد و با نگاهی که هر دَم و هر لحظه به‌سمت آریا می‌رفت و برمی‌گشت، تایید کرد:

- آره ... آره صداش خیلی خوب بود.

چند دقیقه بعد آن مرد یاسر نام، میکروفون به دست جلو آمد و خندان و پر انرژی گفت:

- دم آقا افشین گرم که شبمون رو با صدای خفنش ساخت... افشین داداش چاکریم.

افشین که از سکو پایین آمده‌بود با خنده دستش را روی سینه‌اش گذاشت و سری خم کرد. مرد ادامه داد:

- ولی اگه گفتید الان وقت چیه؟

همه بلند و یک‌‌صدا فریاد زدند:

- فایت(مبارزه)

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاسر بلند خندید و با انرژی زیاد، در حالی که دور تا دور سکو قدم می‌زد، گفت:

- با این‌که همه مبارز‌ها رو می‌شناسید، ولی معرفی می‌کنم...

با اشاره به‌سمت راست رینگ بلند فریاد زد:

- پلنگ سیاه.

النا با اخم و صورتی عنق، نگاهی به دور و اطرافش انداخت. با این‌که نزدیک به او فقط دختر بود؛ اما باز هم دلهوره‌ی شدیدی داشت. تکانی به خود داد و بیشتر به رینگ نزدیک شد. سعی کرد از دخترانی که دورش بودند، فاصله بگیرد و نزدیک به خاطره بایستند. سپس نگاه اخمالودش را به رینگ دوخت که همان مرد مزاحم را دید. همان کسی که قصد داشت با او برقصد. مرد رکابی خاکستری به تن داشته و هدبند ستش را روی پیشانی‌اش قرار داده‌بود. خندان بود و در رینگ رقص پا می‌رفت و دیگران را تشویق می‌کرد، بلندتر اسمش را فریاد بزنند.

- آرش... آرش...

یاسر به طرف دیگر رینگ اشاره کرد و با صدایی بلند اما مرموز گفت:

- و مبارز محبوب شما... گرگ درنده.

صدای جیغ‌ها به اوج خودش رسید و دختران شروع به هل دادن النا کردند تا جلوتر بیایند. دخترک ترسیده گوش‌هایش را گرفت. خواست خاطره را دعوت به رفتن کند که یک‌دفعه آریا را دید. آریا خونسرد و بی‌خیال از پله‌ها بالا رفته و وارد رینگ شد. دستان دخترک بی‌اختیار پایین آمد و با چشمانی گرد به هیکل پر پیچ‌و‌خم و عضله‌‌ای او خیره شد که با رکابی مشکی و جذب پوشیده‌ شده‌بود. مرد جوان دستانش را با باندهای سیاه بسته و روبه‌روی مرد به اصطلاح پلنگ سیاه ایستاد. النا گیج و حیران خطاب به خاطره گفت:

- چه خبره؟ دارن چی‌کار...

همان‌لحظه یاسر از رینگ خارج شد و ناگهان قفس بزرگی از بالا افتاد و دور تا دور رینگ را فرا گرفت. دخترک جیغ کوتاهی کشیده و قدمی به عقب برداشت. با گفتن فایتِ یاسر، مشت سنگین آن مرد مبارز، به‌سمت آریا نشانه رفت. آریا اما با حرکت سریعی جای‌خالی داد و در عوض هوک محکمی بر گونه‌اش کوبید. آرش گامی به عقب رفت تا تعادلش را حفظ کند. پوزخندی زد و خون جاری از گوشه‌ی دهانش را پاک کرد. سپس جلو آمد و حمله‌اش را از سر گرفت. النا برعکس دیگران که در حال تشویق بودند، ترسیده‌‌بود و حیران به ضربات سنگینی که مرد به آریا و دو برابرش را آریا به مرد وارد می‌کرد‌، می‌نگریست. با دیدن آریا و مشت‌های بی‌رحمانه‌ای که به شکم مرد می‌زد، پاهایش یخ شد. انگار که فلج شده‌بود. لرزان به خاطره‌ی خندان تکیه داد. حالش خوب نبود و احساس می‌کرد که ماهیچه‌های شکمش منقبض شده و می‌خواهد بالا بیاورد. آرش خود را عقب کشید و در صدم ثانیه مشتی محکم بر دهان آریا کوبید. ضربه‌اش چنان سهمگین بود که آریا برگشت و کف دستانش به دیوار قفس برخورد کرد و خون از گوشه‌ی لب پاره‌ شده‌اش جاری شد. نفس‌نفس‌زنان و با درد چشمانش را روی هم فشار داد و وقتی که آن‌ها را باز کرد؛ با النا چشم در چشم شد. النایی که با دیدن خون آریا صورتش چون گچ سفید شده و با تیله‌گانی لرزان خیره به او بود. آریا مبهوت ماند و دید که دخترک همان‌طور که نگاهش می‌کرد، سر خورد و چشمانش بسته شد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...