pen lady 165 ارسال شده در 16 دی، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 دی، 2025 (ویرایش شده) آریا دوید، از کنار سلف و از میان دختران و پسران که وارد آنجا یا از آنجا خارج میشدند، گذشت. پشت ساختمان سلف کاملاً چمنکاری شدهبود و گوشهگوشهی آن نیمکت یا آلاچیقهای کوچکی وجود داشت. درختان سرسبز دور تا دور مسیری که به نیمکتها میرسید، چون سربازانی ایستادهبودند و تابلوهای راهنمایی که مسیر دبلیوسی، ساختمان اصلی دانشکدهی مهندسی، دانشکدهی هنر و... را نشان میداد، کنارشان قد علم کردهبودند. چشم گرداند که نگاهش به آن گل رز افتاد که روی نیمکتی نشستهبود و خانمانه پایش را روی پای دیگرش انداختهبود. جزوهی حجیمش روی پایش بود و آرامآرام خط میبرد. مرد جوان لبخندی کوچک زد و نزدیکش شد. دخترک چنان تمرکز کرده و غرق در مرور مطالب بود که متوجهی حضور آریا نشد؛ اما وقتی که احساس کرد کسی کنارش نشسته، ترسیده نگاهش را بالا آورد و با چشمای گرد خیرهی آریا شد. آریا کمی سرش را سمت او خم کرد و به جزوهاش نگاهی انداخت و جدی پرسید: - چرا اینجا نشستی؟ مگه کلاس نداری؟ خواست ناز کند، البته جدا از ناز از او دلخور بود. دعوتش کرده و بعد نه تنها نیامدهبود، بلکه چند روز بود که خبری از او نداشت؛ اما وقتی که با خود دو دوتا چهارتا کرد، فهمید که دلیلی برای روی ترش نشان دادن نداشت، چون نسبتی با او نداشت. پس سعی کرد معقول رفتار کند و مثل همیشه با متانت و لبخندی کوچک بر لب جوابش را بدهد. - نه، دو ساعت دیگه امتحان دارم الان دارم دوره میکنم. آن روز کلاس مشترکی نداشتند، آریا اکنون کلاس داشت و او دو ساعت دیگر. جملهی دخترک متعجبش کردهبود. اخم کوچکی از روی کنجکاوی بر پیشانی نشاند و پرسید: - پس چرا الان اومدی؟ مکث دخترک و سر پایین افتادهاش علامت تعجب ذهنش را بزرگتر کرد. صورت او را نمیدید، برای همین سرش را کمی بهسمت شانهاش خم کرد و به او که لب پایینش را زیر تیغ دندان بردهبود، نگاه کرد. دخترک بعد از کمی مکث و حلاجیِ جملهای مناسب در پاسخ به سوال او، گفت: - خونهمون یکم شلوغه، اونجا تمرکز ندارم. اما علاوه بر مشکلاتی که مدتها بود با آن میجنگید، حسی چون دلتنگی باعث شدهبود که زودتر از وقت مد نظر به آنجا بیاید تا شاید پسرک چشم آبی را زمانی که کلاس دارد ببیند. آریا اما همچنان منتظر بود تا او دلیل موجهتری بیاورد. خانوادهی او از خانوادههای بهشدت پولدار بود و از کودکی خواستار هر چی که بود، سریعاً در اختیارش قرار میگرفت. محبت والدینش را داشت و همه عاشق او، رفتار و فیس و استالش بودند. مشکل جدی در زندگی نداشت، غیر درس که آن هم چیز خیلی مهمی نبود که او را اذیت کند. برای همین نمیتوانست درک کند مشکلات دیگران را، اگر خانهی دلبر شلوغ بود و مانع تمرکز او میشد، پس چرا نمیرفت به کتابخانه یا خانهای جدا برای خود نمیگرفت تا مستقل شود. هرچند که با فکر کردن به گزینهی آخر، پوزخندی محو روی لبش جا گرفت. آن برادر قلچماقش که مثل بادیگارد دخترک را از دم خانه تا خود کلاسش میرساند، سپس از کلاسش اون را چون گونی برنج زیر بغل زده به خانه میبرد؛ حتماً اجازه نمیداد که او مستقل شود. گفتهی دخترک را نادیده گرفت و اینبار جدیتر با اخمی بزرگتر پرسید: - مشکلت چیه دلبر؟ محکم گفت و این جملهی محکم و دستوری عجیب حس حمایت و اهمیت به او داد، حس اینکه برای پسرک مهم است؛ اما امان از دلبر گفتنش! انگار که نامش ساخته شدهبود برای صدا شدن توسط او. نگاهش را روی چهرهی جدی و مردانهی آریا نشاند، آیا لازم بود مردی به این اندازه زیبا باشد؟ انگار که خدا روی صورتش قواعد ریاضی را پیاده کردهبود که همه چی آنقدر به اندازه و متناسب بود. فک کشیده با زاویه فک بهشدت نمایان، لبان برجسته، پوست برنزه و بینی کشیدهاش او را چون رُمیها کردهبود؛ اما اگر به چشمان کشیده و وحشیاش با آن تیلهگان آبی نگاه میکردی، با خود میگفتی این مرد زیبا کجا و رُمیها کجا! ویرایش شده 17 دی، 2025 توسط pen lady 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 17 دی، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 دی، 2025 مرد جوان وقتی که نگاه خیرهی او را دید، لبخندی محو زد و آرام سرش را بهسمت راست و چپ خم کرد، تیلههای مشکی دخترک نیز حرکت او را را دنبال کرده و تکان خوردند. ناگهان به خود آمد و با خجالت سرش را پایین انداخت. از تأسف لبش را گاز گرفت و شروع به لعن و نفرین خود کرد. آریا وقتی این حرکت او را دید لبخندش بزرگتر شد، از جایش برخاست و با نگاهی خیره و گرم به او گفت: - راحت باش و درست رو بخون... مزاحمت نمیشم. خواست بگوید حالا یک امتحان هم صفر بگیرم، مهم نیست اگر تو الان بمانی و نروی. یک امتحان این حرفها را ندارد؛ ولی خجالتش مانع میشد از ابراز احساساتش. آریا با تکان سر از او دور شد و او تا زمانی که آریا از دیدش پنهان شد، با نگاهش بدرقهاش کرد. *** روی تختش دراز کشیدهبود و به دیوار مقابلش نگاه میکرد. در این چند روزی که به دانشگاه نرفتهبود، حتی یک لحظه هم نمیتوانست ذهنش را از فکر اتفاقاتی که افتادهبود، آزاد کند. استرس آن روز هنوز هم باعث میشد دستانش بلرزد؛ اما از آن روز به بعد، دو چیز ذهنش را بهشدت درگیر کردهبود. ابتدا حسی بود که مدام افکارش را قلقلک میداد، آن حسِ عجیب از زمانی که بیرون رفتهبود، شروع شد. زمانی که آدمهای جدیدی دیدهبود، مکانهای جدیدی دیدهبود، دنیای زیبای بیرون را دیدهبود. آن حس کنجکاوی جرقههای کوچکی در ذهن و دلش میزد تا دوباره بیرون برود؛ اما همچنان خود را بیدفاع میدید، خود را ضعیف و ناتوان میدید، آماده نبود تا پا در دنیایی که او در آن نفس میکشید، زنده و سالم با آیندهای روشن اما گذشتهای تاریک، بگذارد. فکر اینکه آن آدم بدون محاکمه آن بیرون پرسه میزد، چون خورهای به جانش افتادهبود. یاد آن روز افتاد، وقتی که او لرزان در کمد قایم شدهبود و نمیتوانست صدای هقهق بلندش را کنترل کند. مرد مقابلش محکم دستش را روی دهان النا گرفته و آن را فشار داد. تا نیمه، در کمد خم شدهبود و جدی با آن چشمان سرخ و درشتش، خیرهی صورت دخترک کوچک بود. با صدای خراشیدهاش از لای دندانها غرید: - هیس! ساکت... گریه نکن اما نه تنها صدای گریهاش قطع نشد، بلکه اینبار جیغهای بلندش بود که شنیده میشد. مرد عصبانیتر از قبل صورتش را به صورت او نزدیک کرد و گفت: - دخترِ خوبی باش و جیغ نکش، وگرنه تو رو هم... به پشت سرش نگاهی انداخت، به جسم پر از خون دختری جوان که روی تخت افتاده و دریایی از خون اطرافش به راه افتادهبود. این بار لبخندی خبیث زد و دوباره به دخترک هفت سالهی ترسیده نگاهی انداخت. خوب منظورش را رساندهبود و باعث شدهبود النا لبانش را محکم به روی هم فشار دهد تا صدای گریهاش شنیده نشود، مرد شمردهشمرده ادامه داد: - آفرین! همینطوری ساکت بمون... برای همیشه، چون اگه دهن باز کنی... من اون لحظه مثل یه جن کنارت ظاهر میشم و... با صدایی بلند شروع به خندیدن کرد. دستش را از روی دهان النا برداشت و از او دور شد و قبل از اینکه از اتاق خارج شود، دستش را روی بینیاش گذاشت و هیسی زمزمه کرد و بعد غیب شد... سریع از جایش بلند شد و ترسیده و محکم سرش را به طرفین تکان داد تا از فکر آن خاطرات تلخ خلاص شود؛ اما انگار آن خاطرات چون سایههایی ناتمام به دنبال او افتادهبودند و قصد داشتند او را از پای در بیاورند. زانوهایش را در آغوش گرفت و گریان سرش را روی آن گذاشت که ناگهان چشمش به دفترچهی آبی کنارش افتاد. در کسری از ثانیه ذهنش از آن همه تاریکی فارغ شد و این بار موضوع دومی که این روزها به آن فکر میکرد، ذهنش را مشغول کرد. دو چشم آبی! حس حمایت و لبخندی که به او زدهبود. گونههایش کمکم سرخ شد و او برای اولین بار، بعد این سالها جز ترس حس دیگری داشت. حس خجالت و گرمایی که از تنش ساطع میشد. ساده بود و بیتجربه و او اولین پسری بود که بعد از سالها تنهایی، وارد حباب خاکستری که او دور خود ساختهبود، شد و به او لبخند زد. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 21 دی، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 دی، 2025 دراز کشید و دستانش را روی هم گذاشت، چانهاش را روی ساعدش گذاشت و با لبخندی کوچک که مدام پنهانش میکرد، رو به دفترچهی مقابلش گفت: - بهت اعتماد ندارم. لبخندش بزرگتر شد. - راست میگم اعتماد ندارم! سرش را بلند کرد و دستش را آرام روی جلد آبی دفترچه کشید، دست دیگرش را زیر چانهاش زد و با لحن خاصی زمزمه کرد: - حتی نمیدونم اسمت چیه، نمیدونم کی هستی. آهی کشید و لبخندش بوی غم گرفت، با تردید ضربهای آرام، با نوک انگشت اشاره روی دفترچه کوبید و گفت: - چرا همه مثل تو نیستن؟ چرا به من کمک کردی؟ تو من رو نمیشناختی چشم آبی! اشکش آرام چکید و روی جلد آبی دفترچه افتاد. تصور اینکه غیر از پدر و مادرش آدمهای دلپاک دیگری نیز در دنیای بیرون زندگی میکنند، سخت بود؛ اما غیرممکن نه! هر چی نباشد او مدتهاست در اتاقکی خاکستریرنگ خود را زندانی کردهبود و نمیدانست که چه آدمهایی آن بیرون، خارج از خانهی مجلل و بزرگشان زندگی میکنند. ذهنش رفت پیش النای هفتساله که با خندهای بلند، از میان درختان حیاطشان میدوید تا بهسمت تاب بزرگ دو نفرهای که کنار استخر و گوشهی حیاط قرار داشت، برود. صدای خنده و کُریخوانی دختر و پسرخالههایی که دنبالش بودند هم میآمد. به یاد آن روزها خندید و اینبار ذهنش رفت سمت دورهمیهای شبانه و بزرگشان در حیاط خانهشان، قلبش زد برای روزی که با لباس عروس سفیدی که در تن داشت، روی پای مادربزرگش نشسته و از کلوچههایی که او پختهبود، میخورد و خود را لوس میکرد. لبخندی پر از حرف روی لبش جا گرفت. دلش برای آن جمعها، برای آن محبتها و دلگرمیها تنگ شدهبود، چقدر آن زمان همه مهربان بودند، همه خوشحال بودند. یک خاطرهی تلخ باعث شد تمام آن شادیها، آن محبتها، آن دنیای رنگارنگ بچگی، رنگ تیره به خود بگیرد. سالها بود که دیگر هیچکدام از آن فامیلها را ندیدهبود، از زمانی که آن اتفاق افتاد خودش بود و اتاقش، دیگر حتی چهرههایشان را هم در خاطر نداشت. در فکر بود که ناگهان چهرهی فرشتهی مهربانش، مقابل دیدگانش جان گرفت. آن لبخند زیبایی که همیشه به لب داشت، آن نگاه پر محبت. چشمان کشیدهی النا گرد شد و تیلهگان مشکیاش درونشان لرزید. اشکهای گرمش، آرام از گوشهی چشمانش سرازیر شد. آرام و با تردید، اما هیپنوتیزم شده، دستش را جلو برد تا او را لمس کند که ناگهان سر و صورتِ دختر جوان مقابلش، پر از خون شد. جای بریدگی عمیق روی گردنش، چشمانش را به درد آورد. دیگر آن لبخند روی لبش نبود، دیگر آن برق در چشمانش نمیدرخشید. النا ترسیده جیغ بلندی کشید و محکم خود را بهسمت عقب پرتاب کرد. ساعدش را روی صورت پر از اشکش نگهداشت و با هقهق جیغ بلندی کشید. مادرش که روی مبل نشستهبود و روزنامه میخواند، با صدای جیغ او ترسیده «واویلا»ای گفت و روزنامه را انداخت و بهسمت اتاق النا که در طبقهی دوم خانهی دوبلکسشان قرار داشت، دوید. با نگاهی لبریز از وحشت، در را گشود که النا را پشت تخت دید، در حالی که جیغ میکشید و بهشدت ترسیده بود. سریع خود را به او رساند و محکم در آغوشش گرفت. دخترکش با صدایی بلند گریه میکرد و اسمی را صدا میزد اسمی که مسبب حال و روز الان او بود «آنیا!» ... به سختی خوابیدهبود، محبوبه با چشمهایی پف کرده، پتو را روی تن نحیف و ضعیف النا کشید. دخترک در خواب همچنان هذیان میگفت، لب زیرینش میلرزید و هقهق میکرد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 21 دی، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 دی، 2025 اشک باری دیگر از گوشهی چشمهای محبوبه چکید. در تمام مدت پابهپای دخترک زخمدیدهاش گریستهبود و حال دیگر جانی در تن نداشت. پایین تخت نشست و برای اتفاقی که هنوز هنوزه تاثیر وحشتناکش را روی آنها داشت، غصه خورد. در اتاق آرام باز شد و پدر النا سرکی به داخل اتاق کشید، آثار خستگی روی چهرهاش نمایان بود و لباس بیرون همچنان تنش بود. وقتی که چشمش به زن گریانش خورد، با چشمهایی گرد چمدان کوچکش را پشت در اتاق گذاشت و با قدمهایی بیصدا خود را به محبوبه رساند. محبوبه با دیدن او تن لرزانش را در آغوشش انداخت و لبانش را محکم به روی هم فشار داد تا صدایش بلند نشود. امین دستش را روی کمر او گذاشت و کمکش کرد از روی زمین بلند شود و ار اتاق خارج شدند. *** کلاسش تمام شدهبود و او حوصلهی رفتن به خانهاش را نداشت. دارا و بردیا به مهمانی خانوادگی دعوت شدهبودند و اجباراً باید در آنجا حاضر میشدند، در غیر این صورت مورد شماتت پدرانشان که برادر بودند، قرار میگرفتند. بردیا بیحوصله روی صندلی کلاس لم داد و نالید: - حالا باید چه غلطی کنیم دارا؟ دارا بدعنقتر از او پوفی کشید و تک خودکاری که همیشه با خود میآورد را در جیب شلوارش قرار داد و گفت: - چه میدونم... اگه این بار نرم بابا دمار از روزگارم در میاره. آریا تکخندهای برای حال گرفتهی آنها زد و برگشت و جزوهی نوشته شدهاش را از دست دختر جوانی که در میز پشتسرشان نشستهبود، گرفت و لبخندی زیبا برای تشکر به او زد که صورت دخترک را گلگون کرد. با شیطنت برگشت و تکانی به جزوه داد که لبخند دوری لب دوستانش آمد. کل کلاس خواب بودند و حال جزوهی نوشته شده را از طرف طرفدارِ عاشقشان گرفتند. بردیا نامحسوس رو به آریا زمزمه کرد: - کامل نوشته حرفای این بختک رو؟ آریا از لفظ بختک برای استادشان، خندید و سری به عنوان تایید تکان داد. عادت بردیا بود که اسم و فامیل همه را به تمسخر بگیرد. فامیل استادشان هم بختهئی بود و او مدام بختکی صدایش می کرد، چندین بار هم جلوی آن بندهی خدا سوتی دادهبود و آریا و دارا با سرفه کردن و پرسیدن سوالات بیربط سعی در رفع و رجوع آن سوتیها داشتند. دارا جزوه را از دست آریا قاپید و جدی برای اینکه کسی روی حرف او حرف نزند گفت: - اول خودم مینویسم. بردیا تخس محکم روی دست او کوبید و با دست دیگر جزوه را سریع برداشت و با تمسخر و دهانی کج شده گفت: - برو بچه پررو! اول خودم مینویسم. دارا دستش را به قصد زدن بردیا بالا برد، اما آریا پا پیش گذاشت و دستش را محکم گرفت و زمزمه کرد: - خفه شید هنوز توی کلاسیم. دارا چشم غرهای به بردیا رفت و بردیا با اخم، ناباور غرید: - من رو میخواستی بزنی بیعرضه؟! حیف تو کلاسیم وگرنه خشتکت رو پاپیون میکردم دور گردنت. دارا فحش رکیکی به او داد و در این بین آریا از فرصت استفاده کرد و آرام جزوه را در کیفش قرار داد و سپس گفت: - بسه بریم بیرون ببینیم چه خاکی توی سرتون بریزیم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 22 دی، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 دی، 2025 بردیا زودتر از آن دو برخاست و متفکر انگشت اشارهاش را روی لبش گذاشت و گفت: - نظرتون چیه خودم رو به مریضی بزنم؟ آریا همراه او بهسمت در رفت و با اخمی کوچک گفت: - دفعه قبل خودتو به مریضی زدی، یادت نیست؟ دارا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و هنگام خروج از کلاس چشمکی به دختری که دم در ایستادهبود، زد و از کنارش گذشت. در همان حال جدی گفت: - گندش بزنن... منم امروز صبح سوتی دادم که امروز همین یه کلاس رو دارم، امتحانم ندارم. بردیا با ناله گردنش را بهسمت عقب راند و عصبی غرید: - یعنی هیچ راه فراری وجود نداره که وارد جمع عجوزهها نشیم؟ من واقعاً حوصلهی اون همه خاله خانباجی رو ندارم. دارا گوشهی لبش را به پایین راند و در جوابش با تلخی اخمی کرد و گفت: - نه... الیاس کودن هم میاد. آریا ابرویی بالا انداخت و با لبخند بزرگی که انگار موضوع مهمی را میشنید، گفت: - همین یابو که دوست دخترت رو قاپید؟ دارا چشمغرهای غلیظ نثار صورت شاداب و خندان او کرد و رو برگرداند. بردیا اما با خنده محکم به کتفش کوبید و با ابروهایی که از شیطنت زیگزاکی میرفت، گفت: - دیوانهای که هنوز هنوزه غصه میخوری، آخه دخترخاله یاسمنم غصه داره؟ به خدا اگه اون دماغ گندهش رو عمل نمیکرد، حتی اون الیاس پا کوتاه هم بهش نگاه نمیکرد. دارا با غیض به او خیره شد و همانطور که از دانشکده خارج میشدند و بهسمت پارکینگ میرفتند، گفت: - یاسمن کودن خودش خواست به من نزدیک بشه وگرنه من با فامیل هیچ سنخیتی ندارم. هر چند که همچین مالیم نبود، ولی من رو دور زد و هیچ کس حق نداره من رو دور بزنه. آریا به بحث یاسمن، دوست دختر سابق دارا خاتمه داد تا باری دیگر به تهدیدها و مراحل انتقام دارا گوش ندهد. بیحوصله اخمهایش را در هم گره زد و گفت: - این موضوع رو ولش کنید، نظرتون چیه بریم یه جایی حال و هوامون عوض شه؟ بردیا دهانش را کج کرد و با تمسخر اشارهی به او کرد و گفت: - ببین تا حالا برای کی قصهی حسین کُرد شبستری تعریف میکردیم! کجایی بچه خوشگل؟ ما دعوتیم! الان باید بریم خونه آماده شیم، مامانم اگه نفر اول مجلس نباشه همهی ما رو امشب تو خونه دار میزنه. دارا به شوخی در ادامهی حرف بردیا گفت: - اگه حوصلهات سر رفته برو عیادت دوستت. آریا با تعجب ابرویی بالا انداخت و سوالی نگاهش کرد که او مرموزانه از گوشه چشم نیمنگاهی به او انداخت و با نیش باز گفت: - کراش بردیا رو میگم. این بار بردیا با تعجب و دهانی باز ایستاد و کنجکاوانه پرسید: - کی رو میگی؟ - همین چند ساعت پیش گفتی که فقط از یه دختر خوشت اومده. ناگهان چهرهی متعجب و حیران بردیا باز شد و لبخند و بزرگی روی لبش نشست، خیره به صورت پر از شیطنت دارا گفت: - مونالیزای غمگین رو میگی؟ 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 25 دی، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 دی، 2025 دارا سرش را عقب برد و با صدا خندید. آریا نیز از لفظ مونالیزا خوشش آمدهبود، آن صورت کشیده و ظریف واقعاً برازندهی این اسم بود؛ هر چند که لبخندی در تابلوی صورت او وجود نداشت. بردیا با نیشی باز که دندانهای سفید او را به نمایش گذاشتهبود، گفت: - آریا کچل شی اگه بری ملاقاتش و من رو با خودن نبری... به نظرتون لباس رسمی بپوشم یا اسپرت؟ صدای خندهی دارا و آریا بلندتر شد و در آن هاهای خنده آریا گفت: - بابا من دو کلمه حرفم باهاش نزدم که الان رفیقم بشه و برم ملاقاتش. من که سه روز روی تخت طبابت افتادهبودم، نکه شما و اون زیاد اومدید دیدنم. بردیا طبق معمول شروع به آوردن بهانههای بیاسرائیلی کرد: - داداش به جان خودت و دارا گیر بودم، وگرنه همون روز از خیر شامی که دعوتمون کردی میزدم و میومدم پیداتون میکردم و میبردمتون بیمارستان. دارا پوزخندی زد و گفت: - تو راست میگی! به پارکینگ رسیدند و همانجا با هم دست دادند و خداحافظی کردند. بردیا ماشین نیاوردهبود و از طرفی با پسر عمویش، دارا هممسیر بود. برای همین خود را قالب دارا کرد و سوار ماشین او شد. آریا اما بیحوصله و بیخیال شروع به گشتن در خیابانها کرد، بدون داشتن مقصد مشخصی. سعی میکرد خود را اینگونه سرگرم کند و به خانه نرود. در این چند روز سوسن و افشین چنان جو خانه را سمی کردهبودند که حتی پدرشان نیر کمتر از اتاق شخصی خود بیرون میآمد تا با دختر بداخلاق و یاغیاش روبهرو نشود. دخترش بهشدت بدخُلق بود و اجازهی دخالت در کارهای خود را به دیگران نمیاد، حتی پدر و مادرش. چند روز گذشته هم افشین او را با اکیپ دوستانش که متشکل از دختران و پسران جوان بود، دید و متوجهی ارتباط نزدیک سوسن با پسری شد. دیدن این صمیمیت باعث قلقلک غیرتش شد و دعوایی شدید بین او و سوسن رخ داد. پوفی کشید که یکدفعه یاد حرف بردیا افتاد، ناگهان جرقهای در ذهنش زد و این جرقه در چشمان کشیدهاش نیز نمایان شد. قبل از اینکه پشیمان شود، سریع گوشیاش را برداشت و به پدرش زنگ زد. بعد از دو بوق صدای جدی پدرش گوشش را نوازش داد: - چیه بچه؟ نیشخندی گوشهی لبش نشست، فرمان را پیچاند و در کوچهای خلوت پارک کرد و گفت: - علیک سلام عزیزم! احد بیحوصله برگههای زیر دستش را جابهجا کرد و گفت: - هوم... سلام خب؟ - آدرس دختر جدیده رو میخوام. احد لحظهای مکث کرد، سپس اخمی سوالی روی پیشانیش نشاند و پرسید: - کی؟! آریا مغرورانه لبخندی زد و همانطور که از شیشهی جلوی ماشین بیرون را تماشا میکرد، جواب داد: - همینی که نجاتش دادم. صدایی از احد نیامد. آریا با تعجب نگاهی به صفحهی گوشی انداخت و سپس گفت: - الو؟ احد تپقی از خنده زد و با حیرت پرسید: - تو نجاتش دادی؟ بابا سوپرمن... حالا نکشی ما رو! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 15 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 بهمن، 2025 آریا چشمانش را بست و سعی کرد خندهاش را کنترل کند که نتیجهاش، طرح لبخندی روی لبش شد. سپس با لحنی پر از خنده گفت: - میخوام برم ملاقاتش. احد مچگیرانه ابرو بالا انداخت و طعنه زد: - اِه؟ بعد از چند روز یادت افتاده؟ آریا پوفی کشید و آرام با کف دست ضربهای به فرمانِ ماشین کوبید و حرصی گفت: - بابا بگو وگرنه به عمو احمد زنگ میزنم. صدایی نیامد و بعد از چند ثانیه پدرش دلخور گفت: - خب پس به عمو احمدت زنگ بزن. و گوشی را قطع کرد. آریا شوکه از حرکت او، با چشمانی گرد به صفحهی گوشی خیره شد. سپس با حرص «لجباز»ای زیر لب گفت و شمارهی احمد را گرفت. احمد پشت سیستم بود و تا حدودی متوجهی بحث احد و آریا شد. برای همین تا گوشیاش زنگ خورد، جواب داد: - الو آریا جان چطوری؟ - خوبم عمو شما چطورید؟ میگم، آدرسِ... الی... هلنا... هلیا، هر چی به ذهنش فشار آورد اسم دخترک یادش نیامد، برای همین از راه دیگر وارد شد. - عمو این دانشجو جدیده هست که چند روز پیش گم شد، آدرسش رو داری بهم بدی؟ عمو احمدش نگاهی به احد اخم کرده انداخت و بدون پرسشِ هیچ سوال اضافهای، سریعاً آدرس دخترک را به آریا داد و سپس بعد از خداحافظی به تماس خاتمه داد. احمد نمونهی اصیل یک مرد شیرازی بود که همیشه خسته بود، زیاد حوصلهی بحث را نداشت و اهل پرسش و پاسخ نبود. اکنون نیز کنجکاو نبود که بداند بعد سه روز چرا آریا باید آدرس النا را بگیرد و اینکه حق ندارد آدرس و مشخصات دانشجوها را فاش کند. آریا لبخندی زد و با زمزمه کردن آدرسی که عمویش دادهبود، بهسمت خانهی النا به راه افتاد. *** گل و شیرینی که در راه گرفتهبود را از روی صندلی شاگرد برداشت و پیاده شد. نگاهی به در آبی نفتیِ خانه انداخت و زنگ خانه را فشار داد، اندکی بعد صدای زنی مسن شنیده شد: - بله؟ آریا مقابل دوربینِ زنگ ایستاد تا تصویرش بیفتد، در همان حال گفت: - من آریام... دوستِ النا، میشه در رو باز کنید؟ زنِ مسن با تعجب نگاهی به تصویر پسرک انداخت و با خود فکر کرد که النا هیچ دوستی ندارد، پس چگونه اکنون پسری به این رعنایی پیدا شده که ادعای دوستی با او را دارد؟ مردد گفت: - چند لحظه صبر کنید. سپس بهسمت محبوبه رفت که در آشپزخانه مشغول پختن کولوچه بود. - محبوبه خانم یک آقای جوونی اومده دم در میگه دوست النا جانه... مکثی کرد و با تردید افزود: - شما میشناسید ایشون رو؟ در رو باز کنم؟ محبوبه سینی که خمیر کولوچهها را روی آن چیدهبود، در فر گذاشت و متعجب پرسید: - دوست النا؟ النا که دوستی نداره. سپس در فر را بست و بهسمت سینک رفت تا دستانش را بشوید و گفت: - صبر کن الان خودم میرم ببینم کیه. دوباره صدای زنگ خانه آمد، محبوبه با عجله را برداشت و دستانش را پاک کرد. سپس خود را به آیفون رساند تا تصویر کسی که خود را دوستِ دختر او خواندهبود را ببینید. با دیدن سیمای آریا در صفحهی آیفون مات و مبهوت ماند، سپس مردد تلفن آیفون را برداشت و گفت: - بفرمایید داخل. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 20 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 بهمن، 2025 النا! پس اسم او النا بود. جرقهی کوچکی در چشمان آبی آریا زدهشد. حال که خود او بحث را باز کردهبود، اشکالی نداشت که آریا آن را ادامه دهد. برای همین پایش را روی پای دیگرش انداخت و با گرفتن ظاهری متأثر گفت: - روز بدی بود... اما بخیر گذشت. سپس نگاهش را به محبوبه داد که با بغض به اتاقی در طبقهی دوم خانهی دوبلکسشان خیره شدهبود. اندکی مردد شد در اینکه ادامه دهد یا خیر. - پانزده ساله که خودش رو حبس کرده... به جو بد بیرون عادت نداره. مکث کرد و با مچاله کردن لبانش و بستن چشمانش، جلوی ریزش اشکهایش را گرفت. او نیز مانند دخترش نابود شدهبود، او نیز در این مدت پیر شدهبود؛ اما باید محکم میبود تا باری دیگر درد از دست دادن را تجربه نکند، باید محکم میبود تا به النا در فراموشی آن خاطرهی تلخ بیپایان کمک کند. بدون اینکه بداند چرا این موضوع را برای آن مرد جوان تعریف میکند، ادامه داد: - مجبور شد بیاد دانشگاه، انگار دانشجوها اعتراض کردن که دارن برای النا پارتی بازی میکنن وگرنه چرا اون باید مجازی بخونه... اتفاقی که افتاد یه ترومای جدید شد براش. چند روزه که مدام بهش حملهی عصبی دست میده و رفتارای عجیبی از خودش نشون میده... مثل قبل. ادامه نداد، انگار که به خود آمد. نمیدانست آن پسرک مورد اعتماد هست یا نه و نمیخواست با گفتن خاطرات بد، باعث شود در آینده النا در دانشگاه سوژه و مورد آزار بگیرد. هر چند که نگاه دقیق آریا این حس را به او نمیداد؛ او با اخمی کوچک به جلو خم شدهبود و با حوصله به سخنان محبوبه گوش میداد. ح محبوبه خواست بحث را عوض کند که همان لحظه صدای ضعیفی به گوش رسید: - مامانی؟ محبوبه با نگاهی به روی پلهها ایستاد و با دیدن دخترکش که آرامآرام از روی پلهها پایین میآمد و چشمانش را با دستانی مشت شده میمالید، نگران گفت: - مامان مواظب باش نیفتی. النا عنق اخمی کرده و با همان چشمان بسته و لبان برچیده گفت: - گشنمه... هنوز حرفش تمام نشدهبود که زیر پایش خالی شد و از سه پلهی آخر پرت شد و محکم زمین خورد. محبوبه با دیدن آن صحنه، جیغ کوتاهی کشید و بهسمت النا دوید آریا نیز نگران برخواست و با چند قدم بلند، سریع خود را به آنها رساند. النا گیج نشست و سرش را مالید و خمیازهای کشید که باعث شد آریایی که بالای سر او ایستادهبود، بیاختیار لبخندی زده و سعی در کنترل خندهاش داشتهباشد. محبوبه دستانش را دو طرف صورت او، روی گونههایش گذاشت و نگران پرسید: - مامانی خوبی؟ عزیزم چیشد؟ ضعف کردی؟ از بس دیر بیدار میشی و صبحونه نمیخوری. النا همچنان چشمانش بستهبود و قصد باز کردن آنها را نداشت. خوابآلود سرش را خاراند و سپس با دستش چند بار روی پاهای مادرش که روی زمین نشستهبود، ضربه زد و سرش را روی آنها گذاشت و چند ثانیه بعد نفسهایش عمیق شد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 24 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 بهمن، 2025 آریا همانطور که بالای سر او زانو زدهبود، پشت انگشتانش را روی لبش گذاشت و لبخندش را پنهان کرد. مادر النا با چشمهای گرد، دخترش را نگاه کرد و سپس آرام موهای کوتاهش را نوازش کرد و گفت: - النا... دختر مامان خوبی؟ النا هومی گفت. محبوبه خجالتزده نگاهی به صورت قرمز شدهی آریا انداخت و دوباره خطاب به النا گفت: - النا دخترم مهمان داریم، بیدار شو. النا کش قوسی به تنش داد و سپس یکی از چشمانش را باز کرد و به تصویر تار آریا خیره شد. چند ثانیه گذشت و او همانطور خیرهی پسر جوان بود که ناگهان به خود آمد و با کشیدن جیغ بلندی در جایش پرید که سرش محکم به مجسمهی فرشتهی بالدار کنار پلهها خورد. هول شده آخی گفت و همانطور که سرش را ماساژ میداد، پشت جثهی ریز مادرش پنهان شد. اینبار آریا نتوانست خود را کنترل کند و تپقی از خنده زد و از جایش برخاست. محبوبه نگران خواست برگردد که النا شانههای او را محکم گرفت و اجازه برگشت نداد. محبوبه گفت: - النا چت شده؟ چرا خودت رو به در و دیوار میزنی؟ النا خجالتزده با چشمانی گرد فشاری به شانههای مادرش وارد کرد و زمزمه مانند گفت: - بگو بره... بگو بره! محبوبه با شنیدن جملهی او سریع نگاهی به آریا انداخت تا مبادا حرف او را شنیدهباشد، اما آریا شنیدهبود. کنجکاوی بیش از حد او در مورد النا او را به آنجا کشیدهبود، وگرنه قصد مزاحمت و آزار رساندن به او را نداشت. برای همین لبخندی زد و سپس با خوشرویی گفت: - من دیگه باید برم، خوشحال شدم از دیدنتون. محبوبه حیران چشم گرد کرد، خواست بایستد که باز هم النا مانع او شد و با چشمان اشکی پیشانیاش را روی شانهی او تکیه داد. محبوبه شرمزده سری تکان داد و گفت: - آریاجان شما که چاییت رو هم نخوردی. - ممنون عجله دارم باید برم خونه... گفتم قبل رفتن یه سری به شما بزنم و احوال دخترخانمتون رو بپرسم. النا با تیلهگان لرزان از بالای شانهی مادرش نگاهی به او انداخت. یعنی به خاطر او آمدهبود؟ عجله داشت اما باز هم آمدهبود تا احوال او را بپرسد! نگاه مهربان آریا روی چشمان کشیدهی او نشست، لبخندی زد و سرش را آرام برای او تکان داد. دخترک خجالت زده با گونههای قرمز، دوباره پشت مادرش پنهان شد. لبش را گزید و چشمانش را محکم روی هم فشرد. آریا مؤدبانه با محبوبه خداحافظی کرد و از خانه خارج شد و در تمام این مدت النا روی زمین نشستهبود و حواسش پی آن نگاه مرد جوان بود که قلبش را لرزاندهبود. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 29 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 بهمن، 2025 محبوبه بعد از بدرقهی پسر جوان، سریع وارد خانه شد و بهسمت النا دوید. کنارش نشست شانههایش را با ترس گرفت و خیره به صورت بیحس دخترکش، گفت: - النا چت شده دخترم؟ سرگیجه داری؟ سرت درد میکنه؟ پاشوپاشو بیا یه چیزی بخور که ضعف کردی...آبروم رو جلو پسره بردی مامان! هنوز شکایت و گلایههایش تمام نشدهبود که دخترش سریع برخاست و بهسمت طبقهی دوم دوید. محبوبه حیران ایستاد و بلند صدایش کرد؛ اما او پلهها را یکی بعد از دیگری رد کرد و فوراً خودش را در اتاقش انداخت و در را محکم بست. نفسنفسزنان به در اتاق تکیه داد و خیرهی زمین شد. قفسهی سی*ن*هاش بالا و پایین میشد و موهای افشان سیاهش مدام مقابل دیدگانش را میگرفت. با دست آنها را به پشت گوشهایش هدایت کرد و آرامآرام به روی زمین سر خورد و نشست. صدای مادرش هنوز هم شنیدهمیشد که با نگرانی صدایش میکرد، اما او بیتوجه روی زمین دراز کشید. نگاه زیبا و مهربان آریا از مقابل چشمانش تکان نمیخورد؛ صدای رسای پسرک گوشهایش را نوازش میکرد و او را تشنهی لالایی نوایش میکرد. لبخندی زد؛ فکر اینکه پسرک به ملاقات او آمدهبود، قلقلکی در وجودش میانداخت که تا کنون همانندش را تجربه نکردهبود. بیاختیار با ذوق زد زیر خنده و همانطور که با دست جلوی لبانش را میگرفت که صدایش بلند نشود، روی شکم غلت زد. *** محبوبه لیوان چایش را برداشت و همانطور که به در اتاق النا نگاه میکرد، رو به امین، کنجکاو گفت: - یعنی چی میخواد بهش بگه؟ امین روزنامهی دستش را ورق زد و از زیر عینک مطالعهاش، نیمنگاهی به زنش انداخت و جواب داد: - نمیدونم... سابقه نداشت که خودش بخواد روانشناسش بیاد تا باهاش حرف بزن... همان لحظه خانم جوانی که روانشناس النا بود، با لبخندِ کوچک و محجوبی از اتاق خارج شد. پشت سرش النای خجالتی با سری پایین افتاده و تیشرت گشاد مشکی که او را چون بچهها کردهبود، آمد و پشت خانم جوان آبیپوش قایم شد. دهانش تندتند میجنبید و سعی میکرد کاکائویی که خانم رسولی، روانشناس شخصیاش، به او دادهبود را بخورد و در همان حال جملات را آنطور که خانم رسولی به او گفتهبود، کنار هم بچیند. خانم رسولی قدمی عقب رفت و دستش را پشت النایی که تا شانههای او بود گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. همانطور که یک چشمش خیرهی دستان در هم تاب خوردهی النا بود و نیمی از حواسش پی نگاه متعجب و حیرتزدهی والدین النا، گفت: - آقای رستگار، محبوبه جان... النا میخواد یه موضوع مهمی رو بهتون بگه، مگه نه النا؟ سپس لبخندی روی لبان سرخون شده و برجستهاش نشاند و با سر اشارهای به النا کرد که او ادامه دهد. دخترک لبانش را روی هم فشار داد و سپس با نگاه به چشمان پر سوال پدر و مادرش سر به زير انداخت و زمزمه کرد: - میخوام... میخوام برم... دانشگاه. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 30 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 بهمن، 2025 (ویرایش شده) ثانیهای سکوت در آنجا حاکم شد و محبوبه و همسرش با چشمانی گرد و دستانی که در هوا ثابت ماندهبودند، خیرهی جثهی کوچک النا شدند که دوباره موهایش را به پشت گوشش فرستاد و سپس با قدمی بزرگ، باری دیگر پشت خانم رسولی پنهان شد. روزنامه از دست امین سر خورد و افتاد که باعث شد او به خود بیاید. نگاهش همچنان حیرت زده و متعجب بود. نیم نگاهی به همسرش انداخت که همان لحظه محبوبه نیز از گوشهی چشم خیرهی او شد. امین با تردید به لبانش فاصله داد و پرسید: - بابا جان چی گفتی؟ میخوای بری دانشگاه؟ دخترک روی پنجهی پا ایستاد، به طوری که چشمان گرد و درشتش در محدودهی دید پدر و مادرش قرار گرفت، خجالت زده دوباره نگاه دزدید و همانطور که با انگشتانش بازی میکرد، گفت: - آره... میخوام برم. پدر و مادرش باری دیگر به یکدیگر نگاه کردند، اما اینبار با تیلهگانی لرزان و چشمانی لبریز از اشک. محبوبه زودتر از امین واکنش نشان داد، سریعاً ایستاد و بهسمت النا که او را نمیدید، دوید. ناگهان به پشت خانم رسولی که با لبخند نظارگر آنها بود، پرید و النا را سخت در آغوش گرفت. النا که از حرکت یکدفعهای مادرش ترسیدهبود جیغ خفهای کشید و پلکهایش را روی هم فشار داد. *** مقنعهی مشکیاش را مرتب کرد و سپس با سر کردن چادرش، آخرین نگاه را به استایلش در آینهی سرویس بهداشتی انداخت و از آنجا خارج شد. همانطور که بهسمت بیرون از دانشکده قدم برمیداشت، گوشی همراهش را از کیف چرمیاش بیرون آورد و شروع به چت کردن برنامههای مجازی گوشیاش کرد. همان لحظه کسی او را صدا کرد: - دلبر؟ نگاهی به اطراف انداخت که آریا را دید، در حالی که دو لیوان کوچک قهوه در دستش بود و بهسمت او قدم برمیداشت. وقتی که به او رسید، لبخندی زد و نگاهی از بالا به او انداخت. قدش آنقدر بلند بود که برای ورود به هر جا یا صحبت با هر جنس مونثی باید سر خم میکرد، گاهی برای صحبت کردن آنقدر سر خم میکرد که گردن درد میگرفت. دلبر جواب لبخند او را با انحنایی محو داد و بفرماییدی گفت. آریا یکی از لیوانهای کوچک کاغذی را به دست او داد و سپس گفت: - بریم اون پشت صحبت کنیم؟ دلبر نگاهی به جایی که او با اشارهی چشم نشان دادهبود، انداخت. محوطهای زیبا و گلکاری شده کنار سلف غذاخوری و پشت دانشکدهی آنها که در بین دانشجوها به عنوان محل دیت شناخته میشد. دو طرف چادرش را محکم گرفت و با چشمایی گرد از حیرت گفت: - محل دیت رو میگید؟ محکم جلوی دهانش را گرفت و خجالت زده سرش را پایین انداخت، اما قبل از اینکه جملهاش را اصلاح کند؛ آریا با ابروهای بالا رفته لبخندش را گسترش داد و کنجکاوانه پرسید: - محل دیت؟! شما براش اسم گذاشتید؟ دلبر چیزی نگفت و نگاهش به زمین ادامه دار شد. آریا گونههای گلگون او را دید و با لذت به خجالت و شرم او خیره شد و ادامه داد: - بریم. قبل اینکه قدمی بردارد، دلبر آرام و زمزمه مانند گفت: - ولی اونجا برای قرار و دیت میرن ما که... ادامه نداد، میخواست ادامهی جملهاش را آریا کامل کند. پسرک اخمی بانمک کرد و با لبخند گفت: - اونهایی که می خوان با هم آشنا بشن هم میتونن برن اونجا؟ دلبر نگاهش کرد و در آن نگاه نور سفیدی جرقه زد، همانند عبور شهاب سنگی از تیلهگان مشکیاش. لبخندی که میآمد تا به روی لبان صورتیاش بنشیند را کنترل کرد و بدون گفتن چیزی مسیرش را کج کرد، اما آریا دستش را مقابل او دراز کرد و مانعش شد. نگاهی ملایم به او انداخت و سپس با پایین انداختن دستش گفت: - دلم میخواد کشفت کنم... بشناسمت... این اجازه رو بهم میدی دلبر؟ ویرایش شده 30 بهمن، 2025 توسط pen lady 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 4 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اسفند، 2025 دخترکِ سر به زير، خیرهی صورت او شد و جرقهی در چشمانش هر ثانیه بیشتر خودنمایی میکرد. لبخندش از کنترل خارج شد و نقش زیبایی روی لبان درشتش پدیدار شد. سرش را پایین انداخت و از کنار آریا عبور کرد و آریا ماند و قلبی که بومبوم میزد از آن انحنای زیبا! دستانش را به کمرش زد خندان برگشت و نگاهی به مسیری که دخترک از آن عبور کردهبود، انداخت. دلبر بیشتر از او خوشحال بود، دستش را جلوی دهانش گرفتهبود تا نیش بازش سوژهی بچهها نشود و با سر پایین افتاده تندتند قدم برمیداشت. همین که از دید آریا مخفی شد، بلند شروع کرد به خندیدن و با ذوق گونههایش را گرفت. باورش نمیشد که پسر محبوب دانشکده از او خوشش آمدهبود. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد با کشیدن نفسهای عمیق، لرزش دستانش را کنترل کند؛ اما نتوانست. دوباره شروع کرد به خندیدن و پریدن در جایش... محبوبه در ماشین را باز کرد و کنارش ایستاد و به النایش که در مانتوی کرمی کوتاه و خوشدوختش میدرخشید، خیره شد. سپس با لبخند دستش را پشت او گذاشت و او را به جلو هدایت کرد: - مامان قربونت بره... بدو سوار شو دیر میشه. النا با استرس موهایش را زیر مقنعهی مشکیاش پنهان کرد و آنها باز فرار کرده و مقابل چشمان کشیده و درشتش را گرفتند. استرس داشت و اندکی پشیمان بود. خاطرهی آن روزی که به دانشگاه رفت، اذیتش میکرد و باعث میشد هر لحظه به فکر فرار بهسمت اتاقش باشد، اما این مابین دو چشم آبی سد راهش میشد. عجیب بود که دیدن و فکر کردن به آن دو گوی خوشرنگ، او را آنگونه از خود بیخود میکرد که انگار ذهنش خالی میشد. نفسی کشید و برای اولین و آخرین بار تصمیمش را گرفت، البته این تصمیم از قلبش میآمد. قلبش بود که حال او را هدایت میکرد، هرچند حسی به او میگفت زیادهروی میکند؛ اما عجیب از این زیادهروی خوشش آمدهبود. با خود روراست بود، درست است که خود را از زندگی در دنیای بیرون محروم کردهبود؛ اما از عشق نه و احساس میکرد حسی به زیبایی عشق به آن جوان دارد. میدانست برای داشتن حسی به پسری زیاده بچه و ساده است، اما او آن حس را میخواست با آن پسری که ندیده و نشناخته حامیاش شد. او آن حس را با آن پسر میخواست که به او اطمینان و امنیت هدیه دادهبود. سوار ماشین شد و خواست در جاپایی بنشیند که مادرش سریع دستش را گرفت و با چشمانی گرد گفت: - دختر چیکار میکنی؟ لباست کثیف میشه... روی صندلی بشین. النا ترسیده نگاهی به مانتویش انداخت و خاک فرضی روی آن را تکاند و روی صندلی نشست. محبوبه لبخندی روی لب نشاند و نگاهی پر از اعتماد به او هدیه داد، دستش را گرفت و گفت: - قربونت برم همهی وجودم... تو دختر قوی من هستی و قراره به جاهای بزرگی برسی، فقط لازمه به ترست غلبه کنی. اشک در چشمان خستهاش نشست و لبش لرزید وقتی چشمان خیش النا را دید. بغض دخترک ترکید و محکم خود را در آغوش مادرش انداخت و بیصدا گریست. محبوبه او را محکم به خود فشرد. هر دو خسته بودند از فکر به زخمهایی که جایشان میسوخت. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 12 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اسفند، 2025 همان لحظه صدای امین، متعجب از پشت سرشان آمد: - قضیه چیه؟! محبوبه سریع از دخترش جدا شد و اشکهایش را پاک کرد و با خنده گفت: - هیچی... یکم احساساتی شدیم. سپس با ذوق دستانش را روی گونههای النا گذاشت و با لبخند و چشمانی خیس گفت: - آخه دختر کوچولوم داره میره دانشگاه... دیگه بزرگ شده، النا کوچولوی مامان بزرگ شده. النا اما نتوانست مادرش را در این شادی همراهی کند. چشمانش لبالب از اشک بود و عمیق و با نفوذ به ماسکی که مادرش همیشه به صورت پر از غصهاش میگذاشت، خیره شد. همچنان گرفتهبود و ناراحت! یاد روزی افتاد که خواهرش نیز مانند او شال و کلاه کرده و با لبخندی بزرگ، مدام بالا پایین میپرید. مادرش با موهای شرابی و صورتی شاداب و با خنده کیف سرمهای رنگی را به او داد، شاد بود و خانم دکتر گفتنها از دهانش نمیافتاد. پدرش کت و شلوار کرده سوار ماشین شد و بلند صدایشان کرد: - خانما بیاید سوار شید... دیر شد. و النای هفت ساله از پشت خود را به پاهای مادرش چسبانده و با گریه به خواهرش نگاه میکرد. تا چشم المیرا، خواهر النا، به او خورد؛ خندهاش تبدیل به لبخندی با رگههایی از مهربانی شد. روی دو زانو نشست و دستانش را باز کرد و با لحنی بامزه گفت: - بیا اینجا فسقل. النا با هقهق دوید و خود را در آغوش خواهرش انداخت. المیرا قربان صدقهی او رفت و محکم به تن خود فشردش. - قربونت برم ریزهمیزه... من که برای همیشه نمیرم، یه چند ساعت میرم و میام. صدای گریهی النا بالا رفت و با لجبازی گفت: - نمیخوام... بری دلم برات تنگ میشه. المیرا با خنده لپش را بوسید و خواست چیزی بگوید که امین النا را صدا کرد: - النای بابا، بیا اینجا پیش من. دخترک کمی مردد به خواهرش نگاه کرد. دلش نمیخواست لحظهای از او جدا شود، اما در آخر با نارضایتی از آغوش او خارج شد و بهسمت پدرش رفت. امین دستان کوچک او را گرفت و با نگاه به چشمان درشت او گفت: - بابایی چرا اینقدر گریه میکنی؟ چشمای قشنگت کوچیک میشن. اشک با شدت بیشتری از چشمانش پایین آمد و امین با همان لحن آرام و مهربانش ادامه داد: - تو هم فردا بزرگ میشی... خانم میشی... میری دانشگاه. دختر بچه اشکهایش را پاک کرد و معصومانه پرسید: - مثل آبجی المیرا؟ امین لبخندی زد و پاسخ داد: - مثل آبجی المیرا. با به حرکت در آمدن ماشین، به خود آمد و نگاهی به پدر و مادرش که در صندلیهای جلوی ماشین نشسته بودند انداخت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 13 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اسفند، 2025 لبخندی زد. آن دو بزرگترین حامیهای او در اتفاقات بیرحمانهی زندگیاش بودند. نمیدانست چرا، اما به ناگاه احساساتش فوران کرد و او با حسی سرشار از محبت دستش را روی شانهی مادرش گذاشت و خیرهی او شد. مادرش سوالی برگشت و از او پرسید: - چی شده الی؟ چیزی نیاز داری؟ دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و با لبخندی آمیخته به بغض نگاهش را به چهرهی شکستهی مادرش دوخت. امین که از آینهی جلوی ماشین حرکات آنها را زیر نظر داشت، برای تغییر جو، با لحنی لبریز از حسادت گفت: - سریع بگید قضیه چیه که النا خانم همش داره امروز مامان خانمش رو بغل میکنه و با عشق نگاهش میکنه؟ النا با تعجب چشم گرد کرد و خیرهی اخم محو و مصنوعی پدرش شد. امین پشت چراغ قرمز ترمز گرفت و از آیینهی جلوی ماشین به او خیره شد و گفت: - چشم سفید منم بابای جناب عالی هستم... خجالت بکش. محبوبه خندید و مشتی آرام بر شانهی همسرش کوبید. النا نیز بیصدا خندید، سپس نیمخیز شد و بوسهای روی شانهی پدرش گذاشت و این بوسه انگار به قلب امین نفوذ کرد که برگشت و جواب بوسهی دخترش را با غنچهای روی سر او داد. چراغ سبز شد و آنها به راه افتادند. بعد از چند دقیقه به دانشگاه رسیدند. امین ماشین راه بهسمت پارکینگ برد و در آنجا پارک کرد. سپس پیاده شد و در سمت خانم و سپس دخترش را باز کرد. النا با استرس در حالی که لبش را گاز میگرفت، پیاده شد و به مادرش که در حال مرتب کردن شالش بود، چسبید و دستش را دور او حلقه کرد. امین با دیدن او بهسمتش رفت و دست کوچکش را گرفت و پرسید: - چی شده بابا؟ النا لب پایینش را چون دختربچهای جلو آورد و آرام زمزمه کرد: - میترسم... نکنه اینجا باشه؟ امین فشاری به دست او وارد کرد و مانند او زمزمه مانند، درحالی که با اطمینان به چشمانش نگاه میکرد، گفت: - اون اینجا نیست، مطمئن باش. به بابا اعتماد داری؟ النا سرش را به معنای بله بالا و پایین کرد و بعد سرش را به بازوی مادرش تکیه داد. امین لبخندی زد و شمردهشمرده یرای توجیح او گفت: - پس مطمئن باش قرار نیست برای دردونهی من اتفاقی بیوفته. دخترک بچگانه انگشت کوچکش را جلو آورد و با اخم گفت: - قول انگشتی؟ پدرش با صدا خندید و سپس انگشت کوچک خودش را دور انگشت او حلقه کرد و با تکان آن گفت: - قول انگشتی. محبوبه میان حرف آنها پرید و گفت: - سریع باشید... دیر شد، باید با رئیس دانشگاه هم صحبت کنم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 در اتمام حرفش تندتند بهسمت ساختمان اداری قدم برداشت. امین نگاهی به او انداخت و سپس با موذیگری خیره به دخترش زمزمه کرد: - میدونستی مامانت هفت ماهه به دنیا اومده؟ النا خندهای بیصدا کرد و بعد با گرفتن دست پدرش به راه افتاد. با رسیدن به ساختمان اداری، به طبقهی سوم رفته و سپس وارد اتاق رئیس دانشکده شدند. احد با دیدن آنها ایستاد و احوالپرسی کرد و بعد آنها را دعوت به نشستن کرد. محبوبه همین که نشست شروع به ابراز نگرانی از وضعیت النا کرد و احد نیز سعی در رفع نگرانی او داشت. النا اما بیخیال نسبت به آنها، کنار پدرش نشسته و با تعجب به عموی النا خیره بود که فقط موقع آمدن به آنها سلامی کرده و سپس بیصدا در حال تایپ چیزی بود. حتی نگاهشان هم نمیکرد، انگار که ربات بود؛ اما رباتی خوشتیپ! حالت چشمانش چون آریا بود، ولی مانند آریا مهربان نمیزد، جایش یک به من چهی خاصی در رفتارش هویدا بود. با صدای احد نگاهش را از احمد که کمکم داشت از نگاه خیره و کنجکاو او معذب میشد، برداشت و به او نگاه کرد. احد لبخندی زد و با ملایمت رو به دخترک پرسید: - دخترم آمادهای بری سر کلاس؟ النا چیزی نگفت و جایش اخم کوچکی کرد. دودل کمی فکر کرد و سپس با تردید جواب داد: - آ... آره. لبخند احد گسترش یافت، سری تکان داد و نگاهی به کاغذ زیر دستش انداخت و گفت: - خب باید بری کلاس ۱۰۲. استرس النا بیشتر شد و ضربان قلبش بالا رفت. شروع کرد به جویدن ناخنهایش و در همان حال نگاهش را به پدرش که بلندش شد و ایستاد، دوخت. امین دست او را گرفت و از احد صمیمانه تشکر کرد. احد نیز ایستاد و با آرزوی موفقیت بدرقهیشان کرد. از ساختمان اداری خارج شده و به دانشکده مهندسی رفتند. مادرش جلوتر از آنها راه میرفت و به قابهای کوچکی که شمارهی کلاسها روی آنها نوشتهبود، نگاه میکرد. با دیدن کلاس ۱۰۲ در انتهای راهرو، به آنجا اشاره کرد و گفت: - اوناهاش. امین با شنیدن جملهی همسرش ایستاد و سپس با لبخندی بزرگ بهسمت النا که کمکم رنگش رو به سفیدی میرفت، نگاه کرد. دست دخترش را گرفت و بوسهی روی آن نشاند و گفت: - پرنسس بابا برو سرکلاست. مادرش دوباره احساسی شدهبود و چشمانش پر اشک بود، اما با جدی نشان دادن خود، سعی در مخفی کردن احساساتش داشت. دخترک اما فقط نگاهشان کرد، پشیمان شده بود... او را چه به عشق و عاشقی وقتی که نمیتوانست چند ساعت را بدون خانوادهاش باشد. مادرش پشیمانی را در چشمان او دید که امین را عقب کشید و سریع گفت: - بدو برو ما هم میریم که کار داریم... خداحافظ. سپس بدون اینکه اجازهی حرف زدن را به او بدهد، از آنجا دور شدند. امین اما مدام برمیگشت و به او که با چشمانِ درشتِ پر از اشکش و لبان آویزان به آنها خیره بود، نگاه میکرد. محبوبه بغضش را قورت داد و با تأسف گفت: - انگار بچهی کلاس اولی آوردیم مدرسه... داره گریه میکنه نه؟ این کارا رو باید موقع دبستان انجام میداد نه الان؟ سپس اشکی که از چشمش جاری شد را پاک کرد و از مقابل دیدگان دخترک ناپدید شد. النا آب بینیاش را بالا کشید و با آستینهایش اشکهایش را پاک کرد. برگشت و آرام آرام بهسمت در کلاس ۱۰۲ قدم برداشت. آشکارا نفسنفس میزد بهگونهای که انگار بیماری تنفسی دارد. وقتی به در کلاس رسید، سرش را یواشکی داخل برد. دختری که با دوستش دم در حرف میزد به ناگاه برگشت و با دیدن سر النا، چشمانش گرد شد و جیغ بلندی کشید و خود را به عقب پرتاب کرد. جیغ او باعث شد النا با ترس سر جایش بپرد و سپس پشت دیوار قایم شود. دختر ترسیده دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: - بسمالله این چی بود؟ حاضران دیگر در کلاس از خنده ریسه رفتند، دقیقهای طول کشید که صدای خندهشان قطع شد. النا وقتی صدایی نشنید، دوباره دل و جرأتش را جمع کرد و باری دیگر کار قبلش را تکرار کرد. افرادی که در کلاس بودند، با دیدن سر النا دوباره شروع به خندیدن کردند. خندهی آنها حس بدی به النا داد و باعث شد مردد و معذب شود. برای همین برگشت و بهسمت خروجی رفت، اما تا نصف سالن که رسید یاد آن روز و گم شدنش افتاد. برای همین با ناله پایش را به زمین کوبید و دوباره برگشت و پشت در کمین کرد. یکی از پسران جوانی که در ردیف جلو نشستهبود، چشمش به او خورد. از باقی دانشجوها بزرگتر بود، زیرا قبلاً دانشجوی روانشناسی بود و با گرفتن کارشناسی، دوباره کنکور داده و مهندسی عمران قبول شدهبود. پسر جوان متوجهی حال روحی بد النا از رفتارهای عجیبش شد، برای همین به جای اینکه مانند دیگران به او بخندد، لبخندی محو زد و گفت: - سلام... بیا تو. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 قبل از اینکه حرفی بزند، دستی روی شانهاش نشست و صدای بلندی که لبریز از هیجان بود به گوشش خورد: - چطور مطوری؟ النا از ترس در جایش پرید و جیغ بیصدایی کشید، سپس تن بیجانش را به دیوار تکیه داد و دستش را روی قفسه سینهاش که به شدت بالا و پایین میشد، قرار داد و به خاطره نگاه کرد. خاطره به چشمان گرد و صورت رنگ پریدهاش خیره شد و بعد با صدا خندید و دستش را گرفت و کشید تا با هم وارد کلاس شوند. همراه النا از بین دانشجوها گذشت و بهسمت آخر کلاس رفت. دختری در ردیف آخر نشستهبود که خاطره طلبکار مقابلش ایستاد و دست به کمر زد و گفت: - ثنا خانم بفرما جلو... دستور از بالاعه. ثنا خواست دلیلش را بداند، اما با اخم خاطره مظلومانه بدون اینکه چیزی بگوید از جایش بلند شد. تصمیم گرفت روی صندلی مقابل بنشیند که خاطره باز هم اجازه نداد و دستش را روی صندلی گذاشت و گفت: - نه عشقم جلوی جلو بشین. سپس به دختران و پسران دیگری که آنجا بودند نگاهی انداخت و ادامه داد: - همگی جلو بشینید... حداقل سه ردیف آخر باید خالی باشه. پسری که گوشهی کلاس نشستهبود، خواست اعتراض کند که خاطره چشم گرد کرد و سریع گفت: - گفتم که دستور از بالا بالاهاست. کسایی که آخر کلاس نشسته بودند با اعتراض و غرغر از جایشان بلند شدند، اما خاطره بیخیال دخترک را دعوت به نشستن در ردیف آخر و در فرورفتگی که ستون جلو آمده ایجاد کرده بود، کرد. النا متعجب به حرکاتش نگاه کرد و به خاطر حمایت او، بیاختیار لبخندی روی لبش نشست. خاطره همین که نشست، شکلاتی از جیبش بیرون آورد و با نیشی باز آن را مقابل النا گرفت. النا با اخمی کوچک نگاهش کرد و او با همان نیش باز گفت: - رنگت پریده فسقل. دخترک با خجالت شکلات را گرفت و لبخندی محو زد و زیر لب تشکر کرد. خاطره اما همانطور که نگاهش میکرد با شیطنت چشم ریز کرد و آرام ولی با لحنی سرشار از کنجکاوی گفت: - خبخبخب! ... حالا تعریف کن ببینم، اون روز که زدی بیرون چیکارا کردی شیطون بلا؟ النا که در حال باز کردن شکلات بود، هنگ کرد و بعد از چند ثانیه متعجب پرسید: - چی؟ - همون روزی که برای اولین بار اومده بودی... من که داشتم میرفتم بابات رو بیرون دیدنم، بهش گفتم حالت بد شده اون بنده خدا هم همین که اومد دید جا هست جانشین نیست... درست گفتم ضربالمثل رو نه؟ خلاصه که زدی بیرون بعدش خفتگیرا اومدن بعدش هم سوپر من. دخترک با حیرت نگاهش کرد و هنگ کرده اخم کرد و پرسید: - سوپرمن؟! خاطره دهان باز کرد تا جوابش را بدهد که صدای بم آریا آمد: - بذار یه دقیقه از اومدنش بگذره بعد به حرف بگیرش. دخترک سریع برگشت و نگاهش را به او که دم در ایستاده بود، دوخت. در این حین صدای زمزمهی ضعیف خاطره کنار گوشش شنیده میشد و ضربان قلب او را بالاتر میبرد: - بیا اینم سوپرمن... اون بالا بالاییه هم میگفتم سفارشت رو کرده هم همین سوپر منه. دخترک گوشهی دامنش را در دستش مچاله کرد محکم در مشتش فشار داد؛ نگاهش به آریا دوخته بود و آریا تا نگاه خیرهی او را دید، لبخندی به او زد و سرش را آرام به معنای سلام تکان داد. دخترک اما با همان فیس بیخیال اما نگاهی تشنه خیرهی حرکات پسر جوان بود. خاطره دستش را روی شانهی النا زد و در جواب آریا گفت: - دارم مراحل دوستی رو طی میکنم. بردیا پشت سر آریا وارد شد و با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت: - نه بابا؟! خاطره با دهانی کج شده و حالتی چندش نگاهش کرد و جوابش را نداد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 همان لحظه دختری وارد کلاس شد و همانطور که بهسمت صندلیاش که ردیف اول بود میرفت، تندتند گفت: - اومداومد... استاد اومد. استاد که خانمی جوان بود، وارد کلاس شد و بدون اینکه حضور و غیاب کند، شروع به تدریس درس فیزیک کرد. درسی که برای النا مثل آب خوردن بود. هر سوالی که استاد برای حل به دانشجوها میداد، او زودتر از همه با لذت حل میکرد. خاطره که شاهد ماجرا بود، با نیشی باز بهبه و چهچهکنان گفت: - الی خانم جان جدت این سوال رو حل کن بده ببرم پاتخته بنویسم، بلکه صفر جلسه قبلم رو پاک کنه. النا نیز مانند او با لبخندی بزرگ سوالات را حل کرده و به دست او داد. خاطره با گرفتن دفتر، بادی به غبغب داد و سینه سپر کرد و بهسمت تخته رفت. استاد با دیدن او که مستقیم به طرف تخته رفت و شروع به حل سوالات کرد، چشم گرد کرده و با حیرت نگاهی به چیزهایی که خاطره مینوشت کرد. همهی آن سوالات را درست نوشته بود و با غرور و لبخندی بزرگ خیرهاش بود. استاد صاف نشست و با گفتن آفرین ریزی مشغول پاک کردن صفرهای جلسههای قبل او شد. بعد اتمام کلاس و رفتن همهی دانشجوها از کلاس، خاطره به النا نگاه کرد و با ذوق به شانهاش کوبید و گفت: - مرسیمرسی... میدونی چیه؟ میخوام دعوتت کنم به یه چای دبش... بریم بوفه. بلند شد که برود، ولی النا دستش را گرفت و آرام گفت: - نمیخوام... بریم یه جای خلوت. خاطره دهان کج کرد و با نگاه کردن به او پرسید: - خلوت؟ ناگهان جرقهای در چشمان کشیدهاش پدیدار شد، دوباره دست النا را گرفت و بهسمت خروجی کشید و گفت: - جون! بریم محل دیت. النا چون پری به دنبال او اینطرف و آنطرف کشیده میشد. همین که از دانشکده خارج شدند، بهسمت پشت دانشکده که محلی آرام و خلوت بود، رفتند. النا با دیدن فضای آرام آنجا با آلاچیقهای بزرگ و قرمزش، لبخندی بزرگ زد و گفت: - اینجا چقدر قشنگه! خاطره دست به کمر کنارش ایستاد و بشاش گفت: - اینجا پاتوق دوتاییهای دانشگاهه. النا اخم کوچکی از روی کنجکاوی بر پیشانیاش نشاند و پرسید: - دوتاییها؟ - آره به زوجهای دانشگاه میگیم دوتاییها... برای اینکه حراست خفتشون نکنه میان محل دیت. - یعنی ما حق نداریم بیایم اینجا؟ خاطره خندید و همانطور که به سمت آلاچیقی که کنارش آبشار نمایشی بود میرفت، گفت: - مگه ما سینگلا دل نداریم؟ ولش بیا اینجا بشینیم. النا همانطور که به دنبالش میرفت، با حرص مقنعهی گشادش را که موهایش کاملاً از اطرافش بیرون بود و اذیتش میکرد را کشید تا روی شانهاش بیفتد. خاطره نیز با خنده کار او را تقلید کرد و گفت: - کارمون به حراست نکشه خوبه. سپس شروع به معرفی دانشجوهای کلاس و زوجین دانشگاه کرد و در آخر با اندوه نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: - کرم خداروشکر... اینقدر گل و خانمم ولی یکی نمیاد سمتمون، اما تا یه چیتان پیتان میبینن مثل هولا... همان لحظه پسری عینکی که یقهاش تا آخر بسته بود، آمد و کنارش ایستاد. النا با دیدن او چشم گرد کرد، اما قبل اینکه واکنش شدیدتری نشان دهد، خاطره با جیغ و داد گفت: - چی میخوای اینجا هان؟! اگه به آریا نگفتم مزاحم ما شدی. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 1 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 فروردین پسرکِ بندهخدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره میکرد، گفت: - دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون. خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست میگفت. خاطره غذاها را برداشت و بیتوجه به دست دراز شدهی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشمهای گرد خیرهی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*هی او زد و گفت: - نمیخوام... من سیرم. خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که میگفت: - غذاها مال هم اتاقیامه. غذا را در آغوش النا گذاشت و گفت: - بخور غذا زیاده. اما دخترک خجالت زده با گونههای سرخون غذا را در پلاستیک گذاشت و زمزمه کرد: - نمیخورم. خاطره بیخیال باشهای گفت و باقی غذاها را بهسمت پسر که دهانش باز مانده بود، گرفت و گفت: - بیا اینا رو بده به هم اتاقیات، اینم پیش من به عنوان جریمه میمونه. پسر که از زورگویی دختری که تا سرشانههایش نمیرسید عاصی شدهبود، غرید: - جریمهی چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ غذا رو بده بهم. گوشهی لبهای خاطره هم زمان با ابروهایش بالا رفت و پوزخندی زد و تا خواست سخنی بگوید، چشمش به آریا خورد که در کنار دلبر قدم میزدند و به آنجا میآمدند. خاطره لبخندی بدجنسانه زد و همانطور که به آریا خیره بود، خطاب به پسرک گفت: - پس میخوای غذای من رو بگیری نه؟ باشه اشکالی نداره. سپس صدایش را بالا برد و ایستاد و با نیشی باز گفت: - آریا؟ پسرک رنگ پریده برگشت و تا آریا را دید، بیهیچ سخنی سریع راهش را گرفت و رفت. خاطره با صدا خندید و دست النا را گرفت و بهسمت آریا رفتند. قبل اینکه به آریا برسند، دلبر نگاهش را از دختران دزدید و با گونههای سرخ چیزی خطاب به آریا زمزمه کرد و رفت. خاطره همین که به آریا رسید با نیش باز و نفسنفسزنان گفت: - یعنی من قربونت نرم چیکار کنم؟ هان؟ آریا با لبخند اخم کوچکی کرد و جوابش را داد: - مقنعهات رو سرت کن. خاطره سریع مقنعهاش را بالا برد و موهای افشان طلاییاش را زیرشان پنهان کرد. النا تا حرکات آنها را دید، او نیز مقنعهاش را بالا برد؛ ولی طبق معمول تمام موهای کوتاهش از گوشه کنار زد بیرون و او را چون دختران دبستانی با مقنعهی کج کرد. آریا با دیدن او لبخندش را گستراند و گفت: - چطوری فسقل؟ النا در کسری از ثانیه سرخ شد و نگاهش را دزدید. خاطره صورت سرخ شدهی او را بهسمت خود گرداند و شروع به مرتب کردن موها و مقنعهی او کرد و با غرغر گفت: - فسقل نگو نخبه بگو... دیدی چطوری شیر بودم و سوالات فیزیک رو حل میکردم؟ همه رو همین دو سانتی حل کردهبود. آریا ابرو بالا انداخت و دو کاپوچینویی که دستش بود را بهسمت آنها گرفت و گفت: - واقعاً؟! آفرین. دخترک خجالت زدهتر شد و نگاهش را از روی زمین برنداشت. خاطره اما کاپوچینوها را گرفت و قلبی از یکی از آنها خورد و دیگر را سمت النا گرفت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 1 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 فروردین همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشیاش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحهی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ میداد؛ زیرا بوسهای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشاندهبود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان میکرد، جدی زمزمه کرد: - تو و آ... ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرفها بود و منظورش را گرفت. همانطور که کاپوچینوی خود و النا را میخورد، مانند او جدی جواب داد: - بین من و آریا هیچی نیست. النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهرهی خاطره پرسید: - پس چرا... خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمیآمد که بگوید چرا آریا برای پوشاندن موهایت غیرت به خرج داد؟ یا پیشانیات را بوسید... یا شاید هم حسادت مانع ادامه دادن شد. خاطره وقتی حالات او را دید، دلخور اخمی بر پیشانیاش نشاند و با صدایی که کمی بالا رفتهبود، جواب داد: - داره بهم برمیخوره... چرا اینطوری رفتار میکنی؟ آریا پسر عموی منه، مثل داداشمه. چرا طوری رفتار میکنی که انگار... حرفش را خورد و با ناراحتی پشت به دخترک کرد و رفت. النا اما مات ماند، خجالت زده بود از نتیجهگیری بدش و لحن زشتهاش. برای همین سریع به دنبال خاطره رفت تا از دلش در بیاورد. دوید و تا به او رسید، دستش را گرفت و آمد او را بکشد، اما زورش نرسید هیچی... وقتی خاطره خواست دستش را با کشیدن بهسمت جلو از دست او خارج کند، دخترک بهسمت جلو پرت شد. خاطره هینی گفت و سریع کنار او روی دو زانو نشست و بازویش را گرفت و نگران گفت: - خوبی؟ چت شد یهو؟ النا مقنعهاش را که تا چشمایش پایین کشیده شدهبود را بالا برد و مظلومانه گفت: - ببخشید... خب؟ خاطره به مقنعهی کج و چشمهای پر از اشک او خیره شد و سپس با دلرحمی او را بلند کرد و همانطور که لباسش را میتکاند، گفت: - وقتی اونطوری نگاه میکنی میشه نبخشیدت؟ سپس دوباره مشغول مرتب کردن مقنعهی او شد که یکدفعه متوقف شد و سریع گفت: - عه... الی باباته. النا سریع لبخندی زد و برگشت و نگاهش را به اطرافش دوخت که چشمش به پدر و مادرش خورد. با شادی دوید بهسمتشان و پدرش را از پشت در آغوش گرفت. پدرش شوکه در جایش پرید و او را از خود جدا کرد. تا چشمش به دخترکش افتاد که با چشمهای معصوم و درخشانش و لبخندی بزرگ روی لبان صورتیاش خیرهاش بود، نفسش را خارج کرد و با خنده گفت: - دیوونه کوچولو نمیگی مامانت فکر میکنه دختر جوونا بغلم میکنن غیرتی میشه؟ سپس بیتوجه به چشم غرهی همسرش بوسهای روی گونههای صورتی النا نشاند و گفت: - چه به دخترم خوش گذشته که اینقدر صورتش باز شده. همان لحظه خاطره خانمانه و مؤدب آمد و کنار النا ایستاد و با لبخندی کوچک شروع به احوالپرسی کرد: - سلام آقای رستگار... سلام خانم رستگار خوبید؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 4 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 فروردین محبوبه و امین نیز محترمانه جواب او را دادند و بعد از خداحافظی از هم جدا شده و بهسمت خروجی رفتند. النا دامن مادرش را گرفتهبود و همراه او تندتند بهسمت پارکینگ قدم برمیداشت و در این بین با حواس پرتی به اطرافش نگاه میکرد تا برای لحظهی آخر کسی را که به خاطرش، به دانشگاه آمدهبود را ببیند. خدا هم دل به دل او داد و او توانست آریا را با لبخندی بزرگ در حال صحبت کردن با گوشیاش پیدا کند. لبخند زیبای مرد جوان به النا نیز سرایت کرد که با خجالت ریز ریز خندید و سرش را برگرداند. پدر و مادرش لبخند او را دیدند و بر فرض اینکه از خانه خارج شده و به دانشگاه آمده گذاشتند؛ غافل از اینکه دخترک خامشان تا پا به بیرون از خانه گذاشته و اولین کسی را دیده که متفاوت از طرز فکر اوست، دل به دل او دادهبود. *** خاطره آویزان او شدهبود که به خانهی عمویش بیاید. او نیز نتوانست به دخترعمویش جواب رد دهد. همین که به خانه رسیدند، خاطره دوید و خود را در آغوش نازنینی انداخت که در حال قهوه خوردن در حیاط بود. نازنین سریع قهوه را روی میز کنارش گذاشت و دستانش را به دور خاطره پیچاند و با خنده گفت: - آرومتر عزیزم، نزدیک بود قهوه بریزه روی لباسم. خاطره از آغوش او در آمد و بیتوجه به حرف نازنین با نگاه کردن به اطراف پرسید: - زن عمو پس افشین و سوسن کجان؟ - افشین سرویسه سوسن هم خوابه... بچم از صبحه تا الان دانشگاه بوده. خاطره تا فهمید سوسن خوابیده، چشمان سبزش برق زد و با خنده از جایش بلند شد. نازنین از خندهی او به خنده افتاد و سریع گفت: - اذیتش نکن که بعد رو سر ما خالی میکنه. صدای خندهی خاطره بلندتر شد و بهسمت پلهها و خانه دوید. در این بین آریا با مادرش حوالپرسی گرمی کرد و سپس با رفتن بهسمت خانه گوشیاش را برداشت و نگاهی به شمارهای که تازه سیوش کردهبود، انداخت. «دلبر خانم» انحنایی لبانش بزرگتر شد. صفحهی پیامک را باز کرد و نوشت:«میتونم بهت زنگ بزنم؟» احتمال آنکه برادران قلچماقش مدام رصدش کنند زیاد بود، برای همین به او پیام داد. همان لحظه جواب پیامش آمد:«آره.» بیدرنگ به او تماس گرفت و گوشیاش را کنار گوشش نگهداشت، بعد از دو بوق صدای آرام و خجالتزدهی دلبر به گوشش خورد: - سلام. - سلام... مزاحم که نیستم؟ - نه اصلاً! سخن دخترک به مزاجش خوش آمد که با مهربانی لب گشود و صدای مردانه و بمش را مهمان گوشهای منتظر او کرد: - معذرت میخوام ازت بابت امروز... دخترعموم اومد و نشد حرف بزنیم. قبل اینکه جوابی بشنود صدای جیغ بلند سوسن در خانه پیچید: - به اون دست نزن... کی این دیوونه رو آورده اینجا؟ در آن مابین صدای خاطره نیز شنیده میشد که با کنجکاوی و خنده میگفت: - این چیه؟ عه مثل ژلهست! جیغ سوسن بلندتر شد و با عصبانیت فریاد زد: - هایلایترم رو خراب کردی... نهنه اون مال صورته، بذارش سر جاش... با دست نمال بهش. - مگه با هایلاتر مشق نمینویسن؟ افشین با لبخند همانطور که دستانش را با حولهای کوچک پاک میکرد، وارد سالن پذیرایی شد و خطاب به آریا گفت: - تو این زلزله رو آوردی؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت آریا سریع نگاهش را به صفحهی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کردهبود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کردهبود. بیحوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت: - طرف صاحبخونهست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو. افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت: - امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه. آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد: - من نمیام. - چرا؟! - چون قول دادم بچهی خوب و صالحی بشم. افشین با لبخندی شیطنتآمیز روی مبل روبهروی او نشست و پرسید: - حتی اگه بگم میزبان مهمونی یاسره؟ آریا ساعد دستش را که روی چشمانش گذاشتهبود، برداشت و با چشمانی نیمِباز که نشان از خستگی او بود و لبخندی کوچک گفت: - عوضی! افشین خندید و به مبل تکیه داد و با هیجانی که در صورت مردانهاش هویدا بود، شروع به سخن گفتن کرد: - میخوام اونجا اجرا کنم... البته یاسر ازم خواسته. انگار که چند تا خواننده و موزیسین معروف قراره بیان، بهم نگفت کیا هستن ولی گفت اگه امشب بترکونم میتونم یه سکوی پرتاب پیدا کنم. ازت میخوام تو هم بیای و به داداشت کمک کنی. آریا سر جایش نشست و به جلو خم شد و آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت. - من اگه برم برای چیز دیگهای میرم داداش بزرگه. افشین با لودگی مثل او خم شد و با چشمانی گرد گفت: - ولی تو به مامان قول داده پسربچهی خوب و صالحی بشی. سپس با نامردی خندید، آریا نیز همانند او خندید و گفت: - به عنوان تماشاچی میرم. ابروهای برادرش بالا پرید و با تکان سر به نشانهی «خر خودتی» گفت: - آها تو راست میگی... ولی اینم بگم برنامهی شما از ۲ شب به بعد شروع میشه. سپس چشمکی زد و از جا برخاست و همانطور که به سمت در میرفت گفت: - ساعت هشت میریم. آریا «باشه»ای گفت و دوباره چشمانش را بست که در یک لحظه جرقهای در ذهنش زده شد. با تردید قبل اینکه برادرش از دیدش خارج شود، با ولومی بلند پرسید: - میتونم با خودم یکی رو بیارم؟ - آره اصل این مهمونیا اینه که پارتنر داشتهباشی. لبخند روی لب آریا نشست و گوشیاش را برداشت و مشغول شد. *** با استرس توصیههای آخرش را کرد و با خداحافظی از دوستش، آتنا، آرام در خانه را گشود و از خانه خارج شد. با هزار و یک دروغ خانوادهاش را راضی به آمدن به خانهی آتنا برای خواب کردهبود و حال با هماهنگی با آتنا، قصد رفتن به سر قرار با آریا را داشت. آریا به او گفتهبود خود را آماده کند، چون قرار است به یک مهمانی مجلل بروند. اول کمی اصرار به نیامدن کرد، ولی آخرش کوتاه آمد و آدرس خانهی آتنا را به آریا داد. پدر آتنا در جوانی از دنیا رفته و مادرش پیر و ناتوان بود. بیست سال بود که نمیتوانست راه برود و بیشتر مواقع با خوردن قرصهای خوابآور در عالم خواب و بیداری بهسر میبرد و این برای اویی که قصد داشت نیمه شب به خانه برگردد، گزینهای مناسب بود. احساس میکرد برای رفتن به مکان مورد نظر چادر مناسب نیست، برای همین چادر سرش نکردهبود؛ اما تیپ خانمانه و پوشیدهای زده و کمی صورتش را آراسته بود. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت استرس لحظهای رهایش نمیکرد، اما در کنارش هیجانی دلنشین را تجربه میکرد. نگاهی به سر کوچه انداخت که ماشین آریا را دید؛ ماشین گرانقیمتی که خیلی کم با آن به دانشگاه میآمد. سریع بهسمت ماشین قدم برداشت و معذب از چادر نپوشیدنش، با سری پایین افتاده، درِ صندلی جلو را باز کرد. همینکه سرش را بالا آورد، با حیرت چشم گرد کرد و هینی کشید. آریا عبوس روی صندلیِ جلوی ماشین نشسته و مردی خوش چهره با نیشی باز، کنارش روی صندلی راننده نشستهبود. آریا با نگاهی سخت و اندکی دلخور پیاده شد. درِ صندلیِ عقب را باز کرد و با لحن ملایم همیشگیاش که اکنون با نگاهش در تضاد بود، زمزمه کرد: - سلام دلبر جان... بفرما. دخترک با نگاهی خجالتزده که آن را به هر جا میدوخت غیر چهرهی آریا و گونههای گلگون، قدمی عقب رفت و گفت: - من... من چیزه... میگم بهتره من نیام با شما... ترسیدهبود و دلش نمیخواست با دو مرد تنها به مراسمی که معلوم نبود پارتی است یا چیز دیگر برود. نمیخواست به خاطر یک سهلانگاری تا آخر عمر تاوان پس بدهد. آریا خواست چیزی بگوید که صدای سرد دختری از داخل ماشین شنیده شد: - دختر خانم منتظر شما هستیم تا سوار شید. صدای سوسن بود که مثل همیشه با بدخلقی اعلام حضور میکرد. هر چند که دلش میخواست بگوید: - شازده ما معطل تو نیستیم اگه نمیخواستی بیای مزاحم ما نمیشدی. ولی به برادر عزیزش قول دادهبود که جلوی دختر مورد علاقهی او زیاد از زبان تند و تیزش استفاده نکند. دلبر که صدای او را شنید، تا حدی از نگرانیاش کاسته شد. فکر اینکه همنوعی همراهش باشد، کمی دلگرمی به او داد؛ ولی باز با تردید نگاهش را به نگاه آریا که اکنون دیگر گرم به نظر میرسید، دوخت. آریا دستش را با فاصله از پشت او قرار داد و مهربان گفت: - سوسن خواهرمه... همراهمون میاد. دلبر سرش را به آرامی تکان داد و سوار شد. نور کمی که درون ماشین وجود داشت، باعث شد دخترِ زیبا و خوش هیکلی را ببیند که به زیبایی موهای رنگکردهی استخوانیش را شنیون کردهبود. دختر پیراهنِ بلندِ مشکی و براق اما تنگی به تن داشت. طرز نشستن و نگاه کردنش مانند اصیلزادهها بود و باعث میشد از نگاه کردن به او دست برنداری. سوسن وقتی نگاه خیرهی دلبر را دید، از گوشهی چشم نگاه سریع و کوتاهی به تیپ و قیافهی او انداخت. ساده! تنها کلمهای بود که در ذهنش جولان میداد. ظاهر و تیپش به شدت ساده بود. زیبا بود، ولی باز هم او را هم ردهی خود و خانوادهاش نمیدید. بیحوصله رو برگرداند که نگاه خیرهی برادرش را از آینه جلوی ماشین دید. انگار که از او خواهش میکرد هوای آن دلبر ساده را داشتهباشد. برای همین لبخند بزرگ و مصنوعی زد و بهسمت دلبر برگشت و گفت: - سلام دلبر جان. دلبر لبخند کوچکی در جواب لبخند ظاهری او زد و گفت: - سلام سوسن خانم. سوسن اجباراً گفت: - خوبه اومدی... تو مراسم تنها بودم. نگاهش بهشدت سرد و سخت بود، لبخندش مصنوعی و سخنش انگار که از نظر خودش هم مسخره میآمد و اینها کاملاً برای دلبر روشن و عیان بود. برای همین مثل او مصنوعی خندید و تشکر کرد و سپس نگاهش را به بیرون از پنجرهی ماشینِ غول پیکر دوخت. در این بین تنها چیزی که اندکی آرامَش میکرد، بوی عطر آریا بود که باعث میشد چشم بسته و عمیق آن را بو بکشد. آریا اما مدام از حرص برمیگشت و به برادرش که با نیش باز نگاهش را بین او و دلبرمیچرخاند، چشم غره میرفت. نیم ساعت بعد به محل مورد نظر رسیدند؛ جایی که برای آنها عادی بود، اما برای دلبر که وضع مالی چندان خوبی نداشت، آن خانه چون کاخی طلایی در میان دنیایی از گل و فواره بود. دخترک دهانش باز مانده بود و نمیتوانست نگاه خیرهاش را از آنجا بردارد. ماشین وارد محوطهی درختکاری شده با یک عالمه لامپ و فواره شد و بهسمت پارکینگ رفت. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت افشین زودتر از همه پیاده شد و سپس با گشودن در، دستش را بهسمت سوسن دراز کرد. سوسن نیز با گرفتن دست او چون پرنسسها پایین آمد؛ بعد هم با گرفتن بازوی افشین، بهسمت عمارت رفتند. آریا اما با باز کردن در نه دستش را بهسمت او دراز کرد، نه بازویش را. این کارش از روی احترام بود؛ اما عجیب دل دلبر افسار گسیخته شدهبود که میخواست چون شخصیت اصلی فیلمها آریا دستش را بگیرد. زیر لب «احمق»ای نثار خود کرد و با زدن لبخندی مصنوعی همراه آریا شد. از سوی دیگر النا روی تختش دراز کشیدهبود و با لبخندی کوچک روی لبانش در حال چت کردن با خاطره بود. زیاد اهل کار کردن با گوشی نبود و هیچکس نه شمارهی او را داشت، نه به او زنگ میزد و نه تا حالا چت کردهبود. برای همین با ذوق سعی میکرد سریع تایپ کند و جواب خاطره را بدهد. خاطره آن روز به خانهی آریا رفتهبود و در حال تعریف کردن ماجراها و شیطنتهای خود در آنجا بود و گهگاهی هم مفصل در مورد چشمآبی آن خانه میگفت. النا نیز با ذوق چندین و چند بار پیامهای مرتبط به او را میخواند و لبخندش بزرگ و بزرگتر میشد. خاطره میگفت که او مهربان است، ولی بیشتر از مهربان لجباز. با خنده میگفت مدافع حقوق زنان است برای همین موقع اذیت کردن سوسن کمکش نمیکند و اینکه امشب به یک مهمانی بزرگ دعوتاند و مدام زیر گوشش میخواند که از ساعت دو به بعد آریا آنجا مسابقه دارد. نمیدانست چه مسابقهای... وقتی هم میپرسید خاطره جوابش را نمیداد و بحث را عوض میکرد؛ اما عجیب اصرار داشت که تنهاست و او همراهش بیاید. النا چند بار برایش توضیح داد که نمیتواند ساعت دو شب از خانه بیرون بزند. گفت شرایطش خاص است و خاطره با اینکه میدانست، اما لج کردهبود. سریع و پشت سر هم پیام میداد که سوسن و افشین رفتهاند ولی او را نبردند و او میخواهند مسابقهی آریا را ببیند. کمکم انگار که تلاشش در حال نتیجه دادن بود، زیرا حسی به جان النا افتاده و او را ترغیب به رفتن میکرد. دو دل بود... ترسش به کنار، آن وقت شب چه کسی امنیت آنها را تضمین میکرد و چه کسی مراقبت آن دو دختر بیدفاع بود؟ شروع به تایپ کرد و نوشت: «خاطره خطرناکه... این وقت شب اگه یکی مزاحممون بشه چی؟ » کمتر از چند ثانیه خاطره جوابش را داد: «هیچی نمیشه من همیشه میرم. تو راضی شو خودم میام دنبالت. اونجا هم بقیه منو میشناسن کسی کاری به همراهای آریا نداره.» با استرس لبش را جوید و نگاهش را به عقربههای ساعت دوخت، ساعت ده شب را نشان میداد. ساعت نه و نیم خاموشی را زدهبودند و پدر و مادرش خواب بودند. در حال جنگ و دعوا با خودش بود که آیا برود یا خیر. میترسید که پدر و مادرش نصف شب به او سر بزنند و او را نبینند و بترسند و نگران شود؛ زیرا شرایط او عادی نبود. بعد از آن اتفاق پدرش برایش نگهبان و محافظ گذاشتهبود تا مبادا خطری او را تهدید کند؛ حال او نصف شب قصد رفتن و خوشگذرانی را داشت. سریع به خود آمد و ترسیده زمزمه کرد: - نهنه من نمیرم... امکان نداره برم تو دل خطر. سریع گوشیاش را خاموش کرد و روی عسلی کنار تختش گذاشت و دراز کشید و پتو را تا بالای سرش کشید. *** به صندلی چسبیده بود و با یک دست در ماشین و با دست دیگر بازوی خاطره را گرفته و جیغ کشید و گفت: - آروم برو الان تصادف میکنیم. خاطره اما با خوشحالی گازش را گرفتهبود و بلند داد میزد: - دیر شده الی دیر شده، الان اونجا دراماها اتفاق افتاده. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 9 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 خرداد (ویرایش شده) لبای النا لرزید و با صدایی گریه مانند گفت: – خاطره توروخدا برگردیم… حس خوبی ندارم. خاطره اما با سرعت به داخل کوچهای پیچید و مقابل دری دروازه مانند و بزرگ ترمز گرفت. لبخندی بزرگ بر لبان رژلب زدهاش نشاند و به حالت ترسیدهی النا نگاه کرد و بلند خندید. النا اما نفسنفسزنان چشمانش را بست و سپس زمزمه کرد: – به نظرت راهمون میدن؟ کارت داری؟ خاطره نیشخندی زد و مغرور تک ابرویی بالا انداخت و گفت: – عشقم من همیشه میام اینجا… چه با کارت چه بدون کارت، راهم میدن. سپس بوقی زد که مردی جوان در خانه راه باز کرد و سپس کناری ایستاد تا آنها به داخل بیاید. خاطره شاد و شنگول بهسمت پارکینگ راند و همانطور خطاب به دخترکِ مضطرب گفت: – الی کسی کاری به کار ما نداره مطمئن باش، اما وقتی که اینطوری رفتار میکنی بیشتر جلب توجه میکنی. نترس… آروم باش… منم کنارتم دختر. در کنار ماشینی سفید پارک کرد و سپس کیفش را برداشت و با نگاه کردن به آینهی جلوی ماشین رژش را تمدید کرد و گفت: – ببین چقدر خوشگل کردیم… ادامه نداد، زیرا چشمش به صورت رنگپریدهی النا خورد. لبخندی خبیثانه زد و بهسمتش خم شد تا لبان بیرنگ او را هم، مانند لبان خودش رنگ و لعاب بدهد؛ اما النا اخم کرده سرش را عقب برد و گفت: – نه… دوست ندارم. خاطره ولی با لجبازی، بیشتر خم شد و با خواهش لبانش را جلو داد و گفت: – توروخدا بذار برات بزنم… اِنگَنه گشنگ میشی. و مثل همیشه آنقدر لج کرد و نق زد و حرف زد که النا کوتاه آمد و گفت: – فقط یکم… نمیخوام تو چشم باشیم. خاطره اما با نامردی رژ لب قرمز را چندین و چند بار به لبان او مالید. سپس عقب رفت و با بهت به صورت او نگاه کرد. سیمای بهشدت سفید النا با آن لبان سرخ و چشمان بزرگ، چنان زیبا شدهبود که ناگاه نیشگونی محکم از بازوی او گرفت و حرصی گفت: – نامردی اگه از من خوشگلتر باشی تو جمع. سپس با گفتن بزن بریم پیاده شد و خانمانه بهسمت عمارت قدم برداشت. النا نیز در حالی که بازوی درد گرفتهاش را ماساژ میداد، هم قدم با او شد. درِ عمارت باز بود و از دور هم جمعیت زیادی که در حال رقص بودند، مشخص بود. خاطره با هیجانی که در چشمانش هویدا بود، دست النا را گرفت و وارد شد… افشین دستش را بهسمت سوسن دراز کرد و او را دعوت به رقص کرد. سوسن نیز خانمانه دستش را در دست او گذاشت و به وسط میدان رقص رفت تا کنار دیگر زوجها برقصند. دلبر وقتی که آنها را دید، ترسید که مبادا آریا نیز به او درخواست رقص بدهد؛ اما هر چه ماند، خبری نشد. چون آریا با لبخند به خواهر و برادرش نگاه میکرد؛ برادری که منتکشی میکرد و خواهری که هنوز قهر بود و ناز میکرد. لبخندش گسترش یافت و نگاهش را گرداند که ناگاه چشمش به دختری سفید رو پوشیده در لباسی بلند و مشکی افتاد. چشمانش گرد شد از آنچه که میدید؛ خواست قدمی به آن سمت بردارد که یاسر آمد و مقابلش ایستاد. دستش را روی شانهی او کوبید و با خنده گفت: – چطوری پسر؟ آریا در جواب به او دست داد و خوبمی گفت. سپس دوبار با اخمی کوچک کمی خود را کج کرد و به جایی که النا را دیدهبود، نگریست؛ ولی کسی را ندید. متعجب نگاهش را گرداند که صدای دلبر را شنید: – چیزی شده؟ نگاهش را به چشمان شهلای او انداخت و سپس با زدن لبخندی کوچک زمزمه کرد: – نه… نگاهش را دوباره به همان نقطه دوخت و ادامه داد: – احساس کردم یه آشنا دیدم. ویرایش شده 9 خرداد توسط pen lady 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
pen lady 165 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر از طرف دیگر خاطره در حالی که همراه النا زیر میز قایم شدهبود و با دست به سر النا فشار وارد میکرد، نفسزنان و وحشتزده گفت: - نزدیک بود لو بریم... حواست کجاست؟ ناگهان با شنیدن صدای مردی جوان در نزدیکی خود، هینی گفتند. - میشه بدونم چرا اینجا قایم شدین لیدیهای زیبا؟ خاطره زودتر از النا به خود آمد، برخاست و خطاب به مرد جوان طلبکارانه گفت: - تو رو سننه داداش! مرد خندید و کمی سرش را کج کرد و خیره به سیمای ترسیدهی دخترک که همچنان زیر میز پنهان شدهبود، پرسید: - این خانم زیبارو معرفی نمیکنی خاطره جان؟ خاطره اخم کرده دست النا گرفت و همانطور که او را میکشید تا بلند شود، غرید: - یارو بیا برو پی برنامههای گسترشِ فسادت... یادت رفته عواقب ایجاد مزاحمت برای همراههای آریا رو؟ چیه دلت کتک میخواد؟ غم نخور... یکی دو ساعت بیشتر نمونده. مرد باز هم خندید و اینبار بیتوجه به غرغرهای خاطره، دستش را بهسمت النا دراز کرد و با لبخندی جذاب گفت: - آیا این بانوی زیبا به ما افتخار رقص نمیدن؟ خاطره حرصی با کشیدن النای وحشتزده، سریع از مرد فاصله گرفت و بلند گفت: - نه این افتخار رو به تو نمیده. سپس همونطور که زیر لب با عصبانیت سخن میگفت، بهسمت گوشهی خلوت و تاریک سالن پیش رفت تا کمتر در دید باشند. زمان کمکم میگذشت و از افراد حاضر در سالن کاسته میشد. عدهای با پوشیدن لباسهای بیرونشان، قصد رفتن به خانهی خود را داشته و عدهای دیگر اما با ذوق وارد اتاقی در انتهای سالن شده و سپس با عبور از دری آهنین، به زیرزمین عمارت میرفتند. خاطره و النا که در تمام مدت با نگاهشان آریا و همراههانش را تعقیب می کردن، با خارج شدن آریا و دلبر از سالن، متعجب به هم نگاه کردند. النا با چشمانی گرد خطاب به خاطره گفت: - آریا که رفت! خاطره اما نگاهش را چرخاند و به افشین و سوسن نگریست. وقتی که شاهد ورود آنها به اتاق شد، با لبخند گفت: - نگران نباش... رفته دلبر رو برسونه. و زیر لب ادامه داد: - دخترهی مسخره افتاده دنبال آریا. النا با شنیدن سخن او دوباره نگاهش را به در دوخت تا اثری از آن دو ببیند، اما هیچی ندید. سرش را برگرداند و خیره به خاطره، با کنجکاوی و اخم کوچکی پرسید: - دلبر از آریا خوشش میاد؟ خاطره همانطور که وارد اتاق میشد، شانهای بالا انداخت و نمیدونمی گفت. سپس بدون نگاه کردن به دو مرد هیکلی و پسران و دخترانی که با کارت ورود کنار در آهنی ایستادهبودند، از آن گذشت. النا نیز همراه او قدم برداشت؛ ولی یکی از مردها مقابل او ایستاد و با اخم پرسید: - کارت ورود؟ النا با چشمامهایی گرد به مرد قد بلند که دو برابر او بود، نگریست و ترسیده قدمی عقب رفت؛ اما دوباره دستش اسیر دست خاطره شد. خاطره بیحوصله به مرد نگریست و زمزمه کرد: - همراه منه. مرد با شنیدن این سخن نگاهی به سر تا پای النا کرده و سپس عقب رفت و گفت: - بفرمایید. النا نفسزنان با قدمهایی لرزان همراه خاطره شد و با گذر از پلهها وارد زیرزمین شدند. زیرزمینی که شامل سالنی بزرگ بود که با نورهای آبی تزئین شده و در وسط آن قفسی بزرگ و سفید قرار داشت. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری