مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 18 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آبان، 2025 پارت بیست و پنجم دست چپم رو با دست راست، ثابت نگه داشتم که اگر شکسته بود، خیلی آسیب نبینه. نگاهی به وسایلهام کردم و زیر لب گفتم: - خاک تو سرم چجوری جمعشون کنم. دیدم شهاب خم شد و گوشی و ماگی که بیرون افتاده بود رو هل داد داخل. سوویچم رو برداشت و بلند شد. لب گزیدم از خجالت. - دستت دردنکنه. - کاری نکردم. نگاهش کردم. من توهم زدم یا از دیشب قدش رشد کرده؟! - بازم ممنون. کیفم رو همچنان نگه داشت. - احتیاط کن. باید بری دستت رو نشون بدی. گوشهی لبم رو آروم بین دندونهام گرفتم و گفتم: - نیازی نیست... - اینطور فکر نمیکنم فریا خانم. *** از حضورش معذب بودم. به عنوان همراه، من رو سی تی اسکن برد و بعد از اینکه مطمئن شد شکستگی ندارم و فقط بخاطر ضرب شدید باید دستم بی حرکت بمونه، گذاشت که از بیمارستان خارج بشم. نفهمید که یک مویهی کوچیکی داشت. وگرنه بیشتر از این خجالت زده میشدم. دست چپم رو همراه یک آتل کوچیک باند پیچیدن که خیلی تکون نخوره. بالاخره همون جایی که زمین خوردم، وسایلم رو بهم داد. مثل یک پدر نصیحت کرد: - انقدر بی احتیاطی نکن. ممکن بود بدتر از این بشه خدایی نکرده. سر تکون دادم و قدردان گفتم: - ممنون پیشم بودی. نگاهی به اطراف کرد. - وسیله هست؟ تایید کردم. - آره ماشین دارم. سکوت کردیم. ۲۴ ساعت نمیشد همدیگه رو درحد یک اسم میشناختیم که حالا انقدر حواسش به من بود و زحمت کشید برام. نمیدونستم چطوری ازش تشکر کنم. - بازم ممنون که بودید. لبخند کمرنگی زد. - هرکی بود همین کارو میکرد. نه واقعا! مثلا اگه کامران بود، جز تخریب و گفتن چرندیات، هیچ کمکی بهم نمیکرد! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 19 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 آبان، 2025 پارت بیست و ششم رسیدیم دم ماشین. کلید رو از دستش گرفتم. یه جوری نگاش میکردم انگار باید دوباره تشکر کنم. ولی دیگه چیزی نمونده بود که بگم. همهی «ممنونم»هام تموم شده بودن. - خب... دیگه زحمت دادم بهتون. سرش رو آورد پایین. - زحمتی نبود. همینجا خداحافظی کنیم؟ سرم رو کج کردم. نمیدونستم درست جواب بدم یا نه. لبهام بیصدا باز و بسته شدن. آخر سر گفتم: - خدانگهدار. یه لحظه سکوت شد. نگاهش افتاد به دستم که باندپیچی شده بود. نگاهش همونجا موند. نه خیره، نه پر از ترحم. بیشتر شبیه کسی بود که دلش میخواست مطمئن شه دیگه درد نمیکنم. - مراقب باش. فقط همین. نه نصیحت اضافه، نه سوال بیجا. برگشت و رفت سمت چند آتشنشانی که توی محوطه بودن. منم سوار شدم. تا وقتی تو آینه دیدمش که داشت دور میشد، حس کردم یه تیکه از سنگینیهام رو هم با خودش برد. *** خرید کردن برای خونه با یک دست خیلی سخت بود. گوشی و تک کارت بانکیم رو توی جیب شلوار جینم گذاشته بودم و با یک دست سعی میکردم همه کار انجام بدم. گوجه خریدم؛ سیب زمینی خریدم؛ قارچ و پنیر موزارلا و خامه هم همینطور. هوس پاستا کرده بودم. کمتر پیش میاومد تایم ناهار رو خونه باشم. برای همین کم توی خونه مواد غذایی نگه میداشتم که مبادا خراب بشن. همیشه، تازه خرید میکردم و برای مصرف دوبارم. پلاستیک خرید هارو زمین گذاشتم و از جیبم سوویچ رو درآوردم و ریموت رو زدم. دوباره خم شدم و خریدهارو رو صندلی پشت گذاشتم و سوار شدم. حتی رانندگی با یک دست هم سخت بود. با دست باندپیچی شدهام به سختی فرمون رو تکون میدادم و با دست دیگه حواسم به دنده بود. کاش به جای دویست شیش، یه امویام۱۱۰ اتومات میگرفتم! حیف که به حرف حدیثه گوش ندادم و چوبش رو الان میخورم. خونه که رسیدم، سکوت مثل پتک کوبید تو سرم. حدیثه نبود که غر بزنه یا بخنده. آشپزخونه تاریک بود، اتاقم هم همینطور. با یه دست در رو بستم. خریدهارو از دست راستم همون دم در رها کردم. جلوتر، کیفم رو از دوش چپم برداشتم و روی مبل گذاشتم. نفس راحتی از سبک شدن وزن دستهام کشیدم. همون لحظه، نگاهم افتاد به باند سفید دور مچم و آهی کشیدم. - خاک بر سرم... حتی راه رفتن بلد نیستم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 19 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 آبان، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و هفتم نمیتونستم همینجوری کیفم رو رها کنم. دوباره برش داشتم و به اتاق رفتم. لباس تعویض کردم و به قصد مرتب کردن خرید ها، به پذیرایی برگشتم. گوجههارو شستم. سیب زمینی و قارچهارو هم همینطور. گذاشتم توی سبد خشک بشن و آبشون بره. فیلهی مرغ رو از فریزر درآوردم تا کمی یخش باز بشه. پاستا هارو گذاشتم بجوشن تا وقتی سس رو آماده کنم. روتین وار و در سکوت، تک به تک مراحل آماده کردن پاستا رو رفتم. مرغ گریل کردم. در اوج ناسالمی، با خامه و شیر سسش رو درست کردم. با ذوق، برای خودم تو ظرف دیزاینش کردم و حالا که تا این مرحله ای ناسالمی پیش رفتم، یک قوطی کوکا هم از یخچال برداشتم و توی لیوان ریختم. از دیدن هنرم، دلم ضعف کرد. اون لحظه فهمیدم که چقدر گرسنه بودم! بیشتر نتونستم صبر کنم. پشت میز ناهارخوری چهارنفرهام نشستم و با ولع تمام پاستایی که برای دونفر بس میشد رو خوردم. اصلا اهمیت ندادم کالریاش چقدر میشد. خوب که تموم شد تازه فهمیدم چقدر زیاد خوردم! - اصلا نوش جونم! نمیتونستم همزمان بشقاب و لیوان رو باهم ببرم. تو دوتا رفت و برگشت، لیوان و بشقاب رو توی سینک گذاشتم. نگاهی به ظرف های کثیف داخل سینک کردم. - بعدا میذارمتون تو ماشین. فعلا میخوام ریلکس کنم. به سمت مبل ال رفتم و نشستم. گوشیم رو که روی میز بود برداشتم و لم دادم. نوتیفها نشون میداد چندین پیام دارم. بازشون کردم. با دیدن یک پیام، چشمامو بستم. حس کردم فشار خونم بالا رفت. سریع گوشی رو خاموش کردم که بیشتر حرص نخورم. چشمهام رو فشردم که نخوام سردرد بگیرم. ولی نمیشد. نمیتونستم بی تفاوت باشم. طاقت نیاوردم و چت رو باز کردم. از دیشب، چندتا پیام بهم داده بود. -«کجایی؟» -«نیستی» -«خوبی؟» -«دلتنگتیم» -«الوو؟» -«چرا جواب نمیدی؟» همینقدر کوتاه و تک کلمهای که بیشتر اعصابم رو خورد میکرد. نمیخواستم جواب بدم. بلند شدم و دور خونه چرخ زدم. چی میگفتم؟ واقعا باید عادی برخورد میکردم؟! با دست راست چنگی میون موهام زدم و ناله کردم: - چرا دست از سرم بی نمیدارید! ویرایش شده 19 آبان، 2025 توسط سایان 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 19 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 آبان، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و هشتم صدای نوتیف گوشی میاومد؛ اما هرگز دوست نداشتم سمتش برم و ببینم کیه که داره تند تند پیام میده. البته که حدس میزنم حدیثه باشه؛ ولی از فکر اون مخاطبی که هیچوقت سیو نمیکردم، نمیخواستم سمت گوشی برم. از روی میز ناهارخوری، به گوشی ای که روی مبل بود خیره مونده بودم. با دلشوره، اضطراب، ناراحتی و بغض. چرا بهم پیام داده؟! چطوری و کجایی؟ واقعا براش مهمه که کجام؟! حالم براش مهمه؟! چرا ولم نمیکنه؟ سرم رو روی میز گذاشتم. - چرا نمیمیری؟ از حرفم لب گزیدم. آرزوی مرگش رو داشتم؟ نه واقعا؛ فقط کاش ناپدید میشد. از ایران میرفت؛ یا من میرفتم. کاش اصلا من میمردم. کاش هیچوقت شمارهام رو نداشت. کلنجار رفتم؛ ساعت ها. راه رفتم؛ دور خونه گشتم؛ با خودم و مخاطب خیالیام حرف زدم. دعوا کردم. اشک ریختم. درنهایت با چشمها و مژههایی خیس، گوشی رو برداشتم و یک کلمه نوشتم: -«پی زندگیمم» دوباره گوشی رو رها کردم. پوست کنار ناخنهام اسیر دندونهام شد. کاش تنها بمونم؛ برای همیشه. نگاه نکردم که دیگه پیامی داد یا نه. رفتم و مطالعه کردم. کتاب رمانم رو خوندم؛ مقاله خوندم. با لپتاپ فیلم دیدم. هرکاری کردم که سمت گوشی نرم و برام مهم نبود چندین نفر از صبح درحال پیام دادن بهم هستن. تا وقتی که باز من رو فراموش کنه، به فاصله گرفتن از تنها راه ارتباطیش ادامه میدم. شب دیر خوابیدم. درد دستم اجازه نمیداد راحت غلت بزنم. اما ذهنم بیشتر از درد، داشت اذیتم میکرد. نه نگران پیامها بودم، نه چیزی. حقوقم فردا واریز میشد و باز صاحبخونه میاومد دم در که یادآوری کنه اجارهاش رو بریزم. قسط وام ماشین هنوز مونده بود. ناخواسته با دستم، چرتکهی خیالیام رو بالا و پایین کردم. - قسط بانک مهر هم ماه پیش ندادم. از حرصم چشم بستم. واقعا جواب نمیداد. به سال اجاره خونه هم نزدیک میشدم؛ کاش اجاره رو بالا نبره. ویرایش شده 19 آبان، 2025 توسط سایان 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 22 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 آبان، 2025 پارت بیست و نهم *** صدای زنگ ساعت مثل همیشه سمج بود، اما این بار بهجای غر زدن، سریع نشستم. دستم هنوز توی آتل تیر میکشید؛ ولی باید تا یک مدتی، درد رو هم بخشی از روزم حساب کنم. بساط قهوه رو به راه انداختم. منتظر به اسپرسو سازم نگاه کردم تا قهوه رو توی لیوان بریزه. همون حین، توی دلم گفتم: - فریا، امروزم زندهای. همین کافیه. نگاهم چرخید سمت گوشیای که هنوز روی مبل راحتی مونده بود. از دیشب هنوز روشن خاموش میشد. دلم میخواست بدونم چه پیام هایی دارم. فکر دونستنشون بهم اضطراب میداد؛ اما اضطرابم رو بلعیدم و سمتش نرفتم. گفتم: - هرچی باشه، اول من مهمم، نه پیامها. قهوه خوردم. نیمروی بدون روغن سادهای درست کردم و خوردم. هنوز ساعت ۸ بود. شیفت امروز عصر بودم و باید خبر میدادم که نمیتونم برم. باید مرخصی میگرفتم. با یک دست کار کردن خیلی سخت تر از چیزی بود که تصورش رو میکردم. نمیتونستم موهام رو جمع کنم؛ نمیشد راحت تخم مرغ رو بشکونم. اگه این دست ناقصم نبود انقدر حرص نمیخوردم. ناکام از اینکه نتونستم موهام رو با گیره جمع کنم، «اه» بلندی گفتم و رهاشون کردم. باید یک سر بیمارستان میرفتم. به همین نیت آماده شدم. باد خنکی میاومد. شالم رو دور گردنم جوری انداختم که کمتر موهام آشفته بشن و به مقصد بیمارستان، خونه رو ترک کردم. *** قاشق بعدی برنج رو توی دهنم گذاشتم و حین جویدنش، جواب ایمیل دکتر حمیدی، معاوت بیمارستان رو دادم. گوشی رو بالاخره برداشته بودم. دهها پیام نخونده؛ یکی از حدیثه، چندتا از همکارا، چندتا هم تبلیغات. و اون اسم بینام! جرعت دادم و پیامش رو باز کردم. نوشته بود: -«باشه. فقط بدون همیشه همین دور و برم.» نفسم سنگین شد. اما این بار نذاشتم دلم فرو بریزه. گوشی رو بستم. با خودم گفتم: - من باید یاد بگیرم حتی اگه سایهی کسی دنبالمه، راه خودمو برم. همونجا نه؛ امت بعد تموم شدن غذا و جمع کردن ظروف، به اتاقم رفتم. دفترچهی کوچیکم رو باز کردم و نوشتم: «باید قسط عقبافتاده رو تا هفته بعد جبران کنم. باید برای دستم فیزیوتراپی شروع کنم. باید بیشتر مطالعه کنم.» برگهی سفید دفترچه پر شد، و من حس کردم بازهم دارم کنترل زندگیمو پس میگیرم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 23 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 آبان، 2025 پارت سیام بازهم صدای پیام گوشی بلند شد. با جرعت بیشتر، برش داشتم و پیام رو باز کردم. باران بود! - «خوبی خوشگله؟ امشب قراره با بچه ها بزنیم بیرون یه کیفی بکنیم. توام بیا خوش میگذره.» حدیثه نبود و قطعا خوش نمیگذشت. ولی قبول کردم. با سرعت تایپ کردم: -« علیک سلام باران خانم! خوبم تو چطوری؟ بخواین منم بیام باید بیاید دنبالما!» واقعا حوصله ی رانندگی نداشتم. درست چند ثانیه بعد، پیام باران اومد؛ همراه ایموجیهای خنده. -« باااشه با بهروز میایم دنبالت. ساعت شیش آماده باشیا!». لبخندی زدم از این زن و شوهر مهربون و پایه! -«باشه خوشگلم. شما بیاید دنبالم؛ من از پنج آمادهام.» و یک ایموجی خنده و چشمک گذاشتم و پیامم رو براش فرستادم. بهتر بود یکم به خودم و کارهای خونه برسم. هرچند با یک دست، کار کردن سخت بود. با یک دست درحال گردگیری بودم که گوشیم زنگ خورد. به سمتش رفتم و بالاخره جواب حدیثهای که خودش رو کشته بود دادم. - جان؟ - جان و زهرمار کره الاغ! عقل نداری راحتی، مگه نه؟ کیف میکنی بدون مغز داری زندگی میکنیا! چشمهام گرد شد و ناخواسته خندهام گرفت. چقدر طلبکار و عصبانی بود! - چی شده حدیث انقدر وحشی شدی باز؟ جیغش رو خفه کرد و با عصبانیتی که توی صداش لرزش ایجاد کرده بود گفت: - بیشعورِ نفهم، از دیشب دلم هزار راه رفت. گفتم این بچه جواب تلفن نمیده، پیامم نمیده، حتی جواب سیا رو هم نداده، تازه خبر رسیده مرخصی هم گرفته اونم بخاطر شکستگی دستش! معلوم هست کجایی؟ چت شده؟ لبم رو گزیدم که صدای خندهام رو نشنوه؛ وگرنه از کرج خونه رو روی سرم خراب میکنه. - توضیح میدم... وسط حرفم پرید و بازهم منو به رگبار بست. - توضیح بخوره تو سرت! سکته کردم فریا! گفتم این بچه غریب و تک و تنها تو تهران، منم که نیستم، بلا ملا نکنه سرش اومده. دلم برای نگرانی پشت صداش رفت. نه تنها خواهر، بلکه مثل یک مادر تمام مدت هوای من رو داشت. اینکه انقدر بخاطر حال خودم باعث نگرانیش شدم، عذاب وجدان بدی توی دلم انداخت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 آبان، 2025 پارت سی و یکم - فریا... صدای حدیثه لرزید. لحنش عوض شد. اون همه عصبانیت یههو فروکش کرد و فقط نگرانی موند. - بهخدا طاقت ندارم از دور فقط خبر بشنوم. چرا انقدر بیخیال شدی؟ چرا نمیگی چی شده؟ یه آه کشیدم و تکیه دادم به دیوار. دلم نمیخواست ضعف نشون بدم، مخصوصاً جلوی حدیثه؛ ولی اون همه چیزو از توی صدای من میفهمید. - دستم یهکم آسیب دیده. چیزی نیست. با آتل بستنش. فردا هم میرم کار. نگران نباش. - نگران نباش؟! همین؟! صدای نفس کشیدنش سنگین شد. - فریا تو واقعاً فکر میکنی میشه نگران نباشم؟! تو اونجا تنهایی، من اینجام، سیا هم که درگیره کلا. تو میخوای خودتو قوی نشون بدی، باشه؛ ولی یه جا میشکنی. بغض گلومو گرفت. لبم رو محکم گاز گرفتم. - حدیثه… نترس. من نمیشکنم. برای چند لحظه هر دومون ساکت شدیم. فقط صدای نفسهامون بود. بعد خودش نرمتر گفت: - تو هیچوقت تنها نیستی خواهر کوچیکه. حتی اگه من نباشم کنارت، بدون قلبم پیشته. اشک بیصدا از گوشهی چشمم سر خورد. خواستم بگم دلم برات پر میکشه؛ ولی نگفتم. فقط خندیدم. - باشه خانم مراقب. دیگه جواب پیام و زنگتو میدم. حالا آروم شدی؟ - نصفهنیمه! خندهی کوتاهی کرد و ادامه داد: - ولی بدون، بهت اعتماد دارم. مراقب خودت باش. تماس که قطع شد، یه لبخند مونده بود روی صورتم. حتی اگه هزار بار دعوام کنه، دلم گرم میشه که هنوز کسی این وسط، حواسش به منه. به ساعت نگاه کردم؛ پنج و نیم بود. هنوز نیم ساعت مونده بود به شیش. باید به خودم میرسیدم و امشب خوش میگذروندم. لباس مرتب دور دور های شبانه پوشیدم. موهامو شونه زدم و رهاشون کردم. قطعا با یک دست نمیتونستم ببندمشون. آرایش ساده و سبکی انجام دادم. با یه دست کار کردن سخت بود؛ ولی دلم نمیخواست وقتی باران و بهروز میرسن، آشفته باشم. نگاهی تو آینه انداختم. خودمو دیدم؛ با موهای مجعد قشنگی که همیشه بوی شامپو میدادن؛ صورتی خسته ولی هنوز زنده و شاداب شده با میکاپ! با صدای زنگ گوشی و پیام باران که نوشته بود «پایینیم خوشگل بیا»، کیفمو برداشتم و پایین رفتم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 آبان، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و دوم سوار که شدم، بوی همیشگی عطر باران پیچید تو ماشین. لبخند زد و به عقب چرخید و گفت: ـ بالاخره خانم افتخار دادن بیان با ما! بهروز هم یه نیمنگاه کرد تو آینه عقب، گفت: ـ وااای، چه خبره خانوم فریا؟ چشممون به جمالتون روشن شد! لبخندی از ته دل زدم. زن و شوهر بسایز دوست داشتنی اکیپمون بودن و به من کلی محبت داشتن. هنوز درست ننشسته بودم که باران یهدفعه چشمش افتاد به دستم. ـ وای فریا! این دستت چی شده؟ خودم ناخودآگاه دستم رو کشیدم سمتی که زیاد تو دید نباشه. ـ هیچی. چیز خاصی نیست. ولی دیر شده بود. بهروز هم حواسش سمت من جمع شد و حرکت نکرد. ـ صبر کن ببینم، این چرا باندپیچی شده؟ شکسته؟ یه جوری نگاشون کردم که معلوم باشه نمیخوام حرف بزنم؛ اما باران که ولکن نبود. دستم رو گرفت کشید سمت خودش. ـ خدای من! آتل بستی. چی شده فریا؟ نمیخواستم خیلی درجریان ریز جزئیات باشن. دلیلی نداشت از وجود شهاب با خبر بشن، نه؟ ـ سرکار از پله افتادم زمین، همین. چیز مهمی نیست. بهروز سر تکون داد؛ چشماشون نگران بود. ـ ببین اگه کمکی چیزی از دست ما برمیاد، دریغ نکن فریا جان. لبخندم رو به بهروز عمیق تر شد. باران که دستم رو کمی نوازش میکرد، بالاخره رهام کرد و با صدایی آروم گفت: ـ چی شد افتادی تو؟ انقدر حواس پرت شدی؟ یه نفس بلند کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم. ـ دنبال سوویچ ماشین بودم؛ نفهمیدم چی شد. ولی من خوبم، باور کنین. فقط یه کوچولو مویه کرده. صحبت دیگهای درمورد دستم نشد. فقط بهروز از طرحش میگفت و باران از شیفتهای بیمارستان خصوصیاش. وقتی همه ی اکیپ عضو کادر درمان باشن، نتیجه میشه همین که همیشه یا شیفتیم، یا بیمارستان کار داریم، یا مطبیم! ویرایش شده 25 آبان، 2025 توسط سایان 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 آبان، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و سوم ماشین جلوی کافهای که همیشه پاتوقمون بود ایستاد. از بیرون صدای موزیک ملایمی میاومد. باهم از ماشین پیاده شدیم و به سمت کافه رفتیم. از همون لحظه که وارد شدیم، نگاه چند جفت چشم به سمت من برگشت. آشنا بودن؛ همون اکیپی که مدتها بود نتونسته بودم بخاطر مشغلهی زیاد، باهاشون وقت بگذرونم. اشکان اولین کسی بود که پرید وسط. با اون انرژی همیشگی و خندهی پهنی که انگار هیچوقت خاموش نمیشد: ـ وااای بالاخره دیدمت خانم غایب همیشگی! میدونی چند وقته باران میگه باید بیای؟! لبخند زدم. اشکان شبیه آدمایی بود که با خندهشون هر دیوار دفاعی رو ترک میدادن. پرحرف، پرانرژی؛ ولی نه آزاردهنده. کنار دستش نیما نشسته بود. برعکس اشکان، آروم و سنگین، نگاهش فقط یه لحظه روی من مکث کرد و بعد دوباره رفت سمت لیوانش. همونطور که باران گفته بود، همیشه تو خودش بود؛ بیشتر شنونده تا گوینده. با تکون سر، خیلی رسمی بهم سلام داد. باهم دست دادیم و جوابش رو دادم. کنار نیما، دیانا با اون ظاهر مرتب و استایل شیکش، طوری بلند شد که انگار مهمونی مخصوص منه. منو بغل کرد و بوی عطر گرونقیمتش پیچید. ـ خوش اومدی دختر! خیلی وقته ندیدمت، دلم برات یه ذره شده بود. فشردمش و گفتم: - منم خیلی دلتنگ بودم. سرم خیلی شلوغ بود گلم. با لیخند ازش جدا شدم. با اون چشمهای خوشرنگ آسمونیش بهم نگاه کرد و بعد کنار رفت. - بیا کنار خودم بشین. دستم رو تو دست گرفت و کمی که به طرف صندلی رفتم، نفر آخر اکیپ رو دیدم... کامران. تکیه داده بود به صندلی، یه دستشو انداخته بود پشت مبل. نگاهش همونطور که انتظار داشتم، موشکافانه بود. انگار دنبال نقطهضعف میگشت. بدون اینکه حتی تکون بخوره گفت: ـ دستت چی شده؟ نه سلامی، نه چیزی! یه لحظه خشکم زد. همه داشتن نگام میکردن. سریع دستم رو به خودم چسبوندم که کمتر توی دید باشه. از ضعف نشون دادن متنفر بودم! ـ چیزی نیست… خوردم زمین. اشکان دوباره وسط اومد و سعی کرد جو رو عوض کنه. ـ خب دیگه ولش کنید دختره تازه اومده، بذارید راحت باشه. بهروز کنارم نشست و گفت: ـ خب… حالا که همه جمعیم، بذارید امشب فقط خوش بگذره. نشستم بینشون. سوال ها و نگرانی دیانا و بقیه کمی شروع شد. درمورد اینکه چی شده؛ شکستگیه یا نه؛ الان خوبم یا نه؟ با بیخیالی و ظاهری که میگه «چیزی نیست» به همشون جواب دادم. واقعیت هم این بود که چیزی نبود. کمی مویه کرده بود که با وجود استخونهای ظریف و بدن زودرنجم، معلوم بود اینجوری میشه. با لبخند همه رو از نگرانی درآوردم و بالاخره بحث از روی من به نقطهی دیگهای پرید. تو اون جمع شلوغ و پرهیاهو، باران هی چیزی میگفت که منو بخندونه، اشکان تیکه میانداخت، نیما ساکت بود و فقط نگاه میکرد، دیانا مدام خودش رو تو آینهی کوچیک کیفش چک میکرد و کامران... هنوز نگاهش روی من سنگینی میکرد. خوش میگذشت. کنار دخترها و شوخیهای شوهر عمه ای اشکان، واقعا خوش میگذشت. شاید امشب قرار بود بعد مدتها نفسی بکشم. ویرایش شده 26 آبان، 2025 توسط سایان 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان، 2025 پارت سی و چهارم بالاخره بعد انتظاری، سفارشهامون رو آوردن. با لذت به لاته آرت طرح قو نگاه کردم. خیلی معتاد قهوه بودم! باران لیوان قهوهاشو بلند کرد و گفت: ـ بچهها، به سلامتی اینکه بالاخره فریا تصمیم گرفت از لاک تنهاییش دربیاد و بیاد پیش ما. اشکان همونطور که دست دور شونهی نیما انداخت، بلند گفت: ـ آره بخدا! دیگه داشتیم به حضورش شک میکردیم. یهجوری غیب میشه انگار سلبریتیه! همه زدن زیر خنده. خودمم خندهام گرفت. - بابا مگه چی شده؟ شلوغی کارام بود. والا من هنوز سلبریتی نشدم. دیانا سرش رو به دستش تکیه داد. - تو اگه بخوای بشی، همین الان میشی. فقط کافیه یهکم بیشتر به خودت برسی. مثلا همین موهات... باید یه تغییر اساسی بدی. با چشمکی، جملهاش رو تموم کرد. لبمو گزیدم. هنوز به رنگ کردن فکر نکرده بودم؛ ولی میدونستم دیر یا زود اتفاق میفته. - فعلا بذار همینجوری بمونه، آخه با این دست نصفه نیمه، چه تغییر اساسیای کنم؟ اشکان زد روی میز: - خب بدو بچهها یه لیست بدیم دستش، همه کاراشو ما انجام میدیم، اون فقط بشینه! نیما فقط لبخند نصفهای زد و روبه اشکان گفت: - چه انرژیای داری تو پسر! خودش بخواد، میره هرکاری دوست داره انجام میده. باران خندید و با انگشت به من اشاره کرد: – ببین دختر، نیما که یه کلمه از دهنش نمیاد بیرون، همینم واسه تو گفت، قدر بدون! من و دیانا باهم زدیم زیر خنده. با خنده به نیما که سمت چپم نشسته بود نگاه کردم. اون هم داشت من رو نگاه میکرد؛ با یک لبخند خیلی کمرنگ. - قربون آدم حق گو! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان، 2025 پارت سی و پنجم کامران همونطور تکیه داده بود و با نگاه سنگینش نگام میکرد. یهو گفت: - عجیبه... آدم با یه دست شکسته هم میتونه انقدر خونسرد باشه؟ سرمو به طرفش برگردوندم. - مگه باید گریه و زاری کنم؟! اشکان پرید وسط: - ای بابا کامران! گیر دادی به دختره؟ بذار نفس بکشه خب! باران چشم غرهای به کامران رفت. - تو همیشه باید یه جوری حرف بزنی که انگار داری بازجویی میکنی. کامران شونه بالا انداخت. - خب آدم باید واقعبین باشه. اگه زمین خوردی و دستت آسیب دیده، یعنی بیاحتیاطی کردی. همین. دیانا دستمو فشرد. - ولش کن عزیزم. کامران هرچی میگه از دهنش در میره. تو خوبی، همین مهمه. لبخند زدم. - نگران نباشین، واقعا چیزی نیست. یه مدت باید مواظب باشم. اشکان لیوان شیک تمشکش رو بالا گرفت و مثل همیشه با انرژی، گفت: - پس به سلامتیِ مواظبت کردن! همه خندیدن و لیوانها رو بهم زدیم. حتی کامران. هرچند با اون نگاه سردش! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 آبان، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان، 2025 پارت سی و ششم بوی قهوهی تازهدم و کیک شکلاتی، فضای میز رو پر کرده بود. ذرهای از قهوهام نوشیدم و از طعم بی نظیرش، چشمام رو بستم. با صدای دخترها، متوجهشون شدم. دیانا داشت با باران سر اینکه کدوم رژ لب بیشتر به پوست من میاد بحث میکردن. - من میگم نود خیلی به فریا میاد. خیلی شیک و ملیح. باران سر تکون داد و گفت: - نه نه! فریا صورتیِ کالباسی بزنه، محشر میشه. خندیدم. - شماها چرا بیشتر از خود من حرص میخورید واسه ظاهر من؟ هردو برگشتن به طرف من و قبل از اینکه چیزی بگن، بهروز از اونطرف گفت: - چون اونا هیچوقت از خرید و آرایش سیر نمیشن، خواهرم! همه خندیدن. نیما سرشو آورد نزدیکتر و گفت: - به نظر من همینجوری خوبه. لازم نیست تغییر کنی. یه لحظه نگاهش کردم. حرفش کوتاه بود؛ ولی عجیب بهم حس خوبی داد. باران با شیطنت، دوباره دستش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت: - وای وای! نیما هم نظر داد! بچهها تو تاریخ ثبت کنید؛ این خودش یه معجزهست. اشکان از شدت خنده داشت خفه میشد. - فردا تیتر روزنامهها اینه، «نیما حرف زد!». باران قاشقشو پرت کرد سمت اشکان. - بسه دیگه! حالا یبار این بچه حرف زد. ببینم میتونین منصرفش کنین؟ و باز همه زدن زیر خنده. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 12 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 دی، 2025 پارت سی و هفتم هوا هنوز سرد نبود؛ اما تا مغز استخونم لرز داشتم. از پنجرهی پذیرایی بیرون رو نگاه میکردم؛ آسمون گرفته، ولی زنده بود. همونقدر که من بعد از مدتها حس زنده بودن میکردم. حدیثه از کرج برگشته بود و انگار با خودش یه مشت انرژی و حرف و خنده آورده بود. هنوز درست وسایلش رو باز نکرده بود و توی یخچال خونهام رو سرک میکشید. انگار دنبال خوردنی بود. از همونجا با مانتوی نیمهدرآورده گفت: ـ من حس میکنم باید یه مهمونی بگیریم. یه چیزی در حد ترکوندن روح خستهمون. از پشت میز بهش خیره شدم و گفتم: ـ تو هنوز لباسات رو هم در نیاوردی، داری برای مهمونی نقشه میکشی؟ خندید. ـ آره، چون اگه الان نگم، فردا دوباره هر دومون میریم سر کار و هفتهی بعد میفهمیم عمرمون تموم شده. حرفش تلخ بود اما واقعیت داشت. خندیدم. ـ خب کی بیاد؟ دوباره بچههای همیشگی؟ با بطری شیر کاکائو از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: - اشکان میخواست طبق روال قبلی مهمونی بگیره. بچهها هستن، یادگار میاد، یکم آدم میبینیم دلمون باز میشه. تک خندهای کردم و روم رو ازش گرفتم. - انگار آدم ندیدیم. هرروز دارم با هزارتا آدم سروکله میزنم زن! کنارم ایستاد. - فدا سرت. مهمونی کیف میده. به ساعتی نرسیده، توی گروه اشکان رو اجبار کرد که مهمونی رو هرچه زودتر ترتیب بده. انگار مه از قبل هم هماهنگ شده بود، چون حدیثه پیام اشکان رو بلند خوند: - میگه آخر هفته داره هماهنگ میکنه. بچههای دانشکده هم هستن. برای خودم سری تکون دادم. اول از همه برنامه رو توی ذهنم چک کردم که مبادا شیفت باشم. دردسری هم داشتم برای این شیفت ها! تموم زندگیم حول شیفت، کلینیک و دانشگاه می چرخه و بر اساس شیفت ها باید زندگیم رو تنظیم کنم. - چه بدبختیای گیر کردم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 13 دی، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 دی، 2025 پارت سی و هشتم حدیثه به چت کردن ادامه داد و من برنج رو دم کردم. ظرفهارو شستم. برای خودم و حدیثه چای ریختم و با سینی پر از خوردنی، به پذیرایی رفتم. با ذوق ناشی از دیدن شکلات سنگیها، از حالت درازکش دراومد و نشست. چند دونه توی دهنش انداخت و با لذت گفت: - عاشق شکلاتم. لبخندی زدم و به جای شکلات، کمی انجیر خشک برداشتم. - تو رژیم نبودی حدیث؟ ظرف شکلات سنگی رو جلوی خودش کشید و دونه دونه، توی دهنش گذاشت. - هستم؛ ولی درمقابل کاکائو نمیتونم مقاومت کنم. - بله. دیدم کل شیر کاکائوی پروتئینی منو تموم کردی. خندید و گوشیاش رو برداشت تا جواب پیامی که براش اومد رو بده. - ضعف من کاکائوئه. تو چرا نمیخوری خب؟ سرم رو بالا انداختم و گفتم: - خوشم نمیاد. بعدشم میدونی همیشه سعی میکنم رژیمو رعایت کنم. حین تایپ کردن پیامش، داشت لبخند میزد و جواب من رو داد: - تو که هرچی میخوری هم روز به روز داری لاغر تر میشی. یکهو نگاهم کرد و با چهرهای جدی گفت: - اصلا چرا انقدر داری لاغر میشی؟ مشکلی هست؟ پا روی پا انداختم. شونههام رو بالا دادم و گفتم: - نه والا؛ کم میخورم فقط. سرتاپام رو از نظر گذروند. - آزمایش دادی؟ - نیاز ندارم. - غلط کردی. چشمهام بزرگ شد و ناخواسته خندهام گرفت. - چته؟! گوشیاش رو کنارش پرتاب کرد. - تو چته؟ الان دارم دقت میکنم که خیلی لاغرتر شدی. چند کیلویی؟ کمی فکر کردم. چند روز پیش از بیکاری، توی کلینیک، قد و وزنم رو گرفتم. - پنجاه و دو شدم. قدمم گرفتم صد و شصت و هشت و نیم بودم. ابروهای پر و مشکی رنگش بالا پرید. - دو هفته ازت بی خبر بودم تو پنج کیلو کم کردی بی ریخت! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 پارت سی و نهم به این فکر کردم که شاید حدیثه بی راه هم نمیگه. غیرنرمال، وزن کم کردم. - یکاریش میکنم. گوشی رو برداشتم و به دایرکتهای پیج جواب دادم. چندتا درخواست نوبت مجازی داشتم و این فوقالعاده بود! حدیثه که از حرفم کفری بود، گفت: - با تو صحبت میکنم خانومم! یکاریش میکنم نداریم. فردا میریم آزمایشگاه. لبخند روی لبام اومد از ویزیتهای آنلاین. این یک پلهی جدید برای پیشرفت کردنم بود. - فریا با توام! صدای حدیثه گنگ بود و من غرق در احساس خوشی ناشی از این اعتماد بودم. شاید این اولش بود؛ اما برای من، همه چیز بود. *** با ضربهای که حدیثه به پس گردنم زد، برق از سرم پرید و صدای ضربهاش قشنگ تو سرم پیچید. - هار شدی مگه؟! روی تخت نشست و به من نگاه کرد. - چرا تو انقدر خوشگلی، ولی من شبیه تایر نیسان میمونم؟ چشمهام از حرفش کاملا گرد شد و به سمتش چرخیدم. این دختر زده به سرش؟ - چرا حرف مفت میزنی؟ احمق. دوباره به آینه نگاه کردم و مشغول درست کردن خط لبم شدم. در همون حین دعواش کردم: - موهای به این قشنگی داری؛ هیکلت توپه؛ چشمات درشت و نازه. از تو آینه نگاهش کردم و دست از کار کشیدم. - دیگه چی میخوای؟ خط لب رو کنار گذاشتم و به رژ های ردیف شده خیره شدم. - آخه تو واقعا نازی فریا. همه چیزت باهم هماهنگه. منم اگه یکم لبام مثل تو پر تر بود شاید... وسط حرفش گفتم: - حدیث این رژ رو بزنم خوبه؟ رژ گوشتی-کالباسی خوشرنگ همیشگیم رو نشونش دادم. کلافه و با حرص از بی توجهی من از تخت بلند شد و گفت: - من چی میگم تو چی میگی. بلند شو دیگه دیر شد مهمونی. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 پارت چهل قبل از اینکه از اتاق خارج بشه صداش زدم. نگاهم کرد و گفتم: - تو خیلی هم خوشگلی. گور بابای اونی که ازت خوشش نمیاد. لبخندی روی لب های تقریبا نازکش نشست. فوری گفتم: - حالا بدو برو لباس بیرونتو بپوش بریم. سریع رژم رو زدم و بعد داخل کیفم انداختمش. پالتو بلند طوسی رنگم رو روی لباس مهمونی پوشیدم و جلوش رو کامل بستم. بیگ اسکارفم رو مثل شال گردن دورم انداختم تا موهای کرلی شدهام رو خراب نکنه و با برداشتن کیف مجلسی دستی، بیرون رفتم. حدیثه هم آماده، درحال پوشیدن کفشهاش بود. نگاه آخر رو به چهرهی آرایش کردهام تو آینهی کنسول انداختم و با برداشتن سوییچ از روی کنسول، از خونه خارج شدم. بعد از رانندگیای تقریباً طولانی، به محلهای که اشکان زندگی میکرد رسیدیم. محلهای پر از خونههای لوکس و آپارتمانهایی که ظاهراً و باطناً قیمت و متراژ بالا داشتن. جلوی آپارتمان اشکان توقف کردم. ماشینهای پارک شده اطراف آپارتمان و توی کوچه، مشخص بود که برای مهمونهای امشبن. حدیثه سوتی زد و کیفش رو بین دستاش جابهجا کرد. - جون بابا؛ عجب ماشینایی! لبخندی زدم و به ماشینهای مدل بالای نگاهی انداختم. - وای این رخش بی قرارو ببین! آخرین مدله فکر کنم. ماشین رو خاموش کردم و گوشی رو توی کیفم گذاشتم. - من که مثل تو ماشینباز نیستم و برام مهم نیست. بپر پایین. حدیثه همچنان محو و خیره به ماشین، پیاده شد و تا وقتی بالا بریم، مغز من رو با حرفهاش درمورد ماشین خورد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 29 اسفند، 2025 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 اسفند، 2025 پارت چهل و یک در آسانسور باز شد و همچنان حدیثه با ذوق و شوق درمورد ماشینها زیر گوشم صحبت میکرد. خسته از حرفاش، به سمت واحد ۳۰۲ که صدای گنگ موسیقی بلندش تو پاگرد پخش شده بود رفتم. - فری گوش میدی چی میگم؟ رنگ ماشینه رو دیدی آخه؟ وای چقدر خفن بود! در واحد، قل از در زدن توسط اشکان باز شد. صدای گنگ موسیقی با باز شدن در واضح شد و رقص نور به صورتم زد. حدیثه سریعا حرفش رو خورد و با صدای بلندی سلام داد: - سلام اشکی! اشکان هم مثل خودش با هیجان گفت: - سلام حدیث جون! دستهاشون رو محکم به هم کوبیدن و دست دادن. در کمال آرامش و حفظ متانت، با اشکان دست دادم. - چجوری فری؟ بیاین تو خانوما. از جلوی در کنار رفت و به همراه حدیثه وارد شدیم. صدای موسیقی حالا بلند تر از هر لحظه شنیده میشد و مهمونها یا درحال رقص و خنده بودن، یا مشغول پذیرایی. دستی به گودی کمرم خورد که از جا پریدم. برگشتم و با چشمهایی گشاد به اشکان نگاه کردم که دستهاش رو بالا برد. - ببخشید خانومی! میخواستم راهنماییتون کنم لباس عوض کنین. پشت چشمی نازک کردم و گفتم: - اولین بار نیست میایم اینجا. خودمون بلدیم. و به سمتی که همیشه اتاق پرو خونه ی اشکان بود، راه افتادم. فقط فهمیدم حدیثه ایستاد تا چیزی به اشکان بگه. اهمیتی ندادم چی میگن. بخاطر فضای گرفته و جمعیت، گرمم شده بود و باید سریعاً پالتوم رو در میاوردم. وارد که شدم، یک خانومی درحال تمدید رژش توی اتاق بود. چهرهی تقریباً آشنایی داشت چشم ریز کردم تا به خاطرش بیارم که خودش من رو دید و با لبخند جلو اومد. - سلام فریا جون! شناختمش و اون بغلم کرد و هوا رو بوسید. - چقدر ماه شدی عشقم. با لبخند ازش فاصله گرفتم و گفتم: - ممنون سیما جان. شماهم خیلی خوشگل شدی. سیما از دانشجوهای دکترا بود. سن کمی داشت و گاهی همدیگه رو توی دانشگاه و فضاهای آزاد و مخصوصا مهمونی های اشکان، دیده بودیم. از رفتار های اینجوری و فیکش حالم بد میشد. اگه بهم فحش میداد بهتر از این بود که با هربار دیدنم همش عشقم، عشقم تحویلم بده! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 3 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد پارت چهل و دو مرحلهی عبور از کشمش واویلا بازیهای سیما عبور کردم و بالاخره وارد جو اصلی مهمونی شدم. حدیثه رو از دور شناسایی کردم. وزه خانم درحال غش-غش خندیدن کنار نیما بود. البته که تنها نبودن و دو-سه نفر از بچههای دانشکده هم کنارشون بودن. از قسمت کمر، دامن پیراهنی که تا روی ساق پام بود رو فرمالیته درست کردم و به سمت حدیثه رفتم. حس پاشنهی بلند کفشم رو خیلی دوست داشتم. همیشه بهم فاز میداد! نزدیکشون که شدم، نیما که رو به من ایستاده بود من رو دید و دست بلند کرد. حدیثه پشتش به من بود؛ با حرکت نیما چرخید و با دیدنم، چشمکی زد. لبخند بزرگی زدم و کنارشون ایستادم. با سر با عاطفه، محمد و حامد، بچههای پرستاری سلام دادم. نیما اما به این اکتفا نکرد و دستم رو با هردو دستش گرفت. سرش رو نزدیک آورد و برای اینکه صداش به صدام برسه داد زد: - چقدر خوشگل موشکل کردین شما دوتا! خندهام این سری صدادار شد و ون هم مثل او داد زدم: - ستاره ها همیشه و در هر حالتی میدرخشن آقا نیما! قهقههی بلندی از خودشیفتگیام زد و من با سری بالا، ازش فاصله گرفتم. حدیثه سرش رو به معنای «چی گفتی؟» تکون داد. نزدیکش شدم و در گوشش گفتم: - از خوشگلیامون گفتم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 3 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد پارت چهل و سه مهمونی خیلی خز و قروقاطی بود. مثل مهمونیهایی که همه از بچههای دانشگاه بودیم نبود. حدیثه که از حضور من پیش سیاوش مطمئن شد، تمام مدت درحال رقصیدن بود. با سیاوش همصحبت شدیم. او درمورد کار و بارش میگفت؛ از مشتریهای جدیدی که میاومدن و حساب و کتابی که هنوز به سود خالص نرسیده بود. میگفت حالا-حالاها کار داشت تا به سوددهی برسه. پول اجاره و قبض هارو هم که میداد، اگر چیزی هم میموند، خرج متریال کارش میشد. هرچند اینها فرضیاتش بود. هنوز سودی نمیموند که بخواد خرج خودش کنه. من هم از مراجعینم میگفتم؛ از شیفتهای بیمارستان، از نوزادان خوشحال و بدحال، از اولین ویزیتهای آنلاینی که جون دوبارهای برای ادامه بهم داده بودن. مشغول صحبت بودیم که سیاوش مکثی کرد و با حس ویبرهی گوشی در جیب شلوارش، گوشی رو از شلوار پارچهای تنگش بیرون کشید. با عذرخواهی، از من دور شد و جواب تلفنش رو داد. کمی از شربت آب پرتقالم نوشیدم و چشمم رو بین جمعیت چرخوندم. برخلاف همیشه، کامران سمتم نیومد. هر از گاهی از کنارم رد میشد، یا مثلا از دور نگاهم میکرد. حوصلهای برای پیگیری رفتارش نداشتم. بازهم به من نگاه میکرد و لبش به سمت چپ کج شده بود. این لبخند یکطرفیاش بدون اغراق باعث میشد حالم از دیدن قیافهی شکل کوسهاش بهم بخوره. رو گرفتم و ناخواسته لبم کمی کج شد. چندشم شده بود. اینبار پشت به جمعیت و رو به پنجرهی بزرگ خونه ایستادم و کمی محلهی خلوت و بالانشینی که امشب مهمونش بودم رو نگاه کردم. هیچ ماشینی از این اطراف رد نمیشد و قطعا دلم لک میزد برای سکوت بیرون از این خونه. درست برخلاف زمانهایی که خونهی خودم ساکت و بیرونش پر از هیاهو بود، اینجا، هیاهو و سروصدای این خونه، از بیرون خیلی خیلی بیشتر بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 5 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد پارت چهل و چهار از گوشهی چشم نزدیک شدن دونفر رو دیدم. انگار سیاوش بود. به چپ چرخیدم و با دیدن او که همراه شهاب بودن، لبخندی برای خشن نبودن چهرهام روی صورتم نشوندم. شهاب با دیدنم ابروهاش لحظهای بالا رفتن و بعد با لبخند، وقتی بهم رسید دستش رو سمتم دراز کرد. باهم دست دادیم و به نشونهی سلام، سری تکون دادم. چون میدونستیم راحت صدامون به هم دیگه نمیرسه، اصراری هم برای حرف زدن نداشتیم. سیاوش سمتم خم شد و گفت: - شنیدم تو افتتاحیه باهم آشنا شدین. لبخندم بیشتر کش اومد. - آره باهم حرف زدیم اون شب. - امشب هم از طرف اشکان دعوته. دوست دوران دبیرستان همدیگهان. سری به معنای فهمیدن تکون دادم. جواب یکی از سوالهای مهم ذهنم که درمورد علت حضورش اینجا بود رو گرفتم. سیاوش و شهاب، باهم شروع به صحبت کردن. خیلی خوب صداشون به گوشم نمیرسید و زیادهم مایل نبودم بشنوم چی میگن. حدودا حدس میزدم دارن احوالی از همدیگه میگیرن؛ و خب احوال شهاب هم خیلی برام اهمیتی نداشت و از احوال سیاوش هم خوب آگاه بودم. با حس شنیدن صدام، نگاهم رو از جمعیت گرفته و به دو مرد مقابلم نگاه کردم. شهاب بود که من رو مخاطب قرار داده بود. خم شدم تا کمی بهتر صداش رو بشنوم. - دستت بهتر شده؟ با لبخند همزمان پلکم رو بستم و سرم رو تکون دادم. - خیلی وقته گذشته؛ خوبم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 6 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد پارت چهل و پنج سری تکون داد و صاف ایستاد. بازهم گوشی سیاوش زنگ خورد. نگاهی بین ما رد و بدل کرد و گفت: - ببخشید بچهها، از سالن زنگ زدن. الان میام. درکش میکردم. سری تکون دادم تا راحت باشه. به تراس رفت تا دچر از صدای آهنگ، جواب تلفنش رو بده. شهاب قدمی نزدیک من شد. از حضورش معذب نبودم. شهاب خیلی آروم بود. - فکر نمیکردم مهمونیای که اشکان میگه این باشه. ناخواسته بازهم نگاهی به جمعیت کردم. حق با او بود. قرار فقط یک مهمونی دوستانهی ساده بود؛ نه پارتی بزرگ و پر سروصدا! اینبار لبخندم واقعی تر بود. - اشکان یا صفره، یا صد؛ حد وسط نداره. دستهاش برخلاف من که جام شربت دستم بود، در جیبش بیکار مونده بودند. زبان بدن به شدت آروم و ریلکسی داشت. هیچ عجلهای برای جواب دادن و حتی راه رفتن نداشت و به نظرم این با شغلش تضاد زیادی داشت. زیادی آروم بود و این برام کمی اعصاب خورد کن بود. - میخوای بشینیم؟ میلی نداشتم. میخواستم کمی هم دنبال حدیثه برم و کمی خوش بگذرونم. لیوان رو روی میز عسلی نزدیکم گذاشتم و گفتم: - ترجیه میدم یکم وسط باشم. بالاخره دستهاش رو از جیبهاش درآورد. دستهای مردانه و بزرگی داشت! - میتونم همراهیت کنم. نه سوال بود نه خواهش؛ لحنش چیزی شبیه پیشنهاد بود. کمی خیره به چهرهاش موندم. میتونستم کمی مثل حدیثه باشم؟ مثل دختری که مرزی نداشت و با همه خوش و بش میکرد؟ چرا که نه. با پلک زدن و لبخند عمیق تری، به پیشنهادش جواب مثبت دادم. برای اولین بار دست سمتم دراز کرد تا دستم رو بگیره. دستهای ظریفم بین دستهای بزرگش گم شد. با هم وسط رفتیم. آهنگ ایرانی و ریمیکس بود. کم-کم با ریتم تکون خوردم و شهاب هم به تبعیت از من، دستهاش رو باز کرد و خیلی مردونه و سنگین رقصید. از رقصش خندهام میگرفت؛ ولی فکر نکنم او این برداشت رو بکنه! آهنگها، تند-تند عوض میشدن و من تازه گرم شده بودم. شهاب اما خیلی اهلش نبود. حدیثه اون وسط مارو پیدا کرد و شهاب هم آروم-آروم کنار کشید. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 6 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد پارت چهل و شش با لبخند، برام دست زد و کنار رفت. پلکم رو کمی طولانی به معنای تشکر بستم و باز کردم. حدیثه ناگهان در گوشم خم شد و صداش به گوشم رسید. - خوب میپری با این و اون. در عین خنده، اخمی الکی تحویلش دادم. - گمشو! من اصلا اهل این حرفام؟ چشمکی زد و تابی به کمرش داد. - حالا میبینیم! سیر از رقص، همراه حدیثه روی کاناپهای دور از جمعیت که خلوت تر هم بود نشستیم. بخاطر چند آهنگ آخر که خیلی جنب و جوش داشتن، روی گردنم کمی عرق نشسته بود. موهای بازم هم تشدیدش میکرد. با دست کمی خودم رو باد زدم. - کاش یه آبی چیزی بود. حدیثه چشم چرخوند و خیره به یک نقطه گفت: - اونطرف خوراکی و نوشیدنی هست. بی طاقت بلند شدم و دستش رو کشیدم. نیازی شدید به آب داشتم. به میز بزرگ مزه رسیدیم و از پارچ شیشهای برای خودم و حدیثه کمی آب ریختم. حین نوشیدنش، دیدم که کامران با اون کت و شلوار کرمی بد رنگش بهمون نزدیک میشه. هول شده، لیوان رو پایین آوردم و پشت به وسیر کامران ایستادم. حدیثه هم مثل من لیوانش رو پایین آورد. - چته؟ جن دیدی؟ از گوشهی چشم نگاهش کردم و گفتم: - نه، کامرانو دیدم. دیدم که لبهاش رو به هم فشرد تا نخنده. خوب میدونست چقدز از این بشر فراریام! حیف شد، اما کامران به نیت من به این سمت میاومد که صدای سلامش رو دقیقا از پشت سرم شنیدم. چشم بستم و برای کنترل خودم نفس عمیقی کشیدم. بعد با لبخند چرخیدم. - سلام. میلی به دست دادن باهاش نداشتم؛ ولی خودش دست جلو آورد و به اجبار باهاش دست دادم؛ دستهایی برخلاف شهاب، یخ بود! - خوبی فریا خانوم؟ اصلا تحویل نمیگیری ها! تقریبا دستم رو از میون دستهاش بیرون کشیدم. خیلی نامحسوس کف دستم رو به لباسم کشیدم. علت چندش بی حدم از این پسر رو واقعا خودم هم نمیفهمیدم! - خداروشکر. فینگرفود ها خیلی بهم چشمک میزدن و اشتهام تحریک شده بود؛ حتی دیدن کامران هم نمیتونست باعث بشه امشب قید این غذاهای خوشمزه رو بزنم! - حتی نگاه به آدم هم نمیکنی. نگاه از رولت مرغ گرفته و به کامران دوختم. رولت چیز قشنگتری از این پسر شیش تیغ با این تیپ افتضاح بود! - چخبر؟ باید تا حد امکان از بحث باهاش پرهیز میکردم. - خبرها دست شماست! درست حسابی هم سرکار نمیبینمت؛ ولی همش ادعا میکنی سر کاری. حدیثه لیوان پلاستیکی شفافی که توش آب خورده و حالا لبهاش کمی رژی بود رو روی میز گذاشت و به جای من جواب داد: - آقای دکتر قرار نیست شما همیشه تو زایشگاه و بخش زنان ول بچرخی که بتونی مارو ببینی! کامران نگاه بدی به حدیثه کرد. انگار میخواست با نگاهش بگه که «به تو ربطی نداره» و حدیثه ابرو بالا انداخت به معنای اینکه «جرعت داری حرف بزن تا جرت بدم»! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 6 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد پارت چهل و هفت *** درب مغازهاش را بست و قفل فلزی را زد. با کشیدنش به سمت خود، از قفل بودنش اطمینان حال کرد و چند قدم به عقب رفت تا کرکرهی برقیای که جدیدا پسر ارشدش، فرزاد، برایش زده بود را پایین بدهد. کمی به دکمههای ریموت خیره ماند تا ذهنش به یاد بیاورد فرزاد درمورد هر یک چه میگفت. بالاخره دکمهی اولی را فشرد و کرکرهی سفید رنگ، خودکار پایین آمد. تا پایین آمدنش صبر کرد. سپس که مطمئن شد کامل پایین آمده، ریموت را در جیب شلوار پارچهایاش گذاشت و با همان قامتی که چندسال اخیر، نحیف شده اما از استواری نیوفتاده، به چپ چرخید تا به خانه برگردد. - حاج محمود! با شنیدن نامش از طریق صدایی تقریباً آشنا، با مکثی چرخید. با دیدنش، چشمهایش درشت شد. خون درون رگهای پیرمرد جوشید و خاطرات سالهای گذشته جلوی چشمانش ردیف شد. نمیدانست مهران اینجا چه میخواهد؛ فقط میدانست از دیدنش عصبانی و غمگین شده و باید خود را تخلیه کند. دست خودش هم نبود که لحنش تند و بی رحم شد. - اینجا چه غلطی میکنی؟! مهران به حاج محمود نزدیک تر شد. نه آنقدر نزدیک؛ فقط درحدی که چهرهای زیر نور چراغِ بازار سرپوشیده قرار بگیرد تا پیرمرد او را بهتر ببیند. میدانست که چشمهایش همچون قلبش که این سالها سر ناسازگاری داشت، ضعیف شدهاند؛ هرچند که خوب او را میان تاریکی بازار تشخیص داده بود. - حاجی، کارتون داشتم. دست چروک و پر از رگهای برجستهی حاج محمود مشت شد. در دل آرزو کرد کاش مهران جوانی چنین رعنا و ورزیده نبود و مشتش را در صورتش میکوبید. - من کاری با تو ندارم. دوبار چرخید تا برود. اما مهران نیامده بود تا دست خالی برگردد. باید به خواستهاش میرسید. - حاجی ارواح خاک بیبی نیره وایسا ببین چی میگم. حاج محمود با شنیدن نام مادرش خشمش چندین برابر شد. مهران که در یک قدمیاش آمده بود، با چرخش ناگهانی حاج محمود غافلگیر شد و مشت پیرمرد وسط سینهاش کوبیده شد. - حروم لقمه دهنتو آب بکش! درد روح مهران، بیش از این مشتی بود که بر سینهاش کوفته شد. - حاجی، تورو خدا بگو کجاست. التماس در صدایش هم حاج محمود را نرم نمیکرد؛ بر داغ دلش میافزود هیچ، خشمش لحظه به لحظه بیشتر هم میشد. - اسم خدارو نیار خدا نشناس! دست از سر من و خانوادم بردارید. چی از جون ما میخواید؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 6 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد پارت چهل و هشت سیبک گلوی مهران تکان محکمی خورد. بغض مردانه را همراه همهی حرفهای ناگفتهی این سالها فروخورد جز حرف اصلیای که به خاطرش دنبال حاج محمود آمده بود. - حاجی گوش بده به حرفام... حاج محمود فاصلهی بینشان را به نیم قدم رساند و از میان دندانهایش غرید. - زبون نفهم میشنوی چی میگم؟ گورتو از زندگی ما گم کن. دنبال چی هستی بعد پنج سال؟ مهران بازهم چند فاصله گرفت. هنوز لحنش ملتمس و ولوم صدایش خسته بود. - حاج محمود؛ چیز زیادی نمیخوام. دنبالش میگردم. باید پیداش کنم. بازهم دستش مشت شد و حیف اینبار مهران برای ضربهاش آماده بود و نمیتوانست آن را بر صورتش بکوبد. - بی ناموس! پیداش کنی که دوباره مثل قبل عذابش بدی؟ خودش دلش خون بود. تمام این پنج سال از او بیخبر بود. میدانست فرزاد شمارهاش را دارد؛ میدانست پیگیری کرده و حالش را میداند؛ اما غرورش نمیگذاشت حالش را بپرسد. پدری بود که غرورش شکسته و بر قلب و پیشانیاش داغ نشسته بود. خانوادهاش به مرز فروپاشی رسیده و آبرویش در محلهی قبلی رفته بود. حال که آدمی از پنج سال پیش که از عوامل این فروپاشی بود، پیدایش شده و پرحال شخم زدن گذشته است، دیگر تحمل درون خود ریختن را ندارد! - مهران خان، تورو جون آتاخانت که میدونم رو حرفش نمیای برو و زندگی مارو بهم نزن. دست از سرمون وردار. اینبار لحنش مثل مهران ملتمس بود بلکه رهایش کند. سکوت مهران که به دقیقه کشید، بازهم پشت کرد تا برود اما با سخن مهران، میخکوب شد و لحظهای دردی در دست چپش و پلکهایش پیچید. - آتاخان فوت شده حاج محمود. تمام نیرویش صرف چرخیدنش شد. تمام بدنش تعجب و شوک را فریاد میزدند. باورش نمیشد مردی به آن عظمت هم گرفتار مرگ شود. او آنقدر قدرت داشت که گویی میتوانست عزرائیل را هم اسیر خود کند؛ نه آنکه خود اسیرش شود! با این جملهی مهران، گویی تازه چشمهایش لباسهای سراسر مشکی مهران را دیدند. تازه دید چشمان مرد روبه رویش چقدر خسته و قرمزاند و ریشهایش چقدر بلنده شدهاند. لب باز کرد چیزی بگوید اما کلمات را گم کرده بود. فراموش کرده بود مرگ و زندگی دست کس دیگریست و حال که کم-کم به خود میآمد، جملهای زیر لب زمزمه کرد. - انا لله و انا علیه راجعون. اینبار با شک و تردید در چشمان صادق مهران نگاه کرد. تا عمق آن چشمان سبز و عسلیای که مثالش روزی دل دخترش را برده بود، فقط صداقت موج میزد. - چیکارش داری؟ مهران بزاقش را فروخورد و جلوتر آمد. - حلالیت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 7 خرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 خرداد پارت چهل و نه *** حدیثه با پاهای برهنه، چهارزانو روی صندلی ماشین نشسته بود. سکوت بینمون رو فقط صدای موسیقی ملایم که قطعا سلیقهی حدیثه نبود میشکست. بحث لفظی مفصلی با کامران داشتیم. اشکان شانس آورد مهمونیاش خراب نشد. از کلمات و لحن خاص حدیثه هنوز خندهام میگرفت. انگار نه انگار دو ساعتی از اون واقعهی جذاب که به لگد شدن پای کامران توسط کفشهای نوک تیز حدیثه ختم شد میگذره. زیر چشمی نگاهی بهش کردم. چشمهاش خمار و خسته بود و سرو وضعش بدتر از من نباشه، بهتر نبود. شالهایی که کتی از روی شونهها هم سر خورده و وسط بازوها گیر کردهان؛ پالتویی که جلو باز مونده؛ موهایی که به مرتبی قبل نیست و وز شده؛ رژی که همراه غذا و غیبت، خورده شده و پاهایی که از درد کفش پاشنه بلند، برهنه مونده. - نترکی یه وقت. منتظر همین تلنگر بودم. قهقهههای سرخوشام فضارو پر کرد. - درد بی درمان! دختره ی چشم سفید انگار نه انگار به خاطر جنابعالی شرف و عزتمو گذاشتم وسط میدون و شیلنگ گرفتم رو کامران. لبهام رو برای کنترل خنده به داخل کشیدم و رها کردم. - عزیزم خودم آماده جواب دادن بهش بودم؛ چرا خون خودتو کثیف میکنی؟ ناسزایی بس بی ادبانه داد که چشمهام گرد شد. - ... کامران! اعصاب منو هم خورد کرده مردک... با ادبیات منحصر به فرد حدیثه کنار اومده بودم. وقتهایی که اینجوری عصبانی هم میشد، دیگه هیچی حالیش نبود. - با این حال ممنون از دفاعت. روح عمهی کامران هم مورد عنایت قرار دادی. - لازم باشه روح تمام زنهای خانوادشو مورد عنایت قرار میدم. *** مهمونی اون شب اشکان و مرخصی دو روزه ی بعدش، حال و هوام رو بهتر کرده بود. انرژی بیشتری برای کار داشتم و وقت کردم که کمی به خودم برسم. دوباره اکستنشن مژههام خیلی طبیعی روی چشمهام نشسته بود و لاکژل خیلی سادهای روی ناخنهای کاملا کوتاهم میدرخشید. خیلی دوست داشتم ناخن بذارم؛ بخاطر کارم اما محدود بودم. اصلا دلم نمیخواست بخاطر ناخنهای بلندم، فحش خانمهای که معاینه میکنم رو به جون بخرم. همیشه ناخنهای کشیدهام، در کوتاه ترین و بی لاک ترین حالت خودشون بودن. هر از چندگاهی مثل الان، خوشی زیر دلم میزد و با رفتن به سالن سیاوش ، جیبم رو خالی و ظاهرم رو جلا میدادم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری