رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و بیست و پنج 

- تا کنون ندیده بودم شخصی این همه بتواند یک‌جا سخن بگوید و از پنجاه صفحه اول یک کتاب آنقدر بتواند ایراد بگیرد.
با خنده این‌ها را گفته و نگاهش را از او گرفته بود. اگر بخواهد حقیقت را بگوید، کمی به او بر خورده بود؛ زیرا او تا دیر وقت بیدار مانده بود تا بتواند کتاب را با دقت بخواند و مشکلاتی که در آن به چشمش می‌خورد را در گوشه‌ی ذهنش نگاه‌دارد و اکنون او این‌گونه به سخنانش می‌خندید.
کمی آرام‌تر از او حرکت کرد و همین باعث شد پشت سر او جا بماند.
لب و لوچه‌اش آویزان شده بود و دیگر حتی حوصله‌ی راه رفتن نداشت. احساس می‌کرد تمام زمانش هدر رفته است و برای کاری بیهوده به کار رفته اما همین که به یاد آورد یکی از چیزهایی که به چشمش خورده را نگفته است به سرعت دوید تا به او برسد.
آنقدر به سرعت دویده و در کنار او به صورت ناگهانی توقف کرده بود که آنتوان ناخوآگاه ایستاده و با چهره‌ای متعجب و چشمانی گرد شده به او نگاه می‌کرد.
- یک چیز دیگر را فراموش کردم...
عصبی گفت. طبق معمول ذهنش می‌گفت که دیگر چیزی نگوید و از غرور خود محافظت کند و به او بگوید که دیگر نمی‌خواهد منتقد او باشد و از سوی دیگر دلش اجازه نمی‌داد چیزی در آن باقی بماند و همه‌چیز را باید به او گوش‌زد می‌کرد.
- این چه کتابی‌ست آخر؟ همه‌ی شخصیت‌های آنقدر بی‌حوصله و ناامید هستنو که در تمام مدت حوصله‌ام را سر می‌برند؛ اصلا چرا باید یکی از آن پسر بچه‌ها از آن درّه پایین بیوفتد و دیگری بتواند بالا بیاید؟ شما اصلا رحم ندارید؟!
با عصبانیت فریاد زد. در تمام مدت انگشت اشاره‌اش را جلوی چشمان او گرفته بود و با تهدید این سخنان را بیان می‌کرد. قصد نداشت این‌گونه سخن بگوید؛ تقریبا برای این موضوع که خیلی نظرش را جلب کرده وحس همدردی‌اش را فرافروخته بود یک مقاله بلند بالا در ذهنش چیده بود اما همین که کمی عصبی شده بود، همه‌چیز را از یاد برده بود.
داستان از این قرار بود که کتاب او با یک چیز شروع میشد. دو پسر بچه که هر دو تصمیم می‌گیرند به سوی یک  درّه بلند بدوند، اما در نهایت هر دو به دو شاخه درخت که از گوشه و کنار درّه روییده است گیر کرده و برای چند ساعتی آنجا گید می‌افتند. در نهایت یکی از آن‌ها نجات پیدا کرده و دیگری به ته درّه می‌افتد.
با خود فکر می‌کرد که چرا باید در هنگام شروع داستان و آن هم در بندهای آغازین آن چنین اتفاقی رخ بدهد؟ مگر آن بچه چه گناهی کرده بود که نباید مانند دوستش نجات پیدا می‌کرد؟
هنوز بدون اینکه چیزی بگوید و یا انگشتش را تکان بدهد، با چشمانی ریز شده به او نگاه می‌کرد. آنتوان پوزخندی به حالت ایستادن او و دستی که به کمرش گرفته بود زده و بدون توجه به عصبانیت و تهدیدی که در چشمانش موج میزد، دوباره به راه افتاد.
او همچنان تکان نخورد. فقط نگاهش را از جای خالی او گرفته و به دنبال او کشاند. چند لحظه گذشته بود و آنتوان تقریبا از او دور شده بود، اما او همچنان سر جای خود ایستاده بود. هر دو دستش را به کمر زده و پایش را با عصبانیت بر زمین می‌کوبید.
- قصد ندارید بیایید؟
صدای آنتوان که جلوتر از او بود به گوشش رسید. کلافه، چشمانش را در کاسه چرخانده و نفس عمیقی کشید.
- من از دست این مرد روزی خواهم مرد، قسم می‌خورم!
کلافه و عصبی با خود زمزمه کرده و با قدم‌هایی بلند حرکت کرد تا به او برسد. آنتوان نیز از سرعت خود کاسته بود. هنگامی که در کنارش قرار گرفت، آنتوان دست در جیبش برده و همانطور که با سنگ ریزه‌ای را با پایش از این‌طرف به آن‌طرف پرتاب می‌کرد، با صدای آرامی گفت:
- حدس می‌زدم برای آن بچه عصبی شوید؛ می‌دانم شما دخترکی دل نازوک هستید که نمی‌توانید حقایق تلخ دنیای اطراف‌تان را متوجه شوید.
نگاهش را به او انداخته و چشم غره‌ای نثارش کرده بود اما هیچ پاسخی به غیر از آن لبخند همیشگی از او نگرفت. لبخندی که در عین مهربانی، پر از تمسخر نیز بود.
- می‌خواهم از شما بپرسم...
ناگهان ایستاده و به سوی او بازگشته بود. اکنون هر دو در میان خیابان خلوتی که تقریبا خالی از رفت و آمد بود، روبه‌روی یکدیگر ایستاده بودند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 137
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

" به نام خداوند رنگین کمان " نام رمان: مادمازل جیزل نام نویسنده: M.L.CARMEN ژانر: اجتماعی خلاصه:  چشمانم را باز می‌کنم؛ اطرافم پر شده از سیاهی، سیاهی‌ای تاریک تر از تمام شب‌های تنها

" مادمازل جیزل "       ~ پارت اول  دستش را به دامنش بند کرده بود و با قدم‌های آرامی که سعی می‌کرد تا آنجا که ممکن است جلب توجه نکنند، از میان انبوه افرادی که در آن مکان جمع شده بودند می‌گذشت و به

" مادمازل جیزل "       ~ پارت دوم  از جا برخواست و از آنها دور شد اما هنوز صدای مادام سوفی را می‌شنید که با صدای بلند پشت سرش داد و هوار می‌کرد. - دختره‌ی خیره سر، دخترت از همان بچگی همین‌گونه

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و بیست و شش 

- دخترک؛ فکر می‌کنی اگر در آن لحظه هر دو نجات پیدا می‌کردند، دیگر چیزی می‌ماند که من بخواهم درباره‌ی آن یک کتاب بلند بالا بنویسم و به آن داستان شاخ و برگم بدهم؟
در میان حرف‌هایش مکثی کرد اما منتظر پاسخ از طرف جیزل نماند.
- خیر!
کوتاه پاسخ خود را داد.
- پایان یک چیز مشابه قرار نیست برای هر دو طرف یکسان باشد؛ شاید هزاران نفر یک چیز را انتخاب کنند و هر هزاران نفرشان هزاران پایان مختلف داشته باشند. برای شما جذابیتی داشت اگر هر دو نجات پیدا می‌کردند؟ دیگر اصلا مگر موضوعی هم می‌ماند که بخواهی درباره‌ی آن کنجکاو باشی تا ادامه‌ی داستان را بخوانی؟
جیزل مکث کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی زمین خیره ماند، انگار به دنبال واژه‌ای بود که از ذهنش گریخته. لب‌هایش نیمه‌باز مانده بودند، اما هیچ کلمه‌ای بیرون نمی‌آمد. دستی به پشت گردنش کشید و بعد با بی‌قراری انگشتانش را به هم قفل کرد. در چشم‌هایش ردّی از تردید می‌لرزید؛ همان‌گونه که کسی میان گفتن «می‌دانم» و اعتراف به «نمی‌دانم» گیر افتاده باشد. سکوتش طولانی‌تر از آنی شد که طبیعی باشد و همین سکوت، آشفتگی‌اش را فاش می‌کرد.
- آری؛ همه‌چیز درست مانند همین سکوت میشد!
آنتوان گفت. تقریبا به خیابان خانه رسیده بودند اما مانند همیشه آنتوان، در اول خیابان نماند و با او وارد شد. کنجکاو و متعجب شده بود اما سوالی نپرسید. اکنون چیز مهم‌تری برای دانستن داشت.
- چرا همه آنقدر در داستان شما نا امید هستند؟ گویی شهر آن‌ها شهر مردم مرده است که هیچکدام روحی ندارند. در هر برهه زمانی کسانی را نشان می‌دهید که داستان‌های مشابه اما پایان متفاوت دارند.
به درب حیاط رسیده بودند. باغبان با دیدن آن‌ها از پشت حصارها به سوی در دوید. چند روزی بود که باغبان برای سر و سامان دادن به گل‌ها و درختان به خانه می‌آمد.
مادر ایزابلا گمان می‌داد که هر لحظه ممکن است جکسون به خانه بازگردد و باید برای بازگشت او یک جشن مفصل برپا کند و از آنجایی که امسال مادر ایزابلا جشن بهاره را از دست داده بود، جکسون را بهانه‌ی جشن جدید خود کرده بود.
باغبان درب را گشود. وارد شده و به سوی آنتوان برگشت تا از او برای همراهی‌اش تشکر کند اما آنتوان نیز با او وارد شد.
- موسیو؛ هنوز با من کاری دارید؟
همانطور که به سوی درب باز مانده‌ی سالن می‌رفت، گفت:
- با شما؟ خیر!
کوتاه پاسخ داد. اگر با او کاری نداشت چرا به سوی خانه مادر ایزابلا می‌رفت؟
به سوی او دوید تا در کنارش قرار بگیرد. هنگامی که کنارش ایستاد، صدای آنتوان بلند شد:
- همیشه قرار نیست پایان همه‌چیز خوب باشد دخترک؛ گاهی اوقات انسان خودش را در نیستی پیدا می‌کند. اگر همه‌چیز پایان خوبی داشته باشد، آیا دیگر داستان‌های مختلف لذت شنیده شدن را دارند؟ من حتی برای افرادی که سرنوشتی مخالف از انسان‌های دیگر برای خود رقم می‌زنند، از کسانی که ترجیح می‌دهند در گل دست و پا بزنند اما هم‌رنگ جماعت باشند، احترام بیشتری قائل هستم!
به درب سالن رسیده و وارد شدند. مادام راشل به سوی آن‌ها آمده و بعد از گرفتن کت آنتوان آن را به گیره‌ای آویزان کرده و کلاهش را نیز با احترام در میخ مخصوص کلاه‌ها گذاشت. 
- مادر ایزابلا در سالن منتظر شما نسشته‌اند.
جیزل دهان باز کرد تا پاسخ بدهد. گمان کرده بود مادام راشل با او سخن می‌گوید اما هنگامی که آنتوان سر تکان داده و جلوتر از او به راه افتاده بود، دهانش بسته شده و نگاهش به دنبال او کشیده شد. او آمده بود که مادر ایزابلا را ببیند؟
به دنبال او به راه افتاد. هنگامی که پله‌ها رسید ایستاد، آنتوان نیز که اکنون به درب سالن رسیده بود نیز مکث کرده و به سوی او بازگشت.
- در کتاب میببنی که من به کدام افراد بیشتر احترام می‌گذارم؛ افرادی که خودشان تصمیم‌های زندگی خود را می‌گیرند حتی اگر بعد از آن و در پایان روز در چاه عمیقی خود را پیدا کنند.
گفته و در حالی که او را در سردرگمی رها کرده بود، درب سالن را گشوده و وارد شده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و بیست و هفت 

چند ساعت از آمدن آنتوان به خانه‌ی مادر ایزابلا می‌گذشت اما هنوز هر دو در سالن نشسته بودند. حتی هنگام شام هم جیزل به تنهایی شام خورده و مادر ایزابلا و آنتوان تنها به دو فنجان قهوه و کمی کیک بسنده کرده بودند. سالن غذا خوری فاصله‌ی کمی با سالن نشیمن داشت و هنگامی که درب آن برای رفت و آمد مادان راشل باز میشد می‌توانست آن‌ها را ببیند که روبه‌روی یکدیگر نشسته و غرق در گفت و گو هستند.
به ذهنش خطور نمی‌کرد که ممکن است آن دو یکدیگر را بشناسند، اما گویی اشتباه کرده بود. کم‌کم به این پی می‌برد، مادر ایزابلا تقریبا تمامی افراد پاریس را می‌شناخت و با آن‌ها روابط گسترده‌ای داشت.
هر از گاهی با کنجکاوی از جلوی در عبور کرده و به درون آشپزخانه می‌رفت. برای چند ثانیه در کنار ویکتوریا مانده و در حالی یک‌بار به او می‌گفت گرسنه شده و یا یک‌بار می‌گفت برای سر زدن به او آمده، چندین بار مسیر آشپزخانه تا سالن غذاخوری را طی می‌کرد و دوباره باز می‌گشت. اما هم او و هم ویکتوریا می‌دانستند که بهانه‌هایش دروغین است و فقط می‌خواهد سر از کار آنتوان و مادر ایزابلا در بیاورد. دوباره آن خوی کنجکاو‌ش سر به فلک کشیده بود.
اکنون نیز پس از صرف شام در آشپزخانه در کنار مادام راشل، ویکتوریا، تئودورِ آشپز و باغبان آلفوس نشسته بود. کجکاوی‌اش باعث شده بود که بی‌حال و خسته بشود. یک‌گوشه روی میز کوچک درون آشپزخانه نشسته و دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود. آلفوس، ویکتوریا و مادام راشل در حال خوردن شام‌شان بودند و تئودور نیز مشغول تهیه‌ی خوراکی گرمی برای مادر ایزابلا بود. چندین نفر از خدنتکاران نیز به سفر رفته و اکنون در کنارشان نبودند.
مادام راشل در حالی که قاشق را به دهان می‌برد، خطاب به او گفت:
- مگر کشتی‌هایت غرق شده‌اند مادمازلی؟ چرا این‌گونه در خودت غرق شده‌ای؟
آهی کشیده و دستش را از زیر چانه برداشته بود. دو دستش را روی میز گذاشته و نگاهش را بین آن‌ها چرخاند. اکنوت حتی تئودور نیز دست از پختن غذایش برداشته و به او چشم دوخته بود. نگاهش را از آنجا به درب بسته شده‌ی سالن داد.
- کنجکاو هستم؛ کنجکاوی‌ان همیشه مرا در نیستی غرق می‌کند.
نا امید گفته و نگاهش را از درب گرفته و سر بر روی میز گذاشت. دوباره همه مشغول کارهای خودشان شده بودند.
باغبان آلفوس که مرد پیری با قد کوتاه، موهای جو گندمی و سبیل‌های بلند بود، در حالی که با سر و صدا غذایش را در دهان می‌جوید، خطاب به او گفت:
- نگران نباش، در آخر یکی از آن دو می‌گویند که درباره چه بحث می‌کنند...
مکثی کرده و شانه‌ای بالا انداخت.
- البته که فکر می‌کنم یا درباره جشن است یا موسیو جکسون و یا اوضاعی که اکنون در آن هستیم!
جیزل نفس عمیقی کشده و چیزی نگفت. هنوز سرش روی میز بود. فضای بزرگ آشپزخانه، با آن نورهای کم‌سوی شمع که فقط دو عدد از آن‌ها در آشپزخانه موجود بود، باعث میشد که بیشتر در خودش فرو برود. 
آشپزخانه در ظهر و هنگامی که خورشید بالای سرشان قرار می‌گرفت، در بهترین حالت خود بود. حتی گه‌گاهی در آن ساعت از روز در آشپزخانه نشسته و در حالی که بقیه در حال انجام کارهای خود بودند، چند صفحه‌ای کتاب می‌خواند؛ البته این موضوع زیاد طولی نمی‌کشید، زیرا یا مادام راشل یا تئودور و یا باقی افراد آمده و او مجبور میشد کتابش را کنار بگذارد.
خسته از روی صندلی بلند شد. هیچکس به او توجهی نکرد و در سکوت به خوردن غذای خود ادامه دادند؛ می‌دانست چیزی نمی‌گذرد که دوباره به آشپزخانه باز می‌گردد. اکنون که بیشتر وقتش را با مادر ایزابلا می‌گذراند، حوصله‌اش از تنهایی سر رفته بود.
دوباره به نزدیک در اتاق رفت. ایستاده و کمی به درب آبی رنگ آن نگاهی انداخت. صدایی بیرون نمی‌آمد که بخواهد متوجه بشود درباره‌ی چه چیزی سخن می‌گویند. درب سالن نیز آنقدر زخیم بود که نتواند درون سالن را ببیند که شاید از حرکات آن‌ها متوجه قضیه بشود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و بیست و هشت 

دستش را روی درب گذاشته و به سوی آن خم شده بود. با چشمان ریز شده و دهانی که بخاطر تمرکز کمی باز شده بود، گوشش را به در چسبانده بود اما زیاد نتوانست در این حالت بماند، زیرا درب باز شده و نزدیک بود که روی زمین بیوفتد اما در آخرین لحظات با تلوتلو خوردن تعادل خود را حفظ کرده و در حالی که کمی دست‌هایش در هوا معلق مانده بود، دوباره روی پاهایش ایستاد.
از ترس پخش شدن روی زمین چشمانش را بسته بود اما با همان چشمان بسته هم می‌توانست احساس کند که اکنون مادر ایزابلا و موسیو آنتوان در میان درب باز شده‌ی سالن ایستاده‌اند و به او خیره شده‌اند؛ حتی می‌توانست نگاه‌هایی که از آشپزخانه به سوی او روانه شده بود را نیز احساس کند.
با شنیدن صدای آنتوان، لب‌هایش را با خجالت روی یکدیگر فشار داده و آرام چشمانش را گشوده بود.
- مادر ایزابلا، بهتر است دیگر بروم.
با تمسخر گفته و پوزخندی به سوی جیزل روانه کرده بود.
مادر ایزابلا سری تکان داده و عصا زنان از سالن خارج شده بود. نگاه جدی به او داشت. می‌دانست که قرار است بخاطر این بی‌انظباتی‌اش ساعت‌ها از مادر ایزابلا نصیحت بشنود.
مادر ایزابلا که اکنون به پله‌ها رسیده بود به سوی آن‌ها برگشت.
- جیزل، موسیو آنتوان را همراهی کن.
جیزل که بهانه‌ای یافته بود تا به دنبال او راه بیافتد و کنجکاوی‌اش را برطرف کند. تند سر تکان داده و اطاعت کرده بود.
نگهبان درب سالن را گشوده و هر دو خارج شدند. آنتوان پشت سر او با قدم‌هایی آهسته حرکت می‌کرد. جیزل که جلوی او حرکت می‌کرد دستانش را پشت سرش به یکدیگر چسبانده بود. در تلاش بود طوری رفتار کند که گویی اتفاقی نیافتاده است و قرار نیست بخاطر فال‌گوش ایستادن، توبیخ شود.
- در چه باره سخن می...
آنتوان امان نداد تا سخن او پایان یابد و قاطع میان حرفش پرید.
- قرار نیست به شما بگویم.
آنقدر به سرعت پاسخ داده بود که جای هر بحث دیگر را برای او می‌بست. جیزل ایستاده و به تعجب و دهانی باز به سوی او برگشت. 
- لزومی ندارد که آنقدر خشن باشید.
با سردرگمی گفته و دوباره به راه خود ادامه داد. اکنون به درب حیاط رسیده بودند، می‌خواست درب را بگشاید که چیز جدیدی به خاطر آورد. به سرعت به سوی آنتوان برگشت. آنتوان که کمی از واکنش ناگهانی او شوکه شده بود، قدمی عقب رفته و با گردنی کج به او خیره شد.
- موسیو!
برخلاف واکنش ناگهانی و به سرعتش، آرام او را صدا زد. آنتوان سردرگم، از بالا به او نگاه کرد. در برابر او جیزل کمی کوچک به نظر می‌آمد.
- فردا شنبه است و یکشنبه قرار است جشن بازگشت برگذار بشود اما در ظهر ما به کلیسا می‌رویم...
مکثی کرده و اجزای چهره‌ی او را از نظر گذراند. آنتوان، بی‌تفاوت به او خیره شده بود.
- با ما به کلیسا نمی‌آیید؟
در ذهنش تلاش کرده بود مقدمه‌ای برای دعوت او بچیند اما در آخر به نظرش بهتر آمده بود تا خواسته‌اش را ناگهانی مطرح کند، شاید تاثیر بیشتری داشته باشد.
- کلیسا؟!
آنتوان با ابروهایی بالا رفته و چشمانی گرد شده پرسید. جیزل سر تکان داد.
- خیر، کارهای مهم‌تری از رفتن به کلیسا دارم.
همانطور که کت خود را مرتب می‌کرد، گفت. جیزل که از مخالفت او برای آمدن کمی ناامید شده بود، شانه‌ای بالا انداخت.
- اما همه‌ی مردم ساعاتی از روز بکشنبه را در کلیسا سپری می‌کنند.
جیزل که اکنون کمی ناراحت به نظر می‌رسید، گفت. آنتوان که متوجه ناراحت شدن او شده بود، لبخند کم‌رنگی به او زد. در نظرش گاهی اوقات این دخترک نیز می‌توانست بانمک باشد.
- بله و در همان ساعات از روز است که شهر کمی برای تفکر خلوت‌تر می‌شود.
جیزل که تا کنون نگاهش را به اطراف دوخته بود، به او چشم دوخت. سخنان این مرد همیشه او را به فکر وا می‌داشت.
آنتوان به چهره‌ی سردرگم او لبخندی زده و قبل از اینکه از درب حیاط خارج شود دستی روی سر او کشیده بود و کمی به سوی‌اش خم شده بود. اکنون صورت‌های هر دوی آن‌ها روبه‌روی یکدیگر بود.
- پیشنهاد می‌دهم شما هم یک‌بار امتحان کنید.
او گفته بود و پس از نوازش کوتاه موهای او از حیاط خارج شده و درب را پشت سر خود بسته بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و بیست و نه 

تمامی روز شنبه را با مادر ایزابلا گذرانده بود و در حیاط خلوت خانه نشسته بودند. مادر ایزابلا تمامی خدمتکاران را به یک تعطیلات یک روزه فرستاده بود تا برای جشن روز یکشنبه کاملا سر حال باشند و بتوانند از مهمانان پذیرایی کنند. آن روز جیزل مسئولیت پخت غذا و کیک عصرانه را کشیده بود و سپس در کنار مادر ایزابلا نشسته و در حالی که تکه‌ای کیک با قهوه می‌خوردند درباره‌ی کتاب جدید نویسنده‌ی مورد علاقه مادر ایزابلا بحث می‌کردند.
همان روز که کتاب منتشر شده بود، مادر ایزابلا چهار نسخه امضا شده‌ی آن را برای خودش، جیزل و جکسون تهیه کرده و یکی از آن را نیز برای آقای چارلز به دهکده فرستاده بود.
جیزل می‌خواست نامه‌ای برای آقای چارلز بفرستد اما از آنجایی که به سن ملو می‌رفت نگران بود که نکند کسی بویی ببرد و برای همین چیزی نموشته بود. دلش خیلی برای آقای چارلز تنگ شده بود و امیدوار بود که هر چه زودتر بتواند او را ببیند.
روز شنبه به سرعت گذشته بود و یکشنبه فرا رسیده بود. مادر ایزابلا از صبح برای رسیدن به خودش بلند شده بود و حدودا تا اواسط ظهر در حمام بود. بعد از آن لباسش را تعویض کرده و به همراه دوستانش به کلیسا رفته بود.
جیزل خودش هم نمی‌دانست چرا اما این یکشنبه را تصمیم گرفته بود به حرف آنتوان عمل کند و ببیند هنگامی که همه به کلیسا رفته‌اند، چگونه می‌گذرد؛ آیا واقعا جایی برای تفکر او باز می‌شود؟
آن چند ساعتی که خانه بدون سکنه شده و فقط او در خانه بود، هر لحظه در یک گوشه از خانه توقف می‌کرد. تمامی خانه را با کتاب آنتوان که به دست گرفته بود و حتی لحظه‌ای آن را از جلوی چشمانش پایین نمی‌آورد، متر کرده بود. سکوت خانه باعث شده بود که بتواند بدون درنگ، نیمی از کتاب را به پایان برساند.
آنقدر جذب کتاب شده بود که حتی صدای باز شدن درب خانه و ورود افراد به خانه را نیز نشنیده بود. زمانی به خودش آمد و به آن‌ها نگاه کرد که دست مادر ابزابلا روی شانه‌ای قرار گرفته بود.
با ورود آن‌ها و تنها پس از گذشت چند لحظه دوباره اطرافش شلوغ شده بود. نمیشد گفت که بخاطر آن اذیت شده است، زیرا او خانه‌های شلوغ و صمیمی را بر خانه‌های خلوت و بی‌روح ترجیح می‌داد.
وارد اتاق شده بود و کتاب را در کتابخانه گذاشت. مادر ایزابلا به او اطلاع داده بود که آرایشگرهای شخصی چند لحظه دیگر برای جلا دادن به چهره‌هایشان به خانه می‌رسند و باید آماده باشند.
منتظر جلوی آیینه نشست. چند لحظه بعد ضربه‌ای به در خورده بود و آرایشگر وارد شده بود و بلافاصله کارش را شروع کرده بود. این دومین دفعه‌ای بود که می‌خواست آرایش بکند و کمی برایش استرش داشت. پشت او به آیینه بود و آرایشگر با دقت کارش را انجام می‌داد.
مادر ایزابلا برای او لباسی تهیه کرده بود اما هنوز فرصت باز کردن و دیدن آن را به دست نیاورده بود. البته که برایش مضطرب نبود، زیرا مادر ایزابلا شخصا لباس را برای او انتخاب کرده بود.
هنگامی که آرایشگر کارش را اتمام کرده و از اتاق خارج شده بود، هوا رو به تاریکی می‌رفت.
هنوز صداهایی از پایین می‌آمد که خدمتکاران مشغول تزئین کردن سالن جشن بودند. چند روزی بود که تزئین آن را شروع کرده بودند اما او هنوز آن را ندیده بود.
بلند شده و به سوی آیینه بازگشت. کمی در نور کم‌سوی شمع به خود خیره شد. با اینکه چهره‌ی بسیار زیبایی نداشت و پوستش همیشه رنگ پریده و صورتش بسیار لاغر بود، اما آرایش خوب روی صورتش می‌نشست.
آرایشش ملیح و کم‌رنگ بود. خودش این را خواسته بود زیرا نمی‌توانست چیزهای سنگین را روی صورتش تحمل کند و احساس خفگی می‌کرد.
به سوی تخت رفته و پاکت لباس را باز کرده بود. با دیدن لباس نفسش حبس شد. آرام و با احتیاط آن را از جعبه در آورد.
آنقدر پر از نقش و نگار بود که می‌ترسید با هر بار لمس آن تکه‌ای از آن‌ها روی زمین بریزد. پارچه‌ی لباس به رنگ صورتی بوده و تمامی قسمت بالای لباس تا کمر آن با منجق‌های درشت و کوچک زیبا تزئین شده بود و چند خط از کمر تا پایین لباس نیز منجق‌دوزی شده بود. یقه‌ی آن تا بالای گردنش و کمی پایین‌تر از گوشش صاف می‌ایستاد و پشت گردنش را می‌پوشاند. برای زیر دامن نیز میله‌هایی وجود داشت که لباس را در پف‌ترین حالت خود قرار دهد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی 

کمی برای پوشیدنش دودل بود. تا کنون لباسی در این سبک نپوشیده بود. در مجالسی که در سن ملو برگذار میشد همیشه سعی می‌کرد لباس‌های ساده، با رنگ‌های خنثی بپوشد که کمتر جلب توجه کند؛ البته که در هر صورت شخصی پیدا میشد تا ایرادی از او و سر و وضعش بگیرد. 
از طرفی با خود فکر می‌کرد چنین لباس مجلل و زیبایی برای او زیادی است. اگر کسی مانند مادر ایزابلا، لیدیا یا دوشس ژاکلین چنین چیزی می‌پوشید کاملا به تن آن‌ها می‌نشست اما او...
او نه سر و سری با این لباس‌های گران قیمت و اشرافی و نه آن مدل موهای عجیب و آرایشی که روی صورتش برق می‌زد، نداشت اما اگر آن را هم نمی‌پوشید دیگر چیزی نداشت که بخواهد جایگزینش کند.
جلوی آیینه ایستاده و به سختی لباس را به تن کرده بود. حدودا سی دقیقه از وقتش را صرف پوشیدن لباس و بستن آن کرده بود تا کاملا روی تنش بنشیند.
معذب خود را در آیینه برنداز کرد. اصلا شبیه به خودش نبود؛ آنقدر تغییر کرده بود که حتی اگر پدر و مادرش او را می‌دیدند، در ثانیه‌های اول نمی‌توانستند او را بشناسند.
صدای خدمتکاران را از پایین می‌شنید که لباس‌های جکسون را با عجله از پله‌ها بالا می‌آوردند تا به او که اکنون در اتاقش بود برسانند. صدای بلند یک نفر از آن‌ها سکوت راه‌رو طبقه بالا را شکست.
- کت و شلوار را به دست موسیو جکسون برسانید، دیر شده است.
و سپس دوباره سکوت در راه‌رو برقرار شد. جکسون چند ساعتی بود که به خانه رسیده بود اما هنوز جیزل نه او را دیده و نه حتی با او سخن گفته بود. هنگامی که به خانه آمده بود، آرایشگر مشغول درست کردن موهای او بود و نتوانسته بود به دیدنش برود. البته که نمی‌خواست تا قبل از جشن هم او را ببیند زیرا برایش سخت بود که با او روبه‌رو شود و چیزی درباره سخنان لیدیا به او نگوید یا به دنبال پاسخ نباشد.
درب اتاق را گشوده و با قدم‌های آرام از درب خارج شد. هیچکس در راه‌رو نبود. شمع‌های اتاق مادر ایزابلا و جکسون هر دو روشن بودند که به این منظور بود که آن‌ها نیز هنوز پایین نرفته‌اند. جکسون و مادر ایزابلا مجبور بودند تمامی روز را صرف رسیدگی به مهمانان کنند و او می‌دانست که قرار است تنها بماند. امیدوار بود که هر چه زودتر لیدیا، مائل و یا آنتوان به جشن برسند که حداقل تنها در یک گوشه ننشیند.
به سوی پله‌ها حرکت کرد. قدم‌هایش آرام و پر از دلهره بود. در آن لباس و با آن چهره‌ای که برای خود درست کرده بود کمی دست و دلش می‌لرزید. او عادت نداشت اینگونه باشد. حتی پس از گذشت چندین ماه از آمدنش به پاریس هنوز هم همان دختری بود که در سن ملو زندگی می‌کرد؛ هنوز با این همه تجملات خو نگرفته بود و مطمئن بود که هیچوقت هم نمی‌تواند کاملا با آن احساس راحتی بکند. 
صداهای مختلفی از پایین می‌آمد. چندین نفر از مهمانان رسیده و در طبقه پایین در سالن جمع شده بودند و طبق معمول سر و صدا در خانه بالا رفته بود. تنها صداهای آزار دهنده‌ای که مادر ایزابلا می‌توانست تحمل کند، صدای جشن و پایکوبی بود!
هنگامی که به پایین پله‌ها رسید حتی قدم‌هایش آرام‌تر هم شدند. نمی‌دانست هنگام ورود قرار است با چه واکنش‌هایی روبه‌رو بشود، فقط امیدوار بود که کسی به او توجه نکند.
بالاخره به درب باز شده‌ی سالن رسید. جلوی درب ایستاده و نگاهش را به سرتاسر سالن بزرگ انداخت. از آن همه تجملات و زیبایی نفسش بند آمد.
نگاهش روی اولین چیزی که افتاد گل‌هایی بودند که از سقف آویزان شده و تمامی طول سالن را در بر می‌گرفتند. گل‌هایی از همه رنگ و همه شکل آویزان شده بودند و بوی آن‌ها تمامی سرسرا را در خود غرق کرده بودند. با هر دم و بازدم بوی خوش آن‌ها ریه‌هایش را پر می‌کرد. ادامه‌ی گل‌هایی که از سقف آویزان بودند به دور چهار ستون میان سالن پیچیده شده و تا پایین آن آمده بودند.
شمع‌هایی با شکل‌ها، رنگ‌ها و سایزهای متفاوت سالن را در نور غرق کرده و مجسمه‌های باشکوهی که به سالن زینت داده بودند را به نمایش گذاشته بودند. پرده‌ها از جلوی پنجره‌ها کنار کشیده شده بودند و سرتاسر حیاط پر از گل، مانند یک بوم نقاشی در دیدشان قرار گرفته بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی و یک 

در میان سالن و اطراف آن میزهای گرد و مربع شکلی وجود داشت که مهمانان بتوانند آنجا گرد هم آمده، سخن بگویند و یا نوشیدنی بنوشند. مبل‌های آبی رنگ سلطنتی با رگه‌های طلایی نیز برای افراد مسن در اطراف سالن قرار گرفته بود که حتی در این لحظه هم کسانی روی آن‌ها نشسته بودند. در یک طرف سالن گروه بزرگ موسیقی قرار گرفته بود. پیانو بزرگی در آنجا قرار داشت که شخصی پشت آن نشسته و موسیقی ملایمی می‌نواخت. بقیه اعضای گروه نیز مشغول کوک کردن سازهای خود بودند تا به وقتش بتوانند موسیقی بنوازند. نگاهش را از آن‌ها گرفته و به افراد کمی که در سالن حضور داشتند، داد. آرام قدم به داخل گذاشته و به سوی یکی از مبل‌های کوچکی که در جای خلوتی قرار گرفته بود، رفت.
افرادی که در سالن حضور داشتند، با آرام‌ترین حالت ممکن با یکدیگر سخن می‌گفتند اما باز هم صدایشان در سالن می‌پیچید.
چند زن مسن با لباس‌های سفید و با آبی دور یکدیگر نشسته بودند و صدای خنده‌های آرام و متین‌شان در سالن پبچیده بود. موهای سفید رنگ‌شان را بالای سر جمع کرده و با تاج‌های رنگارنگ کوچکی که جلوی سرشان گذاشته بودند به آن‌ها زینت داده بودند. لباس‌های پف و دنباله دار آن‌ها دور تا دورشان را گرفته و مانند یک گل رنگارنگ دیده می‌شدند. چند مرد نیز با موهای سفید کمی دورتر از آن‌ها گرد هم آمده بودند. همه‌ی آن‌ها لباس‌های سورمه‌ای رنگ بلند به تن داشتند که روی سینه‌های‌شان مدال‌های مختلفی چسبانده بودند. تعداد آن‌ها آنقدر زیاد بود که تمامی سینه لباس‌شان را در بر می‌گرفت و آنقدر جدی مشغول صحبت بودند که گویی به یک مجلس مخفی دعوا شده‌اند نه یک جشن خوش‌آمدگویی!
نگاهش را از آن‌ها گرفته و به سوی دیگر داد. اکنون سالن تقریبا شلوغ شده و کم و بیش مهمانان رسیده بودند. دخترهای جوان با لباس‌های بلندی که تقریبا مانند لباسی بودند که خودش نیز به تن داشت، با ر‌نگ‌های مختلف، به سوی یکدیگر می‌رفتند و با ذوق و خوشحالی با یکدیگر سخن می‌گفتند. پس از چند لحظه به گروه‌های کوچک تبدیل شده و دور میزها جمع می‌شدند.
پسرهای جوان نیز که کت و شلوارهای مختلف به تن کرده و موهای‌شان را مرتب شانه زده بودند، دوستان خود را پیدا کرده و یا یک گوشه می‌ایستادند یا به گروهی از دختران حاضر در سالن ملحق می‌شدند. 
بوی عطرهای گران قیمت آن‌ها در فضای سالن پیچیده و باعث میشد بوی گل‌هایی که تا چند لحظه پیش در سالن پیچیده بودند، دیگر به مشام نرسد. صدای قدم‌های آن‌ها که این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند، شنیدن موسیقی را سخت کرده بود.
لباس روی تنش سنگینی می‌کرد و دلش می‌خواست هر چه زودتر از شر آن خلاص بشود اما می‌دانست که مجبور بود تا آخر شب و اوایل صبح آن را تحمل کند. 
فضای سالن با شلوغ‌تر شدن آن برایش خفه کننده شده بود. ای کاش میشد در اتاقش می‌ماند و به خواندن ادامه‌ی کتابش می‌پرداخت اما می‌دانست که نمی‌تواند چنین کاری انجام بدهد. مادر ایزابلا تاکید کرده بود که تمامی مدت جشن را باید در سالن بماند و نهایت لذت را ببرد زیرا این اولین جشنی بود که او در پاریس به آن می‌رفت و همچنین اولین جشنی که مادر ایزابلا در سال جدید برگذار کرده بود.
نگاهش را از به درب سالن داد. هنوز لیدیا و مائل نرسیده بودند و مضطرب شده بود. دیگر نمی‌توانست در میان این همه افرادی که حتی یک‌بار هم آن‌ها را ندیده بود، تنها بماند. می‌خواست از روی مبل بلند شده و به جای دیگری برود زیرا چندین نفر نزدیک به او نشسته بودند و آرامش و سکوتش را بر هم زده بودند. باید به طبقه‌ی بالا می‌رفت و کمی در سکوت می‌نشست تا بتواند دوباره به سالن بازگردد. تا آن موقع هم مطمئن بود که لیدیا و مائل به جشن رسیده بودند. از روی مبل بلند شده و با قدم‌هایی آرام به سوی درب سالن رفت. آنقدر سالن شلوغ بود که هر لحظه ممکن بود به شخصی برخورد کرده و با آن لباس روی زمین پخش شود.
به هر سختی که بود خودش را از میان آن جمعیت بیرون کشیده و در میان راه‌رو ایستاد. سر و صدایی که در سالن بود، اکنون کمتر به گوشش می‌رسید. نفس عمیقی کشید. باید بیرون می‌رفت تا بتواند کمی هوای تازه استشمام کند که آن همه بوی عطرهای مختلف از بینی‌اش خارج بشوند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی و دو 

دستی روی موهایش کشید. بخاطر هوای خفه کننده‌ی سالن، موهایش وِز شده بودند.
به سوی درب سالن رفته و آن را گشود. با باز شدن در، می‌خواست خارج شود که با برخورد به پیکری مشکی پوش، قدمی عقب رفت. نگاهش را به آنتوانی دوخت که با ابرویی بالا رفته به او نگاه می‌کرد.
حیاط نیز درست مانند سالن، پر از آدم‌های شیک پوش رنگارنگ بود که امکان داشت، در میان گل‌های حیاط گم و گور شوند.
آنتوان که گویی نگاه مضطرب او را به حیاط دیده بود، به سوی او خم شد. اکنون صورتش در مقابل صورت او قرار نیست.
- بهتر است مکان دیگری برای پنهان شدن پیدا کنید، مادمازل!
مادمازل را با لحنی کشیده گفته بود و با ابرویی بالا رفته و پوزخندی گوشه لب‌اش، او را از نظر گذرانده بود.
- به دنبال جایی برای پنهان شدن نیستم، موسیو.
از این متنفر بود که آنقدر راحت ذهنش را می‌خواند.
پوزخند آنتوان تبدیل به خنده‌ی آرامی شد. چیزی نگفت. آرام دست او را گرفته و به داخل هدایت کرد.
- اولین بار است که می‌خواهم شما را در مهمانی ببینم، مرا ناامید نکنید.
جلوی درب سالن ایستاد. دوباره بوی عطرهای مختلفی که در هوا پخش شده بودند، در مشامش پیچید که باعث شد صورتش را جمع کند.
آن بوهای ترکیب شده با یکدیگر باعث میشد که بخواهد پشت سر هم عطسه کند.
ناگهان بوی عطرهای مختلف کم‌رنگ شده و تنها یک بو به مشامش رسید. آنتوان خودش را به او نزدیک کرده بود. پشت سرش ایستاده و یکی از بازوهایش را گرفته بود.
خم شد. صورتش از روی شانه سمت راستش به جلو آمده بود.
- وارد شوید.
از گوشه چشم به او نگاه کرد.
هنگامی که با آن صدای مصمم به او دستور می‌داد، چاره‌ای جز اطاعت نداشت. قدمی به داخل گذاشت و آنتوان پشت سرش وارد شد.
دستش از روی بازوی او پایین آمده و پشت کمرش قرار گرفت.
با ورود آنتوان، نگاه‌ها به سوی او کشیده شد.
عده‌ای لبخند به لب زده و بلند شدند تا به سوی او بیایند؛ عده‌ای با دیدنش چینی به بینی خود داده و نگاه‌شان را برگرداندند و عده‌ای آرام شروع به پچ‌پچ کردند.
عده‌ای به سوی آنتوان آمدند. دور و اطرافشان شلوغ شده بود اما جیزل، تلاشی نمی‌کرد که از او فاصله بگیرد. اگر کنارش می‌ماند بهتر از تنها ماندن در آن سالن شلوغ بود.
آنتوان آرام مشغول سخن گفتن با کسانی شده بود که اطرافش را فرا گرفته بودند اما گه گاهی فشار آرامی به کمر او می‌داد تا چهره‌اش را که در هم می‌رفت به حالت عادی برگرداند.
نگاهش را از او گرفته و به اطراف داد. همه چیز در اطرافش، اعصابش را به هم ریخته بود.
نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند. هنگامی که به درب سالن رسید با دیدن چهره‌ی لبخند به لب جکسون که به او خیره شده بود، قلبش در سینه‌اش فرو ریخت. مدتی بود که او را ندیده بود و اکنون او جلوی در به او خیره شده بود.
با لبخند روی لبش، ابرویی برای او بالا انداخت.
مهمانان که متوجه ورود مادر ایزابلا و جکسون شده بودند، ایستاده و صدای دست‌های‌شان در سالن پیچید؛ اما او بدون حرکت به جکسون که اکنون به مهمانان نگاه می‌کرد و مودبانه پاسخ خوشامد گویی‌های آنها را می‌داد، خیره شده بود.
نمی‌دانست بعد از سخنان جیزل و تصوری که اکنون از جکسون داشت چگونه می‌توانست دوباره با او ارتباط عادی‌اش را حفظ کند اما می‌دانست که قراز نیست مدت زیادی آن لبخند روی لب‌های جکسون بماند.
نگاهش را از جکسون گرفته و به سوی لیدیا داد که با چند قدم فاصله از او در میان مهمانان ایستاده بود.
لیدیا، بدون حرکت به جکسون خیره شده بود. لبخند کوچکی روی لب داشت.
جیزل، نگاهش را از او گرفت و به زمین روبه‌روی‌اش خیره شد.
صدای آنتوان کنار گوشش باعث شد تکانی بخورد.
- انرژی زیادی هدر نده، برای ادامه جشن به تو نیاز دارم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی و سه 

جیزل نگاهش را از او گرفته و چشمانش را چرخاند. در این لحظه که او داشت با نگرانی‌های خود، دست و پنجه می‌زد او تصمیم گرفته بود سر به سرش بگذارد.
آنتوان نگاهی دانسته به او انداخت و دستش را از روی کمرش برداشت و از او فاصله گرفت. جیزل فاصله گرفتن او را تماشا کرد.
صدایی در کنارش باعث شد نگاهش را برگرداند.
- و؟
نگاهش را به جکسون دوخت که اکنون کنارش ایستاده بود.
- خواهرم نمی‌خواهد آمدنم تبریک بگوید؟
نگاهش را به او دوخته بود. جکسون ابرویی بالا انداخت.
- خوش آمدی!
آرام گفته و سرش را پایین انداخت.
جکسون سرش را کج کرد و با ابروهایی بالا رفته به او خیره شد.
نگاهش سخنان زیادی داشت. در این مدتی که در پاریس زندگی کرده بود آنقدر سرد با او سخن نگفته بود. همیشه با دیدن او لبخند زده و به سوی‌اش رفته بود اما امروز و پس از مدت‌ها دیدنش، فقط دو کلمه به او گفته بود.
جکسون نگاهش را از او گرفت. دیگر لبخند نمی‌زد. نگاه متعجب و ناراحتش را به جمعیت در سالن دوخته بود. 
هر دو نگاه‌شان را از یکدیگر می‌دزدیدند.
چند لحظه گذشته بود که دوستان جکسون اطرافش را گرفته و به سوی خود کشیدند. جیزل نفس عمیقی کشید، بالاخره نگاهش را بالا آورد و با اولین چیزی که مواجه شد چشمان لیدیا بودند که به او خیره شده بود.
لیدیا با دیدن او لبخند کم‌رنگی زد اما او نتوانست پاسخش را بدهد. ذهنش آنقدر درگیر شده بود که وقتی برای راضی نگه داشتن لیدیا نداشت.
نگاهش را از او گرفت. حواسش به افراد میان سالن بود که دستی در دستش قرار گرفت. نگاهش را به سوی شخص داد. قبل از دیدن هر چیز، موهای زیبای ژاکلین نظرش را جلب کرده و سپس لبخند درخشانش را دید.
- اینجایی؟
صدای ژاکلین به گوشش رسید. آنقدر بوی عطرش تیز بود که باعث شد بینی‌اش را جمع کند.
- بیا!
ژاکلین او را به سوی میز کنار دیوار کشید که ژنرال لامارک و آنتوان در کنار یکدیگر نشسته بودند. به میز نزدیک می‌شدند که صدای کوبیدن دست آنتوان روی میز به گوش‌شان رسید.
- دیگه این کار را نمی‌کنی!
از میان دندان‌های به هم سابیده گفته بود. با نزدیک شدن آنها از یکدیگر فاصله گرفتند. 
ژاکلین و جیزل کنار آنها نشستند.
جیزل آنقدر ذهنش درگیر بود که نخواهد به حرف‌های آنها توجه کند و ژاکلین نیز فقط نگاهش را بین آنها چرخاند اما چیزی نگفت.
- جشن باشکوهی‌ست!
ژنرال لامارک همانطور که به اطراف خیره شده بود، گفت.
آنتوان نفسش را بیرون داد. خاکستر سیگارش را روی پارچه کوچکی که از جیبش در آورده بود، خالی کرد و دوباره آن را به سوی لبش برد.
مادر ایزابلا اجازه نداده بود کسی سیگار بکشد برای همین زیر سیگاری روی میزها نبود.
جیزل، نگاهش را از او گرفت.
صدای بلند موزیک باعث میشد بخواهد به اتاقش پناه ببرد و همانجا خودش را زندانی کند. صدای خنده‌ها در سالن طنین می‌انداخت. صدای خنده‌هایی که سعی می‌کردند با ریتم خاصی از سینه‌شان خارج شود.
مردها هنگام خندیدن دست‌شان را در جیب کت‌شان فرو می‌کردند و زنان دست‌شان را جلوی دهان‌شان می‌گرفتند.
همه خوشحال به نظر می‌رسیدند.
چندین نفر از آنها که اکنون بهترین لباس خود را پوشیده بودند و به زیباترین شکل ممکن خود را آراسته بودند، کسانی بودند که تا چند هفته پیش در آن اتاق تاریک و پر از دود، حرف از خواسته‌های مردم می‌زدند!
نگاهش را به آنها دوخت. شاید اوضاع مردم خوب شده بود که آنها اکنون در این جشن با خوشحالی می‌خندیدند.
گزینه دیگر نیز این بود که شاید توانسته بودند خوب آنها را ساکت کنند و بر سر جای‌شان بنشانند؛ هر چقدر هم که اوضاع هنوز بد باشد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی و چهار 

 

مادر ایزابلا چند لحظه‌ای بود که دیگر به دور سالن نمی‌چرخید و خوشآمد گویی نمی‌کرد زیرا پاهای‌اش درد گرفته بود و برای تجدید قوا روی کاناپه‌های سلطنتی کنار سالن نشسته بود؛ اما جکسون هنوز به دور سالن می‌چرخید و با تمامی افراد درون سالن صمیمانه سخن می‌گفت و آنها نیز با لبخندهای گشادشان به او خوشآمدگویی می‌کردند.

نفس عمیقی کشید. این جشن حتی از جشن‌هایی که در دهکده برگزار میشد و مجبور بود سخنان گزنده آنها را تحمل کند هم غیر قابل تحمل‌تر بود.

گروه کُر کم‌کم شروع به نواختن موسیقی‌های دلپذیرس کرده بودند. امروز مادر ایزابلا بهترین موسیقی‌دانان در سراسر کشور را به جشن فراخوانده بود تا مطمئن شود که هیچ کم و کاستی در جشن وجود نداشته باشد.

همانطور که بهترین گل‌آرا، بهترین آشپز و بهترین خیاط‌های فرانسه را از چند روز گذشته در خانه جمع کرده بود.

صدای پچ‌پچ آرام لامارک و آنتوان در میان موسیقی نظر او را جلب کرد. نمی‌خواست به سخنان‌شان گوش بدهد اما ناخودآگاه گوش‌هایش تیز شده بودند.

- فرانسه را نابود می‌کنند.

لامارک آرام پچ‌پچ کرده بود. این حرف‌ را در ادمه‌ی سخنی گفته بود که جیزل آن را نشنیده بود.

- فرانسه نابود شده است.

آنتوان در حالی که سیگاراش را روی پارچه خاموش می‌کرد، گفته بود.

لامارک نفس عمیقی کشید. هنوز به آنها نگاه نمی‌کرد و نگاهش را به گروه کُر دوخته بود اما صدای آنها را واضح می‌شنید.

- حتی بدتر از اینها هم خواهد شد؛ اینها کمر همت بسته‌اند تا ما را از زندگانی خود هم پشیمان کنند.

جیزل برای لحظه‌ای نگاه خیره‌ای را روی خود احساس کرد. ناخوداگاه کمی جابه‌جا شده و صاف‌تر روی صندلی نشست. از گوشه چشم نگاهی به سوی آنها انداخت. لامارک نیز مانند او به گروه کُر خیره شده بود و ژاکلین نیز روبه‌روی‌اش نشسته بود.

یعنی متوجه شده بودند که به سخنان‌شان گوش می‌دهد؟

هنگامی که صدای آنتوان بلند شد، نگاه خیره نیز از روی او برداشته شد.

- نمی‌گذارند بدتر از این بشود.

با این سخن، اتمام بحث‌شان را اعلام کرده بود.

دوباره بوی سیگار و دود‌اش بینی‌اش را آزار داد. آرام نگاهش را به آنها دوخت. ژاکلین گویی اصلا در کنار آنها نبود. طبق معمول با موهایش بازس می‌کرد و نگاهش را به نقطه نامشخصی در سالن دوخته بود.

نگاهش را از لامارک به آنتوان داد. چهره‌ی او با گل‌های رنگارنگی که پشت سرش بودند عجیب به نظر می‌رسید. همه در سالن لباس‌های رنگارنگ‌شان را به رخ می‌کشیدند در حالی که او کاملا خودش را در مشکی غرق کرده بود.

نگاهش را به خاکسترهای سیگار روی پارچه دوخته بود و با انگشتان‌اش آرام روی میز ضرب گرفته بود و گویی اصلا در آن سالن پر از جمعیت، قرار نداشت.

جیزل، نگاه‌اش را به انگشتان او دوخت و ضرب آنها روی میز را دنبال کرد. ناخوداگاه انگشتان‌اش روی میز ضرب آنها را دنبال کردند. با موسیقی هماهنگ بودند. پس گوش‌اش در مهمانی است و مغز‌اش دد سیر و سفر!

نگاه‌اش را از او گرفته بود و به گروه موسیقی خیره شد.

او متوجه نگاه آنتوان روی خودش نشد بود وقتی که نگاه‌اش را از او برگرداند. هیچوقت هم متوجه آن نگاه نمیشد. آن نگاه آرام که از انگشتان‌اش به نیم رخ‌اش خیره شده بودند.

آنتوان سر خود را کج کرده تا کمی صورت او را بیشتر ببیند اما موفق نشد. جیزل کاملا غرق در موسیقی شده بود.

آنتوان لبخند کم‌رنگی زد. صاف روی صندلی‌اش نشست و به ضرب انگشتان جیزل روی میز خیره شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی و پنج 

 

چند ساعتی از جشن گذشته بود. در تمام مدت در کنار ژاکلین مانده بود. ژاکلین مانند همیشه یا با موهای خود بازی می‌کرد و یا به یک گوشه خیره میشد و یا هر دو کار را همزمان انجام می‌داد.

در آن لباس سبز خوش رنگ، بسیار زیباتر از همیشه به نظر می‌رسید.

جیزل نمی‌دانست امروز نیز قرار است پیانو نواختن او را بشنود یا خیر. با افکاری که در سرش می‌گذشت، نگاهش را از ژاکلین گرفته و به دیوار پر از گل روبه‌روی‌اش خیره شد. چرا منتظر بود او پیانو بنوازد تا بتواند در کنار آنتوان و لامارک بنشیند و به صدای آن گوش بدهد؟

صدایی در گوشه‌ی مغزش به او می‌گفت که می‌داند، لامارک را فقط در کنار آنتوان می‌گذارد که کذاشته باشد و واقعا از اعماق وجودش نمی‌خواهد که او نیز در این داستان، حضور داشته باشد.

آب دهانش را قورت داده و با ترس سرش را تکان داد. نه! نمی‌توانست چنین فکرهایی به سرش راه بدهد. مگر دیوانه شده بود؟ چگونه می‌توانست این‌چنین فکر کند.‌ اکنون او فقط منتقد شخصی آنتوان بود و نباید فکر گوش دادن به موسیقی را با او در سرش بپروراند

دوباره آن صدا در گوشه‌ی ذهنش بلند شد. با صدای بلندی فریاد میزد.

- فقط گوش دادن به موسیقی؟ دختره‌ی ابله! موضوع گوش دادن به موسیقی نیست.

دوباره مجبور شده بود سرش را به دو طرف تکان بدهد تا از شر آن صدا خلاص شود.

ژاکلین که متوجه رفتارهای عجیب او شده بود، نگاه متعجبی به او انداخت. تلاش کرد به او لبخند بزند اما نتوانست. مغزش اجازه نمی‌داد و فقط به فکر کردن ادامه می‌داد؛ گویی نیم‌کره چپ و راست‌اش با یکدیگر سر جنگ برداشته بودند.

حتما بخاطر آن کتاب کذایی است که این افکار در مغزش پخش شده است. آری! چند وقتی بود که کاملا درگیر کتاب شده و برای همین بیشتر اوقات روز آنتوان در مغزش بود. آری! همه‌اش تقصیر آن کتاب است.

و دوباره آن صدای بلند!

- حتی آن کتاب را به خوبی هم نقد نمی‌کنی زیرا هنگام خواندن کتاب به آنتوان فکر می‌کنی، در حالی که هیچ ربطی به متن کتاب ندارد.

و دوباره صدای مخالف.

- بخاطر آن است که کتاب نوشته آنتوان است.

و دوباره آن صدای بلند و کذایی.

- حتی کتاب را هم بخاطر فهمیدن بیشتر او می‌خوانی.

دیگر نتوانست بنشیند. به سرعت از روی صندلی بلند شد. لباس‌اش آنقدر بلند بود که زیر پای‌اش گیر کرده و تلو تلو خورد اما با قرار گرفتن دستی پشت کمرش، توانست صاف بایستد.

بوی عطر آشنایی در مشام‌اش پیچید و سپس صدای او بلند شد.

- باید حرف بزنیم.

بالاخره زمان‌اش رسیده بود. می‌دانست دیر یا زود این اتفاق می‌افتد.

آرام سر تکان داد و به دنبال او به راه افتاد. هر دو از پله‌ها بالا رفتند. انتظار داشت، وارد اتاق خودش بشود اما او مسیر اتاق جیزل را در پیش گرفته و وارد شد. به دنبال جکسون وارد اتاق شده و در را بست.

اتاق در تاریکی فرو رفته بود. آنقدر همه مشغول رسیدگی به جشن بودند که وقت نشده بود، شمعی در اتاق‌اش بگذارند.

جکسون به سوی بالکن اتاق رفته و پرده‌های آن را کنار زد. درب آن را باز گذاشت که باعث شد کمی فضای اتاق روشن‌تر شود. کمی در همان حالت ایستاده و به بیرون نگاه کرد. جیزل، به پشت او خیره شده بود و هیچ نمی‌گفت. چیزی نداشت که بگوید؛ امیدوار بود که او نیز کمی بیشتر سکوت کند اما امیدش به زودی کور شد زیرا جکسون بدون اینکه تکان بخورد، صدای آرام‌اش در اتاق پیچید.

- چه‌شده؟

آنقدر آرام سخن گفته بود که اگر شخص دیگری به جای جیزل ایستاده بود، نمی‌توانست صدای او را بشنود. اما جیزل شنیده بود. کاملا صدای پر از درد او را شنیده بود.

پاسخی نداد. می‌خواست چیزی بگوید اما نمی‌توانست؛ واقعا نمی‌توانست. صدا از اعماق گلوی‌اش بالا نمی‌آمد تا بتواند دهانش را باز کند و آن را به بیرون پرت کند. سخنان در گلوی‌ خشک‌اش جا خشک کرده بودند.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی و شش 

 

- جیزل!

دوباره صدای جسکون بود اما این بار صدای‌اش در اتاق طنین‌انداز شد. نگاه‌اش را به او دوخت که اکنون به سوی‌اش برگشته بود.

- نمی‌خواهی علت این رفتارهایت را شرح بدهی؟ خیال داری من فقط بنشینم و حتی نپرسم که چرا این‌گونه رفتار می‌کنی؟ بعد از این همه مدت یکدیگر را دیدیم و تو حتی تلاش نکردی به من خوش‌آمد بگویی.

عصبانیت در صدای‌اش رفته رفته بیشتر میشد. او را عصبی کرده بود؟ چگونه می‌توانست عصبی بشود وقتی که در این چند روز او تمام مدت را به فکر و خیال گذرانده بود. حق نداشت نخواهد به یک انسان خیانت‌کار خوش‌آمد بگوید؟

نفس در گلوی‌اش حبس شد. این چه تفکراتی بود که در سرش می‌گذشت؟ چرا آنقدر زود همه چیز را پذیرفته بود.

- جیزل!

جکسون دوباره او را صدا زد. جیزل که تا کنون نگاه‌اش را به کف چوبی اتاق دوخته بود، به او نگاه کرد.

- بعدا حرف می‌زنیم، اکنون...

جکسون میان حرف‌اش پرید.

- اکنون!

نفس عمیقی کشید. سعی کرد به خودش مسلط بشود. بدن‌اش کمی می‌لرزید. فضای اتاق سرد نبود اما او سرما احساس می‌کرد.

دوباره نگاه‌اش را به کف اتاق دوخت. هیچ چیز نداشت که بگوید. می‌ترسید لب بگشاید و چیزی بگوید که بعدها از آن پشیمان بشود.

جکسون نیز چیزی نگفت. گردن‌اش را کج کرده بود و منتظر به او نگاه می‌کرد. از این نگاه‌اش خسته شد. از اینکه زیر نظر باشد و به زور بخواهد از دهان‌اش حرف بیرون بکشد.

- دارم میرم!

جیزل گفته و به سوی درب اتاق برگشت. دستگیره‌ی در را فشرد و صدای چیک آرام درب در اتاق پیچید، اما صدای جکسون مانع از باز شدن آن، شد.

- لیدیا؟

آرام زمزمه کرده بود.

جیزل به سوی او برنگشت. ترجیح داد چهره‌ی او را نبیند.

- او چیزی گفته؟

نگاه‌اش را از دستگیره‌ی در بالا کشید و به چوب قهوه‌ای آن خیره شد. پس چیزی بوده که اکنون نگران برملا شدن‌اش باشد. 

- از گذشته سخنی به میان آمده؟

دوباره صدای جکسون!

نفس عمیقی کشید و به سوی او برگشت. یه چهره‌ی در هم و منتظر جکسون نگاه کرد.

- چیزی هست که نخواهی برملا بشود؟

بالاخره لب گشود. دیگر بدنش نمی‌لرزید؛ اکنون کاملا یخ بسته بود.

جکسون، چهره در هم کشید.

- منظورت...

جیزل به میان حرف‌اش پرید.

- چیزی وجود دارد که نباید بدانم؟

جکسون کمی به او خیره شده و سپس چهره‌اش به حالت عادی برگشت. کمرش را صاف کرده و با دقت به او خیره شد؛ گویی سعی می‌کرد ذهنش را بخواند.

- نیست!

آرام گفت.

- یا نمی‌خواهی بدانم؟

جکسون به او خیره نگاه کرد.

- چیزی نیست که بخواهم پنهان کنم.

- اگر نیست پس چرا نگران حرف‌های لیدیا هستی؟

- چون او ممکن است دروغ بگوید؛ قبلا هم گفته است.

- او هیچوقت درباره تو دروغ نمی‌گوید.

- ساده لوح!

جکسون با عصبانیت فریاد زده بود. صدای هر دو در اتاق پیچیده بود و لحظه به لحظه بالاتر می‌رفت.

جیزل متعجب به او خیره شد. نمی‌توانست باور کند او چنین حرفی زده باشد و یا حتی آنطور بر سرش فریاد زده باشد. با عصبانیت قدمی جلو رفت.

- اگر چیزی وجود نداشت آنقدر عصبی نمی‌شدی.

دندان‌های‌اش از عصبانیت روی یکدیگر سابیده می‌شدند.

- انقدر می‌خواهی باور کنی چیزی وجود دارد؟

- مرا مجبور می‌کنی باور کنم

جکسون ناباور قدمی به عقب برداشت. دستی در موهای‌اش کشید.

- چه چیزی را؟ دروغ‌های او را؟

- مگر می‌دانی چه گفته که مطمئنی دروغ است.

- حداقل می‌دانم که حقیقت ندارد.

جکسون آرام گفت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" مادمازل جیزل "       ~ پارت صد و سی و هفت 

 

- حداقل حرف‌های‌اش منطقی بوده است.

نمی‌دانست چرا این‌گونه دارد از لیدیا دفاع می‌کند. حتی از سخنان خودش هم مطمئن نبود. شاید هم می‌خواست به او ثابت کند ساده لوح نیست.

- ساده لوح شده‌ای.

جکسون ناباور گفته بود.

- باور‌ کردن خیانتت ساده لوح بودن است؟

نفهمیده بود کی فریاد زده و کی کلمات پشت یکدیگر به بیرون پرتاب شده بودند. هنگامی متوجه شده بود این حرف‌ها را زده که نگاه‌اش به چهره ناباور و متعجب جکسون افتاد.

عصبی سرش را پایین انداخت. از دست خودش عصبی بود؛ دوباره دسته گل به آب داد. لب‌اش را گاز گرفت و چشمان‌اش را روی یکدیگر فشرد حتی هنگامی که جکسون سخن گفته بود هم آنها را باز نکرد.

- خیانت؟

ناباور تکرار کرد.

- لیدیا به تو گفته من خیانت کرده‌ام و تو هم باوز کرده‌ای؟ بدون اینکه با من سخنی بگویی؟

چشمان‌اش را باز کرده و به او نگاه کرد.

- اکنون بگو!

آب دهانش را قورت داد اما از خشکی گلوی‌اش کم نشد.

- اکنون بگو که این کار را نکرده‌ای.

پوزخندی روی لب‌های جکسون جا خوش کرد. نگاه‌اش را روی اجزای صورت او چرخاند و سپس به اطراف اتاق نگاه کرد. دستان‌اش را به کمر گرفته بود و تمامی اتاق را از نظر می‌گذراند. دوباره به او نگاه کرد.

نگاه‌اش سخنان زیادی داشت و او نیز تک‌تک آن سخنان را می‌توانست بخواند. آری! او خودخواه شده بود. سخنان لیدیا را بدون چون و چرا پذیرفته بود و او را به بدترین شکل ممکن متهم کرده بود و اکنون از او توضیح می‌خواست.

بعد از اینکه مستقیم به او گفته بود که یک خیانت‌کار است.

نگاه‌اش را پایین انداخت. نمی‌خواست به او نگاه کند. احساس شرمندگی می‌کرد، باید می‌کرد!

- شاید اگر توضیح بدهی بتوانم باور کنم.

چگونه هنوز می‌توانست سخن بگوید و به دنبال توضیح بگردد؟ آیا بیش از حد بی شرم نشده بود؟ شاید باید کمی خجالت‌زده میشد و سکوت می‌کرد.

- اگر به دنبال توضیح می‌گردی، برو و از لیدیا بپرس.

صدای رنجیده جکسون بود که او را تکان داد.

- حرف‌های او را شنیده‌ام، می‌خواهم سخنان تو را بشنوم.

- هر چه او گفته درست است!

جکسون گفته و قدمی به سوی در برداشت. جیزل می‌خواست مانع او بشود. نمی‌توانست بگذارد این‌گونه برود، اگر واقعا اشتباه کرده باشد چه؟ دستش را دراز کرد که مانع او بشود اما جکسون سریع‌تر حرکت کرده بود.

آنقدر سریع که حتی در آن تاریکی متوجه عبور خود نشده و محکم به میز گوشه اتاق برخورد کرده بود. صدای شکستن چیزی در اتاق پیچید.

جیزل نگاه‌اش به تکه‌های خورد شده‌ی روی زمین خیره ماند. جکسون نیز گویی دیگر بیرون رفتن را فراموش کرده بود، چون در سکوت رو به روی او ایستاده بود.

سکوت اتاق روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد؛ فقط صدای نفس‌های‌شان در اتاق طنین انداخته بود.

نگاه‌شان بالا کشیده شده و به یکدیگر افتاد. اشک در چشمان جیزل حلقه بسته بود. جکسون لب‌اش را به دندان کشید؛ چشمان‌اش را روی یکدیگر گذاشته و سپس بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کرد.

او ماند و شیشه‌ی شکسته شده‌ی دوستی‌شان!

اولین قطره اشکی که از چشمان‌اش پایین چکید، او را به خود آورد. سریع گردنش را به عقب خم کرد و صورت‌اش را بالا گرفت. نباید آرایش خود را خراب می‌کرد. هنوز ساعاتی از آن جشن حوصله سر بر مانده بود و نمی‌خواست آنها متوجه بشوند که گریه کرده است.

به سوی در دویده و در را گشود، خود را از آن اتاق تاریک خفه بیرون انداخت. با اینکه طبقه بالا بود و مهمانی در طبقه پایین برگزار شده بود اما بوی عطرها تا آن بالا می‌آمد. محتویات شکم‌اش به هم پیچید. باید به حیاط می‌رفت تا کمی هوا بخورد.

به سوی پله‌ها دوید و به سوی پایین رفت. دامن بلند لباس‌اش را به دست گرفته بود مبادا از پله‌ها پایین بیافتد.

از این لباس متنفر بود. روی تنش سنگینی می‌کرد. در این لباس خودش نبود.

ویرایش شده توسط Mahsa_zbp4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...